فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوءتفاهم

کتاب سوءتفاهم

نسخه الکترونیک کتاب سوءتفاهم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوءتفاهم

میان تختخواب و کاه‌هایش یک تکه روزنامه‌ی کهنه چسبیده به پارچه‌ای یافتم که زردرنگ و شفاف شده بود. واقعه‌ی سرگرم‌کننده‌ای را بیان می‌کرد که اولش افتاده بود؛ ولی می‌بایست در چکسلواکی اتفاق افتاده باشد. مردی برای ثروتمندشدن از یک دهکده‌ی چک راه افتاده بود. بعداز بیست و پنج سال، متمول با یک زن و یک بچه، مراجعت کرده بود. مادر و خواهرش در دهکده‌ی زادگاه او مهمانخانه‌ای را اداره می‌کردند. برای غافلگیرساختن آن‌ها، زن و بچه‌اش را در مهمانخانه‌ی دیگر گذاشته بود و به مهمانخانه‌ی مادرش که او را هنگام ورود نمی‌شناسد، رفته بود و برای خوشمزگی به‌فکرش رسیده بود که اتاقی در آن‌جا اجاره کند. پولش را به‌رخ آن‌ها کشیده بود و مادر و خواهرش شبانه به‌وسیله‌ی چکش برای به‌دست‌آوردن پولش، او را کشته بودند. صبح زنش آمده بود و بی‌این‌که هویت مسافر را درک کند، داستان را فهمیده بود. مادر خودش را به دار زده بود و خواهر خود را به چاه افکنده بود. این حکایت... از یک جهت باورنکردنی بود؛ اما از جهت دیگر عادی و طبیعی جلوه می‌کرد. باری، من دریافتم که مرد مسافر کمی استحقاق این سرنوشت را داشته است و دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سوءتفاهم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چند کلمه توضیح

