فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پم

کتاب پم
بهترين اتفاق زندگی

نسخه الکترونیک کتاب پم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پم

یادتان می‌آید ما ورت را به حال خود گذاشتیم. شاگرد جادوگر شورشی و شاد و سرحالی که دور و برش پر از زن بود: مادرش اورسول و مادربزرگش آناستابت. ولی مردهایی هم به تازگی به این جمع اضافه شده بودند: سوفی، همکلاسی‌ای که به لطف او پدرش را پیدا کرده بود، و پدرش، ژرار، مربی فوتبال. از این به بعد همه چیز ممکن بود راحت و آسان شود. اما این اتفاق نیفتاد. چون سوفی به مدرسه دیگری می‌رود و ژرار هم خودش پدر دارد: ریموند، بازرس سابق پلیس. ورت گریه می‌کند، ورت می‌خندد، دور و برش ناگهان شلوغ شده ولی با این همه تنهاست.

ادامه...

بخشی از کتاب پم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

(آناستابُت، مادربزرگ)

به من هشدار داده بودند، ولی فکر نمی کردم برای خودم اتفاق بیفتد. برای من، آناستابت، آناستابت بزرگ، آناستابت عاقل، آناستابت بی همتا. من فقط زیاد از حد قوی بودم. مجموعه دستورالعمل های جادوگری را پربار کرده بودم. نسل ها جادوگر تربیت کرده بودم. با قاطعیت و انصاف بر همه اعمال نفوذ کرده بودم... از مادر نزاییده کسی که بتواند روزی مرا از تخت به زیر آورد!
دخترم، اورسول، خیلی سعی کرد به پای من برسد. سر صحبت را با هر کسی باز می کرد، به او می قبولاند که اگر فقط به خودش زحمت بدهد می تواند به اندازه من قوی باشد. حیف که قدرتش را همیشه محدود به چند تایی جادوی خانگی بی ارزش کرده. کافی است همسایه هایش را مسموم کند تا گل از گلش بشکفد. خیلی دوستش دارم ولی می بینم تغییری در کارش ایجاد نکرده. خنگ نیست، خلاقیت ندارد.
بی شک بزرگ ترین موفقیتش، بزرگ کردن دخترش در پیله ای از مه بوده. اطراف دخترش حصاری نامرئی ساخت که او را ده سال از پدرش دور نگه داشت... کاری کاملاً بی فایده و شاید حتی کمی آزاردهنده. باید اقرار کرد از نظر فنی کارِ آن قدرها راحتی هم نبود. مرد بی چاره برای پیدا کردن دخترش به هر دری زد. برای این کار می بایست بر جادو غلبه می کرد. امکان نداشت. اورسول در نگه داشتن جادوهای با­دوام خیلی ماهر است. اگر این علاقه لعنتی به وقت تلف کردن را نداشت، شاید می توانست جادوگر سطح بالایی شود...
چون دخترک به محض این که امکانش را پیدا کرد، کار واجب تری جز بیرون آمدن از سایه و پیدا کردن پدرش نداشت. فقط یک ماه از جادوگر شدنش گذشته بود که تمام نقشه های مادرش را نقش بر آب کرد. درست است، من کمی کمکش کردم. ولی حتی بدون کمک های من هم خودش تنهایی از عهده اش برمی آمد. در زندگی معلمی ام شاگردهای زیادی آمده­ و رفته اند. در تمام طول دوران کاری ام، هنوز کسی را ندیده ام که با سرعتی چنین حیرت آور یاد بگیرد. کافی است مطلب را یک بار به او بگویی تا در حافظه اش ضبط شود. قادر است بیش تر حقه هایی را که فقط یک دفعه دیده عملی کند.
وقتی فکرش را می کنم که نمی خواست جادوگر شود... اولین درس هایمان را به یاد می آورم. قیافه وحشتزده و عصبانی اش را موقع وارد شدن به کارگاهم. ناله زاری های بی وقفه اش: «حال به هم زن است... مسخره است... نمی خواهم کارهایی به این نفرت انگیزی انجام دهم... من مثل شما نیستم...» وقتی از پله های سرداب پایین می آمد بینی اش را می گرفت. روی نوک پا راه می رفت. نمی خواست کتاب های جادوگری بخواند. از دست زدن به وسیله ها سر باز می زد. انگار می ترسید آلوده شود.
