فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هانو و اژدها کوچولو

کتاب هانو و اژدها کوچولو

نسخه الکترونیک کتاب هانو و اژدها کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هانو و اژدها کوچولو

هانو پسرکی چاق است که تازه مدرسه‌رو شده است. او ابتدا از رفتن به مدرسه خوشحال است. اما بعد بچه‌ها به دلیل چاق بودنش اذیتش می‌کنند. برای همین حالا دیگر مدرسه را دوست ندارد. سر کلاس نمی‌تواند حواسش را جمع کند و در مجموع احساس می‌کند که از پس هیچ کاری بر نمی‌آید. یکی از روزها، پسرک در راه بازگشت به خانه، می‌نشیند روی نیمکت پارک و با شاخۀ خشک درخت روی ماسه‌ها نقاشی می‌کشد. نقاشی‌اش به شکل اژدها در می‌آید، آن هم اژدهایی جاندار که دوست دارد پیش هانو بماند...

ادامه...

بخشی از کتاب هانو و اژدها کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هانو تنهاست

مادر صدا می زند: «هانو، بلند شو!»
هانو آهسته، خیلی آهسته، از توی رختخوابش بیرون می زند و سر و صورتش را می شوید. بعدش با جاصابونی شکلِ کشتی بازی می کند.
مادرش داد می زند: «»هانو، بجُنب دیگر! مگر نمی خواهی به موقع به مدرسه برسی؟»
به موقع؟ نه. برعکس. اگر راستس را بخواهید، هانو دیگر اصلاً دلش نمی خواهد به مدرسه برود. چون خیلی چاق است و بعضی ها او را برای همین دست می اندازند.
بله هانو دیگر مدرسه را دوست ندارد. آن هم با وجود این که وقتی پسرک اول پاییز مدرسه رو شد و با کوله پشتی نواش به آن جا رفت، خیلی از این موضوع خوشحال بود.
ولی لودویگ هال، پسری که سر کلاس پشت سرش می نشیند، همان روز اول اسم او را گذاشت: «قبرستان سوسیس سُرخ کرده و شکم توپی» هانو از آن وقت به بعد از مدرسه می ترسد. پسرک دلش می خواهد توی خانه بماند. ولی اجازه این کار را ندارد.
مادرش می گوید: «هانو، امیدوارم که روز خوبی داشته باشی.» و بعد با او تا دَم در می رود و برایش دست تکان می دهد. هانو آهسته، خیلی آهسته، راه می افتد. از خیابان و از توی پارک رد می شود، از حیاط مدرسه می گذرد و به کلاسش می رود.
لودویگ هال داد می زند: «قبرستان سوسیس سرخ کرده آمد.» چند تا از بچه ها می خندند و بعد لودویگ می آید و هانو را هُل می دهد طرف نیمکت. هانو هم دلش می خواهد او را هُل بدهد یا این که به او لگد بزند، ولی جرئت این کار را ندارد. پسرک فکر می کند لودویگ از او قوی تر است و در ضمن دوست های زیادی دارد.
آن ها بدون شک موقع دعوا طرف لودویگ را می گیرند. هانو حتی یک دوست هم ندارد. پسرک حالا خیلی غمگین است، می نشیند سرجایش و حرص می خورد. برای همین اصلاً نمی تواند حواسش را جمع کند.
خانم بک، معلمشان، می گوید: «هانو، نوبت تو است»
هانو صدای او را نمی شنود.
خانم بک صدایش می زند: «هانو! بیدار شو! حالا نوبت توست. باید کتاب را با صدای بلند بخوانی.»



هانو از هول تکان می خورد و بعد موقع خواندن مُدام مِن مِن و تته تته می کند و تمام حروف در ذهنش قر و قاتی می شوند و هِی اشتباه می خواند. آن وقت بچه ها باز می خندند و خانم بک می گوید: «هانو، تو نباید همیشه بخوابی. شب وقت خواب است، نه الان.»
هانو موقع جمع و تفریق هم حال و روز خوبی ندارد و آن قدر کلافه و ناراحت است که حتی سر زنگ نقاشی هم حوصله ندارد مدادرنگی را به دست بگیرد.
با خودش می گوید که حتی از پس این کار هم برنمی آید.
اما بدتر از همه زنگ ورزش است. همه بچه ها از هانو فِرزترند و او هیچ وقت نمی تواند یک پایش را بلند کند.»
لودویگ هال می گوید: «قبرستان سوسیس سرخ کرده زیادی چاق است. حتی نمی تواند یک پایش را بلند کند.»
هانو دیگر واقعاً از این وضع جانش به لبش رسیده. پسرک خیلی تنهاست. دیگر دلش نمی خواهد به مدرسه برود.

اژدها کوچولو از راه می رسد

هانو، گرفته و غمگین، از راه پارک به سمت خانه می رود در کنار درخت بزرگ افرا یک نیمکت به چشم می خورد. هانو می نشیند روی آن. او آن قدر غصه دار است که حتی متوجه سرما نمی شود. حالا با شاخه ای خُشک روی ماسه ها چند تا خط و چند تا حلقه کوچولو و یک دایره می کشد.
یکهو چیز عجیبی می بیند! پسرک می بیند که دایره تبدیل به یک کله می شود، کله ای واقعی! حالا این کله زنده سُر و مُر و گُنده از توی ماسه ها به بیرون زُل می زند ‍؛ کله ای سیاه و کوچولو با زبانی قرمز و یک بینی. و از توی بینی حلقه های دود بیرون می آید؛ دودی تیره رنگ.
کله سیاه و کوچک به هانو می گوید: «روزبه خیر. تو چقدر قیافه ات خنده دار است! تا حالا هیچ وقت اژدهایی به این مسخرگی ندیده بودم.»
هانو می پرسد: «اژدها؟ من؟ من آدم هستم!»
کله سیاه و فسقلی از توی بینی اش یک کمی دود را مثل ابری کوچولو بیرون می دهد و می غرد: «تویم آدم هستی؟ راست می گویی؟ بعضی وقت ها مامان بزرگم برام قصه آدم ها را تعریف می کند. ولی به من می گوید این ها فقط یک مُشت افسانه اند. حالا تو راستی راستی آدمی»
هانو می گوید: «معلوم است، پس چه فکر کردی؟ تو چطور»
«من؟» کله سیاه و کوچولو با حرص به چپ و راست تکان می خورد و می گوید: «به عقل خودت نمی رسد که من چه هستم؟»
یکهو هانو چیزهای دیگری را هم می بیند: یک شکم و یک پشت با دو تا بال و دُمی دراز و چهار تا پنجول پَت و پهن. و همه این ها به رنگ سیاه پرکلاغی و حداکثر به اندازه یک خوکچه هندی.
هانو با صدای بلند می گوید: «نکند که تو اژدها هستی؟»
موجود سیاه و کوچولو غرغرکنان می گوید: «خُب معلوم است که من اژدها هستم. من از ته ته های زمین می آیم، از سرزمین اژدها. راهی نسبتاً طولانی را پشت سر گذاشته ام.»
هانو روی زمین چمباتمه می زند و اژدها کوچولو را از نزدیک تماشا می کند: پوست بدنش پُر از فلس است و چشم هایش سیاهِ سیاه. راستش ظاهرش خیلی دوستانه به نظر می رسد.
هانو از او می پرسد: «برای چه آمده ای پیش ما؟»
اژدها کوچولو با احتیاط دوروبر را می پاید، به هانو نزدیک می شود و پچ پچ کنان می گوید: «در رفتم.»
هانو می پرسد: «چرا؟»
اژدها کوچولو فش فش کنان می غرد: «برای این که خیلی ریزه میزه ام. بال هایم آن قدر کوچکند که حتی پرواز هم نمی توانم بکنم. در ضمن فقط یک کله دارم.
هانو می پرسد: «مرگ خیلی بد است که یک کله بیش تر نداری؟»
«آره، برای یک اژدها خیلی اُفت دارد. چون بقیه سه تا کله دارند. توی مدرسه همیشه به خاطر این موضوع مسخره ام می کردند. برای همین هم بود که از آن جا به چاک زدم»
اژدها کوچولو کمی مکث می کند و بعد می پرسد: «اجازه می دهی پیش تو بمانم؟ می توانم توی آن چیز زندگی بکنم. جای بیش تری لازم ندارم.»
هانو می گوید: «این کوله پشتی من است. این را باید با خودم به مدرسه ببرم.» اژدها کوچولو با تعجب و فِش فِش کنان می گوید: «مدرسه؟ مگر شما آدم ها هم مدرسه دارید؟»



هانو سرش را تکان می دهد. «آره، متاسفانه.»
اژدها کوچولو می گوید: «من فکر می کردم این جور چیزها فقط توی مملکت ما، یعنی توی سرزمین اژدها پیدا می شود. توی مدرسه به ما یاد می دهند که از دهان و دماغ مان آتش بیرون بدهیم. با یک سر آتش قرمز، با آن یکی آتش زرد و با سومی آتش آبی.»
هانو می گوید: «ولی از دماغ تو که فقط دود بیرون می آید.»
اژدها کوچولو می گوید: «خُب آخر من تازه مدرسه رو شده ام. بعدش هم من فقط یک سر دارم. شما توی مدرسه چه چیزی یاد می گیرد؟»
هانو می گوید: «خواندن و نوشتن و حساب و نقاشی و آواز خواندن.»
پسرک از این که بر خلاف میلش از این چیزها حرف می زند، حرصش می گیرد.
اژدها کوچولو می غرد: «چه جالب! می شود من را هم با خودت به مدرسه آدم ها ببری؟»
هانو جواب نمی دهد.
اژدها کوچولو التماس می کند: «خواهش می کنم، من را هم با خودت ببر، می بری؟»
هانو می گوید: «حالا فعلاً باید برویم خانه. هوا سرد است و من یخ کرده ام.»
پسرک در کوله پشتی اش را باز می کند و اژدها کوچولو می پرد تویش.



نظرات کاربران درباره کتاب هانو و اژدها کوچولو