فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرعت نور

کتاب سرعت نور

نسخه الکترونیک کتاب سرعت نور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرعت نور

خانه در بلندترین نقطه ساحل قرار داشت، با پوزه کشیده‌اش بر فراز آب که ریزترین تغییرات آب و هوایی را هم بو می‌کشید. اگر جلوی کوتاه‌ترین دیوارش می‌ایستادی، چیزی از زمین زیر پا نمی‌دیدی، تا چشم کار می‌کرد آسمان بود و پهنة دریا که شبیه وان حمام آبی رنگی به نظر می‌رسید و کشتی‌های بندرگاه که شبیه کشتی‌های کوچک اسباب بازی رویش شناور بودند. به نظر «جف» ساختمان بیشتر شبیه ایستگاه‌های فضایی بود. شبیه لابراتوری شیشه‌ای و بتونی و نه یک خانه. هیچ چیزش بجز مبلمانی که از خانة قبلی آورده بودند شبیه خانه نبود. در این ارتفاع جف می‌توانست تغییرات آب و هوایی پیش رو را از جهات مختلف ببیند: ابرهای چرخان با باد، کومولوسِ چاق و چله‌ای که از سمت «هات ولی» می‌آمد و خطوط ریز باران که راهشان را سمت تپه‌های شرقی خط خطی می‌کردند. «جوی کاولی» نویسنده کودکان بیش از 50 سال است که می‌نویسد و یکی از محبوب‌ترین نویسندگان کودکان و نوجوانان به شمار می‌رود. کتاب‌های این نویسنده نیوزیلندی همواره جزو پر فروش‌ترین‌ها در کشورش و سایر کشورهای جهان می‌باشد. او معمولاً نامه‌های بسیاری از کودکان دریافت می‌کند و معتقد است واکنش‌های کودکان بسیار صادقانه و صریح است. او می‌گوید یکبار یک کودک از من پرسیده بود آیا هنوز زنده‌ای؟ و من مجبور شدم نگاهی به خودم در آینه بیندازم!

ادامه...

بخشی از کتاب سرعت نور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

سرعت باد: شدت باد را با دستگاه دقیقی به نام بادسنج می سنجند، اما شیوه قدیمی تری نیز برای تخمینش وجود دارد و آن بررسیِ تاثیر باد بر محیط اطراف است. مقیاس سیزده قسمتیِ بوفرت(۱) شدت باد را به سیزده بخش تقسیم می کند، یعنی از ۰ (‘ آرام’: معادل ۲ کیلومتر در ساعت) تا ۱۲ (‘ گردباد’: معادل ۱۱۹ کیلومتر در ساعت). عدد ۱۰ در مقیاس بوفرت ‘ طوفان’ نام دارد و سرعت آن حدود ۱۰۰ کیلومتر در ساعت است و تا ارتفاع ۹ متر هم بالا می رود. هنگام طوفان ممکن است درختان از ریشه کنده شوند و ساختمان ها آسیب جدی ببینند.

خانه در بلندترین نقطه ساحل قرار داشت، با پوزه کشیده اش بر فراز آب، که ریزترین تغییرات آب و هوایی را هم بو می کشید. اگر جلوی کوتاه ترین دیوارش می ایستادی، چیزی از زمینِ زیر پا نمی دیدی، تا چشم کار می کرد آسمان بود و پهنه دریا، که شبیه وان حمام آبی رنگی به نظر می رسید، و کشتی های بندرگاه که شبیه کشتی های کوچک اسباب بازی رویش شناور بودند. به نظر جِف ساختمان بیشتر شبیه ایستگاه های فضایی بود، شبیه لابراتواری شیشه ای و بتونی، و نه یک خانه. هیچ چیزش بجز مبلمانی که از خانه قبلی آورده بودند شبیه خانه نبود. نُه به اضافه چهار ماه پیش آمده بودند این جا، ولی او هنوز احساس می کرد برای باز کردن کابینت های نرم و سیاه آشپزخانه باید اجازه بگیرد. بدون صرف انرژی. فقط با تماس کوتاهِ یک انگشت (مثل فشاری جادویی)، در کابینت ها و کشوها باز می شد و چشم آدم به محتویات معمولِ داخلشان می افتاد، چیزهایی مثل آب پرتقال و رب گوجه فرنگی.
در این ارتفاع جف می توانست تغییرات آب و هوایی پیش رو را از جهات مختلف ببیند: ابرهای چرخان با باد، کومولوسِ چاق و چله ای که از سمت هات وَلی می آمد و خطوط ریزِ باران که راهشان را سمت تپه های شرقی خط خطی می کردند. امروز اما طور دیگری بود. جف به عمرش چنین چیزی ندیده بود، ارتشی از ابرهای سیاه که از جزیره جنوبی می آمدند به تیرگیِ یک لکه بزرگ روغن بودند که می توانست زمین و دریا را تیره کند. بندرگاه هنوز آرام بود، آبِ روشن از خورشید نشانه ای از خطر نداشت. اما در دوردست سایه ها به هم فشرده می شدند و روی آب موج های سفید می انداختند.
اِدی، باغبان جدید، آماده تغییر هوا بود و میز باربیکیو و صندلی ها را توی انبار می گذاشت. جف از راه رفتن ادی خوشش می آمد، از تلوتلو خوردنش، بی سر و صدا. فیل ها هم همین طور راه می رفتند چون کف پایشان پهن و نرم بود. ادی کفش های کتانیِ قرمز و بدون بند پوشیده بود.
جف پرسید: «یعنی می گی طوفان شدیدیه؟»
ادی گفت: «آره انگار.» صندلی چوبی را تا کرد. «احتمالاً دریا تا لب جاده بالا بیاد. می خوای بری بیرون؟»
«نه.»
«ولی من باید برم. ممکنه جاده ها بسته بشن. می شه روکش میز باربیکیو رو تو بکشی؟ باید سفت کشیده شه.»
جف گفت: «حتماً.» روکش برزنتی و تاشده میز را کشید جلو. «می خواستم ازت یه چیزی بپرسم، اِدی اسم واقعی ته؟»
«همون قدر واقعی که هست! چطور؟»
جف خندید. «آخه اسم هامون مثل همه! هردوتامون نُهیم!»
«چی؟»
«جف و ادی جمعاً می شه نُه و نُه هم بهترین عدده!»
اِدی با صندلی تاشده توی بغلش بی حرکت ماند. دهانش زیر سبیل باریکی که داشت از تعجب باز مانده بود. «ها؟!»
جف توضیح داد: «عدد من نُهه. مال تو هم همین طور. ببین، E پنجمین حرف الفباست، D چهارمیه، I هم نهمی. حالا جمعشون کن. Eddie. پنج، چهار، چهار، نُه و پنج جمعاً می شن بیست و هفت. حالا دو و هفت رو جمع کن. شد چند؟ نُه.»
«خب، اگه تو می گی، حتماً همین طوره دیگه.»
«یه جور طالع بینی اعداده، داداشم بهم یاد داده. عددها نشون می دن که ما کی هستیم. هفت عدد معنویته. یادم نیست که هشت چیه، ولی نُه، نُهِ قدرتمند یعنی کمال! یعنی عالی بودن.»
ادی صندلی را دست به دست کرد تا پشت گوشش را بخاراند. «دستم انداخته ی پسر! من که عددشناس نیستم.»
«آسونه. عددهای جِف می شن ده و پنج و شش و شش. جمعاً می شه بیست و هفت. دو و هفت می شن ...»
«مگه اسم کاملت جِفری نیست؟»
جف سرش را تکان داد. «چرا ولی جف رو ترجیح می دم. چون عددش می شه نه و من هم عددم نُهه.» از نگاهِ خیره ادی حدس زد که از حرف هایش سر درنمی آورد. باد تندی وزید، انگار که پره های یک هلیکوپتر نزدیکشان شروع کرده باشد به چرخیدن.
