فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یاکوب پشت در آبی

کتاب یاکوب پشت در آبی

نسخه الکترونیک کتاب یاکوب پشت در آبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یاکوب پشت در آبی

وایلَندها درِ آپارتمانشان را رنگ آبی زده بودند. درِ بقیۀ آپارتمان‌های ساختمانِ کنار خیابان فِلدبِرگ سفید است یا یک زمانی سفید بوده است. این در آبی دردسرساز شده بود. البته یاکوب و مادرش، که یاکوب او را میا صدا می‌زند، این را نمی‌خواستند. برعکس، آن‌ها فکر می‌کردند آن در، از وقتی نقاشی‌اش تمام شده، خیلی قشنگ‌تر، شادتر و جذاب‌تر از بقیۀ درها شده است. احتمالاً آن در بیش از حد شاد بود و جلب توجه می‌کرد. هرچند «در سفیدها» این را به زبان نمی‌آوردند، یاکوب و میا متوجه شدند که آن‌ها تحقیرآمیز به در آبی نگاه می‌کنند، طوری که انگار آن رنگ آبی قشنگ بوی گند می‌دهد. آن‌ها، بعد از آن‌که مدت زیادی پیف‌پیف کردند و غر زدند، به صاحبخانه شکایت بردند. او اصلاً نمی‌توانست فکر یک در آبی را به ذهنش راه بدهد. وقتی بالاخره آمد و از نزدیک در را دید، چنان آه بلندی کشید که انگار زنگ در خانه به صدا آمده باشد و میا هم از روی کنجکاوی در را باز کرد. صاحبخانه عصبانی و نفس‌نفس‌زنان روی پادری ایستاده بود و سرش را به این طرف و آن طرف تکان می‌داد. میا کمی وحشتزده پرسید: «می‌توانم کمکتان کنم، آقای کانیسکه؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یاکوب پشت در آبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درِ خیر و شر

