فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ماشین مرا بران

نسخه الکترونیک کتاب ماشین مرا بران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماشین مرا بران

این مجموعه پنج داستان از این نویسنده را در بردارد: «شهر گربه‌ها»، «ماشین مرا بران»، «سامسای عاشق»، «سفر به کوبه»، «نخستین حمله به نانوایی».

در داستان شهر گربه‌ها تنگو یکی از دو شخصیت داستان است که میان دو دنیایی متمایز گذر می‌‌کند که یکی از آن‌ها دارای عناصری ماوراءالطبیعی است. اما این داستان عمدتاً با دنیای حقیقی سروکار دارد و به رابطه‌ی میان پسر و مردی که او را بزرگ کرده می‌‌پردازد.
در مورد داستان ماشین مرا بران، پس از کتاب جنگل نروژی که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در دنیاست و اسم آن را موراکامی از روی یکی از آهنگ‌های گروه بیتل‌ها انتخاب کرده بود، بار دیگر این نویسنده‌ی ژاپنی به سراغ گروه بیتل‌ها رفته و از آهنگ ماشین مرا بران این گروه الهام گرفته است.در داستان سامسای عاشق دوباره موراکامی به سراغ کافکا رفته است (کتاب قبلی «کافکا در کرانه»). داستان راجع به مردی است که صبح از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که تبدیل به قهرمان مسخ کافکا شده، اما برعکس، از حشره به انسان تبدیل شده است.راجع به داستان سفر به کوبه هم موراکامی می‌‌گوید در ماه می ۱۹۹۷، دو سال پس از زلزله‌ی بزرگ شهر کوبه در ژاپن این ایده به ذهنش رسیده است که به تنهایی و تفریح‌وار از نیشینومیا به محله‌ی سانومیا واقع در مرکز شهر کوبه پیاده‌روی کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماشین مرا بران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شهر گربه ها

در ایستگاه کوئنجی(۲)، تنگو(۳) سوار قطار تندرو داخلی چوئو لاین(۴) شد. واگن خالی بود. برنامه ای برای آن روزش نداشت. هر جا دلش می خواست می توانست برود و هر کاری دلش می خواست می توانست بکند یا حتی نکند. همه ی این ها بستگی به خودش داشت. ساعت ده صبح یک روز تابستانی بدون هیچ نسیمی بود و خورشید با تمام قوا به زمین می تابید. قطار از شینجوکو(۵)، یوتسویا(۶)، اوچانومیزو(۷) گذشت و به ایستگاه آخر، یعنی ایستگاه مرکزی توکیو رسید. مسافران پیاده شدند و تنگو هم به دنبال آن ها. سپس روی نیمکتی نشست و به این فکر کرد که کجا برود. با خودش گفت: «هر جا دلم بخواد می تونم برم. انگار امروز هوا خیلی گرمه بهتره برم لب دریا.» سرش را بلند کرد و از روی نقشه مسیر را بررسی کرد. آن جا بود که به خودش آمد و تازه فهمید کجای کار است. سرش را چندین بار تکان داد، اما موضوعی که ذهنش را درگیر کرده بود، امان نمی داد. احتمالاً لحظه ای که سوار قطار چوئو لاین در کوئنجی شده بود، این درگیری در ناخودآگاهش به وجود آمده بود. آهی کشید و از روی نیمکت بلند شد. از مامور ایستگاه در مورد سریع ترین راه برای رسیدن به چیکورا(۸) راهنمایی خواست. مرد در زونکنِ قطور برنامه های قطار به جست وجو پرداخت. او گفت باید قطار ساعت ۱۱.