فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست

کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست

نسخه الکترونیک کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست

چند گاو خود را به ازدحام مردمی رساندند که وارد میدان می‌شدند و گاوهای سنگین و لخت درحالی‌که شاخ‌های تیزشان رو به پایین بود با پهلوهای گلی یورتمه می‌رفتند. یکی را زدند، مرد داد زد. ضربه‌ای دیگر، دیگری را به هوا انداخت و به زمین کوبید. مرد میان جمعیت ناپدید شد. جمعیت همراه گاوها وارد میدان شدند. در قرمز بزرگ استادیوم را بستند و جمعیت بیرون از بالکن‌های استادیوم در ازدحام گیر افتادند. صدای فریادی بلند شد و بعد یکی دیگر.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول

۱

رابرت کُن(۱) روزگاری قهرمان میان وزن مشت زنی پرینستن(۲) بود. نه که خیال کنید برای عنوان قهرمانی اش تره خرد می کردم، اما برای کُن خیلی مهم بود. گرچه خود او هم برای اصل مشت زنی اهمیتی قائل نمی شد و درواقع آن را دوست نداشت، با زحمت و مشقت بسیار یاد گرفته بود تا بر احساس حقارت و خجالت یهودی بودن در پرینستن غلبه کند. همین که می توانست هر بدخواهی را کله پا کند، نوعی آرامش درونی در او ایجاد می کرد، اما چون خیلی خجالتی و دل رحم بود، بیرون از باشگاه مشت نمی زد. شاگرد ممتاز و چشم وچراغ اسپایدر کلی(۳) بود. اسپایدر کلی به همه ی شاگردان جوانش می آموخت همیشه طوری بازی کنند که انگار در دسته ی پر وزن هستند و مهم هم نبود وزن شان پنجاه کیلو یا صدودو کیلو باشد. اما به کُن می آمد. خیلی زبل بود. آن قدر فرز به نظر می آمد که اسپایدر او را با حریف های قدرتر از خودش روبه رو می کرد و نتیجه، بینی کوفته اش بود که به طور کامل پهن شد. این مسئله بر بیزاری کُن از مشت زنی افزود، اما در باطن احساس رضایت خاصی در وی برمی انگیخت. بینی اش را درست کرد. سال آخر اقامت در پرینستن خیلی مطالعه می کرد و عینکی شد. هیچ کدام از هم دوره ای هایش را ندیدم که به یاد داشته باشندش، حتی یادشان نبود زمانی قهرمان دسته ی میان وزن مشت زنی بوده.
به همه ی آدم های ساده و رک بی اعتماد بودم. به نظرم رابرت کُن اصلاً قابل اعتماد نبود. وقتی خالی بندی هایش را می شنوم، شک می کنم روزگاری قهرمان میان وزن بوده، از کجا معلوم بینی شکسته اش نتیجه ی لگد اسبی چموش نباشد و شاید هم تصادفی در دوران کودکی چنین تغییری در چهره اش پدید آورده، شاید هم مادرش ترسانده بودش یا چیزی دیده بود. از اسپایدر کلی پرس وجو می کنم. اسپایدر کلی، کُن را به یاد داشت. نمی دانست چه بلایی سر او آمده.
نسب پدری رابرت کُن به یکی از خانواده های پول دار یهودی نیویورک و نسب مادری اش به خاندان های یهودی اصل ونسب دار می رسید. در مدرسه ی نظام و تیم فوتبال، کسی کاری نمی کرد که او احساس تفاوت نژادی کند. تا وقتی به پرینستن نیامده بود، برایش اهمیتی نداشت یهودی است یا نه و با دیگران تفاوت دارد. رابرت پسری خوب و صمیمی بود و خجالتی بودنش او را ترش رو جلوه می داد. اقامت در پرینستن باعث شد با نوعی بی اعتمادی زجرآور نسبت به خود و بینی شکسته اش این شهر را ترک کند و با نخستین دختری که مثل آدم تحویلش گرفت، ازدواج کرد.
زندگی مشترک رابرت پنج سال دوام آورد. در این مدت صاحب سه فرزند شد و بخش زیادی از پنجاه هزار دلار ارث پدری پرید و باقی مانده ی املاک نیز به مادرش رسید. زندگی تلخ با زنی متمول، او را به آدمی خشک تبدیل کرد و درست وقتی تصمیم گرفت جدا شود، زنش او را قال گذاشت و با یک نقاش گریخت. ماه ها پیش از این قضیه، قصد داشت از همسرش جدا شود، اما در باطن این عمل را غیرانسانی می دید. به این ترتیب گریز زنش او را بسیار شاد کرد.
رابرت بعد از طلاق زنش، به کوست(۴) رفت. در کالیفرنیا به محافل ادبی راه یافت و چون باقی مانده ی پنجاه هزار دلار هنوز دستش بود، دست به کار انتشار مجله ای هنری شد. اولین شماره ی نشریه در کارمل(۵) کالیفرنیا به چاپ رسید و سرانجام در پراوینس تاون(۶) ایالت ماساچوست طومارش پیچیده شد. به علت هزینه های سنگین مجبور به تعطیل کردن نشریه شد، خیلی از این بابت متاسف بود، زیرا از داشتن نشریه احساس غرور می کرد.
