فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ورت

کتاب ورت
دختری كه دوست نداشت جادوگر شود

نسخه الکترونیک کتاب ورت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ورت

روی زمین، همه حق دارند بنالند. مردها، زن‌ها، جوان‌ها، پیرها، حتی حیوان‌ها هم می‌نالند. از زیادیِ عشق، از بی‌عشقی، از خانواده، از تنهایی، از کار، از دلتنگی، از گذر زمان، از وضع آب و هوا... و این‌گونه دنیا نق می‌زند. با این همه، از بین تمام گونه‌ها، فقط یکی است که حق نالیدن ندارد. فقط یکی. گونه مادرها. اگر لازم شود می‌توانند از کوره در بروند. ولی ناله و زاری خیر، صورت خوشی ندارد. چرا؟ چون مادرها به لطف بچه‌هایشان در اقیانوسی از خوشبختی شناورند. همه این را شنیده‌ایم. چه دروغ‌هایی! من خودم مادرم و رک و پوست‌کنده می‌گویم: چند وقتی است دخترم کچلم کرده. اعصاب برایم نگذاشته. ذله‌ام کرده. نمی‌دانم اوضاع در خانواده‌های عادی چطور است. لابد شبیه اوضاع خانه ماست. منظورم خانه جادوگرهاست.

ادامه...

بخشی از کتاب ورت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Verte
Marie Desplechin
l'école des loisirs, Paris, 2009

بخش اول: گفته های اورسول (صدای یک مادر)

