فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ماجرای اسب‌سواری فرانتس

نسخه الکترونیک کتاب ماجرای اسب‌سواری فرانتس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماجرای اسب‌سواری فرانتس

فرانتس در پي ماجراهاي جديدش اين بار اسب‌سواري را انتخاب مي‌كند. مامانِ گابي دوست فرانتس كه هميشه براي او دردسر درست مي‌كند مي‌گويدعلاقه به اسب‌سواري در گابي از زاندرا دوست او به گابي سرايت كرده است. گابي پول‌هايش را جمع كرده است كه در كلاس آموزش اسب‌سواري ثبت نام كند. اما اسب‌سواري يادگرفتن خيلي خرج دارد. بايد ساليان سال پول‌هايش را جمع كند مامان گابي گفت كه گابي تازگي‌ها بدجوري دنبال كتاب خواندن است. روزي يك كتاب مي‌خواند. آن هم هر جور كتابي كه راجع به اسب باشد. فرانتس دهانش از تعجب باز مانده بود چرا كه گابي روي تمام ديوارها پوستر اسب چسبانده بود. بين پوسترها شكلات‌هايي به شكل نعل اسب آويزان بودند. نعل اسب لاي كاغذ آلومينيومي! به در اتاق افسار و پوزه‌بند آويزان بود. روي ميز هم چند تا پوشه بود. فرانتس پوشه‌ها را ورق زد تمام آنها پر از عكس اسب بود. عكس‌هايي كه از مجله‌ها بريده و بعد روي كاغذ نقاشي چسبانده بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماجرای اسب‌سواری فرانتس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ماجرای اسب سواری فرانتس



امان از دست گابی

فرانتس فروستل با مامان و بابایش و برادر بزرگش یوزف در خیابان هازنگاسه، پلاک چهار، طبقه دوم، زنگ شماره دوازده زندگی می کند. گابی گروبِر و مامان و بابایش و خواهر کوچولویش هم همسایه دیوار به دیوارشان هستند. گابی با فرانتس دوست است. مامان گابی بعدازظهرها از فرانتس مراقبت می کند. پسرک هر روز، بعد از مدرسه به منزل آن ها می رود و تا موقعی که مادرش از سر کار برنگشته می ماند پیش گابی. مامان گابی برایش ناهار می پزد، در انجام دادن تکالیف مدرسه کمکش می کند، اگر دکمه بلوز یا شلوارش افتاده باشد آن را برایش می دوزد، برایش عصرانه درست می کند، لکه ها و کثیفی لباس هایش را پاک می کند. و اگر لازم باشد در مقابل گابی از پسرک دفاع می کند. چون گاهی وقت ها گابی خیلی موذی می شود.



با این که فرانتس و گابی همسنند اما در مدرسه توی یک کلاس نیستند. فرانتس شاگرد کلاس دوم ب است و گابی شاگرد کلاس دوم الف.



فرانتس گابی را خیلی دوست دارد. اما دوستی کردن با گابی کار آسانی نیست. گابی همیشه دوست دارد که همه چیز به میل او باشد و اگر یک وقت فرانتس در مقابل خواسته هایش مقاومت کند، فوری از کوره در می رود و شروع می کند به داد و قال کردن و بد و بیراه گفتن. مثلاً به پسرک می گوید: «کوتوله واویلا!» یا «سردسته زیغ زیغوها!»
این حرف ها واقعاً جگر فرانتس را آتش می زند! چون پسرک دقیقاً از همین دو موضوع عذاب می کشد. یکی این که قدش نسبت به سن و سالش زیادی کوتاه است و دوم این که هر وقت عصبانی یا غصه دار باشد فوری صدایش زیغ زیغی می شود. قبلاً یک موضوع دیگر هم عذابش می داد. این که خیلی ها خیال می کردند او دختر است. اما از وقتی که دماغش بزرگ شده، کم پیش می آید که مردم او را با دخترها عوضی بگیرند.
مامان گابی مدام به پسرک می گوید: «تو زیادی خوش قلبی. گابی یک وروجک موذی است. باید از خودت دفاع کنی!»
آن وقت فرانتس سر تکان می دهد که یعنی درست می گویی، از این به بعد سعی می کنم این قدر خوش قلب نباشم، سعی می کنم جلویش بایستم و از خودم دفاع کنم.
اما توی دلش می گوید: خوش قلب نیستم که. فقط نمی دانم چه جوری باید از خودم دفاع کنم. اگر با گابی دعوا کنم، عصبانی می شوم. عصبانی که بشوم صدای نکبتی ام زیغ زیغی می شود و دختر موذی ات می زند زیر خنده. وقتی شروع می کند به مسخره کردن می توانم بروم خانه خودمان. اما اگر بروم، جز یوزف که هیچ کس دیگری خانه نیست. یوزف هم که خوشش نمی آید آرامشش را به هم بزنم. اگر ازش چیزی بپرسم حتی جوابم را هم نمی دهد. در این صورت تنهای تنها می شوم. تحمل گابی بداخلاق جیغ جیغو خیلی راحت تر از این جور تنهایی هاست.
برای همین، طفلکی بیش تر وقت ها بی چون و چرا به خواسته های گابی عمل می کند. اما برای این که تحمل حرف زور برایش آسان تر شود هی به خودش تلقین می کند که گابی اصلاً به او زور نمی گوید. که خودش هم از اول با گابی موافق بوده ولی دیر متوجه این موضوع شده...