۳۰ به تاتیاما(۹) را سوار شود و پس از طی مسیری بعد از ساعت ۲ بعدازظهر به چیکورا خواهد رسید. تنگو یک بلیت رفت و برگشت توکیو ـ چیکورا خرید. سپس به رستورانی در ایستگاه رفت و برنج با ادویه ی کاری و سالاد سفارش داد. ملاقات پدرش چشم انداز ناراحت کننده ای برای او به همراه داشت. هیچ گاه آن مرد را دوست نداشت. پدرش هم متقابلاً علاقه ای به او نشان نمی داد. چهار سال زودتر خود را بازنشسته کرده بود و بلافاصله وارد آسایشگاهی در چیکورا، مخصوص بیماران اختلالات شناختی، شده بود. تنگو بیش تر از دو بار به دیدار او نرفته بود. بار اول زمان ورود پدر به آسایشگاه که تنگو را به عنوان تنها خویشاوند نزدیک خواسته بودند. بار دوم هم برای یک مسئله ی اداری به آن جا رفته بود. فقط همین دو بار. آسایشگاه در زمین وسیعی کنار دریا قرار گرفته بود. مجموعه ی آن ترکیب عجیبی از چند ساختمان چوبی قدیمی زیبا و ساختمانی سه طبقه ی بتنی با استحکام بود. هوا دلپذیر بود. گذشته از سروصدای امواج، آن جا همیشه ساکت و آرام بود. محوطه ای پر از درختان با ابهت کاج داشت که بادشکنی دورتادور باغ ایجاد کرده بود. امکانات پزشکی فوق العاده ای داشتند. پدر تنگو باوجود بیمه ی درمانی، پاداش بازنشستگی، پس اندازش و مستمری، می توانست تا آخر عمر در راحتی و آرامش زندگی کند. شاید میراث زیادی به جا نگذاشته بود اما دست کم برای گذران زندگی تنگو کافی بود و او نیز بسیار سپاسگزار بود. تنگو قصد دادن یا گرفتن چیزی از او نداشت. آن ها دو انسان بودند با دنیاهایی متفاوت. به طرزی اتفاقی چند سال از زندگی شان را با یک دیگر سپری کرده بودند. به راستی خجالت آور بود اما کاری از دست تنگو برنمی آمد. تنگو پول بلیت را پرداخت کرد و به سالن رفت و منتظر قطار تاتیاما شد. تنها مسافران همراهش خانواده های خوشحالی بودند که چند روز آخر هفته را به ساحل می رفتند. اکثر مردم به یکشنبه به عنوان روزی برای استراحت و تفریح نگاه می کردند. در دوران کودکی تنگو هیچ گاه یکشنبه ها تفریحی نداشت. برای او روزهای یکشنبه مثل هلال ماه بود که فقط سمت تاریک خود را رو می کرد. وقتی آخر هفته ها می رسید، با تمام وجود احساس کسالت می کرد و اشتهایش کلاً از بین می رفت. حتی آرزو می کرد کاش یکشنبه نشود اما آرزویش هیچ گاه برآورده نشد. وقتی تنگو کوچک بود، پدرش به عنوان جمع کننده ی اعانه برای NHK ـ شبکه ی رادیو و تلویزیون شبه دولتی ژاپن ـ کار می کرد و هر یکشنبه او تنگو را با خود می برد. آن ها زنگ درها را می زدند و درخواست اعانه می کردند. تنگو قبل از این که مهدکودک را شروع کند برای جمع آوری اعانه می رفت و این داستان تا زمانی که کلاس پنجم بود ادامه داشت، حتی بدون یک هفته استراحت. او خبر نداشت که آیا بقیه ی اعانه جمع کنان NHK هم یکشنبه ها کار می کردند یا نه، اما تا آن جایی که به یاد می آورد پدرش این کار را می کرد. از این گذشته پدرش حتی با اشتیاق بیش تری نسبت به معمول کار می کرد، زیرا یکشنبه ها مردمی را که در طول هفته بیرون از خانه بودند، به راحتی گیر می انداخت. پدر تنگو به دلایل متعددی او را همراه خود می برد. یکی از آن ها این بود که نمی توانست