وایلَندها درِ آپارتمانشان را رنگ آبی زده بودند. درِ بقیه آپارتمان های ساختمانِ کنار خیابان فِلدبِرگ سفید است یا یک زمانی سفید بوده است. این در آبی دردسرساز شده بود. البته یاکوب و مادرش، که یاکوب او را میا صدا می زند، این را نمی خواستند. برعکس، آن ها فکر می کردند آن در، از وقتی نقاشی اش تمام شده، خیلی قشنگ تر، شادتر و جذاب تر از بقیه درها شده است.
احتمالاً آن در بیش از حد شاد بود و جلب توجه می کرد. هرچند «در سفیدها» این را به زبان نمی آوردند، یاکوب و میا متوجه شدند که آن ها تحقیرآمیز به در آبی نگاه می کنند، طوری که انگار آن رنگ آبی قشنگ بوی گند می دهد. آن ها، بعد از آن که مدت زیادی پیف پیف کردند و غر زدند، به صاحبخانه شکایت بردند. او اصلاً نمی توانست فکر یک در آبی را به ذهنش راه بدهد. وقتی بالاخره آمد و از نزدیک در را دید، چنان آه بلندی کشید که انگار زنگ در خانه به صدا آمده باشد و میا هم از روی کنجکاوی در را باز کرد. صاحبخانه عصبانی و نفس نفس زنان روی پادری ایستاده بود و سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد.
میا کمی وحشتزده پرسید: «می توانم کمکتان کنم، آقای کانیسکه؟» چیزی بهتر از این به ذهنش نرسید.
آقای کانیسکه آهی کشید. میا ترسیده بود. آقای کانیسکه نزدیک بود از نفس تنگی و عصبانیت منفجر شود. بالاخره بر خودش مسلط شد و غرغرکنان گفت: «کمک؟ شما عقلتان کم شده؟ چه فکری با خودتان می کنید؟» میا اصلاً فکری نکرده بود و یاکوب می توانست بدون هیچ زحمتی متوجه این بشود. بالاخره داد و بیدادهای آن دو او را از اتاقش بیرون کشید. حالا او کنار میا ایستاده بود، کنار کسی که زحمت فکر کردن به داد و فریاد های کانیسکه را به خودش نمی داد.
میا یک قدم هم عقب نرفت، طوری که صاحبخانه نتوانست وارد آپارتمان شود.
آقای کانیسکه پرسید: «اجاره نامه را خوانده اید؟»
میا در جواب پرسید: «همه آن را؟» آقای کانیسکه داشت واقعاً از کوره در می رفت. وقتی میا آهسته و دوستانه گفت: «آقای کانیسکه، جداً در آبی ما چه ضرری به کسی می زند؟ موجب آزار و اذیت کی می شود؟ فکر نمی کنید از درهای سفید قدیمی که رنگشان پوسته پوسته شده خیلی قشنگ تر است؟» دوباره آقای کانیسکه به فکر فرو رفت و به در خیره شد.
او زیر لب گفت: «اگر چنین دوران سختی را پشت سر نگذاشته بودید، می گفتم فوراً در را به وضعیت قبلی اش برگردانید. حالا چطور؟ برایم فرقی نمی کند. به شما چهار هفته وقت می دهم و غر زدن های بقیه مستاجرها را تحمل می کنم.»
میا سرش را تکان داد: «من که سر از کار این آدم ها در نمی آورم.» او عین موش جلوِ کانیسکه با آن هیبت و جبروت ایستاده بود. و یاکوب هم به نظر نمی رسید خیلی اعتمادبه نفس داشته باشد.
میا گفت: «چطور آدم می تواند از آبی بودن یک در این قدر عصبانی شود و تازه بعد ما را هم بَده کند.» یاکوب فکر کرد بَده کردن اصطلاح بامزه ای است.
آقای کانیسکه صدایش را پایین آورد: «خیلی خب.» دست ها را جلوِ سینه تنومندش گذاشت و قیافه ناراحت به خود گرفت، کاری که برایش زحمتی نداشت، چون او کلاً همیشه ناراحت به نظر می رسید. «خیلی خب. خداحافظ!»
همین که او در را بست، یاکوب میا را به طرف خودش کشید. میا بوی صابون می داد. یاکوب این بو را دوست داشت. او با ترس پرسید: «حالا باید دوباره در را رنگ کنیم؟ همین الآن؟»
«حرفش را هم نزن،» میا محکم یاکوب را به خود فشرد، «به این زودی که کوتاه نمی آییم.»
خُب، آن ها جز کوتاه آمدن چاره دیگری نداشتند، چون داشتن در آبی همان طور که کانیسکه گفته بود واقعاً یادآور دوران سختی بود.
چند هفته پیش، محال بود که فکر رنگ کردن در به ذهن میا و یاکوب خطور کند. برایشان فرقی نمی کرد که در قشنگ باشد یا زشت. تابستان بود و آن ها بیش تر وقت خود را بیرون از خانه می گذراندند تا توی خانه، در استخر یا در باغچه کوچک مامان بزرگ کنار خط راه آهن. پدر یاکوب اغلب در کنارشان بود. یاکوب دردسرهای زیادی در مدرسه داشت، ولی می توانست تحمل کند. او با دوستش تورستِن کاملاً تفاهم داشت.
