فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ )

کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ )

نسخه الکترونیک کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ ) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ )

داستان‌های کوچکی بابام، حکایت‌های بامزه و جالبی است که نویسنده از کوچکی باباش برای بچه‌ها می‌گوید. راستی بابای شما وقتی کوچک بود چه کار می‌کرد؟ اگر این کتاب‌ها را بخوانید به احتمال زیاد شما هم می‌توانید کارهای کوچکی بابای خود را حدس بزنید و از دانستن آنها لذت ببرید. در کتاب اول این داستان‌ها، بچه‌ها با ماجراهای بابا در شکار یک هیولای بزرگ آشنا می‌شوند و بابای شجاع قصة ما از ترس تا صبح پیش مامانش می‌خوابد! همچنین ماجرای فضانوردی بابا و خرید بادکنک‌ها از بادکنک‌فروش از بخش‌های جذاب کتاب اول بودند. در ماجراهای کوچکی بابام در جلد ۲ نویسنده حکایت‌های جالب کوچکی بابا را ادامه داده و دکتر رفتن بابا به این شکل روایت می‌شود: «آقای دکتر بابام را نشاند روی میز و با چکش آرام زد روی زانوی بابام، بعد هم به مامانِ بابام گفت: خانم... اگه اعصاب این بچه سالم بود پاش تکون می‌خورد. الآنم دوباره امتحان می‌کنم تا خیالتون راحت باشه که من درست می‌گم... دل بابام حسابی برای مامانش سوخت و تصمیم گرفت هر طوری شده خوشحالش کند. برای همین وقتی آقای دکتر دوباره زد روی پای بابام، او چنان پایش را بالا آورد که خورد زیر فک آقای دکتر و....» کتاب «وقتی بابام کوچک بود ۱ و ۲» در دو مجلد جداگانه منتشر شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ )

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. دکتر بی اعصاب

وقتی بابام کوچک بود، صبح یک روز بهاری، سر میز صبحانه، داشت دولپّی نان و پنیر و چای می خورد. مامانِ بابام گفت: «بچه، مگه از قحطی در اومدی؟! چه خبرته؟! یواش بخور...»
بابام که دهانش پُر بود و نمی توانست حرف بزند، به زور یکی از لقمه ها را قورت داد و گفت: «مسابقه خوردنه. من باید برنده بشم...»
مامانِ بابام نگاهی به جوجه بابام انداخت و دید که جوجه کوچولو هم سرش را کرده لای ارزن ها و دارد تند و تند ارزن می خورد. بعد به بابام گفت: «خب، این مسابقه چه جوری تموم می شه؟»
بابام گفت: «اگه من یکی و نصفی نون سنگک بخورم برنده م. تا الآن فقط یه دونه خورده م، هنوز نصفش مونده؛ اگه این جوجه فسقلی قد هیکلش ارزن بخوره اون برنده می شه...»
مامان بابام جیغ زد: «یه سنگکو خوردی؟! بچه، الآن می ترکی... بسه دیگه...»
اما بابام ول کن نبود و یک لقمه دیگر را با انگشت فرو کرد توی د هانش. مامانِ بابام چشم هایش را تا می توانست باز کرد و نفس عمیقی کشید و با همه زورش یک جیغ بنفش و بلند کشید و گفت: «از آشپزخونه من برید بیرووووون...»
بابام و جوجه اش، عین برق گرفته ها، کرک و پَرشان ریخت و از آشپزخانه زدند به چاک. اما بعد از یک دقیقه بابام سرش را یکوری از لای در کرد توی آشپزخانه و گفت: «می شه بیام شیرمو بخورم؟»
مامانِ بابام با اخم گفت: «تو فقط پاتو بذار این تو، تا ببینی چه بلایی سرت می آرم...»
بابام دمش را گذاشت روی کولش و رفت توی اتاق که یکدفعه زنگ در آپارتمانشان را زدند و مامان بابام رفت دم در. بابام با خودش گفت: «آقاجونم گفته تا شیرتو نخوردی حق نداری از سر سفره صبحونه بری کنار، وگرنه قوی نمی شی.» بعد هم یواشکی رفت توی آشپزخانه، اما مامانِ بابام لیوان شیرش را گذاشته بود روی یخچال. برای همین بابام رفت روی صندلی و از آن جا هم مثل گنجشک دوپایی پرید روی گاز تا دستش به بالای یخچال برسد. اما بابام افتاد روی گاز روشن و خورد به کتری و قوری چینیِ مامانش و آن ها را انداخت روی زمین. قوری و کتری ریزریز شدند، بعد هم خودش که داشت می سوخت، از آن بالا افتاد وسط میز و میز بدبخت را شکست.