پسربچه را تنها در خانه بگذارد. در روزهای هفته و شنبه ها او می توانست به مهدکودک یا مدرسه برود اما روزهای یکشنبه همه جا تعطیل بود. دلیل دیگر این که پدر می گفت می خواهد به فرزندش کاری را که انجام می دهد، نشان دهد. بچه از ابتدا بایستی متوجه می شد چه چیزی او را در زندگی تامین می کند و می بایست کار کردن را گرامی می داشت. پدر او هم از همان کودکی به مزرعه ی پدربزرگ تنگو فرستاده شده بود و کار خود را شروع کرده بود. حتی در فصول شلوغی کار، او به مدرسه نمی رفت تا در مزرعه کار کند. برای او چنین زندگی ای هدیه ی بزرگی بود. سومین و آخرین دلیل پدر تنگو منفعت طلبانه تر از همه شان بود، چیزی که بدترین تاثیر را روی قلب پسر خود گذاشت. پدر او می دانست با همراه داشتن پسربچه کارش راحت تر خواهد شد. چنان چه کسی نمی خواست پولی بدهد به محض این که چشمش به آن بچه می افتاد دلش به رحم می آمد و پولی به آن ها می داد. به همین دلیل پدر، عمده ی کار خود را برای یکشنبه ها می گذاشت. تنگو از همان ابتدا می دانست که بایستی نقش چه چیزی را بازی کند و دیگر به آن عادت کرده بود، اما درواقع از آن متنفر بود. بااین حال دلش می خواست کارش را به درستی انجام دهد تا در چشم پدر، عزیزتر باشد. اگر پدر او را تایید می کرد، آن روز با او خیلی مهربان می شد. او هم چون میمون آموزش دیده شده بود. محدوده ی کار پدر از خانه شان خیلی فاصله داشت. آن ها در حومه ی شهر ایچیکاوا(۱۰) زندگی می کردند و محدوده ی کاری او مرکز شهر بود. دست کم او حق انتخاب این را داشت که درِ خانه ی همکلاسی های مدرسه اش نرود. بااین حال گاهی اوقات در نزدیکی مراکز خرید شهر، او یکی از آن ها را می دید. وقتی این اتفاق می افتاد پشت پدرش قایم می شد تا دیده نشود. دوشنبه ها صبح، همکلاسی هایش با هیجان راجع به جاهایی که روز قبل رفته بودند یا کارهایی که انجام داده بودند صحبت می کردند. آن ها به پارک، باغ وحش و بازی بیس بال می رفتند. تابستان ها به استخر می رفتند و زمستان ها اسکی می کردند. اما تنگو حرفی برای گفتن نداشت. روزهای یکشنبه از صبح تا شب او و پدرش زنگ در غریبه ها را می زدند، سرشان را پایین می انداختند و از صاحب خانه ها پول می گرفتند. اگر هم تمایلی به پرداخت نداشتند پدرش سعی می کرد آن ها را به هر طریقی متقاعد کند. اگر هم باز متقاعد نمی شدند پدرش صدایش را بالا می برد و گاهی اوقات هم کار به فحش و ناسزا کشیده می شد. تجربه های این چنینی را نمی شد برای دوستانش تعریف کند. این کار، کمکی به برطرف کردن تنهایی و بیگانگی او در دنیای قشر متوسط و کارمند حقوق بگیر جامعه نمی کرد. او زندگی دیگری در دنیای متفاوتی داشت. خوشبختانه نمره هایش و فعالیت های ورزشی اش در حد ممتاز بود. با این که او تنها بود، اما هیچ گاه مطرود نبود. در بیش تر مواقع با احترام با او رفتار می شد. مشکل اصلی وقتی بود که همکلاسی هایش برای روزهای یکشنبه او را به بیرون یا خانه های شان دعوت می کردند و مجبور بود از راه های مختلف دست به سرشان کند. به خاطر همین خیلی زود دیگر از او درخواستی از این قبیل نکردند.