اما همه چیز تغییر کرد. نه یکهو، خیلی نامحسوس. بابا گاهی زودتر از سر کار می آمد، روی کاناپه دراز می کشید و بلافاصله به خواب می رفت. غذایش هم کم شده بود. یک بار تقصیر را گردن آب و هوا می انداخت و یک بارگردن کارخانه. ولی به خودش زحمت دکتر رفتن نمی داد. میا مرتب مضطرب تر و نگران تر می شد و به او التماس می کرد کاری بکند. یک روز صبح او دیگر بلند نشد. توی رختخواب ماند. استفراغ کرد. می گفت تمام بدنش درد می کند. بالاخره میا به دکتر زنگ زد. او پدر را معاینه کرد و تجویز کرد که باید به بیمارستان برود.
و پدر دیگر هیچ وقت به خانه نیامد. معلوم شد او مبتلا به نوعی بیماری خونی است که در آن گلبول های سفید جای گلبول های قرمز را می گیرند. این بیماری پدر را عوض کرد. او مجبور بود داروهای خیلی قوی مصرف کند. و بعد همه موهایش ریخت. پدر خجالت می کشید. اما به نظر یاکوب بد نبود. او حتی پدر را از قبل بیش تر دوست داشت. بعد، یک روز، میا به او گفت که دیگر اجازه ندارد پدر را ملاقات کند. سپس گُرومی آمد، مامانِ پدر. او دائم بی حال و بی حوصله توی آشپزخانه می نشست.
یک شب که میا در بیمارستان مانده بود، گرومی همان طور که بی حرکت آن طرف میز نشسته بود گفت: «اروین می میرد. پدرت می میرد.» حق با او بود. طولی نکشید که او مرد.
وقتی پدر مرد، میا و گرومی خیلی گریه کردند. یاکوب هم گریه کرد، نه برای این که پدر مرده بود، چون آن ها گریه کرده بودند. او نمی توانست تصور کند که پدر هرگز، دیگر هرگز از در وارد نمی شود، با آن قامت بلند و کمی خمیده اش که انگار مواظب است به جایی نخورد.
روز خاکسپاری پدر هوا خیلی سرد بود، به قدری سرد که سوراخ های دماغ یاکوب یخ زده بود. او به هیچ چیز فکر نمی کرد. رفت وسط میا و گرومی. نه چیزی حس می کرد، نه چیزی می شنید. وقتی توی اتاقش روی تخت دراز کشید، از شنیدن حرف های میا و گرومی بغضش ترکید و اشک هایش روی گونه هایش جاری شد.
شب، میا تخت تاشویی را که پشت کمد بود باز کرد و پیش او خوابید. یاکوب نتوانست بخوابد. میا برایش تعریف کرد که چطور با پدر آشنا شده بود. در یک جشن ورزشی.
«فکر نکنی به عنوان ورزشکار شرکت کرده بود ها. او مبتدی بود و با تفنگ تیر هوایی می زد و ورزشکارها می دویدند. من هم جزو آن ها بودم. من او را دست انداختم. به او گفتم: ‘ خُب تو هم بدو.’ آره این طوری بود که شروع شد.»
میا گفت و گفت تا او به خواب رفت.
روزهای بعد توی مدرسه، همه با او خیلی مهربان بودند. اما او به همه چیز بی اعتنا بود. نه برای این که پدر دیگر زنده نبود، بلکه برای این که همه چیز به هم ریخته بود. گرومی خیلی وقت پیش رفته بود. میا دوباره رفته بود سر کارش، در ایستگاه قطار. او گاهی در گیشه بلیت و گاهی در دفتر کار می کرد. همه چیز طبق روال همیشه بود. با این اختلاف که حالا میا و او تنها جلوِ تلویزیون می نشستند و دومینو بازی می کردند و این که صبح ها پدر سر میز صبحانه نبود.
میا سعی می کرد فکر او را منحرف کند. با او به سینما می رفت. بعد، به رستوران می رفتند و شام می خوردند. با او خیلی بازی می کرد و یک شب به او گفت: «فردا در خانه را رنگ می زنیم و آبی می کنیم.»
او پرسیده بود: «چرا؟»
«چون در آبی خوشگل تر است، چون اروین هم اگر بود حتماً خوشش می آمد، چون آدم را شاد می کند.»
حقیقت دارد. حالا وقتی یاکوب جلوِ در می ایستد و آن را باز می کند، بلافاصله حالش بهتر می شود. وقتی هم که در را پشت سرش می بندد، به اتاقش می رود و شروع به خیالپردازی می کند. این کار برای او فوق العاده راحت است. بهتر از هر کار دیگری می تواند این کار را انجام دهد.
او حتی، وقتی حسابی سرحال باشد، می تواند مجسم کند که یک نفر یکهو آمده و کنارش ایستاده است. او می تواند او را هر چقدر دلش می خواهد بزرگ کند. این شخصیت تخیلی همیشه همراه اوست. با او به همه جا می رود. حتی بیرون توی خیابان و در پارک گرونه بورگ.
ولی بهتر است دوست خیالی اش خیلی بزرگ نباشد.