باغبان سرش را کج کرد و نگاهی به آسمان انداخت. «الآن هاست که پدرت سر برسه. باید صندلی ها رو ببرم تو انباری. روکش باربیکیو یادت نره.»
جف نگاهش کرد که چطور لخ لخ کنان دور خانه می چرخید، با شلوار گشاد و آویزانش، و تی شرتی که ردِ خیس عرق پشتش افتاده بود. دوباره باد گرفت و چند برگ خشک دور و بر استخر ریخت. درخت اوکالیپتوس کنار دَر برنزی تکان خورد و چند قطره ریز آب، مثل ستاره هایی کوچک، روی زمین سیمانی پخش شد. چندتای دیگر. و باز هم. باران از ابرها جلو زده بود، قطره هایش از آسمان آبی می چکیدند. صدای لِکسوس آمد، صدای چرخ هایش، غژغژ دَر الکترونیکی که باز می شد و چرخیدن ماشین توی ورودی.
پدرش وینستون برگشته بود خانه. عدد وینستون شش بود.
جف همان طور که از بخش جنوبیِ ساختمان می دوید تا برود تو، بیشتر متوجه این نکته می شد که آسمان به طرز عجیب و غریبی سیاه شده، انگار که وسط ظهر تابستان ناگهان غروب شود. تندیِ باد را حس می کرد، ادی را می دید که آن بیرون با درِ انباری کلنجار می رود. صدای قطره های بزرگ باران را می شنید. خودش را روی سطح مرمری هال سُراند و کله معلق زنان تا اتاقش رفت. کوله پشتی اش را باز کرد.
پدرش خوشش نمی آمد او با باغبان حرف بزند.
«جِفری؟» در جلویی باز شد. «جفری؟ این جایی؟»
«دارم درس می خونم بابا.»
وینستون لاریمر وارد اتاقش شد. «آفرین پسر! مادرت کجاست؟»
«نمی دونم.»
«خواهرت، آندرِئا، چی؟»
جف شانه بالا انداخت: «ادی گفت مامان رفته کالج دنبالش. خیلی وقت پیش رفت.» نگاه کوتاهی به پدرش انداخت.
وینستون گفت: «رفته ن خرید، شک نکن. زن ها! تک تکِ کفش فروشی های شهرو می شناسن. تلفنشو جواب نمی ده.» لبخندش محو شد. «گفتم تلفنشو جواب نمی ده!»
«آندرئا نمی تونه موبایل ببره مدرسه. نمی ذارن بچه ها...»
«مادرت! مادرتو می گم! قراره طوفان وحشتناکی بشه. ممکنه خطرناک باشه. بعد...» مکث کرد و پشت دستش را به پیشانی کشید. موهای خاکستری اش را تازه کوتاه کرده بود.
جف گفت: «مامان زنگ زده به اِدی و گفته میز و صندلی های حیاطو جمع کنه.» خودکارش را روی میز گذاشت. «واقعاً فکر می کنین شدید باشه؟»
«پس زنگ زده و با مردک حرف زده. دیگه چیا گفته؟»
جف زیرلبی گفت: «اسمش ادیه.»
وینستون خندید. «ادی، مردک، هرچی.» سرش را تکان داد. «رادیو اخطار می داد. می گفت به هیچ وجه از جاده های ساحلی رد نشید. سمت کوه های ریموتاکا نرید. مطمئن شید که قایق هاتون سفت بسته شده ن. خدا به دادمون برسه! زن ها بعضی اوقات واقعاً کارهای غیرعاقلانه می کنن. نگرانشم! تمام حمل  و نقل های دریایی رو تعطیل کرده ن.»
«چیزی شون نمی شه بابا. قبل از این که تاریک بشه برمی گردن.» اما همین طوری اش هم هوا تاریک شده بود، نه مثل تاریکیِ شب، شبیه روزِ عصبانی و سیاهی که قطره های بارانش را مثل مُشت مُشت میخ روی پنجره ها بپاشد. جف چراغ مطالعه اش را روشن کرد. «مامان رانندگی ش خوبه.»
پدر قدمی جلوتر آمد و نگاهی به میز انداخت. «تکلیفت چیه؟»
«اعداد کسری.»
«تو و اعداد نازنینت.» با نوک انگشت ها موی جف را به هم ریخت. «تهش چی می شه؟ استیون هاوکینگ دوم؟ لاریمر و پسر، حسابدارِ ارشد؟»
«نمی دونم، بابا.»
«باید واسه آینده ت برنامه داشته باشی.»
جف آرزو کرد کاش می توانست بزند به چاک. «خب، نه، هنوز ندارم.»
«وقتی من همسن تو بودم شک نداشتم که می خوام راننده بشم. بهت گفته م؟»
البته که گفته بود. بارها و بارها.