«میان تختخواب و کاه هایش یک تکه روزنامه ی کهنه چسبیده به پارچه ای یافتم که زردرنگ و شفاف شده بود. واقعه ی سرگرم کننده ای را بیان می کرد که اولش افتاده بود؛ ولی می بایست در چکسلواکی اتفاق افتاده باشد. مردی برای ثروتمندشدن از یک دهکده ی چک راه افتاده بود. بعداز بیست و پنج سال، متمول با یک زن و یک بچه، مراجعت کرده بود. مادر و خواهرش در دهکده ی زادگاه او مهمانخانه ای را اداره می کردند. برای غافلگیرساختن آن ها، زن و بچه اش را در مهمانخانه ی دیگر گذاشته بود و به مهمانخانه ی مادرش که او را هنگام ورود نمی شناسد، رفته بود و برای خوشمزگی به فکرش رسیده بود که اتاقی در آن جا اجاره کند. پولش را به رخ آن ها کشیده بود و مادر و خواهرش شبانه به وسیله ی چکش برای به دست آوردن پولش، او را کشته بودند. صبح زنش آمده بود و بی این که هویت مسافر را درک کند، داستان را فهمیده بود. مادر خودش را به دار زده بود و خواهر خود را به چاه افکنده بود. این حکایت... از یک جهت باورنکردنی بود؛ اما از جهت دیگر عادی و طبیعی جلوه می کرد. باری، من دریافتم که مرد مسافر کمی استحقاق این سرنوشت را داشته است و دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد.(۱)»
این خلاصه ای بود از وقایع نمایشنامه ی «سوءتفاهم» که خود نویسنده آن را در یکی دیگر از آثارش آورده و اگر چند کلمه ی دیگر به این خلاصه بیفزاییم، آن طور که لازم است، رساننده هم خواهد شد. به این معنی که کارل هاشک، قهرمان نمایشنامه وقتی به جستجوی مادر و خواهرش به مسافرخانه ی آن ها می آید، نمی خواهد مثل مردم عادی رفتار کند و بگوید: «آها، من آمدم!» می خواهد به طرز دیگری ــ مخصوص به خودش ــ این کار را بکند؛ به طرزی که خودش هم نمی داند چیست و به همین دلیل است که دلهره اش، دلهره ی یافتن کلمات مناسب است و آن قدر در انتخاب کلمات و یافتن تعبیرهای تازه ای برای معرفی خودش اهمال و تردید به خرج می دهد که دیگر فرصت ازدست می رود و به جای او «نیروی وقایع» خیلی به سادگی او را معرفی می کند و تراژدی داستان نمایشنامه درهمین جاست که «نیروی وقایع» ابتکار عمل را به دست می گیرد و سدی درمقابل «آزادی اختیار» برمی افرازد. این دلهره ی انتخاب کلمات تقریباً مرض همه ی قهرمان های نمایشنامه است. «مادر» هم وقتی «عشق به فرزند» خود را؛ یعنی «آزادی» خود را ازدست می دهد به این مرض مبتلاست (صفحه ی ۹۷). ازدست رفتن عشق به فرزند، آزادی او را در انتخاب کلمات می گیرد. ببینید خودش چه می گوید: «من آزادی ام را گم کرده ام و اکنون جهنم برایم دارد شروع می شود.» (همان صفحه).
اما حکایت این نمایشنامه همان طورکه خود «کامو» نوشته است «از یک جهت باورنکردنی است؛ اما از جهت دیگر عادی و طبیعی جلوه می کند». باورنکردنی است، از این لحاظ که انتظار نمی رود با یک فرزند از غربت برگشته چنین رفتاری بشود. چنین رفتاری آن هم ازطرف مادر و خواهرش و طبیعی است، از این لحاظ که رفتار قهرمان داستان هیچ شباهتی به رفتار یک مرد عادی ندارد و گره داستان همین جاست؛ گرهی که عاقبت با قتل هاشک گشوده می شود. گره داستان همین جاست که یکی از مهره های این ماشین انسانیت می خواهد رفتاری برای خودش و تعبیری مخصوص به خودش انتخاب کند و این انتخاب البته درخور کار ماشینی انسانیت قرن بیستم نیست و ناچار باید با کنارگذاشتن این مهره ی نافرمان جبران شود و همین است یکی از وجوه مشابهتی که انسان قرن بیستم با ماشین پیدا کرده است. چه در سیستم های مسلط سوسیالیستی و چه در دموکراسی های غربی و چه در هر مورد و از هر نظر دیگر، آدم ها درست شبیه پیچ و مهره هایی شده اند که مجموعه ی ماشین