بندانگشتی

بندانگشتی قد انگشت شست یاکوب بود و همین اندازه هم ماند. او به اندازه مردم لیلی پوت بود، آن طور که یاکوب پیش خودش تصور کرده بود. آخر او همین چند وقت پیش سفرهای گالیور را خوانده بود. او از کوتوله های توی کتاب بیش تر از غول ها خوشش آمده بود. یاکوب دیگر بیش تر اوقات خودش را توی اتاقش با کتاب خواندن، مشق نوشتن و خیالپردازی می گذراند. حتی وقتی میا از سر کار به خانه می آمد، او از اتاقش بیرون نمی آمد.
میا با او دعوا می کرد: «یاکوب، تو یک پا خانه نشین شده ای. اگر اروین بود، مطمئنم از این کارت اصلاً خوشش نمی آمد. خُب تو دوست هم داری. کمی خودت را جمع و جور کن!» میا نمی دانست که یاکوب تنهایی حوصله اش سر نمی رفت. اصلاً او چرا بایستی از دست آدم هایی ناراحت می شد که با او طوری رفتار می کردند که انگار پسر زودرنجی است و زود می زند زیر گریه؟ بعد از مرگ پدر، دیگر هیچ کس با او عادی برخورد نمی کرد، حتی خود میا. هرچند آن ها در را با هم رنگ زدند، او بیش تر اوقات بیرون می ماند، تمرین نقاشی می کرد یا کلاس سفالگری می رفت و از آن جا گلدان های سفالی زیبا به خانه می آورد.
چرا او تعجب می کرد از این که یاکوب می خواست با خودش تنها باشد؟
تازه بندانگشتی فقط در افکار او پرسه می زد. اما یاکوب می خواست او را واقعاً حس کند، نگاهش کند و با او حرف بزند. او آن را از گِل درست کرده و بعد رنگش کرده بود. بندانگشتی به جای چشم دو تا نقطه داشت با یک دهان و یک دست کت و شلوار قرمز. همین کافی بود.
زمانی که او شکل گرفت، یاکوب دیگر لازمش نداشت. هر وقت می رفت پایین توی کوچه، بندانگشتی را توی جیبش می گذاشت. با وجود این، او در کنار یاکوب راه می رفت. واقعاً! و مردم متوجه او نمی شدند. البته او بایستی مواظب می بود که زیر پا له نشود.
گاهی یاکوب به او هشدار می داد: «مواظب باش، بندانگشتی، الآن می روی زیر پای آن مرد چاقه و له می شوی!» آن مرد چاق حسابی تعجب کرد. یک لحظه ایستاد. اول بِر و بِر یاکوب را نگاه کرد و بعد او را از فرق سر تا نوک کفش هایش ورانداز کرد. با احتیاط پایش را بلند کرد، انگار زیر پایش پی پی سگ باشد، و بعد خجالتزده راهش را گرفت و رفت.
یاکوب لذت می برد مردم را با بندانگشتی سر کار بگذارد. او خوشحال بود که دوستی مثل او دارد.
گاهی سر و کله یک عروسک گردان توی تلویزیون پیدا می شد. روی یکی از دست هایش پرنده ای داشت با پارچه ای بامزه با پرهای مصنوعی و می گذاشت او حرف بزند بدون آن که خودش دهانش را باز و بسته کند. یاکوب هم دلش می خواست چنین کاری کند. ولی هر کار کرد، نتوانست بدون تکان دادن لب هایش بندانگشتی را به حرف بیاورد. وقتی بندانگشتی حرف می زد، از دهان یاکوب حرف می زد. همیشه همین طور بود.
صدای بندانگشتی یاکوب نازک و زیر بود. خُب آخر یاکوب فکر می کرد صدای بندانگشتی باید این طوری باشد. علاوه بر آن، بندانگشتی با تمام پررویی ترسو هم بود و یاکوب مجبور می شد گاهی در اوضاع ناجور به کمک او بیاید.
