فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پستچی

کتاب پستچی

نسخه الکترونیک کتاب پستچی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پستچی

این کتاب تنها نسخه کامل الکترونیکی «پستچی» نوشته چیستا یثربی است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و ریخت روی زمین! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده، نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آن‌قدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی‌ام، برای نامه‌های سفارشی می‌رفت. تمام روز گرسنگی می‌کشیدم، اما هر روز یک نامه‌ی سفارشی برای خودم می‌فرستادم که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پستچی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و ریخت روی زمین! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده، نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آن قدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز یک نامه ی سفارشی برای خودم می فرستادم که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ می زند! پله های حیاط را پرواز می کردم و برای این که مادرم شک نکند، می گفتم برای یک مجله می نویسم و آن ها هم پاسخم را می دهند. مادرم در طبقه ی اول خانه مان زندگی می کرد. اتاق من هم طبقه ی اول بود، طبقه ی دوم مهمانخانه بود. طبقه ی سوم، پدر بود... حس می کردم پسرک کم کم متوجه شده است. آن قدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش می گرفت. هیچ وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمی زد. فقط یک بار گفت: «چه قدر نامه دارید! خوش به حال تان!» و من تا صبح آن جمله را تکرار می کردم و لبخند می زدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چه قدر نامه دارید! خوش به حال تان! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟
تا این که یک روز وقتی داشتم امضا می کردم، مرد همسایه، فضول محل، از آن جا رد شد. ما را که دید زیر لب گفت: «دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو!» متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آن قدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک می زند؟ مردم آن ها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلایی اش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ها زنگ زده بودند. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانت کار ترسو را داشتم! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم: «آن آقای قبلی چه شد؟» گفت: «بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را می داد. به خاطر یک دعوا!» دیگر چیزی نشنیدم. او به خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم! از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در می شنوم، به دخترم می گویم: «من باز می کنم!» سال هاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. دخترم وقتی بچه بود، یک روز گفت: «یک جمله ی عاشقانه بگو، لازم دارم.» گفتم: «چه قدر نامه دارید. خوش به حال تان!» دخترم فکر کرد دیوانه ام! شاید هم دیوانه شده بودم. خودم را گم کرده بودم.
انگار گم کردن، رسم مان شده بود. در آن روزگار هر شب می خوابیدی و بیدار می شدی چیزی را گم کرده بودی، آدمی را، عشقی را و خانه ای را. همین خانه ی روبه رو تا چند وقت پیش روبه روی ما بود حالا دیگر هیچ چیز وجود نداشت جز تلی از خاک و ویرانه. بمباران، بمباران پشت بمباران و بعد موشک باران گیشا و شاید همه ی شهر. اما من از همه ی شهر چه می دانستم؟ من از تمام شهر فقط گیشا را می شناختم با دفتر پستش و آن پسرک مو روشن که نامه ها را برای من می آورد، حتی نامش را نمی دانستم و نمی دانستم در این شهر غریب، خانه ی خودش کجاست و آیا خانه ی خودش هم مثل خانه ی شیشه ای ما می لرزد و آیا خانه ی خودش هم ممکن است با یک تکان کوچک، به تلی از خرابه تبدیل شود اصلاً آیا او هنوز این جاست؟ تمام این سوال ها آزارم می داد. سر کلاس درس ته مدادم را می جویدم و به فکر فرومی رفتم. نه! یک نگاه ساده یا یک کتک کاری در خیابان با یک مرد غریبه نمی توانست این احساس را برای من این طور عزیز نگه دارد. حتماً اتفاق دیگری افتاده بود. پسرهای زیادی در کوچه ی ما می رفتند و می آمدند، پسرهایی با موهای مشکی، قهوه ای و یا روشن. پسرهایی که چند وقت بعد حجله ی آن ها را می دیدم و عکس معصوم شان را روی حجله با چراغ های روشن و زیرش آن عبارت آشنای «جوان ناکام»... شهید و شهیدان همیشه زنده اند. فکر می کردم پیک الهی من هم، همیشه زنده است. شاید این گونه به خودم تسلی می دادم که او جایی هست، حتی اگر نباشد، ولی همیشه هست و همیشه زنده است. مداد را آن قدر می جویدم که معلم با تعجب می گفت: «چیستا داری مداد می خوری!» و من به خودم می آمدم و بچه ها می خندیدند و معلم می گفت: «چیستا تو که شاگرد اول بودی. چی شده؟ همه اش تو فکر و خیالی.» من گفتم حال مادرم اصلاً خوب نیست. افسردگی اش شدید شده. دیگر نمی نویسد و با خودش کلماتی می گوید که شبیه شعر است و شعر نیست، که شبیه قصه است و قصه نیست که شبیه درد دل است و هیچ چیز نیست و پدر هرگز خانه نیست. مشغله ها زیاد است. مشغله ی فرزندان، خانواده و مادرش، به هرحال پدرم مسئولیت دو خانواده را داشت. خانواده ی خودش و خانواده ی مادرش و خواهرانی که ازدواج نکرده بودند.
نمی توانستم انتظار زیادی داشته باشم جرئت نداشتم اصلاً از کسی انتظاری داشته باشم. به خودم می گفتم شاید این تنهایی ا ست که مرا یاد پیک الهی می اندازد، اما نه. پسران زیادی از کنار من رد می شدند با موهای مشکی، قهوه ای و یا روشن. پسرانی هم سن من یا چند سال بزرگ تر از من. پسرانی باریک اندام با لبخندی تلخ. پسرانی که به فردای خود باور نداشتند و پسرانی که سرنوشت شان شاید به همان حجله هایی با چراغ های روشن ختم می شد. هیچ کدام مرا یاد پیک الهی نمی انداخت و هیچ کدام شبیه او نبود. در مدرسه موفق و موفق تر می شدم. می گویند آدم از یک جا که کم بیاورد، جای دیگر زیادی می گذارد. خانه آن قدر ساکت و خلوت بود که باید در مدرسه شلوغ می کردم. ما در طبقه ی اول و پدر طبقه ی سوم زندگی می کرد. من در طبقه ی وسط یا همان اتاق پذیرایی درس می خواندم و با کتاب های پدر، آشنا می شدم. روی هر چیز را ملافه کشیده بودند. مهمانخانه ی ما مثل خانه ی ارواح بود. همیشه با هم بودیم ولی هرگز با هم سر یک سفره ننشستیم، ما همیشه با هم بودیم ولی هرگز مفهوم خانواده را احساس نکردیم. با خودم گفتم شاید همین مرا به یاد پیک الهی می انداخت. اما نه این نبود! اگر این بود پسرانی که هر روز از سر کوچه ی ما با چشمانی پر از آتش می گذشتند، آماده بودند تا نام شان را به من بگویند آن پسرانی که شاید فردا در آتش جنگ می سوختند و تمام می شدند و زیر آتش خمپاره ها آخرین بار مادرشان را صدا می کردند، آن پسران هنوز بودند. اگر کمبود محبت بود، پسران زیادی بودند که برای آخرین بار می خواستند محبت وجودشان را به کسی هدیه کنند و بروند. نه! هیچ کدام پیک الهی من نبودند، هیچ کدام آن نگاه معصوم و در عین حال وحشی را نداشتند. هیچ کدام شان مردی را به خاطر اهانت به دختربچه ای، روی زمین نمی انداختند و کتک نمی زدند! و از کار اخراج نمی شدند و لب شان خونی نمی شد و هیچ کدام هر روز، نامه ای برای من نمی آوردند. دیگر از نامه دادن و نامه نوشتن هم سیر شده بودم، گرچه در کلاس انشا همیشه نفر اول بودم و معلم مان می گفت: «دختر تو چه قدر درباره ی عشق می نویسی.» کم کم نامم را دوشیزه ی عشق گذاشته بودند. یک بار معلم مان گفت: «چرا به این بنده ی خدا کودک عشق می گویید؟ لااقل به او بگویید دوشیزه ی عشق» و بچه ها همه خندیدند، نمی دانم چرا. شاید در آن زمان در زیر بمباران و موشک باران ها کلمه ی کودک عشق زیادی احساساتی بود و ما را یاد رمان های بالزاک و دانته و دافنه دو موریه می انداخت. به هرحال روزها می گذشتند و من در کوچه همیشه دنبال گم شده ای بودم. نمی توانم احساسات آن روزها را فراموش کنم، نمی توانستم با پدرم بیرون بروم و دایم پشت سرم را نگاه نکنم. هر صدای موتوری مرا از جا می پراند و پدرم می گفت: «باز هم؟ باز هم؟» و من نمی توانستم به او بگویم از موتور نمی ترسم، از نیامدن موتور می ترسم! آن زمان من از دیر آمدن یا نیامدن هر کسی می ترسیدم. خیلی گذشت، ولی من فکر می کردم هنوز همان گونه چهارده ساله ام و یادم رفت که مادرم حالش خوب نیست و پدرم هر روز ویران تر می شود. هیچ کدام سنی نداشتند، اما چیزی آن ها را از هم جدا می کرد.
مادر، در زمان انقلاب تفکرات سیاسی عجیبی داشت، تفکراتی که منحصر به خودش بود. پدر همیشه آرام بود و سعی می کرد حق را به حق دار بدهد. در جریان انقلاب او هرگز پاکسازی نشد. خیلی در پرونده ی او گشتند تا یک مورد خلاف پیدا کنند اما چیزی پیدا نشد. من هرگز در صداقت او شکی نکردم. با وجود این که در بانک فرانسویان کار می کرد، شغلش را از دست نداد. فقط نام بانکش عوض شد. مادر نویسنده بود. زنی سرکش و عصیانگر در درون و زنی خانه دار و آرام در بیرون. زنی که مراقبت از فرزندان را به عهده داشت، اما در درونش هر شب هزاران افسانه شکل می گرفت. هر شب یک قصه ی جدید و هر شب اتفاقاتی نگران کننده.
نوشته های مادر کم کم پر از سیاهی و تاریکی شد و پدر کم کم برای او نگران می شد. نوشته هایش پر از مرگ شده بود، پر از حمله به دختران جوان، پر از کتک خوردن های پی در پی و پر از خودکشی های بی فرجام. پیشنهاد داد کتابش را چاپ کند و این گونه بود که اولین کتاب مادرم چاپ شد. «انجماد»، فروش فوق العاده ای داشت. دختربچه ای در مدرسه ی ما یا مدارس دیگر نبود که آن را زیر کتاب درسی اش نخواند. اما من حس خاصی نداشتم، چون وقتی آن را می خواندم حس می کردم مادرم همه چیز را از کودکی و جوانی خودش گرفته ولی جهان را خیلی سیاه دیده است و دلم نمی خواست مادرم این قدر غمگین باشد.
حالا می فهمم دخترم چه احساسی به من دارد. او مادر شاد می خواهد. مادر امیدوار می خواهد، شاید مادر نویسنده ی رمان های سیاه نخواهد و این حق یک بچه است، ولی حق آن زن هم است که بخواهد به سبک خودش فکر کند. به هرحال زمان گذشت و من ناگهان متوجه شدم بزرگ شده ام. دیگر آن قدر بزرگ شده بودم که پدرم اجازه دهد هر کجا می خواهم بروم. دیگر آن قدر بزرگ شده بودم که برای خودم مقاله بنویسم و به روزنامه ها و مجله ها ببرم، گرچه شرطش این بود که خرجی من از پدر کاملاً قطع می شد. در خانواده ی ما رسم نبود دختر بیرون خانه کار کند. دیگر آن قدر بزرگ شده بودم که هیچ وقت خانه نباشم. دیگر آن قدر بزرگ شده بودم که کم تر غصه ی مادرم و پدرم را بخورم. دیگر آن قدر بزرگ شده بودم که کم تر به پیک الهی فکر کنم و اگر هم به او فکر می کردم لبخندی می زدم و می گفتم: «زنده است. او همیشه زنده است. و هر صبح، با موهای روشنش آفتاب را بیدار می کند.» در ذهنم هرگز حجله ای را تجسم نمی کردم. آفتاب را می دیدم، خورشید را با یک پاره ابر سفید که یک تکه اش رنگ سبز روشن بود. او لبخند بر لب داشت و نگاهش را انگار در ابر جا گذاشته بود. نمی دانستم کجاست، ولی می دانستم زنده است، حسی به من می گفت. پیک الهی شهید راه حق نشد. حسی به من می گفت که پیک الهی هنوز جایی در حال نوشتن و امضا گرفتن است...

تقدیم به همه ی عاشقان جهان
چیستا یثربی

نظرات کاربران درباره کتاب پستچی

عالی بود من خیلی دوستش دارم
در 5 روز پیش توسط
بیشتر به خاطر اینکه داستان واقعی بود زیبا بود اما هر کتابی یا فیلمی که بر اساس واقعیته اغراق هم داره نمیدونم چقدر داستان دقیقا مثل واقعیت نقل شده.
در 2 هفته پیش توسط
من اصلا خوشم نیمد در هر صفحه انتظاره چیزه بهتری داشتم
در 2 ماه پیش توسط
اصلن خوب نبود ،مث فیلمای ایرانی بی سر وته بود
در 2 ماه پیش توسط
من این کتابو اون موقع که تو کانالش میذاشت خوندم،سه سال پیش بعد باهاش آهنگ های احسان خواجه امیری رو گوش میدادم و اشک میریختم
در 3 ماه پیش توسط