مسلط بر آن هاست و کوچک ترین کندی و لنگی و سرپیچی با اخراج آن ها کیفر داده خواهد شد و مورد اعتراض آلبرکامو در بیش تر کارهایش چیزی جز همین شباهت اجباری نیست. شباهت میان انسانیت قرن بیستم و ماشینی که ساخته ی فکر بشر قرن نوزدهم بود. اگر کالیگولای او را خوانده باشید و اگر ترجمه ی بیگانه او را دیده باشید، با این مساله و چگونگی طرح و حل آن آشنا هستید. در کالیگولا یک فرد نمونه ی مقتدر می خواهد در این مجال تنگی که سال های عمر نام دارد از منتهای قدرت خود و از منتهای آزادی استفاده کند؛ یعنی در حد فاصل میان ابتدا و انتهای عمر که هردو، دو امر اجباری هستند، از منتهای آزادی استفاده کند. راهی برای خودش انتخاب کند، راهی آزاد و عوامانه. بگوییم «به سی خود». راهی که البته کاری به منافع دیگران نمی تواند داشته باشد. در بیگانه مردی است که خالی از هر غرض معین و شاید تنها به دلیل آفتاب آدم می کشد و با بی گناهی عجیبی وقتی به همین بن بست می رسد، وقتی به همین اجبار اطاعت از ماشینیسم انسانیت برخورد می کند، تنها عکس العملی که نشان می دهد، بهت زدگی و تعجب کودکانه ای است که دارد. درمقابل حکم اعدام خود نه اعتراض می کند، نه دفاع می کند و نه به زاری می افتد. فقط بهت زده است و شاید هم کمی تعجب می کند؛ ولی آن چه را خوب حس می کند، این است که دلش می خواهد در پای دار مردم زیادی باشند تا او را با فریادهای نفرت و کینه ی خود در این سفری که درپیش دارد، بدرقه کنند.
این مهم ترین نکته ای است که کامو در آثارش و به خصوص در این نمایشنامه، سوءتفاهم طرح کرده است. این که انسان چرا نتواند در هر کاری، در هر مساله ای، در هر مشکلی، راه مخصوص به خودش را انتخاب کند؟ یا به معنای دیگر، آزادی اختیار داشته باشد. چرا باید حتماً برای حل مشکلات و مسایل غامض و حتا ساده ی حیات، از راه عادی و معمولی عمل کند؟
دومین مساله ای که در کارهای کامو طرح شده است و در این نمایشنامه ی حاضر نیز نشانه های بارز آن را می توان یافت، اعلام بیهودگی حیات است. اعلام پوچ بودن زندگی است؛ بهتر از همه جا این اصل را در کتاب دیگر خود طاعون طرح کرده. طاعون که بزرگ ترین اثر این نویسنده شمرده می شود، داستان ایستادگی قهرمانان کتاب است درمقابل مرگ، درمقابل بلای طاعون. داستان دلواپسی ها و اضطراب ها و فداکاری ها وبی غیرتی های مردم شهر طاعون زده ای است که طنین زنگ ماشین های نعش کش آن در روزهای هجوم مرض دقیقه ای فرونمی نشیند و بیماران طاعون زده را باید به زور سرنیزه از بستگان شان جدا کرد.(۲)» نویسنده در این کتاب بلای طاعون را نشان می دهد که چه گونه درست مثل بلایای آسمانی قدیم، بی هیچ مقدمه و دلیل و علتی بر شهری نازل می شود و بعد هم با همه ی فداکاری ها و گذشت ها و خودخوری های قهرمانان داستان چه گونه خودبه خود می رود و سخت تر از همه این است که گذشته از نویسنده، قهرمانان داستان نیز به بیهودگی مبارزات خود درمقابل مرگ، به پوچی سگدوی های خود معترفند؛ اما بااین همه از پا نمی نشینند.
در سوءتفاهم آن که نقش مادر را بازی می کند، بیان کننده ی این دومین مساله ای است که در کارهای کامو طرح شده است. دیگران جوانند و طرح ها و نقشه هایی برای آینده ی خود دارند. اگر دختر (مارتا) است، همه اش در سر خیال خام دریا و سرزمین های آفتابرو را می بیند و اگر زن ژان؛ یعنی «ماریا» است، در فکر بازیافتن عشق و آسایش خویش است و اگر «ژان» است، به وظیفه ی فرزندی خود می اندیشد و در جستجوی کلمات مناسب برای معرفی خود بیچاره مانده است؛ اما «مادر» از این عالم ها به دور است. برای او همه چیز یکسان است. همه چیز برای او پوچ و بیهوده است و اگر هم اقدامی می کند، فقط به خاطر این است که به دنبال دخترش رفته باشد و دل او را نشکسته باشد. دنبال دخترش که اگر در تمام عمر به دنبال او ــ به دنبال مادرش ــ نرفته بود، معلوم نبود حالا او را دختر خودش بداند. برای مادر حتا خود این دنیا هم عاقلانه نیست. پوچ است. منطقی نیست.
