فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ )

کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ )

نسخه الکترونیک کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ ) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ )

بابای شما وقتی کوچک بود چه شکلی بود و چه کارهایی می‌کرد . وقتی بابام کوچک بود ، یک صبح بهاری توی بالکن زیر آفتاب دراز کشیده بود و یک مشت ارزن هم ریخته بود روی شکمش و جوجه ناز کوچولویش هم داشت تند تند دانه می‌خورد . . . . بچه‌ها و شیطنت‌های دوران کودکی‌شان و آرزوهایی که شاید هیچگاه شکل واقعیت به خود نگرفت از جمله موضوعاتی است که در این کتاب کوچک دستمایه طنز نویسنده قرار گرفته است . « وقتی بابام کوچک بود » قصه کوچکی بابای خیلی از بچه‌هاست ، بچه‌هایی که حالا خود بزرگ شده‌اند و قصه کودکی‌شان را برای بچه‌هایشان جوری تعریف می‌کنند که انگار هیچ وقت کوچک نبوده‌اند .

ادامه...

بخشی از کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ )

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . شکارچی هیولا

وقتی بابام کوچک بود، صبح روزی بهاری توی بالکن زیر آفتاب دراز کشیده بود و یک مشت هم ارزن ریخته بود روی شکمش و جوج هناز بابام هم داشت تند و تند دانه می خورد.
بابام داشت به ابرهای سفید توی آسمان نگاه می کرد که هر کدامشان یک شکلی بودند: یکی شکل بز، یکی شکل غاز، یکی شکل هویج و یکی مثل پیاز. یکدفعه بابام گفت: «نگاه کن...! اون ابره مثل گربه ست...!»
جوجه کوچولو از ترسش فرار کرد و رفت تو آستین بابام. بابام دستش را تکان داد و گفت: «بچه ننه! بیا بیرون! ابرا که جوجه نمی خورن!»
یکدفعه پسر همسایه بغلی آمد توی بالکن و گفت: «ببین! ببین! می دونی چی شده؟! این پسر بزرگه طبقه پایینی می گه توی انباری پشت بوم یه هیولا زندگی می کنه که شبا می آد گوش بچه ها رو گاز می گیره و اونا رو اذیت می کنه... بیا بریم ببینیم!»
بابام که ترسیده بود گفت: «دروغ نگو!»
پسر همسایه گفت: «بعد از شام بیا تو راهرو با هم بریم پشت بوم.»
پسر همسایه رفت و بابام که رنگش پریده بود، جوجه اش را زد زیر بغلش و رفت توی اتاق.
آن روز تا شب دل توی دل بابام نبود. بالاخره شام خوردند و بابام یواشکی رفت توی راهرو، پسر همسایه آن جا منتظرش بود، آن ها با هم رفتند بالا.
هوا تاریک بود و باد می آمد، آن ها پاورچین پاورچین رفتند جلوِ انباری. بابام در انباری را فشار داد و در انباری با صدای وحشتناکی باز شد و آن ها رفتند تو... دیگر هیچ کدامشان جان نداشتند تکان بخورند... پسر همسایه همان طور که دندان هایش از ترس به هم می خورد، کلید لامپ را زد، اما لامپ روشن نشد. فقط کمی نور از در می آمد تو... یکدفعه باد زد و در انباری «درق» بسته شد.
بابام و پسر همسایه شروع به جیغ زدن کردند... یکدفعه دو تا موجود وحشتناک از بالای جعبه ها پریدند و سر و کلّه آن ها را حسابی زخمی کردند.
بابام و پسر همسایه با هزار بدبختی درِ انباری را پیدا کردند و در رفتند توی راه پله... اما از پله ها پرت شدند و هفت هشت تا پله را «داراپ و دروپ» رفتند پایین و «درب و داغون» رفتند توی خانه شان.



