فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جشن بی‌معنایی

کتاب جشن بی‌معنایی

نسخه الکترونیک کتاب جشن بی‌معنایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جشن بی‌معنایی

میلان کوندرا در «جشن بی معنایی»، زیر نوری روشن کننده‌تر، به مهمترین مسائل دنیا و بشریت می پردازد، بی آنکه حتی جمله ای جدی به کار برد، گویی شیفته واقعیت های دنیای معاصر است، اما از واقع گرایی دوری می جوید. کسانی که کتابهای قبلی کوندرا را خوانده اند، می دانند که میل به نگاشتن رمانی که «غیر جدی» بودن عنصری جدایی ناپذیر از پیکره ی آن باشد، دور از انتظار نبود. در بسیاری از فصلهای رمان «جاودانگی»، گوته و همینگوی با هم گردش می کنند، گفت و گو می کنند و خوش میگذرانند. پس از آن، در رمان «آهستگی»، ورا، همسر نویسنده، به شوهرش می گوید: «بارها به من گفته ای دوست داری یک روز رمانی بنویسی که هیچ کلمه جدی ای در آن نباشد... از همین حالا به تو می گویم که احتیاط کن، دشمنانت در کمین آن روز نشسته اند.» کوندرا اما، احتیار نمی کند و در «جشن بی معنایی» به رویای زیباشناختانه دیرینش به تمامی جان می دهد، رمانی که خلاصه شگفت آوری از تمام آثار اوست. خلاصه ای عجیب و خنده دار با خاتمه ای خنده دارتر، پس می خندیم، همانا به دوره ای که در آن زندگی می کنیم، عصری که به کمدی شبیه است، چون استعداد شوخ طبعی اش را به تمامی از کف داده است. چه چیز دیگری میتوان درباره «جشن بی معنایی» گفت؟ هیچ، کتاب را در دست بگیرید و بخوانید!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جشن بی‌معنایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

ده سال پس از چاپ آخرین رمانش، «نادانی»، کوندرا این بار با «جشن بی معنایی» به چشم انتظاری خوانندگانش پایان می دهد. این نویسنده ی بزرگِ متولد ۱۹۲۹ میلادی، در رمان آخرش به سردرگمیِ تحمل ناپذیرِ انسانِ در جست وجویِ معنا می پردازد و عمیقاً درباره ی پرسش های دشوارِ معنای هستی اندیشه می کند. «جشن بی معنایی»، فانتزیِ موجز و مختصر و نشاط آوری است که وفاداریِ کوندرا به سبکِ خاصش را بازمی نمایاند، سبکی که دیروقتی است درباره اش تعمق می کند. کوندرا در این رمان هم چنان کشف و شهودش را درباره ی تجربه های انسانی پی می گیرد، و این بار بیش از همیشه به این اندیشه جولان می دهد که «بخشِ عمده ای از هستی آدمی، بازی است» و نیز بیش از هر بار از «ذهنی که همه چیز را جدّی می گیرد» دوری می جوید؛ ویژگی ای که او را به نویسندگانِ بزرگ پیش از خود پیوند می زند، نویسندگانی چون کافکا، سروانتس یا رابله.
وانگهی باید بدانیم که در نگاه و اندیشه ی کوندرا، این عنصر «غیر جدّی» مصداقِ «سطحی نگری» یا «بی اعتنایی» نیست، چراکه وی به پرسش بسیار مهمی می پردازد، همانا دشواریِ یافتن معنا برای حقایق هستی و این چنین است که «بی معنایی» می شود «جوهر هستی».
از این روی، ساختار رمان بر ماجراها استوار نیست، بلکه گفتارِ شخصیت های رمان، تاروپود داستان را درهم می بافد، گفتارهایی که در قالبِ تبادلِ اندیشه، نجواهای درونی یا جمله های معترضه عینیت می یابند. گاه چهار دوست در پارک لوکزامبورگ با هم قدم می زنند و تبادل اندیشه می کنند، یا استالین که از حماقت هم رزمانش به ستوه آمده، رشته ی داستان را در دست می گیرد، یا صدای مادری از جهانی دیگر لب به سخن می گشاید. و اما طرح داستان بر چه اصلی استوار است؟ به راستی، چون دیگر رمان های کوندرا، در«جشن بی معنایی» طرحِ داستانی خاصی به معنایِ سنتی رمان نویسی یا به معنای علمی اش دنبال نمی شود. در نگاهِ خاص کوندرا به داستان نویسی، اوج هنری رمان، تصویرسازی، بازنمایی کلامی واقعیت ها یا سرگرم کردنِ مخاطب نیست، بلکه تعمق برانگیزی و اندیشه آفرینی جوهره ی ناب رمان نویسی است. دغدغه ی رمان نویس، پرداختنِ موشکافانه به شرایطی است که انسان در آن خود را، به بند می کشد یا آزاد می سازد. وی مشاهده گرِ روشن بینِ سازوکارِ پیچیده و جهان شمولِ احساسات، ارزش ها و رنج های انسانی است، سازوکاری درهم تنیده از دروغ، ملال، جلای وطن، شرمساری، تمناها و آرزوهای دور و دراز.
حدود سه دهه پیش، کوندرا در «هنر رمان نویسی» می گوید: «وقتی اندیشه، وارد پیکره ی رمان می شود، تغییر ماهیت می یابد. در دنیای بیرون از رمان، همه کس به حقانیت گفتار خود ایمان دارد، فرقی نمی کند که آن کس سیاست مدار باشد، فیلسوف باشد یا سرایدار ساختمان. در قلمرو رمان، اما بنا نیست اندیشه ای را تایید یا تکذیب کنیم؛ رمان سرزمینِ بازی ها و فرضیه هاست.» از این رو، در «جشن بی معنایی»، شخصیت های رمان، عناصر فرضیه و ارزش های معادله ای را پی می ریزند که در آن، انسان باز هم ناشناخته باقی می ماند؛ و این چنین است که بر اساس این فرضیه، انسان با تمام رفتارها، دلبستگی ها، عشق ها و غم هایش تا همیشه ناشناخته باقی خواهد ماند. انسان تا همیشه معمای تاریخ خواهد بود. پس چرا هر یک از ما انسان ها هم چنان مصرانه احساسات، آرزوها، گناهکاری ها و رویاهای خود را بر این تلِ از پیش انباشته می افزاییم؟ چرا در عین یاس، هنوز بر کشف معمای انسان امیدواریم و بر آن پا می فشاریم؟ اما آیا این تکاپو، هرچند بی ثمر، زیبا نیست؟