سرگرمی جدید گابی

فرانتس و پدر و مادر و برادرش یوزف برای تعطیلات عید پاک رفته بودند تیرول.(۱) ظهر روز سه شنبه، یعنی درست روز آخر تعطیلات، از سفر برگشتند و فرانتس فوری رفت زنگ خانه گابی این ها را زد. راستی راستی دلش برای گابی تنگ شده بود. خلاصه هرچه باشد ده روز تمام ندیده بودش. مامان گابی در را باز کرد و گفت: «گابی خانه نیست. با این حال بیا تو. یک تکه از کیک عید پاک را برایت کنار گذاشته ام.»
فرانتس پشت سر مامان گابی رفت آشپزخانه و نشست پشت میز. بعد با لب و لوچه آویزان پرسید: «کجا رفته؟»
مامان گابی بشقابی را که تویش یک تکه کیک لیمو و یک چنگال بود داد دست فرانتس و گفت:
«رفته پیش زاندرا.»



فرانتس همین طور که با چنگالش کیک را سوراخ سوراخ می کرد، ناراحت و دماغ سوخته گفت:
«با این که می دانست من امروز ظهر بر می گردم، پا شده رفته بیرون. چرا صبر نکرد تا بیایم؟»
مامان گابی نشست پیش فرانتس و گفت: «زود بر می گردد. فقط می خواست از زاندرا یک کتاب قرض بگیرد.»
«کتاب؟» فرانتس چنگال را کنار گذاشت. چشم هایش از تعجب گرد شده بودند. آخر گابی از کتاب خواندن زیاد خوشش نمی آمد. یعنی راستش هیچ وقت داوطلبانه کتاب نخوانده بود!
مامان گابی گفت: «تازگی ها بدجوری کرم کتاب شده. روزی یک کتاب می خواند.آن هم هرجور کتابی که راجع به اسب باشد.»
«اسب؟» چشم های فرانتس گردتر شدند.
مامان گابی گفت: «علاقه به اسب مرضی است که از زاندرا به او سرایت کرده. زاندرا مدت هاست که برای اسب ها غش و ضعف می کند.»
زاندرا سر کلاس درست کنار گابی می نشیند. فرانتس زاندرا را هم دوست دارد. اما فکر می کند همین قدر که آن دو تا در مدرسه با هم درگوشی حرف می زنند و هر و کر می کنند کافی است.
به نظر فرانتس گابی بعد از زنگ آخر مدرسه باید فقط دوست او باشد. اصلاً دلش نمی خواهد گابی را با زاندرا قسمت کند.



پسرک پرسید: «توی تعطیلی ها خیلی می رفت پیش زاندرا؟»
مامان گابی گفت: «یک روز در میان. بقیه روزها هم زاندرا می آمد این جا.»



فرانتس بشقاب کیک را کنار زد. اشتهایش جوری کور شده بود که به کیک لیمو حتی لب هم نمی توانست بزند.
الکی گفت: «هنوز معده ام به خاطر ماشین سواری بالا و پایین می شود.»
مامان گابی گفت: «عیبی ندارد. این کیک تا فردا هم تازه می ماند.»
فرانتس با ناباوری پرسید: «یعنی گابی و زاندرا مدام راجع به اسب چیز می خوانند؟»
آخر باور کردن این موضوع واقعاً برایش سخت بود.
مامان گابی زد زیر خنده و گفت: «اگر فقط می خواندند که خوب بود! از توی مجله ها عکس اسب می بُرند، فیلم ویدئویی راجع به اسب ها تماشا می کنند، شب ها جلوی تلویزیون هی این کانال آن کانال می کنند که شاید اسب ببینند. خلاصه جز اسب از هیچ چیز دیگری حرف نمی زنند. برو خودت یک نگاه به اتاقش بینداز. تا نبینی نمی فهمی چه می گویم.»
فرانتس دوید توی اتاق گابی و یکهو از تعجب خشکش زد! روی تمام دیوارها پوستر اسب می دیدی. بین پوسترها شکلات هایی به شکل نعل اسب آویزان بودند؛ نعل اسب لای کاغذ آلومینیومی! به در اتاق افسار و پوزه بند آویزان بود. روی میز چند تا پوشه بود. فرانتس پوشه ها را ورق زد. تمامشان پر از عکس اسب بود؛ عکس هایی که از مجله ها بریده و بعد روی کاغذ نقاشی چسبانده بود. روی طاقچه زیر پنجره هم یک کره اسب پلاستیکی صورتی رنگ بود که روی کمرش شکافی باریک داشت. زیر شکاف نوشته بود: قلک، مخصوص تعلیم اسب سواری.
مامان گابی که پشت سر فرانتس رفته بود توی اتاق اشاره کرد به کره اسب پلاستیکی و گفت:
«پول هایش را می ریزد توی این قلک. برای کلاس اسب سواری. اما اسب سواری یاد گرفتن خیلی خرج دارد. باید سالیان سال پول هایش را جمع کند.»



فرانتس با صدایی زیغ زیغی گفت: «باید بروم خانه. ساکم را هنوز خالی نکرده ام.»
مامان گابی پرسید: «می خواهی وقتی گابی آمد بفرستمش پیشت؟»
فرانتس فقط شانه بالا انداخت، جوری که انگار آمدن یا نیامدن گابی برایش هیچ فرقی نداشت.



نظرات کاربران درباره کتاب ماجرای اسب‌سواری فرانتس