پدر تنگو از آن جایی که بچه ی سوم از یک خانواده ی کشاورز در منطقه ی محروم توهوکو(۱۱) بود، به محض این که بزرگ تر شد، خانه را ترک و در سال ۱۹۳۰ به مانچوریا(۱۲) عزیمت کرد. او با چند نفر در یک خانه زندگی می کرد. او نتوانست ادعای دولت را مبنی بر این که مانچوریا تکه ای از بهشت است و دارای زمین هایی پهناور و غنی است، باور کند. آن قدر می فهمید که بداند بهشت هیچ کجا یافت نمی شود. فقیر و گرسنه بود. با ماندن در خانه تنها چیزی که عایدش می شد یک زندگی بخور و نمیر بود. در مانچوریا به او و هم اتاقی هایش لوازم ابتدایی کشاورزی داده شد و آن ها با یک دیگر شروع کردند به زراعت و کشت و کار در زمین های بایر، فقیر و پر از سنگریزه. زمستان ها یخبندان شدیدی می شد. گاهی اوقات مجبور به خوردن سگ های ولگرد می شدند. بااین حال با حمایت و پشتیبانی دولت، آن ها پیشرفت چشمگیری کردند. معیشت آن ها به مراتب رو به راه تر شد. اما از بخت بد در آگوست سال ۱۹۴۵ هجوم تمام عیار اتحادیه جماهیر شوروی به مانچوریتا به وقوع پیوست. پدر تنگو چنین چیزی را پیش بینی می کرد. او این اطلاعات را قبلاً از طریق یکی از مقامات خاص که از دوستانش بود، شنید. لحظه ای که اخبار مبنی بر حمله ی شوروی به مرز را شنید اسبش را سوار شد و به سمت ایستگاه محلی قطار تاخت و سوار دومین و آخرین قطار به دالیِن(۱۳) شد. او تنها کسی از میان همراهان کشاورزش بود که تا قبل از پایان سال به ژاپن بازگشت.
پس از جنگ، پدر تنگو به توکیو رفت و سعی کرد با شغل دستفروشی و شاگرد نجاری خود را به زحمت زنده نگاه دارد. روزی که به عنوان پیک موتوری در یک مشروب فروشی در آساکوسا(۱۴) کار می کرد، ناگهان به دوستش که یکی از مقامات خاص در مانچوریا بود برخورد. او وقتی متوجه شد که پدر تنگو مشکلات عدیده ای جهت پیدا کردن شغلی آبرومند دارد، او را به یکی از دوستانش در قسمت اشتراک NHK معرفی کرد و پدر تنگو هم با کمال میل پذیرفت. او تقریباً هیچ چیز راجع به NHK نمی دانست، اما مصمم برای پیدا کردن شغلی با درآمد ثابت بود. در NHK پدر تنگو به وظایفش با اشتیاق فراوان عمل می کرد. خصوصیت برجسته ی او، پشتکارش در مقابل سختی ها بود. برای فردی که به ندرت سر هر وعده غذا سیر می شد، جمع آوری پول ها کار مشقت باری نبود. بدوبی راه هایی که در روز می شنید کوچک ترین تاثیری روی او نداشت. از آن گذشته احساس رضایت عجیبی از تعلق داشتن به یک شرکت بزرگ در او وجود داشت، حتی به عنوان کارمندی دون پایه. کارش به قدری خوب بود که پس از گذشت یک سال به عنوان مامور جمع آوری، مستقیماً در سمت خود رسمی شد، چیزی که در NHK بی سابقه بود. به زودی توانست آپارتمانی از طرف شرکت دریافت کند و از خدمات درمانی بهره مند شود. این بهترین شانسی بود که در زندگی داشت.
پدر جوان تنگو هیچ گاه برای او لالایی نخواند و وقت خوابش برایش قصه نگفت، به جایش تجربیات خودش را در قالب داستان های پسرها تعریف می کرد. داستان سرای خوبی بود. حکایت هایی که از بچگی و جوانی تعریف می کرد لزوماً دارای معنی نبودند، اما جزئیات آن ها سرشار از نشاط و شادمانی بودند، داستان هایی خنده دار و گاهی خشن. اگر زندگی را می شد با رنگ و تنوع لحظاتش سنجید، پدر تنگو در حد خود شاید زندگی غنی ای داشت. اما داستان هایش هنگامی که به دوره ی پس از کار کردن برای NHK می رسید، تمام شور و نشاط خود را به یک باره از دست می داد. او با زنی آشنا شد، با او ازدواج کرد و ثمره ی آن فرزندی بود به نام تنگو. چند ماه پس از به دنیا آمدن تنگو مادرش سخت بیمار شد و مُرد. پدرش او را تنها و در میان مشغله ی زیاد کاری اش در NHK بزرگ کرد.