بابام وسط میز شکسته مثل هلوانجیری پهن شده بود که مامانِ بابام آمد توی آشپزخانه و جیغ زد و گفت: «ای وای! کتری و قوریم. اونا تنها یادگاری مادرم بودن...»
یکدفعه مامانِ بابام چشمش افتاد به بابام که وسط میز شکسته از حال رفته بود. نیم ساعت بعد مامانِ بابام و بابام توی بیمارستان بودند و دکتر ها یک عالم عکس از همه جای بابام انداخته بودند. توی اتاق، آقای دکتری که خیلی کوچولو موچولو بود داشت به عکس ها نگاه می کرد. یکدفعه چشم بابام افتاد به جیب آقای دکتر. آن جا یک چکش لاستیکی فسقلی با سر مثلثی شکل و صورتی رنگ بود. بابام به آقای دکتر گفت: «ببخشید آقای دکتر، اون آبنباته...؟!»
آقای دکتر اخم کرد و گفت: «نخیر، چکشه...»
بابام سرش را کرد لای شانه هایش و ریزریز خندید، بعد هم توی دلش گفت: «این آقا دکتره حتماً از اون بچه لوسا بوده که شیرشو نمی خورده، واسه همین فسقلی مونده و مجبور شده یه چکش کوچولو بخره. آخه چکش آقاجونم که یه عالمه شیر خورده، قدِ گلدونه، تازه آهنی هم هست.» آقای دکتر گفت: «بله خانم... این عکسا نشون می دن که اعصاب پسرتون ضربه خورده و ممکنه فلج بشه... الآنم برای اطمینان بیش تر با این چکش امتحان می کنم تا شما ببینید...»



مامانِ بابام محکم زد توی سرش و گفت: «خاک تو سرم...» و زد زیر گریه.
آقای دکتر بابام را نشاند روی میز و با چکش آرام زد روی زانوی بابام، بعد هم به مامانِ بابام گفت: «دیدید خانم...! اگه اعصابش سالم بود پاش تکون می خورد. الآنم دوباره امتحان می کنم تا خیالتون راحت بشه که من درست می گم.»
دل بابام حسابی برای مامانش سوخت و تصمیم گرفت هر طوری شده خوشحالش کند. برای همین وقتی آقای دکتر دوباره زد روی پایش، بابام چنان پایش را آورد بالا که خورد زیر فک آقای دکتر، بعد هم برای محکم کاری یک بار دیگر با نوک کفشش محکم تر زد زیر فک آقای دکتر.
دکتر بی چاره که گیج شده بود فکش را گرفت و گفت: «یه اشتباهی شده. صبر کنین ببینم...»
دکتر تصمیم گرفت دوباره امتحان کند، اما این بار، بابام که می خواست دیگر خیال مامانش را راحت کند، هر دو پایش را چنان آورد بالا و زد توی صورت آقای دکتر که طفلکی دکتر سرش گیج رفت و افتاد روی صندلی. اما بابام که ول کن نبود و می خواست محکم کاری کند، از روی میز پرید پایین و با لگد محکم کوبید روی انگشت های پای آقای دکتر که توی دمپایی بود.
دکتر بی چاره که دیگر حسابی گیج شده و دردش گرفته بود، جیغ زد و بابام را گرفت و گذاشت روی میز و با ترس و لرز گفت: «پسرجون، حالا انگشتای دست منو فشار بده ببینم. می خوام ببینم زورت چقدره...»
بابام هم دو تا از انگشت های آقای دکتر را با یک دستش گرفت و دو تای دیگر را هم با دست دیگرش، بعد هم آن ها را کشید و از هم دور کرد. چشمتان روز بد نبیند، نزدیک بود انگشت های آقای دکتر بشکند و از بیخ کنده بشود اما مگر بابام ول کن بود. آخرش دکتر بی چاره پایش را گذاشت روی سینه بابام و انگشت هایش را به زور از توی دست های بابام در آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود (۲ )

برای پسرم کتاب جذابی بود،شیطنت های بچگی براش خنده داربود.
در 1 ماه پیش توسط مهدی تیموری