فیدیبو نماینده قانونی نشر مشکی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان

کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان

نسخه الکترونیک کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان

دگمه‌‌‌های پالتویش را بست. یقه‌ی آن را بالا زد. کلاهش را روی سرش مرتب کرد و بعد دست‌هایش را توی جیب گذاشت و سوت‌زنان به‌راه افتاد. دوست داشت کوچه‌ی تاریک را که پشت سر گذاشت تا صبح در خیابان‌های روشن با خیال راحت قدم بزند. تصمیم گرفته بود دیگر با بزهکاران همکاری نکند. پشت سرش اسلحه‌ای به صدا در آمد، اما او به عقب برنگشت. افتاد مُرد، اما به عقب برنگشت.

ادامه...
  • ناشر نشر مشکی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قدم زدن در آسمان

- ما هیچ راهی برای برگشت نداریم!
- چرا؟
- مگه نمی بینی همه جا رو مه گرفته!
- ولی من برمی گردم!
آدم لجباز و یک دنده ای بود. بقیه ی کوهنوردان مانعش نشدند. مرد کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد. چند قدم که جلو رفت بی آن که متوجه شود پا بر آسمان گذاشت.

به طرف خیابان های روشن

دگمه های پالتویش را بست. یقه ی آن را بالا زد. کلاهش را روی سرش مرتب کرد و بعد دست هایش را توی جیب گذاشت و سوت زنان به راه افتاد. دوست داشت کوچه ی تاریک را که پشت سر گذاشت تا صبح در خیابان های روشن با خیال راحت قدم بزند. تصمیم گرفته بود دیگر با بزهکاران همکاری نکند. پشت سرش اسلحه ای به صدا در آمد، اما او به عقب برنگشت. افتاد مُرد، اما به عقب برنگشت.

چشم در برابر چشم

روباهی که در اطراف مرغدانی پرسه می زد برای تفریح نیامده بود. مرد روستایی نیز برای تفریح به او شلیک نکرد. متاسفانه همه چیز جدی بود در آن نیم روزِ داغ.

خواب

مرد خواب دید در اسپانیاست و پشت فرمان یک ماشین شیک و گران قیمت. از آن جا که نه اسپانیا را می شناخت و نه رانندگی بلد بود بیدار شد.

فضول

هیچ کس نمی دانست سرش کجا مانده است. کارش سرک کشیدن به زندگی دیگران بود. وقتی مُرد، اطرافیانش مجبور شدند او را بدون سر دفن کنند. غیر از فضولِ دیگرِ محله، کسی برایش اشکی نریخت.

توفیق اجباری

اشباح به سراغش آمدند. مرد ترسید و پا به فرار گذاشت. اصلاً نفهمید چگونه از خانه بیرون رفت. وارد کوچه شد. به خیابان پیچید. آن را پشت سر گذاشت. از پله هایی بالا رفت. از پله هایی پایین آمد. از روی سطل آشغالی پرید. از کنار سینماهایی رد شد که تا به حال ندیده بود. عقب رفتن پارک ها را زیر پایش حس کرد. پنجره های روشن کافه را مثل آلبوم ورق زد. خلاصه به درک تازه ای از شهر رسید. به ساحل که پا گذاشت صبح شده بود. دیگر از اشباح خبری نبود. ایستاد. نفسی تازه کرد و بعد در حالی که لبخندی بر لب داشت از اشباحی که دیگر نبودند تشکر کرد.

کارگر خسته

غروب بود. به خانه که رسید یک راست به طرف تختخواب رفت و روی آن دراز کشید. همین که سرش را روی بالش گذاشت به خواب رفت.
خیلی خسته بود. کمی بعد به خواب بسنده نکرد، مُرد.

سرگردانی

مرد دنبال زن می رفت تا او را برگرداند. از این که با او دعوا کرده بود پشیمان و غمگین بود. برف دوباره شروع کرد به باریدن و رد پای زن را پوشاند. مرد سرگردان شد در سرزمین های برفی.

نظرات کاربران درباره کتاب برو به جهنم! مینی‌مال‌های رسول یونان