اما چه طور مادرش را دیده بود و با او ازدواج کرده بود؟ مادر چه طور آدمی بود؟ چه چیز باعث مرگش شده بود؟ مرگش راحت بود یا در زمان مرگ عذاب زیادی کشیده بود؟ پدر تقریباً سخنی راجع به این مسائل نگفته بود. اگر هم سوالی از این دست می پرسید پدر به سرعت حرف را به جای دیگری می کشاند. بافکر کردن به این مسائل حس عجیبی سرتاسر وجودش را فرامی گرفت. حتی یک عکس کوچک هم از مادر تنگو وجود نداشت. تنگو اساساً ادعاهای پدر را قبول نداشت. او نمی دانست که مادر چند ماه پس از به دنیا آمدن او مرده بود. در تنها خاطره ای که در ذهنش از مادر حک شده بود، او را در کنار مردی دیده بود که پدرش نبود. این تصویری بود که تنگو از مادرش داشت. تصویر چند ثانیه ای در ذهن او بسیار شفاف بود. این تمام اطلاعاتی بود که از مادر داشت. پدر تنگو از این تصویر در ذهن تنگو بی خبر بود. تنگو مدام اطلاعاتی را که داشت، نشخوار می کرد و هم چون تکه های پازل کنار هم می چید تا به نتیجه ای برسد. پدر و پسر هر کدام سیاه چال عمیقی درون خود داشتند و راز های خود را در آن نگه داری می کردند.
تنگو وقتی بزرگ شد به این فکر کرد که آیا مردی که در کنار مادرش بود پدر واقعی اش بود؟ شاید به این دلیل بود که تنگو هیچ گاه احساس نمی کرد که مامور جمع آوری اشتراک NHK پدر واقعی اش باشد. تنگو مردی شده بود قدبلند، با بنیه ای قوی، پیشانی ای بلند، بینی ای باریک، با گوش هایی مچاله. پدرش کوتاه و خپل بود و کاملاً ابله به نظر می رسید. پیشانی ای کوتاه، بینی ای پَخ و گوش هایی تیز مثل اسب داشت. تنگو نگاهی آرام و پذیرا داشت و پدر عصبی و خسیس به نظر می رسید. در اولین نگاه، همه متوجه تفاوت چشمگیر آن ها با یک دیگر می شدند. نه تنها در خصیصه های فیزیکی آن ها کوچک ترین شباهتی دیده نمی شد، بلکه خصوصیات روحی و روانی شان هم متفاوت بود. در پدر هیچ اثری از روشن فکری دیده نمی شد. با به دنیا آمدن در خانواده ای فقیر سواد درست و حسابی ای نداشت. تنگو به خاطر شرایط پدرش احساس خجالت می کرد. کم ترین اشتیاق برای دانستن چیزی که افراد معمولی در زندگی دارند، در او یافت نمی شد. به نظر می رسید مشکلی با نادانسته های خود ندارد. او هیچ گاه ندید پدرش لای کتابی را باز کند. او علاقه ای به فیلم یا موسیقی نداشت و هیچ گاه سفر نکرد. تنها علاقه ی او کارش بود. او نقشه ای از محدوده ی موردنظر تهیه می کرد و با خودکارهای رنگی محل ها را روی نقشه علامت گذاری می کرد و در اوقات بیکاری اش طوری آن ها را بررسی می کرد گویی زیست شناسی بود که به بررسی کروموزوم می پرداخت. برعکس او، تنگو در مورد همه چیز کنجکاو بود. او غرق در دانستن طیف گسترده ای از مسائل علمی شد. استعداد او در ریاضیات از کوچکی مورد توجه بود. از زمانی که کلاس سوم بود می توانست مسائل ریاضی دبیرستانی ها را حل کند. برای تنگوی جوان، ریاضیات راهی بود که از زندگی ای که با پدر داشت، فاصله بگیرد. دنیای ریاضیات برای او هم چون راهرویی طولانی بود که در آن راه می رفت و یکی یکی درهای آن را باز می کرد. هر بار مسئله ای پیش رویش قرار می گرفت راهی بود برای رهایی از دنیای واقعیت. هنگامی که موردی برایش آشکار می شد چهره ی زشت دنیای واقعی کنار می رفت. از زمانی که او شروع به کاوش