روزی که به منافع استعداد خودش و آموزش من پی برد، همه چیز تغییر کرد. به محض این که موضوع مربوط به پدرش شد، دیگر هیچ چیز برایش خیلی جادوگری نبود. اگر از او می خواستند حاضر بود تا هر کجا لازم است برود. اغلب با خودم می گویم در واقع روزی جادوگر شد که ژرار مهربان را پیدا کرد. آن روز از وسعت قدرت هایش آگاه شد.
اوایل کار روی یکی از همکلاسی هایش تمرین کرده بود، که می خواست توجهش را به خود جلب کند. دنبال جادوی ساده و سرگرم کننده ای می گشتم تا با آن چند تایی کار عملی انجام دهم. از روی سادگی سایه آبی را به او پیشنهاد کردم. انگار کور شده بودم! او سوفی را جادو کرد... و بهترین چیزی که به فکرش رسید این بود که برود همه کارهای ما را مو به مو برایش تعریف کند! با این همه به او هشدار داده بودم: کارهای جادوگرها مربوط به جادوگرهاست. در میان گذاشتن آن ها با دیگران اکیداً ممنوع است. با مهربانی قبول کرد (چون بچه مهربانی است) و بعد هر کار دلش خواست، انجام داد.
در ماه های بعد اوضاع وخیم تر شد. ورت تحمل ناپذیر شد. هیچ کدام از چیزهایی را که مربوط به راز پرآوازه جادوگرها و پیمان سکوت ماست رعایت نمی کند. هیچ چیز برایش مقدس نیست. تعریف می کند، همه چیز را به همه می گوید. حالا این به کنار که دوستش، پُم، را که جادوگر مادرزاد است پیش من می آورد... ولی دیگر کمی شورش را درآورده و تصمیم گرفته سوفی را هم قاتی ماجرا کند. دلم می خواهد باور کنم که سوفی استعداد دارد. ولی این دلیل موجهی نیست. سوفی، تا قانون جدیدی تصویب نشود، پسر است.
ورت نمی خواهد در باره مرز بسیار قدیمی ای که مردها را از زن ها و دخترها را از پسرها جدا می کند چیزی بداند. با وجود این برایش توضیح داده ام که این جدایی از ما، یعنی از ما جادوگرها، محافظت می کند و رازمان آرامش و راحتیمان را تضمین می کند. کارهایی می کند که خوشم نمی آید. حتی احساس می کنم از حرف هایم سر در نمی آورد. با قیافه ای معصوم می پرسد: «آخر از چه می ترسی؟ پسر خیلی مهربانی ا­ست، خواهی دید.»
و این طوری بود که ظرف کم تر از یک سال ورت بی نظمی ای باورنکردنی در کار و زندگی ام به وجود آورد. من تنها ولی آسوده در آشپزخانه و کارگاهم زندگی می کردم تا این که یک دختر دست  و  پا  گیر و چند دوست باوفا سر رسیدند. فقط ظرف چند ماه یک نوه پر جنب و جوش مرا صاحب دامادی کرده که با بدگمانی نگاهم می کند، شاگردی جدید و گستاخ، کارآموزی مذکر... و، بدتر از همه، خواستگاری که دیوانه ­وار عاشق است و بدبختانه من هم کاملاً نسبت به او بی توجه نیستم. او تهدیدهایی را که بر جامعه کوچک و بسته مان سنگینی می کند دو برابر کرد. می دانم روزی گندش در می آید. همه جادوگرها می فهمند که به خاطر اشتباه چند تا جادوگر راز بر ملا شده و می فهمند که من اگر مقصر اصلی نباشم دست کم همدستم. فاجعه بزرگی است و این خطر تهدیدم می کند که آن روز خود را تنها بیابم. مگر این که عشق های جدیدم آن قدر در دلم جا گرفته باشند که تنهایی را برای همیشه از من دور کنند.
ولی می دانید بدتر از همه چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ ترسی حس نمی کنم. مطمئنم که ورت می تواند این نگرانی های احتمالی را رفع کند. هنوز مانده همه چیز را بداند و بر همه چیز مسلط شود. ولی چیزهایی که یاد گرفته همین حالا هم شگفتزده ام می کند. و قصد دارم بیش تر به او یاد دهم تا از من هم قوی­ تر شود.
به من هشدار داده بودند و من متوجه نشده بودم. باید قبول کرد به این دلیل بوده که ما با هم فامیلیم. چطور می شد حدس زد که ورتِ عزیزم که در تمام مراحل عمر کوتاهش دوستش داشته ام و بزرگ شدنش را با مهربانی دیده ام همان باشد که شاید روزی جانشین من شود؟

سرآغاز

(رِی، پدربزرگ)