اوضاع که خطری می شد و بندانگشتی نمی توانست قایم شود، بندانگشتی و او توی ذهنش با هم صحبت می کردند. آن وقت هیچ کس نمی توانست حرف های آن ها را بشنود. البته توی مدرسه او مجبور بود بیش تر اوقات این کار را بکند. زنگ تفریح، وقتی تنها می ایستاد و همه از کنارش رد می شدند و حتی تورستِن هم دیگر با او بازی نمی کرد، بندانگشتی به او دلداری می داد: «ولشان کن. آن ها ارزش ندارند به خاطرشان خودت را ناراحت کنی. همه شان الدنگند. به درد نمی خورند. تورستن را ببین که خیس عرق چطور جلو آن دختره قمپز در می کند. او فقط ادای پهلوان ها را درمی آورد.» بندانگشتی حق داشت.
ساعت کلاس به همین طریق سپری می شد. روزی او فراموش کرده بود تکالیف ریاضی اش را انجام دهد. شب قبل، او سرش را با بندانگشتی گرم کرده بود. آن ها با هم بازی کرده بودند و او برای بندانگشتی بلندبلند کتاب خوانده بود. و حالا بندانگشتی به کمک او آمده بود. وقتی خانم هِلمِر از تنبلی و خونسردی یاکوب خونش به جوش آمد، بندانگشتی آهسته گفت: «یاکوب، عصبانی نشو. آرام باش. به او بگو تکالیف مدرسه را بعداً می آوری.» و یاکوب بلند گفت: «من تکالیفم را بعداً می آورم.»
خانم هِلمِر آهی کشید و گفت: «تو تا حالا خیلی قول داده ای. تو خیلی تغییر کرده ای، یاکوب. یک جای کارت می لنگد.»
آن وقت بندانگشتی ریز خندید و خنده را به یاکوب هم منتقل کرد. به جای این که جدی باشد و جلب توجه نکند، شروع کرد به کِرکِر خندیدن؛ حالا نخند، کی بخند!
خانم هِلمِر بِر و بِر نگاهش کرد، به علامت تاسف سرش را تکان داد، از عصبانیت سرخ شد، با مشت کوبید روی میز یاکوب و فریاد زد: «دیگر کافی است! با مادرت صحبت می کنم. این طوری نمی شود، یاکوب.»
این فقط نظر خانم هِلمِر نبود که این طوری نمی شود ادامه داد، همه نظرشان این بود. ولی پس چطوری باید ادامه داد؟ هیچ کس بجز بندانگشتی او را درک نمی کرد، حتی میا.

یاکوب توی اتاقش بود؛ او داشت با بندانگشتی در باره اشتفانی صحبت می کرد. او هم در کلاس یاکوب است. یاکوب گاهی از او خوشش می آید و گاهی نه. در هر صورت او توجهی به یاکوب ندارد.
یکهو در زدند و میا وارد اتاق شد. او گفت: «فکر کردم مهمان داری» و نگاهی به اطراف انداخت.
اما یاکوب در آخرین لحظه موفق شد بندانگشتی را، که از توی جیبش درآورده و روی میز تحریرش نشانده بود، زیر کتاب انگلیسی قایم کند.
میا روی تخت نشست و با نگرانی او را نگاه کرد: «مرتب دارد کارهایت عجیب و غریب تر می شود، یاکوب.»
یاکوب صدای بندانگشتی را می شنید که مثل یک اسب پونی(۱) توی سرش شیهه می کشید.



«ولی این اصلاً حقیقت ندارد!»
«اگر یک پسربچه دوازده ساله مرتب با خودش حرف بزند، یک جای قضیه ایراد دارد.»
«کار من ایرادی ندارد.»

نظرات کاربران درباره کتاب یاکوب پشت در آبی