در دنیای بی نهایت کرد، آزاد شد. ریاضی برای او هم چون سازه ای تخیلی و باشکوه بود و ادبیات، جنگلی سحرآمیز و گسترده. ریاضیات تا بی نهایت، تا آسمان ها رفته بود. اما داستان ها جلو چشمش بودند و ریشه هایی عمیق در خاک داشتند. در این جنگل نه نقشه ای بود و نه دری برای باز کردن. برای تنگوی جوان روزها که می گذشت جنگل داستان ها تاثیرات عمیق تری نسبت به ریاضیات روی قلبش می گذاشت. از این گذشته خواندن رمان، گریز دلپذیر دیگری بود و هنگامی که کتاب را می بست به دنیای واقعیت بازمی گشت. اما به این پی برد که تا حدودی بازگشت به زندگی واقعی پس از خواندن رمان به اندازه ی ریاضیات ویرانگر نبود. چرا این طور بود؟ پس از اندکی تامل نتیجه ای عایدش شد. با این که در داستان ها همه چیز مشخص بود اما هیچ گاه به اندازه ی ریاضیات راه حل هایی صریح و روشن نداشتند. نقش داستان از دیدگاهی کلی تر، جابه جایی یک مشکل از شکلی به شکل دیگر بود. با توجه به طبیعت مشکل و سمت و سوی آن همیشه راه حل آن هم در داستان روایت می شد و تنگو به دنیای واقعی با راه حلی که در دست داشت، بازمی گشت. درست شبیه تکه ای کاغذ که جواب یک سری مسائل در آن باشد. راه حلی که تنگو از مطالعاتی که داشت عایدش شد، این بود: پدر واقعی ام احتمالاً جای دیگریست.
با شباهت چشمگیری به بچه های داستان های دیکنز احتمالاً تنگو به سبب اتفاقاتی عجیب سر از این خانه درآورده بود. چنین امکانی چیزی وحشتناک بود، در عین حال چراغ امید را در دلش روشن می کرد. پس از خواندن «الیور تویست» تنگو به دنبال بقیه ی کتاب های دیکنز در کتابخانه رفت. با سفر در داستان های دیگر دیکنز، تصویر زندگی خود را در آن ها یافت. تخیلات او بزرگ تر و پیچیده تر شد. همه ی آن ها الگوی یگانه ای داشتند با اشکالی متفاوت. در هنگام خواندن داستان، تنگو فکر می کرد به جای دیگری تعلق دارد و به اشتباه در این قفس گرفتار شده است و روزی پدر و مادر واقعی اش او را پیدا خواهند کرد. پدر تنگو به سبب وضعیت درسی تنگو بسیار مغرور بود و نمره های او را به همسایه ها نشان می داد، اما پس از مدتی، اوقاتی که تنگو پشت میزش در حال درس خواندن بود پدرش از طرق مختلف مزاحم او می شد. درواقع پدر بایستی هر روز سخت کار می کرد، اما تنگو در آسایش و راحتی زندگی می کرد.
ـ من وقتی هم سن تو بودم مجبور بودم کار کنم، پدر و برادرانم سر مسائل مختلف منو سیاه و کبود می کردند. هیچ وقت به من غذای کافی نمی رسید. اونا با من مثل حیوان رفتار می کردند. نمی خوام فکر کنی که آدم خاصی هستی، اونم به خاطر چند تا نمره ی خوب تو مدرسه.
تنگو به این فکر کرد که پدرش به او حسودی می کند. اما آیا هیچ گاه پدری به فرزندش حسادت می کند؟
تنگو پدر را قضاوت نکرد، اما معنای گفته های او را هم درک نکرد. این گونه نبود که پدر از فرزندش متنفر باشد، اما با چیزی در درون او مشکل داشت. چیزی که برای پدر قابل بخشش نبود.
وقتی قطار ایستگاه توکیو را ترک کرد، تنگو کتابی را که همراه داشت، بیرون آورد. مجموعه داستان هایی با مضمون سفر که شامل یک داستان به نام «شهر گربه ها» بود. شاهکاری عجیب از نویسنده ی آلمانی که تنگو نمی شناخت. چیزی که پیش گفتار کتاب می گفت این بود که داستان بین دو جنگ جهانی اتفاق می افتاد.