۱

روی زمین، همه حق دارند بنالند. مردها، زن ها، جوان ها، پیرها، حتی حیوان ها هم می نالند. از زیادیِ عشق، از بی عشقی، از خانواده، از تنهایی، از کار، از دلتنگی، از گذر زمان، از وضع آب و هوا... و این گونه دنیا نق می زند.
با این همه، از بین تمام گونه ها، فقط یکی است که حق نالیدن ندارد. فقط یکی. گونه مادرها. اگر لازم شود می توانند از کوره در بروند. ولی ناله و زاری خیر، صورت خوشی ندارد. چرا؟ چون مادرها به لطف بچه هایشان در اقیانوسی از خوشبختی شناورند. همه این را شنیده ایم.
چه دروغ هایی! من خودم مادرم و رک و پوست کنده می گویم: چند وقتی است دخترم کچلم کرده. اعصاب برایم نگذاشته. ذله ام کرده.
نمی دانم اوضاع در خانواده های عادی چطور است. لابد شبیه اوضاع خانه ماست. منظورم خانه جادوگرهاست. جادوگرها: از این کلمه خوشم نمی آید. آدم را یاد برج و بارو و تل هیزم، کلاه نوک تیز و دسته جارو می اندازد. تازه این ها بهترین هایش است؛ خلاصه کل فرهنگ عامیانه قدیمی ای که به قرون وسطی برمی گردد.
من در زندگی ام هیچ وقت کلاه سر نگذاشته ام، چه برسد به کلاه نوک تیز. از بین اشیاء نوک تیز، کفش های نوک تیز با پاشنه های خیلی بلند را ترجیح می دهم. در مورد جاروی پرنده جلوی خنده ام را نگیرید. من وقتی می خواهم پرواز کنم مثل همه سوار هواپیما می شوم.
از این گذشته با تمام جادوگر بودنم هیچ کس نمی تواند دم در مدرسه، بین گروه کوچک مادرهایی که در انتظار تمام شدن کلاس ها علافند، من را بشناسد. من شبیه هر خانم دیگری هستم. البته، گمان کنم... هیچ وقت بررسی نکرده ام: من بعد از مدرسه منتظر دخترم نمی مانم.
مثل دیگران بودن در ذات من نیست. واقعا متفاوتم. واقعا می توانم کارهای زیادی بکنم که حتی به فکر بیش تر مادرها هم نمی رسد. کاری کنم باران یا برف ببارد. مردم را به آبله مرغان و زکام مبتلا کنم. سگی را به چهارپایه تبدیل کنم. بدون سفارش دادن از سوپرمارکت جنس تحویل بگیرم. بدون هزینه دادن از کابل برق بگیرم. در باره قدرت های خیلی خارق العاده ام حرفی نمی زنم، قدرت هایی آن قدر خارق العاده که حرف زدن در باره شان ممنوع است.
همه این ها را دست تنها به دست نیاورده ام. برای جادوگر شدن استعداد داشتن کافی نیست. باید سختی کشید. این جا هم مثل همه جا، راز اصلی، کار است. جادوگرهای جوان باید آموزش ببینند، کتاب های راهنما را بارها و بارها بخوانند و با راهنمایی جادوگری کهنه کار تمرین کنند. مثلاً خود من همه چیز را از مادرم یاد گرفتم. او تعلیمم داد، اشتباهاتم را تصحیح کرد، پیشرفتم را سنجید. به لطف اوست که من چیزی شده ام که هستم: یک حرفه ای تمام عیار. اگر بخواهم منصف و صادق باشم، باید اعتراف کنم خیلی مدیونشم.
وقتی خودم هم مادر شدم، خوشحال شدم که می توانم دخترم را جانشین خود کنم. هیچ چیز زیباتر از این نیست که موجود جوانی را به شکلی درآوری که در ذهن داری.
باید بدانید که بین ما جادوگرها استعداد فقط از مادر به دختر می رسد. به نظر می آید جادوگرهای مرد وجود داشته باشند ولی من شک دارم. به هر حال من که جادوگر مرد زنده ای نمی شناسم، این از من. پیش آمده که چند تایی ساحرِ معرکه گیر را ببینم که به شعبده بازی رو آورده اند ولی جادوگر مرد واقعی خیر. گمان نمی کنم مردها با جادوگری ارتباط زیادی داشته باشند.
از آن گذشته، جادوگرها فقط می توانند توانایی خود را به دختر بزرگشان بدهند. برای همین هم اکثر ما به زاییدن فقط یک دختربچه اکتفا می کنیم. همین هم دردسر زیادی دارد. رک و راست این که، وقتی بچه ها را خیلی دوست نداریم برای چی دور و برمان را با یک عالم بچه جیغ جیغو شلوغ کنیم، آن هم وقتی کوچک ترین آینده حرفه ای ندارند؟