بابام خودش را جمع و جور کرد و رفت توی اتاق و گفت: «سلام آقاجون! ببخشید آقاجون! شما چه جوری با دشمنا می جنگید؟! من چی کار کنم که مثل شما از هیچی نترسم؟»
بابای بابام گفت: «اولاً جنگیدن، لباس و سلاح و تمرین می خواد. ثانیاً، خب منم می ترسم...، فقط احمق ها هستن که نمی ترسن! حالا هم برو یه لیوان شیر بخور و بخواب.»
بابام گفت: «چشم.»
بابام شیرش را خورد و خوابید. نصف شب وقتی که باران می آمد، رعد و برق وحشتناکی زد و تمام شیشه های ساختمان را لرزاند...
بابای بی چاره ام از خواب پرید که یکدفعه چشمش افتاد به یک موجود گنده و وحشتناک که دست هایش را هوا کرده بود و می خواست او را بگیرد. طفلکی بابام جیغی کشید که صدایش تا ده تا خانه آن طرف تر رفت و با همه زورش متکایش را کوبید به هیولا. هیولا هم رفت عقب و آمد جلو و افتاد کنار بابام. طفلکی بابام مثل جنی که از بسم ا... ترسیده باشد در رفت، اما پایش لیز خورد و با کله رفت توی درِ اتاق...
درِ بدبخت هم به اندازه کله بابام سوراخ شد و رفت تو... مامان بابام وحشتزده دوید توی اتاق و لامپ را روشن کرد و دید که بابام با دهن باز و چشم های بیرون زده مثل یک تکه چوب افتاده روی زمین و هی سکسکه می کند...
مامانِ بابام، بابام را بغل کرد و گفت: «چیه بچه...! زهره ترکم کردی...! چرا جالباسی رو انداختی...؟! واسه چی در رو شکستی...؟!»
بابام وقتی دید هیولا همان جالباسی پایه دار کنار پنجره است، دست و پایش شل شد و زد زیر گریه و گفت: «ببخشید... من ترسیدم، من دیگه شیر نمی خورم...»
مامانِ بابام با تعجب گفت: «حالا شیر چرا...؟!»
بابام گفت: «آخه شما می گی شیر بخور قوی می شی، خب اگه من شیر نمی خوردم و قوی نمی شدم، الآن به جای در، سر من می شکست و شما هم دلتون برام می سوخت...»
بابام زیرزیرکی نگاهی به مامانش کرد و صدای گریه اش را بلندتر کرد.
آن شب بابام راحت تا صبح پیش مامانش خوابید. صبح روز بعد، صبحانه که خوردند، بابام به جوجه کوچولویش گفت: «خودت رو آماده کن که امروز باید لباس و وسایل برای حمله به هیولای توی انباری پیدا کنیم.»
جوجه فسقلی بدو بدو رفت توی قفسش و پشتش را کرد به بابام و شروع کرد به دانه خوردن یعنی که «من نیستم».
بابام «پوفی» کرد و گفت: «حیف اون همه دونه که دادم تو جوجه ماشینی زردمبو خوردی...»
بابام راهش را کشید و رفت سراغ کمد لباس های ارتشی بابای بابام. لباس بابای بابام یک عالمه درجه و مدال داشت. توی لباس ها یک کلاه سیاه یک وری بود که رویش آرم چتربازی داشت و بابای بابام کلی به آن افتخار می کرد.
وقتی بابام لباس را پوشید، یک شانه اش از یقه لباس افتاد بیرون، از آن بدتر این بود که وقتی کلاه بابایش را گذاشت روی سرش، کلاه مثل نان لواش آویزان شد و تا زیر دماغش آمد پایین... اما بابام بیدی نبود که از این بادها بلرزد، برای همین هم لباس ها را درآورد و مرتب کرد و گذاشت سر جایش.
بابام رفت سراغ مامانش و گفت: «سلام! ببخشید! دارم می رم به جنگ هیولا اما لباس ندارم...»
مامانِ بابام خندید و گفت: «بله...! بله...! جناب آقای شکارچی هیولا...! لباس جنگ شما حاضره... الآن می آرم...»
مامانِ بابام یک قابلمه را برعکس کرد و گذاشت روی سر بابام و در قابلمه را با یک کفگیر گنده به جای سپر و شمشیر داد به بابام و گفت: «همه هیولاها رو یکدفعه ریزریز نکنی ها...»
بابام هم با یک عالمه «باد و بود» رفت سراغ پسر همسایه. خانم همسایه وقتی در را باز کرد سرش را تکان داد و گفت: «مثل این که همه توی این ساختمون مرض هیولا گرفته ن... نه پسر...؟!»
دوست بابام با لباس مخصوص جنگ پرید توی راهرو و یواشکی گفت: «بعد از شام حمله می کنیم...»
بابام هم سرش را تکان داد و برگشت توی خانه و رفت جلوِ آینه و شروع کرد به تمرین کردن... یکدفعه کفگیر خورد توی کلاهش و قابلمه هم یک وری خورد توی فک بابام و بابام پخش زمین شد...
هوا داشت یواش یواش تاریک می شد و دل بابام هی «تالاپ و تلوپ» می کرد.
بعد از شام بابام لباس های جنگی اش را پوشید و رفت توی راهرو.
پسر همسایه با یک مداد سیاهِ بزرگ منتظرش بود. بابام گفت: «مداد واسه چی آوردی؟!»
پسر همسایه گفت: «وقتی هیولای بدجنس رو گرفتیم، لباساش رو با این مداد خط خطی می کنیم تا مامانش حسابی دعواش بکنه!»
بابام گفت: «خوبه! بیا بریم.»
آن ها رفتند توی پشت بام. هوا ابری بود و ماه معلوم نبود. آن ها درِ انباری را یواش باز کردند و رفتند تو...

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی بابام کوچک بود (۱ )