داستان، زندگی مردی را روایت می کند که بدون هدف یا مقصد خاصی تنهایی سفر می کند. برنامه ی او این گونه است که سوار قطار به مقصد هرجایی که دلش خواست می شود و در هر ایستگاهی دوست داشته باشد، پیاده می شود. اتاقی در آن جا می گیرد حسابی گشت و گذارش را می کند و هر موقع خسته شد دوباره راهی می شود. او با تمام تعطیلی هایش این گونه برخورد می کند. یک روز از پنجره ی قطار رودخانه ی زیبایی می بیند. تپه هایی سبز رنگ که در کنار رودی پُر پیچ و خم قرار گرفته بودند. در زیر آن شهری زیبا و کوچک با پلی سنگی و قدیمی وجود داشت. قطار در ایستگاه شهر کوچک توقف می کند و مرد با ساکش پیاده می شود. هیچ کس در آن ایستگاه پیاده نمی شود. به محض پیاده شدنِ او، قطار راه می افتد و پس از چندی ناپدید می شود. در ایستگاه اثری از کارکنان یا کسی نیست و نشان می دهد که آن شهر عبور و مرور محدودی دارد. مرد از پل سنگی عبور می کند و پا به داخل شهر می گذارد. کرکره ی مغازه ها پایین کشیده شده و خیابان اصلی شهر متروکه به نظر می رسد. در تنها هتل شهر پشت میز پذیرش، اثری از کسی نیست. انگار شهر کاملاً خالی از سکنه است. شاید آدم ها در گوشه ای در حال چرت زدن باشند، اما ساعت ده و سی دقیقه صبح است و تا چرت روزانه ساعاتی باقی مانده است. شاید چیزی باعث شده مردم یک باره شهر را ترک کنند. در هر صورت قطار بعدی تا فردا صبح سروکله اش پیدا نخواهد شد و بایستی شب را در آن جا بماند و راهی جز این ندارد. او برای وقت کشی داخل شهر پرسه می زند. آن شهر، شهرِ گربه ها است. هنگام غروب خورشید گربه های زیادی از نژادها و رنگ های مختلف از پل سنگی به داخل شهر می آیند. آن ها از گربه های معمولی بزرگ تر هستند، اما هنوز گربه اند. مرد جوان با دیدن چنین منظره ای وحشت زده به سمت برج ناقوس در مرکز شهر روانه می شود و از آن بالا می رود تا پنهان شود. گربه ها کسب و کارشان را شروع می کنند و پشت میزهای کارشان می نشینند. به زودی گربه های دیگری هم از پل رد می شوند و به داخل شهر می آیند. آن ها به داخل مغازه ها می روند، خرید می کنند. داخل خیابان ها می روند و کارهای اداری شان را انجام می دهند. غذای شان را در رستوران هتل می خورند. در قهوه خانه ها قهوه می نوشند و شعر های مخصوص گربه ها را می خوانند. از آن جایی که گربه ها در تاریکی به وضوح همه چیز را می توانند ببینند، مشکلی با تاریکی شب ها ندارند. اما شبی است مهتابی و مرد با نور مهتاب می تواند از بالای ناقوس نظاره گر تمام اتفاقات باشد. با طلوع خورشید گربه ها کم کم مغازه ها را تعطیل می کنند و کرکره ها را پایین می کشند و از طریق پل از شهر خارج می شوند. با طلوع خورشید و شروع روز، گربه ها از شهر رفته و شهر دوباره خالی می شود. مرد پایین می آید. به هتل می رود و روی یکی از تخت ها به خواب می رود. وقتی گرسنه می شود نان و ماهی های باقی مانده از شب گذشته در آشپزخانه ی هتل را می خورد. وقتی آفتاب در حال غروب کردن است دوباره خود را به ناقوس می رساند و از آن بالا می رود و تا صبح نظاره گر گربه ها می شود. قطارها در ایستگاه، قبل از ظهر و بعدازظهر توقف دارند. نه کسی پیاده و نه سوار می شود. باوجود این قطار حدود یک دقیقه در ایستگاه می ایستد و سپس به راه خود ادامه می دهد. او می تواند سوار یکی از این قطار ها شود و آن شهر را برای همیشه ترک کند، اما این کار را نمی کند. خون جوانی در رگ های او جاری است و سرشار است از کنجکاوی و ماجراجویی. می خواهد باز هم از این ماجراهای عجیب و غریب ببیند و در صورت امکان سر در بیاورد که چرا و چگونه آن جا تبدیل به شهر گربه ها شده است. شب سوم درست در نزدیکی ناقوس درگیری ای اتفاق می افتد.