من هم دختری به دنیا آورده ام. پدرش اگر اشتباه نکنم، ژرار(۱) نامی، تصمیم گرفته بود اسمش را رز(۲) بگذارد. رز... اسمی ناجورتر از این نمی توان انتخاب کرد.
ولی من خیال نداشتم از هوا و هوس این آقا، حالا هر چقدر هم که در خاطرم جذاب مانده باشد، پیروی کنم. اهمیتی نداشت که در شهرداری چی ور زد؛ از توی تختم کارمند ثبت احوال را جادو کرده بودم. و این طوری دخترم با اسم زیبای ورت(۳) که به راستی برای یک جادوگر آینده برازنده تر از رُز بود، نامگذاری شد.
نمی دانم ماجرای اسم بود که بابایِ بچه را دلخور کرد یا چیز دیگری. به هر حال، طولی نکشید که دیگر ندیدیمش. خُب، اعتراف می کنم که کارها را برایش آسان نکردم. ورت فقط چند هفته اش بود که بدون گذاشتن نشانی برایش اسباب کشی کردم.
مدت ها دنبالمان گشت. در شهر، هنگام پرسه زدن در پارک ها، مدرسه ها و کتابخانه های شهرداری به او برخوردیم. تا می دیدم نزدیک می شود، ورت و خودم را با مه کدری که از چشمش مخفیمان می کرد می پوشاندم. ممکن بود در پیاده رو به هم تنه بزنیم ولی او نمی توانست متوجه ما شود. ژرارِ بی چاره. گاهی با خودم می گویم هنوز دنبال ما می گردد.
سال ها منتظر ماندم تا استعداد ورت آشکار شود. برای این که توانایی به جادوگرها برسد زمان لازم است. وقتی بچه اند شبیه هر دختربچه دیگری اند: شبیه قناری های کوچک، سنجاب های کوچک، پروانه های خندان، آن ها مصمم و زودخشمند. مهد کودک، دبستان، جشن تولد بچه ها، کلاس موسیقی: جادوگرهای جوان غافل از موقعیتشان بزرگ می شوند. بعد یک روز صبح، یکی از صبح هایی که خیلی بداخلاقند، کیف مدرسه شان را وسط اتاق به پرواز درمی آورند، دسته گل های توی ویترین گلفروش ها را پژمرده می کنند. بغل دستی هایشان در کلاس را به زردی مبتلا می کنند. بی آن که حتی بفهمند جادوگر می شوند. خودشان هم از مصیبت هایی که در مسیرشان ایجاد می کنند متعجب می شوند. آن روز وقتش است: باید فوری به کارشان گرفت. کلاس موسیقی چهارشنبه عصرها جایش را به کلاس جادوگری می دهد. و در نهایت دختربچه تبدیل به جادوگری جوان می شود.
این سرنوشت تمام و کمال ترسیم شده ورت کوچولویم بود. بزرگ شدنش را تماشا می کردم و حواسم به کوچک ترین نشانه های ماوراء طبیعی بود. ولی وقتی ده ساله شد هنوز به طور مایوس کننده ای طبیعی بود. دختر خوشگل، شاگرد خوب، همکلاسی مهربان، شوخ، دلسوز و بامحبت. هنوز منتظر بودم اسباب اثاثیه را در خانه به پرواز درآورد که فهمیدم تنها تغییر بزرگی که در زندگی اش اتفاق افتاده نگاه کردن به پسرها با نگاهی هم تمسخرآمیز و هم علاقه مند است.
شبی در حالی که جوشانده داغ و معطری را جرعه جرعه می نوشیدیم، از او پرسیدم:
«نظرت در باره این خنگ خدایی که مدام در باره اش حرف می زنی چیست؟»
خیال پردازانه به سقف نگاه کرد. آه کشید و گفت:
«سوفی؟(۴) معلومه، همه دخترهای کلاس عاشقشند.»
کاملاً مات و مبهوت اصرار کردم:
«ولی دخترکم تو چی؟ تو عاشقشی؟»
با چشم های نیم بسته دلربا و پوشیده از مژه اش لبخند زد.
«نمی دانم... به هر حال همه می گویند او عاشق من است.»
شکی نبود: این دخترک گستاخ بغ بغوهای عاشقانه می کرد. یک کودن بی عقل: این کاری بود که سن و سال با تنها وارثم کرده بود. بعد از آن همه کاری که برایش انجام داده بودم، منی که زیباترین سال های زندگی ام را به پایش ریخته بودم. ناامید بودم. نه، دلسرد نه، بلکه ناامید، بله ناامید.