پسرم آدم عجیبی است. بدی در وجودش نیست. همیشه دوست داشتنی و محبوب دیگران بوده. ورزشکار حرفه ای مشهوری است، مربی محبوب جوان ها، والدینشان و حتی فدراسیون ها. چه بر سرش آمد که خود را در آغوش موجودی بدعنق، لوده و متقلب انداخت؟ به او هشدار داده بودم: «ژرار، این زن به دردت نمی خورد!» ولی با دیوار حرف می زدم. عاشق بود و پی عشقش رفت. نتیجه دور از انتظار نبود. اورسولِ بدجنسش تازه مادر شده بود که با دختربچه اش زد به چاک. آب شد رفت توی زمین و پدر بی چاره را با یک بسته پوشک بچه و یک قوطی فرنی تاریخ گذشته رها کرد.
ژرار دیگر نمی توانست به مادر عزیزش تکیه کند. سرنوشتی ظالمانه او را خیلی زود از ما گرفته بود. ژرار در آن دوران پر از بدبختی شانس آورد که پدری وظیفه شناس چون من داشت. فکرش را هم نمی کردم که پسر کوچولویم را در این بدبیاری تنها بگذارم. بدون هیچ تردیدی زندگی ام را وقفش کردم. بازنشسته که شدم زندگی ام را تغییر دادم. همه عمرم را در نیروی پلیس گذرانده بودم. مامور پلیسی کارآمد و محترم بودم. بدون دلتنگی یونیفورم و نشان هایم را آویزان کردم. پیشبند بستم و به آشپزی، خانه داری و اتوکشی مشغول شدم. در کمال تواضع باید بگویم خیلی خوب از پس کارها برآمدم. اگر ژرار این دوران وحشتناک را بدون از دست دادن کار و سلامتی اش طی کرد، به لطف من است. هیچ وقت نمی خواهد اعتراف کند، ولی واقعیت محض است. بدون من دخلش آمده بود.
وقتی به کارهایی که برایش کرده ام فکر می کنم... این دو تا آپارتمان زیبا را که در آن ها زندگی می کنیم، من پیدا کرده ام، آن هم درست روبروی ورزشگاه. در آن ها ساکن شدیم، اسباب و اثاث را چیدم، غذا پختم، رخت شستم. در طول این ده سال جستجوی پر هول و ولا از او حمایت کردم. چون ژرار از روزی که دخترش ناپدید شد، هیچ وقت دست از جستجو برنداشت. تمام ساعت هایی را که سر کار نمی رفت صرف پرسه زدن در خیابان ها و برانداز کردن مادرها و دخترک هایشان می کرد. کاری کاملاً بیهوده. هیچ وقت هیچ ردی پیدا نکرد. هیچ، صفر، زیرو، نیشت، نادا. (۱) خیلی عجیب بود... چون دخترک جای خیلی دوری نرفته نبود. مادر بدجنسش حتی به خود زحمت نداده بود از شهر برود. احتمال داشت صدها بار در راه ورزشگاه یا مدرسه به او بربخورد... آدم از خود می پرسید دخترک گم شده یا پدرش کور!
و بعد، دخترخانم بی خبر تصمیم گرفت دوباره رخ بنماید. ده سال بود این دختربچه را ندیده بودم، و یکهو در حالی که بابا­بزرگ صدایم می کرد، سرم هوار شد. غافلگیری تمام و کمالی بود! یک بچه تپل مپل را ترک می کنیم و با یک بچه تُخس قدکشیده روبرو می شویم. بزرگ شدنش را ندیده ایم. وقت نداشته ایم به هم عادت کنیم و یکدفعه با کلمه بابابزرگ بمباران می شویم. دارم از نوعی تجربه حرف می زنم.
گیج ولی خوشحال بودم. ساده لوحانه خیال می کردم نگرانی هایم به پایان رسیده. زندگی ساده و بی دغدغه ای دور از زجر و سختی در انتظارم بود... فقط پانزده روز کافی بود تا دست از توهم بردارم. آخر تر و خشک کردن یک بچه در طول نیمی از هفته کار کمی نیست. باید به او غذا داد، مراقب درس و مشق و رفتارش بود، ترتیب تفریح و گردشش را داد... پدری که تمام طول روز کار می کند وقت انجام دادن همه این کارها را ندارد. برای همین پدربزرگ است که وظیفه را بر عهده می گیرد. ناگهان فشار کارم دو برابر شد.