الهام دارچینیان

این کتاب ترجمه ای است از:
La fête de ľinsignifiance
Milan Kundera

فصل یکم: قهرمانان رخ می نمایند

الن غرقِ عظمتِ نافِ آدمی می شود

ماه ژوئن بود، آفتاب صبحگاهی از پسِ ابرها سرزده بود و الن آرام آرام در یکی از خیابان های پاریس قدم می زد. دختران جوان را برانداز می کرد که هر کاری کرده بودند تا دلبرانه تر به چشم آیند. غرق این اندیشه شد که مفهوم زیبایی و جذابیت تا چه اندازه می تواند سیال و مسخره باشد.
با خود اندیشید اگر مردها فقط و فقط مجذوبِ زیبایی چشم زنان می شدند و همه ی آن چه آن ها را «مرد» می کرد، فقط و فقط همین چشم ها بود، تکلیفِ بقای نسلِ آدمیزاد چه می شد؟
با خود اندیشید اگر آدم ها فقط و فقط مبهوتِ رمز و رازِ نهفته در گیسوان یک دیگر می شدند، آن قدر که خود را از آن ریسمان های جاذبه ی جسمانی حلق آویز می کردند، آیا نسل آدمیزاد تا امروز دوام آورده بود؟
با خود اندیشید اگر مرکز کشش بین زن و مرد نافِ آن ها بود و دیگر هیچ، یعنی آن ها چنان مجذوبِ این ناف گرد و بی فایده می شدند که جاذبه های جسمانی دیگر، پوچ و بیهوده می نمود، از نسل آدمیزاد چه باقی می ماند؟ ای وای، نافِ آدمیزاد، این عنصرِ گردِ عجیب.

رامون در باغ لوکزامبورگ گردش می کند

در همان اوقاتی که الن غرق پیچیدگی نافِ آدمی است، رامون روبه روی موزه ی نزدیک باغ لوکزامبورگ درنگ می کند، همان باغی که یک ماهی است تابلوهای نقاشیِ شاگال را در آن به نمایش گذاشته اند. دلش می خواست تابلوها را تماشا کند، اما خوب می دانست که تاب وتوان ندارد در این صف طولانی به انتظار بایستد تا لحظه ی ملکوتی رسیدن به باجه فرارسد؛ نگاهی به آدم هایی که صف کشیده بودند انداخت، چهره های شان که از فرطِ خستگی و روزمرگی کج ومعوج شده بود، با خودش فکر کرد حال و حوصله ی دیدن تابلوها را در شلوغیِ این تن های خسته و پرچانگی های شان ندارد، پس در چشم به هم زدنی راهش را به سمت پارک کج کرد.
پارک حال و هوای دل پذیرتری داشت؛ گویی آدم ها کم تر بودند و آزادتر: کسی می دوید، نه برای این که عجله داشت، فقط چون دوست داشت بدود، کسانی دیگر گردش کنان بستنی می خوردند، پیروانِ مسلکی آسیایی روی چمن ها حرکاتی آرام و عجیب می کردند. آن سوتر در میدانی وسیع، مجسمه های سفید و بزرگ ملکه ها و دیگر بانوان و نجیب زادگان فرانسوی رخ می نمود، و باز هم آن سو تر ، روی چمن ها میان درختان، گوشه و کنار پارک پر بود از تندیس های شاعران، نقاشان و دانشمندان. رامون روبه روی جوانکی که خودش را برنزه کرده بود و شلوارکی به پا داشت، ایستاد. پسرک صورتک های بالزاک، برلیوز، هوگو و دوموا را می فروخت. نتوانست لبخندی نزند و هم چنان به گشت وگذارش در پارکِ این نوابغ درگذشته که فروتنانه در میان بی اعتناییِ مهربانانه ی گردشگران محصور شده بود، ادامه داد. به گمانش این درگذشتگان احساس آزادی شیرینی داشتند، چون هیچ کس نمی ایستاد تا صورت های شان را نگاه کند یا نوشته ی حک شده ی زیر تندیس شان را بخواند. رامون با خود اندیشید گاهی بی اعتناییِ آدم ها تا چه اندازه می تواند آرامش بخش باشد، وقتی مطمئنی کسی تو را نمی پاید، چه سبک بالی؛ پس، نفسی از سرِ خشنودی کشید. کم کم لبخندی، تو گویی از سرِ خوشبختی بر چهره اش نقش بست.

از سرطان خبری نبود

همان هنگام که رامون از بازدید تابلوهای شاگال منصرف شده بود و گردش در پارک را ترجیح داده بود، دِاردلو از پله های مطب پزشکش بالا می رفت. آن روز دقیقاً سه هفته به روز تولدش مانده بود. ولی چند سالی بود که از روزهای تولد بیزار شده بود. از عددهایی که همین طور بی جهت بالا می رفتند، بدش می آمد. باوجود این نمی توانست این اعداد را نادیده بگیرد، تو گویی لذت جشن گرفتن روز تولدش به شرمساری این پیر شدن می چربید. آن قدر که این بار، قرار ملاقات با پزشکش به تولدش رنگ و بوی دیگری داده بود. چون همین امروز دکتر او را از نتیجه ی آزمایش باخبر می کرد، آزمایش تشخیص سرطان. به سالن انتظار پا گذاشت، با صدایی لرزان با خودش گفت تا سه هفته ی دیگر روز تولد و مرگش را هم زمان جشن خواهد گرفت؛ یک تیر با دو نشان، جشنی برای زندگی و نیز مرگ.
اما همین که چهره ی خندان دکتر را دید، فهمید که مرگ مهمان این جشن نخواهد بود. دکتر صمیمانه دستش را فشرد، دِاردلو اشک در چشم داشت و نمی توانست لب از لب بگشاید.
مطب دکتر در خیابان ابزرواتور، دویست متر با پارک لوکزامبورگ فاصله داشت. از آن جا که دِاردلو در خیابان کوچک تری آن سوی پارک زندگی می کرد، از میان پارک عبور کرد تا به خانه برسد. عبور از میانِ آن همه سرسبزی، سرحالش آورد؛ همان آدم خوش خلق و بذله گویی شد که بود، به خصوص وقتی میدان بزرگ پارک را دور زد که پر بود از تندیس ملکه های درگذشته ی فرانسه، تندیس هایی همه از مرمر سفید در حالتی اشراف مآبانه که کمی هم مسخره بود، تو گویی این بانوان به خاطر خبر خوش زنده ماندن و در واقع از سرطان نمردنش به او ادای احترام می کردند. نمی توانست ادب و احترام شان را بی پاسخ بگذارد، دو سه باری برای شان دست تکان داد و از خنده منفجر شد.

نظرات کاربران درباره کتاب جشن بی‌معنایی