۲

چند روز بعد مادرم تلفنی به من گفت: «عصر به خیر اورسول. صدایت یک جوری شده. اتفاقی افتاده؟»
مادرم، آناستابُت،(۵) برای زنگ زدن به من وقتی عصبانی ام نبوغ دارد. انگار زمانی را انتخاب می کند که مطمئن است مزاحمم می شود.
«دقیقا، اتفاقی افتاده. ورت هیچ نشانه ای از جادوگری بروز نمی دهد. از خودم می پرسم به دلیل خنگی است یا تنبلی. در عوض سرگرمی تازه ای پیدا کرده: همکلاسی هایش. دیگر به چیز دیگری اهمیت نمی دهد. دارد آن قدر کسل کننده و مبتذل می شود که از خودم می پرسم آیا واقعا دختر من است.»
آناستابُت گفت:
«عصبانی نباش دخترم.»
حرف حق. آن قدر عصبانی ام می کرد که به زور جلو خودم را گرفته بودم تلفن را قطع نکنم.
«دخترت حتما دوره سختی را طی می کند. دوازده ساله بودن همیشه راحت نیست...»
توی گوشی عربده کشیدم: «یازده سالش است نه دوازده!»
«این چیزی را عوض نمی کند. یازده، دوازده، چهارده: این دوره پیچیده ای است که در آن بچه ها باید شخصیتشان را پیدا کنند و تو باید بدانی که...»
«ولی کسی از او نخواسته شخصیت پیدا کند. من حاضرم برای او هر کاری بکنم! فکرش را بکن، یک شخصیت جادوگر.»
«دخترم این قدر عجول نباش. بچه ها همیشه کاری را که از آن ها انتظار داریم در لحظه ای که آرزویش را داریم انجام نمی دهند. و تازه ورت هنوز بچه است...»
«دختر من هر بچه ای نیست! او هیچ وقت نه پیراهن پوشیده، نه روبان زده، نه موهایش را دوگوشی بسته. هیچ وقت حتی به او عروسک نداده ام. او را بزرگ کرده ام تا جادوگری سطح بالا شود، جادوگری که با مادرش مهربان باشد و کارش را جدی بگیرد. نه خانم کوچولویی فیس و افاده ای...»
مادرم گفت:
«بر شیطان لعنت، آرام باش اورسول. آن قدرها مهم نیست.»
«چطور مهم نیست؟ دخترم دارد تبدیل به احمقی خودپسند می شود و به نظر تو مهم نیست؟»
آناستابُت قاطعانه گفت:
«بس است دیگر. اگر وضع این قدر بحرانی است، ورت را یک روز در هفته به من بسپار. خوب از پس یاد دادن اصول کار به تو بر آمدم و خدا می داند کار آسانی نبود. می توانم شانسم را یک بار دیگر در مورد نوه ام آزمایش کنم.»
غرولندکنان گفتم:
«موافقم، چهارشنبه(۶) بیا ببرش و خواهش می کنم کارهای خودت را به خدا ربط نده. این کار عصبانی ام می کند.»