اعتراف می کنم برای آسان کردن زندگی ام هیچ اقدامی نکردم. حتی با پیشنهاد کمک برای اسباب کشی به زیاد شدن کارهایم کمک کردم... از روی خوش قلبی محض کارتن های دو همسایه ای را که به مجتمع ما نقل مکان کرده بودند حمل کردم. یک بعدازظهر کامل، بین وانتی بوگندو و آپارتمانی خالی، با بازوانی پر از کلی خنزر پنزر که به طور باورنکردنی سنگین بودند رفت و آمد کردم. و همه این ها بدون دریافت کوچک ترین تشکری یا حتی فنجان کوچولویی قهوه! مادره با قیافه ای عُنُق نگاهم می کرد، انگار می ترسید یکی از کارتن هایش را کش بروم. دخترش هم حاضر بود بمیرد و به من لبخند نزند! هرچند وقتی از پیششان رفتم، لعن و نفرینشان کردم، به نوه عزیزم خبر دادم دختری هم سن و سالش در ساختمان ب ساکن شده. دو تا دختر برای آشنایی وقت تلف نکردند. این کارم جوانمردی نیست؟
بدون فوت وقت پاداشم را دریافت کردم: ورت و پُم بهترین دوست های دنیا شدند. تا آن جا که به جای یکی، حالا مسئولیت دو دختربچه به گردنم افتاده! اگر سوفی جوان را هم به فهرست مهمان های همیشگی اضافه کنم، می توانم بگویم سرکرده گروهی بچه دماغو شده ام... دیگر یک دقیقه هم برای خودم وقت ندارم. مقدار غذایی که این بچه ها می بلعند باورنکردنی است، به خصوص روزهایی که سیب زمینی سرخ کرده یا کرپ داریم. وقتی هم سر اجاق گاز نیستم، مسافر­کشی می کنم.
هر چهارشنبه ورت را به خانه مادربزرگش می برم. اقرار می کنم با این که هیچ وقت تحمل اورسول را نداشته ام، همیشه مجذوب آناستابت شده ام. عجیب و غریب است. لباس هایش نسبت به سلیقه من کمی پر زرق و برقند. ولی زن باهوش و خاصی است و بلد است مهمان داری کند. وقتی ورت را پیشش می برم، همیشه حواسم است چند تایی از کیک های دستپخت خودم را برایش ببرم. لیوان کوچکی شربت به من می دهد و در آشپزخانه صحبت های جذابی با هم می کنیم.
در درد دل کردن با او شک نمی کنم. احساس می کنم درکم می کند. او بود که ترس هایی را که ورت در من بر می انگیخت آرام کرد. نوه ام خوبی های زیادی دارد. شاد و سرزنده است. ولی گاهی حرف های عجیبی می زند. حتی گاهی فکر می کنم دارد چیزی را از من مخفی می کند. یک روز که از او پرسیدم چهارشنبه ها در خانه مادربزرگش چطور خودش را سرگرم می کند، به من جواب داد:
«این راز است. ولی می خواهی بهت بگویم، بابابزرگ عزیزم؟»
«چرا فکر می کنی از تو می پرسم؟»
«خُب بهت می گویم­، من جادو­گری می کنم.»
«از تو جواب می خواستم! نه دری وری.»
«این جواب است، بابابزرگ رِی...»
«ساکت باش! من از بچه های دروغگو خوشم نمی آید!»
این یکی از چرندیاتی است که به هم می بافد. می دانم کودک حساسی است، و مسلماً به خاطر جدایی پدر و مادرش کمی به هم ریخته ولی من خیلی مراقبم. برای همین حرف هایش را برای مادربزرگش تعریف کردم و او خیلی تعجب کرد.
«با شما در باره جادوگری حرف زده؟ نباید این کار را می کرد.»
«می دانم عزیزم. برای همین است که نگران شدم...»
آناستابت لبخند زد. دست هایم را در دست هایش گرفت و مدتی طولانی تکانشان داد. همین طور که با چشم های مغناطیسی اش نگاهم می کرد به آرامی سر تکان می داد.
«بیخود خودتان را نگران نکنید دوست من. به دوستتان آناستابت قول بدهید... قول بدهید...»
آن قدر آرام و قانع کننده با من حرف می زد که قول دادم.
جادوگری... چه فکر عجیبی! وقتی به آن فکر می کنم، نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. نوه عزیزم کمی خیالباف است و تخیلی قوی­ دارد. خوشبختانه در بین آدم بزرگ هایی منطقی و متعادل بزرگ می شود. هنوز نمی دانم چهارشنبه عصرها چه می کند، ولی اهمیت زیادی ندارد. به عقل و درایت مادربزرگش اعتماد می کنم...

این کتاب ترجمه ای است از:
Pome
Marie Desplechin
Neuf, L’école des loisirs, 2008

نظرات کاربران درباره کتاب پم