یکی از گربه ها می پرسد: «آهای... شماها بوی آدمیزاد حس نمی کنید؟»
ـ راستی الان که گفتی چند روز پیش یه بوی هیجان انگیز به نظرم می رسید.
یکی دیگر از آن ها درحالی که بو می کشید: «منم حس می کنم.»
یکی دیگر اضافه کرد: «خیلی عجیبه امکان نداره آدمیزاد این طرفا باشه.»
ـ نه امکان نداره، راهی نداره که کسی وارد این شهر شده باشه. اما این بو درست از همین جا میاد.

گربه ها به چند گروه تقسیم می شوند و شروع می کنند به جست وجو. زمان کمی می برد تا متوجه شوند ناقوس، محل اصلی این بوی عجیب است. مرد جوان متوجه صدای پای آن ها که از ناقوس بالا می آیند می شود و با خود می گوید: ای وای! بالاخره گیرم انداختن.
به نظر می رسید که گربه ها با حس کردن بوی او عصبانی شده باشند. آدمیزاد حق ندارد پایش را داخل این شهر بگذارد. گربه ها چنگال ها و دندان های نیش تیزی دارند. او تصورش را هم نمی تواند بکند وقتی پیدایش کنند چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود. اما این را مطمئن است که نمی گذارند زنده از آن شهر خارج شود. سه گربه از ناقوس بالا می روند و بو می کشند.
یکی از گربه ها درحالی که دارد سبیل هایش را تاب می دهد، می گوید: «عجیبه، بوی آدمیزاد میاد اما کسی این جا نیست.»
گربه ی دوم می گوید: «عجیبه... یعنی واقعاً کسی این جا نیست؟ بهتره بریم جاهای دیگه رو بگردیم.»
گربه ها دست از پا درازتر، سرگشته و حیران از پله ها پایین می آیند. مرد جوان صدای دور شدن قدم های آن ها را در تاریکی شب می شنود. آهی از رهایی می کشد اما هنوز نفهمیده قضیه از چه قرار است. هیچ راهی وجود ندارد که آن ها جای او را پیدا نکنند. اما به دلیلی آن ها او را نمی بینند. در هر صورت او تصمیم می گیرد صبح که شد به ایستگاه برود و با اولین قطار از آن شهر خارج شود. شانس یک بار در خانه ی آدم را می زند. صبح روز بعد، اما قطار در آن ایستگاه توقف ندارد. او حرکت قطار را بدون کم شدن سرعت آن نظاره گر می شود. بعدازظهر هم قطار نمی ایستد. او حتی مهندسی را که در قسمت بازرسی نشسته است، می بیند. اما اثری از ایستادن قطار نیست. گویی کسی متوجه حضور مرد جوان در ایستگاه و در انتظار قطار نمی شود و حتی متوجه وجود ایستگاه هم نمی شود. وقتی قطار روی ریل دور و از نظر ناپدید می شود، آن جا انگار ساکت تر از قبل می شود. خورشید کم کم در حال غروب کردن است. زمان، زمانِ آمدن گربه هاست. موقعیت مرد به معنای واقعی همان گم گشتگی است. این جا دنیای دیگری است. دنیایی که مخصوص او ساخته شده است. هیچ گاه دیگر قطار در آن ایستگاه توقف نخواهد داشت تا او را به دنیایی که از آن آمده بود، برگرداند.

نظرات کاربران درباره کتاب ماشین مرا بران

من از داستان کوتاه های موراکامی به شدت لذت میبرم این کتاب ۵ تا داستان داره شهر گربه ها ماشین مرا بران سامسای عاشق پیاده تا کوبه از همه قشنگ ترشون به نظرم سه داستان اول بود و به طور خاص داستان ماشین مرا بران که واقعا عالیه
در 1 هفته پیش توسط