«اون موقع دوره فیلم های ژاک ایو کوستو بود، مال نسل قبل از شماها. یه دقیقه می دیدی که رو آب دریان، یه دقیقه بعد تو یه دنیای دیگه بودن. من هم می خواستم همین کارو کنم. می خواستم کوه های زیر دریا و نسل جدید ماهی ها رو کشف کنم. یه دستگاه تنفس و ماسک خریدم اما...» تندبادی که با شدت به شیشه کوبید و قاب پنجره را لرزاند حرفش را قطع کرد. بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: «اما خوشبختانه پدرم باعث شد قید این کارو بزنم.»
عجیب بود که چنین اتفاقی را باعث خوشبختی می دانست. «مامان می گه پدربزرگ با کمربند کتکتون می زد.»
وینستون زد زیر خنده. «بچه ها خیلی وقت ها نمی دونن چی به صلاحشونه.» لحنش عوض شد. «چرا تلفنشو برنمی داره؟!»
«ببینید بابا، چیزی نمی شه، راست می گم.»
وینستون با گیجی گفت: «آره، آره.» دور خودش چرخید و با منگی طرف دَر رفت. «این مردک کجاست؟ زودتر رفته خونه؟»
جف گفت: «تا حالا باید رفته باشه.» روی کاغذ جلوی رویش یک نُه بزرگ نوشت و دور آن را با نقطه پر کرد. «تمام صندلی ها و گلدون ها رو تو انباری گذاشت. گفت ممکنه سه روز طول بکشه.» سرش را بالا برد. «با این حساب هواپیمای فردا چی می شه؟ آقای جونز؟»
پدرش جواب داد: «آقای استانتن جونز، مشکلی نیست. پروازش بین المللیه و هواپیماش هم عالی. چه بارون باشه چه آفتاب، فردا همین جاست.» لبخند دوباره به صورتش برگشت. «کلی خبرِ خوب جفری، کلی خبر خوب تو راهه، همه ش هم به خاطر حضرت استانتن جونزه. ببین بهت کی گفتم! این موقعیت عالیه! آدم ها می تونن بشینن سر جاشون و دارایی حقیرانه شونو چرتکه بندازن، یا این که یه تکون به خودشون بِدن و زندگی شونو عوض کنن. مثلاً چطوره یه جزیره مخصوص خودت توی فیجی داشته باشی؟»
جف اخم کرد. «نمی دونم، نمی خوام.»
پدرش خندید. «جواب دادن به این سوال که فکر کردن نمی خواد. فیجی، یه ویلا توی توسکانی، یه مِلک تو هاوایی! این چیزیه که استانتن جونز بهمون پیشنهاد می ده. واقعیت اینه، پسرم، که تو می تونی همین جا سر جات بشینی و عددهات رو جمع بزنی، یا کاری کنی که همین عددها به دردت بخورن. اینو یادت نره جفری، دنیا می تونه به کامت باشه.»
کلمه هایش صدفِ سختی را به دور یک خاطره کشیدند، و جف خودش را در هشت سالگی دید، و برادرش بِکِت را، با خنده ای به روشنیِ خورشید، که می گفت: «دنیا به کامَمه پسر!» و درد قدیمی بازگشت، طوری از میان دلش رد شد که فکر کرد هر آن ممکن است بزند زیر گریه.
دلش برای بکت تنگ شده بود. دلش برای برادرش تنگ شده بود، بیشتر از هرچیز دیگری توی دنیا. سعی کرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما بی فایده بود.
پدرش گفت: «خیال می کنی این خونه رو چطور خریدم؟ یک به اضافه یک مساوی است با دو؟ خیال می کنی من...» مکث کرد. «چی شده؟»
باران دوباره با شدت به پنجره خورد. جف سرش را تکان داد.
«چی شده پسر؟! به من بگو!»
«هیچی بابا، هیچی. یادِ... یاد بکت افتادم.»
دقیقه ای تنها صدایی که شنیده می شد صدای باران بود. بعد پدرش همان کلمه ها را دوباره تکرار کرد: «بکت مُرده.»
جف فکر کرد دوباره همان حرف های قدیمی شروع می شوند، لاینقطع، درباره بی آبرویی و رسوایی، درباره آسیبی که به خاندان لاریمر وارد شده. اما خوشبختانه این طور نشد چون صدای زنگِ پیانوییِ موبایلِ وینستون بلند شد. به سرعت آن را از جیبش درآورد، سمت صورتش برد و نفسی عمیق کشید.
«کدوم گوری هستین؟»
هلن، مادر جف، و آندرئا، خواهر او، توی راهِ خانه بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب سرعت نور