گوشی را گذاشتم. هم احساس ناراحتی می کردم و هم خلاصی. تصور دسیسه چینی مادر و دخترم پشت سرم در طول روزهای چهارشنبه چیزی نبود که خوشحالم کند. ولی از طرف دیگر اطمینان به خلاصی از دستشان برای چند ساعت در هفته حس خوشایندی بود.
اگر قرار به انتخاب بود، ترجیح می دادم دخترم با مادرم باشد تا اسیرش کنم. بدجور عادت کرده بود به محض بیدار شدن قیافه عُنُقی به خود بگیرد و تمام طول روز این قیافه را نگه دارد. باور کنید، از با من بودن بدجوری حوصله اش سر می رفت.
«بگو ببینم ورت، چی شده؟ با من خوشحال نیستی؟»
«چرا مامان، خوشحالم.»
«حوصله ات سر می رود؟»
«گفتم که نه. نگران نباش.»
آن قدر بد دروغ می گفت که حالم را به هم می زد.
«نگران نیستم. فقط دارم ازت می پرسم.»
جای قیافه عُنُق را لبخندی می گرفت که از آن ترحم می بارید، انگار می ترسید باعث رنجشم شود. چه وقاحتی! بعد از این دخترم من را مثل پیر زواردررفته ای می دید که از ترس شکستن قلبش باید به او توجه کرد. وقتی فکر می کرد نمی بینمش زیرچشمی با اندکی سوءظن و تحقیر نگاهم می کرد. و ــ برایم مسلم شده بود ــ هر وقت دوتایی پیش هم بودیم، حوصله اش سر می رفت.
و عاقبت یکی از آخر هفته های طولانی ای که عاطل و باطل توی آپارتمان ول می گشتیم، دخترک وقیح از من پرسید:
«چرا ما همیشه همین دوتاییم؟»
«به نظرت دوتایی خوشبخت نیستیم؟»
«چرا. ولی چرا پدری ندارم تا بعضی وقت ها با او شام بخورم؟»
«عجب سوالی! خُب برای این که همین است که هست: در خانواده های ما مردی نیست. می شود به من بگویی پدر به چه دردمان می خورد؟»
«خُب مثلاً می توانست ببردمان سینما و بعدش هم رستوران.»
«خُب اگر برای خوشبخت بودن فقط همین را کم داری خودم می برمت سینما و رستوران. پالتویت را بردار. بیا برویم.»
ورت گفت: «باشه.»
نگفت: «جانمی جان.» از خوشحالی بالا پایین نپرید. از من تشکر نکرد. به این رضایت داد که بدون رها کردن قیافه خسته کننده مشهورش کاپشنش را بردارد. رفتیم فیلم فردی، پنجه های شب را دیدیم.
اولین بار بود که این ذلیل مرده پدرش را از من می خواست. کمی احساس نگرانی کردم. اول پسرهای کلاس، بعد پدر. چه بر سرش آمده بود؟
به سبب همه این دلایل، تا حدودی خوشحال بودم که آناستابُت یک روز در هفته او را نگه می دارد. دست کم تا وقتی دخترم پیش مادربزرگش است، از نمایش دادن قیافه ماتم زده اش جلو چشم هایم دست برمی دارد.