در آن هنگام، هر چند با دشواری های زیادی دست به گریبان بود، گرفتار زنی شد که امید داشت به وسیله ی نشریه ی رابرت به جایی برسد. آن زن لجوج بود و رابرت نیز فرصتی برای گریز از وی نداشت. از طرفی هم احساس می کرد به او دل بسته است. زن که دریافت مجله ی رابرت دیگر امکان چندانی برای پیشرفت و ترقی او پدید نمی آورد، کمی از او دلسرد شد و تصمیم گرفت از فرصت پیش آمده بهره ببرد. هر آنچه ارزشی داشت جمع کردند. به اروپا رفتند، جایی که زن در آن تحصیل کرده بود و سه سال آنجا زندگی کردند. سال نخست به سفر گذشت و دو سال بعد در پاریس سپری شد. رابرت کُن در پاریس دو دوست داشت. من و برادوکس(۷). برادوکس دوست او در زمینه های ادبی بود و من همپای بازی تنیس بودم.
زنی که افسار رابرت را در اختیار گرفته بود فرنسیس(۸) نام داشت. او که در ماه های آخر سال دوم دریافته بود به تدریج از زیبایی اش کاسته می شود، رفتارش را نسبت به رابرت تغییر داد و شیرین زبانی و بی اعتنایی اش به قاطعیت برای ازدواج بدل شدند. مادر رابرت ماهی سیصد دلار برایش می فرستاد. او انسان نسبتاً خوشبختی بود. در طول دو سال و نیم به زن دیگری نیندیشید و مانند بیشتر آمریکایی های ساکُن اروپا، در دل هوای وطن داشت. کم کم با رموز نویسندگی آشنا شد و در همان زمان رمانی نوشت که به رغم ضعف ساختاری، منتقدان را وامی داشت تا بنویسند کتاب بدی نیست. بسیار کتاب می خواند، بریج و تنیس بازی می کرد و در باشگاه محلی نیز به مشت زنی می پرداخت.
نخستین باری که به شیوه ی برخورد زنش نسبت به او پی بردم، شبی بود که سه تایی با هم شام خوردیم. در لو آونیو(۹) شام خوردیم و برای نوشیدن قهوه به کافه دو ورسای(۱۰) رفتیم. پس از نوشیدن قهوه افتادیم به وراجی و شوخی. بعد گفتم باید بروم، رابرت از اینکه باید برای تعطیلات آخر هفته به جایی برویم حرف می زد. می خواست از شهر خارج شود و پیاده روی کند. پیشنهاد کردم به استراسبورگ برویم و تا سن اودی(۱۱) و یا جایی در آلزاس پیاده روی کنیم، درضمن گفتم که در استراسبورگ دختری را می شناسم که می تواند شهر را به ما نشان دهد. کسی از زیر میز به پایم لگد زد. فکر کردم شاید اتفاقی باشد و ادامه دادم.
ــ دخترک دو سالی می شود آنجاست. شهر را مثل کف دستش می شناسد. واقعاً معرکه ست.
بار دیگر لگدی به پایم خورد. پس از کمی دقت دریافتم چهره ی فرنسیس درهم رفته است. گفتم: «ولش کن، به جهنم. چرا به استراسبورگ برویم. می توانیم به بروژ(۱۲) یا به آردن(۱۳) برویم.»
رابرت نفس راحتی کشید و دیگر لگدی به پایم نخورد. شب بخیری گفتم و بیرون رفتم. رابرت گفت می خواهد روزنامه بخرد و تا سر خیابان با من می آید. قدم که می زدیم گفت: «بیکار بودی از آن دختر استراسبورگی صحبت کردی؟ متوجه فرنسیس نشدی؟»
ــ نه. چی را باید متوجه می شدم؟ مگر اشکالی دارد دختری آمریکایی را در استراسبورگ بشناسم، به فرنسیس چه ربطی دارد؟
ــ هیچ فرقی نمی کند، هر دختری باشد. من که نمی توانستم بیایم.
ــ خنگ خدا.
ــ تو فرنسیس را نمی شناسی. اصلاً زن ها را نمی شناسی، ندیدی چطور نگاه می کرد؟
ــ خب پس به سانیس(۱۴) برویم.
ــ ناراحت نشو.
ــ اصلاً ناراحت نیستم. سانیس جای خوبی ست و می توانیم به گراندسِر(۱۵) برویم و در جنگل بگردیم.
ــ خب، فکر خوبی ست.
گفتم: «پس فردا همدیگر را در زمین بازی می بینیم.»
ــ شب بخیر جیک (۱۶).
این جمله را گفت و به طرف کافه رفت.
داد زدم: «روزنامه.»
ــ پاک یادم رفت.
تا کیوسک روزنامه فروشی سر خیابان آمد و گفت: «از دست من که ناراحت نشدی جیک؟»
ــ نه، چرا باید ناراحت باشم؟
ــ پس تو زمین می بینمت.
روزنامه به دست که دور می شد، نگاهش می کردم. خوشم می آمد. دخترک آشکارا افسار رابرت را گرفته بود و به هر کجا که می خواست می کشاند.

این کتاب تقدیم می شود به هَدلی و جان هَدلی نیکانور

شما نسل گمشده اید
گرترود استاین

نظرات کاربران درباره کتاب زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست