فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسر نپتون

کتاب پسر نپتون
قهرمانان المپ

نسخه الکترونیک کتاب پسر نپتون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسر نپتون

مجموعه پنج جلدی کتاب‌های «قهرمانان المپ» نوشته ریک ریوردان است. این مجموعه پنج جلدی داستانی فانتزی را بازگو می‌کند و در ادامه مجموعه پرفروش پرسی جکسون و خدایان یونان نوشته شده است. در این مجموعه او به سراغ شخصیت‌های شخصیت‌های کتاب پرسی جکسون رفته اما بر خلاف آن دارای کشش بسیار بیش‌تری است. در کتاب «پسر نپتون» پرسی حافظه‌اش را از دست داده،‌ او در می‌یابد که دورگه است. ولوپای گرگ او را پیدا می‌کند و به او می‌گوید باید به کمپ دورگه‌های یونانی برود. در راه کمپ جونو در نقش پیرزنی از او کمک می‌خواهد و وقتی به کمپ می‌رسند جونو شکل واقعی خود را هویدا می‌کند و باعث می‌شود پسر نپتون وارد جنگ شود...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پسر نپتون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به بِکی که پناهگاهم در روم جدید را با او تقسیم کردم.
حتی هرا هم نمی تواند مرا به فراموش کردن تو وادارد.

ر.ر.

۱. پِرسی

آن خانم ها با موهای ماری شان کم کم پرسی را عصبی می کردند. آن ها باید سه روز پیش که پرسی یک جعبه پر از توپ های بولینگ را در فروشگاه بارگین مارت کالیفرنیا روی سرشان انداخته بود، می مردند. حتی باید دو روز پیش که پرسی در مارتینز با ماشین پلیس از روی شان رد شد، می مردند. یا باید امروز صبح که پرسی در پارک تیلدن سان فرانسیسکو سرشان را از تن شان جدا کرد، می مردند.
مهم نبود پرسی چندبار آن خانم ها را می کشت و می دید که به گردوغبار تبدیل می شدند؛ آن ها همیشه مثل خرگوش های عظیم الجثه ی خاکی، دوباره به زندگی برمی گشتند. پرسی حتی نمی توانست از آن ها پیش بیفتد.
پرسی به بالای تپه رسید و نفسی تازه کرد. از آخرین باری که آن ها را کشته بود، چقدر گذشته بود؟ شاید دو ساعت. آن خانم ها معمولاً بیشتر از دو ساعت، مرده باقی نمی ماندند.
در چند روز گذشته، پرسی تقریباً نخوابیده بود. هرچه دم دستش می رسید، می خورد. آدامس های بادکنکی که از دستگاه های خودکار خریده بود، نان بیگل حلقه ای بیات، حتی غذای مکزیکی نان و گوشت و پنیر و لوبیا. لباس هایش پاره و سوخته بودند و مایع مخاطی غول هایی که باهاشان جنگیده بود، آن ها را کثیف کرده بود.
اگر تا حالا جان سالم به در برده بود، به این خاطر بود که آن دو خانم کله ماری ـ که خودشان را گورگون(۱) می نامیدند ـ هم نمی توانستند پرسی را از سر راه شان بردارند و بکشند. پنجه های شان در پوست پرسی نفوذ نمی کرد. هر وقت گازش می گرفتند، دندان های شان می شکست. اما پرسی بیش از این نمی توانست مقاومت کند. به زودی از خستگی از پا می افتاد و بعد، گرچه کشتنش سخت بود، شک نداشت خانم ها راهی برای کشتنش پیدا می کردند.
به کجا می توانست بگریزد؟
اطرافش را بررسی کرد. اگر شرایطی غیر از جدال با آن خانم های کله ماری حاکم بود، احتمالاً از منظره ی اطرافش لذت می برد. سمت چپش دره هایی طلایی، خشکی را احاطه کرده بودند. دریاچه های کوچک، جنگل های پراکنده و گله های گاو، منظره را نقش داده بودند. در سمت راستش، زمین های مسطح برکلی و اوکلند به سمت غرب گسترده بودند. محله های زیادی با میلیون ها نفر جمعیت درست شبیه صفحه ی شطرنجی پهناور دیده می شد. ساکنان این محله ها اصلاً دل شان نمی خواست آرامش صبح دل انگیزشان به دست دو هیولای نامیرا و یک دورگه ی کثیف گسسته شود.
کمی به سمت غرب، خلیج سان فرانسیسکو زیر غباری نقره ای رنگ می درخشید. آن طرف تر، دیواری از مه غلیظ تمام سان فرانسیسکو را پوشانده بود و فقط نوک آسمان خراش های شهر و برج های پل گلدن گیت ـ که زمانی بلندترین پل معلق جهان بود ـ از دل مه، بیرون زده بودند.
غمی مبهم بر سینه ی پرسی سنگینی می کرد. صدایی در گوشش می گفت او قبلاً هم به سان فرانسیسکو آمده بود. شهر به آنابث مربوطش می کرد؛ آنابث تنها کسی بود که پرسی از گذشته ی دورش به یاد داشت. اما خاطراتش از او به طور آزار دهنده ای تاریک و گنگ بود. گرگ بهش قول داده بود دوباره آنابث را خواهد دید و حافظه اش را به دست خواهد آورد؛ فقط اگر در این سفر پیروز شود.
آیا پرسی باید از خلیج پیش رویش می گذشت؟
فکری وسوسه انگیز بود. قدرت اقیانوس را در افق حس می کرد. آب همیشه به او جانی تازه می بخشید. آب شور از همه بهتر بود. این را دو روز پیش فهمیده بود؛ وقتی در تنگه ی کارکوئینز در کالیفرنیا هیولایی دریایی را خفه می کرد. اگر به خلیج می رسید، می توانست آخرین حربه اش را هم رو کند. شاید حتی می توانست گورگون ها را خفه کند. اما تا ساحل حداقل دو مایل پیاده راه بود. پرسی مجبور بود تمام شهر را زیر پا بگذارد.
دلیل دیگری هم برای تردید داشت. گرگ ماده، لوپا، به او آموخته بود حواسش را قوی کند؛ باید به غرایزی اعتماد می کرد که به سمت جنوب هدایتش کرده بودند. رادار هدف یابش دیوانه وار تحریک می شد. پایان سفرش نزدیک بود، جایی درست زیر پاهایش. اما چطور ممکن بود؟ روی تپه هیچ چیزی دیده نمی شد!
جهت باد تغییر کرد. پرسی بوی ترشیده ی خزنده ای را حس کرد. صد یارد(۲) پایین تر از آن سراشیبی، چیزی از میان درخت های جنگل خش خش کنان جنبید؛ شاخه ها کنده شدند، برگ ها به زمین ریختند و صدای هیس هیس بلند شد.
گورگون ها.
برای بار میلیونم، آرزو کرد ای کاش حس بویایی آن ها این قدر قوی نبود. گورگون ها مدام به پرسی می گفتند می توانند بویش را تشخیص دهند، چون او دورگه بود؛ فرزند نیمه انسان یک رب النوع رومی قدیمی. پرسی در گل غلتیده بود، در نهرها راه رفته بود، حتی برچسب های خوشبوکننده در جیبش داشت که بویی شبیه ماشین نو می دادند. اما انگار بوی دورگه ای چیزی نبود که به این راحتی ها از شرش خلاص شود!
به سمت دامنه ی غربی قله به راه افتاد. شیب دامنه حسابی تند بود و سخت می شد پایین آمد. دامنه حدود هشتادونه فوت(۳) ارتفاع داشت و مستقیم به سقف مجموعه آپارتمانی ختم می شد که در دل تپه ساخته شده بود. پنجاه فوت پایین تر، بزرگراهی از دل قاعده ی تپه پدیدار شده و راهش را به سمت برکلی گشوده بود.
عالی شد! راه دیگری برای پایین رفتن از تپه نداشت؛ دستی دستی خودش را گرفتار کرده بود.
پرسی به ردیف خودروهایی که به غرب و سان فرانسیسکو می رفتند، خیره شد. آرزو می کرد توی یکی از آن ماشین ها بود. بعد فهمید بزرگراه از میان تپه می گذرد. جایی در آن اطراف باید تونلی می بود... درست زیر پاهای خودش.
رادار داخلی اش دیوانه ‍وار هشدار می داد. او در مکان مقرر بود، اما خیلی بالاتر از آن. مجبور بود تونل را بررسی کند. باید خیلی سریع راهی به پایین تپه پیدا می کرد. کوله پشتی اش را درآورد. خوشبختانه توانسته بود از مغازه ی بارگین شهر ناپا، تجهیزات زیادی برای خودش دست وپا کند: یک جی پی اس (دستگاه مکان یابی) سفری و قابل حمل، نوارچسب مقاوم، فندک، چسب مایع، بطری آب، چادر کمپ، بالش و یک چاقوی مشهور ارتش سوئیس (از آن ها که هر وسیله ای مثل ذره بین و چاقو و آچار از کنارش بیرون می آید) و تقریباً بهترین وسیله ای بود که یک دورگه بهش احتیاج داشت. اما چیزی مثل چتر نجات یا سورتمه که بتواند با آن بپرد پایین، نداشت.
بنابراین پرسی دو انتخاب داشت: سقوط آزاد نود فوتی به سمت مرگ حتمی یا جنگیدن با گورگون ها. هر دو هولناک بودند.
دشنامی داد و خودکارش را از جیب بیرون آورد. ظاهر خودکار چیز خاصی نبود؛ یک خودکار ارزان بی ارزش. اما وقتی در خودکار را برداشت، بلافاصله به شمشیری برنز ی و درخشان تبدیل شد. تیغه ی شمشیر حسابی تیز بود. دسته ی چرمی اش چنان در دست پرسی جای گرفت، انگار مخصوص او ساخته شده بود. درست کنار حاشیه ی دسته، واژه ای یونانی حک شده بود که پرسی می توانست بخواندش: آناکلوسموس: موج بازگشته از ساحل (پس خیزاب).
با این شمشیر، در اولین شب اقامتش در خانه ی گرگ ها از خواب پریده بود. دو ماه پیش؟ شاید هم بیشتر؟ گذر زمان را گم کرده بود. خودش را در حیاط قصری سوخته و ویران در قلب جنگل پیدا کرده بود، تی شرت نارنجی رنگ به تن و گردنبندی از مهره های عجیب سفالی به گردن داشت. شمشیرش، آناکلوسموس، را در دست داشت. نمی دانست چطور از آن ویرانه سر درآورده؛ با گنگ ترین خاطره ها از گذشته و هویتش. سرمازده، پابرهنه و گیج بود. بعد ناگهان سروکله ی گرگ ها پیدا شد...
درست کنارش، صدایی آشنا به زمان حال برش گرداند: «پیدات کردم!»
پرسی چنان از گورگون دور شد که نزدیک بود از لبه ی تپه سقوط کند. آن یکی گورگون خوش اخلاق تر بود: بِنو.
بسیار خب، اسم او بنو نبود. اما نزدیک ترین چیز به نام واقعی اش بود. پرسی خوانش پریشی یا دیسلِکسیا داشت و حروف و کلمات در مغزش جابه جا می شدند و تغییر می کردند. برای همین وقتی سعی می کرد چیزی را بخواند یا کلمه ی عجیبی را به خاطر بسپارد، همه چیز درهم وبرهم می شد. اولین بار که پرسی این گورگون را در مغازه ی بارگین مارت دید که به او خوشامد می گفت، اسمش را خوانده بود که روی پلاکی نوشته شده بود: من استنو هستم. پرسی فکر کرده بود نوشته بنو.
گورگون هنوز پیش بند سبزرنگ بارگین مارت را روی لباس صورتی رنگش به تن داشت. کافی بود به بدنش نگاه کنید تا فکر کنید مادربزرگی خنگ و پیر ا ست. اما همین که چشم تان به پاهایش می افتاد، می دیدید شبیه پای خروس اند. یا اگر بالا را نگاه می کردید، می دیدید دندان های گرازی اش از گوشه ی دهانش بیرون زده اند. چشم هایش برقی سرخ رنگ داشتند و موهایش لانه ی درهم پیچیده ی مارهایی به رنگ سبز روشن بودند.
می دانید وحشتناک ترین ویژگی این گورگون چه بود؟ هنوز آن سینی نقره ای بزرگش را که پر از نمونه های مجانی پنیر و سوسیس بود در دست داشت. سینی اش به خاطر تمام دفعاتی که پرسی او را برای مدتی کوتاه کشته بود، قرمز شده بود، اما آن نمونه های مجانی دست نخورده باقی مانده بودند. استنو آن ها را از سراسر کالیفرنیا گذرانده بود تا وقتی می خواهد پرسی را بکشد، پنیر و سوسیس بهش تعارف کند. پرسی دلیل این کار استنو را نمی دانست، اما حالا که تخریب ناپذیری آن ها را دیده بود، اگر می خواست یک دست زره درست وحسابی جور کند، حتماً سراغ پنیر و سوسیس می رفت؛ ظاهراً این ها هرگز نابود نمی شدند.
استنو به پرسی تعارف کرد: «امتحان کن!»
پرسی با شمشیر از خودش دورش کرد: «خواهرت کجاست؟» استنو با لحنی ملامت‎ بار گفت: «اوه، شمشیرت را بگذار کنار! تا الان باید فهمیده باشی برنز کیهانی نمی تواند برای مدت طولانی ما را بکشد. بیا پنیر و سوسیس بخور! این هفته حراج شان کردیم. در ضمن، اصلاً دوست ندارم با شکم خالی بکشمت!»
ــ استنو!
گورگون دوم بود. چنان سریع در سمت راست پرسی ظاهر شده بود که پسر حتی فرصت نداشت واکنش نشان بدهد. گورگون دوم، به خاطر توجه بیش از حد استنو به پرسی، از دستش عصبانی بود: «بهت گفتم دزدکی بهش نزدیک شو و زود هم بکشش.»
لبخند استنو محو شد: «اما، یوریِل...» استنو طوری اسم خواهر را به زبان راند که با میوریِل، هم آهنگ می نمود. ادامه داد: «می توانم یک نمونه ی مجانی پنیر و سوسیس بهش بدهم؟»
ــ نه، کودن!
یوریل به سمت پرسی برگشت و دندان های نیشش را به او نشان داد. به جز موهایش، که قرمز مرجانی بودند، هیچ فرقی با خواهرش نداشت. پیش بند بارگین مارتش، پیراهن صورتی رنگش و حتی دندان های گرازی اش، با برچسب های تخفیف ۵۰ درصدی پوشیده شده بود. روی نشان سینه اش نوشته شده بود: سلام! من مرگم، ای دورگه ی فرومایه!
یوریل گفت: «تو نبردی بی نقص برای مان دست وپا کردی، پرسی جکسون. اما حالا دیگر به دام افتادی. و ما انتقام مان را خواهیم گرفت.» استنو با لحنی کمک کننده گفت: «پنیر و سوسیس فقط دو دلار و نودونه سنت. بخش مواد غذایی، راهروی شماره ی سه.» یوریل خرناسی از خشم کشید و گفت: «استنو! بارگین مارت، فقط یک استتار بود! می توانی خودت باشی. آن سینی ابلهانه را بگذار زمین و کمک کن این دورگه را بکشیم. شاید فراموش کردی او همان کسی است که خواهرمان مِدوسا را بخار کرد؟»
پرسی قدمی عقب رفت. فقط ده سانتی متر با معلق ماندن در هوا و مرگ حتمی فاصله داشت. گفت: «ببینید خانم ها، ما بارها دراین باره صحبت کردیم. من هیچ چیز یادم نمی آد. می شه آتش بس اعلام کنیم و درباره ی پیشنهادهای هفتگی ویژه ی بارگین مارت با هم صحبت کنیم؟» استنو با اخم ـ که البته با آن دندان های گرازی کار سختی هم نبود ـ به خواهرش نگاه کرد و پرسید: «می توانیم این کار را بکنیم؟»
چشم های قرمز یوریل به وجود پرسی نفوذ کرد: «نه! اهمیت نمی دهم تو چه چیزی را به یاد می آوری، ای پسر رب النوع دریاها! بوی خون مدوسا را روی پوست تو حس می کنم. رایحه ی مدوسا ضعیف شده، قبول دارم. هرچه باشد به سال ها پیش بازمی گردد. اما تو آخرین نفری بودی که باهاش جنگیدی. او هنوز هم از تارتاروس(۴) بازنگشته. تو مقصری!»
پرسی واقعاً متوجه نمی شد. این مفهوم «مردن و دوباره بازگشتن از تارتاروس» سرش را به درد می آورد؛ درست مثل اینکه خودکار نوک نازکش به شمشیری درخشان تبدیل می شد. یا اینکه هیولاها می توانند خود را در پس غباری جادویی پنهان کنند، یا حتی اینکه پرسی پسر رب النوعی پنج هزارساله بود که روی پوستش را فسیل های کشتی چسب ها، که از نیاکان خرچنگ های امروزی اند، پوشانده اند. پرسی این ها را باور کرده بود. حافظه اش به کل پاک شده بود، اما می دانست یک دورگه ست و نامش هم، پرسی جکسون. از همان اولین باری که با لوپای گرگ صحبت کرده بود، پذیرفته بود که دنیای دیوانه ی رب النوع ها و الهه ها و هیولاها حقیقت دنیای او بود. چه حال گیری بزرگی!
پرسی گفت: «چطوره نتیجه رو مساوی اعلام کنیم؟ من نمی تونم شماها رو بکشم، شما هم نمی تونید من رو بکشید. اگر شما واقعاً خواهران مدوسا باشید ـ همان مدوسایی که با یک نگاه، آدم ها رو سنگ می کرد ـ من باید تا حالا سنگ شده بودم، درسته؟»
یوریل با نفرت گفت: «قهرمان ها! همه ی قهرمان ها همیشه این نکته را توی صورت مان می زنند! درست مثل مادرمان. چرا شما نمی توانید آدم ها را سنگ کنید؟ خواهرتان می تواند مردم را با یک نگاه به سنگ تبدیل کند!... خب متاسفم که باید ناامیدت کنم. سنگ کردن آدم ها نفرینی بود که فقط به مدوسا تعلق داشت. او زشت ترین عضو خانواده بود. برای همین، تمام شانس خانواده را در اختیار داشت!»
استنو آزرده به نظر می رسید: «مادر همیشه می گفت من زشت ترین فرزندش هستم.» یوریل با عصبانیت بهش گفت: «ساکت! و اما تو پرسی جکسون. تو از نشان آشیل(۵) بهره مندی. برای همین، کشتنت سخت تر از بقیه خواهد بود. اما اصلاً نگران نباش. ما راهش را پیدا می کنیم.»
ــ نشان چی چی؟
استنو با خوشحالی گفت: «آشیل... اوه، او واقعاً زیبا بود. می دانی، در کودکی، او را در آب رودخانه ی استایکس(۶) شسته بودند، برای همین آسیب ناپذیر شده بود، البته به جز پاشنه ی پایش. عزیزم، برای تو هم همین اتفاق افتاده. کسی باید تو را در استایکس شسته باشد تا پوستت مثل آهن، مقاوم شود. اما اصلاً جای نگرانی نیست. قهرمان هایی مثل تو، همیشه نقطه ضعفی دارند. باید پیدایش کنیم و بعد بکشیمت. عالی خواهد شد، مگرنه؟ بیا پنیر و سوسیس بخور!»
پرسی سعی کرد فکر کند. یادش نمی آمد در آب استایکس شیرجه زده باشد. اما او هیچ چیز به یاد نمی آورد. حس نمی کرد پوستش از آهن باشد. اما همین نکته دلیل مقاومتش در برابر گورگون ها را توضیح می داد.
اگر از کوه سقوط می کرد...

نظرات کاربران درباره کتاب پسر نپتون

عالی بود واقعا
در 8 ماه پیش توسط فرین فضل اللهی