خصوصیت دیگر آثار کامو، اعتباری است که برای بیان زیبایی ها قایل است. گرچه او را یک نویسنده ی بدبین و بیگانه می دانند؛ ولی دنیا برای او پر از زیبایی هاست. پر از زیبایی هایی است که می توانند موجب دلبستگی باشند. در همین نمایشنامه وصف دقیقی که از زیبایی پلاژها و کناره های آفتابگیر می کند، دل آدم را سبک می کند؛ سنگینی محیط نمایشنامه را می زداید و نویسنده به دنبال همین دلبستگی هایی که به زیبایی ها می توان داشت، تنها راه حل حیات را در روی کره ی خاک، عشق می داند و این با اگزیستانسیالیسم توافقی ندارد. گرچه مسایلی هم چون آزادی اختیار و پوچ بودن حیات از اصول مسلم اگزیستانسیالیست هاست؛ ولی این راه حل آخری بدعتی است که مختص به کامو است. در درون اجبار انسانیت ماشینی قرن حاضر هنوز دلبستگی هایی به چشم نویسنده می خورد؛ دلبستگی هایی انسانی و درخور انسانیت و می دانید مفرّ آدم هایی که از این دلبستگی ها نیز محروم مانده اند، از عشق و آزادی و زیبایی های جهان محروم مانده اند، چیست؟ «مارتا» که سرانجام تنها مانده است و منتهای کینه و نفرت خود را نسبت به گرمی ها و علاقه ها و جمعیت ها بروز می دهد، در آخر نمایشنامه پیش از این که برود و خودش را حلق آویز کند، همین مفرّ را معرفی می کند: «از خدای خودتان بخواهید که شما را هم چون سنگ کند. خوشبختی این است که آدم به جای سنگ گرفته شود... مثل سنگ عمل کنید، درمقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد، به سنگ بپیوندید. یا این طور باشید و تحمل این زندگی پر از درد و بدبختی و مرگ (بیداد) را بکنید و یا در خانه ی عمومی آن دنیا به مردگان بپیوندید.»
شدیدترین اعتراض آلبرکامو به «بیداد مرگ» است و در اصل: «برای او مساله در این است که ترتیب کلماتی را که موجب امری غیرانسانی می شود، دریابد. برای او امر غیرانسانی، خودکار و عدم نظم است. هیچ چیز کدر و مشکوک، هیچ چیز اضطراب آور برای او وجود ندارد... این آدم در قلب این همه بی نظمی، آرام است.(۳)»
***
اکنون چند کلمه هم درباره ی ترجمه بنویسم. گرچه ترجمه ی یک نمایشنامه با مکالمه های کوتاهی که دارد باید کار آسانی باشد؛ ولی مفاهیم تازه ای را که در کارهای این نویسنده آمده در شکل و ریخت زبان فارسی جادادن، کار بسیار دشواری است. هم در ترجمه ی بیگانه و هم در این ترجمه این تجربه به دست آمد و با همه ی کوششی که در ترجمه به کار رفته است و با همه ی غث و سمینی که در کلمات و جملات آن شده، امیدوار نیستم که ترجمه ی امینی به دست داده باشم و به هرصورت، برای رعایت متن کتاب، ترجمه به زبان کتابی و رسمی آمده است و چه بهتر که این طور باشد؛ چون به روی صحنه آوردن چنین نمایشنامه ای آن هم در ایران، کاری بس دشوار است و به همین دلیل احتیاجی به رعایت زبان مکالمه در ترجمه نبود. گرچه در بهترین تئاترهای امروزی ما نیز به تنها مساله ای که کوچک ترین توجهی نمی شود، به مساله ی مکالمه ی (پارول) روی صحنه است و وقتی برای تماشا به بهترین تئاترها می روید، از اجرای مثلاً یک درام حتا به خنده می افتید؛ ازبس کتابی حرف می زنند و ازبس بازی کنان عصاقورت داده هستند.

مترجم

نظرات کاربران درباره کتاب سوءتفاهم

این تکستی که از کتاب گذاشتین مربوط به کتاب بیگانه ی آلبر کامو است نه سوتفاهم.
در 1 سال پیش توسط naz rhn