۳

«همه بچه های کلاس می دانند که سوفی عاشق من است. تو فکر این سگولِن(۷) بی چاره ام! دیوانه وار عاشق سوفی است. شاید باید به او بگویم وقتش را تلف می کند. تو چی فکر می کنی؟»
ورت، برعکس همیشه، وقتی از مدرسه برگشت خوش اخلاق بود. پشت میز آشپزخانه نشسته بود و یکریز حرف می زد. من یک گوشم به او بود و در همان حال برای مسموم کردن سگ همسایه مان، حیوان مایه عذابی که دست از شاشیدن جلو در ساختمان برنمی داشت، معجون سبز محشری آماده می کردم. کمی معجون سبز جلو در می ریختم و زود کلکش کنده می شد: بعد از چند روز ریزش مو و دردهای جورواجور، حیوان بی باک روحش را تسلیم شیطان می کند و مشکل حل می شود. و اگر همسایه ها هم شاکی شوند، به معجون واگذارشان می کنم. دیگر همگیشان داشتند با حیوان های نفرت انگیزشان کاسه صبرم را لبریز می کردند. مگر من عنکبوت هایم را می برم جلو در خانه هایشان بشاشند؟
ورت به سقف چشم دوخت و حرفش را ادامه داد:
«سوفی واقعا عجیب است. مدام نگاهم می کند و می گوید شبیه کسی هستم که می شناسد ولی نمی داند کی. حتی امروز، زنگ تفریح، از ناظم پرسید من او را یاد کسی نمی اندازم.»
ورت برخلاف لحن سرزنش آمیزش به نظر می رسید از توجهی که این پسرک به او نشان می دهد خوشحال است.
دختر بی چاره، وقتش بود عقایدش را سر و سامان دهم.
«حتما می دانی که این پسر می خواهد جلب توجه کند، نه؟ شباهت ها را بهانه کردن: این حقه قدیمی مردها برای خودنمایی و آشنایی است. احمق نباش. محلش نگذار. لیاقتش همین است و بس.»
ورت جواب داد: «ولی من اصلاً در فکر او یا شوخی های احمقانه اش نیستم. اصلاً علاقه ای به چیزی که فکر می کند، می گوید یا می تواند انجام دهد ندارم. احمقم اگر در فکرش باشم.»
یکدفعه قیافه اش دیگر به نظر خوشحال نیامد. با چهره در هم رفته، با نوک قاشق با کورن فلکس توی کاسه اش بازی بازی می کرد.
خارج از موضوع گفتم: «راستی آناستابُت چهارشنبه صبح می آید دنبالت.»
ورت بینی اش را از توی عصرانه اش درآورد و گفت: «خیلی خُب، برای چی؟»
«برای مواظبت از تو. از این هفته چهارشنبه ها را خانه مادربزرگت می گذرانی. مطمئنا با او خوشحال تری تا با من. او اصول اولیه کار را یادت می دهد و من هم وقت دارم کار کنم.»
ورت گفت: «قبول، ولی مواظب سوپت باش، نزدیک است سر برود.»
«نادان، این سوپ نیست! برای صدمین بار تکرار می کنم: معجونی سمی است. واقعا هیچ تلاشی برای گوش دادن به چیزی که می گویم نمی کنی. داری حسابی کلافه ام می کنی. برو توی اتاقت مشق هایت را بنویس، به اندازه کافی دیدمت.»
چهارشنبه صبح، ورت خیلی زودتر از من بیدار شد. می شنیدم اطراف اتاقم یورتمه می رود. این فعالیت صبحگاهی باعث سردردم می شد. با بینیِ روی تشک، بالشِ چسبیده به سر و از دو طرف روی گوش ها، زیر لحاف فرو رفتم.
ولی هنوز صدای آواز خواندنش را می شنیدم: «حس می کنم قلبم می زنه، می زنه، نمی دونم چرا.» نگاهی به ساعت انداختم. هفت صبح بود و شعر تکراری ورت مثل ضربه های پیاپی ناقوس توی جمجمه ام می پیچید. از صبح ها متنفرم.
وقتی آناستابُت ساعت هشت و نیم زنگ زد، ورت پرید سمت در. باید از تختخواب بیرون می آمدم. خودم را توی ربدوشامبر سیاه بزرگم پیچاندم و توی آشپزخانه به آن ها ملحق شدم.
با تعجب زیاد فهمیدم مثل این که مادرم از بردن دخترِ من خوشحال است. انگار از صبح تا شب این ور آن ور رفتن در حالی که دختربچه ای توی دست و پایت می لولد، خوشحالی داشت. لباس مجلسی پوشیده بود و ورت مات و مبهوت نگاهش می کرد.
پرسیدم: «ولی آخر آناستابُت، می توانی به من بگویی این لباس مسخره را از کجا آورده ای؟»
مادرم لباس کهنه ای را که احتمالاً مال زمان جوانی اش بوده، یا شاید هم جوانی مادرش، از کمدش بیرون کشیده بود. خودش را توی بلوزدامنی مخمل و به رنگ قرمز تیره پیچانده بود: دامن بلند چیندار که به نرمه ساق پایش می خورد و بالاپوش گشادی که با کمربند پهنی از پوست مار روی تنش نگه داشته شده بود.
بدجوری آرایش کرده بود، چشم هایش تا نیمه زیر لایه ای از سایه سبز پنهان بود، دهانش آن قدر قرمز بود که به نظر می آمد پر خون است. وقتی می خندید، دندان های زردش مثل عاجی عجیب در چهره سفیدش می درخشید. موهای خاکستری اش را در توری پر از مرواریدهای ریز سیاه فرو کرده بود. حتما خیال می کرد شبیه جادوگرها شده، ولی باور کنید پیش از هر چیز به دیوانه ها شباهت داشت. این قضیه به نظر ورت را ناراحت نمی کرد، اصلاً و ابدا. مادربزرگش را با نگاهی تحسین آمیز برانداز می کرد. «واقعا قشنگ است، تو این طور فکر نمی کنی مامان؟»

نظرات کاربران درباره کتاب ورت

عالی و رووون و جذاب
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو