فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مجموعه اشعار سیف فرغانی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار سیف فرغانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار سیف فرغانی

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را
مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را

چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را

به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را

دلم کز رنج راه تو به جانش می‌رسد راحت
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را

ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را

چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را

به عهد حسن تو پیدا نمی‌آیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را

بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را

اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را

وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو
مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را

همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن باکس نمی‌گویم غم شبهای هجران را

وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را

مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را

به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامی‌دار مهمان را

به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مجموعه اشعار سیف فرغانی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

غزل شمارهٔ ۱۱۵

دل در غم چون تو بی وفایی
در بستم و می کشم جفایی

عمرت خوانم از آنکه با کس
چون عمر نمی کنی وفایی

هر روز به هر کسیت میلی
هر لحظه به دیگریت رایی

گر نیست دل تو راست با ما
می زن به دروغ مرحبایی

گم گشت و نشان همی نیابم
مسکین دل خویش را به جایی

در کوی خود ار ببینی او را
از ما برسان بدو دعایی

در دل غم غیر تست ای دوست
در خانهٔ کعبه بوریایی

ای مرهم انده تو کرده
درد دل ریش را دوایی

وی مصقلهٔ غم تو داده
آیینهٔ روح را صفایی

گر سود کند زیان ندارد
در کوی تو گه گهی گدایی

سیف از غم عشق تو سپر کرد
گر تیغ برو کشد قضایی

غزل شمارهٔ ۱۱۶

تو قبلهٔ دل و جانی چو روی بنمایی
به طوع سجده کنندت بتان یغمایی

تو آفتابی و این هست حجتی روشن
که در تو خیره شود دیدهٔ تماشایی

به وصف حسن تو لایق نباشد ار گویم
بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی

ز روی پرده برانداز تا جهانی را
بهاروار به گل سر به سر بیارایی

چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد
که لحظه لحظه تو در حسن می بیفزایی

به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام
کمند عشق تو هر جا دلی است سودایی

بر آستان تو هستند عاشقان چندان
که پای بر سر خود می نهم ز بی جایی

به لطف بر سر وقت من آ که در طلبت
ز پا در آمدم و تو به دست می نایی

به هجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم
چو فکر در دل و در دیده ای چو بینایی

اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم
که روز و شب غم تو من خورم به تنهایی

درآمدن ز در دوست سیف فرغانی
میسرت نشود تا ز خود برون نایی

غزل شمارهٔ ۱۱۷

الا ای شمع دل را روشنایی
که جانم با تو دارد آشنایی

چو دل پیوست با تو گو همی باش
میان جان و تن رسم جدایی

گرفتار تو زآن گشتم که روزی
به تو از خویشتن یابم رهایی

دلم در زلف تو بهر رخ تست
که مطلوب است در شب روشنایی

منم درویش همچون تو توانگر
که سلطان می کند از تو گدایی

مرا دی نرگس مست تو می گفت
منم بیمار تو نالان چرایی؟

بدو گفتم از آن نالم که هر سال
چو گل روزی دو سه مهمان مایی

نه من یک شاعرم در وصف رویت
که تنها می کنم مدحت سرایی،

طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی»
دلم هست «انوری» دیده «سنایی»

اگر خاری نیفتد در ره نطق
بیاموزم به بلبل گل ستایی

من و تو سخت نیک آموخته ستیم
ز بلبل مهر و از گل بی وفایی

تو را این لطف و حسن ای دلستان هست
چو شعر سیف فرغانی عطایی

گشایش از تو خواهد یافت کارم
که هم دلبندی و هم دلگشایی

شمارهٔ ۵۷۹

آن روی نگر بدان نکویی
پرگشته ازو جهان نکویی

ای از رخ تو خجل مه وخور
دیگر مفزا برآن نکویی

این آمدن تو در جهان هست
در حق جهانیان نکویی

بر روی زمین نمی دهد کس
جز دررخ تو نشان نکویی

درعهد تو بر زمین چو باران
می بارد از آسمان نکویی

ازبهر لب تو گفته یاقوت
چون لعل بصد زبان نکویی

عاشق نبود کسی که ازدل
با تو نکند بجان نکویی

بر باد مده مرا که گشتست
چون آب زتو روان نکویی

عاشق بکند بهر چه دارد
درکوی تو با سگان نکویی

درحق من ای نگار می کن
چون کرد همی توان نکویی

دانی که همی رسد بدرویش
ازمال توانگران نکویی

از خوان خود ای توانگر حسن
در حق گدا بنان نکویی

می کن که همی کنند مردم
با کلب باستخوان نکویی

از روی تو می خوهم نشانی
ای روی ترا نشان نکویی

سیف از سخن تو سودها کرد
هرگز نکند زیان نکویی

شمارهٔ ۵۸۰

این اتفاق طرفه بین کندر فتد
چون من گدایی با چو تو شهزاده یی

کی کفو باشد ماه را استاره یی
چون مثل باشد لعل را بیجاده یی

مپسند کز کمتر غلامی کم بود
در بندگی تو چو من آزاده یی

انصاف ده تا چون شکیبایی کند
بی چون تو دلبر همچو من دلداده یی

نگرفت نقش دیگری تا نقش خود
بنشاندی در طبع چون من ساده یی

ای خورده روح از جام عشقت باده یی
می کن نظر در کار کارافتاده یی

مخمور کرده عقل هشیار مرا
چشمت که مستی می کند بی باده یی

شمارهٔ ۵۸۱

گرخوش کند لب تو دهانم ببوسه یی
خرم شود زلعل تو جانم ببوسه یی

خواهم زجور تو گله کردن بپادشاه
گر عاقلی بگیر دهانم ببوسه یی

درحسرت کنار تو جانم بلب رسید
زین ورطه لطف کن برهانم ببوسه یی

ای جان مکن گرانی ویکبار بر لب آی
باشد که من ترا برسانم ببوسه یی

گفتم که جان من بستان بوسه یی بده
گفتی هزار جان نستانم ببوسه یی

گرآن لب و دهان که تو داری مرا بود
ملک دو کون را بستانم ببوسه یی

دیدی که من زبان شکایت خوهم گشاد
کردی فسون و بست زبانم ببوسه یی

زنده کنند مرده بآب دهان من
گربا تو کام خویش برانم ببوسه یی

یکبار دیگرم بکنار و لبت رسان
ای برده حاصل دو جهانم ببوسه یی

گویی لب من ازشکر و قند خوشترست
من لذت لب تو چه دانم ببوسه یی

درکار عشق جان و دلی داشتم چوسیف
اینم بعشوه یی شد وآنم ببوسه یی

شمارهٔ ۵۸۲

ای جان من ز جوهر عشقت خزینه یی
وی من ز عاشقان جمالت کمینه یی

تابوت تن ز مرده دل گور کافرست
در جان اگر ز عشق نباشد سکینه یی

هر تنگ دل امین نبود سر عشق را
جای پیمبری نبود هر مدینه یی

کی شرح حال عشق کند هر سخنوری
کی دستکار نوح بود هر سفینه یی

دل برد عشق گر طمع جان کند رواست
سیمرغ سیر باز نگردد بچینه یی

اندر خرابه دل من گنج مهر تست
ای شه سپرده ای بگدایی خزینه یی

ای حال (او) مپرس که چونست در غمت
بشکست چون بسنگ رسید آبگینه یی

در خان من که آب ندارم، هوای تو
زآن سان بود که در دل خاکی دفینه یی

مست شراب عشق تو در زی زاهدان
پیدا بود چنانکه می اندر قنینه یی

من دوستدار تو و تو دشمن، روا مدار
مهر مرا مقابله کردن بکینه یی

جانا قرین تو که بود با چنین جمال
خورشید غیر ماه ندارد قرینه یی

عطار هشت خلد شود حور اگر بود
چون زلف مشکبار تواش عنبرینه یی

گر کوه نام تو شنود در زمان چو لعل
هر سنگ او بنام تو گردد نگینه یی

با تیر غمزه تو که او را هدف دلست
ما چون نشانه پیش نهادیم سینه یی

بر قد سیف در ره عشق تو دلق فقر
زیبا چو بر عذار عروسان زرینه یی

شمارهٔ ۱۳۱

ای زبده جهان ز جهان نازنین تویی
واندر خور ثنای جهان آفرین تویی

در پای تو فشانم اگر دست رس بود
این نازدیده جان که چو جان نازنین تویی

از پشت آسمانت ملک می کند خطاب
کای به ز روی مه مه روی زمین تویی

تو برتری ز وصف و نهاذن نمی توان
حدی درو که گفت توان این چنین تویی

بحریست نعت تو و درو خوض مشکل است
زیرا که گوهر صدف ما وطین تویی

قدرت که پای جمله اشیا بدست اوست
گویی یدالله است و ورا آستین تویی

ای مسندت بلند شده در مقام قرب
بنگر بزیر دست که بالانشین تویی

عالم چو خاتمست در انگشت قبض و بسط
اشیا نفوس خاتم وزیشان نگین تویی

هر رطب ویابسی که رقم دارد از وجود
در خویشتن طلب که کتاب المبین تویی

شد رتبت تو بیشتر اندر حساب حس
همچون الف، اگر چه چویاواپسین تویی

زآن لعل آبدار که همرنگ آتش است
ما تشنه ایم و چشمه ماء معین تویی

بر روی چرخ دیده ای ای جان هلال و بدر
در عشق و حسن آن منم ای جان و این تویی

ای زلف یار، باز رسن باز جان ما
در تو ز دست دست، که حبل المتین تویی

ما جمله دل بمهر تو اسپرده ایم از آنک
دلها خزانه ملک است و امین تویی

بر ما بنور لامع اسلام روشنست
کای عشق یار غیر تو کفرست و دین تویی

علم ار چه صادقست در اخبار خود چو صبح
لیک آفتاب مشرق حق الیقین تویی

یارم صریح گفت اگر چند این زمان
چون عقل در بزرگی ما خرده بین تویی

تا تو تویی ترا نکند عشق ما قبول
کوهست چون فرشته و عجل سمین تویی

خرمهره وار جوهر دل را که هست فرد
بر ریسمان مبند که در ثمین تویی

اندوه عشق گفت که هرگز ترا نبود
نعم الرفیق جز من و بئس القرین تویی

با مرد درد عشق کسی را چه نسبتست
او رشح کوثر ست ونم پارگین تویی

ای زآب چشم شسته بسی آستان دوست
مسکین ز خاک درگه او بوسه چین تویی

وقتست اگر شوی چو زلیخا بوصل شاد
یعقوب وار در غم یوسف حزین تویی

با شعر همچو شهد ازین پس بباغ وصل
بر گل نشین که نحل چنین انگبین تویی

شمارهٔ ۱۳۲

گرت از سیم زبانست و سخن زر گویی
از زر و سیم به آنست که کمتر گویی

شعر در دولت این سیم پرستان گدا
کمتر از خاک بود گر ز پی زر گویی

شعر با همت عارف که چو چرخست بلند
پست باشد اگر (از) عرش فروتر گویی

گر ترا در چمن روح گل عشق شکفت
قول با بلبل خوش نغمه برابر گویی

جهد کن تا ز سحاب غم جانان چو صدف
قطره یی در دهنت افتد و گوهر گویی

در غزل دلبر یوسف رخ عیسی دم را
سزد ار همچو ملک روح مصور گویی

دل خود سرد کن از غیر و ز شور عشقش
نفسی گرم بزن تا سخنی تر گویی

از پی جلوه طاوس جمالش خود را
طوق زرین کنی ار سجع کبوتر گویی

بلبل ناطقه را شور چو در طبع افتد
از پی گل رخ خود شعر چو شکر گویی

ملک از چرخ فرود آید و در رقص آید
گر تو زین پرده چو مطرب غزلی برگویی

خلق را شعر تو از دوست مذکر باشد
همچو واعظ سخن ار بر سر منبر گویی

در شب گور تو چون روز چراغی گردد
هر سخن کز پی آن شمع منور گویی

چون کف دوست کند دست سوالت را پر
همچو خواهنده نان هرچه برین در گویی

گر چه هر چیز که تکرار کنی خوش نبود
خوش بود گر سخن دوست مکرر گویی

سیف فرغانی دم در کش و او را مستای
مشک را مدح بناشد که معطر گویی

شمارهٔ ۵۷

ملک دنیا و مردمان در وی
گورخانه است و مردگان در وی

نیست بستان تو مباش در او
هست زندان تو ممان در وی

هر که را دل در او قرار گرفت
گر چه زنده است نیست جان در وی

این جهان بر مثال مرداری ست
اوفتاده بسی سگان در وی

آدمی زاده چون خورد چیزی
که سگان را بود دهان در وی؟

گوشتی لاغر است و چندین سگ
زده چون گربه ناخنان در وی

عدل را ساق لاغر است ولیک
ظلم را فربه است ران در وی

اندرین آزمون سرا ای پیر
طفل بودی شدی جوان در وی

چشم بگشا ببین که نامده ای
بهر بازی چو کودکان در وی

خاک دنیاست چون وحل، زنهار
مرکب خویشتن مران در وی

اندرین غبر هیچ آب مخور
که گلوگیر گشت نان در وی

آرزوها نواله ای چرب است
نیست چون پیه استخوان در وی

گر چه شیرین بود چو نوش کنی
نیش بینی بسی نهان در وی

عرصهٔ ملک پر ز دیو شده ست
نیست از آدمی نشان در وی

همه را یک سر و دو رو دیدم
آزمودم یکان یکان در وی

جمله از بهر لقمه ای چو سگان
دشمنانند دوستان در وی

چون زر کم عیار قلب آمد
هر که را کردم امتحان در وی...

شمارهٔ ۵۸

ای صبا با دم من کن نفسی همراهی
به سوی شاه بر از من سخنی گر خواهی

قدوه و عمدهٔ شاهان جهان غازان را
از پریشانی این ملک بده آگاهی

گو درین مصر که فرعون درو صد بیش است
نان عزیز است که شد یوسف گندم چاهی

گو بدان ای به وجود تو گرفته زینت
کرسی مملکت و مسند شاهنشاهی!،

شیر چون گربه درین ملک کند موش شکار
بهر نان گربه کند نزد سگان روباهی

سرورانی که به هر گرسنه نان می دادند
استخوان جوی شده همچو سگ درگاهی

امن ازین خاک چنان رفته که گر یابد باز
خوف آن است که از آب بترسد ماهی

فتنه از هر طرفی پیش نهد پای دراز
گر بگیرد پس ازین دست ستم کوتاهی

خانه ها لانهٔ روباه شد از ویرانی
شهرها خانهٔ شطرنج شد از بی شاهی

حاکمان دردم از او قبجر و تمغا خواهند
عنکبوت اربنهد کارگه جولاهی

خرمن سوخته شد ملک و بر ایشان به جوی
اسب شطرنج کجا غم خورد از بی کاهی

ترکمان خسری هر نفس از هر طرفی
بر ولایت بزند چون اجل ناگاهی

نیست در روم از اسلام به جز نام و شده ست
قطب دین مضطرب و رکن شریعت واهی

بیم آن است که ابدال خضر را گویند
گر سوی روم روی مردن خود می خواهی

مملکت جمله پر از منکر و معروفی نه
که به خیر امر کند یا بود از شرناهی

خلق بیم است که چون ذره پراگنده شوند
گر به ایشان نرسد سایهٔ ظل اللهی

گر نیایی برود این رمقی نیز که هست
ور بیایی کندت بخت و ظفر همراهی

آفتابا به شرف خانهٔ خویش آی و بپاش
نور بر خلق کز استاره نیاید ماهی

بعد فضل احدی مانع و دافع نبود
اینچنین داهیه را غیر تو شاهی داهی

غزل شمارهٔ ۳۷

این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد
وین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد

ماهی اگر چه مه را بر روی گل نروید
جانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد

از جان و دل فزونی وز آب و گل برونی
کاین آب و لطف هرگز در ماء و طین نباشد

ای خدمت تو کردن بهتر زدین و دنیا!
آنرا که تو نباشی دنیا و دین نباشد

مشتاق وصلت ای جان دل در جهان نبندد
انگشتری جم را ز آهن نگین نباشد

چون دامن تو گیرد در پای تو چه ریزد
بیچاره ای که جانش در آستین نباشد

هان تا گدا نخوانی درویش را اگرچه
اندر طریق عشقش دنیا معین نباشد

اندر روش نشاید شه را پیاده گفتن
گر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد

مرده شناس دل را کز عشق نیست جانی
عقرب شمر مگس را کش انگبین نباشد

آن کو به عشق میرد اندر لحد نخسبد
گور شهید دریا اندر زمین نباشد

الا به عشق جانان مسپار سیف دل را
کز بهر این امانت جبریل امین نباشد

غزل شمارهٔ ۳۸

قومی که جان به حضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمهٔ حیوان همی برند

بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل
پای ملخ به نزد سلیمان همی برند

آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند

تمثال کارخانهٔ مانی نقش بند
سوی نگارخانهٔ رضوان همی برند

اندر قمارخانهٔ این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند

این راه را که ترک سر است اولین قدم
از سر گرفته اند و به پایان همی برند

میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتی ست که ایشان همی برند

بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند

گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند

غزل شمارهٔ ۳۹

آه درد مرا دوا که کند؟
چارهٔ کارم ای خدا که کند؟

چون مرا دردمند هجرش کرد
غیر وصلش مرا دوا که کند؟

از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا که کند؟

من به دست آورم وصالش لیک
ملک عالم به من رها که کند؟

دادن دل بدو صواب نبود
در جهان جز من به این خطا که کند؟

لایق است او به هر وفا که کنم
راضیم من به هر جفا که کند

دی مرا دید، داد دشنامی
این چنین لطف دوست با که کند؟

ای توانگر به حسن غیر از تو
جود با همچو من گدا که کند؟

وصل تو دولتی ست، تا که برد؟
ذکر تو طاعتی ست، تا که کند

جان به مرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان به من جدا که کند؟

سیف فرغانی از سر این کوی
چون تو رفتی حدیث ما که کند؟

غزل شمارهٔ ۷۶

از عشق دل افروزم، چون شمع همی سوزم
چون شمع همی سوزم، از عشق دل افروزم

از گریه و سوز من او فارغ و من هر شب
چون شمع ز هجر او می گریم و می سوزم

در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعی
بی روی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم

در عشق که مردم را از پوست برون آرد
از شوق شود پاره هر جامه که بردوزم

هر چند فقیرم من گر دوست مرا باشد
چون گنج غنی باشم گر مال بیندوزم

دانش نکند یاری در خدمت او کس را
من خدمت او کردن از عشق وی آموزم

چون سیف اگر باشم در صحبت آن شیرین
خسرو نزند پنجه با دولت پیروزم

غزل شمارهٔ ۷۷

ای سعادت مددی کن که بدان یار رسم
لطف کن تا من دل داده به دلدار رسم

او ز من بنده به این دیدهٔ خون بار رسد
من از آن دوست به یاقوت شکربار رسم

عندلیبم ز چمن دور زبانم بسته است
آن زمان در سخن آیم که به گلزار رسم

تا بدان دوست رسم بگذرم از هر چه جز اوست
بزنم بر سپه آنگه به سپهدار رسم

نخوهم ملک دو عالم چو ببینم رویش
جنتم یاد نیاید چو به دیدار رسم

کس بدان یار به رفتن نتوانست رسید
برسانیدن آن یار بدان یار رسم

گرچه نارفته بدان دوست نخواهی پیوست
تا نگویی که بدان دوست به رفتار رسم

دوست پیغام فرستاد که در فرقت من
صبر کن گرچه به سالی به تو یک بار رسم

گفتمش کی بود آن بار؟ معین کن! گفت:
من گلم وقت بهاران به سر خار رسم

نعمت عشق مرا کز دگران کردم منع
گر کنی شکر چو مردان به تو بسیار رسم

تو چو بیماری و، چون صحت راحت افزای
رنج زایل کنم آنگه که به بیمار رسم

از در باغ خودم میوه ده ای دوست که من
نه چنان دست درازم که به دیوار رسم

از درت گرچه گدایان به درم واگردند
چه شود گر من درویش به دینار رسم

من به رنگین سخنان از تو نیابم بویی
ور چه در گفتن طامات به «عطار» رسم

سیف فرغانی در کار تویی مانع من
پایم از دست بهل تا به سر کار رسم

غزل شمارهٔ ۷۸

ای منور به روی تو هر چشم
در دلم نور تو چو در سر چشم

هر دم از حسن تو دگر رنگی
روی تو جلوه کرده بر هر چشم

مه چو خورشید جویدت هر روز
تا به رویت کند منور چشم

دست صدقم کشد به میل نیاز
خاک پایت چو سرمه اندر چشم

به خیال تو خانهٔ دل را
هر نفس می کند مصور چشم

تا مرا در غم تو با لب خشک
دل به خون جگر کند تر چشم

هر که را آب چشم بهر تو نیست
همچو سیلش شود مکدر چشم

بچشم، زهرم ار کنی در جام
بکشم، بارم ار نهی بر چشم

دل چو مست می محبت شد
خمر عشق تو بود و ساغر چشم

از سر ناز در چمن روزی
ای مه لاله روی عبهر چشم

هست در باغ همچو من بیمار
بهر تو نرگس مزور چشم

هم ز چشم تو خوب منظر روی
هم ز روی تو خوب منظر چشم

هر که دل در تو بست بی بصر است
گر گشاید به روی دیگر چشم

پرده بر وی فروگذار که هست
این دل همچو خانه را در چشم

شمارهٔ ۹۵

همچو من وصل ترا هیچ سزاواری هست
یا چو من هجر ترا هیچ گرفتاری هست

دیده دهر بدور تو ندیده است بخواب
که چو چشمت بجهان فتنه بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق
خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست

هرکجا دل شده یی بر سر کویت بینم
گویم المنت لله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست
که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست

هرکه روی چو گلت بیند داند بیقین
که ز سودای تو در پای دلم خاری هست

«گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست»
قاضی شهر گواهی بدهد کآری هست

هرکرا کار نه عشقست اگر سلطانست
تو ورا هیچ مپندار که در کاری هست

تا زر شعر من از سکه تو نام گرفت
هر در مسنگ مرا قیمت دیناری هست

گر بگویم که مرا یار تویی بشنو لیک
مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست

سیف فرغانی نبود بر یارت قدری
گر دل و جان ترا نزد تو مقداری هست

شمارهٔ ۹۶

مرا با رخ تو نظر بهر چیست
چو رویت نبینم بصر بهر چیست

چو شیرین نگردد ازو کام من
ترا این لب چون شکر بهر چیست

چواز روز (بی بهره باشند) خلق
بر افلاک شمس وقمر بهر چیست

چو از وی توانگر نگردد فقیر
غنی را همه سیم وزر بهر چیست

چو عاشق نشد بر پری منظری
پس این آدمی ای پسر بهر چیست

چو از دست برنایدت کار عشق
پس ارواح اندر صور بهر چیست

چو بی بهره باشیم ازآب حیات
برین خاک مارا گذر بهر چیست

تو از بهر عشق آفریده شدی
چو میوه نباشد شجر بهر چیست

چو مردم بهر دام بهر قفس
بگیرندت این بال وپر بهر چیست

من ارنیستم عاشق روی او
لب وچشم من خشک و تر بهر چیست

برین روی زردی زبهر چه رنج
درین جسم خون جگر بهر چیست

پس این سیف فرغانی اندر جهان
چو مجنون ولیلی سمر بهر چیست

شمارهٔ ۹۷

ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیست
دل ز دستم رفته و دلدارم اندر چنگ نیست

چون بمهر دوست ورزیدن مرا نیکوست نام
گر بطعن دشمنان بدنام باشم ننگ نیست

بی تو عالم بر دلم ای جان چو چشم سوزنست
چشم سوزن بر دلم چون با تو باشم تنگ نیست

کس بتو مانند و نسبت نیست با تو خلق را
زنگ همچون آینه آیینه همچون زنگ نیست

گر میانت در زرو یاقوت گیرم چون کمر
خدمتی نبود که آن جز خاک و این جز سنگ نیست

سعدی اریک چند در میدان تو اسبی براند
مرکب ما پشت ریش و باره ما لنگ نیست

در سخن نیکست هرکس را و بر بالای چنگ
این بریشمها که می بینی بیک آهنگ نیست

سازها دارند مردم مختلف بهر طرب
لیک از آنها در خوش آوازی یکی چون چنگ نیست

سیف فرغانی نکو گوید سخن منکر مشو
چون توان گفتن شکر را طعم و گل را رنگ نیست

کار خواهی کرد عاشق شو که به زین نیست کار
شعر خواهی گفت ازین سان گو که به زین لنک نیست

شمارهٔ ۱۹۳

دلبرم عزم سفرکردو روان خواهدشد
دردلم آنچه همی گشت چنان خواهدشد

اوچو آبست ومن سوخته بادیده تر
خشک لب ماندم وآن آب روان خواهدشد

بود بیگانه زمن چون بر من نامده بود
از برم چون برود باز همان خواهدشد

ازپی گریه مرا چشم شود جمله مسام
وزپی ناله مرا موی زبان خواهدشد

می رود نیستش اندیشه که مردم گویند
که فلان کشته هجران فلان خواهدشد

دلبرا در دل من از غم تو سوداییست
که مرا جان سر اندر سر آن خواهدشد

جان من بودی وچون نیست رفتن کردی
از من دل شده شک نیست که جان خواهدشد

دیده چون روی تو می دید دلم فارغ بود
چون زچشمم بروی دل نگران خواهدشد

از برای دل تو غصه هجرت بخورم
ور چه جانیم درین غصه زیان خواهدشد

برمن ازبار فراقت چو عنان برتابی
دل من همچو رکاب تو گران خواهدشد

دل که در حوصله انده تو یک لقمه است
تا غم تو بخورد جمله دهان خواهدشد

شمارهٔ ۱۹۴

زخاک کوی توبوی هوا معطر شد
ز نور روی تو شب همچو مه منور شد

چو عشق تو بزمین زآسمان فرود آمد
زمین زشادی آن تا بآسمان برشد

بیمن عشق تو دیدم که روح پاک چوطفل
مسیح وار بگهواره در سخن ور شد

نشد رسیده کسی کو بعشق تو نرسید
که بی صدف نتوانست قطره گوهر شد

اگرچه دردل کان بود جوهر خاکی
بیافت تربیت ازآفتاب تا زر شد

بسعی عشق تو آن کو زنه فلک بگذشت
بدیدمش که زهفتم زمین فروتر شد

مرا چو عشق تو گشت از دو کون دامن گیر
بسی زشوق توام آستین بخون ترشد

زبهر خدمت خاک درتو عاشق تو
بآب چشم وضو ساخت تامطهر شد

ازآنکه خواجه خود را بصدق خدمت کرد
بسی غلام خداوند بنده پرور شد

بداد جان ودل آن کو گدای (کوی) توگشت
نخواست سیم وزر آن کو بتو توانگر شد

اگر بخانه عشق اندر آیی ای درویش
پی خلاص تو دیوارها همه در شد

بکوش تا نرود عشقت از درون بیرون
که پادشاه ولایت ستان بلشکر شد

همه جهان را بی تیغ سیف فرغانی
بخصم داد چو این دولتش میسر شد

شمارهٔ ۲۸۹

ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریر
از چنان سلطان بود این مملکت را ناگزیر

در سرم سودای تو چون آفتابی بر فلک
در دلم اندوه تو چون پادشاهی بر سریر

چون توانگر سیر باشد بر سر کویت گدا
وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسیر

برسر کویت زعشق روی تو در پای تو
گر کسی را همچو من افتاده بینی دست گیر

کدیه اندر کوی تو من بی نوا را کی رسد
زآنکه افریدون سزد چون تو توانگر را فقیر

می نهندش بر طبق با سیب وبا نارنج اگر
آبی پشمین قبا را نیست پیراهن حریر

خلعت عشقت بمن اولی که مردم چون پیاز
ده قبا دارند ومن یک پیرهن دارم چوسیر

ترک سیم وزر کنم تا مشتغل باشم بتو
تحفه جان وسر کنم گر عشق نشمارد حقیر

من نمیرم تا ابد زیرا زشادی وطرب
جان نو یابد تنم هر گه مرا گویی بمیر

مشک وعنبر گو معطر کن دماغ دیگران
زآنکه بی زلفت مشامم رنجه میدارد عبیر

سایه همت نیفتد بر زمین وآسمان
هر کرا طالع شود خورشید مهرت در ضمیر

در هوای توچو شهدم نوش جان پرور شود
نیش پیکان فعل زنبوری که پر دارد چو تیر

نزد آن کش آتش عشقست در کانون دل
آب حیوانست بی قیمت چو یخ در زمهریر

وصف ماه روی تو هرگز نگوید همچو من
انوری گر آفتاب وگر فلک باشد اثیر

سیف فرغانی چو سعدی شاید ار گوید بدوست
(فتنه ام بر زلف وبالای تو ای بدر منیر)

شمارهٔ ۲۹۰

ای دل ارزنده بعشقی منت جان برمگیر
همچو مردان ترک کن دل را زجانان برمگیر

عشق چون در دل بود جان و جهان را ترک کن
آب حیوان زاد داری بهر ره نان بر مگیر

گر نعیم هر دو عالم یا بی اندر آستین
جمع کن در دامن ترک وبیفشان بر مگیر

دوست گر از لعل خود حلوای رنگینت دهد
دست را انگشت بشکن جز بدندان بر مگیر

زمزم اندر جنب کعبه تا بسر پر بهر تست
در رهش گر تشنه گردی آب حیوان برمگیر

مرکب خاص است جان بر درگه سلطان عشق
طوقش از گردن میفگن داغش ازران برمگیر

توچو سلطانی بدولت کار سرهنگان مکن
تو سلیمانی بر تبت بار دیوان برمگیر

اندر آن میدان که بینی تیر باران بلا
چون تو در جوشن گریزی تیغ مردان برمگیر

با وجود نازپرور دلق درویشی مپوش
بر سری کش تاج نبود چتر سلطان برمگیر

تا برآن ماه خندان آب رو حاصل کنی
هر شبی ازخاک کویش چشم گریان برمگیر

پیر گشتی باده غفلت جوانانه منوش
نیمه شهر صیام از ماه شعبان برمگیر

ای توانگر ما گدایانیم اندر کوی تو
خوان لطف خود زپیش ما گدایان برمگیر

تا درین ره ذره یی ازمن مرا باقی بود
سایه ازکار من ای خورشید تابان برمگیر

سیف فرغانی چو در دستت فتد درج سخن
مهر سلطانیست بروی جز بفرمان برمگیر

خرمن مه را اگر گردون که واختر جوست
تو برو بگذر چو باد ودانه یی زآن برمگیر

شمارهٔ ۲۹۱

ای هما سایه قدم از در من بازمگیر
سایه عالی خویش از سر من بازمگیر

طوطی خوش سخنم شکر من از لب نیست
ترک یک بوسه بگو شکر من بازمگیر

آفتابا دل من کان (و) محبت گهرست
نظر لطف خود از گوهر من بازمگیر

خاک کوی تو که در دیده دلها نورست
توتیاییست زچشم تر من باز مگیر

تا بوصل تو که جانان منی در برسم
دلبرا جان من از پیکر من بازمگیر

من درختم تو بهاری،بفراق چو خزان
برگ من خشک مدار و بر من بازمگیر

دل من مجمره و انده تو آتش اوست
عود سودای خود از مجمر من بازمگیر

کان مهر توام و سیم و زرم شعر منست
سکه خویش ز سیم وزر من بازمگیر

تا ز مستی غرورم ندهی هشیاری
جرعه فیض خوداز ساغر من بازمگیر

دی مرا گفتی اگر دیر بمانی بردر
حلقه یی می زن وپای ازدر من بازمگیر

سیف فرغانی اگر مرگ نخواهی چون جان
گلوی نفس خود از خنجر من بازمگیر

شمارهٔ ۳۸۵

ای برده آب روی من ازعشق تو درآتشم
چون خاک بربادم مده آبی بزن برآتشم

برآتش سودای تو از صبر اگر آبی زنم
باد تو افزون می کند صد شعله اندرآتشم

زآنم بگاز قهر خود چون شمع گردن می زنی
کآبم فرود آمدم بپا چون رفت برسر آتشم

ازدم زبانم شد سیاه اندر دهان خشک لب
ازبس که دودی می کند چون هیمه ترآتشم

زآن سکه مهرت نشد محو ازدل چون سیم من
هرچند در هر بوته یی بگداخت چون زرآتشم

درآتش سودای تو چون گشت جانم سوخته
هرلحظه سوزی می فتد دردل بکمتر آتشم

درپیش شمع حسن تو بالی زدم برخاستم
پروانه وار ازعشق توافتاد در پرآتشم

تا برمحک آزمون نیکو نماید رنگ من
چون ز ربسی کرد امتحان عشق تو درهر آتشم

بر عود سوز مهر تو مانند عنبر سوختم
تا تو شکر لب می کنی دردل چو مجمر آتشم

از خال عنبر گون تو چون مشک طبعم گرم شد
خوش خوش بسوزم بعد ازین چون شد معنبر آتشم

گر خاطر چون بحر من در سخن راشد صدف
ازسینه پرسوز خود من کان گوهر آتشم

دی گفت عشق گرم رو وارستی از سردی خود
تا چون تنور تیره دل کردت منور آتشم

من آن چراغ دولتم از نور قدس افروخته
چون شمع در مشکاه دل دایم مصور آتشم

شمارهٔ ۳۸۶

ای برده رویت آب مه ازمهر تو درآتشم
چون باد خاکت بوسم ارآبی زنی برآتشم

بهر سخن گفتن مرا در قید عشق آورده ای
چون عود بهر بوی خوش افگنده ای درآتشم

شورآب اشک بی نمک درکاسه سر جوش زد
تا می نهد سودای توچون دیگ بر هرآتشم

همرنگ خون آبی چو سیل از ابر چشمم شد روان
کزبارقات عشق تو چون برق یکسر آتشم

بر گلستان حسن خویش ایمن مباش از آه من
ور نی بیفتد ناگهان در خشک و در تر آتشم

از تاب مهرت آب شعر از من ترشح می کند
چون خاک می سوزد مدام از بهر گوهر آتشم

عشق آتشست وهیمه جان این پرورش یابد ازآن
نوریست در کانون دل زین هیمه پرور آتشم

چون شمع گاز شوق تو هر دم زمن برد سری
لیکن دگر ره میکند چون دود سر درآتشم

عشقم بطور قرب تو هر دم دلالت می کند
شد،گرچه موسی نیستم،سوی تو رهبر آتشم

ازمعجزات عشق تو ز آب حیات عشق تو
در وکر سینه مرغ شد همچون سمندر آتشم

تا چون خسروی هر سحر بالی زند بانگی کند
آن دم ز باد پر او گردد فزونتر آتشم

شب آشکارا می شود چون ماه پیدا میشود
روز از نظرها می شود پنهان چواختر آتشم

آتش خورد دم بی دهان و زشعلها سازد زبان
نشگفت اگر ازیاد تو گردد سخن ور آتشم

با نفحه لطفت اگر بادی کند بر من گذر
با آب حیوان در اثر گردد برابر آتشم

دل مهر مهرت چون نگین از دست نگذارد همی
هر چند بگذارد چو شمع از پای تا سر آتشم

چون شمع دارم رنگ ز رز آن برتن ازپا تا بسر
ازآب چشم چون گهر بسته است زیور آتشم

عشقت همی گوید مهابی سیف فرغانی سخن
من مرده چون خاکستر و زنده است در بر آتشم

شمارهٔ ۳۸۷

جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
آتش چو تیز شد بگذشت از سرآب چشم

ای از خیال رسته دندان چون درت
چون سینه صدف شده پرگوهر آب چشم

صیاد وار با دل صد رخنه همچو دام
جان ماهی خیال تو جوید در آب چشم

وقتست اگر رخ تو تجلی کند که هست
مارا بهشت کوی تو وکوثر آب چشم

هم ما کدیه کرده ازآن چهره نور روی
هم ابر وان خواسته زین چاکر آب چشم

خاص ازبرای پختن سودای وصل تست
گر آتش دلست رهی را گر آب چشم

سرگشته ام چو چرخ ازین چشم سیل بار
این آسیانگر که نهادم برآب چشم

بیماری هوای تو تن را ضعیف کرد
گر نبض او نمی نگری بنگر آب چشم

در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآن
شاید که همچو سکه رود بر زر آب چشم

در بزم عشق تو که غمست اندرو شراب
چون ساغری شد ستم ودر ساغر آب چشم

پیچید دودآه و چو آتش زبانه زد
پیوست وگرم گشت بیکدیگر آب چشم

چندانکه بیش گریم غم کم نمی شود
فرزند غصه راست مگر مادر آب چشم

خلقی گریستند ودر آن دل اثر نکرد
آن سنگ کی کند حرکت از هر آب چشم

گریم زجور هجر تو در پیش روی تو
مظلوم را گواست بر داور آب چشم

در گرمی فراق لب سیف خشک دید
گفت اربوصل تشنه شدی می خور آب چشم

شمارهٔ ۳۸۸

ای منور بروی تو هر چشم
در دلم نور تو چو در سر چشم

هر دم از حسن تو دگر رنگی
روی تو جلوه کرده بر هر چشم

مه چو خورشید جویدت هر روز
تا برویت کند منور چشم

دست صدقم کشد بمیل نیاز
خاک پایت چو سرمه اندر چشم

بخیال تو خانه دل را
هر نفس می کند مصور چشم

تا مرا در غم تو با لب خشک
دل بخون جگر کند تر چشم

هر کرا آب چشم بهر تو نیست
همچو سیلش شود مکدر چشم

بچشم زهرم ار کنی در جام
بکشم بارم ار نهی بر چشم

دل چو مست می محبت شد
خمر عشق تو بود و ساغر چشم

از سر ناز در چمن روزی
ای مه لاله روی عبهر چشم

هست در باغ همچو من بیمار
بهر تو نرگس مزور چشم

هم ز چشم تو خوب منظر روی
هم ز روی تو خوب منظر چشم

هرکه دل در تو بست بی بصر است
گر گشاید بروی دیگر چشم

پرده بر وی فرو گذار که هست
این دل همچو خانه را در چشم

شمارهٔ ۴۸۱

بگشادی رو که رنگی بستست بر رخ تو
حسن آنچنانکه خود را گل بر بهار بسته

خسرو بقصد جانم آهنگ کرده ومن
امید در تو شیرین فرهاد وار بسته

من چون گدا که نانم از تست حاصل و تو
سگ را گشاده وآنگه در استوار بسته

گر در دهانم آید جز ذکر تو حدیثی
گردد زبان نطقم بی اختیار بسته

ای لطف حق زخوبی صد در گشاده بر تو
بر سیف در چه داری در روز بار بسته

اکنون که شد دل من در عشق یار بسته
یارب در وصالش برمن مدار بسته

تا صید او شدستم زنجیر می درانم
همچون سگی که باشد وقت شکار بسته

بگشاد دی بپیشم آن زلف چون رسن را
من تنگدل بماندم زآن دم چو بار بسته

وامروز بهر کشتن بربست هر دودستم
دیدم بروز ماتم دست نگار بسته

زآن ساعتی که عاشق بویی شنوده از تو
ای ازرخ تو رنگی گل برعذار بسته

پیوند نسبت خود از غیر تو بریده
تا بر تو خویشتن را برگل چو خار بسته

بیهوده گوی داند همچون درآیم آنکس
کو اشتری ندارد با این قطار بسته

تا تو بحسن خود را بازار تیز کردی
شد آفتاب ومه رادکان کار بسته

شمارهٔ ۴۸۲

ای پسته دهانت نرخ شکر شکسته
وی زاده زبانت قدر گهر شکسته

من طوطیم لب تو شکر بود که بینم
در خدمت تو روزی طوطی شکر شکسته

آنجا که چهره تو گسترده خوان خوبی
گردد ز شرم رویت قرص قمر شکسته

چون بازگرد عالم گشتم بسی و آخر
در دامت اوفتادم چون مرغ پرشکسته

نقد روان جان را جوجو نثار کردم
زین سان درست کاری ناید ز هر شکسته

من خود شکسته بودم ازلشکر غم تو
این حمله بین که هجرت آورد بر شکسته

وز طعنهای مردم در حق خود چگویم
هر کو رسید سنگی انداخت بر شکسته

بارم محبت تست ای جان و وقت باشد
کز بار خویش گردد شاخ شجر شکسته

گرمن شکسته گشتم از عشق تو چه نقصان
هیچ از شکستگی شد بازار زر شکسته؟

امشب زسنگ آهم در کارگاه گردون
شد شیشهای انجم دریکدگر شکسته

دی گفت عزت تو مارابکس چه حاجت
من کس نیم چه دارم دل زین قدر شکسته

از هیبت خطابت شد سیف رادل ای جان
همچون ردیف شعرش سرتا بسر شکسته

شمارهٔ ۴۸۳

ای همچو من بسی را عشق تو زار کشته
وین دل بتیغ هجرت شد چند بار کشته

تو بی نیاز و هریک از عاشقان رویت
درکارگاه دنیا خود را زکار کشته

پیش یزید قهرت همچون حسین دیدم
در کربلای شوقت چندین هزار کشته

بر بوی جام وصلت دیدیم جان ودل را
این مست شوق گشته وآن را خمار کشته

آهوی چشم مستت باغمزه چو ناوک
شیران صف شکن را اندر شکار کشته

در روزگار حسنت من عالمی زعشقم
وصل تو عالمی را در انتظار کشته

در دست تو دل من چندین چه کار دارد
کانگشت تو نیارد اندر شمار کشته

هرگز بود که خود را بینم چو سیف روزی
برآستان کویت افتاده زار کشته

ترکان غمزه تو کشتند عاشقانرا
آری بدیع نبود درکار زار کشته

شمارهٔ ۴۸۴

زهی صیت حسن تو عالم گرفته
زبار غمت پشت جان خم گرفته

بپروانه شعله شمع رویت
چو خورشید اطراف عالم گرفته

زانفاس عیسی عشق تو هر دم
دل مرده روحی چو مریم گرفته

دل خسته من ز نیش غم تو
جراحت بخود همچو مرهم گرفته

به شمشیر غم عشق نامهربانت
مرا ریخته خون و ماتم گرفته

زسوز دل بنده و آب چشمش
ثریا حرارت ثری نم گرفته

هم از فضله روی شوی جمالت
صبا روی گل را بشبنم گرفته

چو پوشیده جان جامه قالب آن دم
غم تو گریبان آدم گرفته

بیک چنگل جذبه شهباز عشقت
بسی مرغ چون پورادهم گرفته

ز روز و ز شب گرمدد بازگیری
مه وخور شود هر دو با هم گرفته

عجب نبود ارتا قیامت بماند
افق را دهان صبح را دم گرفته

بشادی دل سیف فرغانی ای جان
بتو داده جان در عوض غم گرفته

سکندر ممالک بلشکر گشوده
سلیمان ولایت بخاتم گرفته

شمارهٔ ۴۸۵

بدیدم بر در یار ایستاده
چو من بودند بسیار ایستاده

بسوز سینه وآب دیده چون شمع
بشب در خدمت یار ایستاده

برآن نقطه که در مرکز نگنجد
بسر مانند پرگار ایستاده

بگرد دوست سربازان عاشق
چوگرداگرد (گل) خار ایستاده

زمین وار ار چه بنشینند از سیر
نباشند آسمان وار ایستاده

نشسته چنگ بر زانوی مطرب
زبهر ناله اوتار ایستاده

ازآن آرام جان یک درد دل را
بجان چندین خریدار ایستاده

محبت کار صعبست وجز ایشان
ندیدم بهر این کار ایستاده

بصحرای قیامت در توان دید
همه مردم بیکبار ایستاده

ایا درکوی تو چون من گدایی
چو بلبل بهر گلزار ایستاده

غم عشقت چنین ازپا درافگند
مرا وچون تو غمخوار ایستاده

مهاجر را خصم اندیشه نبود
بیاری کردن انصار ایستاده

سر گردون بزیر پای دارد
خرم در تحت این بار ایستاده

ورای سیف فرغانی گدایی
برین در نیست دیار ایستاده

شمارهٔ ۴۲

چو دل عاشق روی جانان شود
دل از نور او سربسر جان شود

از آثار عشقش نباشد عجب
اگر کافر دین مسلمان شود

گر از پرده پیدا کند (آن) دورخ
جهان چارسو یک گلستان شود

بشب گر ببیند رخ دوست ماه
چو استاره در روز پنهان شود

ز عاشق نماند به جز سایه یی
چو خورشید عشق تو تابان شود

نه هر کو سخنهای عشاق خواند
باوصاف مانند ایشان شود

اگر چه خضر آب حیوان خورد
کجا اشک او آب حیوان شود

تو خود را اگر نام موسی کنی
کی اندر کفت چوب ثعبان شود

چو گاوان کشد روزها آدمی
بسی رنج تا گندمی نان شود

اگر دیو خاتم بدست آورد
برتبت کجا چون سلیمان شود

درین ره ترا زاد جانست و بس
درین حج سمعیل قربان شود

همه آبادانی عالم رواست
گر از بهر این گنج ویران شود

گرین درد باشد در اجزای خاک
زمین آسمان وار گردان شود

درین راه عاشق قرین بلاست
برای زدن گو بمیدان شود

تو بر خویشتن کار دشوار کن
چو خواهی که دشوارت آسان شود

بلاهای او را قدم پیش نه
وگر چه سرت در سر آن شود

حمل را چه طاقت بود چون اسد
ز گرمی خورشید بریان شود

ترا دشمن و دوست نیکست و نیک
که تعبیر احوال ازیشان شود

بنیکی اگر مصر معمور شد
بتنگی کجا کعبه ویران شود

کسی کش زلیخا بود دوستدار
چو یوسف بتهمت بزندان شود

بخنده درآید لب وصل دوست
چو محزونی از شوق گریان شود

اگر عشق دعوت کند آشکار
بسی کفر بینی که ایمان شود

تمنای این کار در سیف هست
گدا عزم دارد که سلطان شود

شمارهٔ ۴۳

چو دلبرم سر درج مقال بگشاید
ز پسته شکرافشان زلال بگشاید

چو مرده زنده شوم گر بخنده آب حیات
از آن دو شکر شیرین مقال بگشاید

چو غنچه گل علم خویش در نوردد زود
چو لاله گر رخ او چتر آل بگشاید

سپید مهره روز و سیاه دانه شب
مه من ار خوهد از عقد سال بگشاید

بروز نبود حاجت چو پرده شب زلف
ز روی آن مه ابرو هلال بگشاید

پرآب نغمه تردست او ز رود (و) رباب
هزار چشمه بیک گوشمال بگشاید

عقیق بارد چشمم چو لعل گون پرده
ز پیش لولوی پروین مثال بگشاید

بیاد دوست دل تنگ همچو غنچه ماست
چو جیب گل که بباد شمال بگشاید

بپای شوق کنم رقص و سر بیفشانم
چو دست وجد گریبان حال بگشاید

بچشم روح ببینم جلال او چو مرا
دل از مشاهده آن جمال بگشاید

حدیث جادویی سامری حرام شناس
بغمزه چون در سحر حلال بگشاید

بمدح دایره روی او اگر نقطه است
عجب مدان که دهان همچو دال بگشاید

ز نور دایره بینی چو عنبرین طره
ز پیش نقطه مشکین خال بگشاید

ایا مهی که ز بهر دعای روی تو گل
بوقت صبح کف ابتهال بگشاید

چو دست صالح عشقت عمل کند در دل
ز پای ناقه طبعم عقال بگشاید

سعادت از پر طاوس بادزن سازد
همای لطف تو بر هر که بال بگشاید

بود که نامه سربسته بعد چندین هجر
میان ما و تو راه وصال بگشاید

دلم زبان شکایت ز هجر تو بسته است
و گر بنزد تو یابد مجال بگشاید

جواب شافی وصلت بکام جانش رسان
رها مکن که زبان سوال بگشاید

منت ز درج سخن عقدهای بسته دهم
توانگر از سر صندوق مال بگشاید

بجز برآیت لطف تو اعتمادش نیست
دل ارز مصحف اندیشه فال بگشاید

بسر روند ز بهر تو گر بر اهل هدی
دلیل عشق تو راه ضلال بگشاید

مباش نومید از وصل سیف فرغانی
که بستگی چو بگیرد کمال بگشاید

شمارهٔ ۴۴

ای مقبل ار سعادت دنیات رو نماید
وآن زشت رو بچشم بد تو نکو نماید

از برقعی که تازه بود رنگ او بخوبی
این کهنه گنده پیر بتو روی نو نماید

امروزه غره ای تو بدین خوب رو و بی شک
فردا عروس زشتی خود را بشو نماید

چون پای بست سلسله مهر او شدستی
اصلع سری بچشم تو زنجیر مو نماید

هرکس که خواستار وی آمد بدست عشوه
چشم دلش ببندد و خود را بدو نماید

اندک بقاست چون گل و نزد تو هست خارش
چون تازه سبزه یی که بر اطراف جو نماید

عزلت کند اگرچه عمل دار ملک باشی
امروز رنگ دیدی فردات بو نماید

آیینه یی است موی سپید تو ای سیه دل
هرگه که اندرو نگری مرگ رو نماید

در چشم اهل عقل برافراز تخت هستی
مانند بیذقی که بچاهی فرو نماید

امروز ظالم ار چو توانگر عزیز باشد
فردات خوارتر ز گدایان کو نماید

شمارهٔ ۸۷ - قال علی لسان الولی المشار الیه والقطب المدار علیه

من آن آیینه معنی نمایم
که از مرآت دل زنگی زدایم

چو موسی علم جوی از من که چون خضر
بدانش منبع آب بقایم

چو روح الله با نفاس مطهر
جهانی کوردل را توتیایم

چو بر سر خاک کردم خویشتن را
زمین شد آسمان در زیر پایم

اگر خواهم بسوی عالم قدس
ز گردون نردبان سازم برآیم

بلطف و حسن چون عیسی و یوسف
بمردم جان ببخشم دل ربایم

مرا فیض یدالله قفل بگشود
بده انگشت مفتاح خدایم

چنان در حل و عقدم دست مطلق
که خواهم بندم و خواهم گشایم

عزیزم کرد چون مهمان اگر چه
بخواری داشت بر در چون گدایم

بطیر عارفان سیرم بدل شد
مقامی نیست اندر هیچ جایم

بشرق و غرب می رفتم چو خورشید
کنون اندر مقام استوایم

زوال من زوال مملکت دان
که من این مملکت را پادشایم

گهی استون آن سقف رفیعم
گهی معمار این عالی سرایم

ببندد آبها چون بست طبعم
بگردد کوهها چون گشت رایم

فلک گردان بود چون من بگردم
زمین برجا بود چون من بجایم

اگر یک ذره بفرستم بیاید
چو سایه آفتاب اندر قفایم

امامانند اندر صحبت من
ولیکن مقتدی من مقتدایم

اگرچه در رکابم اولیایند
ولیکن همعنان با انبیایم

گهی چون موج بینی در بحارم
گهی چون ابریابی در هوایم

منم اکسیری تحقیق وآنگاه
دگر اعیان مس و من کیمیایم

مرا این دولت و مکنت عجب نیست
امانت دار گنج مصطفایم

نهاده پادشاه پادشاهان
کلید گنج در دست عطایم

تو بیماری جان داری و گویی
طبیب مرده دل داند دوایم

ز داروها که در قانون نوشتست
مجو صحت که چون قرآن شفایم

الا ای بی خبر چون اشتر مست
که خوانی چون جرس هرزه درایم

من این رمزی که گفتم حال قطب است
نه حال من که قطب آسیایم

بتو زآن نافه بویی می فرستم
بتو زآن لاله رنگی می نمایم

که تا دانی که حق را دوستانند
که من از گفتنی شان می ستایم

من بیچاره بر درگاه ایشان
بسان سیف فرغانی گدایم

شمارهٔ ۸۸

ای همه آن تو، حاجت زین و آن تا کی خوهیم
بی کسان را کس تویی از ناکسان تا کی خوهیم

از امیران جود جوییم از عوانان مردمی
ما ز گربه موش و از سگ استخوان تا کی خوهیم

مرده حرصند ایشان، مردمی آب بقاست
ما دم آب بقا از مردگان تا کی خوهیم

با چنین ضعف یقین بر تو توکل چون کنیم
قوت حبل المتین از ریسمان تا کی خوهیم

آدمی آنست کو سگ را چو مردم نان دهد
ما بگو هر آدمی نان از سگان تا کی خوهیم

دیگران روزی ز حق دارند و از وی می خوهند
آنچه ما را درخورست از دیگران تا کی خوهیم

پادشاهان از در سلطان ما دارند ملک
ما چو مسکین در بدر از خلق نان تا کی خوهیم

مردمی از مردم آخر زمان جستن خطاست
قوت بازوی مردان از زنان تا کی خوهیم

از تن اهل کرم این گرد نان سر می برند
گردران مردمی زین گردنان تا کی خوهیم

این نفس سردان دل درویش چون یخ بشکنند
ما فقاع جود ازین افسردگان تا کی خوهیم

ملک ابلیس است این ویرانه پردیو و دد
مادر و انس دل و آرام جان تا کی خوهیم

اهل این دور آدمی را چون شیاطین ره زنند
ما نشان راه تو از ره زنان تا کی خوهیم

سیف فرغانی ز جور ظالمان سگ صفت
شد جهان پر رنج از راحت نشان تا کی خوهیم

شمارهٔ ۲۸ - فی التوحید الباری تعالی

ای پادشاه عالم، ای عالم خبیر
یک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر

فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوام
حکم تو بی منازع و ملک تو بی وزیر

بر چهرهٔ کواکب از صنع تست نور
بر گردن طبایع از حکم تست نیر

چون آفتاب بر دل هر ذره روشن است
کز زیت فیض تست چراغ قمر منیر

از آفتاب قدرت تو سایه پرتویست
کورست آنکه می نگرد ذره را حقیر

از طشت آبگون فلک بر مثال برق
در روز ابر شعله زند آتش اثیر

با امر نافذ تو چو سلطان آفتاب
نبود عجب که ذره ز گردون کند سریر

بر خوان نان جود تو عالم بود طفیل
بهر تنور صنع تو آدم بود خمیر

در پیش صولجان قضای تو همچو گوی
میدان به سر همی سپرد چرخ مستدیر

علم ترا خبر که ز بهر چه منزوی ست
خلوت نشین فکر به بیغولهٔ ضمیر

اجزای کاینات همه ذاکر تواند
این گویدت که مولی، و آن گویدت نصیر

دانستم از صفات که ذاتت منزه است
از شرکت مشابه و از شبهت نظیر

در دست من که قاصرم از شکر نعمتت
ذکر تو می کند به زبان قلم صریر

هر چند غافلم ز تو لیکن ز ذکر تو
در وکر سینه مرغ دلم می زند صفیر

اندر هوای وصف تو پرواز خواست کرد
از پر خویش طایر اندیشه خورد تیر

منظومهٔ ثنای تو تالیف می کنم
باشد که نافع آیدم این نظم دلپذیر

تو هادیی، به فضلت تنبیه کن مرا
تا از هدایهٔ تو شوم جامع کبیر

کس را سزای ذات تو مدحی نداد دست
گر بنده حق آن نگزارد بر او مگیر

گر کس حق ثنای تو هرگز گزاردی
لا احصی از چه گفتی پیغمبر بشیر

در آروزی فقر بسی بود جان من
عشق از رواق غیب ندا کرد کای فقیر!

رو ترک سر بگیر و ازین جیب سر برآر
رو ترک زر بگو و ازین سکه نام گیر

گر زندگی خوهی چو شهیدان پس از حیات
بر بستر مجاهده پیش از اجل بمیر

ای جان! به نفس مرده شو و از فنا مترس
وی دل! به عشق زنده شو و تا ابد ممیر

روزی که حکمت از پی تحقیق وعدها
تغییر کاینات بفرماید، ای قدیر!

گهوارهٔ زمین چو بجنبد به امر تو
گردد در آن زمان ز فزع شیرخواره پیر،

با اهل رحمتت تو برانگیز بنده را
کان قوم خورده اند ز پستان فضل شیر

من جمع کرده هیزم افعال بد بسی
و آنگه گذر بر آتش قهر تو ناگزیر

از بهر صید ماهی عفو تو در دعا
از دست دام دارم و از چشم آبگیر

نومید نیستم ز در رحمتت که هست
کشت امید تشنه و ابر کرم مطیر

تو عالمی که حاصل ایام عمر من
جرمی است، رحمتم کن و عذری ست، در پذیر

فردا که هیچ حکم نباشد به دست کس
ای دستگیر جمله! مرا نیز دست گیر!

شمارهٔ ۲۹

ای پسر از مردم زمانه حذر گیر
بگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر

در تو نظرهای خلق تیر عدو دان
تیغ بیفگن، برای دفع سپر گیر

چون تو ندانی طریق غوص درین بحر
حشو صدف ممتلی به در و گهر گیر

چون تو نه آنی که ره بری به معانی
جمله جهان نیکوان خوب صور گیر

گر بجهد آتشی ز زند عنایت
سوختهٔ دل به پیش او بر و در گیر

یار اگرت از نگین خویش کند مهر
نام ازو همچو شمع و مهر چو زر گیر

پای بنه بر فراز چرخ و چو خورشید
جملهٔ آفاق را به زیر نظر گیر

باز دلت چون به دام عشق در افتاد
خیل ملک را چو مرغ سوخته پر گیر

مرغ سعادت به شام چون نگرفتی
دام تضرع بنه به وقت سحر گیر

جان شریف تو مغز دانهٔ نفس است
سنگ بزن مغز را ز دانه بدرگیر

چون سر تو زیر دست راهبری نیست
جملهٔ اعضای خویش پای سفر گیر

بگذر ازین پستی از بلندی همت
وین همه بالا و شیب زیر و زبر گیر

صدق ابوبکر را علم کن و با خود
تیغ علی وار زن، جهان چو عمر گیر

سیف برو جان بباز و نصرت دل کن
دامن معشوق را به دست ظفر گیر

عیب عملهای خویشتن چو ببینی
بحر دلت را چو علم کان هنر گیر

شمارهٔ ۴۳

طوطی خجل فرو ماند از بلبل زبانت
مجلس پر از شکر شد از پسته دهانت

جعد بنفشه مویان تابی ز چین زلفت
حسن همه نکویان رنگی ز گلستانت

ما را دلیست دایم در هم چو موی زنگی
از خال هندو آسا وز چشم ترک سانت

همچون نشانه تا کی بر دل نهد جراحت
ما را بتیر غمزه ابروی چون کمانت

سرگشته یی که گردن پیچید در کمندت
دست اجل گشاید پایش ز ریسمانت

زآن بر درت همیشه از دیده آب ریزم
تا خون دل بشویم از خاک آستانست

جانم تویی و بی تو بنده تنیست بی جان
وین نیز اگر بخواهی کردم فدای جانت

یا آنکه نیست از خط بر عارضت نشانی
منشور ملک حسنست این خط بی نشانت

گر با چنین میانی از مو کمر کنندت
بار کمر ندانم تا چون کشد میانت

در وصف خوبی تو صاحب لسان معنی
بسیار گفت لیکن ناورد در بیانت

پا در رکاب کردی اسب مراد را سیف
روزی اگر فتادی در دست من عنانت

ای رفته از بر ما ما گفته همچو سعدی
«خوش می روی بتنها تنها فدای جانت»

شمارهٔ ۴۴

ای چو فرهاد دلم عاشق شیرین لبت
مستی امشبم از باده دوشین لبت

نیست شیرین که زفرهاد برای بوسی
ملک خسرو طلبد شکر رنگین لبت

وه چه شیرین صنمی تو که دهان من هست
تا بامسال خوش از بوسه پارین لبت

محتسب سال دگر بر سر کویت آرد
همچنین بی خودم از باده نوشین لبت

طبع شوریده من این همه شیرین کاری
می کند در سخن امروز بتلقین لبت

سیف فرغانی چون وصف تو می کرد گرفت
طبعم اندر شکر افشاندن آیین لبت

شمارهٔ ۴۵

چو حسن روی تو آوازه در جهان انداخت
هوای عشق تو در جان بی دلان انداخت

سمن بران همه چوگان خویش بشکستند
کنون که شاه رخت گوی در میان انداخت

از آن میانه گل و لاله را برآمد نام
چو بحر حسن تو خاشاک بر کران انداخت

کمان ابروی خود بین که ترک غمزه تو
خطا نکرد خدنگی کزآن کمان انداخت

ترا بدیدم و صبر و قرار رفت از من
مگس چو دید عسل خویشتن در آن انداخت

عقاب عشق توام صید کرد و در اول
چو گوشت خورد و بآخر چو استخوان انداخت

چو تو ز نور سپر پیش روی داشته ای
کجا بسوی تو تیر نظر توان انداخت

مرا یقین شده بود آنکه من بتو برسم
کرشمهای توام باز در گمان انداخت

بجهد بنده بوصلت رسد اگر بتوان
ببیل خاک زمین را بر آسمان انداخت

بشعر وصف جمال تو خواستم کردن
ولی جلال توام عقده بر زبان انداخت

چو خواستم که کنم نسبتش بلعل و عقیق
لب تو ناطقه را سنگ در دهان انداخت

کسی که در ره عشق آمد او دو عالم را
چو میخ کفش برفتن یکان یکان انداخت

بآب شعر رهی غسل دل کند درویش
که آتش طلبش در میان جان انداخت

ترا چو دید بسی گفت سیف فرغانی
«چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت»

شمارهٔ ۴۶

ای که شاهان جهانند گدایان درت
پادشاهست گدایی که بیابد نظرت

چون توانگر اگرت تحفه نیارم بر در
همچو درویش بیایم بگدایی بدرت

ای برو خوب چو اشکوفه باران دیده
چند چون گل بشکفتی و نخوردیم برت

بحیات ابدی زنده شود گر روزی
بسر کشته هجران خود افتد گذرت

حسن حورست ترا لطف پری و کرده
دست تقدیر مقید بلباس قدرت

صد ازین سر که تن مردم ازو برپایست
دل برابر نکند با سر مویی ز سرت

جان شیرین نستانند بتلخی زآن کس
که ورا کام خوش است از لب همچون شکرت

ای چو دینار درست از دل اشکسته ما
همچو سکه ز درم محو نگردد اثرت

میوه روح منی باغ بهر کس مسپار
ور نه همچون دگران سنگ زنم بر شجرت

روی بنمای و مپندار که من چون سعدی
«دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت»

سیف فرغانی خورشید رخش در جلوه است
گر ندیدی خللی هست مگر در بصرت

شمارهٔ ۴۷

دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست

چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت این دیوانه آن مست

نمی دانم دهانت هست یا نیست
نمی دانم میانت نیست یا هست

تویی آن بی دهانی کو سخن گفت
تویی آن بی میانی کو کمر بست

بجانم بنده آزاده یی کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست

دگر با سیف فرغانی نیاید
دلی کز وی برید و در تو پیوست

گدایی کز سر کوی تو برخاست
بسلطانیش بنشاندند و ننشست

شمارهٔ ۴۸

ای که لبت منبع آب بقاست
درد تو بیماری دلرا دواست

آه که اندر طلب تو مرا
رفت دل و درد دل ای جان بجاست

گر همه آفاق بگیرد کسی
آنکه توانگر بتو نبود گداست

بهر دل تو چه توان ترک کرد
مال ندارم من و جان خود تراست

هر دو جهان مملکت من شود
گر تو بگویی که فلان آن ماست

هرچه کنی بر سر ما حاکمی
گر بکشی از طرف ما رضاست

محنت عشقت بهمه کس رسید
دولت وصل تو ندانم کراست

درد دل و عشق بهم گفته اند
کام دل و عشق بهم نیست راست

گوهر وصلت که ندارد بها
کشته هجران ترا خون بهاست

چاکر تو بر همه کس مهترست
بنده تو در دو جهان پادشاست

روی بهر سو که کنم در نماز
قبله اگر روی تو باشد رواست

زهر چو از جام تو نوشم شکر
تیغ گر از دست تو باشد عطاست

در غزل ای دوست دعاگوی تست
سیف که دشنام تو او را دعاست

شمارهٔ ۱۴۲

خوشا دلی که چو تو دلبرش بدست افتد
زخمر عشق تو یک ساغرش بدست افتد

چو با کسی تو بیک بوسه در میان آیی
کنار حور ولب کوثرش بدست افتد

سزد که از پر طاوس بادزن سازد
هر آن مگس که چوتو شکرش بدست افتد

مشام روح معطر کند نسیم صبا
گرآن کلاله (عنبرچه اش) بدست افتد

کسی که پای ارادت نهاد بر در تو
بهر قدم که زند صد سرش بدست افتد

مقیم کوی ترا گر بهشت باشد جای
کدام جای ازین خوشترش بدست افتد

مرا چه آرزوی پای زشت طاوس است
چو در میانه مصحف پرش بدست افتد

چو دوست دست دهد مال گو برو از دست
صدف نخواهم چون گوهرش بدست افتد

باهل دل نرسد جان نفس تن پرور
وگر چه دلبر جان پرورش بدست افتد

کجا چو زهره زند گر به ناخنی باصول
وگرچه بربط خنیا گرش بدست افتد

درین مصاف بر اعدای خود ظفر اوراست
که خویشتن کشد ار خنجرش بدست افتد

شکست یابد لابد بکوری نمرود
خلیل را چو بت آزرش بدست افتد

بزیر پای نهد مرد ره چو هشت بهشت
وگر چه پایه هفت اخترش بدست افتد

شکسته بسته دلی داد سیف فرغانی
چو جان فدا کند ار دیگرش بدست افتد

شمارهٔ ۱۴۳

نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد
که ره گذار تو بر جانب عراق افتد

چو بگذری بسر کوی یار من برسان
سلام من اگرش هیچ بر مذاق افتد

بدان نگار که گرماه روی او بیند
شب چهارده ازشرم در محاق افتد

وگر بپرسدت از حال و روزگار دلم
بفرصت ار نفسی با تو هم وثاق افتد

بگو چگونه بود حال آنکه دور از تو
زآب وصل تو درآتش فراق افتد

دلش گداخته از راه دیدگان بچکد
چودر حدیث توبا وصف اشتیاق افتد

بیادگار دل تنگ ما نگه می دار
که باز وصل من وتوکی اتفاق افتد

شمارهٔ ۱۴۴

درین تفکرم ای جان که گر فراق افتد
مرا وصال تو دیگر کی اتفاق افتد

همین بس است زهجران دوست عاشق را
که قدر وصل بداند چودر فراق افتد

بدرد هجر شدم مبتلا ازآن هردم
صدای ناله من اندرین رواق افتد

مرا زتلخی آن وارهان وآنگه زهر
بدست خویش بمن ده که بر مذاق افتد

زهجرت ای بت خورشید رو من آن ماهم
که ازخسوف برسته است ودر محاق افتد

زفرقت گل روی تو بنده دور ازتو
چو بلبلیست که از جفت خویش طاق افتد

گر اجتماع دگر باره دیر دست دهد
میان روح وبدن زود افتراق افتد

باشک شسته شود نامه گر درو سخنم
بذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد

زجورها که تو با بنده کرده ای در روم
عجب مدار گر آوازه در عراق افتد

بود که بوی وی آرد بسیف فرغانی
نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد

شمارهٔ ۱۴۵

در دل از عشق کسی گر خار خارت اوفتد
قصه درد دل من استوارت اوفتد

توچنین آزاد و فارغ غافلی از کار من
باش تا با چون خودی زین نوع کارت اوفتد

باد عشق اریک نفس بر خرمن عقلت وزد
آتش اندر کاهدان اختیارت اوفتد

این پریشانی که مارا در دلست از عشق تو
زآن همی ترسم که اندر روزگارت اوفتد

من زعشاقت گرفتم خویشتن را در شمار
باشد آحادی چو من اندر شمارت اوفتد

تیر مژگانت چو من صد صید افگندست لیک
صادقی چو من نخیزد گر هزارت اوفتد

رنگها گیرد زنقش تو چو انگشت از حنا
گر دلی ساده بدست چون نگارت اوفتد

پشت طاقت ریش گرداند چو من اشتر دلی
کو بنا دانی چو خردر زیر بارت اوفتد

ز احتمال بار اندوهت میانم بگسلد
کآن دو زلف تا میان اندر کنارت اوفتد

شمارهٔ ۲۳۹

گل خوش بوی که پار از بر یار آمده بود
آمد امسال برآن شیوه که پار آمده بود

همچو هدهد بسبا رفته دگر باز آمد
گل که بلقیس سلیمان بهار آمده بود

شطح حلاج در اطراف چمن بلبل گفت
گل چون پنبه چرا بر سر دار آمده بود

هرکجا چشم نهم گوش کنم بلبل را
سخن اینست که گل بهر چه کار آمده بود

باغ با خیل گل خویش چو شب با انجم
بتماشای مه روی نگار آمده بود

برگ خود همچو درم بر سر و پای او ریخت
گشت معلوم که از بهر نثار آمده بود

عشق از بلبل شوریده بباید آموخت
کز پی شاهد گل شیفته وار آمده بود

از گریبان گلش دست تعلق نگسست
بهر او پایش اگر برسر خار آمده بود

از پی یک گل صد برگ بصد گونه نوا
همچو من بلبل شوریده هزار آمده بود

دوست چون صورت گل دید بعشاق نمود
گل صورت که خطش گرد عذار آمده بود

گرد روی چو گلش خط چو عنبر گویی
بر سر یاسمن از مشک غبار آمده بود

حسن در صحبت آن روی که مه پرتو اوست
همچو در صحبت خورشید نهار آمده بود

فارس وهم باندیشه وصفش نرسید
گرچه بر مرکب اندیشه سوار آمده بود

بر درش از اثر صحبت عشاق شناس
سیف فرغانی اگر عاشق زار آمده بود

عاقبت همچو بشر کس شد ونام آور گشت
سگ که در خدمت اصحاب بغار آمده بود

شمارهٔ ۲۴۰

مشکلست این که کسی را بکسی دل برود
مهرش آسان بدرون آید و مشکل برود

دل من مهر ترا گر چه بخود زود گرفت
دیر باید که مرا نقش تو از دل برود

بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق
کشتی من نه همانا که بساحل برود

بی وصال تو من مرده چراغم مانده
همچو پروانه که شمعش ز مقابل برود

در عروسی جمال تو نمی دانم کس
که ز پیرایه سودای تو عاطل برود

با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور
که بتبریز کسی آید و عاقل برود

آمن از فتنه حسن تو درین دوران نیست
مگر آنکس که بشهر آید و غافل برود

لایق بدرقه راه تو از هرچه مراست
آب چشمی است که آن با تو بمنزل برود

خاک کویت همه گل گشت زآب چشمم
چون گران بار جفاهای تو در گل برود

عهد کرده است که در محمل تن ننشیند
جانم آن روز که از کوی تو محمل برود

سیف فرغانی یارست ترا حاصل عمر
چه بود فایده از عمر چو حاصل برود

شمارهٔ ۲۴۱

ای دل فغان که آن بت چالاک می رود
ما در غمیم و یار طربناک می رود

خوردی شراب وصل بشادی بسی کنون
با زهر غم بسازکه تریاک می رود

چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکان
دلهای خلق بسته بفتراک می رود

در شاه راه هجر چو عیار بادیه
زر برده مرد کشته وبی باک می رود

چون شبنم آب دیده من در فراق تو
بر گرد می نشیند ودر خاک می رود

چون چشم ابر دیده اختر گرفت آب
از دود آه من که بر افلاک می رود

بر روی روزگار جزو کو رونده یی
کو همچو آب دیده من پاک می رود

اوآب بود وزآتش شوق این دل حزین
بااو دراوفتاد وچو خاشاک می رود

چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیف
ای دل فغان که آن بت چالاک می رود

شمارهٔ ۲۴۲

رفتی و نام تو ز زبانم نمی رود
واندیشه تو از دل و جانم نمی رود

گر چه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست
الا بدین حدیث زبانم نمی رود

تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو
از پیش خاطر نگرانم نمی رود

گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست
کین عذر بیش با همگانم نمی رود

خونی روانه کرده ام از دیده وین عجب
کز حوض قالب آب روانم نمی رود

چندان چو سگ بکوی تو در خفته ام که هیچ
از خاک درگه تو نشانم نمی رود

ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالها
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود

از مشرب وصال خود این جان تشنه را
آبی بده که دست بنانم نمی رود

دانم یقین که ماه رخی قاتل منست
جز بر تو این نگار گمانم نمی رود

آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم
اینم همی نیاید و آنم نمی رود

از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی
ناخوانده آید و چو برانم نمی رود

شمارهٔ ۴۳۳

باسر زلف تو صعبست مسلمان بودن
با رخت خود نتوان بسته ایمان بودن

من چو اندر سر گیسوی تو بستم دل خویش
پس مرا چاره نباشد زپریشان بودن

گل چو اندام تو می خواست که باشد بنگر
کآرزو میکند او را همه تن جان بودن

غرقه بحر فراق توام (و)تشنه وصل
وینچنین تا بابد بهر تو بتوان بودن

کز پی دانه در همچو صدف می شاید
غرق دریا شدن و تشنه باران بودن

بگدایی درت فخر کنم درهر کوی
من که عار آیدم ازخسرو و سلطان بودن

گرچه با آتش سودای تو باید چون شمع
هر شب ازسوز دل سوخته گریان بودن

روز با درد تو از غیر تو مرگی دگرست
دل بیمار مرا طالب درمان بودن

بی رخ لیلی اگر کوه گرفتم چه عجب
من خوکرده چو مجنون ببیابان بودن

عشق میدان و درو هست قدم جان بازی
با چنین پای توان بر سر میدان بودن؟

سیف فرغانی از خود برو ار مرد رهی
تا بخود باشی نتوانی از ایشان بودن

شمارهٔ ۴۳۴

در شهر بحسن تو رویی نتوان دیدن
از دل نشود پنهان روی تو بپوشیدن

من در عجبم از تو زیرا که ندیدستم
از ماه سخن گفتن وز سرو خرامیدن

هنگام بهار ای جان در باغ چه خوش باشد
بر یاد تو می خوردن بر بوی تو گل چیدن

با پسته خندانت گر توبه کند شاید
هم قند ز شیرینی هم پسته ز خندیدن

در ملکش اگر بودی مانند تو شیرینی
فرهاد شدی خسرو در سنگ تراشیدن

در مذهب عشاقت آنراست مسلمانی
کورا نبود دینی جز دوست پرستیدن

کردیم بسی کوشش تا دوست بدست آید
چون بخت مدد نکند چه سود ز کوشیدن

تا دیده خود بینت با غیر نظر دارد
گر چشم ز جان سازی او را نتوان دیدن

از تیغ جفای او اندیشه مکن ای سیف
تاثیر ظفر نبود از معرکه ترسیدن

شمارهٔ ۴۳۵

همچون تو دلبری را از بی دلان بریدن
زاجزای جسم باشد پیوند جان بریدن

گیرم که جانم از تن پیوند خود ببرد
پیوند جان زجانان هرگز توان بریدن

قطع مدد همی کرد از زندگانی ما
دشمن که خواست مارا از دوستان بریدن

ازکوی او که برد آمد شد رهی را
سیر ستاره نتوان از آسمان بریدن

چیزی دهم بدشمن تا گوشتم نخاید
سگ را بنان توانند از استخوان بریدن

هر چند بر در او قدر سگی ندارم
چون سگ نمی توانم زین آستان بریدن

گر بر زبان براند جز ذکر دوست عاشق
همچون قلم بباید اورا زبان بریدن

با حسن دوری از وی مشکل بود که بلبل
در وقت گل نخواهد از بوستان بریدن

ای سیف دور بودن از دوست نیست ممکن
بلبل کجا تواند از گلستان بریدن

شمارهٔ ۴۳۶

ای گشته طالع ازرخ تو آفتاب حسن
دایم فروغ آتش رویت زآب حسن

دیدم رخ چو آتشت ای دوست چشمه ییست
هم آب لطف در وی وهم آفتاب حسن

گاهی رخت خراج ستاند زماه وگاه
خورشید را زکات دهد از نصاب حسن

هر صبحدم رخ تو بمفتاح نور خویش
بر روی آفتاب کند فتح باب حسن

خورشید آسمان جمالی وازتو هست
طالع مه ملاحت وثاقب شهاب حسن

مه کز رخت شود شب انجم نمای را
ذره چو آفتاب بود در حساب حسن

با سایه ذره اگر هم عنان شود
باآفتاب پای نهد در رکاب حسن

با روی چون بهشت پر از نور تا ابد
مانند حور ایمنی از انقلاب حسن

بر آسمان صورتت ای ماه نیکوان
استاره ایمنست بروز ازذهاب حسن

مارا غذا برآن لب شیرین حواله کن
زیرا زلطف حاشیه دارد کتاب حسن

با دو حجاب سیف نبینی جمال دوست
تو در حجاب عشقی واو در حجاب حسن

شمارهٔ ۵۳۱

روی پنهان کن که آرام دل ازمن می بری
هوشم از سر می ربایی جانم ازتن می بری

این چه دلداری بود جانا که بامن ساعتی
می نیارامی وآرام دل ازمن می بری

گفته ای نزد توآیم بر من این منت منه
گر بیایی زآب چشمم در بدامن می بری

ور مرا بی التفاتی می کنی زآن باک نیست
کز دلم سودای خود (چون) زنگ ازآهن می بری

بارقیب ازمن شکایت کرده ای ای بی وفا
ماجرای دوست تا کی پیش دشمن می بری

درشب زلفت نهان کن آن رخ چون روز را
کآب روی مهر و مه زآن روی روشن می بری

زآن رخ همچون گل و زلف چو سنبل درچمن
آتش لاله نشاندی وآب سوسن می بری

درشب تیره بتابی بر دلم از راه چشم
همچو ماه از بام گردون ره بر وزن می بری

دوش درمستی ازآن لب بوسه یی بربوده اند
درعوض ده می دهم گربر من آن ظن می بری

سیف فرغانی چو سعدی نزد آن دلبر سخن
در بدریا می فرستی زر بمعدن می بری

شمارهٔ ۵۳۲

جانا بیک کرشمه دل و جان همی بری
دردم همی فزایی و درمان همی بری

روی چو ماه خویش (و) دل و جان عاشقان
دشوار می نمایی وآسان همی بری

اندر حریم سینه مردم بقصد دل
دزدیده می درآیی وپنهان همی بری

گه قصد جان بنرگس جادو همی کنی
گه گوی دل بزلف چو چوگان همی بری

چون آب و آتشند در و لعل درسخن
تو آب هردو زآن لب و دندان همی بری

خوبان پیاده اند وازیشان برین بساط
شاهی برخ تو هر ندبی زآن همی بری

با چشم وغمزه تو دلم دوش میل داشت
گفتا مرا بدیدن ایشان همی بری؟

عقلم بطعنه گفت که هرگز کس این کند؟
دیوانه رابدیدن مستان همی بری!

دل جان بتحفه پیش تو می برد سیف گفت
خرما ببصره زیره بکرمان همی بری!

شمارهٔ ۵۳۳

دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری
که بهم جمع شود عاشقی و مستوری

آمدن نزد تو بختم ننماید یاری
رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری

ترک رویی تو وبی هندوی خال سیهت
زنگی چشم من از گریه شود کافوری

ذره از پرتو خورشید رخ روشن تو
در شب تیره چو استاره نماید نوری

تو ازین دستم اگر گوش بمالی چو رباب
من درین پرده بسی ناله کنم طنبوری

اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل
تو که این حال نبودست ترا معذوری

گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیست
اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری

بنده بیمار فراقست و نه قانون ویست
که بوصل تو شفا خواهد ازین رنجوری

رنج عشقت نکشم بر طمع راحت نفس
پادشازاده ملکم نکنم مزدوری

گر بشفتالوی سیب زنخش یابم دست
هیچ شک نیست که به یابم ازین رنجوری

شمارهٔ ۲۰

ای مرد فقر، هست ترا خرقه تو تاج
سلطان تویی که نیست بسلطانت احتیاج

تو داد بندگی خداوند خود بده
وآنگاه از ملوک جهان می ستان خراج

گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق
چون بیضه یی نهی مکن آواز چون دجاج

محبوب حق شدن بنماز و بروزه نیست
این آرزوت اگرچه کند در دل اختلاج

چون هرچه غیر اوست بدل ترک آن کنی
بر فرق جان تو نهد از حب خویش تاج

در نصرت خرد که هوا دشمن ویست
با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج

گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهید
بیمار را بدم چو مسیحا کنی علاج

چون نفس تند گشت بسختیش رام کن
سردی دهد طبیب چو گر می کند مزاج

با او موافقت مکن اندر خلاف عقل
محتاج نیست شب که سیاهش کنی بزاج

مردانه گنده پیر جهان را طلاق ده
کز عشق بست با دل تو عقد ازدواج

هستی تو چوزیت بسوزد گرت فتد
بر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج

زاندوه او چو مشعله ماه روشن است
شمع دلت، که زنده بروغن بود سراج

مر فقر را امین نبود هیچ جاه جوی
چون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج

گوید گلیم پوش گدارا کسی امیر؟
خواند هوید پوش شتر را کسی دواج

گر در رهش زنی قدمی، بر جبین گل
از خاک ره چو قطره شبنم فتد عجاج

خود کام را چنین سخن از طبع هست دور
محموم را بود عسل اندر دهان اجاج

گر دوستی حق طلبی ترک خلق کن
در یک مکان دو ضد نکند باهم امتزاج

شمارهٔ ۲۱

چون هرچه غیر اوست بدل ترک آن کنی
بر فرق جهان تو نهد از حب خویش تاج

در نصرت خرد که هوا دشمن ویست
با نفس خود جدل کن وبا طبع خود لجاج

گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهید
بیمار را بدم چو مسیحا کنی علاج

چون نفس تند گشت بسختیش رام کن
سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج

با او موافقت مکن اندر خلاف عقل
محتاج نیست شب که سیاهش کنی بزاج

مردانه گنده پیر جهان را طلاق ده
کز عشق بست با دل تو عقد ازدواج

هستی تو چو زیت بسوزد گرت فتد
بر دل شعاع عشق چو مصباح در زجاج

زاندوه او چو مشعله ماه روشنست
شمع دلت که زنده بروغن بود سراج

مر فقر را امین نبود هیچ جاه جوی
چون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج

گوید گلیم پوش گدا را کسی فقیر
خواند هویدپوش شتر را کسی دواج

گر در رهش زنی قدمی بر جبین گل
از خاک ره چو قطره شبنم فتد عجاج

خودکام را چنین سخن از طبع هست دور
محموم را بود عسل اندر دهان اجاج

گر دوستی حق طلبی ترک خلق کن
در یک مکان دوضد نکند باهم امتزاج

شمارهٔ ۲۲

چون در جهان ز عشق تو غوغا در اوفتاد
آتش برخت آدم و حوا در اوفتاد

وآن آتشی که رخت نخستین بدر بسوخت
زد شعله یی و در من شیدا در اوفتاد

دیوانه چون رهد چو خردمند جان نبرد
اکمه کجا رود چو مسیحا در اوفتاد

چون بارگیر شاه دلش اسب همتست
جان باخت هرکه با رخ زیبا در اوفتاد

چشمت دلم ببرد و بجان نیز قصد کرد
لشکر شکست ترک و بیغما در اوفتاد

دل تنگ نیست گرچه بر او غم فراخ شد
بط تر نگشت اگر چه بدریا در او فتاد

شیری و آتشی که بهم کم شوند جمع
در خود فکند مرد چو... با در اوفتاد(؟)

دست زوال پنجه دولت فرو شکست
فرعون را که با ید بیضا در اوفتاد

حسنت مرا مقید زندان عشق کرد
یوسف چهی بکند و زلیخا در اوفتاد

بالا گرفته بود دلم همچو آسمان
چون قامت تو دید ز بالا در اوفتاد

من کار عشق از مگس آموختم که او
شیرین جان بداد و بحلوا در اوفتاد

من بنده گرد کوی تو ای دلبر و، مگس
گرد شکر، بگشت بسی تا در اوفتاد

نادیتهم و قلت هلموا لحبنا
در مقبلان فغان اتینا در اوفتاد

زآن دم که شمع صبح ازل شد فروخته
آتش بجمله زآن دم گیرا در اوفتاد

گفتی بعاشقان که الی الارض اهبطوا
هریک چو من ز غرفه منها در اوفتاد

موسی ز دست رفت و ز جای قرار خود
چون کوه دید نور تجلی در اوفتاد

بیضای غره تو ز خود برد هرکرا
سودای عشق تو بسویدا در اوفتاد

این تاج لایق سر من باشد ار مرا
گردن بطوق من علینا در اوفتاد

شاید که جمله دست تمسک درو زنیم
در چنگ او چو عروه وثقی در اوفتاد

کامل شود چو مرد درآمد براه عشق
دریا شود چو آب بصحرا در اوفتاد

دل گرم شد ز عشق تو جان کرد اضطراب
چون تب رسید لرزه باعضا در اوفتاد

آن کو بسعی از همه کس دست برده بود
در جست و جوی وصل تو از پا در اوفتاد

در خلق جست و جوی تو و گفت و گوی خلق
در ساکنان گنبد اعلا در اوفتاد

جانا سگان کوی حوالت مکن بمن
از من اگر بکوی تو غوغا در اوفتاد

زیرا شنوده ای که ز مجنون ناشکیب
آشوب در قبیله لیلی در اوفتاد

ناسوخته نماند در آفاق هیچ جای
کین آتش غم تو بهرجا در اوفتاد

آتش بخرمن مه این کشت زار سبز
گر خوشهای اوست ثریا، در اوفتاد

تو صد هزار مرد بیک غمزه کشته ای
بیچاره جان نبرد که تنها در اوفتاد

عاقل(تران) ز بنده مجانین این رهند
بر بی بصر مگیر چو بینا در اوفتاد

جانی که بود مریم بکر حریم قدس
در مهد غم چو عیسی گویا در اوفتاد

ای خرسوار اسب طلب در پیش مران
چون اشتری رمید(و) ببیدا در اوفتاد

لایق نبود طعمه او را ولی نرست
بنجشک چون بچنگل عنقا در اوفتاد

ناقص بماند مرد چو کامل نشد بعشق
همچون جنین که از شکم مادر اوفتاد

بیچاره سیف در غمت ای پادشاه حسن
چون ناتوان بدست توانا در اوفتاد

هر سوی حمله برد ببوی ظفر بسی
مانند لشکری که بهیجا در اوفتاد

این قطره ییست از خم عطار آنکه گفت
«جانم ز سر کون بسودا در اوفتاد»

شمارهٔ ۶۳

بنزد همت من خردی ای بزرگ امیر
امیر سخت دل سست رای بی تدبیر

بعدل چون نکند ملک را بهشت صفت
اگر چه حور بود ز اهل دوزخست امیر

تو ای امیر اگر خواجه غلامانی
تو بنده ای و ترا از خدای نیست گزیر

جنود تیغ (تو) آنجا سپر بیندازند
که بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر

ز تو منازل ملکست ممتلی از خوف
ز تو قواعد دین نیست ایمن از تغییر

ببند و حبس سزایی که از تو دیوانه
امور دنیی و دین در همست چون زنجیر

دلت که هست بتنگی چو حلقه خاتم
درو محبت دنیاست چون نگین در قیر

ربوده سیم بسی و نداده زر بکسی
ندیده کسر عدو نکرده جبر کسیر

کمر ز زر کنی از سیمهای محتاجان
بسا که کیسه تهی گردد از چنین توفیر!

تراست میل و محابا که زر برد ظالم
تراست ذوق و تماشا که سگ درد نخچیر

شهی ولایت حکمست و در حکومت عدل
وگرنه کس نشود پادشه بتاج و سریر

تو ملک خوانی یک شهر را و سرتاسر
دهیست دنیی و چون تو درو هزار گزیر

زمان ز مرگ بسی چون تو پند داد ترا
برو ز مردن امثال خویش عبرت گیر

تن تو دشمن جانست، دوستش مشمار
که تن پرست کند در نجات جان تقصیر

تو تن پرست و ترا گفته روح عیسی نطق
برای نفس که خر چند پروری بشعیر

ز قید شرع که جانست بنده حکمش
دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر

بنزد زنده دلان بی حضور خواهی مرد
که خواب غفلت تو دارد اینچنین تعبیر

رعیت اند عیالت، چو ماذر مشفق
بده بجمله ز پستان عدل و احسان شیر

که عدل قطب وجودست و دین بسان فلک
مدام بر سر این قطب می کند تدویر

ایا بحکم ستم کرده بر ضعیف و قوی
تو عاجزی و خدای جهان قوی و قدیر

بگیردت بید قدرت و کند محبوس
وگر چنانک ندانی کجا، بسجن سعیر

چو نوبتت بزنند ای امیر اگر روزی
رعیت از ستمت چون دهل کنند نفیر

سر تو چون بن هاون بکوفتن شاید
و گر بوذ بمثل جمله مغز چون سرسیر

عوان سگست چو در نیتش ستم باشد
که آتش است و گر شعله یی ندارد اثیر

بموعظت نتوانم ترا براه آورد
سفال را نتواند که زر کند اکسیر

بمیل من نشوددیده دلت روشن
که نور باز نیابد بسرمه چشم ضریر

اگر بسوزی ای خام پخته خواهی شد
که نان بمرتبه گه گندمست و گاه خمیر

و گر بنزد (تو) خار است عارفان دانند
که من گلی بتو دادم ز بوستان ضمیر

خود ار چه پیر شود دولتش جوان باشد
اگر قبول نصیحت کند جوان از پیر

بمال و عمر اگر چه توانگرست و جوان
بپند دادن پیران غنیست چون تو فقیر

چو تو امیر باشعار سیف فرغانی
چو پادشاه بود مفتقر بپند وزیر

شمارهٔ ۶۴

ای پسر از مردم زمانه حذر گیر
بگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر

در تو نظرهای خلق تیر عدو دان
تیغ بیفگن برای دفع سپر گیر

چون تو ندانی طریق غوص درین بحر
حشو صدف ممتلی بدر و گهر گیر

چون تو نه آنی که ره بری بمعانی
جمله جهان نیکوان خوب صور گیر

گر بجهد آتشی ززند عنایت
سوخته دل بپیش او برو در گیر

یار اگرت از نگین خویش کند مهر
نام ازو همچو شمع و مهر چو زر گیر

پای بنه برفراز چرخ و چو خورشید
جمله آفاق را بزیر نظر گیر

باز دلت چون بدام عشق در افتاد
خیل ملک را چو مرغ سوخته پر گیر

مرغ سعادت بشام چون بگرفتی
دام تضرع بنه بوقت سحر گیر

جان شریف تو مغز دانه نفس است
سنگ بزن مغز را ز دانه بدر گیر

چون سر تو زیر دست راهبری نیست
جمله اعضای خویش پای سفر گیر

بگذر ازین پستی از بلندی همت
وین همه بالا و شیب زیر و زبر گیر

صدق ابوبکر را علم کن و با خود
تیغ علی وار زن جهان چو عمر گیر

سیف برو جان بباز و نصرت دل کن
دامن معشوق را بدست ظفر گیر

عیب عملهای خویشتن چو ببینی
بحر دلت را چو علم کان هنر گیر

شمارهٔ ۱۰۹ - وله قال فی مرثیه الشهید کریم الدین اسماعیل البکری نورالله حفرته (و مرقده)

ای بوده همتم همه طول بقای تو
همت اثر نکرد و بدیدم فنای تو

نزدیک عصر بود که ناگه غروب کرد
اندر محاق حادثه ماه بقای تو

هم عاقبت ز دست حوادث قفا خورد
آن سخت رو که تیغ زد اندر قفای تو

آن کو بدست ظلم ترا قید کرده بود
روزی هلاک سرشودش بند پای تو

شمر تو چون یزید سمر شد بفعل بد
ای تو حسین و آقسرا کربلای تو

این هفت ماهه زحمت و محنت ز ناکسان
رنجوری تو بود و شهادت شفای تو

ما قصها بحضرت حق رفع کرده ایم
از بهر کسر دشمن و نصب لوای تو

روزی قصاص تو بکند باوی ارچه داد
ایزد ز گنج رحمت خود خون بهای تو

از سد ره در گذشتی طوبی لک الجنان
ای بوده قرب حضرت حق منتهای تو

دولت سرای تست بهشت این زمان و لیک
دشمن سگیست دور ز دولت سرای تو

تا روز مرگ شادی دلهای دوستان
گم گشت از مصیبت انده فزای تو

جسمت چو جان نهان شد و دل را نمی رود
از پیش چشم صورت معنی نمای تو

زین غم که نیش بر رگ جان می زند چو مرگ
بیگانه شد ز شادی دل آشنای تو

سبحان قادری که بده روز جمع کرد
حکمش غزای خصم ترا با عزای تو

وین سخت روی سست قدم را که زار ماند
بگذاشتیم تاش بگیرد خدای تو

این خرق عادت از تو دلیل کرامتست
من مدعی صادق و شهری گوای تو

کندر سر بریده چو طوطی در قفس
می گفت ذکر بلبل دستان سرای تو

حقا که در عساکر ارواح خافقست
در صف اولیا علم کبریای تو

صدیق جد تست و بدو جانت واصل است
ای انبیا باجمعهم اولیای تو

در زندگی تو دوست صادق بدی مرا
تا زنده ام بصدق بگویم دعای تو

لطف بنزد خویش مرا جای داده بود
ایزد کناد جنت فردوس جای تو

گرچه خدا بدست کرم مسندی نهاد
اندر جوار حضرت خویش از برای تو

با طول عمر باد همایون چو بخت نیک
ایام دو سلاله میمون لقای تو

غزل شمارهٔ ۹

ای پستهٔ دهانت شیرین و انگبین لب
من تلخ کام مانده در حسرت چنین لب

بودیم بر کناری عطشان آب وصلت
زد بوسهٔ تو ما را چون نان در انگبین لب

هرگز برون نیاید شیرینی از زبانش
هر کو نهاده باشد باری دهان برین لب

عاشق از آستینت شکر کشد به دامن
چون تو به گاه خنده، گیری در آستین لب

تا در مقام خدمت پیش تو خاک بوسد
روزی دو ره نهاده خورشید بر زمین لب

از بهر آب خوردن باری دهان برو نه
تا لعل تر بریزد از کوزهٔ گلین لب

با داغ مهر مهرت ای بس گدا که چون من
از آرزوی لعلت مالند بر نگین لب

از معجزات حسنت بر روی تو بدیدم
هم شکر آب دندان هم پسته آتشین لب

دل تلخکام هجر است او را به جای باده
زین بوسه های شیرین درده به شکرین لب

تا چند باشد ای جان پیش در تو ما را
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چین لب

تو سرخ روی حسنی تا کرد شیر شیرین
خط نبات رنگت همچون ترانگبین لب

چون فاخته بنالم اکنون که مر تو را شد
همچون گلوی قمری ز آن خط عنبرین لب

هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرین دان
ز آن سان که در خموشی با لب بود قرین لب

غزل شمارهٔ ۱۰

ای چو فرهاد دلم عاشق شیرین لبت
مستی امشبم از بادهٔ دوشین لبت

نیست شیرین که ز فرهاد برای بوسی
ملک خسرو طلبد شکر رنگین لبت

وه چه شیرین صنمی تو که دهان من هست
تا به امسال خوش از بوسهٔ پارین لبت

محتسب سال دگر بر سر کویت آرد
همچنین بی خودم از بادهٔ نوشین لبت

طبع شوریدهٔ من این همه شیرین کاری
می کند در سخن امروز به تلقین لبت

سیف فرغانی چون وصف تو می کرد گرفت
طبعم اندر شکر افشاندن آیین لبت

غزل شمارهٔ ۱۱

تبارک الله از آن روی دلستان که توراست
ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که توراست

گمان مبر که شود منقطع به دادن جان
تعلق دل از آن روی دلستان که توراست

به خنده ای بت بادام چشم شیرین لب
شکر بریزد از آن پستهٔ دهان که توراست

ز جوهری که تو را آفریده اند ای دوست
چگونه جسم بود آن تن چو جان که توراست

ز راه چشم به دل می رسد خدنگ مژه
مرا مدام ز ابروی چون کمان که توراست

چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند
به بوسه ز آن لب لعل شکر فشان که توراست

به غیر ساغر می کش بر تو آبی هست
به بوسه ای نرسد کس از آن لبان که تو راست

اگر کمر بگشایی و زلف بازکنی
میان موی تو گم گردد آن میان که توراست

چو عندلیب مرا صد هزار دستان است
به وصف آن دورخ همچو گلستان که توراست

صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم
هزار جان بدهم من بدین نشان که توراست

بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی
ندارد آب سخن اینچنین روان که توراست

غزل شمارهٔ ۱۲

دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست

چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت، این دیوانه آن مست

نمی دانم دهانت هست یا نیست
نمی دانم میانت نیست یا هست

تویی آن بی دهانی کو سخن گفت
تویی آن بی میانی کو کمر بست

بجانم بندهٔ آزاده ای کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست

دگر با سیف فرغانی نیاید
دلی کز وی برید و در تو پیوست

گدایی کز سر کوی تو برخاست
به سلطانیش بنشاندند و ننشست

غزل شمارهٔ ۱۳

دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است
وز دست تو بسی چو مرا پای در گل است

شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی
فرهاد جان سپرده و مجنون بی دل است

گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته ام
جز با تو دوستی نکند هر که عاقل است

گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواست
شهد عقیق رنگ تو چون موم قابل است

در روز وصلت از شب هجرم غم است و من
روزی نمی خوهم که شبش در مقابل است

دل را مدام زاری از اندوه عشق تست
اشتر به ناله چون جرس از بار محمل است

روز وصال یار اجل عمر باقی است
وقت وداع دوست شکر زهر قاتل است

بیند تو را در آینهٔ جان خویشتن
دل را چو با خیال تو پیوند حاصل است

هر جا حدیث تست ز ما هم حکایتی است
این شاهباز را سخنش با جلاجل است

من چون درای ناله کنانم ولی چه سود
محمول این شتر چو جرس آهنین دل است

اشعار سیف گوهر دریای عشق تست
این نظم در سراسر این بحر کامل است

غزل شمارهٔ ۳

اگر دل است به جان می خرد هوای تو را
و گر تن است به دل می کشد جفای تو را

به یاد روی تو تا زنده ام همی گریم
که آب دیده کشد آتش هوای تو را

کلید هشت بهشت ار به من دهد رضوان
نه مردم ار بگذارم در سرای تو را

اگر به جان و جهانم دهد رضای تو دست
به ترک هر دو به دست آورم رضای تو را

بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
به پای صدق به سر می برم وفای تو را

چه خواهی از من درویش چون ادا نکند
خراج هر دو جهان نیمهٔ بهای تو را

برون سلطنت عشق هر چه پیش آید
درون بدان نشود ملتفت گدای تو را

سزد اگر ندهد مهر دیگری در دل
که کس به غیر تو شایسته نیست جای تو را

مرا بلای تو از محنت جهان برهاند
چگونه شکر کنم نعمت بلای تو را

اگر چه رای تو در عشق کشتن من بود
برای خویش نکردم خلاف رای تو را

به دست مردم دیده چو سیف فرغانی
به آب چشم بشستیم خاک پای تو را

غزل شمارهٔ ۴

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را

هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
آن زیب و زینت است کز اشکوفه باغ را

در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
ز آن سان زیان کند که جنون مر دماغ را

زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
اصلی است آنچنان که سیاهی کلاغ را

دل را برای روشنی و زندگی، غمت
چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را

اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود
مزد هزار شغل دهند این فراغ را

از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند
طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را

غزل شمارهٔ ۵

تو را من دوست می دارم چو بلبل مر گلستان را
مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را

چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بی لشکر ولایت چون تو سلطان را

به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را

دلم کز رنج راه تو به جانش می رسد راحت
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را

ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را

چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را

به عهد حسن تو پیدا نمی آیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را

بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را

اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را

وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو
مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را

همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن باکس نمی گویم غم شبهای هجران را

وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را

مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را

به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامی دار مهمان را

به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را

غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

غزل شمارهٔ ۱

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز ناله های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی دوا را

من بنده ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»

غزل شمارهٔ ۲

چنان عشقش پریشان کرد ما را
که دیگر جمع نتوان کرد ما را

سپاه صبر ما بشکست چون او
به غمزه تیر باران کرد ما را

حدیث عاشقی با او بگفتیم
بخندید او و گریان کرد ما را

چو بر بط برکناری خفته بودیم
بزد چنگی و نالان کرد ما را

لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
چو گل بشکفت و خندان کرد ما را

به شمشیری که از تن سر نبرد
بکشت و زنده چون جان کرد ما را

غمش چون قطب ساکن گشت در دل
ولی چون چرخ گردان کرد ما را

کنون انفاس ما آب حیات است
که از غمهای خود نان کرد ما را

بسان ذرهٔ بی تاب بودیم
کنون خورشید تابان کرد ما را

«مرا هرگز نبینی تا نمیری»
بگفت و کار آسان کرد ما را

چو بر درد فراقش صبر کردیم
به وصل خویش درمان کرد ما را

بسان سیف فرغانی بر این در
گدا بودیم سلطان کرد ما را

نسیم حضرت لطفش صباوار
به یکدم چون گلستان کرد ما را

چو نفس خویش را گردن شکستیم
سر خود در گریبان کرد ما را

کنون او ما و ما اوییم در عشق
دگر زین بیش چتوان کرد ما را

غزل شمارهٔ ۶

ای بدل کرده آشنایی را
برگزیده ز ما جدایی را

خوی تیز از برای آن نبود
که ببرند آشنایی را

در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را

مژه در خون چو دست قصاب است
بی تو مر دیدهٔ سنایی را

شمع رخسارهٔ تو می طلبم
همچو پروانه روشنایی را

آفتابی و بی تو نوری نیست
ذره ای این دل هوایی را

عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع بی نوایی را

بی جمالت چو سیف فرغانی
ترک کردم سخن سرایی را

چارهٔ کارها بجستم و دید
چاره وصل است بی شمایی را

غزل شمارهٔ ۷

ای سعادت ز پی زینت و زیبایی را
بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل
شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیم است
کب چشمم بکشد آتش بینایی را

ذره ها گر همه خورشید شود بی رویت
نبود روز شب عاشق سودایی را

من شوریده سر کوی تو را ترک کنم
گر مگس ترک کند صحبت حلوایی را

در دهان طمعم چون ترشی کند کند
لب شیرین تو دندان شکر خایی را

دهن تنگ تو چون ذرهٔ در سایه نهان
نفی کرده است ز خود تهمت پیدایی را

صبر با غمزهٔ غارت گرت افگند سپر
دفع شمشیر کند لشکر یغمایی را

هوس نرگس شیر افگن تو در کویت
با سگان انس دهد آهوی صحرایی را

بهر تو گوهر دین ترک همی باید کرد
ز آنکه تو خاک شماری زر دنیایی را

سعدی ار شعر من و حسن تو دیدی گفتی
غایت این است جمال و سخن آرایی را

سیف فرغانی چون شمع خیالش با تست
چه غم ار روز نباشد شب تنهایی را

مرد نادان ز غم آسوده بود چون کودک
خیز و چون تخته بشو دفتر دانایی را

غزل شمارهٔ ۸

ای خجل از روی خوبت آفتاب
روز من بی تو شبی بی ماهتاب

آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب

چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن به خواب

بر سر کوی تو سودا می پزم
با دل پر آتش و چشم پر آب

عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در رکاب

خون چکان بر آتش سودای تو
آن دل بریان من همچون کباب

در سخن ز آن لب همی بارد شکر
در عرق ز آن رو همی ریزد گلاب

چشم مخمورت که ما را مست کرد
توبهٔ خلقی شکسته چون شراب

از هوایی کید از خاک درت
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب

جز تو از خوبان عالم کس نداشت
سرو در پیراهن و مه در نقاب

بی خطاگر خون من ریزی رواست
ای خطای تو به نزد ما صواب

تو طبیب عاشقان باشی، چرا
من دهم پیوسته سعدی را جواب

سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
گر به شمشیرت زند رو برمتاب

غزل شمارهٔ ۱۴

دلبرا عشق تو نه کار من است
وین که دارم نه اختیار من است

آب چشم من آرزوی تو بود
آرزوی تو در کنار من است

آنچه از لطف و نیکوی در تست
همه آشوب روزگار من است

تا غمت در درون سینهٔ ماست
مرگ بیرون در انتظار من است

عشق تا چنگ در دل من زد
مطربش ناله های زار من است

شب ز افغان من نمی خسبد
هر که را خانه در جوار من است

خار تو در ره من است چو گل
پای من در ره تو خار من است

دوش سلطان حسنت از سر کبر
،با خیالت که یار غار من است

سخنی در هلاک من می گفت
غم عشق تو گفت کار من است

سیف فرغانی از سر تسلیم،
با غم تو که غمگسار من است

گفت گرد من از میان برگیر
که هوا تیره از غبار من است

غزل شمارهٔ ۱۵

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او
سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است

دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه
گفت من سایهٔ او بودم و خورشید این است

با رخ او که در او صورت خود نتوان دید
هر که در آینه ای می نگرد خودبین است

پای در بستر راحت نکنم وز غم او
شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است

خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی
رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است

دلستان تر نبود از شکن طرهٔ او
آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است

در ره عشق که از هر دو جهان است برون
دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است

گر کسی ماه ندیده ست که خندید آن است
ور کسی سرو ندیده ست که رفته است این است

سیف فرغانی تا از تو سخن می گوید
مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است

غزل شمارهٔ ۱۶

دوست سلطان و دل ولایت اوست
خرم آن دل که در حمایت اوست

هر که را دل به عشق اوست گرو
از ازل تا ابد ولایت اوست

پس نماند ز سابقان در راه
هر که را پیش رو هدایت اوست

عرش بر آستانش سر بنهد
هر که را تکیه بر عنایت اوست

در دو عالم ز کس ندارد خوف
هر که در مامن رعایت اوست

چون ز غایات کون در گذرد
این قدم در رهش بدایت اوست

منتها اوست طالب او را
مقبل آن کس که او نهایت اوست

با خود از بهر او جهاد کند
اسدالله که شیر رایت اوست

گو مکن وقف هیچ جا گر چه
مصحف کون پر ز آیت اوست

خود عبارت نمی توان کردن
ز آنچه آن انتها و غایت اوست

سیف فرغانی ار سخن شنود
اندکی زین نمط کفایت اوست

غزل شمارهٔ ۱۷

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟
یا چو من هجر تو را هیچ گرفتاری هست؟

دیدهٔ دهر به دور تو ندیده است به خواب
که چو چشمت به جهان فتنهٔ بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق
خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست

هر کجا دل شده ای بر سر کویت بینم
گویم المن لله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست
که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست

هر که روی چو گلت بیند داند به یقین
که ز سودای تو در پای دلم خاری هست

«گر بگویم که مرا با تو سرو کاری نیست»
قاضی شهر گواهی بدهد کاری هست

هر که را کار نه عشق است اگر سلطان است
تو ورا هیچ مپندار که در کاری هست

تا زر شعر من از سکهٔ تو نام گرفت
هر درمسنگ مرا قیمت دیناری هست

گر بگویم که مرا یار تویی بشنو، لیک
«مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست»

سیف فرغانی نبود بر یارت قدری
گر دل و جان تو را نزد تو مقداری هست

غزل شمارهٔ ۱۸

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست
در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست

ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او
لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست

دوش گفتم از لبش جانم به کام دل رسد
چون کنم؟ او خفته و بخت رهی بیدار نیست

ای به شیرینی ز شکر در جهان معروف تر
شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست

چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من
گر به تیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست

بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود
کنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست

تا درآید اندرو غمهای تو هر سو در است
خانهٔ دل را که جز نقش تو بر دیوار نیست

مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب
کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست

گر همه جان است اندر وی نباشد زندگی
چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست

در سخن هر لفظ کاندر وی نباشد نام تو
صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست

هر که عاشق نیست از وصلت نیابد بهره ای
هر که او نبود بهشتی لایق دیدار نیست

سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن
عندلیبی و تو را جز روی او گلزار نیست

چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود
«ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست»

غزل شمارهٔ ۱۹

کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست
کو کسی کو به دل و دیده خریدار تو نیست

دور کن پرده ز رخسار و رقیب از پهلو
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

در تو حیرانم و آنکس که ندانست تو را
وندر آن کس که بدانست و طلب کار تو نیست

در طلب کاری گلزار وصالت امروز
نیست راهی که درو پای من و خار تو نیست

شربت وصل تو را وقت صلای عام است
ز آنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست

من به شکرانهٔ وصلت دل و جان پیش کشم
گر متاع دل و جان کاسد بازار تو نیست

در بهای نظری از تو بدادم جانی
بپذیر از من اگر چند سزاوار تو نیست

وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی
چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست

سیف فرغانی از تو به که نالد چون هیچ
«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست»

غزل شمارهٔ ۲۰

چون تو را میل و مرا از تو شکیبایی نیست؟!
صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست

مر تو را نیست به من میل و شکیبایی هست
بنده را هست به تو میل و شکیبایی نیست

چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود
چه بود فایده از چشم چو بینایی نیست

بر سر کوی تو در قید وفای خویشم
ورنه نارفتنم ای دوست ز بی پایی نیست

من سگ کویم و هر جای مرا ماوایی است
بودنم بر در این خانه ز بی جایی نیست

گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را
بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست

دل رهایی طلبد از تو به هر روی که هست
ور چه داند که چو روی تو به زیبایی نیست

در چو در بحر بود چون تو نباشد صافی
گل چو بر شاخ بود چون تو به رعنایی نیست

سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو
دولت آنکه تو یک شب بر او آیی نیست

غزل شمارهٔ ۲۱

آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت
بی رخش آیینهٔ دل، زنگ داشت

و آن هلال ابرو که چون ماه تمام
غره ای در طرهٔ شبرنگ داشت

یک نظر کرد و مرا از من ببرد
جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت

چون نگین بر دل نشان خویش کرد
یار نام آور که از ما ننگ داشت

دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
کانده او جای بر دل تنگ داشت

بی غم او مرده کش باشد چو نعش
قطب گردونی که هفت اورنگ داشت

هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گر چه بر زانوم همچون چنگ داشت

صد نوا شد پردهٔ افغان من
ارغنون عشقش این آهنگ داشت

روز و شب چون دیگ جوشان ناله کرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت

سیف فرغانی به صلحش پیش رفت
گر چه او در قبضه تیغ جنگ داشت

آفتابی اینچنین بر کس نتافت
تا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت

غزل شمارهٔ ۲۲

جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت

وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان به آسانی گرفت

گرسعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

دست در زلفت به نادانی زدم
مار را کودک به نادانی گرفت

دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت

حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت

بر سر بالین عشاقت به شب
خواب چون بلبل سحر خوانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی به طنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت

در بهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت؟

غزل شمارهٔ ۲۳

طوطی خجل فروماند از بلبل زبانت
مجلس پر از شکر شد از پستهٔ دهانت

جعد بنفشه مویان تابی ز چین زلفت
حسن همه نکویان رنگی ز گلستانت

ما را دلی است دایم درهم چو موی زنگی
از خال هندو آسا وز چشم ترک سانت

همچون نشانه تا کی بر دل نهد جراحت
ما را به تیر غمزه ابروی چون کمانت

سرگشته ای که گردن پیچید در کمندت
دست اجل گشاید پایش ز ریسمانت

ز آن بر درت همیشه از دیده آب ریزم
تا خون دل بشویم از خاک آستانت

جانم تویی و بی تو بنده تنی است بی جان
وین نیز اگر بخواهی کردم فدای جانت

با آنکه نیست از خط بر عارضت نشانی
منشور ملک حسن است این خط بی نشانت

گر با چنین میانی از مو کمر کنندت
بار کمر ندانم تا چون کشد میانت

در وصف خوبی تو صاحب لسان معنی
بسیار گفت لیکن ناورد در بیانت

پا در رکاب کردی اسب مراد را سیف
روزی اگر فتادی در دست من عنانت

ای رفته از بر ما ما گفته همچو سعدی
«خوش می روی به تنها تنها فدای جانت»

غزل شمارهٔ ۲۴

ای مه و خور به روی تو محتاج
بر سر چرخ، خاک پای تو تاج

چه کنم وصف تو که مستغنی ست
مه ز گلگونه گل ز اسپیداج

هر که جویای تو بود همه روز
همه شبهای او بود معراج

پادشاهان که زر همی بخشند
به گدایان کوی تو محتاج

ندهد عاشق تو دل به کسی
به کسی چون دهد خلیفه خراج

عیب نبود تصلف از عاشق
کفر نبود اناالحق از حلاج

عشق را باک نیست از خون ریز
ترک را رحم نیست در تاراج

چاره با عشق نیست جز تسلیم
خوف جان است با ملوک لجاج

دل نیاید بتنگ از غم عشق
کعبه ویران نگردد از حجاج

دل به تو داد سیف فرغانی
از نمد پاره دوخت بر دیباج

سخن اهل ذوق می گوید
بانگ بلبل همی کند دراج

غزل شمارهٔ ۲۵

زهی با لعل میگونت شکر هیچ
خهی با روی پر نورت قمر هیچ

عزیزش کن به دندان گر بیفتد
ملاقاتی لبت را با شکر هیچ

عرق بر عارض تو آب بر آب
حدیثم در دهانت هیچ در هیچ

ز وصف آن دهان من در شگفتم
که مردم چون سخن گویند بر هیچ

من از عشق تو افتاده بدین حال
نمی پرسی ز حال من خبر هیچ

چنان بیگانه گشته ستی که گویی
ندیده ستی مرا بر ره گذر هیچ

نشستم سالها بر خوان عشقت
بجز حسرت ندیدم ما حضر هیچ

دلی از سیف فرغانی ببردی
چه آوردی تو ما را از سفر؟ هیچ!

غزل شمارهٔ ۲۶

حق که این روی دلستان به تو داد
پادشاهی نیکوان به تو داد

در جهان هر چه می خوهی می کن
که جهان آفرین جهان به تو داد

در جهان نیکوان بسی بودند
بنده خود را از آن میان به تو داد

دل گم گشته باز می جستم
چشم و ابروی تو نشان به تو داد

مرغ مرده است دل که صید تو نیست
به تو زنده است هر که جان به تو داد

حسن روی تو بیش از این چه کند
که دل و جان عاشقان به تو داد

آفتاب ار چه صورتش پیداست
معنی خویش در نهان به تو داد

ز آسمان تا زمین گرفت به خود
وز زمین تا به آسمان به تو داد

هر که یک روز در رکاب تو رفت
گر بدوزخ بری عنان به تو داد

بخ بخ ای دل که دوست در پیری
اینچنین دولت جوان به تو داد

روی نی، شمس غیب با تو نمود
بوسه نی، عمر جاودان به تو داد

آن حیاتی که روح زنده بدوست
از دو لعل شکر فشان به تو داد

بر در دوست سیف فرغانی
سگ درون رفت و آستان به تو داد

بر سر خوان لطف او اصحاب
مغز خوردند و استخوان به تو داد

آنکه عشقش به روح جان بخشد
دل به غیر تو و زبان به تو داد

غزل شمارهٔ ۲۷

دی یکی گفت، که از عشق خبرها دارد،
سر خود گیر که این کار خطرها دارد

دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد

ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی
قصب السبق کمال تو شکرها دارد

آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقی ست
وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد

آمدم بر در تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد

همه دانند ز درویش و توانگر در شهر
کاین گدا از پی دریوزه چه درها دارد

گر چه در صف غلامان تو دارم کاری
شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد

کیسه پر کرده ام از نقد امید و املم
بر میان از پی این کیسه کمرها دارد

هفت عضوم ز غم عشق تو خون می گریند
اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد

از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم
از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد

گر به تیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع
گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد

انده عشق تو امروز در آویخت چو فقر
به گدایان که توانگر غم زرها دارد

سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند
پس هر پرده که در پیش سقرها دارد

غزل شمارهٔ ۲۸

نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد
ولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد

اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پیدا
ولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد

کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دل
اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد

کسی کز سوز عشق تو ندارد جان و دل زنده
بسان خاک گورستان درون پرمردگان دارد

طریق عشق جان بازی ست تا خود زین جوانمردان
کرا دولت کند یاری، کرا همت بر آن دارد

چو فرهاد از غم شیرین ز بهر دوست می میرم
که این لیلی بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد

مرا با دوست این حال است و با هر کس نمی گویم
اگر یک جان دو تن پرورد و گر یک تن دو جان دارد

به جان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دل
صدف مجروح از آن گردد که لولو در میان دارد

همیشه فتنهٔ خوبان بود در شهر و کوی ما
گل آنجا می شود پیدا که بلبل آشیان دارد

اگر چون حلقه نتوانی که رویی بردرش مالی
سری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد

پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق را
به جز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد

بلندی جوی و در پستی ممان چون سیف فرغانی
که بام قصر این کار از معالی نردبان دارد

غزل شمارهٔ ۲۹

نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد

در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد

بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد

آن کس که چو من به روی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد

دلدادهٔ صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد؟!

جانا دل تو چو روزگار است
کن را که فگند بر ندارد

در سنگ اثر کند فغانم
وندر دل تو اثر ندارد

مگذار به دیگران کسی را
کو جز تو کسی دگر ندارد

از خون جگر کسی به جز سیف
در عشق تو دیده تر ندارد

غزل شمارهٔ ۳۰

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن
او نوش لب و غمزهٔ چون نیش ندارد

از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ
آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد

خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند
چون آینهٔ روی تو در پیش ندارد

از دایرهٔ عشق دلا پای برون نه
کن محتشم اکنون سر درویش ندارد

چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار
بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد

غزل شمارهٔ ۳۱

کسی کو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد

گل وصلت نبوید گر چو غنچه
دلی پر خون لبی خندان ندارد

شده چون تو توانگر را خریدار
فقیری کز گدایی نان ندارد

نخواهم بی تو ملک هر دو عالم
که بی تو هر دو عالم آن ندارد

غم ما خور دمی کآنجا که ماییم
ولایت غیر تو سلطان ندارد

تویی غمخوار درویشان و هرگز
دل شادت غم ایشان ندارد

گداپرور نباشد آن توانگر
که همت همچو درویشان ندارد

به من ده ز آن لب جان بخش بوسی
که درد دل جز این درمان ندارد

دلم چون جای عشق تست او را
بگو تا جای خود ویران ندارد

غم عشق تو را عنبر مثال است
که عنبر بوی خود پنهان ندارد

گل حسنی که تا امروز بشکفت
به غیر از روی تو بستان ندارد

امید سیف فرغانی به وصل است
که مسکین طاقت هجران ندارد

بفرمان تو صد درد است او را
وگر ناله کند فرمان ندارد

غزل شمارهٔ ۳۲

چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد

بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
روز من است آن شبی که ماه ندارد

با همه ینبوع نور چشمهٔ خورشید
با رخ تو شکل اشتباه ندارد

با همه خیل ستاره ماه شب افروز
لایق میدان تو سپاه ندارد

بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشید
رقعهٔ شطرنج حسن شاه ندارد

عاشق تو نزد خلق جای نجوید
مردهٔ بی سر غم کلاه ندارد

گر برود از بر تو راه نداند
ور برود بر در تو راه ندارد

بر در مردم رود چو سگ بزنندش
هر که جزین آستان پناه ندارد

درکه گریزد ز تو؟ که در همه عالم
از تو به جز تو گریزگاه ندارد

درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است
طاقت ناله، مجال آه ندارد

وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد
خرمن مه بهر گاو کاه ندارد

از بد و نیکی که سیف گفت در اشعار
جز کرمت هیچ عذرخواه ندارد

دل به غم تو سپرد از آنکه نگیرد
ملک عمارت چو پادشاه ندارد

غزل شمارهٔ ۳۳

مه نکویی ز روی او دارد
شب سیاهی ز موی او دارد

خود بدین چشم چون توان دیدن
آنچه از حسن روی او دارد

از سر کوی او به کعبه مرو
کعبه خانه به کوی او دارد

گل به بستان جمال ازو گیرد
مشک در نافه بوی او دارد

نه تو تنهاش آرزومندی
هر چه هست آرزوی او دارد

ذره گر در هوا کند حرکت
هوس جست و جوی او دارد

نالهٔ بلبل از پی گل نیست
روز و شب گفت و گوی او دارد

من به جان مایلم بدان عاشق
که دلش میل سوی او دارد

سیف از گریه خاک را تر کرد
آبها سر به جوی او دارد

غزل شمارهٔ ۳۴

در حلقهٔ زلف تو هر دل خطری دارد
زیرا که سر زلفت پر فتنه سری دارد

بر آتش دل آبی از دیده همی ریزم
تا باد هوای تو بر من گذری دارد

من در حرم عشقت همخانهٔ هجرانم
در کوی وصال آخر این خانه دری دارد

تو زادهٔ ایامی مردم نبود زین سان
این مادر دهر الحق شیرین پسری دارد

از تو به نظر زین پس قانع نشوم می دان
زیرا که چو من هر کس با تو نظری دارد

تلخی غمت خوردم باشد سخنم شیرین
ای دوست ندانستم کاین نی شکری دارد

جایی که غمت نبود شادی نبود آنجا
انصاف غم عشقت نیکو هنری دارد

در مذهب درویشان کذب است حدیث آن
کز عشق سخن گوید وز خود خبری دارد

کردم به سخن خود را مانند به عشاقت
چون مرغ کجا باشد مور ارچه پری دارد

من بنده بسی بودم در صحبت آن مردان
عیبم نتوان کردن صحبت اثری دارد

نومید مباش ای سیف از بوی گل وصلش
در باغ امید آخر هر شاخ بری دارد

غزل شمارهٔ ۳۵

نگار من چو اندر من نظر کرد
همه احوال من بر من دگر کرد

به پرسش درد جانم را دوا داد
به خنده زهر عیشم را شکر کرد

ز راه دیده ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را به در کرد

به شب چون خانه گشتم روشن از شمع
که چون خورشیدم از روزن نظر کرد

زهر وصفی که بود او را و اسمی
به قدر حال من در من اثر کرد

به گوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هر جایی به نسبت سر به در کرد

به غمزه کشت و آنگاهم دگر بار
به لب چون مرغ عیسی جانور کرد

چو سایه هستیم را نور خود داد
چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد

دلم روشن نگردد بی رخ او
که بی آتش نشاید شمع برکرد

برین سر راست ناید تاج وصلش
ز بهر تاج باید ترک سر کرد

بجان در زلفش آویزم چه باشد
رسن بازی تواند این قدر کرد

مرا از حال عشق و صبر پرسید
چه گویم این مقیم است آن سفر کرد

خمش کن سیف فرغانی کزین حال
نمی شاید همه کس را خبر کرد

غزل شمارهٔ ۳۶

هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسد
مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد

تو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسید
هر که از خود نرود هیچ به جایی نرسد

در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز
جز گهر از سر هر سنگ به پایی نرسد

عاشق از دلبر بی لطف نیابد کامی
بلبل از گلشن بی گل به نوایی نرسد

سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز
بی عمل مرد به مزدی و جزایی نرسد

سعی بی عشق تو را فایده ندهد که کسی
به مقامات عنایت به عنایی نرسد

هر که را هست مقام از حرم عشق برون
گر چه در کعبه نشیند به صفایی نرسد

تندرستی که ندانست نجات اندر عشق
اینت بیمار که هرگز به شفایی نرسد

دلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعا
خود مرا دست طلب جز به دعایی نرسد

خوان نهاده ست و گشاده در و بی خون جگر
لقمه ای از تو توانگر به گدایی نرسد

ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب
شاه بخشنده و مسکین به عطایی نرسد

سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل
می پسندی که بمیرد به دوایی نرسد؟!

غزل شمارهٔ ۴۰

ای که در باغ نکویی به تو نبود مانند
گل به رخسار نکو سرو به بالای بلند

هیچ کس نیست ز خوبان جهان همچون تو
هرگز استاره به خورشید نباشد مانند

با وجود تو که هستی ز شکر شیرین تر
نیست حاجت که کس از مصر به روم آرد قند

کبر شاهانهٔ تو شاخ امیدم بشکست
ناز مستانهٔ تو بیخ قرارم برکند

ساقی عشق تو ما را به زبان شیرین
شربتی داد خوش و شور تو درما افگند

عاشق روی تو از خلق بود بیگانه
مرد را عشق تو از خویش ببرد پیوند

در جهان گر نبود هیچ کسی غم نخورد
ز آنکه درویش تو نبود به کسی حاجتمند

گر برو عرضه کنی هشت بهشت اندر وی
نکند بی تو قرار و نکند جز تو پسند

هر که را عشق تو بیمار کند جانش را
ندهد شهد شفا و نکند زهر گزند

دل او از غم تو تنگ نگردد زیرا
نیست ممکن که از آتش کند اندیشه سپند

دست تدبیر کسی پای گشاده نکند
چون دلی را سر گیسوی تو آرد در بند

هر چه غیر تو همه دشمن جانند مرا
چون منی چون شود از دوست به دشمن خرسند

سیف فرغانی بی روی تو در فصل بهار
خوش همی گرید چون ابر، تو چون گل می خند

غزل شمارهٔ ۴۱

دردمندان غم عشق دوا می خواهند
به امید آمده اند از تو تو را می خواهند

روز وصل تو که عید است و منش قربانم
هر سحر چون شب قدرش به دعا می خواهند

اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانی
که ملوک از در تو نان چو گدا می خواهند

بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم
پادشاهان همه نان از در ما می خواهند

ز آن جماعت که ز تو طالب حورند و قصور
در شگفتم که ز تو جز تو چرا می خواهند

زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفس
طاعتی کرده و فردوس جزا می خواهند

عمل صالح خود را شب و روز از حضرت
چون متاعی که فروشند بها می خواهند

عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین
که ولایت ز کجا تا به کجا می خواهند

عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا می خواهند

تو به دست کرم خویش جدا کن از من
طبع و نفسی که مرا از تو جدا می خواهند

عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشق
عاقلان نعمت و عشاق بلا می خواهند

سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی
از خدا خواهد و این قوم خدا می خواهند

در عزیزان ره عشق به خواری منگر
بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند

غزل شمارهٔ ۴۲

دوشم اسباب عیش نیکو بود
خلوتم با نگار دلجو بود

اندر آن خلوت بهشت آیین
غیر من هر چه بود نیکو بود

با دلارام من مرا تا روز
سینه بر سینه روی بر رو بود

سخنش چاشنی شکر داشت
دهنش پستهٔ سخن گو بود

نکنی باور ار تو را گویم
که چه سیمین بر و سمن بو بود

بود در دست شاه چون چوگان
آن که در پای اسب چون گو بود

آسیای مراد را همه شب
سنگ بر چرخ و آب در جو بود

من به نور جمال او خود را
چون نکو بنگریستم او بود

زنگی شب چراغ ماه به دست
پاسبان وار بر سر کو بود

دوری از دوست، سیف فرغانی!
گر ز تو تا تو یک سر مو بود

غزل شمارهٔ ۴۳

مشکل است این که کسی را به کسی دل برود
مهرش آسان به درون آید و مشکل برود

دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت
دیر باید که مرا نقش تو از دل برود

بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق
کشتی من نه همانا که به ساحل برود

بی وصال تو من مرده چراغم مانده
همچو پروانه که شمعش ز مقابل برود

در عروسی جمال تو نمی دانم کس
که ز پیرایهٔ سودای تو عاطل برود

با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور
که به تبریز کسی آید و عاقل برود

آمن از فتنهٔ حسن تو درین دوران نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

لایق بدرقهٔ راه تو از هر چه مراست
آب چشمی است که آن با تو به منزل برود

خاک کویت همه، گل گشت ز آب چشمم
چون گران بار جفاهای تو در گل برود؟!

عهد کرده است که در محمل تن ننشیند
جانم، آن روز که از کوی تو محمل برود

سیف فرغانی یار است تو را حاصل عمر
چه بود فایده از عمر چو حاصل برود؟

غزل شمارهٔ ۴۴

رفتی و نام تو ز زبانم نمی رود
و اندیشهٔ تو از دل و جانم نمی رود

گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست
الا بدین حدیث زبانم نمی رود

تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو
از پیش خاطر نگرانم نمی رود

گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست
کاین عذر بیش با همگانم نمی رود

خونی روانه کرده ام از دیده وین عجب
کز حوض قالب آب روانم نمی رود

چندان چو سگ به کوی تو در خفته ام که هیچ
از خاک درگه تو نشانم نمی رود

ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالها
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود

از مشرب وصال خود این جان تشنه را
آبی بده که دست به نانم نمی رود

دانم یقین که ماه رخی قاتل من است
جز بر تو ای نگار گمانم نمی رود

آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم
اینم همی نیاید و آنم نمی رود

از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی
ناخوانده آید و چو برانم نمی رود

غزل شمارهٔ ۴۵

دلم بوسه ز آن لعل نوشین خوهد
و گر در بها دنیی و دین خوهد

لب تست شیرین، زبان تو چرب
چو صوفی دلم چرب و شیرین خوهد

جهان گر سراسر همه عنبر است
دلم بوی آن زلف مشکین خوهد

نگارا غم عشقت از عاشقان
چو کودک گهی آن و گه این خوهد

مرا گفت جانان خوهی جان بده
درین کار او مزد پیشین خوهد

چو خسرو اگر می خوهی ملک وصل
چو فرهاد آن کن که شیرین خوهد

چو خندم ز من گریه خواهد ولیک
چو گریم ز من اشک خونین خوهد

نه عاشق کند ملک دنیا طلب
نه بهرام شمشیر چوبین خوهد

کند عاشق اندر دو عالم مقام
اگر در لحد مرده بالین خوهد

به ما کی درآویزد ای دوست عشق
که شاه است و هم خانه فرزین خوهد

چو من بوم را کی کند عشق صید
که شهباز کبک نگارین خوهد

درین دامگه ما چو پر کلاغ
سیاهیم و او بال رنگین خوهد

بر آریم گرد از بساط زمین
اگر اسب شطرنج شه زین خوهد

به دست آورم گر، ز چون من گدا
سگ کوی او نان زرین خوهد

تو از سیف فرغانیی بی نیاز
توانگر کجا یار مسکین خوهد

غزل شمارهٔ ۴۶

در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید
از هر دلی و جانی سوزی دگر برآید

در آرزوی رویش چندین عجب نباشد
گر آفتاب ازین پس پیش از سحر برآید

چون سایه نور ندهد بر اوج بام گردون
بی نردبان مهرش خورشید اگر برآید

گر بر زمین بیفتد آب دهان یارم
از بیخ هر نباتی شاخ شکر برآید

از بهر چون تو دلبر در پای چون تو گوهر
از ابر در ببارد وز خاک زر برآید

گفتم که آب چشمم بر روی خشک گردد
چون بر گل عذارش ریحان تر برآید

من آن گمان نبردم کز خط دود رنگش
چون شمع هر زمانم آتش به سر برآید

جسم برهنه رو را شرط است اگر نپوشد
آنرا که دوست چون گل بی جامه در برآید

دامن به دست چون من بی طالعی کی افتد
آنرا که از گریبان شمس و قمر برآید

باری به چشم احسان در سیف بنگر ای جان
تا کار هر دو کونش ز آن یک نظر برآید

غزل شمارهٔ ۴۷

بیا که بی تو مرا کار بر نمی آید
مهم عشق تو بی یار بر نمی آید

مرا به کوی تو کاری فتاد، یاری ده
که جز به یاری تو کار بر نمی آید

مقام وصل بلند است و من برو نرسم
سگش چو گربه به دیوار بر نمی آید

از آن درخت که در نوبهار گل رستی
به بخت بنده به جز خار بر نمی آید

چو شغل عشق تو کاری چو موی باریک است
از آن چو موی به یکبار بر نمی آید

به آب چشم برین خاک در نهال امید
بسی نشاندم و بسیار برنمی آید

سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسال
که آنچه کاشته ام پار، بر نمی آید

ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانی
که آن حدیث به گفتار بر نمی آید

میان عاشق و معشوق بعد ازین کاری ست
که آن به گفتن اشعار بر نمی آید

غزل شمارهٔ ۴۸

حدیث عشق در گفتن نیاید
چنین در هیچ در سفتن نیاید

ز زید و عمرو مشنو کاین حکایت
چو واو عمرو در گفتن نیاید

جمال عشق خواهی جان فدا کن
که هرگز کار جان از تن نیاید

شعاع روی او را پرده برگیر
که آن خورشید در روزن نیاید

از آن مردان شیرافگن طلب عشق
کزین مردان همچون زن نیاید

ز زر انگشتری سازند و خلخال
ولی آیینه جز ز آهن نیاید

غم عشق از ازل آرند مردان
وگر چه آن به آوردن نیاید

سری بی دولت است آنرا که با عشق
از آنجا دست در گردن نیاید

غمش با هر دلی پیوند نکند
شتر در چشمهٔ سوزن نیاید

چو زنده سیف فرغانی به عشق است
چراغ جانش را مردن نیاید

بدان خورشید نتوانم رسیدن
اگر چون سایه ای با من نیاید

غزل شمارهٔ ۴۹

ای تو را تعبیه در تنگ شکر مروارید
تا به کی خنده زند لعل تو بر مروارید

چون بگویی بفشانی گهر از حقهٔ لعل
چون بخندی بنمایی ز شکر مروارید

بحر حسنی تو و هرگز صدف لطف نداشت
به ز دندان تو ای کان گهر مروارید

در دندان بنمای از لب همچون آتش
تا ز شرم آب شود بار دگر مروارید

ای بسا شب که من خشک لب از حسرت تو
بر زمین ریختم از دیدهٔ تر مروارید

ریسمان مژه ام را به در اشک ای دوست
چند چون رشته کشد عشق تو در مروارید

گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوی
ز آنکه غواص نجوید ز شمر مروارید

لایق عشق دلی پاک بود همچو صدف
کفو زر نیست درین عقد مگر مروارید

در سخن جمع کنم در معانی پس ازین
درکشم از پی گوش تو به زر مروارید

سخن بنده چو آبی ست که کرده است آن را
دل صدف وار به صد خون جگر مروارید

شعر خود نزد تو آوردم و عقلم می گفت
کز پی سود به بحرین مبر مروارید

سیف فرغانی گرچه همه عیب است بگوی
کز تو نبود عجب ای کان هنر مروارید

غزل شمارهٔ ۵۰

ای نامهٔ نو رسیده از یار
بی گوش سخن شنیده از یار

در طی تو گر هزار قهر است
لطفی ست به من رسیده از یار

ای بوی وفا شنیده از تو
این جان جفا کشیده از یار

وی دیده هر آنچه گفته از دوست
وی گفته هر آنچه دیده از یار

هرگز باشد که چون سوادت
پر نور کنیم دیده از یار

اندر شب هجر مطلع تو
صبحی ست ولی دمیده از یار

ای حظ نظر گرفته از دوست
وی ذوق سخن چشیده از یار

گر باز روی ز من بگویش
کای بی سببی رمیده از یار،

انصاف بده که چون بود سیف
پیوسته چنین بریده از یار

غزل شمارهٔ ۵۱

ایا نموده دهانت ز لعل خندان در
سخن بگو و از آن لعل بر من افشان در

غلام خنده شدم کو روان و پیدا کرد
تو را ز پسته شکر وز عقیق خندان در

به خنده از لب خود پر شکر کنی دامن
مرا چو چشم در اندازد از گریبان در

دهانت گاه سخن تا نبیند آن کو گفت
که کس به شهد نپرورد در نمکدان در

چو چشمهٔ خضر اندر میان تاریکی
لب تو کرده نهان اندر آب حیوان در

سال بوسهٔ ما را ز لب جوابی ده
به زیر لعل چو شکر مدار پنهان در

دلم مفرح یاقوت یابد آن ساعت
که از دهان تو آید مرا به دندان در

به چون تو محتشمی بی بها سخن ندهم
بده ز لعل شکر بار قند و بستان در

دهانت معدن لولوست با همه تنگی
بده زکات که مستظهری به چندان در

به دست من گهر وصل خویش اکنون ده
که هست در صدف قالب من از جان در

حصول گوهر وصل تو سخت دشوار است
به دست همچو منی خود نیاید آسان در

گر از لبت به سخن بوسه ای خوهم ندهی
شکرگران چه فروشی چو کردم ارزان در

غم تو در دلم آمد حدیث من شد نظم
چو در دهان صدف رفت گشت باران در

مرا چه قدر فزاید ازین سخن بر تو
که در طویلهٔ تو با شبه ست یکسان در

سخن درشت چو کردم خرد به نرمی گفت
غلط مکن که نساید کسی به سوهان در

به نزد تو سخن آورد سیف فرغانی
کسی به مصر شکر چون برد به عمان در

ز شاعران سخن عاشقان جان پرور
طلب مکن که ز هر بحر یافت نتوان در

غزل شمارهٔ ۵۲

دوش در مجلس ما بود ز روی دلبر
طبقی پر ز گل و پسته و بادام و شکر

ذکر آن پسته و بادام مکرر نکنم
شکرش قوت روان بود و گلش حظ نظر

عقل در سایهٔ حیرت شده زآن رو و دهان
که ز خورشید فزون است وز ذره کمتر

خط ریحانی بر چهرهٔ مشکین خالش
همچو بر برگ سمن بود غبار عنبر

وصف آن حسن درازست و من کوته بین
به معانی نرسیدم ز تماشای صور

پیش رخسار چو خورشید وی آن مرکز نور
کمتر از نقطه بود دایرهٔ روی قمر

هست آن میوهٔ دل نوبر بستان جمال
وندرو جمع شده حسن گل و لطف زهر

خوبی از صورت او بود چو پر از طاوس
حسن از صورت او خوب چو طاوس از پر

از پی حسن بهین همه اجزا شد روی
وز پی روی رئیس همه اعضا شد سر

هر دم از آتش حسرت لب عشاقش خشک
دایم از آب لطافت گل رخسارش تر

او توانگر به جمال است و شده خوار و عزیز
ما بر او چو گدا او بر ما همچون زر

اوست پیدا و سرافراز میان خوبان
همچو در قلب سپهدار و علم در لشکر

سر انصاف به زیر قدم او آورد
سرو اگر داشت قد از قامت او بالاتر

بر جگر تیغ زند غمزهٔ تیر اندازش
دل چون آهنش از رحم ندارد جوهر

سیف فرغانی دلبر به لطافت آب است
نه چنان آب که از وی بتوان کرد گذر

غزل شمارهٔ ۵۳

مست عشقت به خود نیاید باز
ور ببری سرش چو شمع به گاز

ای به نیکی ز خوب رویان فرد
وی به خوبی ز نیکوان ممتاز

هر که در سایهٔ تو باشد نیست
روز او را به آفتاب نیاز

هر که را عشق تو طهارت داد
در دو عالم نیافت جای نماز

قبله چون روی تست عاشق را
دل به سوی تو به که رو به حجاز

عشق تو در درون ما ازلی ست
ما نه اکنون همی کنیم آغاز

هیچ بی درد را نخواهد عشق
هیچ گنجشک را نگیرد باز

عشق بر من ببست راه وصال
شیر بر سگ نمی کند در باز

تا سخن از پی تو می گویم
بلبل از بهر گل کند آواز

عشق سلطان قاهر است و کند
صد چو محمود را غلام ایاز

همچو فرهاد بی نوایی را
عشق با خسروان کند انباز

هر که از بهر تو نگفت سخن
سخنش در حقیقت است مجاز

دلم از قوس ابروت آن دید
که هدف از کمان تیرانداز

به تو حسن تو ره نمود مرا
بوی مشک است مشک را غماز

نوبت تست سیف فرغانی
به سخن شور در جهان انداز

کآفرین می کنند بر سخنت
شکر از مصر و سعدی از شیراز

سوز اهل نیاز نشناسد
متنعم درون پردهٔ ناز

غزل شمارهٔ ۵۴

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز

شوق لقاء تو بادهٔ طرب انگیز
عشق جمال تو آتشی است جهان سوز

در دل مجنون چه سوز بود زلیلی
هست مرا از تو ای نگار همان سوز

خلق جهان مختلف شدند نگارا
پرده برانداز از آن یقین گمان سوز

کرد سیه دل مرا به دود ملامت
عقل که چون هیزم تر است گران سوز

رو غم آن ماه رو مخور که ندارد
هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز

در ره سودای او مباش کم از شمع
گر نکشندت برو بمیر در آن سوز

با که توان گفت سر عشق چو با خود
دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز

در سخن ار گرم گشت سیف از آن گشت
تا به دلی در فتد ازین سخنان سوز

غزل شمارهٔ ۵۵

ایا به حسن چو شیرین به ملک چون پرویز
قد تو سرو روان است و سرو تو گل ریز

به روزگار تو جز عاشقی کنم نسزد
به عهد خسرو چون کار خر کند شبدیز؟

اگر زلعل تو مستان عشق نقل خوهند
بخنده لب بگشا و شکر ز پسته بریز

بریز پای میاور چو خاک و برمگذر
مرا که نیست به جز دامن تو دست آویز

گرم به تیغ برانی ز پیش تو نروم
نه من ز تو نه ز حلوا کند مگس پرهیز

من شکسته گر از تو جفا کشم چه عجب
نه دست دفع بلا دارم و نه پای گریز

کسی کز آتش عشق تو گرم گشت دلش
از آب گرد برآرد به آه دردآمیز

به عهد حسن تو شد زنده سیف فرغانی
که مرده خفته نماند به روز رستاخیز

از آن زمان که چو فرهاد بر تو عاشق شد
چو وجد گفتهٔ شیرین اوست شورانگیز

غزل شمارهٔ ۵۶

جرعه ای می نخورده از دستش
بیخودم کرد نرگس مستش

هر که از جام عشق او می خورد
توبه گر سنگ بود بشکستش

به کسی مبتلا شدم که نرست
مرغ از دام و ماهی از شستش

به همه جای می رود حکمش
به همه کس همی رسد دستش

از عنایت مپرس کن معنی
نیست در حق بنده گر هستش

هر که عاشق نشد، به دامن دوست
نرسد دست همت پستش

سیف از مشک بوی دوست شنید
بر گریبان خویشتن بستش

غزل شمارهٔ ۵۷

گر چه جان می دهم از آرزوی دیدارش
جان نو داد به من صورت معنی دارش

بنگر آن دایرهٔ روی و برو نقطهٔ خال
دست تقدیر به صد لطف زده پرگارش

بوستانی ست که قدر شکر و گل بشکست
ناردان لب و رخسارهٔ چون گلنارش

ملک خسرو برود در هوس بندگیش
آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش

نقد جان رفت درین کار خریدارش را
برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش

از پی نصرت سلطان جمالش جمع است
لشکر حسن به زیر علم دستارش

تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی
کام شیرین نکنی از لب شکربارش

عشق دردی ست که چون کرد کسی را بیمار
گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش

لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت
کآب بر وی گذرد محو کند آثارش

آنچه داری به کف و آنچه نداری جز دوست
گر نیاید، مطلب ور برود، بگذارش

سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلان
مرده ای باش اگر جان ندهی در کارش

غزل شمارهٔ ۵۸

قند خجل می شود از لب چون شکرش
قوت دل می دهد بوسهٔ جان پرورش

زهر غمش می خورم بوک به شیرین لبان
کام دلم خوش کند پستهٔ پر شکرش

لذت قند و نبات چاشنیی از لبش
چشمهٔ آب حیوه رشحهٔ لعل ترش

از دهنش قند ریخت لعل شکربار او
در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش

دل شده را قوت جان از لب لعل وی است
هر که بهشتی بود آب دهد کوثرش

پرده ز رخ بر گرفت دوش شبم روز کرد
معنی خورشید داشت صورت مه پیکرش

از کله و از قبا هست برون یار ما
یار شما خرگهی ست خیمه بود چادرش

در بر او دیگری می خورد آب حیوه
ما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش

دعوی عشق تو کرد سیف و به تو جان بداد
گر چه نگوید دروغ هیچ مکن باورش

غزل شمارهٔ ۵۹

شبی از مجلس مستان برآمد نالهٔ چنگش
رسید از غایت تیزی به گوش زهره آهنگش

چو بشنودم سماع او، نگردد کم، نخواهد شد
ز چشم ژالهٔ اشک وز گوشم نالهٔ چنگش

چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را
که گل با رنگ و بوی خود نموداری است از رنگش

لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری
به آب چشمهٔ حیوان شکر در پستهٔ تنگش

کفی از خاک پای او به دست پادشا ندهم
وگر چون من گدایی را دهد گوهر به همسنگش

مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم
بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش

فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی
به گوش عاشقان آمد سحرگه نالهٔ چنگش

غزل شمارهٔ ۶۰

ترکی است یار من که نداند کس از گلش
او تندخو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می شود
ز آن پسته پر شکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام
ز آن جان خطاب می کنم اندر ترسلش

چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی از آشوب کاکلش

آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش

دیوانه ای شود که نیاید به هوش باز
هر عاقلی که دید به مستی شمایلش

هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش

او زیور عروس جمال خود است و نیست
بهر مزید حسن به زیور تجملش

او شاه بیت نظم جهان است زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش

آن کس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش به آب رفت و خر افتاد بر پلش

جان برد و عشوه داد و همه ساله آن بود
با او تقرب من و با من تفضلش

با گلستان چهرهٔ او فارغ است سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش

غزل شمارهٔ ۶۱

آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش
چون تو بمن نمی رسی من به تو چون رسانمش

هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند
هر چه به من رسد ز تو دولت خویشن دانمش

زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو
گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش

زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش
رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش

ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو
اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش

تیر که از کمان تو در طرفی روان شود
برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش

مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد
خون دلی که همچو اشک از مژه می چکانمش

دل به تو داده ام ولی باز درین ترددم
تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش

سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند، مرا
«دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش»

غزل شمارهٔ ۶۲

چو شد به خنده شکر بار پستهٔ دهنش
شد آب لطف روان از لب چه ذقنش

از آنش آب دهن چون جلاب شیرین است
که هست همچو شکر مغز پستهٔ دهنش

گشاده شست جفا ابروی کمان شکلش
کشیده تیر مژه نرگس سپه شکنش

کمان ابروی او تیر غمزه ای نزند
که دل نگیرد همچون هدف به خویشتنش

بر آفتاب کجا سایه افگند هرگز
مهی که مطلع حسن است جیب پیرهنش

برهنه گر شود آب روان جان بینی
چو در پیاله شراب از قرابهٔ بدنش

چو زیر برگ بنفشه گل سپید بود
به زیر موی چو شعر سیه، حریر تنش

به زیر هر شکنش عنبر است خرواری
که باربند عبیر است زلف چون رسنش

میان آتش شوقند و آب دیده هنوز
به زیر خاک شهیدان سوخته کفنش

مرا که در طلبش خضروار می گشتم
چو آب حیوان ناگاه بود یافتنش

کجا رسم ز لب او به بوسه ای چو دمی
«رها نمی کند ایام در کنار منش»

غزل شمارهٔ ۶۳

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش

از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش

دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
گر بگیرد پای او گردم به سر چون دامنش

نرگس اندر بوستان رخسارهٔ او دید و گفت
حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش

راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان
گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش

ز آرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب
افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش

وصل و هجر دوست می کوشند هر یک تا کنند
دست او در گردنم یا خون من در گردنش

با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان
یا به جای خویش بنشان یا ز بستان برکنش

دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز
آن که هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش

گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا
ز آفتاب روی او چون روز گردد روشنش

سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت
ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش

غزل شمارهٔ ۶۴

من ز عشق تو رستم از غم خویش
ور بمیرم گرفته ام کم خویش

در درون خراب من بنگر
لمن الملک بشنو از غم خویش

زیر ابروت ماه رخسارت
بدر دارد هلال در خم خویش

کای تو در کار دیگران همه چشم
نیک بنگر به کار درهم خویش

بی من ار زنده ای به جان و به طبع
تا نمیری بدار ماتم خویش

ور سلیمان دیو خود باشی،
ای تو سلطان ملک عالم خویش

همچو انگشت خود یدالله را
یابی اندر میان خاتم خویش

شمع ارواح مرده را چو مسیح
زنده می کن چو آتش از دم خویش

همت اندر طلب مقدم دار
می رو اندر پی مقدم خویش

هر دم اندر سفر همی کن شاد
عالمی را به فر مقدم خویش

گر دلی خسته یابی از غم عشق
رو از آن خسته جوی مرهم خویش

دوست را گرنه ای تو نامحرم
سر عشقش مگو به محرم خویش

سیف فرغانی اندرین پرده
هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش

غزل شمارهٔ ۶۵

دل سقیم شفا یابد از اشارت عشق
اگر نجات خوهی گوش کن عبارت عشق

چو غافلان منشین، راه رو که برخیزد
دو کون از سر راهت به یک اشارت عشق

خبر دهد که تو مردی و شد دلت زنده
ز مرگ رستی اگر بشنوی بشارت عشق

چو هیزم ار چه بسی سوختی ولی خامی
که همچو دیگ نجوشیدی از حرارت عشق

تو بر وضوی قدم باش و دل مده به کسی
که دوستی حدث بشکند طهارت عشق

گرت دل است که سرمایه دار وصل شوی
ز سوز بگذر و درساز با خسارت عشق

چو آسمان اگرش صدهزار باشد چشم
همیشه کور بود مرد بی بصارت عشق

ورای عشق خرابی است تا سرت نرود
برون منه قدمی هرگز از عمارت عشق

غلام وار همی کن ایاز را خدمت
که خواجه چاکر بنده است در امارت عشق

شبی ز شربت وصلش دهان کنی شیرین
چو تلخ کام شوی روزی از مرارت عشق

دگر ز حادثه غم نیست سیف فرغانی
تو را که خانه به تاراج شد ز غارت عشق

غزل شمارهٔ ۶۶

مرا که در تن بی قوت است جانی خشک
ز عشق دیدهٔ تر دارم و دهانی خشک

تو را به مثل من ای دوست میل چون باشد
که حاصلم همه چشمی تر است و جانی خشک

ز چشم بر رخم از عشق آن دو لالهٔ تر
مدام آب بقم خورده زعفرانی خشک

درو ز سیل بلایی بترس اگر یابی
ز آب دیدهٔ من بر زمین مکانی خشک

اگر لب و دهن من به بوسه تر نکنی
بپرسش من مسکین کم از زبانی خشک؟

بر توانگر و درویش شکر کم گوید
گدا چو از در حاتم رود به نانی خشک

به آب لطف تو نانم چو تر نشد کردم
همای وار قناعت به استخوانی خشک

ز خون دیده و سوز جگر چو مرغابی
منم به دام زمانی تر و زمانی خشک

ز سوز عشق رخ زرد و اشک رنگینم
بسان آبی تر دان و ناردانی خشک

سحاب وار به اشکی کنم جهانی تر
چو آفتاب به تابی کنم جهانی خشک

ز آه گرمم در چشمهٔ دهان آبی
نماند تا به زبان تر کنم لبانی خشک

مرا به وصل خود ای میوهٔ دل آبی ده
از آنکه بر ندهد هیچ بوستانی خشک

میان زمرهٔ عشاق سیف فرغانی
چو بر کنارهٔ بام است ناودانی خشک

غزل شمارهٔ ۶۷

هلال حسن به عهد رخ تو یافت کمال
که هم جمال جهانی و هم جهان جمال

ز روی پرده برافگن که خلق را عید است
هلال ابروی تو همچو غرهٔ شوال

محیط لطف چو دریا مدام در موج است
میان دایرهٔ روی تو ز نقطهٔ خال

رخ تو بر طبق روی تو بدان ماند
که بر رخ گل سرخ است روی لالهٔ آل

ز نور چهرهٔ تو پرتوی مه و خورشید
ز قوس ابروی تو گوشه ای کمان هلال

به پیش تست مکدر چو سیل و تیره چو زنگ
به روشنی اگر آیینه باشد آب زلال

ز خرقه ها بدر آیند چون کند تاثیر
شراب عشق تو در صوفیان صاحب حال

به وصف آن دهن و لب کجا بود قدرت
مرا که لکنت عجز است در زبان مقال

گدای کوی توام کی بود چو من درویش
به نزد چون تو توانگر عزیز همچون مال

ز شاخ بید کجا بادزن کند سلطان
وگرچه مروحه گردان ترک اوست شمال

چو کوزه ز آب وصالت دهان من پر کن
به قطره ای دو که لب خشک مانده ام چو سفال

رخ تو دید و بنالید سیف فرغانی
چو گل شکفت مگو عندلیب را که منال

بیا که در شب هجران تو بسی دیدیم
«جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال»

غزل شمارهٔ ۶۸

دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دل
نام تو آرام جان درد تو درمان دل

من به تو اولی که تو آن منی آن من
دل به تو لایق که تو آن دلی آن دل

عشق ستمکار تو رفته به پیکار جان
شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل

تر کنم از آب چشم روی چونان خشک را
چون جگری بیش نیست سوخته بر خوان دل

بنده ز پیوند جان حبل تعلق برید
تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل

انده دنیا نداد دامن جانم ز دست
تا غم تو برنکرد سر ز گریبان دل

عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد
سر به فلک برکشید سنجق سلطان دل

روی ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
کفر سر زلف تو رخنه در ایمان دل

تا برهاند مرا ز انده من سالهاست
تا غم تو می کشد تنگی زندان دل

از صدف لفظ خویش معنی چون در دهد
گوهر شعرم که یافت پرورش از کان دل

غزل شمارهٔ ۶۹

ای ز زلفت حلقه ای بر پای دل
گر درین حلقه نباشد وای دل

هر که را سودای تو در سر بود
در دوکونش می نگنجد پای دل

غرقهٔ گرداب حیرت از تو شد
کشتی اندیشه در دریای دل

آن سعادت کو که بتوانیم گفت
با تو ای شادی جان غمهای دل

نه دلم را در غمت پروای من
نه مرا در عشق تو پروای دل

رفته همچون آب در اجزای خاک
آتش عشق تو در اجزای دل

چون غمت را غیر دل جایی نبود
هست دل جای غم و غم جای دل

هر دو عالم چیست نزد عارفان
ذره ای گم گشته در صحرای دل

سیف فرغانی چو حلقه بسته دار
جان خود پیوسته بر درهای دل

غزل شمارهٔ ۷۰

تنی داری بسان خرمن گل
عرق از وی روان چون روغن گل

صبا از رشک اندام چو آبت
فگنده آتش اندر خرمن گل

چمن از خجلت روی چو ماهت
شکسته چون بنفشه گردن گل

گر از رویت بهار آگاه باشد
پشیمان گردد از آوردن گل

به سیل تیره ابر نوبهاری
بریزد آب روی روشن گل

غم تو در گریبان دل من
چو خار آویخته در دامن گل

منم از خوردن غمهای تو شاد
چو زنبور عسل از خوردن گل

اگر از خاک کویت بو بگیرد
قبای غنچه و پیراهن گل

چو در برگ از خزان زردی فزاید
ز روح نامیه اندر تن گل

مها از سیف فرغانی میازار
نخواهد عندلیب آزردن گل

گلت را همچو بلبل دوست دارست
جعل باشد نه بلبل دشمن گل

غزل شمارهٔ ۷۱

چو بیند روی تو ای نازنین گل
کند بر تو هزاران آفرین گل

تو با این حسن اگر در گلشن آیی
نهد پیش رخت رو بر زمین گل

اگر بلبل کند ذکر تو در باغ
ز نامت نقش گیرد چون نگین گل

چو از ذکر لبت شیرین کند کام
شود در حلق زنبور انگبین گل

گلی تو از گریبان تا به دامن
بهر جانب بریز از آستین گل

اگر در خانه گل خواهی به هر وقت
برو آیینه برگیر و ببین گل

ندارد باغ جنت همچو تو سرو
نباشد شاخ طوبی را چنین گل

به رنگ و بو چو تو نبود که چون تو
خط و خالی ندارد عنبرین گل

اگر با من نشینی عیب نبود
که دایم خار دارد همنشین گل

غزل شمارهٔ ۷۲

چو روی تو گل رنگین ندیدم
تو را چون گل وفا آیین ندیدم

من اندر مرکز رخسار خوبان
چو خالت نقطهٔ مشکین ندیدم

ندیدم چون تو کس یا کس چو تو نیست
ز مشغولی به مه پروین ندیدم

چو تو ای بت رخت را سجده کرده
بت سنگین دل سیمین ندیدم

برآرم نعرهٔ عشقت چو فرهاد
که چون تو خسرو شیرین ندیدم

چو تو در روم نبود دلستانی
نه اندر چین ولی من چین ندیدم

به سوی سیف فرغانی نظر کن
که چون او عاشق مسکین ندیدم

غزل شمارهٔ ۷۳

گر کسی را حسد آید که تو را می نگرم
من نه در روی تو، در صنع خدا می نگرم

من از آن توام و هر چه مرا هست توراست
روشن است این که به چشم تو، تو را می نگرم

خصم گوید که روا نیست نظر در رویش
من اگر هست و اگر نیست روا، می نگرم

تشنه ام، نیست شگفت ار طلبم آب حیوه
دردمندم، نه عجب گر به دوا می نگرم

نور حسنی ست در آن روی، بدان ملتفتم
من در آن آینه از بهر صفا می نگرم

روی زیبای تو آرام و قرار از من برد
من دگر باره در آن روی چرا می نگرم

هر طرف می نگرم تا که ببینم رویت
چون تو در جان منی من به کجا می نگرم

به حیات خودم امید نمی ماند هیچ
چون به حال خود و انصاف شما می نگرم

مدتی شد که به من روی همی ننمایی
عیب بخت است نه آن تو چو وامی نگرم

سیف فرغانی در غیر نظر چند کنی
گل چو دستم ندهد ز آن به گیا می نگرم

ور میسر نشود دیدن رویت چه کنم
«می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم»

غزل شمارهٔ ۷۴

تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم

آن هندوی چشم را غلامم
و آن کافر زلف را اسیرم

چشم تو به غمزهٔ دلاویز
مستی است که می زند به تیرم

ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم

صدسال اگر بسوزم از عشق
،و این خود صفتی است ناگزیرم

باشد چو چراغ حاصلم آن
کاخر چو بسوختم بمیرم

گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز و من حریرم

شمعم که به عاقبت درین سوز
هم کشته شوم اگر نمیرم

در گوش نکردم از جوانی
پندی که بداد عقل پیرم

برخاسته ام بدان کزین پس
«بنشینم و صبر پیش گیرم»

دل زنده به عشق تست غم نیست
گر من ز محبتت بمیرم

غزل شمارهٔ ۷۵

ای غم تو روغن چراغ ضمیرم
کم مکن ای دوست روغنم که بمیرم

کز مدد روغن تو نور فرستد
سوی فتیل زبان چراغ ضمیرم

چون به هوای تو عشق زنده دلم کرد
شمع مثال ار سرم برند نمیرم

یوسف عهدی به حسن و گرچه چو یعقوب
حزن فراق تو کرده بود ضریرم

چون ز پی مژدهٔ وصال روان شد
از در مصر عنایت تو بشیرم

از اثر بوی وصل چون دم عیسی
نفحهٔ پیراهن تو کرد بصیرم

سوی تو رفتم چو مه دقیقه دقیقه
کرد شعاع رخ تو بدر منیرم

سلسله در من فگند حلقهٔ زلفت
همچو نگین کرد پای بسته به قیرم

مست بدم گر سپاه حسن حشر کرد
تاختن آورد و عشق برد اسیرم

بر در شهر دلم نقاره زد و گفت
کز پی سلطان حسن ملک بگیرم

جان بدر دل برم چو اسب به نوبت
چون ز رخ دوست شاه یافت سریرم

خاتم دولت چو کرد عشق در انگشت
من ز نگینش چو موم نقش پذیرم

کس به جز از من نیافت عمر دوباره
ز آنکه جوان شد ز عشق دولت پیرم

از پی شاهان اگر چو زر بزنندم
من به جز از سکهٔ تو نام نگیرم

من به سخن بانگ زاغ بودم و اکنون
خوشتر از آواز بلبل است صفیرم

وز اثر قطره ابر عشق، صدف وار
حامل درند ماهیان غدیرم

چون دلم از غش خود چو سیم صفا یافت
با زر خالص برابر است شعیرم

رقص کن اکنون که گرم گشت سماعم
بزم بیا را که خمر گشت عصیرم

غزل شمارهٔ ۷۹

گر عیب کنی که زار می نالم
من زار ز عشق یار می نالم

بلبل چو بدید گل بنالد، من
بی دلبر گل عذار می نالم

از عشق گل رخش به صد دستان
دلسوزتر از هزار می نالم

بی قامت همچو سرو او دایم
چون فاخته بر چنار می نالم

در چنگ فراق آهنین پنجه
باریک شدم چو تار می نالم

گرچه به نصیحتم خردمندان
گویند فغان مدار، می نالم

چون دیگ پرآب بر سر آتش
می جوشم و زار زار می نالم

چون چنگ فغانم اختیاری نیست
از دست تو ای نگار می نالم

تا همچو نیم دهان نهی بر لب
دور از تو رباب وار می نالم

غزل شمارهٔ ۸۰

عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته تر دارد دلم

پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم

لاف عشقت می زند با هر کسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم

دست در زلف تو زد دیوانه وار
من نمی دانم چه سر دارد دلم

عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم

در حصار سینه تنگیها کشید
ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم

تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بردارد دلم

کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم

دور کن از من قضای هجر خود
از تو اومید این قدر دارد دلم

نزد من کز سیم و زر بی بهره ام،
ورچه گنجی پر گهر دارد دلم

ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم

سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستر دارد دلم

غزل شمارهٔ ۸۱

مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم
ز لبهای تو می نوشم، ز رخسار تو گل چینم

شبی در خلوت وصلت چو بخت خود همی خفتم
اگر اقبال بنهادی ز زانوی تو بالینم

مرا گر بی توام غم نیست از هجران و تنهایی
به هر چیزی که روی آرم درو روی تو می بینم

اگر چون گل خس و خاری گزینی بر چو من یاری
من آن بلبل نیم باری که گل را بر تو بگزینم

خراج جان و دل خواهی تو را زیبد که سلطانی
زکات حسن اگر بدهی به من باری که مسکینم

جهانی شاد و غمگین اند از هجر و وصال تو
به وصلم شادمان گردان که از هجر تو غمگینم

دلم ببرید چون فرهاد عمری کوه اندوهت
مکن ای خسرو خوبان طمع در جان شیرینم

زکین و مهر دلداران، سخن رانند با یاران
تو با من کین بی مهری و با تو مهر بی کینم

نظر کردم به تو خوبان بیفتادند از چشمم
چو مه دیدم کجا ماند دگر پروای پروینم

مسلمان آن زمان گردد که گوید سیف فرغانی
که من بی وصل تو بی جان و بی عشق تو بی دینم

چنان افتادهٔ عشقت شدم جانا که چون سعدی
«ز دستم بر نمی آید که یک دم بی تو بنشینم»

غزل شمارهٔ ۸۲

ای گشته نهان از من پیدات همی جویم
جای تو نمی دانم هرجات همی جویم

بر من چو شوی پیدا من در تو شوم پنهان
از من چو شوی پنهان پیدات همی جویم

اندر سر هر مویی از تو طلبم رویی
هر چند نیم زیبا زیبات همی جویم

چون تو به دلی نزدیک از چه ز تو من دورم
هر جا که رود این دل آنجات همی جویم

ز آن پای تو می بوسم کانجاست سر زلفت
یعنی سر زلفت را در پات همی جویم

هر چند تو پیدایی چون روز مرا در دل
من شمع به دست دل شبهات همی جویم

با دنیی و با عقبی وصل تو نیابد سیف
دل از همه برکندم یکتات همی جویم

غزل شمارهٔ ۸۳

از لطف و حسن یارم در جمع گل عذاران
چون بر گل است شبنم چون بر شکوفه باران

در صحبت رقیبان هست آن نگار دایم
شمعی به پیش کوران گنجی به دست ماران

ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گل
من از غم تو شادم چون بلبل از بهاران

در طبع من که هستم قربان روز وصلت
خوشتر ز ماه عیدی در چشم روزه داران

سر بر زمین نهاده پیش رخ تو شاهان
برقع فگنده بر روی از شرم تو نگاران

هنگام باده خوردن از لعل شکرینت
ز آب حیوه پر شد جام شراب خواران

در خدمت تو شیرین همچون شراب وصل است
این بادهٔ به تلخی همچون فراق یاران

در دوستیت خلقی با من شدند دشمن
رستم فرو نماند از حرب خرسواران

چون گل جهان گرفتی ای جان و ناشکفته
در گلشن جمالت یک غنچه از هزاران

ای صد هزار مسکین امیدوار این در
زنهار تا نبندی در بر امیدواران

در روزگار عشقش با غم بساز ای دل
کاین غم جدا نگردد از تو به روزگاران

ای رفته وز فراقت مانند سیف شهری
نالان چو دردمندان، گریان چو سوگواران

ای عقل در غم او یک دم مرا چو سعدی
«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران»

غزل شمارهٔ ۸۴

ای کوی تو ز رویت بازار گل فروشان
ما بلبلان مستیم از بهر گل خروشان

بازار حسن داری دکان درو ملاحت
و آن دو عقیق شیرین دروی شکر فروشان

خون جگر نظر کن سوداپزان خود را
با گوشت پارهٔ دل در دیگ سینه جوشان

خواهی که گرد کویت دیوانه سر نگردم
چون رو بمن نمودی دیگر ز من مپوشان

هر شب ز بار عشقت در گوشه های خلوت
گردون فغان برآرد از نالهٔ خموشان

با محنتی که دارند از آشنایی تو
بیگانگان شنودند آواز گفت و گوشان

از جام وصلت ای جان هرگز بود که ما را
مجلس به هم برآید ز افغان باده نوشان

چون سیف بر در تو بی کار مزد یابد
محروم نبود آن کو در کار بود کوشان

تا کی کند چو گاوان در ما زبان درازی
کوته نظر که دارد طبع درازگوشان

غزل شمارهٔ ۸۵

ای مرغ صبح بشکن ناقوس پاسبانان
تا من دمی برآرم اندر کنار جانان

در خواب کن زمانی آسودگان شب را
کان ماه رو نترسد ز آواز صبح خوانان

ای کاشکی رقیبان دانند قیمت تو
گل را چه قدر باشد در دست باغبانان

کار رقیب مسکین خود بیش ازین چه باشد
کز گله گرگ راند همچو سگ شبانان

در عشق صبر باید تا وصل رو نماید
اینجا به کار ناید تدبیر کاردانان

پیران کار دیده گفتند راست ناید
پیراهن تعشق جز بر تن جوانان

لب بر لب چو شکر آن را شود میسر
کو چون مگس نترسد از آستین فشانان

رفت از جفای خصمان سرگشته گرد عالم
آن کو به گرد کویت می گشت شعر خوانان

ز افغان سیف ای جان شبها میان کویت
«خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان»

غزل شمارهٔ ۸۶

بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
بنمای رخ رنگین ناموس قمر بشکن

چون چشم ترم دیدی لب بر لب خشکم نه
آن شربت هجران را تلخی به شکر بشکن

دنیا ز دهان تو مهر از خمشی دارد
آن طرفه غزل برخوان و آن مهر بزر بشکن

گر کان بدخشان را سنگی است برو رنگی
تو حقهٔ در بگشا سنگش به گهر بشکن

ور نیشکر مصری از قند زند لافی
تو خشک نباتش را ز آن شکر تر بشکن

دل گنج زرست، او را در بسته همی دارم
دست آن تو زربستان، حکم آن تو، در بشکن

در کفهٔ میزانت کعبه چه بود؟ سنگی
ای قبلهٔ جان ز آن دل ناموس حجر بشکن

هان ای دل اشکسته گر دوست خوهد خود را
از بهر رضای او صدبار دگر بشکن

رو بر سر کوی او بنشین و به دست خود
پایی که همی بردت هر سو به سفر بشکن

چون سیف به کوی او باید که درست آیی
خود عشق تو را گوید کز خود چه قدر بشکن

غزل شمارهٔ ۸۷

عشق را حمل بر مجاز مکن
جان ده ار عاشقی و ناز مکن

با خودی گرد کوی عشق مگرد
مومنی بی وضو نماز مکن

دست با خود به کار دوست مبر
به سوی قبله پا دراز مکن

با چنین رو به گرد کعبه مگرد
جامهٔ کعبه بی نماز مکن

چون دلت نیست محرم توحید
سفر کعبه و حجاز مکن

از پی تن قبای ناز مدوز
مرده را جز کفن جهاز مکن

قدمت در مقام محمودی ست
خویشتن بندهٔ ایاز مکن

راز در دل چو دانه در پنبه است
همچو حلاج کشف راز مکن

به نسیمی که بر دهانت وزد
لب خود همچو غنچه باز مکن

باز کن چشم تا ببینی دوست
چون بدیدی دگر فراز مکن

تا توانی چو سیف فرغانی
عشق را حمل بر مجاز مکن

غزل شمارهٔ ۸۸

بپوش آن رخ و دلربایی مکن
دگر با کسی آشنایی مکن

به چشم سیه خون مردم مریز
به روی چو مه دلربایی مکن

ز من پند بنیوش و دیگر چو شمع
به هر مجلسی روشنایی مکن

مرو از بر ما و گر می روی
دگر عزم رفتن چو آیی مکن

به امثال من بعد ازین التفات
به سگ روی نان می نمایی، مکن

سخن آتشی می فروزی، مگوی
نظر فتنه ای می فزایی، مکن

مرا غمزهٔ تو به صد رمز گفت
تو نیز ای فلان، بی وفایی مکن

به چشمی که کردی به ما یک نظر
به دیگر کس ار آن نمایی، مکن

چو شمع فلک نور از آن روی تافت
تو روشن دلی تیره رایی مکن

گر او را خوهی ترک عالم بگوی
تو سلطان وقتی گدایی مکن

محبت وفاق است مر دوست را
خلافی به طبع مرایی مکن

چو معشوق رند است و می می خورد
اگر عاشقی پارسایی مکن

غزل شمارهٔ ۸۹

ای شکر لب نظری سوی من مسکین کن
ترک یک بوسه بگو کام مرا شیرین کن

دهن و قند لبت پستهٔ شکر مغزست
تو از آن پسته مرا طوطی شکرچین کن

نرگس مست بگردان، دل و جان برهم زن
سنبل جعد بیفشان و جهان مشکین کن

ز آن تنی کز سمن و یاسمنش عار آید
دم به دم پیرهنی پر ز گل و نسرین کن

تو ز کار دگران هیچ نمی پردازی
تا بگویم که نگاهی به من غمگین کن

همه ذرات جهان از تو مدد می خواهند
آفتابا نظری سوی من مسکین کن

عالمی بیدق نطع هوس وصل تواند
آخر ای شاه رخ خود سوی این فرزین کن

با تو در هر ندبم دست عمل جان بازی است
ببری یا ببرم؟ عاقبتم تعیین کن

نخوهم دیدن خود آرزویم دیدن تست
روی چون آینه بنما و مرا خودبین کن

آستان در تو خواستم از دولت، گفت
تا برو سر نهم ای بخت مرا تمکین کن

گفت هیهات که آن خوابگه شیران است
آن به تو کی رسد از خاک چو سگ بالین کن

از پی فاتحهٔ وصل دعایی گفتم
تا برین ختم شود فاتحه را آمین کن

سیف فرغانی شوریده شد از دیدن تو
تو به شیرین لب خود شور ورا تسکین کن

غزل شمارهٔ ۹۰

ای چشم من از رخ تو روشن
چشمی به کرشمه بر من افگن

اکنون که به دیدن تو ما را
،شد چشم چو آب دیده روشن

جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم یک تن

ای مردم چشم دل خیالت!
دارم ز تو من درین نشیمن،

در جامه تنی چو ریسمانی
در سینه دلی چو چشم سوزن

دل در طلب تو هست فارغ
چون مردم چشم از دویدن

روی تو به نیکویی مه و نور
چشم من و خواب آب و روغن

شد چشم بد و زبان بدگوی
،اندر حق تو ز همت من

نابینا همچو چشم نرگس
ناگویا چون زبان سوسن

ای دلبر دوست تو همی باش
ایمن پس ازین ز چشم دشمن

تا چشم بود نهاده در سر
تا جان باشد نهفته در تن

از روی تو چشم بر نداریم
کز روی تو جان ماست گلشن

غزل شمارهٔ ۹۱

ای لب لعلت شکرستان من!
وی دهنت چشمهٔ حیوان من!

تا سر زلف تو ندیدم دگر
جمع نشد حال پریشان من

درد فراق تو هلاکم کند
گر نکند وصل تو درمان من

بی لب خندان تو دایم چو آب
خون چکد از دیدهٔ گریان من

هست بلای دل من حسن تو
باد فدای تن تو جان من

من تنم و مهر تو جان من است
من شبم و تو مه تابان من

جز تو در آفاق مرا هیچ نیست
ای همه آن تو و تو آن من

گر به فراقم بکشی راضیم
هم نکنی کار به فرمان من

گر چه فغان می نکنم آشکار
الحذر از نالهٔ پنهان من

ناله چو بلبل کنم از شوق تو
ای رخ خوب تو گلستان من

سیف همی گوید تو یوسفی
بی تو جهان کلبهٔ احزان من

غزل شمارهٔ ۹۲

مرغ دلم صید کرد غمزهٔ چون تیر او
لشکر خود عرض داد حسن جهان گیر او

باز سپید است حسن، طعمهٔ او مرغ دل
شیر سیاه است عشق، با همه نخجیر او

عشق نماز دل است، مسجد او کوی دوست
ترک دو عالم شناس اول تکبیر او

هست وضوش آب چشم، روز جوانیش وقت
فوت شود وصل دوست از تو به تاخیر او

عشق چو صبح است دید روی چو خورشید دوست
بر دل هر کس که تافت نور تباشیر او

خمر الهی است عشق ساقی او دست فضل
بی خبری از دو کون مبدا تاثیر او

عشق چو آورد حکم از بر سلطان حسن
در تو عملها کند حزن به تقریر او

عشق جوان نورسید تا چو خرابات شد
خانقه دل که بود عقل کهن پیر او

مرغ دل عاشق است آن که چو قصدش کنی
زخم خوری چون هدف از پر بی تیر او

گر تو ندانی که چیست این همه نظم بدیع
دوست به حسن آیتی ست وین همه تفسیر او

ورنه تو بیدار دل حال چو من خفته را
خواب پریشان شمار وین همه تعبیر او

زمزمهٔ شعر سیف نغمهٔ داودی است
نفخهٔ صور دل است صوت مزامیر او

غزل شمارهٔ ۹۳

به رنگ خود نیم زان رو وز آن مو
که گل را رنگ بخشد مشک را بو

دو چشمم خیره شد دروی ندانم
نگارستان فردوس است یا رو

ندارد هیچ خوبی فر آن ماه
ندارد پر طاوسان پرستو

دهان چون پسته و پسته پر از قند
لبان چون شکر و شکر سخن گو

عجب گر ملک روم و چین نگیرد
نگار ترک رو با خال هندو

ز من چون شیر از آتش می گریزد
بلی از سگ گریزان باشد آهو

نهاده دام اندر حلقهٔ زلف
فگنده تاب در زنجیر گیسو

ایا چون ساحری کار تو مشکل
ایا چون سامری چشم تو جادو

اگر در گلشن آیی، سرو آزاد
زند در پیش بالای تو زانو

کسی را وصل تو گردد میسر
که جان بر کف بود زر در ترازو

اگرچه آسمانش پشت باشد
نیارد با تو زد خورشید پهلو

کسی کو پیش گیرد کار عشقت
نهد کار دو عالم را به یک سو

جفای تو وفا باشد ازیرا
ز نیکو هرچه آید هست نیکو

از آن ساعت که تیر غمزه خوردم،
من از دست کمانداران ابرو

هماندم سیف فرغانی بدانست
که جرم عاشقان جرمی است معفو

غزل شمارهٔ ۹۴

چو هیچ می نکنی التفات با ما تو
چه فایده است درین التفات ما با تو؟

برای چیست تکاپوی من به هر طرفی؟
چو در میانه مسافت همین منم تا تو

ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشید
خیالم است که در جامه این منم یا تو

به چشم معنی چندان که باز می نگرم
ز روی نسبت ما قطره ایم و دریا تو

پس این تویی و منی در میانه چندان است
که قطره بحر ببیند تو ما شوی ما تو

ترا به بردن دلهای خلق معجزه ای است
که دلبران همه سحرند و دست بیضا تو

اجل به کشتن من قصد داشت، عشقت گفت
که این وظیفه از آن من است فرما تو

شب وصال دهان بر لبم نهادی و گفت
منم به لب شکر و طوطی شکرخا تو

بدان که هست تو را با دهان من نسبت
که در جهان به سخن می شوی هویدا تو

فدا کند پس ازین جان و دل به دست آرد
چو دید بنده که در دل همی کنی جا تو

ز فرقت تو چو مرده است سیف فرغانی
توی به وصل خود این مرده را مسیحا، تو!

غزل شمارهٔ ۹۵

ای صبا قصهٔ عشاق بر یار بگو
خبری از من دلداده به دلدار بگو

از رسانیدن پیغام رهی عار مدار
به گلستان چو درآیی سخن خار بگو

چون به حضرت رسی امسال، بدان راحت جان
آنچه از رنج رسیدست به من پار، بگو

ور به قانون ادب بر در او ره یابی
با شفا یک دو سخن از من بیمار بگو

خبر آدم سرگشته به رضوان برسان
قصهٔ بلبل شوریده به گلزار بگو

چون بدان خسرو شیرین ملاحت برسی
بیتکی چندش ازین مخزن اسرار بگو

غزلی کز من گوینده سماعت باشد
به اصولی که در آن طبع کند کار بگو

ور بپرسد که به رویم نگرانی دارد
شعف بنده بدان طلعت و دیدار بگو

خادمانی که در آن پردهٔ عزت باشند
در اگر بر تو ببندند ز دیوار بگو

ور بدانی که دوم بار نیابی فرصت
وقت اگر دست دهد جمله به یک بار بگو

کای ازو روی نهان کرده چو اصحاب الکهف!
او سگ تست مرانش ز در غار بگو

سیف فرغانی بی روی تو تا کی گوید
ای صبا قصهٔ عشاق بر یار بگو

غزل شمارهٔ ۹۶

ای رقعهٔ حسن را رخت شاه
ماییم ز حسن رویت آگاه

روی تو مه تمام بر سرو
رخساره گل شکفته بر ماه

در کوی تو کدیه کردن ای دوست
نزد همه همچو مال دلخواه

ما از همه کمتریم در ملک
ما از همه پس تریم در راه

کس نور صفا ندید در ما
کس آب بقا نیافت در چاه

نی مسند فقر را ز من صدر
نی رقعهٔ عشق را زمن شاه

بربسته گلو چو میخ خیمه
پوشیده نمد چو چوب خرگاه

از صورت من جداست معنی
آمیخته نیست دانه با کاه

زین خرقه بود فضیحت من
کز پوست بود هلاک روباه

بر کسوت حال من چنان است
این خرقه که بر پلاس دیباه

آلوده به صد دراز دستی
این دامن و آستین کوتاه

ای گشته ز یاد دوست غافل
ذکرش ز زبان حال آگاه

چندان بشنو که حلقه گردد
در گوش دل تو های الله

تا دوست به دامت اوفتد سیف
از خویش خلاص خویشتن خواه

غزل شمارهٔ ۹۷

ای پستهٔ دهانت نرخ شکر شکسته
وی زادهٔ زبانت قدر گهر شکسته

من طوطیم لب تو شکر بود که بینم
در خدمت تو روزی طوطی شکر شکسته

آنجا که چهرهٔ تو گسترده خوان خوبی
گردد ز شرم رویت قرص قمر شکسته

چون باز گرد عالم گشتم بسی و آخر
در دامت اوفتادم چون مرغ پر شکسته

نقد روان جان را جو جو نثار کردم
زین سان درست کاری ناید ز هر شکسته

من خود شکسته بودم از لشکر غم تو
این حمله بین که هجرت آورد بر شکسته

وز طعنه های مردم در حق خود چه گویم
هر کو رسید سنگی انداخت بر شکسته

بارم محبت تست ای جان و وقت باشد
کز بار خویش گردد شاخ شجر شکسته

گر من شکسته گشتم از عشق تو چه نقصان
هیچ از شکستگی شد بازار زر شکسته؟

امشب ز سنگ آهم در کارگاه گردون
شد شیشه های انجم در یکدگر شکسته

دی گفت عزت تو ما را به کس چه حاجت
من کس نیم چه دارم دل زین قدر شکسته

از هیبت خطابت شد سیف را دل ای جان
همچون ردیف شعرش سر تا بسر شکسته

غزل شمارهٔ ۹۸

ای در سخن دهانت تنگ شکر گشاده
لعلت به هر حدیثی گنج گهر گشاده

ای ماه بندهٔ تو هر لحظه خندهٔ تو
ز آن لعل همچو آتش لولوی تر گشاده

بهر بهای وصلت عشاق تنگ دل را
دستی فراخ باید در بذل زر گشاده

در طبعم آتش تو آب سخن فزوده
وز خشمم انده تو خون جگر گشاده

تن را به گرد کویت پای جواز بسته
دل را به سوی رویت راه نظر گشاده

تا لشکر غم تو بشکست قلب ما را
بر دل ولایت جان شد بیشتر گشاده

چون زلف بر گشایی زیبد گرت بگویم
کبک نگار بسته، طاوس پر گشاده

شب در سماع دیدم آن زلف بستهٔ تو
چون چتر پادشاهان روز ظفر گشاده

روی تو را نگویم مه ز آنکه هست رویت
گلزار نو شکفته، فردوس در گشاده

گر عاشق تو فردا اندر سفر نهد پا
صد در ز خلد گردد اندر سفر گشاده

تا از سماع نامت چون عاشقان برقصد
از بند خاک گردد بیخ شجر گشاده

از بار فرقت تو جان از تن و تن از جان
بند تعلق خویش از یکدگر گشاده

عشق چو آتش تو از طبع بنده هر دم
همچون عصای موسی آب از حجر گشاده

ز آن سیف می نیاید در کوی تو که دایم
در هر قدم ز کویت چاهی است سر گشاده

غزل شمارهٔ ۹۹

ای پیش تو ماه آسمان خیره
وز روی تو آب روشنان تیره

در چشم تو روی مردمی پیدا
در روی تو چشم مردمان خیره

بر درج درت ز لعل پیرایه
بر طرف مهت ز مشک زنجیره

با چشم تو نرگس است همخوابه
با لعل تو شکر است همشیره

همواره درون من به تو مایل
پیوسته رقیب تو ز من طیره

شیرین سخن تو تلخ شد با ما
آری به مرور می شود شیره

سیف از در تو شکسته باز آمد
چون لشکر کافر از در بیره

غزل شمارهٔ ۱۰۰

از پسته تنگ خود آن یار شکر بوسه
دوشم به لب شیرین جان داد به هر بوسه

از بهر غذای جان ای زنده به آب و نان
بستد لب خشک من ز آن شکر تر بوسه

ای کرده رخت پیدا بر روی قمر لاله
وی کرده لبت پنهان در تنگ شکر بوسه

مه نور همی خواهد از روی تو در پرده
جان راز همی گوید با لعل تو در بوسه

نزد تو خریداران گر معدن سیم آرند
ای گنج گهر ز آن لب مفروش به زر بوسه

ای قبلهٔ جان هر شب بر خاک درت عاشق
چون کعبه روان داده بر روی حجر بوسه

چون جوف صدف او را پر در دهنی باید
و آنگاه طلب کردن ز آن درج گهر بوسه

خواهی که شکر بارد از چشم چو بادامت
رو آینه بین وز خود بستان به نظر بوسه

چون خاک سر کویت آهنگ هوا کرده
بر ذره به مهر دل داده مه و خور بوسه

هر جا که تو برخیزی از پای تو بستاند
زنجیر سر زلفت چون حلقه ز در بوسه

لطفت که چو اندیشه حد نیست کنارش را
از روی تو انعامی دیدیم مگر بوسه

سیف ار ز تو می خواهد بوسه تو برو می خند
کز لعل تو خوش باشد گر خنده و گر بوسه

گر پای رقیبانت بوسند محبانت
ترسا ز پی عیسی زد بر سم خر بوسه

غزل شمارهٔ ۱۰۱

از آن شکر که تو در پستهٔ دهان داری
سزد که راتبهٔ جان من روان داری

به بوسه تربیتم کن که من برین درگه
نه آن سگم که تو تیمار من به نان داری

نظر در آینه کن تا تو را شود روشن
چو دیگران که چه رخسار دلستان داری

اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداری
تو خویشتن بستانی که دست آن داری

جماعتی که در اوصاف تو همی گویند
،که قد سرو و رخ همچو گلستان داری

نظر در آن گل رو می کنند، بی خبرند
ز غنچه ها که بر اطراف بوستان داری

پیام داد به من عاشقی که ای مسکین،
که همچو من به سخن رسم عاشقان داری

به روی گل دگران خرمند چون بلبل
تو از محبت او تا به کی فغان داری؟

چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند
تو نیز قصهٔ خود بازگو، زبان داری!

به بوسه ای چو رسیدی از آن دهان زنهار
ممیر کز لب لعلش غذای جان داری

چو دوست گفت سخن، گفت سیف فرغانی
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری

غزل شمارهٔ ۱۰۲

ای که از سیم خام تن داری
قامتی همچو نارون داری

در قبایی کسی نمی داند
که تو در پیرهن چه تن داری

تا نگفتی سخن ندانستم
که تو شیرین زبان دهن داری

تو بدان دام زلف و دانهٔ خال
صد گرفتار همچو من داری

تو چنین چشم و ابروی فتان
بهر آشوب مرد و زن داری

زیر هر غمزه ای نمی دانم
که چه ترکان تیغ زن داری

در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شکن داری

زنده در خرقه های درویشان
چه شهیدان بی کفن داری

در فراق تو سیف فرغانی
می کند صبر و خویشتن داری

غزل شمارهٔ ۱۰۳

ای ز آفتاب رویت مه برده شرمساری
پیداست بر رخ تو آثار بختیاری

اندر بیان نگنجد وندر زبان نیاید
از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری

ای نوش داروی جان اندر لبت نهفته
با مرهمی چنینم چون خسته می گذاری

افغان و زاری من از حد گذشت بی تو
گر چه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری

امیدوار وصلم از خود مبر امیدم
صعب است ناامیدی بعد از امیدواری

چون خاک اگر عزیزی بنشست بر در تو
هر جا که رفت از آن پس چون زر ندید خواری

من با چنین ارادت در تو رسم به شرطی
کز بنده سعی باشد وز همت تو یاری

شیرین از آنی ای جان کز تلخی غم خود
فرهادوار هر دم سوزی ز من برآری

ای خوب تر ز لیلی هرگز مده چو مجنون
دیوانهٔ دلم را زین بند رستگاری

گل را نمی توانم کردن به دوست نسبت
ای گل به پیش جانان در پیش گل چو خاری

هر جا که سیف باشد بستان اوست رویش
«چون است حال بستان ای باد نوبهاری»

غزل شمارهٔ ۱۰۴

جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری
دردم همی فزایی و درمان همی بری

روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقان
دشوار می نمایی و آسان همی بری

اندر حریم سینهٔ مردم به قصد دل
دزدیده می درآیی و پنهان همی بری

گه قصد جان به نرگس جادو همی کنی
گه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری

چون آب و آتشند در و لعل در سخن
تو آب هر دو ز آن لب و دندان همی بری

خوبان پیاده اند و ازیشان برین بساط
شاهی برخ تو هر ندبی ز آن همی بری

با چشم و غمزهٔ تو دلم دوش میل داشت
گفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟

عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟
دیوانه را بدیدن مستان همی بری!

دل جان به تحفه پیش تو می برد سیف گفت
خرما به بصره زیره به کرمان همی بری!

غزل شمارهٔ ۱۰۵

دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری
که به هم جمع شود عاشقی و مستوری

آمدن پیش تو بختم ننماید یاری
رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری

اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل
تو که این حال نبوده ست تو را معذوری

پیش عشاق تو بهتر ز غنا، درویشی
نزد بیمار تو خوشتر ز شفا، رنجوری

گر به نزدیک تو سهل است مرا طاقت نیست
اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری

گر به دست اجل از پای درآید تن من
از می عشق بود در سر من مخموری

ما جهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم
دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری

پرده از روی برانداز دمی تا آفاق
به تو آراسته گردد چو بهشت از حوری

سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار
پادشازادهٔ ملکی چه کنی مزدوری؟

غزل شمارهٔ ۱۰۶

ای رخ تو شاه ملک دلبری
همچو شاهان کن رعیت پروری

تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری

با چنین صورت که از معنی پر است
سخت بی معنی بود صورت گری

ز آرزوی شیوهٔ رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری

خسروان فرهادوارت عاشقند
ز آنکه از شیرین بسی شیرین تری

چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان همچون ز غارت لشکری

دلبری ختم است بر تو ز آنکه تو
جان همی افزایی ار دل می بری

از اثرهای نشان و نام تو
جان پذیرد موم از انگشتری

عشق تو ما را بخواهد کشت، آه
عید شد نزدیک و قربان لاغری

در فراق تو غزلها گفته ام
بی شکر کردم بسی حلواگری

کاشکی از دل زبان بودی مرا
تا به یادت کردمی جان پروری

با چنین عزت که از حسن و جمال
،در مه و خور جز به خواری ننگری

چون روا باشد که سعدی گویدت
«سرو بستانی تو یا مه یا پری»

سیف فرغانی همی گوید ترا
هر که هست از هر چه گوید برتری

غزل شمارهٔ ۱۰۷

ای که تو جان جهانی و جهان جانی
گر به جان و به جهانت بخرند ارزانی

عشق تو مژده ور جان به حیات ابدی
وصل تو لذت باقی ز جهان فانی

خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنند
آفتاب ار نبود مه نشود نورانی

ز آسمان گر به زمین درنگری چون خورشید
غیر مه هیچ نباشد که بدو می مانی

ماه در معرض روی تو برآید چه عجب
شب روان را چو عسس سخت بود پیشانی

ظاهر آن است که در باغ جمال کس نیست
خوب تر زین گل حسنی که تواش بستانی

از سلاطین جهان همت من دارد عار
گر تو یک روز گدای در خویشم خوانی

شرمسار است توانگر ز زرافشانی خود
چون گدای تو کند دست به جان افشانی

از چنین داد و ستد سود چه باشد چو به من
ندهی بوسه، وگر من بدهم نستانی

خستهٔ تیغ غمت را به بلا بیم مکن
کشته را چند به شمشیر همی ترسانی

سیف فرغانی از عشق بپرهیز و منه
پا در آن کار که بیرون شد از آن نتوانی

غزل شمارهٔ ۱۰۸

کیست درین دور پیر اهل معانی
آن که به هم جمع کرد عشق و جوانی

قربت معشوق از اهل عشق توان یافت
راه بود بی شک از صور به معانی

گر تو چو شاهان برین بساط نشینی
نیست تو را خانه در حدود مکانی

در نفسی هر چه آن تست ببازی
در ندبی ملک هر دو کون نمانی

نور امانت ز تو چنان بدرخشد
کآتش برق از خلال ابر دخانی

خضر شوی در بقا و دانش و آنگاه
آب در اجزای تو کند حیوانی

علم تو آنجا رسد بدو که چو حلاج
گویی انا الحق و نام خویش ندانی

همچو عروسان به چشم سر تو پیدا
رو بنمایند رازهای نهانی

جسم تو ز آن سان سبک شود که تو گویی
برد بدن از جوار روح گرانی

فاتحهٔ این حدیث دارد یک رنگ
ست جهت را بنور سبع مثانی

هر که مرو را شناخت نیز نپرداخت
از عمل جان به علمهای زبانی

گر خورد آب حیوه زنده نگردد
دل که ندارد بدو تعلق جانی

من نرسیدم بدین مقام که گفتم
گر برسی تو سلام من برسانی

غزل شمارهٔ ۱۰۹

ایا خلاصهٔ خوبان کراست در همه دنیی
چنین تنی همگی جان و صورتی همه معنی

غم تو دنیی و دین است نزد عاشق صادق
که دل فروز چو دینی و دل ربای چو دنیی

بر آستان تو بودن مراست مجلس عالی
به زیر پای تو مردن مراست پایهٔ اعلی

اگر چه نیست تویی و منی میان من و تو
منم منم به تو لایق تویی تویی به من اولی

تو در مشاهده با دیگران و من شده قانع
ز روی تو به خیال و ز وصل تو به تمنی

خراب گشتن ملک است دل شکستن عاشق
حصار کردن قدس است بهر کشتن یحیی

ز زنده دل برباید رخ تو چون زر رنگین
به مرده روح ببخشد لب تو چون دم عیسی

چراغ ماه نتابد به پیش شمع رخ تو
شعاع مهر چه باشد به نزد نور تجلی

به دست دل قدم صدق سیف بر سر کویت
نهاده چون سر مجنون بر آستانهٔ لیلی

غزل شمارهٔ ۱۱۰

دی مرا گفت آن مه ختنی
که من آن توام تو آن منی

ما دو سر در یکی گریبانیم
چو جدامان کند دو پیرهنی؟!

گو لباس تن از میانه برو
چون برفت از میان ما دو تنی

گر فقیری به ما بود محتاج
حاجت از وی طلب که اوست غنی

دوست با عاشقان همی گوید
به اشارت سخن ز بی دهنی

عاشقان از جناب معشوقند
گر حجازی بوند و گر یمنی

همچو قرآن که چون فرود آمد
گویی آن هست مکی آن مدنی

علوی سبط مصطفی باشد
گر حسینی بود و گر حسنی

گر چه گویند خلق سلمان را
پارسی و اویس را قرنی

عاشق دوست را ز خلق مدان
در بحرین را مگو عدنی

روی پوشیده و برهنه به تن
مردگان را چه غم ز بی کفنی

غزل عشق چون سراییدی
خارج از پرده های خویشتنی

عاقبت مطربان مجلس وصل
بنوازندت ای چو دف زدنی

دوست گوید بیا که با تو مرا
دوی یی نیست من توام تو منی

سیف فرغانی اندرین کوی است
با سگان همنشین ز بی وطنی

غزل شمارهٔ ۱۱۱

ای لب لعل تو را بنده بجان شیرینی
لب نگویم که شکر نیست بدان شیرینی

نام لعل لب جان بخش تو اندر سخنم
همچنان است که در آب روان شیرینی

لب نانی که به آب دهنت گردد تر
شهد دریوزه کند ز آن لب نان شیرینی

بوسه ای داد لبت، قصد دگر کردم، گفت
کین یکی بس بود از بهر دهان شیرینی

ز آن به وصف تو زبانم چو لبت شیرین شد
که بلیسیدم از آن لب به زبان شیرینی

ز آن لب ای دوست به صد جان ندهی یک بوسه
شکر ارزان کن و مفروش گران شیرینی

چون لبت بر شکر و قند بخندد گویند
بس کن از خنده که بگرفت جهان شیرینی

خوش در آمیخته ای با همگان، و این سهل است
که خوش آمیز بود با همگان شیرینی

تلخی عیشم از این است و نمی یارم گفت
که تو با من ترش و با دگران شیرینی

بنده در وصف تو بسیار سخنها گفتی
اگر از آب نرفتی به زبان شیرینی

سخن هر کس امروز نشانی دارد
زادهٔ طبع مرا هست نشان شیرینی

شعر من کهنه نگردد به مرور ایام
که تغیر نپذیرد به زمان شیرینی

بعد ازین هر که چو من خوان سخن آراید
گو ازین شعر بنه بر سر خوان شیرینی

سیف فرغانی از آن خسرو ملک سخنی
با چنین طبع که فرهاد چنان شیرینی

غزل شمارهٔ ۱۱۲

ای شده حسن تو را پیشه جهان آرایی
عادت طبع من از وصف تو شکرخایی

ماه را زرد شود روی چو در وی نگری
روز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی

یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاق
یا چنان کن که چنین روی به کس ننمایی

بوسه ای دادی و پس طیره شدی، لب پیش آر
تا همانجا نهمش باز اگر فرمایی

ز انتظار شب وصل تو مرا روز گذشت
می ندانم که چرا منتظر فردایی

بس که در آرزوی وصل تو چشمم بگریست
خواب را آب ببرد از حرم بینایی

ای دل خام طمع آب برین آتش زن
چند بر خاک درش باد همی پیمایی

ذرهٔ گم شده ای در هوس خورشیدی
قطرهٔ خشک لبی در طلب دریایی

من از این در نروم ز آنک گروهی عشاق
روی معشوق بدیدند به ثابت رایی

بلبل از باغ چو بیرون نرود گل بیند
زاغ بر مزبله گردد چو بود هرجایی

سیف فرغانی تا کی به تمنا گوید
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

غزل شمارهٔ ۱۱۳

اگر خورشید و مه نبود برین گردون مینایی
تو از رو پرده برگیر و همی کن عالم آرایی

سزای وصف روی تو سخن در طبع کس ناید
که در تو خیره می ماند چو من چشم تماشایی

میان جمع مه رویان همه چون شب سیه مویان
تو با این روی چون خورشید همچون روز پیدایی

ترا لیلی نشاید گفت لیکن عاقل از عشقت
عجب نبود که چون مجنون برآرد سر به شیدایی

منم از عشق روی تو مقیم خاک کوی تو
مگس از بهر شیرینی ست در دکان حلوایی

اگر در روز وصل تو نباشم جمع با یاران
من و آه سحرگاه و شب هجران و تنهایی

مرا با غیر خود هرگز مکن نسبت، مدان مایل
مسلمان چون کند نسبت مسیحا را به ترسایی

میان صبر و عشق ای جان نزاع است از برای دل
که اندر دل نمی گنجد غم عشق و شکیبایی

حرم بر عاشقان تنگ است از یاران غار تو
چو سگ بیرون در خسبم من مسکین ز بی جایی

عزیز مصر اگر ما را ملامت گر بود شاید
تو حسن یوسفی داری و من مهر زلیخایی

ز جان بازان این میدان کسی همدست من نبود
که من در راه عشق تو به سر رفتم ز بی پایی

چو سعدی سیف فرغانی به وصف پستهٔ تنگت
چو طوطی گر سخن گوید کند ز آن لب شکرخایی

چو جنت دایم اندر وی همه رحمت فراز آید
«تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی»

غزل شمارهٔ ۱۱۴

زهی خورشید را داده رخ تو حسن و زیبایی
در لطف تو کس بر من نبندد گر تو بگشایی

به زیورها نکورویان بیارایند گر خود را
تو بی زیور چنان خوبی که عالم را بیارایی

تو را همتا کجا باشد که در باغ جمال تو
کند پسته شکرریزی کند سنبل سمن سایی

اگر نزبهر آن باشد که در پایت فتد روزی
که باشد گل که در بستان برآرد سر به رعنایی

هم از آثار روی تست اگر گل راست بازاری
ادب نبود تو را گفتن که چون گل حورسیمایی

اگر روزی ز درویشی دلی بردی زیان نبود
که گر دولت بود یک شب به وصلش جان بیفزایی

چه باشد حال مسکینی که او را با غنای تو
نه استحقاق وصل تست و نی از تو شکیبایی

من مسکین بدین حضرت به صد اندیشه می آیم
ز بیم آنکه گویندم که حضرت را نمی شایی

اگر چه دیدهٔ مردم بماند خیره در رویت
ببخشی دیده را صد نور اگر تو روی بنمایی

تو از من نیستی غایب که اندر جان خیال تو
مرا در دل چو اندیشه است و در دیده چو بینایی

مرا با تو وصال ای جان میسر کی شود هرگز
که من از خود روم آن دم که گویندم تو می آیی

چنان شیرینی ای خسرو که چون فرهاد در کویت
جهانی چون مگس جمعند بر دکان حلوایی

کنون ای سیف فرغانی که پایت خسته شد در ره
برو بار سر از گردن بیفگن تا بیاسایی

غزلیات

شمارهٔ ۱

دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما
دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا

از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم
وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما

گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند
تا بحشر از تربت من لاله گون روید گیا

نان لطف ای شاه در زنبیل فقرم ار نهی
همچو من درویش شد چون تو توانگر را گدا

گوهر عشقت که جان بی دلانش معدنست
قلب ما را آنچنان آمد که مس را کیمیا

از هوای تو هرآنکس را که در دل ذره ییست
روز و شب گو همچو ذره چرخ می زن درهوا

از صف مردان راه عشق تو هر دم کند
دفع تیر حادثه همچون سپر تیغ قضا

عشقت از شیطان کند انسان واز انسان ملک
آدمی از پشم قالی سازد از نی بوریا

بر سر کویت چو عاشق پای دار دامن کشد
دست او اورا چنان باشد که موسی را عصا

جای عاشق در دو عالم هیچ کس نارد بدست
کندران عالم که پای اوست آنجا نیست جا

همچو عاشق را توجه در دو عالم سوی تست
رو بدرگاه سلیمان کرد هدهد از سبا

سیف فرغانی برین در عذر گو حاجت بخواه
نزد او هم عذر مقبولست وهم حاجت روا

با بت اندر کعبه نتوان رفت وبا سگ در حرم
بر در جانان اگر از خویشتن رفتی بیا

سیف فرغانی چو غایب گردد از درگاه تو
ذره را با مهر کی باشد دگر بار التقا

شمارهٔ ۲

کسی که بار غم عشق آن پسر کشدا
زمانه غاشیه دولتش بسر کشدا

کسی مدام چومن بی مدام مست بود
که باده زآن لب شیرین چون شکر کشدا

کسی خورد می وصلش که بی ترش رویی
چوزهر ساغر تلخش دهند در کشدا

غلام آن مه سیمین برم که از پی او
مدام از رگ کان آفتاب زرکشدا

اگر مرا می عشقش زپا دراندازد
سرم نه بار کله تن نه بار سر کشدا

وگر زپنجه سیمین او بساغر زر
لبان خشک تو یکروز لعل ترا کشدا

درخت عقل بیک شاخ باده ازکف او
زبوستان نهاد تو بیخ بر کشدا

مرا از آن رخ معنی نما محقق شد
که روی او قلم نسخ در صور کشدا

بدست خود ید بیضای آفتاب رخت
سواد خجلت بر چهره قمر کشدا

زخود همی نرهم کاشکی می عشقش
بدست حکم خود از من مرا بدر کشدا

کسی که ساغر ازین خم خورد سزد که مدام
زعیب نیل کند بر رخ هنر کشدا

زعاشقانش تاثیر کرد در من عشق
که ذرهای زمین نم زیکدگر کشدا

اگر چه باخته ام نرد عشق می ترسم
که مهره وارم در ششدر خطر کشدا

همه عنای تو از تست سیف فرغانی
زخون شناس چو رگ زخم بیشتر کشدا

بدیگران دل ما می رود بیا ای دوست
(بیاور آنچه دل مابیکدگر کشدا)

شمارهٔ ۳

بیاور آنچه دل ما بیکدگر کشدا
بسر کشد آنچه دلم بار او بسر کشدا

غلام ساقی خویشم که بامداد پگاه
مرا زمشرق خم آفتاب بر کشدا

چو تیغ باده برآهختم از نیام قدح
زمانه باید تا پیش من سپر کشدا

چه زر چه سیم و چه خاشاک پیش مرد آن روز
که از میانه سیماب آب زر کشدا

خوش است مستی واز روزگار بی خبری
که چرخ غاشیه مست بی خبر کشدا

اگر بساغر زرین هزار باده کشم
هنوز همت من باده دگر کشدا

در نشاط (من) آنگه گشاده تر باشد
که مست باشم وساقی مرا بدر کشدا

شمارهٔ ۴

چنان بوصل تو میلیست خاطر مارا
که دل بصحبت یوسف کشد زلیخا را

بیابیا که بشب چون چراغ درخوردست
بروز شمع جمال تو مجلس مارا

ترا بصحبت ماهیچ رغبتی باشد
اگر بود بنمک احتیاج حلوا را

زخاک درگهت ابرام دور می دارم
که آب درنفزاید ز سیل دریا را

بوصف حسنت اگر دم نمی زنم شاید
که نیست حاجت مشاطه روی زیبا را

جفا و ناز بیکبارگی مکن امروز
ذخیره کن قدری زین متاع فردا را

زلعل خود شکری، من گشاده می گویم،
بده وگرنه میان بسته ایم یغما را

مرا ز لعل تویک بوسه آرزو کردن
سزد که عرصه فراخست مر تمنا را

زجام عشق تو مستم چنانکه بررویت
بوقت بوسه فراموش می کنم جا را

بوصل خویشم دی وعده کرده ای و امروز
چنین غزل زرهی بس بود تقاضا را

زبهر تاج وصال تو سیف فرغانی
(شب فراق نخواهد دواج دیبا را)

شمارهٔ ۵

مبداء عشق ز جاییست که نیز آنجا را
کسی ندیدست و نداند ازل آن مبدا را

سخن عشق بسی گفته شد و می گویند
کس ازین راه ندانست امد اقصا را

راست چون صورت عنقاست که نقاشانش
می نگارند و ندیدست کسی عنقا را

پایه عشق بلندست و ز سربازان هیچ
کس نیاورد بزیر قدم آن بالا را

گر تو از خود بدر آیی هم از اینجا که تویی
سیر ناکرده ببینی افق اعلا را

قلم عشق کند درج بنسخ کونین
در خط علم تو مجموعه ما او حی را

در کتب می نگری،راه رو و کاری کن
کآینه حسن نبخشد رخ نازیبا را

گر زاغیار دلت سرد شود، جان بخشی
نفس گرم تو تعلیم کند عیسی را

هر چه در قبضه الاست ز اعیان وجود
لقمه یی ساز از آن بهر دهان لا را

ترک دنیا کن اگر قربت جانان خواهی
که به عیسی نرساند سم خر ترسا را

کشته عشق شو ای زنده که هرگز چون جان
مرگ ممکن نبود کشته آن هیجا را

دست ازین جیب برون آر که آل فرعون
نتوانند سیه کرد ید بیضا را

تا تو در گوش دل خویش کنی کردستند
پر ز لولوی معانی صدف اسما را

ای جدل پیشه شفای خود ازین قانون ساز
کین اشارات نباشد پسر سینا را

سیف فرغانی رو وصف ره عشق مکن
چون بپیمانه کسی کیل کند دریا را؟

شمارهٔ ۶

رفتی و دل ربودی یکشهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز نالهای زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم بگل فروشد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضلست مصطفا را

در دور خوبی تو بی قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم زوصل خواهد
اینست وجه درمان آن درد بی دوا را

من بنده ام تو شاهی با من هرآنچه خواهی
می کن که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده ام گناهی درملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیب دورست سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
(مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا)

شمارهٔ ۷

کی بنگرد برحمت چشم خوش تو ما را
نرگس همی نیارد اندر نظر گیا را

دل می دهد گواهی کورا تو برد خواهی
چشمت بتیر غمزه گو جرح کن گوا را

ای محتشم بخوبی هستم فقیر عشقت
در شرع بر توانگر حقی بود گدا را

گر سایه جمالت بر خاک تیره افتد
چون آفتاب ذره روشن کند هوا را

حسنت بغایت آمد زآن صید کرد دل را
عشقت بقوت آمد از ما ببرد مارا

عشق فراخ گامت در دل نهاد پایی
بر میهمان شادی غم تنگ کرد جا را

بسیار جهد کردم اندر مقام خدمت
تا تحفه ای بسازم درگاه کبریا را

دل از درخت همت افشاند میوه جان
برگی جزین نباشد درویش بی نوا را

درآشنایی تو خویشی بریدم از خود
بیگانه وار منگر زین بیش آشنا را

قهرت شکست پایم گشتم مقیم کویت
لطفت گرفت دستم بردم بسر وفا را

سیف ار ز حکم یارت شمشیر بر سر آید
تسلیم شو چو مردان گردن بنه قضا را

زین صابر ضروری دیگر مجوی دوری
(مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا)

شمارهٔ ۸

سوخت عشق تو من شیفته شیدارا
مست برخاسته ای باز نشان غوغا را

کرد در ماتم جان دیده تر وجامه کبود
خشک مغزی دو بادام سیاهت مارا

قاب قوسین دو ابروی تو با تیر مژه
دور باشی است عجب قربت او ادنی را

چون ازآن روی کسی دور کند عاشق را؟
چون زخورشید کسی منع کند حربا را؟

لب شیرین ترا زحمت دندان رهی
ناگزیر است چو ابرام مگس حلوا را

شد محقق که بسان الف نسخ قدیست
پست با قامت تو سرو سهی بالا را

باغ را تحفه زخاک قدم خویش فرست
تا صبا سرمه کشد نرگس نابینا را

توز عشق تو اگر نامیه را روح دهی
بزبان آورد او سوسن ناگویا را

در دل بنده چو سودای کسی رخت نهد
بشکند عشق تو هنگامه آن سودا را

عشق تمغای سیه کرد مرا بر رخ زرد
تابخون آل کند چشم من آن تمغا را

رسن زلف تو در گردن جانم افتاد
عاقبت مار کشد مردم مار افسا را

گفتم ای چشم باشکم مددی کن سوی دل
رو بپنهان بکش آن آتش ناپیدا را

موج برخاسته را جوش فرو بنشاند
ابر کز قطره خود آب زند دریا را

روز وصل توکه احیای من کشته کند؟
ای تو جان داده بلب مرده بویحیی را

رستخیزی بشود گر تو برای دل من
وقت تعیین کنی آن طامه الکبری را

شمارهٔ ۹

چنان عشقش پریشان کرد ما را
که دیگر جمع نتوان کرد ما را

سپاه صبر ما بشکست چون او
بغمزه تیر باران کرد ما را

حدیث عاشقی با او بگفتیم
بخندید او و گریان کرد ما را

چو بربط برکناری خفته بودیم
بزد چنگی و نالان کرد ما را

لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
چو گل بشکفت و خندان کرد ما را

بشمشیری که از تن سر نبرد
بکشت و زنده چون جان کرد ما را

غمش چون قطب ساکن گشت در دل
ولی چون چرخ گردان کرد ما را

کنون انفاس ما آب حیاتست
که از غمهای خود نان کرد ما را

بسان ذره بی تاب بودیم
کنون خورشید تابان کرد ما را

مرا هرگز نبینی تا نمیری
بگفت و کار آسان کرد ما را

چو بر درد فراقش صبر کردیم
بوصل خویش درمان کرد ما را

بسان سیف فرغانی بر این در
گدا بودیم سلطان کرد ما را

نسیم حضرت لطفش صباوار
بیکدم چون گلستان کرد ما را

چو نفس خویش را گردن شکستیم
سر خود در گریبان کرد ما را

کنون او ما و ما اوییم در عشق
دگر زین بیش چه توان کرد ما را

شمارهٔ ۱۰

هرچه غیر دوست اندر دل همی آید ترا
جمله ناپاکست وتو پاکی نمی شاید ترا

ورتو ذکر او کنی هرگه که ذکر او کنی
غافلی ازوی گر از خود یاد می آید ترا

زهر با یادش زیان نکند ولی بی یاد او
گر خوری تریاک همچون زهر بگزاید ترا

گر دلت جانان خوهد میل دل از جان قطع کن
وردلت جان می خوهد جانان نمی باید ترا

تا بهر صورت نظر داری بمعنی تیره ای
صیقلی چون آینه چندان که بزداید ترا

ور زخاک کوی او یک ذره در چشمت فتد
آفتابی بعد ازآن اندر نظر ناید ترا

چهره معنی چو نبود خوب زشتی حاصلست
هر نفس کز جان تو صورت بیاراید ترا

تا تو تن را خادمی جان از تعب آسوده نیست
خدمت تن ترک کن تا جان بیاساید ترا

ور گشایش می خوهی بر خود در راحت ببند
کین در ار بر خود نبندی هیچ نگشاید ترا

از برای نیش زنبورش مهیا داردست
گر زشیرینیش انگشتی بیالاید ترا

بر سر این کوی می کن پای محکم چون درخت
ورنه هر بادی چو خس زین کوی بر باید ترا

گر هزاران دم زنی بی عشق جمله باطلست
جهد کن تا یک نفس عشق ازتو بر باید ترا

تا زتو دجال نفست را خر اندر آخرست
تو نه ای عیسی اگر مریم همی زاید ترا

شرع می گوید که طاعت کن ولیکن نزد دوست
طاعت آن باشد که عشق دوست فرماید ترا

چون کنی درهرچه می بینی نظر از بهر دوست
دوست اندر هرچ بینی روی بنماید ترا

اندرین راهی که مشتاقان قدم از جان کنند
سر بجایش نه چو کفش از پا بفرساید ترا

سیف فرغانی کمال عشقت ار حاصل نشد
غیر نقصان بعد ازین چیزی نیفزاید ترا

شمارهٔ ۱۱

اگر دلست بجان می خرد هوای ترا
وگر تن است بدل می کشد جفای ترا

بیاد روی تو تازنده ام همی گریم
که آب دیده کشد آتش هوای ترا

کلید هشت بهشت ار بمن دهد رضوان
نه مردم اربگذارم درسرای ترا

اگر بجان وجهانم دهد رضای تو دست
بترک هر دو بدست آورم رضای ترا

بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
بپای صدق بسر می برم وفای ترا

چه خواهی ازمن درویش چون ادا نکند
خراج هردو جهان نیمه بهای ترا

برون سلطنت عشق هرچه پیش آید
درون بدان نشود ملتفت گدای ترا

سزد اگر ندهد مهر دیگری دردل
که کس بغیر تو شایسته نیست جای ترا

مرا بلای تو ازمحنت جهان برهاند
چگونه شکر کنم نعمت بلای ترا

اگرچه رای تو درعشق کشتن من بود
برای خویش نکردم خلاف رای ترا

بدست مردم دیده چو سیف فرغانی
بآب چشم بشستیم خاک پای ترا

شمارهٔ ۱۲

ای که نام اشنوده باشی خسرو پرویز را
رو سفر کن تا ببینی خسرو تبریز را

بی گمان عاشق شدی شیرین برو فرهاد وار
گر بدی از لطف و حسن آن مملکت پرویز را

آفرین بر مادر گیتی و بر طبعش که او
نام خسرو کرد این شیرین شورانگیز را

لایق این مرتبه شیرین تواند بود و بس
گر شکر چین در خور ست این لعل شکر ریز را

هر شبی از پرتو خود شمع بر بالین نهد
آفتاب روی او مر صبح بیگه خیز را

غالیه ارزان شود هرگه که مشک افشان کند
بر تن همچون حریر آن شعر عنبر بیز را

چشم بیمارش چوبی پرهیز ریزد خون خلق
تن درستی کی بود بیمار بی پرهیز را

نزد مستان شراب عشق او تیره است آب
با لب میگون او صهبای دردآمیز را

سیف فرغانی مدام از فتنه حسنش بود
منتظر همچون شهیدان روز رستاخیز را

شمارهٔ ۱۳

اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را
وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را

ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل
چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را

سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی
اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را

مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد
بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را

کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی
کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را

گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خود
ز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را

چو حلاج از شراب عشق او شد مست لایعقل
نمی کردند هشیاران تحمل های (و) هویش را

چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودم
بمن کردند درویشان حوالت گفت و گویش را

ز صدر سینه هر ساعت توان دلرا برون کردن
ولی نتوان برون کردن ز دل مرآرزویش را

ز خون دل روان کردست جویی سیف فرغانی
ندانم تا چو سیل این جو چه سنگ آرد سبویش را

شمارهٔ ۱۴

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را
کرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را

کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او
گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را

عشق دعوی می کنی، بار بلا بر دوش نه
نقد خود بر سنگ زن بنگر عیار خویش را

یا چو زن در خانه بنشین عاشق کار تو نیست
عشق نیکو می شناسد مرد کار خویش را

عاشق آن قومند کندر حضرت سلطان عشق
برگرفتند از ره خدمت غبار خویش را

روز اول چون بدولت خانه عشق آمدند
زآستان بیرون نهادند اختیار خویش را

بارگیر نفس شان در هر قدم جانی بداد
تا بدین منزل رسانیدند بار خویش را

دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرند
زین شتر دل همرهان بگسل مهار خویش را

وندرین ره دام ساز از جان و جانان صید کن
پای بگشا باشه عنقا شکار خویش را

چون صدف گر در میان دارد در مهرش دلت
زآب چشم چون گهر پر کن کنار خویش را

ای توانگر سوی درویشان نظر کن ساعتی
تا بخدمت عرضه دارند افتخار خویش را

هر زمان در حلقه زنجیر زلفت می کشند
یک جهان عاشق دل دیوانه سار خویش را

سیف فرغانی ز هجرانت بکام دشمنست
چند دشمنکام داری دوستدار خویش را

شمارهٔ ۱۵

ای سیم بر زکات تن وجان خویش را
بردار از دلم غم هجران خویش را

تا درنیوفتددل مردم بمشک خط
رو سر بگیر چاه زنخدان خویش را

قومی بزور بازوی مرگ استدند باز
از دست محنت تو گریبان خویش را

گفتم بعقل دوش که ترک ادب بود
کز وصل او بجویم درمان خویش را

او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کار
تو عاشقی فرو مگذار آن خویش را

عیبم مکن اگر زتو بوسی طلب کنم
جمعیت درون پریشان خویش را

صد بوسه آرزو کنی از خویشتن اگر
بینی در آینه لب و دندان خویش را

عاشق شوی تو بر خود اگر هیچ بنگری
در خنده پسته شکر افشان خویش را

گر ماه در کنار تو آید روا مدار
قیمت چرا بری تن چون جان خویش را

در موسم بهار که یاد آورند باز
هر بلبلی هوای گلستان خویش را

در موسم بهار که یاد آوردند باز
هر بلبلی هوای گلستان خویش را

در بوستان نشیندو در حسرت تو سیف
بر گل فشاند اشک چو باران خویش را

شمارهٔ ۱۶

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را

هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را

در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را

زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
اصلیست آنچنانکه سیاهی کلاغ را

دلرا برای روشنی و زندگی، غمت
چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را

اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود
مزد هزار شغل دهند این فراغ را

از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند
طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را

شمارهٔ ۱۷

ای بر گل روی تو حسد باغ ارم را
بت کیست که سجده نکند چون تو صنم را

خورشید نهد غاشیه حکم تو بر دوش
در موکب حسنت مه استاره حشم را

در جیب چمن باد صبا مشک فشاند
چون تو بفشانی سر آن زلف بهم را

تیر مژه بر جان بزن ای دوست چو چشمت
افگند در ابروی کمان شکل تو خم را

سگ بر سر کوی تو مرا پای نگیرد
در کعبه مجاور نکشد صید حرم را

حکمت نبود جور و گر از حکم تو باشد
بر لطف و کرم فضل بود جور و ستم را

گر بر سر من تیغ زنی عشق تو گوید
پا پیش نه و بوسه ده آن دست کرم را

در کویش اگر راه توان یافت بهر گام
سر نه که درو جای نماندست قدم را

بر خوان هوای تو دل عاشق جان سیر
هر لحظه بشادی بخورد لقمه غم را

عاشق چه کند ملک جهان بی تو که خسرو
بی صحبت شیرین نخوهد ملک عجم را

بی روی تو روزم چو شب است و عجب اینست
کاندیشه روی تو چراغست شبم را

آن ها که مقیمان زوایای وجودند
بینند بنور تو خبایای عدم را

خاک سر کوی تو بدینار خریدند
قومی که بپولی بفروشند درم را

آن لحظه که با یاد تو از سینه برآید
آثار نفسهای مسیح آمده دم را

رخت از همه آقاق بکوی تو نهد سیف
بر درگه خورشید زند صبح علم را

شمارهٔ ۱۸

گر چه وصلت نفسی می ندهد دست مرا
جز بیادت نزنم تا نفسی هست مرا

من چو وصل تو کسی را ندهم آسان دست
چون بدست آوری آسان مده از دست مرا

چون تو هشیار بدم، نرگس مخمورت کرد
از می عشق بیک جرعه چنین مست مرا

مردمم شیفته خوانند و از آن بی خبرند
که چنین شیفته سودای تو کردست مرا

گو نگهدار کنون جام نکونامی خویش
آنکه او سنگ ملامت زدو بشکست مرا

تا من ابروی کمان شکل تو دیدم چون صید
تیر مژگانت ز هر سو بزد و خست مرا

ناوک غمزه وتیر مژه آید بر دل
از کمان خانه ابروی تو پیوست مرا

دوش بر آتش شوقت همه شب از دیده
آب می ریختم وسوز تو ننشست مرا

سیف فرغانی بی روی بهار آیینش
همچو بلبل بخزان نطق فروبست مرا

شمارهٔ ۱۹

کفر عشقت می کند منع از مسلمانی مرا
بند زلفت می کند جمع از پریشانی مرا

آن صفا کز کفر عشقت در دلم تاثیر کرد
هرگز آن حاصل نیاید زین مسلمانی مرا

پادشاه عشق اسیرم کرد و گفتا بعد ازین
بادل آزاد می کن بنده فرمانی مرا

از لب افشاندی گهر تا زد کمان آرزو
تیر حسرت در جگر زآن لعل پیکانی مرا

غوره در چشمم مکن چون ز اشک عنابی چکید
ناردان بر روی ازآن یاقوت رمانی مرا

دیگری با تو قرین و من زخدمت مانده دور
زاغ با گل همنشین و بلبل الحانی مرا

چون درخت میوه دارم شاخ بشکستی بسنگ
پس درین بستان چه سودست از گل افشانی مرا

خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کون
من چنان نادان نیم آخر تومی دانی مرا

من چراغم وصل و هجرت آتش و نار منست
حاکمی گر زنده داری ور بمیرانی مرا

ساکنم همچون زمین ای دشمن اندر کوی دوست
گر فلک گردی چو قطب از جانجنبانی مرا

ثابتم در کار و ازعشقش بگردم دایره است
زین میان چون نقطه بیرون کرد نتوانی مرا

گر هزارم جان بود در پای او ریزم که نیست
در ره جانان ز جان دادن پشیمانی مرا

من بشعر از ملک عشقش صاحب دیوان شدم
داد سلطان غمش این شغل دیوانی مرا

بیت احزا نیست هر مصراع شعر من ازآنک
هجر یوسف سوخت چون یعقوب کنعانی مرا

من بزیر خیمه گردون نیارامم اگر
میخ بر دامن نکوبد سیف فرغانی مرا

شمارهٔ ۲۰

ای نبرده وصل تو روزی بمهمانی مرا
هیچت افتد کز فراق خویش برهانی مرا؟

در هلاک من چو هجرانت سبک دستی نکرد
بر درت از بهر وصلست این گرانجانی مرا

من بپای جست و جوی از بهر تو برخاستم
لطف باشد گر بگیری دست و بنشانی مرا

تو اگر آیی و گرنه من ترا خوانم مدام
من چو نامه تا نمی آیم نمی خوانی مرا

هر بهاری پیش ازین مانند بلبل درخزان
بر نمی آمد نفس از بی گلستانی مرا

می زنم بر بوی تو اکنون نوا چون عندلیب
کاش بشکفتی گلی زین بلبل الحانی مرا

من بآب صبر ازین گل شسته بودم پای روح
دست دل انداخت اندر ورطه جانی مرا

من چراغ مرده ام تو مجلس افروزی چو شمع
بر دهانم نه لبی تا زنده گردانی مرا

آفتابی در شرف من همچو ماهم در خسوف
روشنایی نیست بی آن روی نورانی مرا

از جهان بیزار گشتم چون بدیدم کوی دوست
از عمارت کی کشد خاطر بویرانی مرا

واله و حیران تو من بنده تنها نیستم
خود کجا باشد باستقلال سلطانی مرا

در فراخای جهان از ازدحام عاشقان
جای جولانی نماند از تنگ میدانی مرا

ای ز صحت بی تو رنجوری،براحت کن بدل
زحمتی کندر رهست از سیف فرغانی مرا

شمارهٔ ۲۱

در دل عاشق اگر قدر بود جانانرا
نظر آنست که در چشم نیارد جانرا

تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیر
خود بجان تو نباشد طمعی جانانرا

دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهد
که چو سختی رسدش سست کند پیمانرا

قومی از دوستیش دشمن جان خویشند
ای توانگر بنگر همت درویشانرا

همتت گر بدو عالم نگرانی دارد
تو بدان لاشه بسر چون بری این میدانرا

دادن جان قدم چون تو جوامردی نیست
که بلب از دهن سگ بربایی نانرا

طالب دوست شکایت نکند از دشمن
چه غم از سرزنش مطرقه مر سندانرا

گر مرا درد و جهان دست دهد در ره دوست
قدم از جا نرود عاشق سرگردانرا

نرود با سر ملک و ننهد پا بر تخت
گر گدایی درش دست دهد سلطانرا

خویش و پیوند بیکباره حجاب راهند
ببر از جمله و بیگانه شمر خویشانرا

سیف فرغانی ناجسته میسر نشود
آنچه مردم بطلب باز نیابد آنرا

شمارهٔ ۲۲

ترا من دوست میدارم چو بلبل مر گلستانرا
مرا دشمن چرا داری چو کودک مرد بستانرا

چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بی لشکر ولایت چون تو سلطانرا

بخوبی خوب رویانرا اگر وصفی کند شاعر
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آنرا

دلم کز رنج راه توبجانش می رسد راحت
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد درمانرا

ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوانرا

چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمانرا

بعهد حسن تو پیدا نمی آیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدانرا

بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یکدم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردانرا

اگرچه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادانرا

وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو
مددها کرد مسکین دل بخون این چشم گریانرا

همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن با کس نمی گویم غم شبهای هجرانرا

وصال تو بشب کس را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی بروی خود شبستانرا

مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان
ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جانرا

بجان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامی دار مهمانرا

بهجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستانرا

شمارهٔ ۲۳

گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را
دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را

خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت
زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را

ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد
بر خوان آرزوها همکاسه ای سگان را

ای از برای روزی شغل تو خانه سوزی
بنشین (و) کار او کن کوضامنست آن را

از بهر آب فردا امروز ترک نان کن
چون نان بآب دادی خاکی شمر جهان را

چو (ن) مرغ دانه می چین اندر زمین که ایزد
کرد آردبیز روزی غربیل آسمان را

چون عاشقان دنیا با کس مکن خصومت
همکاسه سگان دان جویندگان نان را

مردار مرده ریگی افتاده درمیانشان
وندر دهان گرفته هر ده یک استخوان را

ای تیز کرده دندان بر استخوان یاران
تا گوشتی نخاید بردوز لب دهان را

کنج دهان چو باشد از گنج ذکر خالی
ای زهردار غفلت ماری شمر زبان را

ای آسیای سودا اندر سرتو گردان
در ناو قالب خود چون آب دان روان را

وآن ماهیان معنی اندروی آشنا گر
تو جمع کرده با هم ماران و ماهیان را

ماران شده چو ثعبان ماهی نمانده دروی
کان نفس چو سگ آبی خورده یکان یکان را

تو پیش ازین چو عنقادر قاف قرب بودی
چون یاد می نیاری آن قدسی آشیان را؟

تو کرده ای زمستی در خانه دود هستی
تاریک دل نبیند آن شمع روشنان را

با او فراخ دل شو در بذل جان که نبود
زآن ماه خانه روشن مرتنگ روز نان را

گر در درون پرده چون سیف جای خواهی
هر شب چو سگ برین در بالین کین آستان را

شمارهٔ ۲۴

از جمال تو مگر نیست خبر سلطانرا
که سوی صورت ملک است نظر سلطانرا

بندگی تو ز شغل دو جهان آزادیست
زین چنین مملکتی نیست خبر سلطانرا

نگذرد از سر کوی تو چو من گر افتد
بر سر کوی تو یک روز گذر سلطانرا

با چنین زلف چو زنجیر عجب نبود اگر
حلقه در گوش کند عشق تو مر سلطانرا

کله دولت دایم دهد و برگیرد
کمر خدمت تو تاج ز سر سلطانرا

شاه حسن تو که اقطاع ده ماه و خور است
ندهد نان غلامی تو هر سلطانرا

غم عشق تو چو زنبور عسل نیش زند
بر دل خسته از آن تنگ شکر سلطانرا

با چنین منعه هجران که تو داری هرگز
با تو ممکن نبود وصل مگر سلطانرا

جای آنست که با چون تو پسر دربازد
آنچ میراث بماند ز پدر سلطانرا

تیر مژگان تو چون هست در اشکستن خصم
حاجتی نیست بتایید و ظفر سلطانرا

سیف فرغانی از بهر تو می گوید شعر
کاحتیاج از همه بیش است بزر سلطانرا

شمارهٔ ۲۵

پیغام روی تو چو ببردند ماه را
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را

خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را

بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را

دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را

خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست پشت این مه انجم سپاه را

در گلشن جمال تو روی تو آن گلست
کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را

در عهد خوبی تو جوانانه می خورد
آن زاهدی که پیر بود خانقاه را

از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم
شوق تو آتشی است که می سوزد آه را

فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف
این روزنامه بمعاصی تباه را

ما را چه غم که از قبل عاشقان خود
روی تو عذر گفت هزاران گناه را

گر چاکر توام بغلامی کند قبول
بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را

با عاشق تو خلق در آفاق گو مباش
چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را

سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو
پاداش از تو بد نبود نیکخواه را

بیچاره هیچ سود ندارد ز شعر خود
از آب خویش فایده یی نیست چاه را

ای دیده ور نظر برخ دیگران مکن
«آن روی بین که حسن بپوشید ماه را»

شمارهٔ ۲۶

پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را

خالت محیط مرکز لطفست و روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را

بهر سپید رویی حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را

دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را

خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست پشت این مه انجم سپاه را

در گلشن جمال تو روی تو آن گل است
کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را

در عهد خوبی تو جوانانه می خورد
آن زاهدی که پیر بود خانقاه را

از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم
شوق تو آتشیست که می سوزد آه را

فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف
این روزنامه بمعاصی تباه را

ما را چه غم که از قبل عاشقان خود
روی تو عذر گفت هزاران گناه را

گر چاکر تو (را؟) بغلامی کند قبول
بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را

با عاشق تو خلق درآفاق گو مباش
چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را

سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو
پاداش از تو بد نبود نیکخواه را

بیچاره هیچ سود ندارد زشعر خود
ازآب خویش فایده یی نیست چاه را

ای دیده ور نظر برخ دیگری مکن
(آن روی بین که حسن بپوشید ماه را)

شمارهٔ ۲۷

زهی با صورت خوبت تعلق اهل معنی را
ز نقش روی تو زینت نگارستان دنیی را

درین ویرانه قالب ندارد جانم آرامی
که دل بردی بدان صورت سراسر اهل معنی را

مرا روی تو محبوبست همچون مال قارون را
مرا وصل تو مطلوبست چون دیدار موسی را

همی خواهم که دیدارت ببینم دم بدم لکن
من مسکین اگر طورم چه تاب آرم تجلی را

دل مرده کند زنده احادیث تو، پندارم
لب تو در نفس دارد دم احیای عیسی را

من سرگشته می خواهم که بوسم خاک پای تو
دلیری بین که تا این حد رسانیدم تمنی را

ازین پس همچو قلاشان بپوشم جامه تقوی
که حکم قاضی عشقت قلم بشکست فتوی را

بعهد چون منی پر شد جهان از گفت و گوی تو
که از اشعار مجنونست شهرت حسن لیلی را

مرا ای دوست از دشمن نباشید بیم در عشقت
که از باد خزان نبود زیان مر شاخ طوبی را

سر دنیای دون بی تو ندارد سیف فرغانی
که عاشق بی تو نپسندد سرا بستان عقبی را

بنزد سیف فرغانی چه باشد؟ ظلمت آبادی،
اگر (در) روضه ننمایی بما نور تجلی را

شمارهٔ ۲۸

فرامش کرد جان تو تماشاگاه اعلی را
که خاکش دام دل باشد نگارستان دنیی را

منه رخت اندرین ویران که در خلد برین رضوان
بشارت می دهد هردم بتو فردوس اعلی را

بخارستان دنیا در مکن با هر خس آمیزش
که دولت بهر تو دارد پر از گل باغ عقبی را

تو اندر تیه دنیایی چو اسراییلیان حیران
عجب باشد که نفروشی بتره من وسلوی را

برو علم پیمبر را مسلمان وار تابع شو
که ترسایان ز جهل خود خدا گفتند عیسی را

بدستار و بدراعه نباشد قیمت عارف
که عزت زآستین نبود ید بیضای موسی را

چو ابراهیم اگر مردی بت آزر شکن، تا کی
چو صورت بین بی معنی پرستی نقش مانی را

برسم صورت آرایان برای چشم رعنایان
چو تو پیراهنی شستی نجس شد جامه تقوی را

اگر تو ترک جان نکنی کمال او نگردد کم
وگر حاجی بزی نکشد چه نقصان عید اضحی را

مکن چون طالب دنیا جهان صورت آبادان
که در ویرانی صورت بیابی گنج معنی را

ورای دوست اندر دل بت است ای خواجه محوش کن
که اندر کعبه نپسندد مسلمان لات و عزی را

مکن گر شاه و سلطانی بظلم و جور ویرانی
که تا اکنون اثر مانده است عدل آباد کسری را

چو رهبر نیست ای ره رو تمسک کن بشعر من
چو در ره قایدی نبود عصا چشم است اعمی را

شمارهٔ ۲۹

نگار من که بلب جان دهد جهانی را
ببوسه یی بخرد از تو نیم جانی را

میان وصل و فراقش ز بهر ما سخنست
دو پادشا بخصومت خورند نانی را

میان دایره روی او ز خال سیاه
که نقطه زد ز دل لاله ارغوانی را

رخان آن شه خوبان نگر مگو دیگر
دو آفتاب کجا باشد آسمانی را

چو خوان لطف شود عام از میانه مرا
مران که از مگسی چاره نیست خوانی را

بتن ز خوردن اندوه او شدم لاغر
بغم ز گوشت جدا کردم استخوانی را

برید دولت از آن حضرتم پیام آورد
خلاصه این که بگویند مر فلانی را

اگر تو کم کنی از خود منت زیاده کنم
درین معامله سودیست هر زیانی را

خطاست همچو سگ کوی هر دری بودن
چو پرده باش و ملازم شو آستانی را

ز خاکدان در ماست سیف فرغانی
ز بلبلی نبود چاره گلستانی را

شمارهٔ ۳۰

عاشق روی توام از من مپوش آن روی را
پرده بردار از رخ و بررو میفگن موی را

تا بروز وصل تو چشمش نبیند روی خواب
هرکه یک شب همچو من در خواب دید آن روی را

گرد میدان زمین سرگشته گردم همچو گوی
من چو در میدان عشق تو فگندم گوی را

همتی دارم که گر دستم رسد هر ساعتی
طوق زر در گردن اندازم سگ آن کوی را

عشق سری بود پنهان رنگ رو پیداش کرد
مشک اگر پنهان بود پنهان ندارد بوی را

من زمشتاقان آن رویم ازیرا خوش بود
با رخ نیکوی گل مر بلبل خوش گوی را

تیر باران غمش را پیش وا رفتم بصبر
جز سپر نکند تحمل تیغ رو باروی را

دل همی جوید نگارم تا ستاند جان زمن
دل بترک جان بجوی آن دلبر دلجوی را

سبزه مژگان بماند بر کنار جوی چشم
کآب هردم جو شود آن چشم همچون جوی را

سیف فرغانی برو تصدیق سعدی کن که گفت
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

بنده گر نیکست و گر بد در سخن نیکت ستود
نزد نیکویان جزا بد نیست نیکو گوی را

شمارهٔ ۳۱

ای بدل کرده آشنایی را
برگزیده زما جدایی را

خوی تیز ازبرای آن نبود
که ببرند آشنایی را

در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را

مژه در خون چو دست قصابست
بی تو مر دیده سنایی را

شمع رخساره تو می طلبم
همچو پروانه روشنایی را

آفتابی و بی تو نوری نیست
ذره یی این دل هوایی را

عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع بینوایی را

بی جمالت چو سیف فرغانی
ترک کردم سخن سرایی را

چاره کارها بجستم و دید
چاره وصل است بی شمایی را

شمارهٔ ۳۲

ای سعادت زپی زینت وزیبایی را
بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل
شوق از خانه بدر کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست
کآب چشمم بکشد آتش بینایی را

ذرها گر همه خورشید شود بی رویت
نبود روز وشب عاشق سودایی را

من شوریده سر کوی ترا ترک کنم
گر مگس ترک کند صحبت حلوایی را

در دهان طمعم چون ترشی کند کند
لب شیرین تو دندان شکر خایی را

دهن تنگ تو چون ذره در سایه نهان
نفی کرده است زخود تهمت پیدایی را

صبر با غمزه غارت گرت افگند سپر
دفع شمشیر کند لشکر یغمایی را

هوس نرگس شیر افگن تو در کویت
با سگان انس دهد آهوی صحرایی را

بهرتو گوهر دین ترک همی باید کرد
زآنکه تو خاک شماری زر دنیایی را

سعدی ار شعرمن وحسن تو دیدی گفتی
غایت اینست جمال وسخن آرایی را

سیف فرغانی چون شمع خیالش با تست
چه غم ار روز نباشد شب تنهایی را

مرد نادان زغم آسوده بود چون کودک
خیز وچون تخته بشو دفتر دانایی را

شمارهٔ ۳۳

الا ای غمت شادی جان ما
تویی راحت جان پژمان ما

دلی کو جهانیست بردی، برو
چه افتاده یی در پی جان ما

پری رویی از مردمت باک نیست
زدیوان نترسد سلیمان ما

غم تو چو کرد ازدل ما حرم
چو کعبه شریفست ارکان ما

چو از مشرب عشقت آبی خوریم
زدنیا بریده شود نان ما

چرا ما زمردم گدایی کنیم
جهان سر بسر ملک سلطان ما

همین بخت واقبال مارا بس است
که ما آن اوییم و اوآن ما

نگیریم چون عنکبوتان مگس
که عنقا شکارند مرغان ما

صبا چون گلی را گریبان گشود
بخاری درآویخت دامان ما

ندانم که بی اینچنین خار وگل
بدست که بودی گریبان ما

ننالم زفرقت اگر روز وصل
برآید ز شبهای هجران ما

چو یوسف به یعقوب خواهد رسید
سرورست در بیت احزان ما

زسر سیف فرغان بیا گوی کن
چو پا درنهادی بمیدان ما

شمارهٔ ۳۴

ای گل روی تو برده رونق گلزارها
در دل غنچه بسی حسن ترا اسرارها

گر بیاد روی تو آبی خورم در وقت مرگ
بی گل از خاک رهی سر بر نیارد خارها

گل که باشد پیش روی تو که او را چون گیاه
بعد ازین آرند و بفروشند در بازارها

با چلیپای سر زلفت که ناقوس اشکند
نعره توحید خیزد زین پس از زنارها

حسن شهر آشوب (تو) چون بر ولایت دست یافت
سروران ملک را در پا رود دستارها

کار من زهد است و توبه دادن مردم زمی
گر می عشقت خورم توبه کنم زین کارها

عشق داند نقش اغیار از دل عاشق سترد
سکه را آتش تواند بردن از دینارها

کس برون خانه محرم نیست سر عشق را
در فرو بند این سخن می گوی با دیوارها

گر درختانرا بود از سر حلاج آگهی
آنچه از وی می شنودی بشنوی از دارها

گر بهار وصل خواهی سیف فرغانی برو
همچو بلبل در خزان دم درکش از گفتارها

دلبرا بی من مرو گر گویدت پور حسن
خیز تا طوفی کنیم ای دوست در گلزارها

شمارهٔ ۳۵

ای کرده بعشق تو دل پرورش جانها
گردون چو رخت ماهی نادیده بدورانها

آنرا که چو تو سروی در خانه بود دایم
از بی خبری باشد رفتن سوی بستانها

آنرا که گل رویش زردی ز غمت گیرد
خاک قدمش باشد سرسبزی ریحانها

زانگشت خیال تو چون نقش پذیرفتم
از دست دلم یک یک چون رنگ برفت آنها

از رنگ تو و بویت در گل اثری دیدست
بلبل که نمی آید بیرون ز گلستانها

بهر من دل خسته ای ترک کمان ابرو
تیر مژه را کردی سر تیز چو پیکانها

ای زلف تو چون چوگان بیم است که از دستت
چون کوی بسر گردم گرد همه میدانها

گفتم بوفا با تو عهدی بکنم لیکن
از سخت دلی سستی اندر همه پیمانها

از آرزوی رویت بود آنکه ز بهر گل
وقتی طرف خاطر می رفت ببستانها

تو در حرم دلها ساکن شده ای وآنگه
سیف از هوس کعبه پیموده بیابانها

شمارهٔ ۳۶

ما را دلیست سوخته آتش طلب
آتش که دید پرتو او آب را سبب

زاشکم مدام سوزش دل در زیاد تست
این آب هست هیزم آن آتش طلب

گر عاشقی بمیل سهر در دو چشم کش
کحل کلام هر سحر از سرمه دان شب

ای غافلان ز عشق کفرتم بذنبکم
وی عاشقان دوست اتیتم بما وجب

در وصف حسن دوست چو خواهی دهن گشود
اول زبان عشق بیار و لب ادب

وآنگه هزار خوشه معنی طب ز جان
کندر درون سنبله صورتست حب

ای سحر غمزهای ترا سامری غلام
وی شکر حدیث ترا خامشی قصب

وی پایه ولای تو بالاترین مقام
وی نسبت هوای تو عالیترین نسب

نارالله است عشق تو چون کوره جحیم
شهرالله است روی تو همچون مه رجب

در آرزوی میوه باغ وصال تو
هرگز نگشت غوره اومید ما عنب

شمارهٔ ۳۷

روزی آن روی چو خورشید وبر و خال چوشب
دیدم و عشق مراباتو همین بود سبب

زین پس از پیش تو کوته نکنم دست نیاز
زین پس از کوی تو بیرون ننهم پای طلب

گوشه یی از سر کوی تو قصور فردوس
نیمه یی از مه روی تو هلال غبغب

دیدن تو ببرد قاعده غم ازدل
بوسه تو بنهد خاصیت جان در لب

در دهان گیر لب خویش دمی تا بینی
ذوق صد تنگ شکر جمع شده در دور طب

روی تو با خط مشکین تو می دانی چیست
آفتابیست (و) بر (هر) طرفش نیمه شب

بر سرم عشق تو مالید شبی دست قبول
در دلم مطرب اندوه تو زد چنگ طرب

در جهان دلم ای ترک سیه چشم گذشت
غارت هندوی زلف تو زیغمای عرب

سیف فرغانی در حضرت جانان دایم
خامشی غیر ادب دان وسخن ترک ادب

شمارهٔ ۳۸

ای خجل از روی خوبت آفتاب
روز من بی تو شبی بی ماهتاب

آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب

چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن بخواب

بر سر کوی تو سودا می پزم
با دل پرآتش و چشم پرآب

عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در رکاب

خون چکان بر آتش سودای تو
آن دل بریان من همچون کباب

در سخن زآن لب همی بارد شکر
در عرق زآن رو همی ریزد گلاب

چشم مخمورت که ما را مست کرد
توبه خلقی شکسته چون شراب

از هوایی کآید از خاک درت
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب

جز تو از خوبان عالم کس نداشت
سرو در پیراهن و مه در نقاب

بی خطا گر خون من ریزی رواست
ای خطای تو بنزد ما صواب

تو طبیب عاشقان باشی، چرا
من دهم پیوسته سعدی را جواب

سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
گر بشمشیرت زند رو بر متاب

شمارهٔ ۳۹

ای خطت سلسله یی بر قمر از عنبر ناب
وی دل و دیده ز سودای تو پرآتش و آب

دوش در وصف جمال تو چو در بستم دل
خوب رویان معانی بگشادند نقاب

خانه حسن ز بالای تو دارد استون
قبله روح ز ابروی تو دارد محراب

ای دل از یورتگه سینه برون زن خرگاه
کین ستون کرد مرا خیمه تن سست طناب

پیش روی تو ز رخساره خورشید چکد
عرق شرم چو اشک مطر از چشم سحاب

سایه بر کار چو من ذره کجا اندازی
که چو خورشید تو از پرتو خویشی در تاب

خانه سوزست (غمت) در دل من چون آتش
بی قرارست دل اندر بر من چون سیماب

آفتابا ز تو روزم بشب آمد، تا چند
بر سر کوی تو شب روز کنم چون مهتاب

زلف جعد تومرا کرد مسلسل چون خط
کرده خط تو مرا زیر و زبر چون اعراب

چون شرابت بود اندر سرو آیینه بدست
گیرد آیینه ز عکس رخ تو رنگ شراب

نام شیرین لب خویش ار بزبان آری تو
در دهان شکرین تو شود شهد لعاب

همت عالی عشاق رخت تا حدیست
که ز دنیاشان در چشم نمی آید خواب

گر عنان تو بدست من درویش افتد
از سر شوق بپای تو درافتم چو رکاب

چشم داریم ز دادار بعقبی رحمت
ما که دیدیم بدنیا ز فراق تو عذاب

دی یکی سوخته چون من بتضرع میگفت
دست برداشته در حضرت رب الارباب

کای خداوند تو برگیرش اگر خود بمثل
«در میان من و معشوق همام است حجاب»

گفتن مدح تو از غایت مهر است مرا
عاشق آنست که طاعت نکند بهر ثواب

بحر شعر من اگر موج زند در عالم
غرقه چون حوت شود چشمه خورشید در آب

با غزلهای تر بنده که در مدح تو گفت
هست اشعار دگر خشکتر از رود رباب

آنچه از لطف و کرم در حق من فرمودی
یابی از بنده دعا و ز خداوند ثواب

بعد ازین کشتی اندیشه بساحل بردم
زآنک دریای مدیح تو ندارد پایاب

سیف فرغانی از ضبط برون شد سخنت
بی دلانرا نبود ضبط سخن رای صواب

شمارهٔ ۴۰

ای پسته دهانت شیرین و انگبین لب
من تلخ کام مانده در حسرت چنین لب

بودیم بر کناری عطشان آب وصلت
زد بوسه تو ما را چون نان در انگبین لب

هرگز برون نیاید شیرینی از زبانش
هرکو نهاده باشد باری دهان برین لب

عاشق از آستینت شکر کشد بدامن
چون تو بگاه خنده گیری در آستین لب

تا در مقام خدمت پیش تو خاک بوسد
روزی دو ره نهاده خورشید بر زمین لب

از بهر آب خوردن باری دهان برو نه
تا لعل تر بریزد از کوزه گلین لب

با داغ مهر مهرت ای بس گدا که چون من
از آرزوی لعلت مالند بر نگین لب

از معجزات حسنت بر روی تو بدیدم
هم شکرآب دندان هم پسته آتشین لب

دل تلخ کام هجرست او را بجای باده
زین بوسهای شیرین درده بشکرین لب

تا چند باشد ای جان پیش در تو ما را
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چین لب

تو سرخ روی حسنی تا کرد شیر شیرین
خط نبات رنگت همچون ترانگبین لب

چون فاخته بنالم اکنون که مر ترا شد
همچون گلوی قمری زآن خط عنبرین لب

هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرین دان
زآن سان که در خموشی (با) لب بود قرین لب

شمارهٔ ۴۱

ایا چوحسن بمعنی نکو بصورت خوب
وصال تست مرا همچو عافیت مطلوب

شهید عشق تو بعد از اجل چو جان زنده
گدای کوی تو نزد همه چو زر محبوب

چو جان حدیث تو شیرین ولیک شورانگیز
غم تو در دل عاشق چو وجد در مجذوب

لبت که مست کند همچو خمر عاشق را
میی زدرد مصفا ولی بشهد مشوب

تو رو نمودی ومشغول شد بغم عاشق
بلا بیامد و منسوب شد بصبر ایوب

بنور روی تو پیش از بروز بتوان دید
جمال صورت کامن پس حجاب غیوب

ایا بملک سلیمان بحسن چون یوسف
منم بعشق زلیخا بحزن چون یعقوب

نه بهر جنت و حورست کوشش عاشق
نه بهر ملک بود مشتغل علی بحروب

امید وصل تو اندر دل و منم محزون
کلید باب فرح با من ومنم مکروب

کرا که نام برآمد بدفتر عشقت
بخواند سر معمازخط نامکتوب

بنزد عاشق جز ذکر تو سخن باطل
بنزد بنده به جز عشق تو هنر معیوب

گرم بدست فتد اندهت بصد شادیش
غذای روح کنم ای غم تو قوت قلوب

که بی عیار محبت دل رهی قلبست
وگر بسکه شاهان شود چو زر مضروب

اگر نه سایه تو بر من اوفتد هستم
چو ذره یی که بود آفتاب ازو محجوب

رجای وصل تو در جان سیف فرغانیست
چنانکه در دل عاصی امید عفو ذنوب

شمارهٔ ۴۲

ای گلستان حسن ترا بنده عندلیب
درد مراست نرگس بیمار تو طبیب

بازم بخوان بلطف و بنازم ز در مران
هرچند گل نیاز ندارد بعندلیب

در حال من نظر کن و از آه من بترس
کز عشق بهره مندم و از وصل بی نصیب

زنهار با غریب و گدا لطف کن که من
در کوی تو گدایم و در شهر تو غریب

در شهر با توام خبر عشق فاش شد
از اشکم این تواتر و از شعرم این نسیب

عقلم چنان برفت که امروز عاجزست
ز اصلاح من معلم وز ارشاد من ادیب

حسنت رضا نداد بسامان (کار) من
لیلی روا نداشت که مجنون بود لبیب

با روی چون نگار تو خاک رهست گل
با زلف مشکبار تو درد سرست طیب

با جز تو دوستی نبود شغل اهل دل
حاشا که دستکار مسیحا بود صلیب

این بنده از وصال تو محروم بهر چیست
او در طلب مجد و تویی در دعا مجیب

تیر دعای من بنشانه نمی رسد
الرمی قد تواتر والسهم لایصیب

من داعی توام باجابت امیدوار
داعیک لایرد و راجیک لایخیب

نبود شکیب از گل روی تو سیف را
تا عندلیب منبر گل را بود خطیب

شمارهٔ ۴۹

دل کنون زنده بجان نیست که جانان اینجاست
وآن حیاتی که بدو زنده بود جان اینجاست

نام شکر چه بری قند لب او حاضر
ذکر شیرین چکنی خسرو خوبان اینجاست

طوطی تنگ دلم لیک ز شکر پس ازین
بار منت نکشم کآن شکرستان اینجاست

پیش ازین گر چه بسی نعره زدم چون بلبل
گریه چون ابر کنم کآن گل خندان اینجاست

مجلسی پر ز عزیزان زلیخا مهرند
دست دل خسته که آن یوسف کنعان اینجاست

نیکوان نور ندارند چو استاره بروز
کامشب از طالع سعد آن مه تابان اینجاست

امشب ای صبح تو در دامن شب پنهان باش
کآفتابی که برآید ز گریبان اینجاست

شست دل در طلب ماهی اومید انداخت
جان خضروار که آن چشمه حیوان اینجاست

هرکرا درد دلی بود و نمی گفت بکس
گو بجو مرهم آن درد که درمان اینجاست

از مجاری شکر پیش جگر سوختگان
نمک افشانده که چندین دل بریان اینجاست

عشق در دل غم و انده نبود دور از تو
جور لشکر بکش ای خواجه کی سلطان اینجاست

زین غزل جمله بیک قول شدند اهل سماع
همه گوینده چو بلبل که گلستان اینجاست

سیف فرغانی تو نیز بگو چون دگران
«خانه امشب چو بهشتست که رضوان اینجاست»

شمارهٔ ۵۰

در رخت می نگرم جلوه گه جان اینجاست
در قدت می نگرم سرو خرامان اینجاست

من دل سوخته خواهم که لب تشنه خویش
بر دهان تو نهم کآبخور جان اینجاست

خانه یی چون حرم و بر در و بامش عشاق
چون مگس جمع شده کآن شکرستان اینجاست

پرده داران تو گر چند بسنگم بزنند
نروم همچو سگ از در که مرا نان اینجاست

من دوا یابم اگر لطف تو گوید که بده
مرهم وصل، که این خسته هجران اینجاست

اندرین مجمع اگر جمع شوم شاید ازآنک
رخ و زلفی که مرا کرد پریشان اینجاست

یوسف حسنی و در هر طرفی چون یعقوب
از برای تو بسی عاشق گریان اینجاست

تو امام همه خوبانی و با آن قامت
قبله کافر و محراب مسلمان اینجاست

تو زر لطف کنی بخش و چو من درویشی
آخر ای گنج گهر با دل ویران اینجاست

باز روح ار ز پی صید روان شد، آن تن
که بدل همچو جلاجل کند افغان اینجاست

دور ازین باغ رقیب تو بهرجا که بود
همچو اشکسته سفالیست که ریحان اینجاست

ای بکعبه شده در بادیه چون اعرابی
آب باران چه خوری؟ چشمه حیوان اینجاست

سیف فرغانی از آن نور روان چون خورشید
روز وصلی که ندارد شب هجران اینجاست

شمارهٔ ۵۱

تبارک الله از آن روی دلستان که تراست
ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که تراست

گمان مبر که شود منقطع بدادن جان
تعلق دل از آن روی دلستان که تراست

بخنده ای بت بادام چشم شیرین لب
شکر بریزد از آن پسته دهان که تراست

ز جوهری که ترا آفریده اند ای دوست
چگونه جسم بود آن تن چو جان که تراست

ز راه چشم بدل می رسد خدنگ مژه
مرا مدام ز ابروی چون کمان که تراست

چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند
ببوسه زآن لب لعل شکرفشان که تراست

بغیر ساغر می کش بر تو آبی هست
ببوسه یی نرسد کس از آن لبان که تراست

اگر کمر بگشایی و زلف باز کنی
میان موی تو گم گردد آن میان که تراست

چو عندلیب مرا صد هزار دستانست
بوصف آن دو رخ همچو گلستان که تراست

صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم
هزار جان بدهم من بدین نشان که تراست

بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی
ندارد آب سخن اینچنین روان که تراست

شمارهٔ ۵۲

اختر از خدمت قمر دور است
مگس از صحبت شکر دور است

ما از آن بارگاه محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دور است

پای من از زمین درگه او
راست چون آسمان ز سر دور است

جهد کردم بسی ولی چکنم
بخت و کوشش ز یکدگر دور است

پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دور است

تو بدست کرم کنم نزدیک
که بپای من این سفر دور است

یوسف عهدی و منم بی تو
همچو یعقوب کز پسر دور است

در فراق تو ای پسر هستم
همچو یوسف که از پدر دور است

اندرین حال حکمتی مخفیست
بنده از خدمت تو گر دور است

هر کرا قرب نیست با سلطان
از بلا ایمن از خطر دور است

همچو پروانه می زنم پر و بال
گرچه آن شمعم از نظر دور است

شاخ اگر هست بر درخت دراز
دست کوتاهم از ثمر دور است

عشق بگریزد از دل جان دوست
عیسی از پایگاه خر دور است

خشک لب بی تو یوسف فرغانیست
طبع از انشای شعر تر دور است

شاید ار خانه پر عسل نکند
نحل چون از گل و زهر دور است

شمارهٔ ۵۳

جانا زرشک خط تو عنبر در آتش است
وزلعل آبدار تو گوهر در آتش است

دل درغم تو دانه گوهر در آسیاست
خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است

کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم
خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است

از شرم چون نبات در آبم که گفته ام
کان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است

عاشق بآب دیده چون سیم حل شده
در بوته بلای تو چون زر در آتش است

از آب گرم اشک فروغم زیاده شد
کز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است

از تاب هجر تو دل بریان من بسوخت
آبی بده زوصل که چاکر درآتش است

دراشک ودرغم تو نگارا تن ودلم
چون ماهی اندر آب وسمندر در آتش است

مارا بسان هیزم تر در فراق تو
نیمی درآب ونیمه دیگر درآتش است

من سوختم در آتش عشق و تو چون شکر
آگه نه ای که عود معطر درآتش است

صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود
بالی نمی زنم که مرا پر در آتش است

ازرنگ خویش روی تو ای آبدار لطف
گویی که آفتاب منور در آتش است

سیف ازتو دور مانده وشعرش بنزد تست
زر در خزینه شه وزرگر در آتش است

شمارهٔ ۵۴

ما غریبیم وشهر ازآن شماست
با چنین رو جهان جهان شماست

پادشاهان چو بنده می گویند
ما رعیت ولایت آن شماست

عهد خسرو ندید از شیرین
شر و شوری که در زمان شماست

باچنین چشم مست عاشق کش
هرکه میرد از کشتگان شماست

گر براتی بجان کنند وبسر
بدهم چون برو نشان شماست

جان عاشق نشانه آن تیر
که زابروی چون کمان شماست

زردی روی زعفرانی من
از رخ همچو ارغوان شماست

ابر گوهرفشان دو چشم منست
پسته پرشکر دهان شماست

آب حیوان یک جهان عاشق
در دو لعل شکرفشان شماست

کم زاصحاب کهف نیست بقدر
هرکه چون سگ برآستان شماست

غم جانرا بخود نمی گیرد
دل که چون لامکان مکان شماست

سیف فرغانی ارچه چیزی نیست
بلبلی بهر گلستان شماست

سخن خود نمی تواند گفت
که دهانش پر از زبان شماست

شمارهٔ ۵۵

عذر قدمت بسر توان خواست
بوسی زلبت بزر توان خواست

گرچه تو کرم کنی ولیکن
بی زر نتوان اگر توان خواست

درکیسه خراج مصر باید
تا ازلب تو شکر توان خواست

بوسی برتو چه قدر دارد
دانم زتو اینقدر توان خواست

بالای تو سرو میوه دارست
این میوه ازآن شجر توان خواست

نی نی غلطم درین حکایت
ازسرو کجا ثمر توان خواست

ازمعدن اگر چه هیچ ندهند
عیبی نبود گهر توان خواست

گنج از (تو) توقع است مارا
آنرا زکدام در توان خواست

وآنچ ازدر تو رسد بدرویش
هرگز زکسی دگر توان خواست

شمارهٔ ۵۶

آن کو بدر تو سر نهاده است
پای از دو جهان بدر نهاده است

در دام غم تو طایر وهم
با بال شکسته پر نهاده است

سلطان که بسکه نقش نامش
بر چهره سیم و زر نهاده است

تا باشدش آب روی حاصل
بر خاک در تو سر نهاده است

در خانه دل ز دست عشقت
غم بر سر یکدگر نهاده است

عاشق چه کند چو اندرین ره
از بهر تو پای در نهاده است

باری بکشد بپشت همت
چون روی بدین سفر نهاده است

بیچاره سری گرفته بر دست
پای از همه پیشتر نهاده است

از بهر مراد دل درین راه
جا نیست که در خطر نهاده است

عاشق سر خدمتی عجب نیست
در پای رقیب اگر نهاده است

ترسا بنهد ز بهر عیسی
سر بر قدمی که خر نهاده است

رویت که بنور او توان دید
ارواح که در صور نهاده است

دیر است که از پس هوایت
اندر پی ما شرر نهاده است

در پیش رخ تو عقل کوریست
کش آینه در نظر نهاده است

از بهر بهای بوسه تو
کش روح به از شکر نهاده است

گر جان برود تفاوتی نیست
اندر لبت آن اثر نهاده است

خورشید و مهت نمی توان گفت
در من خرد این قدر نهاده است

کز جبهه تو هزار اکلیل
بر تارک ماه و خور نهاده است

آن خشک لبی که دست عشقش
داغی ز تو بر جگر نهاده است

از خون جگر بر آستانت
صد نقطه بچشم تر نهاده است

شمارهٔ ۵۷

دلبر ما کهربا بر دست بست
هیچ می دانی چرا بر دست بست

دل بنرخ که ستاند بعد ازین
دل ربا چون کهربا بر دست بست

بندم اندر ششدر غم سخت کرد
مهره یی کآن جان فزا بر دست بست

آن نه مهره دانه دام دلست
کان صنم از بهر ما بر دست بست

مرغ دل را همچو باز نو گرفت
ریسمان آورد و پا بر دست بست

قصه دریا و در شد پایمال
چون گهر کان صفا بر دست بست

حسن روی آرای بر پشت زمین
اینچنین زیور کرا بر دست بست

گوییا هرگز چنین پیرایه یی
شاخ را از گل صبا بر دست بست

هست این مهره بر آن ساعد چنانک
آب جردی از هوا بر دست بست

شمارهٔ ۵۸

دلبری کز لطف گویی بر تنش جان غالبست
حسن بر رویش چو نزهت بر گلستان غالبست

نیکوان را بر بدن غالب بود اوصاف روح
بر بهشتی گرچه تن دارد ولی جان غالبست

ملک سلطانیست او را در جمال و حسن از آن
عشق او بر بنده چون بر ملک سلطان غالبست

آب حیوانست مضمر در لب لعلش ولیک
چون سخن گوید شکر بر آب حیوان غالبست

گرچه در دعوی خوبی ماه را حجت قویست
آفتاب روی او بر وی ببرهان غالبست

ور مرا از وی نداند کس عجب نبود ازآنک
هرکه چیزی دوست می دارد برو آن غالبست

گرچه در انعام عام او تامل میکنم
بار جای وصل بر من خوف هجران غالبست

چون زنان پوشیده باید داشت از نامحرمان
آنچه از اسرار او بر جان مردان غالبست

سیف فرغانی ز درد عشق او احوال خویش
با گروهی گو که این حالت برایشان غالبست

شمارهٔ ۵۹

آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتست
قوت از غم تو کرده بنانش چه حاجتست

عاشق بسان مرده بود،جان اوست دوست
چون دوست دست داد بجانش چه حاجتست

آن کو بدل حدیث تو تکرار می کند
از بهر ذکر تو بزبانش چه حاجتست

وآن کس که از جهانش تمنا وصال توست
چون یافت وصال تو بجهانش چه حاجتست

عاشق بهشت از پی روی تو می خوهد
چون دید روی تو بجنانش چه حاجتست

عاشق بمال دل ندهد بهر آنکه اوست
کان گهر بگوهر کانش چه حاجتست

او بر در تو از همه خلقست بی نیاز
آنرا که کس تویی بکسانش چه حاجتست

با او چو دست لطف بیاری بر آوری
زآن پس بیاری دگرانش چه حاجتست

از کشف و از عیان نتوان گفت نزد او
چون عین او تویی بعیانش چه حاجتست

شمارهٔ ۶۰

من می روم و دلم بر تست
جان نیز ملازم در تست

گرچه نبود دلت بر من
ای دلبر من دلم بر تست

با بنده اگر چه سر گرانی
سوگند گران من سر تست

گر چاکر اگر غلام خواهی
این بنده غلام و چاکر تست

پهلوی جمالت ای دلارام
فربه ز میان لاغر تست

خاصیت آب زندگانی
اندر لب روح پرور تست

ای از تن تو شده پر از گل
پیراهن تو که در بر تست

رویی بنما که چشم جانها
روشن برخ منور تست

ملک دل و جان گرفتی آری
سلطانی و حسن لشکر تست

ای شهد روان بگاه خنده
زآن پسته که تنگ شکر تست

زآن پسته بسیف شکرش ده
بستان ز وی آنچه در خور تست

شمارهٔ ۶۱

تا مرا آن ماه تابان دوستست
جمله دشمن کامیم زآن دوستست

دوستی خونت بخواهد ریختن
هوش دارای دل که این آن دوستست

کی بمن پردازی ای جان چون ترا
هر طرف چون من هزاران دوستست

دوست می دارد ترامسکین دلم
عیب نتوان کردنش جان دوستست

با دلم زلف ترا پیوندهاست
کافرست اما مسلمان دوستست

هرکه با من بیندت گوید همی
کین گدا با چون تو سلطان دوستست

آشکارش خلق دشمن می شوند
هر که چون من باتو پنهان دوستست

دشمن او می شود پیراهنش
دامنش گربا گریبان دوستست

عاشقان را عامیان گر دشمنند
دیو کی با نوع انسان دوستست

همچو باز از بانگ زاغانش چه باک
بلبلی گر با گلستان دوستست

سایه محروم است ازآن گوید چرا
ذره با خورشید تابان دوستست

هرکه همچون من به جز تو میل کرد
عاشقش مشمر که سگ نان دوستست

سیف فرغانی بکن گر عاشقی
جان فدای او که جانان دوستست

شمارهٔ ۶۲

دل چون بجان نظر فگند جای عشق تست
دل جان شود درو چو تمنای عشق تست

سیمرغ وار خود نتوان یافتن نشان
زآن دل که آشیانه عنقای عشق تست

جانم فدای تو که دل مرده رهی
از زنده کردگان مسیحای عشق تست

ای نور دیده درتن مشکات شکل ما
مصباح روح زنده باحیای عشق تست

چون جان بزندگی ابد شادمان بود
آن دل که درحمایت غمهای عشق تست

فرهاد وار در پس هر سنگ بی دلیست
بیگانه خسروست که شیدای عشق تست

من خام کیستم که پزم دیگ این هوس
هرجا سریست مطبخ سودای عشق تست

گردن کش خرد که هوا را نداد دست
سرمست و پای کوب زصهبای عشق تست

افراز و شیب کون و مکان زیر پای کرد
دل منزلی ندید که بالای عشق تست

ما خامشیم و مهر ادب بر زبان چو سیف
این جمله گفت و گو بتقاضای عشق تست

موج غم تو از صدف دل برون فگند
این نظم را که گوهر دریای عشق تست

شمارهٔ ۶۳

روز رخت که غره ماه جمال تست
هر شب مدد کننده بدر کمال تست

هم نظم شعر من خبری از حدیث عشق
هم حسن روی گل اثری از جمال تست

عنقای عقل بنده چو پروانه چراغ
پر سوخته ز پرتو شمع جلال تست

تیر نظر همی نرسد آفتاب را
آنجا که قوس ابروی همچون هلال تست

در بوستان که خلعت سبز از بهار یافت
لاله نمونه یی زد و گل برگ آل تست

تا باز جره گرچه کند مرغ ملک صید
خسرو شکار طوطی شیرین مقال تست

چندین غزل که مردم از آن رقص میکنند
تاثیر وجد عاشق شوریده حال تست

با آنک اهل مدرسه لالند ازین حدیث
آنجا چو نیک در نگری قیل و قال تست

عین الحیات را بکفی خاک کی خرد
آن سوخته که تشنه آب وصال تست

سیف اردرین طریق کمالی نیافتی
در خویشتن تصور نقصان کمال تست

آن دوست در تصور ناید خیال وار
در وصف او هر آنچه تو گفتی خیال تست

شمارهٔ ۶۴

هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست
وآن کو نه مدحت تو کند در ضلالتست

قومی بکار دنیی وقومی بآخرت
مشغولیی که با تو نباشد بطالتست

نظمی که می کنیم وبآخر نمی رسد
از داستان عشق تو اول مقالتست

از حال ما خبر ز مجانین عشق پرس
هشیار را خبر نبود کین چه حالتست

گفتم بدل که تحفه جانان مکن زجان
گو را بکار ناید ومارا خجالتست

ابرام نامه گرچه ازآن در بریده ام
آهم رسول صادق وشعرم رسالتست

ای عالم ار تو وعده بجنت کنی خطاست
مشتاق دوست را که ز حورش ملالتست

آنکو بعلم وعقل خود از دوست باز ماند
عقلش جنون شناس که علمش جهالتست

وقتست سیف را که نگوید دگر سخن
ذکرت بدل کند که زبان را کلالتست

شمارهٔ ۶۵

باری گر آمدی و نشد یار از آن تو
اکنون بیا که یار بیکبار از آن تست

چون دوست طالب تو بود ملک را چه قدر
هرگه که ری بحکم تو شد خوار از آن تست

در مکه گر قریش ترا قصد کرده اند
یک شهر چون مدینه پرانصار از آن تست

بسیار و اندکی که ترا بود اگر برفت
هرچ آن ماست اندک و بسیار از آن تست

گر بیش ازین غمی بدو غمخواره یی نبود
زین پس غم آن دیگر و غمخوار از آن تست

ای حضرت تو مجمع اوصاف نیکویی
تو گلشنی و این همه ازهار از آن تست

عالم بتو منور و گیتی مزین است
ای آفتاب این همه انوار از آن تست

گر بخت را ز خواب خلل گشت سرکران
مژده ترا که دولت بیدار از آن تست

با زلف همچو عنبر و لعل شکر فروش
دکان خلق بسته و بازار از آن تست

لطفیست مر ترا که ز عشاق دل برد
با این متاع جمله خریدار از آن تست

قندی همی خواهد دل رنجورم از لبت
دارو مگیر باز که بیمار از آن تست

زین دل که در تصرف مهر تو آمده است
اندازه یی بکن که چه مقدار از آن تست

بر قلب دشمنان زن و بشکن که بعد ازین
ز اشعار سیف تیغ گهردار از آن تست

از یار اگر چه دور شدی یار از آن تست
وز کار اگر نفور شدی کار از آن تست

شمارهٔ ۶۶

طوطی روح که دامش قفس ناسوتست
عندلیبی است که جایش چمن لاهوتست

بشکرهای ملون چو مگس حاجت نیست
طوطیی را که ز خوان ملکوتش قوتست

یوسف عقل ترا نفس تو چون زندانست
یونس روح ترا جسم تو بطن الحوتست

ای بدنیا متمتع اگر این عمره و حج
از پی نام کنی کعبه ترا حانوتست

در کهولت چو صبی طبع جوان آیین را
زآن مریدی تو که پیر خردت فرتوتست

دل تو مرده دنیا و چنین تا لب گور
سوبسو مرده کش توتن چون تابوتست

هرکه او تشنه دنیاست ازو ناید عشق
مطلب آب ز چاهی که درو هاروتست

ای جوانمرد تو مرد پیرزن دنیا را
زهره یی دان که رخش آفت صد ماروتست

دل خودبین تو امروز چو افعی شد کور
زآن زمرد که بگرد لب چون یاقوتست

خویشتن را تو چو داود شماری لیکن
هر سر موی تو در ملک یکی جالوتست

سیف فرغانی رو خدمت درویشان کن
کرم قزاز بریشم گر برگ توتست

شمارهٔ ۶۷

گرمرا زلفت اوفتد در دست
نکنم کوته ازتو دیگر دست

گرچه من هم نمی رسم شادم
که بزلفت نمی رسد هر دست

خاک پای تو گوهریست عزیز
کی رسد بنده را بگوهر دست

تا زلعلت شکر بدست آریم
چون مگس می زنیم برسر دست

هرکرا بر لب تو دست بود
کی بیالاید او بشکر دست

اهل دل را نداد در همه عمر
دلستانی زتو نکوتر دست

برسرت جان فشان کنم کامروز
نیست چیزی دگر مرا بر دست

عذر خود گفت سیف فرغانی
که فقیرم، نمی دهد زر دست

در دلم هست مهر تو چه شود
اگرت شعر من بود در دست

شمارهٔ ۶۸

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست
چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست

ای گلستان وفا خار جفا لازم تست
از پی خار گلستان نتوان داد ز دست

همچو تو دوست مرا دست بدشواری داد
چون بدست آمدی آسان نتوان داد ز دست

گرچه آن زلف پریشانی دلراست سبب
آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

دی یکی گفت برو ترک غم عشق بگو
بچنان وسوسه ایمان نتوان داد ز دست

خاک کوی تو بملک دو جهان نفروشم
گوهر قیمتی ارزان نتوان داد ز دست

جای موری که مرا دست دهد بر در تو
بهمه ملک سلیمان نتوان داد ز دست

محنتت را که گدایانش چو نعمت بخورند
بهمه دولت سلطان نتوان داد ز دست

سیف فرغانی اگر چند توانگر باشی
بر درش جای گدایان نتوان داد ز دست

شمارهٔ ۶۹

عاشق اینجا از برای دیدن یار آمدست
بلبل شوریده بهر گل بگلزار آمدست

این جهان بازار کار عشق جانانست، ازو
آن برد مقصود کو با زر ببازار آمدست

عاشقم او را ندانم دولتست این یا فضول
کآن توانگر را چو من مفلس خریدار آمدست

تا جهانی خلق را چون ذره سرگردان کند
آفتاب حسن در رویش پدیدار آمدست

دوست چون در نیکویی یکتاست همچون آفتاب
عاشقش زآن در عدد چون ذره بسیار آمدست

بر چنو یوسف جمالی سوره آیات حسن
راست چون تورات بر موسی بیکبار آمدست

در میان جمع خوبان یار ما(گویی مگر)
در چمن طاوس روحانی برفتار آمدست

بس کلهداران دولت را قباها خرقه شد
تا سر این تاج خوبان زیر دستار آمدست

چون عسل جانم بیادش کام شیرین می کند
تا نبات خط بر آن لعل شکر بار آمدست

هر کرا بر لوح دل پیوست عشقش حرف خویش
بی زبان وبی دهان چون خط بگفتار آمدست

روح باغ میوه عشق (است)وهمت باغبان
وین تن خاکی بگردش همچو دیوار آمدست

سعدی از قدر تو غافل بود آن ساعت که گفت
(این تویی یا سرو بستانی برفتار آمدست)

سیف فرغانی سنایی شد بشعر و، نظم اوست
نافه مشکی که از وی بوی عطار آمدست

شمارهٔ ۷۰

دلم بسلسله زلف یار در بندست
اگر قبول کنی حال من ترا پندست

زبند مهرش چون پای دل شود آزاد
مرا که باسر زلفش هزار پیوندست

بسان لیلی بگشایی وببندی زلف
ترا خبر نه (که) مجنونی اندرین بندست

برآوری زمن تلخ کام هر دم شور
ازآنکه پسته شیرین تو شکر خندست

ازآرزوی رخ تو اگر بباغ روم
کدام لاله برخساره تو مانندست

زکات خوبی خود را دمی بباغ خرام
که گل بدیدن روی تو آرزومندست

زعاشقان تو امروزدر زمانه منم
کسی که او بسلامی زدوست خرسندست

کسی که او اثر صبح روز وصل ندید
شب فراق چه داند که تا سحر چندست

جواب سعدی گفتم بالتماس کسی
که او هزار چو من بنده را خداوندست

دل مرا که شد ازدست درهمه حالی
بخاک پای و سر کوی دوست سوگندست

چو عندلیب همی نال سیف فرغانی
ازآنکه گل را ایام حسن یکچندست

شمارهٔ ۷۱

بداد باز مراصحبت نگاری دست
وگرچه داشته بودم زعشق باری دست

چنین نگار که امروز دست داد مرا
نمی دهد دگران را بروزگاری دست

میسرم شد ناگاه صحبت یاری
که وصل او ندهد جز بانتظاری دست

اگر بپای رقیبش سری نهم شاید
که می زنم زبرای گلی بخاری دست

چو پای در ره مهرش نهاد جان زآن پس
نرفت بیش دلم را بهیچ کاری دست

مرا گرفت گریبان و برد پای از جای
ازآستین مدد پنجه یی برآر ای دست

ایا چو لعل نگین نام دار در خوبی
،چو خاتم ار دهدم چون تو نامداری دست

بصد نگار منقش بخلق بنمایم
درخت وار مزین بهر بهاری دست

درین مصاف ازو دل برد نه جان ای دوست
چو برپیاده بیابد چوتو سواری دست

چو درکمند تو بی اختیار افتادم
زدامن تو ندارم باختیاری دست

تو خاک پای خود ای دوست درکف من نه
اگر بنزد تو دارم فقیرواری دست

غریب شهر توام از خودم مکن نومید
کنون که در تو زدم چون امیدواری دست

بود که جان ببرم از میان بحر فراق
اگر شبی بزنم باتو در کناری دست

مگیر خانه درین کوی سیف فرغانی
اگر ترا ندهد دلبری و یاری دست

برو برو که به جز استخوان درین بازار
نمی دهد سگ قصاب را شکاری دست

شمارهٔ ۷۲

هان ای نسیم صبح که بویت معطرست
همراه با تو خاک سر کوی دلبرست

منشور نیکویی ز در او همی دهند
سلطان ماه را که زاستاره لشکرست

کس دید صورتی که نکوتر زروی اوست؟
کس خواند سورتی که زالحمد برترست؟

محتاج نیست بر سر ره مشک ریختن
کآنجا که اوست پای نهد خاک عنبرست

آنجا که اوست شب نبود کز ضیا ونور
با آفتاب سایه آن مه برابرست

من خود گدای کویم ویک شهر چون منند
درویش عشق او که بخوبی توانگرست

ای در جهان لطف ملکشاه نیکوان
در حسن هر غلام ترا ملک سنجرست

اندر مقام قرب تو بالاست دست آن
کزبهر خدمتت سرش از پا فروترست

جان را بوصف صورت تو رویها نمود
معنی ناپدید که در لفظ مضمرست

بر آدمی برای تو در بسته ام ولیک
بازآ که بر پری همه دیوارها درست

در وصف خوبی تو تعجب همی کنند
کین شیوه شعر شعر کدامین سخن ورست

بر خاک تیره ریخته همچون در از صدف
این قطرهای صافی از ابر مکدرست

در وصف دوست کاغذ دیوان شعر من
کی چون مداد خشک شود چون سخن ترست

تا دست می دهد سخن دوست گوی سیف
کز هر چه میرود سخن دوست خوشترست

چون بهریار نیست سخن صوت جارحست
چون بهر دوست نیست غزل قول منکرست

شمارهٔ ۷۳

بازم از جور فلک این دل غمناک پرست
بازم از خون جگر دیده نمناک پرست

این زمان ازاثر خار فراق یاران
چون گریبان گلم دامن دل چاک پرست

کز نگاران دلارام و زیاران عزیز
شد تهی پشت زمین وشکم خاک پرست

باغ عیشم که بصد گونه ریاحین خوش بود
از گل و لاله تهی گشت وزخاشاک پرست

چون مرا زهر غم دوست بجان کرد گزند
تو چنان گیر که عالم همه تریاک پرست

گرچه زآن دلبر دلدار و زافغان رهی
خانه خاک تهی گنبد افلاک پرست

سیف فرغانی زنهار ترش روی مباش
که ببخت تو ازآن غوره برین تاک پرست

کیسه عمر تهی چون شود از غم مارا
چو ازین نوع گهر کوزه سباک پرست

شمارهٔ ۷۴

صحبت جانان بر اهل دل از جان خوشترست
عاشقانرا خاک کویش زآب حیوان خوشترست

چون زعشق او رسد رنجی بدل دردی بجان
عاشقان را رنج دل از راحت جان خوشترست

شاهباز عشق چون مرغ دلی را صید کرد
وقت اواز حال بلبل در گلستان خوشترست

دست اندرکار او به از قدم بر تخت ملک
پای در بند وی از سردر گریبان خوشترست

بنده رااز دست جانان خار غم در پای دل
ازگل صد برگ بر اطراف بستان خوشترست

دیده گریان عاشق دایم اندر چشم دوست
از تبسم کردن گلهای خندان خوشترست

گرچه از حنسست آن دلبر چو خورشید آشکار
عشق همچون ذره اند سایه پنهان خوشترست

آنچه اندر حق عاشق کرد معشوق اختیار
گر هلاک جان بود مشتاق راآن خوشترست

مور اگر در خانه خود انس دارد با غمش
خانه آن مور از ملک سلیمان خوشترست

وصل جانانرا چو دل بر ترک جان موقوف دید
جان بداذ وگفت کز جان وصل جانان خوشترست

تا بکیخسرو در ایران دیدها روشن شود
چشم رستم را زسرمه خاک توران خوشترست

سیف فرغانی درین ناخوش سرا با درد عشق
وقت این مشتی گدا از وقت سلطان خوشترست

شمارهٔ ۷۵

نسخه عشق تو بر رق دلم مسطورست
وصف روی توبگویم که مرا دستورست

گرنویسم پراز اسرار کتابی گردد
آنچه بر رق دل (من) مسطورست

همه آفاق بریدم بمثالی فرمان
که زسلطان جمال تو مرا منشورست

شوق دردل ارنی گوی شبی همچوکلیم
آمدم برسر کوی تو که جانرا طورست

آتش روی تو دیدم که ندارد تابی
پیش او چشمه خورشید که آبش نورست

هرکسی را (که) بمعنی بتو نزدیکی نیست
صورتش گر بمثل جان بوداز دل دورست

هرکرا عشق تو در بزم بزم ازل جامی داد
گر چه مستی نکند تا بابد مخمورست

زانده تست سخن گفتن من،وین اشعار
شکری زآن قصب و شهدی ازآن زنبورست

چون بسمع تو رسانند بگو کاین ابیات
آه آن شیفته و ناله آن رنجورست

همه در بزم از دست (تو) نالم چون چنگ
تا که ابریشم رگ برتن چون طنبورست

دیده چون دید که چون گل بجمالی معروف
بنده زآن روز چو بلبل بسخن مشهورست

عاشق ارمدحت معشوق کند عیبی نیست
بلبل ار ناله کند ازپی گل معذورست

سیف فرغانی مرده است و من اسرافیلم
وین سخن نفخه عشقست وزبانم صورست

شمارهٔ ۷۶

اختر ازخدمت قمر دورست
مگس از صحبت شکر دورست

ما ز درگاه دوست محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دورست

پای ما از زین حضرت او
راست چون آسمان زسر دورست

همچو پروانه می زنم پر وبال
گرچه آن شمعم از نظر دورست

پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دورست

در فراق تو ای پسر هستم
همچو یوسف که از پدر دورست

یوسف عهدی و منم بی تو
همچو یعقوب کز پسر دورست

تو بدست کرم کنم نزدیک
کی به پای من این سفر دورست

جهد کردم بسی ولی چه کنم
بخت و کوشش زیکدگر دورست

اندرین حال حکمتی عجبست
بنده از خدمت تو گر دورست

هرکه نزدیک نیست با سلطان
ازبلا ایمن ازخطر دورست

شاخ اگر هست بر درخت دراز
دست کوتاهم از ثمر دورست

بی تو در دیگران نظر نکنم
که معانی ازین صور دورست

خشک لب بی تو سیف فرغانیست
زآن از انشای شعرتر دورست

شاید از خانه پر عسل نکند
نحل چون از گل وزهر دورست

شمارهٔ ۷۷

دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشست
ای صبر باوقار تو برخیز کو نشست

بی بند عشق هیچ کس از جای برنخاست
در حلقه یی که آن بت زنجیر مو نشست

آنرا که زندگی دل از درد عشق اوست
گر چه بمرد از طلب او،مگو نشست

بی روی دوست سعی نمودیم و بر نخاست
این بار غم که بر دل تنگم ازو نشست

آن کو بجست و جوی تو برخاست مر ترا
تا ناورد بدست نخواهد فرو نشست

مشتاق روی خوب تو در انتظار او
حالی اگر چه داشت بد اما نکو نشست

فردا بروح عشق تو ای جان چو آدمی
برخیزد آن سگی که برین خاک کو نشست

هم عاقبت چو بلبل شوریده شاد شد
ماهی بر وی دوست که سالی ببو نشست

آنکس که در طریق تو گم گشت همچو سیف
از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست

شمارهٔ ۷۸

هرچه خواهی کن که برما دست حکمت مطلقست
حق حکم تو زما تسلیم وحکم تو حقست

در ادای حق ودر ادراک حکمتهای تو
نفس کامل ناقص آمد عقل بالغ احمقست

غرقه دریای شوقت از ملایک برترست
کشته هیجای عشقت با شهیدان ملحقست

ملک عالم بر در دل رفت درویش ترا
گفت رو بیرون در بنشین که جا مستغرقست

پای مال اسب همت کرد شاه این بساط
نطع گردون راکه از انجم هزاران بیذقست

ازسر ره چون کسی را دور شد خرسنگ نفس
بعد از آن بر فرق اکوان پای سیرش مطلقست

هردم از دریای دل موج اناالحق می زند
تشنه وصلت که در قاموس شوقت مغرقست

عاشق تو درمیان خلق با رخسار زرد
همچو اندر خیل انجم ماه زرین بیرقست

اندر آن هیجا که شاهان را علم شد سرنگون
این شکسته دل چو اندر قلب لشکر سنجقست

سر بباز وجان فشان رخصت مده خود را برفق
برکسی کین درزند ابواب رخصت مغلقست

سیف فرغانی برین درگاه ازهر تحفه یی
درد دل را قیمت وخون جگر را رونقست

شمارهٔ ۷۹

دل تنگم و ز عشق توام بار بر دلست
وز دست تو بسی چو مرا پای در گلست

شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی
فرهاد جان سپرده و مجنون بی دلست

گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته ام
جز با تو دوستی نکند هرکه عاقلست

گر من ببوسه مهر نهم بر لبت رواست
شهد عقیق رنگ تو چون موم قابلست

در روز وصلت از شب هجرم غمست و من
روزی نمی خوهم که شبش در مقابلست

دلرا مدام زاری از اندوه عشق تست
اشتر بناله چون جرس از بار محملست

روز وصال یار اجل عمر باقی است
وقت وداع دوست شکر زهر قاتلست

بیند ترا در آینه جان خویشتن
دلرا چو با خیال تو پیوند حاصلست

هرجا حدیث تست ز ما هم حکایتیست
این شاهباز را سخنش با جلاجلست

من چون درای ناله کنانم ولی چه سود
محمول این شتر چو جرس آهنین دلست

اشعار سیف گوهر در پای عشق تست
این نظم در سراسر این بحر کاملست

شمارهٔ ۸۰

تو آن شاهی که سلطانت غلامست
زشاهان جز ترا خدمت حرامست

تو داری ملک وبر سلطان خراجست
توداری حسن وز خورشید نامست

بپیش آفتاب روی تو ماه
اگر چه بدر باشد ناتمامست

بشب استاره اندر شبهه افتد
که روی تو کدام ومه کدامست

ملاحت را بسی اسرار مضمر
در آن صورت چو معنی در کلامست

حلاوت در لب لعل تو دایم
چو شین درشهد وسین اندر سلامست

گرم در حلقه خاصان در آری
عجب نبود که الطاف تو عامست

اگر ناسوخته در هجر وصلت
طمع دارم مرا سودای خامست

چو بیگانه ننالم گرچه برمن
برای دوست از دشمن ملامست

بمروارید چون قطره است خوش دل
صدف کز آب دریا تلخ کامست

بشعر اندر میان دوستانش
چو سعدی سیف فرغانی همامست

شمارهٔ ۸۱

بس کور دلست آنکه به جز تو نگرانست
یا خود نظرش با تو ودل باد گرانست

روی تو دلم را بسوی خود نگران کرد
آن را که دلی هست برویت نگرانست

در حسن نباشد چوتو هرکس که نکوروست
چون آب نباشد بصفا هرچه روانست

جان دل من شد غم عشق تو ازیرا
دل زنده بعشق تو چو تن زنده بجانست

دل کو خط آزادی خویش ازهمه بستد
جان داد بخطی که برو از تو نشانست

هر طفل که از مادر ایام بزاید
در عشق شود پیر اگرش بخت جوانست

هر چند که جان در خطرست از غمت ای دوست
دل کونه غم دوست خورد دشمن جانست

چون کرد درونی بغم عشق تعلق
آنست درونی که برون از دو جهانست

با یار غم عشق مرا بر تن وبر دل
نی کاه سبک باشد ونی کوه گرانست

سودا زده یی دوش چو فرهاد همی گفت
کین دلبر ما خسرو شیرین پسرانست

مه طلعت و خورشید رخ و زهره جبینست
شکر لب وشیرین سخن وپسته دهانست

تو دلبر خود را بکسی نام مگو سیف
کآن چیز که در دل گذرد دوست نه آنست

اینست یکی وصف زاوصاف کمالش
کندر دل وجان ظاهر واز دیده نهانست

شمارهٔ ۸۲

دلبرا عشق تو نه کار منست
وین که دارم نه اختیار منست

آب چشم من آرزوی توبود
آرزوی تو درکنار منست

آنچه ازلطف ونیکویی درتست
همه آشوب روزگار منست

تا غمت در درون سینه ماست
مرگ بیرون در انتظار منست

عشق تا چنگ در دل من زد
مطربش نالهای زار منست

شب زافغان من نمی خسبد
هر کرا خانه در جوار منست

خار تو در ره منست چو گل
پای من در ره تو خار منست

دوش سلطان حسنت از سر کبر
با خیالت که یار غار منست

سخنی در هلاک من می گفت
غم عشق تو گفت کار منست

سیف فرغانی ازسر تسلیم
با غم تو که غمگسار منست

گفت گرد من از میان برگیر
که هوا تیره از غبار منست

شمارهٔ ۸۳

ای که لعل لب تو آبخور جان منست
تو اگر آن منی هر دوجهان آن منست

آب دریا ننشاند پس ازین شعله او
گربآتش رسد این سوز که درجان منست

بتمنای وصال تو بسی سودا پخت
طمع خام که اندر دل بریان منست

خود (تو) یک روز نگفتی که بدو مرهم وصل
بفرستم، که دلش خسته هجران منست

دارم امید که منسوخ نگردد بفراق
آیت رحمت وصل توکه در شان منست

تا بوصلت نشوم جمع نگویم با کس
آنچه در فرقت تو حال پریشان منست

درد هجران تو بیماری مرگست مرا
روی بنمای که دیدار تو درمان منست

رخ چون لاله مپوش ازمن مسکین که منم
عندلیب تو وروی تو گلستان منست

یوسف من چو زمن دور بود چون یعقوب
ملک اگر مصر بود کلبه احزان منست

ور مرا زلف چو چوگان تو در چنگ آید
سربسر گوی زمین عرصه میدان منست

آدمی کو زغم عشق مرا منع کند
گر فرشته است درین وسوسه شیطان منست

گر دهی تاج وگر تیغ زنی بر گردن
سر سرتست که در قید گریبان منست

سیف فرغانی در عشق چنین ماه تمام
بکمال ار نرسم غایت نقصان منست

شمارهٔ ۸۴

مهی که از غم عشقش دلم پر ازخونست
شبی نگفت که بیمار عشق من چونست

زدست نشتر غمهای او که نوشش باد
دل شکسته من همچو رگ پر از خونست

اگر چه دل بغمش داده ام چو می نگرم
درین معامله بی جان غم تو مغبونست

نه دلستان چوتو باشد هرآنکه نیکوروست
نه مستی آرد چون می هرآنچه میگونست

کسی که هر دو جهان ملک اوست گر راضی است
دلش بدون تو ای دوست همتش دونست

بلطف از همه خوبان زیادی که ترا
جمال معنی از حسن صورت افزونست

بعهد حسن تو تنها نه من شدم مفتون
که برجمال تو امروز فتنه مفتونست

عجب مشاهده روی تو چگونه بود
که دیدن سگ کویت بفال میمونست

بنوبت تو که لیلی وقتی آن عاقل
که برجمال تو واله نگشت مجنونست

بهر که او غم من می خوردهمی گویم
اگر ترا دل صافی وطبع موزونست

رقیب تو وترا من بشعر رام کنم
که رام کردن دیو وپری بافسونست

چو برکنار فتاد ازتو سیف فرغانی
ازآب دیده (خود) در میان جیحونست

ازو بپرس که دست از دلم نمی دارد
زمن مپرس که در دست او دلت چونست

شمارهٔ ۸۵

هم کوی تو از جهان برونست
هم وصف تو از بیان برونست

اندر ره تو کسی قدم زد
کورا قدم از جهان برونست

طاق در ساکنان کویت
از قبه آسمان برونست

در کون و مکانت می نجویم
کآن حضرت ازین و آن برونست

خرگاه جلالت از دو عالم
چون خیمه عاشقان برونست

جوینده کوی تو نشان داد
زآن جای که از مکان برونست

دیوانه سخن نگه ندارد
سرش ز میان جان برونست

این نکته مجو ز چار مذهب
کین کاسه ز هفت خوان برونست

از شدت شوق شعر گفتم
کز صنعت شاعران برونست

خودکام کسی چه ذوق یابد
زآن لقمه از دهان برونست

شک نیست که شطحهای حلاج
از شرع پیمبران برونست

در ذوق محمدیست داخل
وز فتوی مفتیان برونست

بی بهره ز عشق تو چو دشمن
از زمره دوستان برونست

دنیا طلب اندرین حرم نیست
سگ از پی استخوان برونست

عاشق چو غم ترا غذا کرد
قوت وی از آب و نان برونست

هر حلقه که ذکر تو در آن نیست
سیف تو از آن میان برونست

شمارهٔ ۸۶

یار من خسرو خوبان ولبش شیرینست
خبرش نیست که فرهاد وی این مسکینست

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او
سخن تلخ چو جان در دل من شیرینست

دید خورشید رخش وز سر انصاف بماه
گفت من سایه او بودم وخورشید اینست

با رخ او که در او صورت خود نتوان دید
هرکه در آینه یی می نگرد خود بینست

پای در بستر راحت نکنم وز غم او
شب نخسبم که مرا درد سر از بالینست

خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی
رویش از خون جگر چون رخ گل رنگینست

دلستان تر نبود از شکن طره او
آن خم وتاب که در گیسوی حورالعینست

در ره عشق که از هر دوجهانست برون
دنیی ای دوست زمن رفت وسخن دردینست

گر کسی ماه ندیدست که خندید آنست
ورکسی سرو ندیدست که رفتست اینست

سیف فرغانی تا ازتو سخن می گوید
مرغ روح از سخنش طوطی شکر چینست

شمارهٔ ۸۷

روی از خلق بگردان که بحق راه اینست
سر و معنی توکلت علی الله اینست

چون بریدی طمع از خلق ز خود دست بدار
زآنکه زاد ره حق آن و حق راه اینست

از سر خواست، نگویم ز سر دل، برخیز
دل چو نبود نتوان گفت که دلخواه اینست

جای آنست که بر نفس کنی حمله شیر
که سگی صنعت او، حیله روباه اینست

بارگیریست تن کاهل تو جان ترا
می کند میل بدنیا که چراگاه اینست

جان بپرور بغم عشق و تنت را بگذار
کندرین ره خر عیسی ترا کاه اینست

تو مپندار که تن آب روانرا دلوست
بلکه مر یوسف مه روی ترا چاه اینست

اسب همت را بر روی بساط خدمت
خانه یی ساز که شطرنج ترا شاه اینست

در ره عشق گر از قیمت یار آگاهی
ترک جان کن که نشان دل آگاه اینست

کار عشقست برو دست در وزن که عقول
اخترانند و چو در می نگری ماه اینست

ای که از وقت سوالی کنی امروز مرا
در جواب تو یکی نکته کوتاه اینست

گر دمی حظ خود از خلق فراموش کنی
از پی یاد وی، الوقت مع الله اینست

سیف فرغانی افعال نکوکن پس ازین
زآنکه تو نیک نه ای وز تو در افواه اینست

شمارهٔ ۸۸

دل درو بند که دلدارت اوست
ره او رو که بره یارت اوست

کار اگر بهر دل دوست کنی
بی گمان عاقبت کارت اوست

در نخستین قدم از ره او را
یافت خواهی که طلب کارت اوست

هست سر بر تن چون گل بر شاخ
لیک در زیر قدم خارت اوست

دل یکی کن بدو عالم مفروش
خویشتن را چو خریدارت اوست

تا بدان حضرت اعلی برسی
چاره یی ساز که ناچارت اوست

با کسی درد دل خویش مگوی
که دوای دل بیمارت اوست

تویی تست که تو با همه کس
فخر ازو می کنی و عارت اوست

دور کن از رخ خود گرد خودی
زآنکه بر آینه زنگارت اوست

عندلیب چمن عشق شدی
خوش همی گوی که گلزارت اوست

سیف فرغانی بهر دل خویش
عافیت خواه که بیمارت اوست

شمارهٔ ۸۹

دوست سلطان و دل ولایت اوست
خرم آن دل که در حمایت اوست

هر کرا دل بعشق اوست گرو
از ازل تا ابد ولایت اوست

پس نماند ز سابقان در راه
هر کرا پیش رو هدایت اوست

عرش بر آستانش سر بنهد
هر کرا تکیه بر عنایت اوست

در دو عالم ز کس ندارد خوف
هرکه در مامن رعایت اوست

چون ز غایات کون در گذرد
این قدم در رهش بدایت اوست

منتها اوست طالب او را
مقبل آنکس که او نهایت اوست

با خود از بهر او جهاد کند
اسدالله که شیر رایت اوست

گو مکن وقف هیچ جا گر چه
مصحف کون پر زآیت اوست

خود عبارت نمی توان کردن
زآنچه آن انتها و غایت اوست

سیف فرغانی ار سخن شنود
اندکی زین نمط کفایت اوست

شمارهٔ ۹۰

آن عاشقی که طعمه عشق تو جان اوست
از بهره خوردن غم تو دل دهان اوست

همچون رهست پی سپر کاروان درد
از قالب آن پلی که بر آب روان اوست

آن کو بجست و جوی تو پا در رکاب کرد
لطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست

آن محتشم که او نبود مایه دار عشق
هر چیز را که سود شمارد زیان اوست

وآنکس که هیچ ندارد بغیر تو
آنجا که هیچ جای نباشد مکان اوست

آن صادقی که بهر تو روزی بتیغ عشق
خود را بکشت زندگی دل نشان اوست

وآنکو بعقل خویش ترا وصف می کند
تو دیگری و هر چه بگوید گمان اوست

وصاف حسنت ار بسخن بگذرد ز عرش
بی منتهای وصف تو حد بیان اوست

در وصف تو که بهره ما زآن حکایتیست
آنکس فصیح تر که خموشی زبان اوست

وصلت پیام داد شبی سیف را و گفت
زآنجا که حسن منطق و لطف بیان اوست

بحریست عشق و چون بکنارش رسی منم
هر جا تو از میان بدر افتی کران اوست

من کیستم که همچو منی را خبر بود
زآن سر که در میان تو و در میان اوست

شمارهٔ ۹۱

آفتاب حسن را برج شرف شد روی دوست
سایه دولت خوهی بیرون مباش از کوی دوست

کی تواند روی او بی عشق دشمن روی دید
دوست روی عشق باید تا ببیند روی دوست

گرچه جان بخش است بوی دوست مر عشاق را
من دلی دارم که هردم جان دهد بر بوی دوست

بر بساط وصل میخواهم که رانم شاه وار
همعنان اسب نظر را با رخ نیکوی دوست

کاشکی امروز برخیزد قیامت تا روند
دیگران سوی بهشت و دوزخ و ما سوی دوست

خاک را صد بار باد از جا ببرد و کم نشد
آتش عشق از دل ما و آب حسن از جوی دوست

ماه با سلطان حسنش گوی در میدان فگند
پس بماند و پیش شد هفتاد میدان گوی دوست

گیسوی لیلی نگردد سلسله جنبان جان
چون شود مجنون دل زنجیردار از موی دوست

خلق را سالی دو مه عیدست لیکن هر نفس
عاشقانرا عید باشد دیدن ابروی دوست

پای بر گردون نهیم از فخر اگر خواهیم دید
سر که بر زانوی خود داریم بر زانوی دوست

ما ز بهر احتیاط کار عشقش کرده ایم
دل ببذل جان فراخ ار تنگ باشد خوی دوست

شاعران گر در سخن گفتن ز من نیکوترند
همچو من زاهل سخن کس نیست نیگو گوی دوست

بوی گل آمد بسوی سیف فرغانی مگر
صبحدم خاکی بصحرا برد باد از کوی دوست

شمارهٔ ۹۲

ماه دو هفته را نبود نور روی دوست
باغ شکفته را نبود رنگ و بوی دوست

با حاجیان شهر نشینیم و کرده ایم
کعبه ز کوی دلبر و قبله ز روی دوست

هرکو ز خود نرست نیفتد بدام یار
هر کو ز خود نرفت نیاید بکوی دوست

یارب تو روی دوست بدین عاشقان نما
کین جمع مانده اند پریشان چو موی دوست

بر یاد روی دوست دل خود همی کنند
خرم چو روی دلبر و خوش همچو خوی دوست

گر پیش دل چراغ ز خورشید و مه کنی
بی شمع عشق ره نبرد دل بسوی دوست

کس را بغیر او بسوی او دلیل نیست
هان تا بعقل خود نکنی جست و جوی دوست

باشد غزل ترا نه مگر وصف حسن یار
باشد سخن فسانه مگر گفت و گوی دوست

بر روی روزگار چو چیزی نیافتم
تا بشکنم بدیدن آن آرزوی دوست

منزل بباغ کردم و ایام خویش را
با سرو و گل همی گذرانم ببوی دوست

با روزگار سیف غمش کرد آنچه کرد
شادی بروزگار گدایان کوی دوست

شمارهٔ ۹۳

عاشقانرا می دهد دایم نشان از روی دوست
گل که هر سالی بمردم می رساند بوی دوست

دم بدم چون تار موسیقار در هر پرده یی
خوش بنال ای یار تا در چنگت افتد موی دوست

زآفتاب و ماه و انجم گر تو خواهی راه رفت
مشعله بر مشعله است از کوی تو با کوی دوست

گر نظر داری برو از دیدن آن مشعله
چشم دربند ای مبصر تا ببینی روی دوست

اندرین پستی ندیدم هیچ، زیباتر نبود
زیر گردون همچو بر بالای چشم ابروی دوست

گاو گردون که کشد از بهر اسب دولتت
گر شوی یک روز شهمات از رخ نیکوی دوست

خفته مر مقصود را چون دست در گردن کنی
ای بپای جست و جو گامی نرفته سوی دوست

زاهل این خرگاه اطناب تعلق قطع کن
پس بزن هرجا که خواهی خیمه در پهلوی دوست

سیف فرغانی بتیغ دوست گر کشته شوی
عاشقی باش که (عاشق) کشتن آمد خوی دوست

شمارهٔ ۹۴

ترا من دوست دارم تا جهان هست
همه نام تو گویم تا زبان هست

اثر گر باز گیرد عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان هست

ترا خاطر سوی مانی و ما را
سوی تو میل خاطر همچنان هست

بکوشش وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم تا توان هست

بود بر آتش دل دیگ سودا
مرا تا گوشتی بر استخوان هست

چو من زنجیر زلفین تو دیدم
اگر دیوانه گردم جای آن هست

بآب دیده شستم رو، هنوزم
ز خاک کوی تو بر رخ نشان هست

شوم گردن فراز ار بر تن من
سری شایسته آن آستان هست

دلم بی انده تو نیست، دیر است
که سیمرغی درین زاغ آشیان هست

غمت با سیف فرغانی شبی گفت
مرا خود با تو چیزی در میان هست

کجا باشد نصیب از وصل جانان
هرآنکس را که دل دربند جان هست

زبان از ذکر غیر او فرو شوی
گرت آب سخن زین سان روان هست

شمارهٔ ۹۸

دلبرا عشق تو اندر دل وجان داشتنیست
عشق سریست که از خلق نهان داشتنیست

تا پس از مرگ وفنا زنده باقی باشم
دل بعشق تو چو تن زنده بجان داشتنیست

تا مرا ظاهر و باطن ز تو غایب نبود
دل بتو حاضر ودیده نگران داشتنیست

ای ولی نعمت جان چون در دندان دایم
گوهر شکرتو در درج دهان داشتنیست

تا فشاند زلب اندر قفس تنگ دهان
شکر ذکر تو، طوطی زبان داشتنیست

فارغ از جامه ونانم که چو نان وجامه
غم وسودای تو این خوردنی آن داشتنیست

تا بترک غم تو پند کسی ننیوشد
سر ازین عقل سبک گوش گران داشتنیست

تازهرچه نتوانم نگهم دارد دوست
شیر همت زپی دفع سگان داشتنیست

تا که همکاسه مردم نشود، مروحه یی
از پی رد مگس برسر خوان داشتنیست

تا زخوان ملکوتی شودت حوصله پر
شکم وهم تهی از غم نان داشتنیست

سیف فرغانی ازین درد نمی کرد فغان
عشق گل گفت ببلبل که فغان داشتنیست

شمارهٔ ۹۹

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست
در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست

ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او
لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست

دوش گفتم از لبش جانم بکام دل رسد
چون کنم او خفته و بخت رهی بیدار نیست

ای بشیرینی ز شکر در جهان معروف تر
شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست

چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من
گر بتیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست

بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود
کآنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست

تا درآید اندرو غمهای تو هر سو درست
خانه دلرا که جز نقش تو بر دیوار نیست

مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب
کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست

گر همه جانست اندر وی نباشد زندگی
چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست

در سخن هر لفظ کندر وی نباشد نام تو
صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست

هرکه عاشق نیست از وصلت نیابد بهره یی
هرکه او نبود بهشتی لایق دیدار نیست

سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن
عندلیبی و ترا جز روی او گلزار نیست

چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود
«ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست»

شمارهٔ ۱۰۰

دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیست
یک جهان عشاق را دل برده ودلدار نیست

هرکه ترک جان کند آسان بدست آرد دلش
گر بدست آید دل او ترک جان دشوار نیست

در بلای عشق او بی اختیار افتاده ام
گرچه این مذهب ندارم کآدمی مختار نیست

گفتم اندر کنج عزلت رو بدیوار آورم
چون کنم در شهر ما یک خانه را دیوار نیست

دوست ازما بی نیاز و وصل مارا ناگزیر
عشق با جان همنشین وصبر با دل یارنیست

گرچو سگ ازکوی او نانی خوری اندک مدان
ور سگان کوی اورا جان دهی بسیار نیست

حضرت او منزل اصحاب کهفست ای عجب
کاندر آن حضرت سگان را بارومارا بار نیست

ای زتو روزم سیه، شبها که مردم خفته اند
جز سگ ومن هیچ کس در کوی تو بیدار نیست

بار عشقت می کشم خوش زآنکه مر فرهاد را
کوه کندن بر امید وصل شیرین بار نیست

گر سرت در پا نهم ور تیغ بر فرقم زنی
از منت خوشنودی ای جان وزتوام آزار نیست

ور نگارستان شود پشت زمین از روی گل
بلبل جان مرا جز روی تو گلزار نیست

راست گفتی آزمودم با تو گشتم متفق
(ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست)

سیف فرغانی چومن گر حاجتی داری بدوست
دوست خود ناگفته داند، حاجت گفتار نیست

شمارهٔ ۱۰۱

مرا بغیر تو اندر جهان دگر کس نیست
بجز تو دل ندهم کز تو خوبتر کس نیست

بچشم حال چو ما را خبر معاینه شد
بعین چون تو ندیدیم و در خبر کس نیست

مرا که دیده دل از تو روشنی دارد
بهر کجا نگرم جز تو در نظر کس نیست

بگرد کوی تو هر عاشقی که کشته شود
شهید عشق بود خون بهاش بر کس نیست

جهان بجمله خرابست و نیست آبادان
بجز دلی که درو غیر تو دگر کس نیست

جهانیان اگر از حسن روی تو خبری
شنوده اند چرا طالب اثر کس نیست

ره تو معنی و این خلق صورت آرایند
ز بهر کار تو اندر جهان مگر کس نیست

دهان بیاد تو گر خوش نمی کنند این خلق
ز بی کسی مگس اینچنین شکر کس نیست

ز بهر صبح وصالت که کی زند نفسی
شبی ز شوق تو بیدار تا سحر کس نیست

چو عقل بر سر کویت گذر کند داند
که راه عشق تو ای جان بپای هر کس نیست

اگر ز پرده برونست سیف فرغانی
چو آستانه به جز وی مقیم در کس نیست

شمارهٔ ۱۰۲

عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست
وصل جانان را نصیب خویش دیدن شرط نیست

بربلا و نعمت ارحکمت دهد چون زآن اوست
نعمتش را بر بلای او گزیدن شرط نیست

گر ترا سودای خورشید جمال او بود
همچوسایه درپی مردم دویدن شرط نیست

آتش سودای او چون تیز گشت ازباد شوق
همچو آب تیره با خاک آرمیدن شرط نیست

گرچه نزد عاشقان اوکه صاحب دولتند
زین چنین محنت بجان خود را خریدن شرط نیست

همچو آن دریادلان جان بذل کن، زیرا هنوز
راه باقی داری ازیاران بریدن شرط نیست

چون سگ وچون مرغ باش اندر شکار وصل یار
کز دویدن چون بمانی جز پریدن شرط نیست

تا بصدر صفه وصلت رساند لطف دوست
زین وحل پای طلب بیرون کشیدن شرط نیست

دی تمنای وصال دوست کردم عشق گفت
زهر غم کم خورده ای شکر مزیدن شرط نیست

آب عزت در دهان کن خاک پایش بوسه ده
زآنکه این معشوق رابر لب گزیدن شرط نیست

اندرآن مجلس که نقل عاشقان ریزد زلب
هرمگس را ذوق این شکر چشیدن شرط نیست

رو ببوی از دور قانع شو که در گلزار او
خیره چون باد صبا برگل وزیدن شرط نیست

سیف فرغانی برو تسلیم حکم عشق شو
چون گرفتار آمدی برخود طپیدن شرط نیست

شمارهٔ ۱۰۳

جانا بیا که مرا جان دریغ نیست
عید منی مرا زتو قربان دریغ نیست

هرگز بصدر دل نرسد دوستی جان
آنرا که از محبت تو جان دریغ نیست

هر چیز کآن من بود ای جان اگر منم
بستان زمن که از تو مرا آن دریغ نیست

عشاق سیم و زر بگدایان کو دهند
زین هر دو جان بهست و زجانان دریغ نیست

سلطان عشقت آمد و در دل نهاد تخت
کرسی مملکت زسلیمان دریغ نیست

در سفره گرچه نان نبود من گدای را
در خانه هرچه هست زمهمان دریغ نیست

دل جان خود دریغ نمی دارد از غمت
ما را سریر ملک زسلطان دریغ نیست

دل با غم تو گفت که گرچه شکسته ام
چون من سفال از چو تو ریحان دریغ نیست

ممنوع از سکندر دنیا طلب بود
از خضر آب چشمه حیوان دریغ نیست

درراه عشق تو که مرا دوست دشمنست
عرض من از ملامت خصمان دریغ نیست

بهر چو تو عزیز که یوسف غلام تست
این گوسپند بنده ز گرگان دریغ نیست

من مرغ دانه ام ز پی دام مرغ تو
مرغم ز دانه دانه ز مرغان دریغ نیست

من نان خود دریغ نمی دارم از سگت
ای دوست گر ترا سگ ازین نان دریغ نیست

گر پسته تر است ز طوطی شکر دریغ
این طوطی ازچو تو شکرستان دریغ نیست

گوهر بیار سیف و زجانان نظر بخواه
کان آفتاب را نظر از کان دریغ نیست

شمارهٔ ۱۰۴

کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست
کو کسی کو بدل و دیده خریدار تو نیست

دور کن پرده زرخسار و رقیب از پهلو
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

در تو حیرانم وآنکس که ندانست ترا
وندر آن کس که بدانست وطلب کارتو نیست

در طلب کاری گلزار وصالت امروز
نیست راهی که درو پای من وخار تو نیست

شربت وصل ترا وقت صلای عام است
زآنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست

من بشکرانه وصلت دل وجان پیش کشم
گر متاع دل وجان کاسد بازار تو نیست

در بهای نظری از تو بدادم جانی
بپذیر از من اگرچند سزاوار تو نیست

وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی
چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست

سیف فرغانی ازتو بکه نالد چون هیچ
«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست»

شمارهٔ ۱۰۵

چون کنم ای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست
غمخور عشقم مرااز غمگساری چاره نیست

گرچه عشقت چاره دارد ازهزاران همچو ما
چاره ما کن که ماراازتو باری چاره نیست

پایدار آمد سر زلفت بدست دیگران
آخر اندر چنگ ما از چند تاری چاره نیست

تن بزن در هجر او ای دل که اندر کوی عشق
تا بدانی قدر وصل از انتظاری چاره نیست

از سر رحم ای رفیقان بنده را یاری کنید
کین زپا افتاده را از دستیاری چاره نیست

راحت دیدار جانان نیست بی رنج رقیب
هرکجا باشد گلی آنجا ز خاری چاره نیست

بی گمان چون موکب سلطان جایی بگذرد
دیده نظارگی رااز غباری چاره نیست

در شب وصلش بسی اندیشه کردم از فراق
هر که می نوشید او را از خماری چاره نیست

در جهان افسانه یی شد سیف فرغانی بعشق
عاشقان هستند لیک از نامداری چاره نیست

شمارهٔ ۱۰۶

مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیست
زبوسه صبر نه واز کنار سیری نیست

ازآن گلی که ز رنگش خجل شود لاله
چو عندلیب مرا از بهار سیری نیست

اگر جهان همه پر گل کنند رنگ برنگ
مرا زدیدن آن لاله زار سیری نیست

درخت حسن گلی ماه رو ببار آورد
چو نحلم ازگل آن شاخسار سیری نیست

گرم چو عود بسوزند برسر آتش
مرا از آن شکر آبدار سیری نیست

بدست دشمنی ار بر سرم زند شمشیر
مرا زدوستی آن نگار سیری نیست

جماعتی که چومن منصفند می گویند
که یار را چه عجب گر زیار سیری نیست

گرم چو گوی نهد اسب یار برسر پای
مرا از آن شه چابک سوار سیری نیست

مرا زدوست اگر مرده باشم اندرخاک
بگویم ونشوم شرمسار، سیری نیست

بخورد دهر بسی همچو سیف فرغانی
هنوز در شکم روزگار سیری نیست

شمارهٔ ۱۰۷

چون ترا میل و مرا ازتو شکیبایی نیست
صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست

مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست
بنده را هست بتو میل و شکیبایی نیست

چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود
چه بود فایده ازچشم چو بینایی نیست

بر سر کوی تو در قید وفای خویشم
ور نه رفتنم ای دوست زبی پایی نیست

من سگ کویم و هرجای مرا ماواییست
بودنم بر در این خانه زبی جایی نیست

گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را
بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست

دل رهایی طلبد از تو بهر روی که هست
ور چه داند که چو روی تو بزیبایی نیست

در چو دربهر بود چون تو نباشد صافی
گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنایی نیست

سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو
دولت آنکه تو یکشب بر او آیی نیست

شمارهٔ ۱۰۸

گشت روی زمین چو صحن بهشت
از رخ خوب یار حور سرشت

دیده از دل کن وببین دیدار
ای قصارای همت تو بهشت

بر گل از روی لاله رخ که نمود
بر مه از مشک سوده خط که نوشت

حسن رویش زخط نگردد کم
رخ ماه از کلف نگردد زشت

یار من در میانه خوبان
همچو لاله است در میانه کشت

بر رخ لاله رنگ او خالیست
همچو نقطه بر آتش از انگشت

عشق او در دل آن اثر دارد
کآب در خاک و آتش اندر خشت

چون منی ذکر غیر او نکند
کرم قز ریسمان نداند رشت

دل نگهدار سیف فرغانی
زآنکه در کعبه بت نشاید هشت

شمارهٔ ۱۰۹

آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت
بی رخش آیینه دل زنگ داشت

وآن هلال ابرو که چون ماه تمام
غره یی در طره شبرنگ داشت

یک نظر کرد و مرا از من ببرد
جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت

چون نگین بر دل نشان خویش کرد
یار نام آور که از ما ننگ داشت

دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
کانده او جای بر دل تنگ داشت

بی غم او مرده کش باشد چو نعش
قطب گردونی که هفت اورنگ داشت

هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گرچه بر زانوم همچون چنگ داشت

صد نوا شد پرده افغان من
ارغنون عشقش این آهنگ داشت

روز و شب چون دیگ جوشان ناله کرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت

سیف فرغانی بصلحش پیش رفت
گرچه او در قبضه تیغ جنگ داشت

آفتابی اینچنین بر کس نتافت
تا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت

شمارهٔ ۱۱۰

کسی کو غم عشق جانان نداشت
چو زنده نفس می زد و جان نداشت

گدای توام ای توانگر بحسن
چنین مملکت هیچ سلطان نداشت

تویی آن شفایی که بیمار دل
بجز درد تو هیچ بیمار نداشت

دلی را که اندوه تو جمع کرد
غم هر دو کونش پریشان نداشت

از آن مشتغل شد بشیرین خود
که خسرو چو تو شکرستان نداشت

بملک ارسکندر بود مفلس است
که همچون خضر آب حیوان نداشت

بخارست جانی که عاشق نشد
دخانست ابری که باران نداشت

غم عشق خور سیف اگر زنده ای
هر آنکس که این غم نخورد آن نداشت

مرو بی محبت که مفتی عشق
چنین مومنی را مسلمان نداشت

شمارهٔ ۱۱۱

آن نکو روی که روی ازنظرم پنهان داشت
ازوی این عشق که پیداست نهان نتوان داشت

رفت و از چشم مرا راوق خون افشان کرد
آنکه بر برگ سمن سنبل مشک افشان داشت

جان بدادیم بپیش در آن یار که او
از پس پرده رخی همچو نگارستان داشت

نو بهار آمد وبر طرف چمن پیداشد
گل که ازشرم رخش روی زما پنهان داشت

روی اودید دگر حسن فروشی نکند
گل سوری که ببازار چمن دکان داشت

تو چه یاری که دمی یاد نیاری زآن کو
جز بیاد تو نمی زد نفسی تاجان داشت

خون همی خورد و غم عشق ترا می پرورد
دل که بر خوان تکلف جگری بریان داشت

روزگاریست که تا سوز فراقت چون شمع
هر شبی شوق تو تا روزمرا گریان داشت

عشق آمد که ترا می بکشم تیغ بدست
نشدم مانع حکمش که زتو فرمان داشت

وصل تو آب حیوتست ورهی بی تو نمرد
زآنک بر سفره روزی دو سه روزی نان داشت

درد ما را به جز از دیدن تو درمان نیست
جان دهم از پی دردی که چنین درمان داشت

چه عجب باشد اگر فخر کند بر ملکوت
معدن ملک که چون تو گهری درکان داشت

سیف فرغانی اگر سکه زند می رسدش
زآنکه نقد سخنش مهر چو تو سلطان داشت

شمارهٔ ۱۱۲

ماه پیش رخ تو تاب نداشت
تاب روی تو آفتاب نداشت

عقل با عشق تو ثبات نکرد
شمع آتش بدید وتاب نداشت

عاشق روی همچو خورشیدت
شب چو چشم ستاره خواب نداشت

آنچنان روی چون توان دیدن
که به جز نور خود نقاب نداشت

در جهان هیچ چیز جز عشقت
بهر مستی ما شراب نداشت

دل که در وی نباشد آتش عشق
چشمه زندگیش آب نداشت

بزبان کرم سگم خواندی
چون منی حد این خطاب نداشت

عاقل از عشق هیچ بهره نیافت
خارجی مهر بو تراب نداشت

عقل اگر چند عقدها حل کرد
مشکل عشق را جواب نداشت

علم بی عشق هیچ سود نکرد
عمل مبتدع ثواب نداشت

بر در دوست سیف فرغانی
بجز از خویشتن حجاب نداشت

شمارهٔ ۱۱۳

در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشت
هرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت

بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیم
دیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت

گفتم بکوی حیله زمانی فرو شوم
رفتم سرای وصل درآن کوی در نداشت

ای پادشاه حسن که همچون من فقیر
سلطان سزای افسر عشق تو سر نداشت

هرکس که آفتاب رخت دید ناگهان
هرگز چو سایه روی خود ازخاک برنداشت

گویی سپاه عشق تو چون بردلم گذشت
بگذشت ازین خرابه که جای دگر نداشت

خود راچو شمع بر سر کویت بسوختم
اندر شب فراق که گویی سحر نداشت

چون صبح وصل دم زد وخورشید رو نمود
این طالب مشاهده چشم نظر نداشت

آن مدعی بخنده نبیند جمال وصل
کو چشم در فراق تو از گریه تر نداشت

گرد در تو در طیرانست روز و شب
مرغ دل ارچه لایق آن اوج پرنداشت

گر تیغ بر سرش زنی آگاه نیست سیف
هر کو زخود خبیر شد ازخود خبر نداشت

شمارهٔ ۱۱۴

گرچه متاع جان بر جانان خطرنداشت
جان باز کز جهان دل ازو دوستر نداشت

عاشق بدست همت خود در طریق عشق
هرچ آن نه دوست بود بیفگند و برنداشت

قومی ز عشق خاص ندارند بهره یی
خود عامتر بگو که کسی زین خبر نداشت

خفته درین نشیمن وز آن اوج مانده باز
زیرا همای همت آن قوم پر نداشت

هر سنگدل که او نپذیرفت نقش عشق
او قلب بود و لایق این سکه زر نداشت

در آستین صدره دولت نکرد دست
هر دامنی که درخور این جیب سر نداشت

عاشق نخواست مال چو حرصی درو نبود
جوکی خرد مسیح چو در خانه خر نداشت

عاشق از آب وخاک نزاده است ای پسر
پوشیده نیست بر تو که عیسی پدر نداشت

بی عشق هرچه گفت ازو کس نیافت ذوق
باران نخورد از آن صدف او گهر نداشت

شعر کسی چو خواندی و حالت دگر نشد
تیغش نبود تیز که زخمش اثر نداشت

آنکس که همچو سیف نخورد آب نیل عشق
گر خاک مصر شد قصب او شکر نداشت

شمارهٔ ۱۱۵

زنده دل نبود کسی کو ذوق درویشان نداشت
جان ندارد زنده یی کو حالت ایشان نداشت

مرد همچون گل اگر از رنگ باشد مایه دار
رنگ سودش کی کند چون بوی درویشان نداشت

ای بسا درویش زنده دل که در دنیای دون
خفت بر خاک وز خاکش گرد بر دامان نداشت

اهل دنیا چون شترمرغند (و) درویش اندرو
بلبل قدسیست، الفت با شترمرغان نداشت

هرکه از شور آب فقرش کام جان شیرین نشد
غیر زهر اندر نواله غیر خون برخوان نداشت

بس سیه کاسه است دنیا گرد خوان او مگرد
کو نمک در شوربا و چاشنی در نان نداشت

پادشاهی فقر و هر کو آن ندانست این نگفت
کامرانی عشق و آن کو این نورزید آن نداشت

پادشاهانت چه قصد ملک درویشی کنند
با همه شمشیرزن کین مملکت سلطان نداشت

هرکرا از درد عشق دوست دل بیمار نیست
همچو عیسی مرده را گر روح بخشد جان نداشت

باش تا فردا ببینی خواجه در مضمار حشر
همچو خر در گل، که اسبی بهر این میدان نداشت

بی کمال قوت عشق ای بسی لاحول گوی
کو چو شیطان ماند و انسان بودنش امکان نداشت

ای بسا زنده که خود را کس شمرد و چون بمرد
در کفن سگ شد که اندر پیرهن انسان نداشت

سیف فرغانی برای طعمه طفلان راه
مادر طبع کسی این شیر در پستان نداشت

شمارهٔ ۱۱۶

در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت
نبود بی خبر از سر عشق و حالی داشت

زلطف معنی حسن ورا کمالی بود
زعشق صورت حال رهی جمالی داشت

زکان لطفش گویی برو فشانده بود
هرآن جواهر مخزون که حق تعالی داشت

بعون طالع سعد آسمان همت من
ز روی او مه و از ابروش هلالی داشت

چو صفحهای رخش روی روزگار رهی
زعشق چهره او دلفریب خالی داشت

چو ذره بودم وبا آفتاب قربم بود
ستاره بودم و با ماه اتصالی داشت

اگر وصال همی خواست درزمان می یافت
ورانبساط همی کرد دل مجالی داشت

زحال دل چو بگفتم بجان جوابم داد
که درمشاهده من بودم او خیالی داشت

مثال جان من آن روز همچو ریحان بود
که درسراچه قرب از بدن سفالی داشت

جمال دوست زهر پرده جلوه خود کرد
کسی ندید که اهلیت وصالی داشت

درآن دیار که یوسف رخی پدید آمد
خرید و سود کند هر کسی که مالی داشت

شمارهٔ ۱۱۷

یار در شیرینی از شکر گذشت
عشق در دلسوزی از آذر گذشت

چون کنم چون انگبین آگاه نیست
زآنکه بی او شمع را بر سر گذشت

باد زلفش را پریشان کرد دی
بوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت

می نیارم زآن رقیبان چو دیو
گرد کوی آن پری پیکر گذشت

منع را بر آستان خفته است سگ
زآن نمی آرد گدا بردر گذشت

دی مرا پرسید یار از حال صبر
گفتمش تو دیر زی کو در گذشت

آب چشمم بی تو بگذشت از سرم
بی تو این دارم یکی از سرگذشت

او مرا طالب من اورا عاشقم
انتظار از حد شد و از مر گذشت

راست چون لیلی و مجنون هر دو را
عمر در سودای یکدیگر گذشت

یار دی اشعار من می خواند، گفت
پایه شعر تو از خوشتر گذشت

گفتم آری این عجب نبود ازآنک
آب شیرین شد چوبر شکر گذشت

سیف فرغانی بیمن ذکر دوست
گوهر نظمت بقدر از زر گذشت

شمارهٔ ۱۱۸

منم آن کس که عشق یارم کشت
زنده گشتم چوآن نگارم کشت

گنج وصلش طلب همی کردم
سنگ بر سر زدوچو مارم کشت

من بی آب رستم از آتش
چون ببادی چراغ وارم کشت

با سلیمان چه پنجه یارم کرد
من که موری همی نیارم کشت

هر شبی طول عمر او خواهم
گرچه روزی هزار بارم کشت

عاشقان جمله کشتگان غمند
منم آنکس که غم گسارم کشت

گرچه بشنود ناله زارم
دوست رحمت نکرد وزارم کشت

قوس ابروش صید دل می کرد
زد یکی تیر ودر شکارم کشت

زنده وصل می کند امسال
آنکه از هجر خویش پارم کشت

این گلستان زباغ وصل مرا
گل کنون می دهد که خارم کشت

من مرده چو سیف فرغانی
زنده اکنون شدم که یارم کشت

شمارهٔ ۱۱۹

شکری بجان خریدم زلب شکرفروشت
که درون پرده با دل شب وصل بود دوشت

بسخن جدا نمی شد لب لعل تو ز گوشم
چو علم فرو نیامد سر دست من زدوشت

بلبت حلاوتی ده دهن مرا که دایم
ترش است روی زردم ز نبات سبز پوشت

بوصال جبر می کن دلک شکسته یی را
که گرفت صبر سستی ز فراق سخت کوشت

سحری مرا خیالت بکرشمه گفت مسکین
تویی آنکه داغ عشقش نگذاشت بی خروشت

برخ چو آفتابش نگری بچشم شادی
چو بمجلس وی آرد غم او گرفته گوشت

ز دهن چو جام سازد چه شرابها که هر دم
ز لبان باده رنگش بخوری و باد نوشت

تو ز دست رفتی آن دم که برید صیت حسنش
خبری بگوشت آورد وز دل ببرد هوشت

تو که خار دیده بودی نبدی خمش چو بلبل
چو بگلستان رسیدی که کند دگر خموشت

همه شب ز بی قراری ز بسی فغان و زاری
چو ندیده بودی او را بفلک شدی خروشت

رخ وی آرمیدی، عجبست سیف از تو
که بآتشی رسیدی و فرو نشست جوشت!

شمارهٔ ۱۲۰

عاشق روی تو از کوی تو ناید در بهشت
نزد عاشق فخر دارد خاک کویت بر بهشت

عاشق عالی نظر آنست که کو بیند بچشم
روی تو امروز در دنیا و فردا در بهشت

وقت دیدار تو با درویش، شرکت کی بود
آن توانگر را که چون شداد هست از زر بهشت

عاشقان دوزخ آشام ترا امروز هست
در دل از یاد تو این معشوق جان پرور بهشت

عاشقت بستد بدست همت و از پس فگند
اندرین ره پیش او گر دوزخ آمد گر بهشت

چون دل بیگانگان جانا ز ذکرت غافلست
گر بود در خاطرش با یادت ای دلبر بهشت

بر امید صحت مستان خمر عشق تو
پای کوبند از طرب حوران بسی در هر بهشت

چون خضر آب حیات وصل چون یابد کسی
ایستاده در میان چون سد اسکندر بهشت

تا درو گوهر ز آب چشم عشاقت بیافت
شاهدان خلد را نگرفت در زیور بهشت

گر برحمت ننگری جنت بود همچون جحیم
ور قدم در وی نهی دوزخ شود یکسر بهشت

سیف فرغانی مکن بیرون خیال روی دوست
از درون خود که با حورست نیکوتر بهشت

گر کند در کوی تو عاشق بجنت التفات
هست بر عاشق غرامت هست منت بر بهشت

شمارهٔ ۱۲۱

ای نور دیده دیده ز (روی) تو نور یافت
جان حزینم از غم عشقت سرور یافت

خورشید سوی مشرق از آن راه گم نکرد
کز روی همچو ماه تو هر روز نور یافت

از نفحه هوای تو جان را میسر است
آن زندگی که قالبش از نفخ صور یافت

بی رهبر عنایت تو بنده جای خود،
گرچه بسی دوید، ز کوی تو دور یافت

ایوب وار دل ز پی نعمت وصال
بر محنت فراق تو خود را صبور یافت

جز وصف حسن صورت زیبای تو نکرد
معنی چو بر مظنه خاطر ظهور یافت

رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت

موسی مناقب تو در الواح خویش خواند
داود وصف حسن تو اندر زبور یافت

گرچه بسیف میل نکردی ولی ورا
نی میل کم شد و نه ارادت فتور یافت

شمارهٔ ۱۲۲

عشق تو عالم دل جمله بیکبار گرفت
بختیار اوست برما که ترا یار گرفت

من اسیر خود واز عشق جهانی بیخود
من درین ظلمت وعالم همه انوار گرفت

وقت آنست که از روزن ما در تابد
آفتابی که شعاعش در ودیوار گرفت

بلبل از غلغل مستانه خود بی خبرست
که گل از باغ بشهر آمد و بازار گرفت

دوست در روز نهان نیست چو آتش در شب
لیک نورش ره ادراک بر ابصار گرفت

باغ وصل تو که هجران چو سر دیوارش
از پی حفظ گل وصل تو در خار گرفت

هست ملکی که سلاطین جهاندار آنرا
نتوانند بشمشیر گهر دار گرفت

حسن تو یوسفی و عشق تو روح القدسی است
که ازو مریم اندیشه من بار گرفت

دل خود را پس ازین قلب نخوانم چو زعشق
مهر همچون درم وسکه چو دینار گرفت

دوست چون روی بغمخواری من کرد مرا
چه غم ار پشت زمین دشمن (خون) خوار گرفت

سیف فرغانی اگر نیز مرا قدح کند
عیب او هم نکنم نیست بر اغیار گرفت

شمارهٔ ۱۲۳

دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفت
دیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت

شیرین من بیامد و تلخی هجر خویش
از کام من بلعل شکر بار برگرفت

ملک سکندرست نه آب آنکه جان من
ز آن چشمه حیات خضروار برگرفت

آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکرد
عیسی رسید و از تن بیمار برگرفت

بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف او
رنج طلب ز جان طلب کار برگرفت

بر در نشسته دید مرا پرده بر فگند
بر ره فتاده یافت مرا خوار برگرفت

وصلش بلای هجر ز عشاق دفع کرد
مطرب صداع زخمه از او تار برگرفت

هر بیش و کم که هست بیاور که آن نگار
رسم طمع از مال خریدار برگرفت

کاریست عشق صعب و اگر جان رود در آن
هرگز نمی توان دل از این کار برگرفت

عشق آمد و ز دل غم جان برد حبذا
این خستگی که از دلم آزار بر گرفت

دل خود نماند در دو جهان سیف از آنکه یار
رسم دل از میانه بیکبار برگرفت

شمارهٔ ۱۲۴

جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت

وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان بآسانی گرفت

گر سعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

دست در زلفت بنادانی زدم
مار را کودک بنادانی گرفت

دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت

حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت

بر سر بالین عشاقت بشب
خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی بطنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت

دربهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت

شمارهٔ ۱۲۵

یار دل بر بود و از من روی پنهان کردو رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت

تا بزنجیر کسی سر در نیارید بعد از این
حلقه ای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت

یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
خانه بر یعقوب گریان بیت احزان کردو رفت

من بدان سان که بدم دیدند مردم حال من
آمد آن سنگین دل و حالم بدین سان کردو رفت

از فراغت بنده را صد همچو خسرو ملک بود
او بشیر ینیم چون فرهاد حیران کرد و رفت

یک بیک حق مرا برخود بهیچ آورد باز
درد عشق خویش را بر من دوچندان کرد و رفت

بی تو گفتم چون کنم؟گر عاشقی گفتا بمیر
پیش از این دشوار بود، این کار آسان کردو رفت

گفتم ای دل بی دلارامت کجا باشد قرار؟
در پی جانان برو،بیچاره فرمان کرد ورفت

دوش با بنده خیالت گفت بنشین،جمع باش
گر چه یار از هجر خود حالت پریشان کردو رفت

همچو تو دلداده را در دام عشق آورد و بست
همچو تو آزاده را در بند هجران کرد و رفت

بعد از این یابی ز جانان راحت از یزدان فرج
دل بیکبار از فرج نومید نتوان کردو رفت

کز پی یعقوب محزون از بر یوسف بشیر
چون زمان آمد ز مصرآهنگ کنعان کردو رفت

سیف فرغانی بیامد چند روزی در جهان
در سخن همچو لب او شکر افشان کردو رفت

شمارهٔ ۱۲۶

زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت
کسی بچشم سرو سر ندیده روی مثالت

بقول راست چو مطرب سحرگهان ببسیطی
بگوید از غزل من نشید وصف جمالت

چو دست مرتعش آن دم زمین بلرزه درآید
ز پای وجد که کوبند مردم از سر حالت

تو نقل مجلس مستان عشق خویشی ازیرا
چو پسته یی بدهان (و) چو شکری بمقالت

جریح تیغ غمت را حیات درد دل آمد
که عشق راحت جانش بمرگ کرد حوالت

چو عشق ملک بگیرد سپاه طبع بمیرد
که عادلان ننشانند دزد را بایالت

درت مقید دیوار هر دو کون نباشد
ز هفت پرده برونست آستان جلالت

بعقل کس نتوانست ره بسوی تو بردن
سها نکرد کسی را بآفتاب دلالت

تو شاه ملک جمالی و دل پیاده راهت
که جان بعشق رخ تو بداد و برد خجالت

مکن بآتش هجران دگر عذاب کسی را
که همچو آیت رحمت بسی گرفت بفالت

اگر چه انده عشقت بجان خریدم لیکن
زیان نکرد و مصونست بیع ما ز اقالت

حیات رخت اقامت بر اسب رحلت بستی
اگر عنان نگرفتی مرا امیذ وصالت

چو نیست ذکر تو عادت چو نیست کار تو پیشه
حدیث جمله فسونست و شغل جمله بطالت

شمارهٔ ۱۲۷

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است
خفیه در زیر طاق ابرویت

بهر آشوبشان کند بیدار
هر زمان غمزه سخن گویت

استخوانی زدر برون انداز
که چو سگ می دویم در کویت

بس که بر جان بنده راه زدند
حسن دلگیر و عشق دلجویت

هر که بیند مرا همی گوید
کز پی چیست این تک وپویت

سخت سرگشته ای، ندانم سیف
که چه چوگان رسید بر گویت

ای که رنگی ندیده از رویت
دل من جان بداد بر بویت

لاله کز رخ شه گلستان است
سر بخس درکشید از رویت

از پی رنگ و بو بنفشه و مشک
خویشتن بسته اند بر مویت

شمارهٔ ۱۲۸

مرا تا دل شد اندر کار رویت
بصد شادی شدم غمخوار رویت

مرا گر دست گیری جای آنست
که حیران مانده ام در کار رویت

برد ارزان مکن نرخ دل و جان
بحسن ار تیز شد بازار رویت

بهر دم صورتی در خاطر آید
مرا از لفظ معنی دار رویت

اگر تو پرده برداری از آن روی
نگنجد در جهان انوار رویت

وگر نه زلف تو بودی نماندی
نهفته بر کسی اسرار رویت

وگر چه خاک را زر کرد خورشید
ندارد سکه دینار رویت

ز روی تو بعالم در اثر هاست
بهار آنک یکی ز آثار رویت

مرو ای سیف فرغانیت قربان
بیا ای عید من دیدار رویت

شمارهٔ ۱۲۹

بهشت روح شد گلزار رویت
امید عاشقان دیدار رویت

ندانستم که لطف صنع ایزد
بحسن اینجا رساند کار رویت

زمین را ذرها خورشید گردد
اگر بروی فتد انوار رویت

لبانت شکر مصر جمالت
زبانت بلبل گلزار رویت

گل سوری چو خار اندر گلستان
بها ناورد در بازار رویت

بدیدم از درست ماه بیش است
عیار حسن در دینار رویت

مه نو کومدد دارد ز خورشید
نگردد بدر بی تیمار رویت

فروغ شمع مه پشت زمین را
نگیرد جز باستظهار رویت

بجز آیینه ارواح عشاق
نداند هیچ کس مقدار رویت

ترا بیند نظر در هر چه دارد
کسی کو کسب کرد اسرار رویت

ببین چون سیف فرغانی جهانی
چو چشم تو شده بیمار رویت

شمارهٔ ۱۳۰

ای مه و خور بروی تو محتاج
بر سر چرخ خاک پای تو تاج

چه کنم وصف تو که مستغنیست
مه ز گلگونه گل ز اسپیداج

هرکه جویای تو بود همه روز
همه شبهای او بود معراج

پادشاهان که زر همی بخشند
بگدایان کوی تو محتاج

ندهد عاشق تو دل بکسی
بکسی چون دهد خلیفه خراج

عیب نبود تصلف از عاشق
کفر نبود اناالحق از حلاج

عشق را باک نیست از خون ریز
ترک را رحم نیست در تاراج

چاره با عشق نیست جز تسلیم
خوف جانست با ملوک لجاج

دل نیاید بتنگ از غم عشق
کعبه ویران نگردد از حجاج

دل بتو داد سیف فرغانی
از نمد پاره دوخت بر دیباج

سخن اهل ذوق می گوید
بانگ بلبل همی کند دراج

شمارهٔ ۱۳۱

زهی بالعل میگونت شکر هیچ
خهی با روی پر نورت قمر هیچ

عزیزش کن بدندان گر بیفتد
ملاقاتی لبت رابا شکر هیچ

دلم رادر نظر آمد دهانت
عجب چون آمد او را در نظر هیچ

عرق بر عارض تو آب برآب
حدیثم در دهانت هیچ در هیچ

ز وصف آن دهان من در شگفتم
که مردم چون سخن گویند برهیچ

من ازعشق تو افتاده بدین حال
نمی پرسی زحال من خبر هیچ

چنان بیگانه کشتستی که گویی
ندیدستی مرا بر ره گذرهیچ

نشستم سالها بر خوان عشقت
بجز حسرت ندیدم ماحضر هیچ

دلی از سیف فرغانی ببردی
چه آوردی تو مارااز سفر هیچ

شمارهٔ ۱۳۲

زهی بالعل تو شهد و شکر هیچ
خهی با روی تو شمس وقمر هیچ

لبم را بر لبت نه تا ببینم
که بااو نسبتی دارد شکر هیچ

دهانت دیدم وآن گشت باطل
که می گفتم نیاید درنظر هیچ

وزین معنی عجب دارم که چون من
جهانی دل نهادستند بر هیچ

زدندان تو نیز اندر شگفتم
که چندین در نهان چونست در هیچ

درین مدت که از روی تو دورم
که چون عمرت ندیدم برگذر هیچ

شکیبایی و دل آبند و روغن
ندارند الفتی با یکدگر هیچ

تو مست حسن و من مست تو ونیست
ترا ازمن مراازخود خبر هیچ

همی ترسم که عشق سیف با تو
شود چون کار دنیا سربسر هیچ

شمارهٔ ۱۳۳

زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست
یک کام از لب تو که صد جام از صبوح

ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگوی
فی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح

واین خسته فراق ترا طرفه حالتیست
من ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح

ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روح
مردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح

از من مباش دور که وصل وفراق تست
خوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح

گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفا
ورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح

خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود
وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح

از چشم من که میدهد از ریش دل خبر
اشک آنچنان برفت که خونابه از قروح

ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافت
وصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح

شمارهٔ ۱۳۴

ای چو انجم جیش حسنت بی عدد
ماه از روی تو می خواهد مدد

محرم قرب ترا میقات وصل
مجرم بعد ترا شمشیر حد

وی الف قدی که بی وصل توم
حرف با تشدید هجران یافت مد

در حساب حسن تو بی کار شد
راست چون دست اشل انگشت عد

رفتی و اندوه تو در دل بماند
همچونم در خاک و گرد اندر نمد

صبر در دل زآتش هجران تو
جا نمی گیرد چو آب اندر سبد

منکر هجرت عذابی می کند
مرده دل را که هست از تن لحد

سنگ دل از گازر اندوه تو
می خورد چون جامه چرکین لگد

آفتابا در فراقت هر نفس
صبح شوق از شرق جانم می دمد

بی مه رویت که شب روزست ازو
آفتاب از سایه ما می رمد

سیف فرغانی بعشقت نادرست
زین دل خود رای و عقل بی خرد

شمارهٔ ۱۳۵

ای زروی تو مه و خور را مدد
از ازل دوران حسنت تا ابد

حسن را از عاشقان باشد کمال
پادشاه از لشکری دارد مدد

در کتاب ما نمی گنجد حروف
درحساب ما نمی آید عدد

معنی اسما همه در ذات تو
مضمر ست ای دوست چون نه در نود

کشته عشقت نمیرد در مصاف
مرده شوقت نخسبد در لحد

صعب باشد در دل شوریده عشق
گرم باشد آفتاب اندر اسد

آدمی بی عشق تو دل مرده ییست
ورفرشته جان خود دروی دمد

در ره عشقت براق همتم
می زند بر توسن گردون لگد

وصف حسنت کی توان گفتن بشعر
کسب دولت چون توان کردن بکد

خامشی بهتر که نتوانم گرفت
خیمه گردون چو خرگه در نمد

نفس اسرار ترا نبود امین
دزد بر جوهر نباشد معتمد

عاشق از چرخ و ز انجم برترست
اختر عاشق نیاید در رصد

از کلام او خلایق بی خبر
وز مقام او ملایک در حسد

ترک گفته جان او ملک دو کون
محو کرده روح او رسم جسد

سیف فرغانی بتو جان تحفه داد
تحفه درویش نتوان کرد رد

شمارهٔ ۱۳۶

زکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد

بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد

بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد

بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد

دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز پولاد

وگر آن آب اینجامی نیاید
برو این خاک را آنجا بر ای باد

که یاد بی فراموشیست اینجا
وزآن جانب فراموشیست بی یاد

چو جان او دل شهری خرابست
ز جور هجرت ای سلطان بی داد

نگویم کز پری زادی ولیکن
بدین خوبی نباشد آدمی زاد

اگر چشمت بغمزه دل همی برد
لب لعلت ببوسه جان همی داد

مرا شیرینی تو کشته وتو
چو خسرو شادمان از مرگ فرهاد

بسوی کوی عشقت عاشقان را
ز خود رفتن رهست و بیخودی زاد

بیاد سیف فرغانی بسی کرد
دل غمگین خود را خرم آباد

شمارهٔ ۱۳۷

حق که این روی دلستان بتو داد
پادشاهی نیکوان بتو داد

در جهان هرچه می خوهی می کن
که جهان آفرین جهان بتو داد

در جهان نیکوان بسی بودند
بنده خود را ازآن میان بتو داد

دل گم گشته باز می جستم
چشم وابروی تو نشان بتو داد

مرغ مرده است دل که صید تو نیست
بتو زنده است هرکه جان بتو داد

حسن روی تو بیش ازین چه کند
که دل وجان عاشقان بتو داد

آفتاب ارچه صورتش پیداست
معنی خویش در نهان بتو داد

زآسمان تا زمین گرفت بخود
وز زمین تا بآسمان بتو داد

هرکه یک روز در رکاب تو رفت
گر بدوزخ بری عنان بتو داد

بخ بخ ای دل (که) دوست در پیری
اینچنین دولت جوان بتو داد

روی نی، شمس غیب باتو نمود
بوسه نی، عمر جاودان بتو داد

آن حیاتی که روح زنده بدوست
از دو لعل شکر فشان بتو داد

بر در دوست سیف فرغانی
سگ درون رفت و آستان بتو داد

بر سر خوان لطف او اصحاب
مغز خوردند واستخوان بتو داد

آنکه عشقش بروح جان بخشد
دل بغیر تو وزبان بتو داد

شمارهٔ ۱۳۸

از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد
تخت بختش پای برکرسی هفت اختر نهاد

حبذا آن عاشق سیار کز صدق طلب
گرد هردر گشت وپیش آستانت سر نهاد

درمقامات ارچه عاشق را مددها کرد عقل
عقل را از عشق قدسی چون توان برتر نهاد

گرچه سوی آسمان همراه باشد جبرئیل
چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد

حرف عشقت نسخهای کفرو ودین را نسخ کرد
نام آن نسخه سقیم ونام این ابتر نهاد

ازپی احیای اموات وعلاج دردمند،
عیسی آمد رخت جالینوس رابر خر نهاد

کارداران تواند اندر جهان خاک وآب
ای فتاده آتش عشق تو مارا در نهاد

پرتو خورشید کندر طبع معدن زر سرشت
ابر در باران که در جوف صدف گوهر نهاد

هرکه آمد از جهانداران درین حضرت کسی
کو بنام خویش مهری بر جبین زر نهاد

چون غلامان از برای پایگاه خدمتت
گر ملکشاهست عشقت نام او سنجر نهاد

در ره وصف تومسکین سیف فرغانی چه گفت
اسب عقلم سم فگند ومرغ وهمم پر نهاد

شمارهٔ ۱۳۹

گشت گرد عالم وبر آستانت سر نهاد
دل که تخت خود بر از کرسی هفت اختر نهاد

کشور عشق از حوادث ایمن آمد زآن دلم
پشت برآفاق کرد ورو بدین کشور نهاد

ازخواص خانه تست آنکه دراول قدم
سرنهد بیرون درآنکس که پای اندر نهاد

همچو دانه جان فشاند پیش هر مرغ آنکه او
پای دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد

زآفتاب حسن تو افتاد بر دل نور عشق
پرتو خورشید در اجزای کان گوهر نهاد

پادشاهان را جهان بخشید ومارامهر خود
دیگران راسنگ ومارا در ترازو زر نهاد

چون زسیر عاشقان ازخاک کویت گرد خاست
ازبرای عزتش جبریل بر شهپر نهاد

زآتش آه زبان سوزم نمی یارد خیال
برلب خشکم بخواب اندر دهان تر نهاد

من چو شکر در قصب ایمن بدم ازسوختن
عنبر خطت مرا چون عود در مجمر نهاد

چون توانم حال خود پوشید چون عشقت مرا
در گریبان مشک واندر آستین عنبر نهاد

من بشکر زآن سبب خود رادهان خوش میکنم
کزلبت بردند شیرینی ودر شکرنهاد

حسن تو بالا وپستی زود گیر چون قدت
سر سوی بالا وزلفت سوی پستی سرنهاد

سیف فرغانی ازین پس شعر تو عالی کند
حسن اوکز پایه اعلی قدم برتر نهاد

شمارهٔ ۱۴۰

نگارا بارعشقت رادل وجان برنمی تابد
چه جای جان ودل باشد که دو جهان برنمی تابد

چودردل رخت خود بنهاد تن بگریزد اندرجان
چو برجان بار خود افگند تن جان برنمی تابد

فلک راطاقت آن نی وانجم را کجا زهره
ملک را قدرت آن نی وانسان برنمی تابد

کجا با عشق سازد مرد کز محنت بپرهیزد
بدریا چون درآید آنکه باران برنمی تابد

سپاه عشق می آید سوی میدان دل، کم کن
سواری چند ازآن لشکر که میدان برنمی تابد

ترا کبریست ازخوبی که درهر سر نمی گنجد
مرا دردیست ازعشقت که درمان برنمی تابد

دل من شیرخوار لطف و قوتش قهر شد جانا
مزاج شیرخواران را غذا نان برنمی تابد

خیالت در دلم بنشست واین غم برنمی خیزد
مرا یک تخت درخانه دو سلطان برنمی تابد

اگر در دیدن رویت نمایم سعی معذورم
دلم با وصل خو کردست هجران برنمی تابد

گرفتم کین دل غمگین بقوت همچو آهن شد
نیارد تاب آن زخمی که سندان بر نمی تابد

اگر خصمان خون آشام پیش آیند عاشق را
گرش تو پشت باشی رو زخصمان برنمی تابد

برای وصل آن دلبر حدیث جان خود دیگر
مگو ای سیف فرغانی که جانان برنمی تابد

شمارهٔ ۱۴۱

دلم از وصل تو ای طرفه پسر نشکیبد
چکنم با دل خویش از تو اگر نشکیبد

گر دل و جان زتو ناچار شکیبا گردند
دل از اندیشه و دیده زنظر نشکیبد

کار من نیست شکیبایی ازآن شیرین لب
باورم دار که طوطی زشکر نشکیبد

من لب لعل شکر بار ترا آن مگسم
که چو زنبور عسل ازگل تر نشکیبد

گر بسنگم بزنند از سر کویت نروم
بنده زین کعبه چو حاجی زحجر نشکیبد

سگ که از خوان کس امید بنانی دارد
گرش از خانه برانند زدر نشکیبد

ای شبم روز ز خورشید رخت یک ساعت
بنده از روی تو چون شب زقمر نشکیبد

بنده گر در دگری می نگرد بی رخ تو
خاک چون آب نیابد زمطر نشکیبد

از پی روی تو درویش که اندر کویت
او مقیم است و تو رفته بسفر نشکیبد

سیف فرغانی اگر خون شود اندر غم دوست
دل برآنست که از دوست دگر نشکیبد

شمارهٔ ۱۴۶

درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
حساب بی عدد اندر شمار چون گنجد

درین جهان که مرا بهره زوست دلتنگی
چو عشق یار نگنجید یار چون گنجد

بعالمی که ز زلف و رخش اثر باشد
درو دو رنگی لیل و نهار چون گنجد

چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابد
در آسمان و زمین نور و نار چون گنجد

ز شرم روی چو گلزار او عجب دارم
که در فضای جهان نوبهار چون گنجد

ندای وصلش در گوش خلق چون آید
فروغ رویش در روز بار چون گنجد

من از شگرفی آن مه همیشه در عجبم
که روز وصل مرا در کنار چون گنجد

امیدم ارچه فراخست دست تنگی هست
ببین که در کف من آن نگار چون گنجد

منش نیامدم اندر نظر، در آن چشمی
که سرمه راه نیابد غبار چون گنجد

غم تو و دل مسکین سیف فرغانی!
درین طویله در شاهوار چون گنجد

بکام خویش غمش جای ساخت در دل من
وگرنه در دهن مور مار چون گنجد

شمارهٔ ۱۴۷

مرا در دل غم جان می نگنجد
درو جز عشق جانان می نگنجد

چنان پر شد دلم از شادی عشق
که اندر وی غم جان می نگنجد

نگارا عشق تو زآن عقل من برد
که در ملکی دوسلطان می نگنجد

غم تو گردن هستیم بشکست
دو سر در یک گریبان می نگنجد

دل عاشق زشادی بی نصیب است
فرح در بیت احزان می نگنجد

درون عاشقان زآن سان پر از تست
که دل نیز اندر ایشان می نگنجد

مرا عشق تو با دنیا و عقبی
دو نانم بر یکی خوان می نگنجد

برویت نسبتی کردیم گل را
زشادی در گلستان می نگنجد

چوآمد عشق تو من رفتم از دست
بهرجا کین نشست آن می نگنجد

دل تنگ احتمال عشق نکند
سریر شه در ارمان می نگنجد

برو خیمه مزن در خانه آن را
که خرگه در بیابان می نگنجد

درین ره سیف فرغانی نگنجید
وزغ در آب حیوان می نگنجد

زمین را جا کجا باشد برآن اوج
که دروی چرخ گردان می نگنجد

شمارهٔ ۱۴۸

دی یکی گفت که از عشق خبرها دارد
سر خود گیر که این کار خطرها دارد

دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد

ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی
قصب السبق کمال تو شکرها دارد

آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقیست
وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد

آمد بر در تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد

همه دانند ز درویش و توانگر در شهر
کین گدا از پی در یوزه چه درها دارد

گر چه در صف غلامان تو دارم کاری
شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد

کیسه پر کرده ام از نقد امید و املم
بر میان از پی این کیسه کمرها دارد

هفت عضوم ز غم عشق تو خون می گریند
اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد

از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم
از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد

گر بتیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع
گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد

انده عشق تو امروز درآویخت چو فقر
بگدایان که توانگر غم زرها دارد

سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند
پس هر پرده که در پیش سقرها دارد

شمارهٔ ۱۴۹

شمع خورشید که آفاق منور دارد
مهر تو در دل و سودای تو در سر دارد

رنگ روی تو باقلام تصور ما را
خانه دل ز خیال تو مصور دارد

روز و شب در طلبت گرد زمین گردانست
آسمانی که شب و روز مه و خور دارد

آنچه من دیده ام از حسن تو گر گویم کس
نشنود، ور شنود نیز که باور دارد؟

ای در دوست طلب کرده ز هر دیواری
خانه دوست برون از دو جهان در دارد

عشق با راحت تن هر دو نباشد کس را
آب حیوان خضر و ملک سکندر دارد

غافل از خوردن نان گر ببدن فربه شد
عاشق از پرورش جان تن لاغر دارد

آنک بر شهپر جبریل نشیند چو مسیح
کفو عیسی بود او را چه غم خر دارد

اهل دنیا اگر از همت دون بی غم عشق
تنگ دل نیست چو غنچه که چو گل زر دارد

مرد عشق از گهر نفس بود در همه حال
چون ترازو که ز رو سنگ برابر دارد

سیف فرغانی یکدم بسوی عالم قدس
همچو جان بر شو اگر مرغ دلت پر دارد

شمارهٔ ۱۵۰

کسی کز دل سخن گوید دمش چون جان اثر دارد
بپرس از وی که صاحب دل زعلم جان خبر دارد

ازآن معدن طلب کن زر که باشد اندرو وجوهر
گل ومیوه زشاخی جو که برگ سبز وتر دارد

تو هر صورت نمایی را مدان از اهل این معنی
که نی هر بحر مروارید ونی هر نی شکر دارد

درین بازار قلابان بهر جانب نظر می کن
زصرافی حذر می کن که روی اندود زر دارد

چو آیینه دلی داری وبروی زنگ تو بر تو
بدست آور ده آیینه که از وی زنگ بردارد

بوقت صید مرغابی گر او را درهوا یابی
نه شاهینی کند موری که همچون تیر پر دارد

درین شهر ار کسی بینی درین مردم بسی بینی
کسی کوبر سری دوروی و بر گردن دو سر دارد

زحال عاشقان او عبارت کردمی نتوان
بلفظ وحرف درناید معانی کین صور دارد

بقوت همت عاشق برآرد کوه را ازجا
چو آهن تیز شد در سنگ اثر دارد اثر دارد

بلای عاشقی صعبست یا بگریز یا خود را
چو هیزم بشکن ای مروان که بو مسلم تبر دارد

وگر زآن مخزن شاهی ترا دادند آگاهی
همی کن کتم اسرارش که کشف سر خطیر دارد

زجهال بنی آدم نه سر روح را محرم
بسی تهمت کشد مریم که چون عیسی پسر دارد

بر معشوق معیوبی بر عشاق محجوبی
بجان این رمز را بشنو دلت گوشی اگر دارد

گرت درخانه کاهی هست گو یکجو بخود گیرد
ورت درکیسه کوهی هست گو زر برکمر دارد

درین صف سیف فرغانیست خون خود هدر کرده
که این شمشیر تیز و او نه جوشن نی سپر دارد

شمارهٔ ۱۵۱

اندر ره تو دل چه بود جان چه قدر دارد
نزد گدای کوی تو سلطان چه قدر دارد

نزد کسی که عاشق بی جان زنده دل را
از لب حیات بخش بود جان چه قدر دارد

نام تو در میان و همه غافل از تو آری
مهتاب در مجالس کوران چه قدر دارد

چون جان گرفت سکه مهرت چو زر بر تو
ای گنج حسن این دل ویران چه قدر دارد

تو خسرو ممالک حسنی سخن نخواهی
شیرین بر تو ای شکرستان چه قدر دارد

ای آنکه بهره نیست ترا زین حدیث و گویی
در کوی دوست عاشق حیران چه قدر دارد

نزدیک آفتاب که زاید بود کمالش
ماهی که هست قابل نقصان چه قدر دارد

در پای اسب شاه که دارد بدست چوگان
بیچاره گوی با سر گردان چه قدر دارد

گر عاشقی و قیمت معشوق می شناسی
در راه عشق ترک کنی آن چه قدر دارد

با خویشتن چو سیف اگر دشمنی نکردی
جان دوستی بنزد تو جانان چه قدر دارد

قیمت شناس جوهر یوسف عزیز مصرست
این پادشاه حسن بکنعان چه قدر دارد

شمارهٔ ۱۵۲

روی تو که ماه را خجل دارد
شاهی است که ملک جان و دل دارد

یک ترک ز لشکر جمال تو
از ملک ولایت چگل دارد

وآن سدره منتهای قد تو
مر طوبی را بزیر ظل دارد

دل نبود از تو منفصل زیرا
چشم از تو خیال متصل دارد

غم ملک دلت و او درین دعوی
از قاضی عشق تو سجل دارد

گفتم ببساط وصل پیوندم
ای تن ز تو پای روح گل دارد

چل صبح بجوی از آنکه این دلبر
ماهیست که روزها چهل دارد

در خطبه وصفش ار خطایی رفت
عقل از چه مرا بدان خجل دارد

در جامع تن که منبر روح است
شمشیر زبان خطیب دل دارد

شمارهٔ ۱۵۳

کسی که عشق نورزد مگو که جان دارد
جزین حدیث نگوید کسی که آن دارد

ز مرگ چون دل صاحب دلان بود آمن
کسی که او بتو زنده است و چون تو جان دارد

زمین ز روی تو چون آفتاب روشن شد
که ماه حسن ز رخسارت آسمان دارد

لبت ببوسه مرا وعده داد لیکن گفت
شکر ز قاعده بیرون خوری زیان دارد

ببوی گل همه ساله چو بلبلم در باغ
که گل برنگ ز رخسار تو نشان دارد

چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسید
ز بیم هجر که در پی بود فغان دارد

دلم بصبر همی خواهد ار چه نتواند
که سر عشق ترا همچو جان نهان دارد

که در هوای تو این عاشق زلیخا مهر
برای کید چو یوسف برادران دارد

اگر چه در پیت آنکس نراند اسب هوس
کز اختیار بدست اندرون عنان دارد

ولی کسی که ازو سر برآرد آن همت
که محنت تو کشد دولتش بر آن دارد

بمنع دور نگردد چو سیف فرغانی
هر آن گدا که ازین در امید نان دارد

شمارهٔ ۱۵۴

نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد
ولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد

اگر چه آتش مجمر ندارد شعله پیدا
ولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد

کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دل
اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد

کسی کز سوز عشق تو ندارد جان ودل زنده
بسان خاک گورستان درون پر مردگان دارد

طریق عشق جان بازیست تا خود زین جوانمردان
کرا دولت کند یاری کرا همت برآن دارد

چو فرهاد از غم شیرین زبهر دوست می میرم
که این لیلی بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد

مرا با دوست این حالست وبا هرکس نمی گویم
اگر یک جان دو تن پرورد وگر یک تن دو جان دارد

بجان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دل
صدف مجروح از آن گردد که لولو در میان دارد

همیشه فتنه خوبان بود در شهر وکوی ما
گل آنجا می شود پیدا که بلبل آشیان دارد

اگر چون حلقه نتوانی که رویی بر درش مالی
سری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد

پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق را
بجز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد

بلندی جو ی و در پستی ممان چون سیف فرغانی
که بام قصر این کار از معالی نردبان دارد

شمارهٔ ۱۵۵

نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد

در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد

بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد

آنکس که چو من بروی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد

دلداده صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد

جانا دل تو چو روزگارست
کآنرا که فگند بر ندارد

در سنگ اثر کند فغانم
وندر دل تو اثر ندارد

مگذار بدیگران کسی را
کو جز تو کسی دگر ندارد

از خون جگر کسی به جز سیف
در عشق تو دیده تر ندارد

شمارهٔ ۱۵۶

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
جان طاقت هجرتو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

مه پیش تو ازحسن زند لاف ولیکن
او نوش لب و غمزه چون نیش ندارد

ازمرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ
آن را که زعشق تو دل ریش ندارد

خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند
چون آینه روی تو در پیش ندارد

از دایره عشق دلا پای برون نه
کآن محتشم اکنون سر درویش ندارد

چون سیف هرآنکس که ترا دید بیکبار
بیگانه شد از خلق وسر خویش ندارد

شمارهٔ ۱۵۷

بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد
که پادشاهی خوبان نگار من دارد

ببوی او بگلستان شدم ندیدم هیچ
بغیرلاله که رنگی زیار من دارد

عجب مدار که برگیردم زپشت زمین
بدین صفت که غمش رو بکار من دارد

کسی که در غمش ازچشم خون همی بارید
فراغت از مژه اشکبار من دارد

نساخت خانه بهمسایگی من دولت
چو محنتش وطن اندر جوار من دارد

خدنگ غمزه بهر جانبی همی فگند
مگر که چشمش عزم شکار من دارد

پیام کرد مرا یار و گفت هر مگسی
طمع بلعل لب قند بار من دارد

درین میانه بدست کسی دهد دولت
گل وصال که در پای خار من دارد

اگر هزار گلش بشکفد زهر چمنی
نظر سوی رخ همچون بهار من دارد

براه عشق من امروز سیف فرغانیست
رونده یی که دلی زیر بار من دارد

سحرگهان بمن آورد بوی دوست نسیم
(مگر نسیم سحر بوی یار من دارد)

شمارهٔ ۱۵۸

کسی کو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد

گل وصلت نبوید گر چه غنچه
دلی پرخون لبی خندان ندارد

شده چون تو توانگر را خریدار
فقیری کز گدایی نان ندارد

نخواهم بی تو ملک هر دو عالم
که بی تو هر دو عالم آن ندارد

غم ما خور دمی کآنجا که ماییم
ولایت غیر تو سلطان ندارد

تویی غمخوار درویشان و هرگز
دل شادت غم ایشان ندارد

گدا پرور نباشد آن توانگر
که همت همچو درویشان ندارد

بمن ده زآن لب جان بخش بوسی
که در دل جز این درمان ندارد

دلم چون جای عشق تست او را
بگو تا جای خود ویران ندارد

غم عشق ترا عنبر مثالست
که عنبر بوی خود پنهان ندارد

گل حسنی که تا امروز بشکفت
بغیر از روی تو بستان ندارد

امید سیف فرغانی بوصلست
که مسکین طاقت هجران ندارد

بفرمان تو صد دردست او را
وگر ناله کند فرمان ندارد

شمارهٔ ۱۵۹

چشم تو کوجز دل سیاه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد

بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
روز منست آن شبی که ماه ندارد

با همه ینبوع نور چشمه خورشید
با رخ تو شکل اشتباه ندارد

با همه خیل ستاره ماه شب افروز
لایق میدان تو سپاه ندارد

بی رخ تو کاسب راند برسر خورشید
رقعه شطرنج حسن شاه ندارد

عاشق تو نزد خلق جای نجوید
مرده بی سر غم کلاه ندارد

گر برود از بر تو راه نداند
ور برود بر در تو راه ندارد

بر در مردم رود چو سگ بزنندش
هرکه جزین آستان پناه ندارد

درکه گریزد زتو که در همه عالم
از تو به جز تو گریزگاه ندارد

درد تو قوت گرفت وبنده ضعیف است
طاقت ناله مجال آه ندارد

وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد
خرمن مه بهر گاو کاه ندارد

از بد ونیکی که سیف گفت در اشعار
جز کرمت هیچ عذر خواه ندارد

دل بغم تو سپرد از آنکه نگیرد
ملک عمارت چو پادشاه ندارد

شمارهٔ ۱۶۰

تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد
که هر دوتا با بد رنگ آن و این دارد

کسی که نقش رخ و زلف تست در دل او
موحدیست که در سینه کفر و دین دارد

حدیث زلف تو بسیار گفتم و چکنم
مرا غم تو پریشان سخن چنین دارد

چه دلبری تو که نازاده مریم حسنت
هزار عیسی گویا در آستین دارد

بزیر سایه زلف از قفات می تابد
همان شعاع که خورشید در جبین دارد

چو آفتاب رخت دید آسمان می خواست
که همچو سایه تراروی بر زمین دارد

خط تو سلسله از مشک بر قمر بندد
لب تو پای مگس را در انگبین دارد

بتلخ گویی آن لب شکایت از که کنم
چو بخت شورمنش هر زمان برین دارد

بغمزه ریخته ای خون سیف فرغانی
مگر که چشم تو از مردمی همین دارد

شمارهٔ ۱۶۱

مه نکویی زروی او دارد
شب سیاهی زموی او دارد

خود بدین چشم چون توان دیدن
آنچه از حسن روی او دارد

از سر کوی او بکعبه مرو
کعبه خانه بکوی او دارد

گل ببستان جمال ازو گیرد
مشک درنافه بوی او دارد

نه تو تنهاش آرزومندی
هرچه هست آرزوی او دارد

ذره گر در هوا کند حرکت
هوس جست و جوی او دارد

ناله بلبل از پی گل نیست
روز و شب گفت و گوی او دارد

من بجان مایلم بدان عاشق
که دلش میل سوی او دارد

سیف از گریه خاک راتر کرد
آبها سر بجوی او دارد

شمارهٔ ۱۶۲

در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد
زیرا که سر زلفت پر فتنه سری دارد

برآتش دل آبی از دیده همی ریزم
تا باد هوای تو برمن گذری دارد

من در حرم عشقت همخانه هجرانم
در کوی وصال آخر این خانه دری دارد

تو زاده ایامی مردم نبود زین سان
این مادر دهرالحق شیرین پسری دارد

ازتو بنظر زین پس قانع نشوم می دان
زیرا که چومن هرکس با تو نظری دارد

تلخی غمت خوردم باشد سخنم شیرین
ای دوست ندانستم کین نی شکری دارد

جایی که غمت نبود شادی نبود آنجا
انصاف غم عشقت نیکو هنری دارد

درمذهب درویشان کذبست حدیث آن
کز عشق سخن گوید وز خود خبری دارد

کردم بسخن خود را مانند بعشاقت
چون مرغ کجا باشد مور ارچه پری دارد

من بنده بسی بودم در صحبت آن مردان
عیبم نتوان کردن صحبت اثری دارد

نومید مباش ای سیف از بوی گل وصلش
در باغ امید آخر هر شاخ بری دارد

شمارهٔ ۱۶۳

اندرین شهر دلم سرو روانی دارد
که ز شکر سخن از پسته دهانی دارد

چون خرامد نکند هیچ نظر از چپ و راست
نیست آگه که بهر سو نگرانی دارد

گر بشب خواب کند زنده نباشد آن کس
کندر آغوش چنان سرو روانی دارد

گرچه در دست من از ملک جهان چیزی نیست
دلبری هست که از حسن جهانی دارد

تو میانش نتوانی که ببینی لیکن
کمرش با تو بگوید که میانی دارد

دلبرا زآن توام نیست بدعوی حاجت
عاشق روی تو بر چهره نشانی دارد

مرده اند این همه مردم که توشان می بینی
زنده آنست که او همچو تو جانی دارد

چون ببازار هوس دست بسودایی برد
بنده گر سود کند هیچ زیانی دارد

گفته ای اسب طلب در پی من تیز مران
با کسی گوی که در دست عنانی دارد

خلق شاید که ترا خسرو خوبان گویند
زآنکه فرهاد تو شیرین سخنانی دارد

سیف فرغانی کام تو که آلود بزهر
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد

شمارهٔ ۱۶۴

خرم آن جان که برویت نگرانی دارد
وز هوای تو دلش گنج نهانی دارد

عشق بامرده نیامیزد واو زنده دلست
که تعلق برخ خوب تو جانی دارد

عشق صورت نبود باتو مرا، چون مردان
صورت عشق من ای دوست معانی دارد

ابتدای ره عشق تو مرا فاتحه ییست
کندرین دل اثر سبع مثانی دارد

جان مهجور زشوق تو برون می ننهد
از بدن پای ندانم چه گرانی دارد

زآتش عشق خبر می دهد وسوز درون
آب شعرم که بسوی تو روانی دارد

عشق را گفتم کای رهبر عشاق بدوست
آنکه من طالب اویم چه نشانی دارد

گفت در عالم فردیت خود او احدیست
که بخوبی نتوان گفت که ثانی دارد

سیف فرغانی اگر با تو نشیند یک دم
پادشاهیست که ملک دو جهانی دارد

شمارهٔ ۱۶۵

عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
هیچ صاحب خبری را بخبر نگذارد

عشق سلطان غیورست و چو ملکی گیرد
اندر آن مملکت از غیر اثر نگذارد

آن مبارک قدمست او که چو دستش برسد
هیچ بر گردن هستی تو سر نگذارد

هستی تست گناه تو و او با همه لطف
این گنه تا بنمیری ز تو در نگذارد

منزل فقر ترا خانه مات آمد و هست
عشق شاهی که از آن خانه بدر نگذارد

چون درآمد بدل از دل غم دنیا برود
دل که منزلگه عیسیست بخر نگذارد

دل آزاد بغوغای علایق ندهد
لب قاروره بدندان تبر نگذارد

سیف فرغانی نومید مشو از در یار
یار در بارگه وصلت اگر نگذارد

تو شکر را ز مگس دور کنی وز غیرت
او درین مصر مگس را بشکر نگذارد

شمارهٔ ۱۶۶

دل برد از من دلبری کآرام دلها می برد
خواب و قرار عاشقان زآن روی زیبا می برد

جانان بدان زلف سیه حالم پریشان می کند
یوسف بدان روی چومه هوش از زلیخا می برد

گفتم که عقل وصبر را در عشق یار خود کنم
عقل از سر و صبر از دلم آن شوخ رعنا می برد

در عشق بازی عقل وجان می برد شاه نیکوان
چون در رخش کردم نظر بگذاشتم تا می برد

ما بنده او سلطان ما حکمش روان بر جان ما
هست آن اونی آن ما هر چیز کز ما می برد

ترکان اگر یغما برند از روم واز هند وعرب
رومی زنگی زلف ما از جمله یغما می برد

در عهد او نزدیک من مجنون بود آن عاقلی
کو ذکر شیرین می کند یا نام لیلی می برد

از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد میوه یی
شاخ امیدم هر نفس سر بر ثریا می برد

او پادشاه ومن گدا او محتشم من بی نوا
این خود میسر کی شود مسکین تمنا می برد

چون کوه گفتم دور ازو بنشینم و ثابت شوم
باد هوای آن صنم چون کاهم ازجا می برد

من در میان بحر و بر اندر تردد مانده ام
موجم برون می افگند سیلم بدریا می برد

با آن رقیب نیکخو دشمن مباش از هیچ رو
رو دوستی کن با مگس کو ره بحلوا می برد

من میزنم بر هر دری چون سیف فرغانی سری
سگ چون ندارد خانه یی زحمت بدرها می برد

شمارهٔ ۱۶۷

گرترا بی عشق ازین سان زندگانی بگذرد
وینچنین بی حاصل ایام جوانی بگذرد

زآن همی ترسم که با صد تیرگی مانند سیل
در جهان خاکت آب زندگانی بگذرد

ازجهان عشق مگذر چون رسی آنجا ازآنک
درخرابی میرد آن کز آبدانی بگذرد

خویشتن درآتش عشقی فگن تا نفس تو
در شرف زین مردم آبی ونانی بگذرد

،چون همایان ملایک زین شترمرغان دهر
کز طبیعت چون خروسانند، رانی، بگذرد

ازبرای قوت جان در دست میر اشکار عشق
گوشت بیند زین سگان استخوانی بگذرد

راحت تن ترک کردن کار مرد زاهدست
عاشق آن باشد که از راحات جانی بگذرد

چون جو حظ تو کم شد زآخر سنگین خاک
اسب سیرت زین خران کاهدانی بگذرد

آتش شوقت چو در دل تیز گردد جان تو
همچو روح القدس ازین چرخ دخانی بگذرد

ترک دام و دانه کن تا روح چون شهباز تو
آید اندر طیر و از سیر مکانی بگذرد

ثقل هستی دور کن از دوش جان کامید نیست
کز سبک روحان کسی با این گرانی بگذرد

ای که گر در کویت آید سیف فرغانی دمی
بی درنگ از حد ایام زمانی بگذرد

چون جهان سیارراهت یک هنر دارد که تو
از مقامات آنچنانکش بگذرانی بگذرد

شمارهٔ ۱۶۸

نگار من چو اندر من نظر کرد
همه احوال من بر من دگر کرد

بپرسش درد جانم را دوا داد
بخنده زهر عیشم را شکر کرد

ز راه دید ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را بدر کرد

بشب چون خانه گشتم روشن از شمع
که چون خورشیدم از روزن نظر کرد

ز هر وصفی که بود او را و اسمی
بقدر حال من در من اثر کرد

بگوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هرجایی بنسبت سر بدر کرد

بغمزه کشت و آنگاهم دگر بار
بلب چون مرغ عیسی جانور کرد

چو سایه هستیم را نور خود داد
چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد

دلم روشن نگردد بی رخ او
که بی آتش نشاید شمع بر کرد

برین سر راست ناید تاج وصلش
ز بهر تاج باید ترک سر کرد

بجان در زلفش آویزم چه باشد
رسن بازی تواند این قدر کرد

مرا از حال عشق و صبر پرسید
چه گویم این مقیم است آن سفر کرد

خمش کن سیف فرغانی کزین حال
نمی شاید همه کس را خبر کرد

شمارهٔ ۱۶۹

بر صفحه رخسار تو آنکس که نظر کرد
خط تو چو اعراب دلش زیر و زبر کرد

آنرا که دمی دیده دل گشت گشاده
چشم از همه در بست و بروی تو نظر کرد

ما را کمر تو ز میان تو نشان داد
ما را سخن تو ز دهان تو خبر کرد

خباز مشیت نمک از روی تو درخواست
از بهر فطیری که ازو قرص قمر کرد

چون صورت تو معنی صد رنگ ندیدم
تا دیده معنیم تماشای صور کرد

با یوسف اگر چند فرو رفت مه حسن
خورشید شد و سر ز گریبان تو بر کرد

در کوی تو ما را نبود جای اقامت
وآن فند نکردی که توانیم سفر کرد

چندانکه توانم من گریان ز فراقت
زآن لب که بیک خنده جهان پر ز شکر کرد

بوسی خوهم و گر ندهی باز نیایم
زین کدیه که کار من درویش چو زر کرد

با بنده چنان نیستی ای دوست که بودی
پیداست که در تو سخن دشمن اثر کرد

در حسرت وصل تو دل سوخته بگریست
آبش چو کم آمد مددش خون جگر کرد

زین کار خلاصی نتوان یافت بتدبیر
زین سیل بکشتی نتوانیم گذر کرد

در خوابگه وصل تو یک روز نخسبد
عاشق که شبی در غم هجرانت سحر کرد

هرگز من و تو هر دو بدین حال نبودیم
حسن تو ترا شکل و مرا شیوه دگر کرد

لعلش بسخن سیف ترا شاد بسی داشت
طوطی لبش پرورش تو بشکر کرد

سیف این همه اشعار نه خود گفت اگر گفت
مست این همه غوغا (نه) بخود کرد اگر کرد

از وعده وصل تو دلم چون نشود شاد
گویند بود میوه ز شاخی که زهر کرد

شمارهٔ ۱۷۰

بر صفحه رخسار تو آنکس که نظر کرد
خط تو چو اعراب دلش زیر و زبر کرد

آنرا که دمی دیده دل گشت گشاده
چشم از همه در بست و بروی تونظر کرد

مارا کمر تو زمیان تو نشان داد
مارا سخن تو زدهان تو خبر کرد

چون صورت تو معنی صد رنگ ندیدم
تا دیده معنیم تماشای صور کرد

با یوسف اگر چند فرو رفت مه حسن
خورشید شد و سر زگریبان تو بر کرد

هرگز من و تو هردو بدین حال نبودیم
حسن تو ترا شکل و مرا شیوه دگر کرد

در کوی تو مارا نبود جای اقامت
وآن قید نکردی که توانیم سفر کرد

در حسرت وصل تو دل سوخته بگریست
آبش چو کم آمد مددش خون جگر کرد

زین کار خلاصی نتوان یافت بتدبیر
زین سیل بکشتی نتوانیم گذر کرد

چندانکه توانم من گریان ز فراقت
زآن لب که بیک خنده جهان پر زشکر کرد

بوسی خوهم وگر ندهی باز نیایم
زین کدیه که کار من درویش چو زر کرد

در خوابگه وصل تو یک روز نخسبد
عاشق که شبی درغم هجرانت سحر کرد

از وعده وصل تو دلم چون نشود شاد
گویند بود میوه زشاخی که زهر کرد

سیف این همه اشعار نه خود گفت اگر گفت
مست تو شد این عربده می کرد اگر کرد

شمارهٔ ۱۷۱

کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد
ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد

سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب
که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد

دهان غنچه لب و روی چون گلستانت
بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد

اگرچه وصل تو مامول ما بود لیکن
چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد

عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین
که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد

کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار
وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد

گلست گویی طالع شده زبرج حمل
ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد

نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم
بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد

ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال
چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد

رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت
خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد

بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی
دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد

چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند
کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد

برای خلق سخن گفت سیف فرغانی
بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد

شمارهٔ ۱۷۲

آنکس که بهر نام تو از جان زیان نکرد
عنقای عشق در دل او آشیان نکرد

در پرده دلش اثری از حیات نیست
آنرا که در درون غم تو کار جان نکرد

آنکس که آفتاب سعادت برو نتافت
با ماه عشقت اختر عقلش قران نکرد

وآن را که طوق مهر تو در گردن اوفتاد
بر فرقش ار چه تیغ زدی سر گران نکرد

وآنکس که دل ز دوستی جان فرو نشست
او پاک نیست، غسل بآب روان نکرد

آنکس که جان بداد بامید سود وصل
با تو درین معامله خود را زیان نکرد

عاشق که سیر گشت ز خود گر چه گرسنه است
کونین لقمه یی شد و او در دهان نکرد

عشق تو مرد را ز بلاها امان نداد
صیاد صید را بسلامت ضمان نکرد

وآنرا که دل زآتش عشق تو روشنست
دست اندر آب تیره این خاکدان نکرد

آنرا که در زمین دل افتاد تخم عشق
چون گاو بار برد و چو گردون فغان نکرد

ای آنکه لاف می زنی از عشق آن نگار
کز کبر و ناز یک نظر اندر جهان نکرد

دست از جهان بدار که اصحاب کهف وار
در غار ره نیافت سگ ار ترک نان نکرد

شمارهٔ ۱۷۳

هرکه یک بار در آن طلعت میمون نگرد
گر نظر باشدش اندر دگری چون نگرد

هرکه را یار شود او چو اسد را خورشید
کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد

با چنین ملک سگ کوی گدای اورا
عار باشد که سوی نعمت قارون نگرد

نیست شایسته که در یوزه کند بر دراو
آن گدا طبع که در ملک فریدون نگرد

در کم خویش میفزای که آن از همه بیش
در فزونی کم و اندر کمی افزون نگرد

من چو مجنون سوی لیلی بنیازش نگرم
او بصد ناز چو لیلی سوی مجنون نگرد

خلق در وی نگرانند که چونست ولیک
بنده در آینه قدرت بیچون نگرد

تا تو ظاهر نشدی از در باطن ذل را
عشق دستور نمی داد که بیرون نگرد

سیف فرغانی چون در ره عشق از دل پاک
ترک جان کردی جانان بتو اکنون نگرد

شمارهٔ ۱۷۴

عشق تو مرا ز من برآورد
بردم ز خود و ز تن درآورد

حسنت بکرشمهای شیرین
صد شور ز جان من برآورد

عشق آمده بود بر در دل
عقل از پی دفع لشکر آورد

حسن تو رسید با صد اعزاز
دستش بگرفت و اندر آورد

عشقت که بپای خویش ما را
غوغای غم تو بر سر آورد

کس را ز پدر نماند میراث
این واقعه ییست مادر آورد

در بحر تو غم غرقه گشتم
بنگر صدفم چه گوهر آورد

سودای تو شاعریم آموخت
تخمی که تو کشتی این برآورد

آن کو درمی ندارد از سیم
با سکه تو چنین زر آورد

وز طبع چو شاخ بی ثمر سیف
از بهر تو میوه تر آورد

بیهوش شدم چو از در تو
«باد آمد و بوی عنبر آورد»

شمارهٔ ۱۷۵

هر دم دلم ز عشق تو افغان برآورد
وز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد

طفلیست روح من که بامید شیر وصل
از مهد جسم هر نفس افغان برآورد

لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزید
این طفل شیرخواره چو دندان برآورد

شاهان حسن را رخ تو همچو کودکان
دامن سوار کرده بمیدان برآورد

هردم برای طعمه جانهای عاشقان
لعلت شکر ز پسته خندان برآورد

خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باک
رویت چو آفتاب هزاران برآورد

گردون بماه خویش ز رویت خجل شود
این را چو در مقابله آن برآورد

بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب در
باد سحر که ناله ز مرغان برآورد

فریاد از اهل شهر برآید چو قد تو
سروی بگرد شهر خرامان برآورد

از وصل تو که بر همه دشوار کرد کار
دارم طمع که کار من آسان برآورد

تا دامنش بدست من افتاد سیف را
نگذاشتم که سر ز گریبان برآورد

شمارهٔ ۱۷۶

دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد
بهر بیماری دل درد تو درمان آورد

هر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن تو
صدچو من یعقوب را در بیت احزان آورد

سالها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر
ناگهان پیراهن یوسف بکنعان آورد

آفتاب روی تو چون در عرب پیدا شود
از حبش عاشق بلال ار پارس سلمان آورد

همتی باید که عاشق را درین راه افگند
رخش می باید که رستم را بمیدان آورد

دل فگند این نفس را اندر بلای عشق تو
برسرکافر دعای نوح طوفان آورد

دل چو از شوقت بنالد دیده گردد اشک بار
چون بغرد رعد آنگه ابر باران آورد

هیچ دنیای دوست را عشقت زتو آگه نکرد
خضر کی بهر سکندر آب حیوان آورد

برسر شاهان زند درویش با شمشیر عشق
جنگ با شیران کند چون پیل دندان آورد

ملک جان ودل بغارت می رود درویش را
کز بر سلطان حسنت عشق فرمان آورد

عاشق تو گرچه درویش است زر بخشد چو جان
نی زهر در همچو زنبیل گدا نان آورد

ماه با خرمن نشاید کز برای دانه یی
همچو خوشه سر بزیر پای گاوان آورد

آرزوی لعل خندانت که جان را شیر داد
پیر را چون طفل پستان جوی گریان آورد

گنج گوهر چون زبان اندر دهان یابد کجا
تنگ دستی چون من آن لب را بدندان آورد

روز آخر شاد خیزد سیف فرغانی زخاک
درغم عشقت اگر یک شب بپایان آورد

شمارهٔ ۱۷۷

بدل چه پند دهم تا دل از تو برگیرد
بجان چه چاره کنم تا رهی دگر گیرد

کسی که دل ز تو برگیرد اندر آن عجبم
که بر کجا نهد آن دل که از تو برگیرد

بیک نظر بگرفتی و مر او نیست شگفت
که آفتاب جهان را بیک نظر گیرد

اگر نقاب براندازی از جمال بشب
چراغ مرده ز شمع رخ تو در گیرد

وگر فرستی پروانه یی بگورستان
چو شمع کشته تو زندگی ز سر گیرد

فتاد در همه عالم ز عشق تو شوری
بخنده لب بگشا تا جهان شکر گیرد

بدان امید که از دامنت فشانم گرد
سر آستین مرا دیده در گهر گیرد

تو آفتاب صفت گر بعاشقان نگری
نماز شام همه رونق سحر گیرد

زآب چشم روان دیده را میسر نیست
که خاک کوی تو چون سرمه در بصر گیرد

اگر چو سیم بآتش بری ازو سکه
دل شکسته من مهر تو چو زر گیرد

مگر تو چاره کنی ور نه سیف فرغانی
کدام چاره سگالد که با تو در گیرد

شمارهٔ ۱۷۸

از خرگه تن من دل خیمه زآن برون زد
کز عشق لشکر آمد بر ملک اندرون زد

در سینه یی که هر سو چون خیمه چاک دارد
سلطان عشق گویی خرگاه خویش چون زد

می گفت دل کزین پس در قید عشق نایم
بیچاره آنکه لافی از حد خود فزون زد

هر کشته یی که بگرفت آن غم ورا گریبان
او آستین و دامن هردم در آب و خون زد

بیرون خود چو رفتی عالم ز دوست پردان
او را بیافت هرکو گامی ز خود برون زد

من سوختم چو عنبر تا حسن بر رخ او
گل را ز مشک خالی بر روی لاله گون زد

معذورم ار چو مجنون زنجیر دار عشقم
کز حلقهای زلفش عقلم در جنون زد

آن کآب لطف دارد ناگه چو باد بر من
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد

از شعر سیف بیتی بشنید و شادمان شد
گل در چمن بخندد چون بلبل ارغنون زد

شمارهٔ ۱۷۹

هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد
زبوی اودل وجان را خمار برخیزد

دهند گردن تسلیم سروران جهان
بهر قلاده که از زلف یار برخیزد

اسیر عشق برند از قبیلهای عرب
چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد

اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد
هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد

چواو بدلبری اندر میانه بنشیند
هزار دلشده ازهر کنار برخیزد

بروز حشر ببینی که کشته شوقش
زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد

میان حسن و رخش ازخطش غباری هست
چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد

چو بافراقش بنشست سیف فرغانی
بود که ازره وصل انتظار برخیزد

شمارهٔ ۱۸۰

چو پرده از رخ چون آفتاب برداری
زشرم روی تو نور از قمر فرو ریزد

زشرم چهره معنی نمای تو بیم است
که رنگ حسن زروی صور فرو ریزد

چو شعر بنده بخوانی ودر حدیث آیی
شکر چو آب از آن لعل تر فرو ریزد

زکان لطف تو اندر بهای خاک درت
گهر برد بعوض هرکه زر فرو ریزد

تویی چو میوه درین باغ ونیکوان زهرند
چو شاخ میوه برآرد زهر فرو ریزد

در این هوا که مرا مرغ دل بپروازست
چه جای زاغ که سیمرغ پر فرو ریزد

زدیده بر سر کوی تو سیف فرغانی
چه جای اشک که خون جگر فرو ریزد

زپسته چون تو بخندی شکر فرو ریزد
سخن بگو که زلعلت گهر فرو ریزد

زلطف لفظ (تو)آبست و لعل تو شکر
شکر زپسته وآب از شکر فرو ریزد

شمارهٔ ۱۸۱

ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسد
واین مملکت کجا بمن بینوا رسد

وصل ترا توانگر و درویش طالبند
وین کار دولتست کنون تا کرا رسد

در موکب سکندر بودند خلق واو
زآن بی خبر که خضر بآب بقا رسد

شاهان عصر از در من نان خوهند اگر
از خوان تو نواله بچون من گدا رسد

هر چند هست سایه لطف تو خلق را
چون آفتاب کو همه کس را فرا رسد

با بنده لایق کرم خویش جود کن
پیدا بود که همت او تا کجا رسد

رخ همچو ماه زرد شود آفتاب را
گرنه زروی تو مددش در قفا رسد

عاشق چو در ره تو قدم زد بدست لطف
تاج کرم بهر (سر) مویش جدا رسد

آن کس منم که در عوض یک نظر زتو
راضی نیم که ملک دو عالم مرا رسد

عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ما
شادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد

وصل تو منتهاست (که) عاشق درین طریق
از سد ره بگذرد چو بدین منتها رسد

ای محنت تو دولت صاحب دلان شده
نعمت بود گر از تو بعاشق بلا رسد

چندانکه سیف هست همین گوید ای نگار
جانا حدیث عشق تو گویی کجا رسد

شمارهٔ ۱۸۲

هرکه در عشق نمیرد ببقایی نرسد
مرد باقی نشود تا بفنایی نرسد

تو بخود رفتی از آن کار بجایی نرسید
هرکه از خود نرود هیچ بجایی نرسد

در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز
جز گهر از سر هر سنگ بپایی نرسد

عاشق از دلبر بی لطف نیابد کامی
بلبل از گلشن بی گل بنوایی نرسد

سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز
بی عمل مرد بمزدی و جزایی نرسد

سعی بی عشق ترا فایده ندهد که کسی
بمقامات عنایت بغنایی نرسد

هرکرا هست مقام از حرم عشق برون
گرچه در کعبه نشیند بصفایی نرسد

تندرستی که ندانست نجات اندر عشق
اینت بیمار که هرگز بشفایی نرسد

دلبرا چند خوهم دولت وصلت بدعا
خود مرا دست طلب جز بدعایی نرسد

خوان نهادست و گشاده در و بی خون جگر
لقمه یی از تو توانگر بگدایی نرسد

ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب
شاه بخشنده و مسکین بعطایی نرسد

سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل
می پسندی که بمیرد بدوایی نرسد

شمارهٔ ۱۸۳

دل شد ز دست و دست بدلبر نمی رسد
مرده بجان و تشنه بکوثر نمی رسد

غواص بحر عشق چو ماهی بدام جهد
چندین صف گرفت و بگوهر نمی رسد

شاخ درخت وصل بلندست و سر کشید
آنجا که دست دولت ما بر نمی رسد

گر وصل دوست می طلبی همچو من گدا
درویش باش کآن بتوانگر نمی رسد

عاشق بکوی او بدو دل ره نمی برد
عنقا بآشیانه بیک پر نمی رسد

پای طلب ز کوی محبت مگیر باز
هر چند تاج وصل بهر سر نمی رسد

ای مفلسان کوی تو درویش خوانده
آن شاه را که نانش ازین در نمی رسد

توسا کنی چو کعبه و عاشق چو حاجیان
بسیار سعی کرده بتو در نمی رسد

با عاشقان تو نکند همسری ملک
هرگز عرض بپایه جوهر نمی رسد

من خامشی گزینم ازیرا بهیچ حال
در وصف تو زبان سخن ور نمی رسد

هر بیت بنده قصه دردیست سوزناک
لیکن چه سود قصه بداور نمی رسد

از من چو آفتاب نظر منقطع مکن
کز هیچ معدنی بتو این زر نمی رسد

هرگز بعاشقان تو ملحق نگشت سیف
بیچاره خرسوار بلشکر نمی رسد

شمارهٔ ۱۸۴

بسی گفتم ترا گر یاد باشد
که دم بی یاد جانان باد باشد

دل ویران بعشق تست معمور
جهان ای جان بعدل آباد باشد

خلاف عشق کردن کار نفس است
خلاف هود کار عاد باشد

همه کس را نباشد جوهر عشق
همه آهن کجا پولاد باشد

کسی کو نیست عاشق آدمی نیست
چو شاهین صید نکند خاد باشد

تویی سلطان حسن و بنده تست
کسی کز هر دو کون آزاد باشد

ترا عاشق بسی و من از ایشان
چنانم کز الوف آحاد باشد

عجب نبود که شیرین شکر را
بهر خانه مگس فرهاد باشد

زمن گر زر ستانی نیست بی داد
وگر جانم ستانی داد باشد

درین ره ترک نان آب حیوتست
که خون خویش خوردن زاد باشد

کتب شویم چو کودک تخته خویش
مرا گر عشق تو استاد باشد

بر من آیت قرآن عشقست
حدیثی کش بتو اسناد باشد

بحضرت سیف فرغانی سخن برد
ببذل زر سخی معتاد باشد

شمارهٔ ۱۸۵

دل زنده بدرد عشق باشد
بی درد چه مرد عشق باشد

چون روح نمیرد آن دلی کو
بیمار ز درد عشق باشد

دل از همه نقشها شود پاک
تا مهره نرد عشق باشد

از خاک چو لاله سرخ روید
آن روی که زرد عشق باشد

با خاک چه کار دارد آن روی
کآلوده بگرد عشق باشد

با جان جهان کجا شود جفت
آن مرد که فرد عشق باشد

گردن نکند تحمل سر
آنجا که نبرد عشق باشد

دل پاک شود ز خار هستی
تا گلشن ورد عشق باشد

زین درد بمرد سیف اگر چه
دل زنده بدرد عشق باشد

شمارهٔ ۱۸۶

سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد
نمیرد تا ابد آنکس که او را چون تو جان باشد

رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجم
تنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد

نگاری را که موی او سر اندر پای او پیچد
کجا همسر بود آنکس که مویش تا میان باشد

چو چشم و ابرویش دیدی ز مژگانش مشو غافل
بترس ای غافل از مستی که تیرش در کمان باشد

گه از عارض عرق ریزد که گل زو رنگ و بو گیرد
گه از پسته شکر بارد که آب از وی روان باشد

زمین از روی او پر نور و با خورشید رخسارش
فراغت دارم از ماهی که جایش آسمان باشد

حدیث او کسی گوید که دایم چون قلم او را
زبان اندر دهان نبود دهان اندر زبان باشد

چو کرد او آستین افشان و در رقص آمد آن ساعت
بسروی ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد

بگرد او همی گردم مگر آن خود خواند
وگر گردشکر گردد مگس کی اهل آن باشد

اگرچه حد من نبود چه باشد گر چو من مسکین
چو سگ بیرون در خسبد چو در بر آستان باشد

بسی با درد عشق او بکوشید این دل غمگین
طبیعت با مرض لابد بکوشد تا توان باشد

چو گل پیدا شود بلبل بنالد، سیف فرغانی
چو بلبل می کند افغان که گل تا کی نهان باشد

چو مجنون با غم لیلی بخواهد از جهان رفتن
ولیکن قصه دردش بماند تا جهان باشد

شمارهٔ ۱۸۷

دین و دنیا از آن من باشد
اگر او دلستان من باشد

دارم از جان خویش دوسترش
اگر آن دوست جان من باشد

آن حلاوت که در لبست او را
اگر اندر لبان من باشد

من گمان می برم که روح القدس
هر شبی میهمان من باشد

من گدایم برین درو روزی
ملک کونین نان من باشد

گر شبی مر سگان کویش را
طعمه از استخوان من باشد

بگزارم خراج هر دو جهان
اگر او در ضمان من باشد

خویشتن را بجان زیان کنم ار
سود او در زیان من باشد

ننویسم به جز حکایت دوست
تا قلم در بنان من باشد

غزلکهای اینچنین شیرین
دستکار زبان من باشد

همه اشعار سیف فرغانی
چون ببینی از آن من باشد

شمارهٔ ۱۸۸

این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد
وین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد

ماهی اگر چه مه را بر روی گل نروید
جانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد

از جان و دل فزونی وز آب و گل برونی
کین آب (و) لطف هرگز در ما و طین نباشد

ای خدمت تو کردن بهتر ز دین و دنیا
آنرا که تو نباشی دنیا و دین نباشد

مشتاق وصلت ای جان دل در جهان نبندد
انگشتری جم را زآهن نگین نباشد

چون دامن تو گیرد در پای تو چه ریزد
بیچاره یی که جانش در آستین نباشد

هان تا گدا نخوانی درویش را اگرچه
اندر طریق عشقش دنیا معین نباشد

اندر روش نشاید شه را پیاده گفتن
گر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد

مرده شناس دل را کز عشق نیست جانی
عقرب شمر مگس را کش انگبین نباشد

آن کو بعشق میرد اندر لحد نخسبد
گور شهید دریا اندر زمین نباشد

الا بعشق جانان مسپار سیف دل را
کز بهر این امانت جبریل امین نباشد

شمارهٔ ۱۸۹

عمر بی روی یار چون باشد
بوستان بی بهار چون باشد

عشق با من چه می کند دانی
آتش و مرغزار چون باشد

چند گویی که باغمش چونی
ملخ و کشتزار چون باشد

بار بر سر گرفته ره درپیش
رفته در پای خار چون باشد

من پیاده کمند در گردن
هم ره من سوار چون باشد

عالمی در وصال و من محروم
عید و من روزه دار چون باشد

درچنین کار دورم از دل و صبر
هیچ دانی که کار من چون باشد

شتری زیر بار در صحرا
بگسلد ازقطار چون باشد

خود تو دانی که سیف فرغانی
دور از روی یار چون باشد

شمارهٔ ۱۹۰

گر نور حسن نبود رو کی چو ماه باشد
ور رنگ و بوی نبود گل چون گیاه باشد

اندر زمین چه جویی آنرا که از نکویی
چون آسمانش بر رو خورشید و ماه باشد

ای دانه وجودت بی مغز جان چو کاهی
گر جان مغز نبود دانه چو کاه باشد

صورت بجان معنی آراستست ورنی
در خانهای شطرنج از چوب شاه باشد

جانرا درین گریبان (دیگر) سریست با تو
کین سر که هست پیدا آنرا کلاه باشد

تو معتبر بعشقی ای مشتغل بصورت
وین را ز روی معنی بیتی گواه باشد

گر نان خور نباشد بر روی خوان گردون
چون پشت دیگ مه را کاسه سیاه باشد

گر کم ز تار مویی از تست با تو باقی
می دان که از تو تا او بسیار راه باشد

سر را بدست خدمت جاروب کوی او کن
تا مر ترا درین ره آن پایگاه باشد

ای سیف عاشق او آفاق را بسوزد
زآن آتشی که او را در دود آه باشد

با صد هزار لشکر سلطان نباشد ایمن
زآن صفدری که او را همت سپاه باشد

شمارهٔ ۱۹۱

هرچند دیده هرگز رویت ندیده باشد
جز روی تو نبیند آنراکه دیده باشد

در خوبی رخ تو من تیره دل چه گویم
کآیینه همچو رویت رویی ندیده باشد

گر روی تو زبستان روزی خراج خواهد
گل از میانه جان زر برکشیده باشد

چون عارض تو بیند نرگس بلاله گوید
هرگز بنفشه بر گل زین سان دمیده باشد

ای در عرق ز خوبی رخسار لاله رنگت
همچون گلی که بر وی باران چکیده باشد

حال دل حزینم زآنکس بپرس کو را
دل از درون و آرام از دل رمیده باشد

بر بوی وصل هجران آنکس کند تحمل
کو بر امید شکر زهری چشیده باشد

آنکس نکو شناسد حال دل زلیخا
کو از برای یوسف دستی بریده باشد

گفتی بصبر می کن با هجر سازگاری
بی وصل دوست عاشق چون آرمیده باشد

بر دامگاه عشقت مرغی فرو نیاید
کز طبل باز هجرت بانگی شنیده باشد

سیف ار غزل سراید در وصف صورت تو
یک بیت او بمعنی چندین قصیده باشد

شمارهٔ ۱۹۲

مرا چندانکه در سر دیده باشد
خیال روی تو در دیده باشد

ز عشقت چون نگه داردل خویش
کسی کو چون تو دلبر دیده باشد

بجز سودای تو هرچ اندرو هست
ز سر بیرون کنم گر دیده باشد

فلک گر چه بسی گرد جهان گشت
ولیکن چون تو کمتر دیده باشد

بدیگر جای آنرا کن حواله
که چون تو جای دیگر دیده باشد

رخ و قد ترا آنکس کند وصف
که ماهی بر صنوبر دیده باشد

دهانت را کسی داند صفت کرد
که او در پسته شکر دیده باشد

نپندارم که خورشید جهان گرد
ترا جز سایه همسر دیده باشد

کسی کو در عرق بیند رخ تو
بگل بر آتش تر دیده باشد

اگر با سیف فرغانی نشینی
گدا خود را توانگر دیده باشد

شمارهٔ ۱۹۵

فتنه خفته ز چشم مست تو بیدار شد
خاصه آن ساعت که زلفت نیز با او یار شد

در شب هجرت ببینم روز وصلت را بخواب
گر تواند بخت خواب آلود من بیدار شد

روزگاری ناکشیده محنت هجران تو
چون توان از نعمت وصل تو برخوردار شد

تا بدیدم نرگس مخمور تو از خمر عشق
آنچنان مستم که نتوانم دگر هشیار شد

آنکه مردم را بدم کردی چو عیسی تندرست
چشم بیمار تو دید از عشق تو بیمار شد

شور از مردم برآمد گریه بر عاشق فتاد
چون لب شیرین تو از خنده شکربار شد

چاره تسلیم است با تقدیر نتوان پنجه کرد
دست تدبیرم چو اندر کار تو بی کار شد

تا تو پیدا آمدی ما را خموشی بود کار
گل چو رو بنمود بلبل را سخن ناچار شد

پیش ازین بی عشق تو در نظم ما ذوقی نبود
هرکه عاشق گشت بر شیرین شکر گفتار شد

گر کسی خواهد که بیند جان مصور همچو جسم
گودرین صورت نگر کز حسن معنی دار شد

سیف فرغانی جوانی رفت تا کی عاشقی
پیر گشتی، توبه کن، هنگام استغفار شد

شمارهٔ ۱۹۶

دل تندرست گشت چو بیمار عشق شد
وز خود برست هر که گرفتار عشق شد

خسته دلان غم زپی دردهای خویش
درمان ازو خوهند که بیمار عشق شد

درخواب غفلتند همه خلق وآن فقیر
در گور هم نخفت که بیدار عشق شد

با قیمتی که انسان دارد بنیم جو
خود را فروخت هرکه خریدار عشق شد

چون شوق دوست سلسله در گردنش فگند
حلاج گفت اناالحق و بر دار عشق شد

سرمایه یی که مردم ازآن زر کنند سود
درپا فگن که دست تو بی کار عشق شد

چیزی که بوی دوست ندارد اگر گلست
خارست نزد آنکه بگلزار عشق شد

شاهان ملک را بغلامی همی خرد
آزاده یی که بنده احرار عشق شد

هر روز روی دوست ببیند چو آفتاب
چشم دلی که روشن از انوار عشق شد

از عشق نام لیلی و مجنون بماند سیف
خرم دلی که مخزن اسرار عشق شد

شمارهٔ ۱۹۷

حسن تو بر ماه لشکر می کشد
عشق تو بر عقل خنجر می کشد

جان من بی تو ز تن در زحمتست
رنج یوسف از برادر می کشد

هرکرا عشقت گریبان گیر شد
از دو عالم دامن اندر می کشد

از تمنای کلاه وصل تست
هر که بی تو زحمت سر می کشد

بر سر کویت ز عزت آفتاب
خاک را چون سایه در بر می کشد

در پی تو رهبر عشقت مرا
هر زمان در کوی دیگر می کشد

در ره عشقت ترازو دار چرخ
مفلسی را همچو زر بر می کشد

گردن جانم ز گوهرهای تو
همچو گوشت بار زیور می کشد

می خورد اندوه هجر از بهر وصل
جام زهری بهر شکر می کشد

سالها شد کز پی ابریشمی
روی بربط زحمت خر می کشد

سیف فرغانی سخنها گفت لیک
محرمی چون نیست دم در می کشد

در سخن دلرا مدد از روی تست
معدن از خورشید گوهر می کشد

شمارهٔ ۱۹۸

کسی که او بغم عشق مبتلا آمد
زدوست روی نپیچد اگر بلا آمد

بنور عشق توان دید دم بدم رخ دوست
که حق پدید شد آنجا که مصطفا آمد

ایا توانگر حسن از کرم دری بگشا
که نزد چون تو سخی همچو من گدا آمد

سوی توبنده بجان دیگری بتن پیوست
برتو بنده بسر دیگری بپا آمد

اگر چه در چمن تو گلست ونیست گیا
نصیب بنده چرا زآن چمن گیا آمد

صواب می شمری بر گنه جزا دادن
سزد که عفو کنی گر زمن خطا آمد

دلم زجا نرود از جفای تو هرگز
که جان رفته بیک لطف تو بجا آمد

بدست عشق تو ای دوست دانه دل من
چو گندمست که درحکم آسیا آمد

هم ازمنست که با من کدورتی داری
زخاک باشد اگر آب بی صفا آمد

چو خاک کوی تو آورد باد گفتم زود
برو بچشم خبر کن که توتیا آمد

بتن بگو چو جان شو چو دل بعشق رسید
بمس بگوی چوزر شو که کیمیا آمد

مرا در اول عشق تو گفت ای درویش
سرت برفت چو پایت بدست ما آمد

بکوی عشق تو جان داد سیف فرغانی
حسین بهر شهادت بکربلا آمد

شمارهٔ ۱۹۹

دل زدستم شد و دلدار بدستم نامد
سخت بی یارم وآن یار بدستم نامد

زآن گلستان که ببویش همه آفاق خوشست
گل طلب کردم و جز خار بدستم نامد

سوزن عقل بسی جامه تدبیر بدوخت
لیک سر رشته این کار بدستم نامد

در تمنای وصالش بامید شادی
غم بسی خوردم وغمخوار بدستم نامد

دردم آنست که بیمار کسی گشت دلم
که ازو داروی بیمار بدستم نامد

ای تو صد ره بسر زلف زمن جان برده
این سر زلف تو یکبار بدستم نامد

جور صد یار جفاکار کشیدم بامید
که یکی یار وفادار بدستم نامد

همچو خود بلبل شوریده بسی دیدم لیک
در جهان همچو تو گلزار بدستم نامد

چند از بهر گلی حلقه زدم بر در باغ
غیر خار از سر دیوار بدستم نامد

من بوصف لب لعلش شکرافشان کردم
لیک آن لعل شکربار بدستم نامد

سیف فرغانی گرچه زشکر محرومی
طوطیی چون تو بگفتار بدستم نامد

شمارهٔ ۲۰۰

ای که شیرینی تو شور در آفاق افگند
حلقه زلف تو در گردنم انداخت کمند

هرچه معنیست اگر جمله مصور گردد
کس بمعنی و بصورت بتو نبود مانند

گر بتریاک وصالم برسانی باری
پیشتر زآنکه کند زهر فراق تو گزند

هرچه غیر تو اگر جمله درو پیوندد
عاشق روی تو با غیر نگیرد پیوند

عاشق از دادن جان بیم ندارد زیرا
نبود زنده دل عشق بجان حاجتمند

از هوای تو در آفاق بگردد چون باد
وز برای تو بر آتش بنشیند چو سپند

صحبت جورش اگر چند دهد آسان دست
هم قبولش نکند عاشق دشوار پسند

دوست گر عرضه کند ملک دو عالم بر تو
در دو عالم مشو از دوست بچیزی خرسند

تا تو در بند خودی دست نیابی بر دوست
دست در عشق زن و پای برآور زین بند

برو ای عاقل مغرور، مرا پند مده
زآنکه مجنون غم عشق نمی گیرد پند

سیف فرغانی در کوی ملامت نه پای
اینچنین معتکف کنج سلامت تا چند

شمارهٔ ۲۰۱

ای که در باغ نکویی بتو نبود مانند
گل برخسار نکو سرو ببالای بلند

هیچ کس نیست زخوبان جهان همچون تو
هرگز استاره بخورشید نباشد مانند

با وجود تو که هستی ز شکر شیرین تر
نیست حاجت که کس از مصر بروم آرد قند

کبر شاهانه تو شاخ امیدم بشکست
ناز مستانه تو بیخ قرارم برکند

ساقی عشق تو ما را بزبان شیرین
شربتی داد خوش و شور تو درما افگند

عاشق روی تو از خلق بود بیگانه
مرد را از عشق تو خویش ببرد پیوند

در جهان گر نبود هیچ کسی غم نخورد
زآنکه درویش تو نبود بکسی حاجتمند

گربرو عرضه کنی هشت بهشت اندر وی
نکند بی تو قرار ونکندجز تو پسند

هر کرا عشق تو بیمار کند جانش را
ندهد شهد شفا ونکندزهر گزند

دل او از غم تو تنگ نگردد زیرا
نیست ممکن که از آتش کند اندیشه سپند

دست تدبیر کسی پای گشاده نکند
چون دلی را سر گیسوی توآرد در بند

هر چه غیر تو همه دشمن جانند مرا
چون منی چون شوداز دوست بدشمن خرسند

سیف فرغانی بی روی تو در فصل بهار
خوش همی گرید چون ابر تو چون گل میخند

شمارهٔ ۲۰۲

هر که یک شکر از آن پسته دهان بستاند
از لبش کام دل وقوت روان بستاند

زآن شهیدان که بشمشیر غمش کشته شدند
ملک الموت نیارست که جان بستاند

هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کرد
بنده چون دست ندارد بدهان بستاند

دست لطفش بدهدهر چه بخواهی لیکن
چشم مستش دل صاحبنظران بستاند

چشم او صید دل خلق بتنها می کرد
باش تا غمزه او تیروکمان بستاند

چون درآید بچمن بارگه بستان را
از گل و نارون آن سرو روان بستاند

از همه خلق (سخن) باز ستد عاشق تو
طوطی ای دوست شکر ازمگسان بستاند

گر زدست تو خوردگوشت بیابدچون شیر
گربه آن پنجه که نان را ز سگان بستاند

زآستینی که ندارد چو بخواهد عاشق
دست بیرون کندو هر دو جهان بستاند

بر سر خوانش صد کاسه گدایی بخورد
تا یکی لقمه توانگر ز میان بستاند

دوست چون سر خود اندر دل عشاق نهاد
هر کرا قوت نطق است زبان بستاند

من چو سرباز کشم اسب سخن را در دم
فکر هرجائیم از دست عنان بستاند

سیف فرغانی رو بر خط او نه سر خویش
تا ز دست اجلت خط امان بستاند

شمارهٔ ۲۰۳

نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداند
ز سگ کمتر بود آنکس که رو زین در بگرداند

مرا دل داد ار دلبر نتابم رو نه پیچم سر
گدای نان طلب دیدی که روی از زر بگرداند

مرا بدگوی از آن حضرت همی خواهد که دور افتم
نپندارم که گردون را چو گاو آن خر بگرداند

بقطع دوستی آنجا که دشمن در میان آید
دو یار ناشکیبا را ز یکدیگر بگرداند

رقیب تیزخو ترسم که ما را بگسلد از وی
مگس را بادزن باشد که از شکر بگرداند

همی خواهم که در بزمش صراحی وار بنشینم
بگرد مجلسم تا چند چون ساغر بگرداند

ازین آتش که در من زد عجب نبود که در عالم
برای آب حیوانم چو اسکندر بگرداند

چو گندم اندرین طاحون خورم از سنگ او کوبی
چو آبم گر روان دارد چو چرخم گر بگرداند

ز چون من دوستی رغبت بدشمن می کند آری
چو سنگ از زر شود افزون تر ازو سر بگرداند

بطبع آتشی با آنکه بر خاک درت هر شب
بآب چشم خونینش زمین را تر بگرداند

بگوشت در نمی آید فغان سیف فرغانی
که هرشب گوش گردون را بناله کر بگرداند

شمارهٔ ۲۰۴

دلی کز وصل جانان بازماند
تنی باشد که از جان باز ماند

نگارینا منم بی روی خوبت
شبی کز ماه تابان باز ماند

چه باشد حال آن بیچاره عاشق
که از وصلت بهجران باز ماند

چه گردد ذره سرگشته راحال
که از خورشید رخشان باز ماند

اگر خورشید رخسار تو بیند
درآن رخساره حیران بازماند

وگر بار فراقت بروی افتد
ز دور این چرخ گردان باز ماند

غم تو قوت جان عاشقانست
روا نبود کز ایشان بازماند

نه دست خلق راشاید عصایی
که از موسی عمران باز ماند

کسی را دست آن خاتم نباشد
کز انگشت سلیمان بازماند

باسکندر کجا خواهد رسیدن
گر از خضرآب حیوان بازماند

بزیر ران هر مردی نیاید
چو رخش از پور دستان باز ماند

نگارا سیف فرغانیست بی تو
چو بلبل کز گلستان بازماند

زر اشعار او در روم گنجیست
که زیر خاک پنهان بازماند

شمارهٔ ۲۰۵

عاشقانی که مبتلای تواند
پادشاهند چون گدای تواند

حزن یعقوبشان بود زیرا
هر یک ایوب صد بلای تواند

گرچه دارند در درون صد درد
همه موقوف یک دوای تواند

دل قومی بوصل راضی کن
که بجان طالب رضای تواند

مرده عشق و زنده امید
زنده ومرده از برای تواند

آفت عقل و هوش اهل نظر
چشم و ابروی دلربای تواند

ای سلیمان بدستگاه مکوب
سر موران که زیر پای تواند

یک زبانند در ملامت ما
این دو رویان که در قفای تواند

عالمی همچو سیف فرغانی
با چنین حسن مبتلای تواند

شمارهٔ ۲۰۶

مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کرده اند
وز دو عالم قصد آن درگاه اعلی کرده اند

روضه ماوی نمی خواهند و نخلستان خلد
بینوایانی که در کوی تو ماوی کرده اند

زندگی تن چو جان را مانع است از روی تو
عاشقان زنده دل مردن تمنی کرده اند

عاشقان از بهر جانان ترک عالم گفته اند
زاهدان از بهر جنت ترک دنیی کرده اند

عاشق عالی نظر را کآرزو دیدار تست
کحل چشم جانش از نور تجلی کرده اند

خال بر روی تو گویی از سواد چشم حور
نقش بندی بر بیاض دست موسی کرده اند

زآه عشاق تو مرده زنده می گردد مگر
تعبیه در وی دم احیای عیسی کرده اند

عشق ورز ار نام خواهی ای پسر کاهل سخن
از برای عشق مجنون ذکر لیلی کرده اند

سیف فرغانی اگر بد گفت و گر نیک از کرم
بشنو و عیبش مکن کز غیبش املی کرده اند

شمارهٔ ۲۰۷

آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند
دل بیمار من از درد تو نالان تا چند

از پی یافتن روز وصالت چون شمع
خویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند

زآرزوی لب خندان تو هر شب ما را
خون دل ریختن از دیده گریان تا چند

گل خندانی و ما در غم تو گریانیم
آخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند

آشکارا نتوانم که برویت نگرم
عشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند

تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمال
من چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند

یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیراب
قسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند

دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منند
بردباری من و طعنه ایشان تا چند

سیف فرغانی از عشق تو سودایی شد
خود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند

شمارهٔ ۲۰۸

چه مرد عشق تو باشند خودپرستی چند
ببین چه لایق این ذروه اند پستی چند

اگر پرستش یارست عشق را معنی
چگونه یار پرستند خودپرستی چند

بنقل مجلس وصلت چه لایق اند ایشان
که خمر عشق تو ما خورده ایم مستی چند

حدیث دنیی و عقبی مپرس از عشاق
که هست و نیست ندانند نیست هستی چند

مزن قفای جفا گرچه دست حکمت هست
گشاده بر سر بیچاره پای بستی چند

مرا ولایت وصلت شود میسر اگر
ز حملهای تو بر من فتد شکستی چند

بپای رغبت برخیزم از سر دو جهان
بود که دست دهد با توام نشستی چند

بر آن امید برین نطع پای بر جایم
که شاه عشق تو ماتم کند بدستی چند

ببوی ماهی مقصود سیف فرغانی
در آبگیر تمنا فگند شستی چند

شمارهٔ ۲۰۹

چو عاشقان تو عیش شبانه می کردند
می صبوحی اندر چمانه می کردند

بنام تو غزل عاشقانه می گفتند
بیاد تو طرب عارفانه می کردند

خمار در سرو گل در کنار و می در دست
حدیث حسن تو اندر میانه می کردند

بوصف حسن رخت چون روان شد آب سخن
ز سوز وجد چو آتش زبانه می کردند

چو بلبلان چمن ناله و فغانشان بود
ز عشق روی تو گل را بهانه می کردند

بچنگ مطرب حاجت نداشت مجلس شان
که بلبلان همه بانگ چغانه می کردند

عروس لطف برون آمد از عماری غیب
چو مهد غنچه گل را روانه می کردند

بخار مشک برانگیختند در بستان
مگر بنفشه زلف تو شانه می کردند

چو موش در دهن گربه دشمنان خاموش
که بهر ما و تو عوعو سگانه می کردند

درین خرابه که من دارم و دلش نامست
غم ترا چو گهر در خزانه می کردند

توانگران را زر بود لیک درویشان
درین نیاز در اشک دانه می کردند

برآن امید که پرده برافگنی شب و روز
چو در مقام برین آستانه می کردند

جفای تو چو بدیدند شد بشکر بدل
شکایتی که ز جور زمانه می کردند

چو تو ز شهر برفتند سیف فرغانی
جماعتی که درین کوی خانه می کردند

شمارهٔ ۲۱۰

مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارند
پیش آن روی نکو صورت بر دیوارند

گل رخسار ترا میوه جمال و حسنست
وین نکویان همه بی میوه چو اسپیدارند

آیت محکم این سوره تویی و دگران
چون حروفند و ندانم که چه معنی دارند

حلقه زلف ترا هست بسی دل دربند
بهر زنجیر تو دیوانه چومن بسیارند

دی یکی گفت که عشاق بنزد معشوق
راست چون در دل دین دار چو دنیا دارند

گفتم ایشان را چون چشم همی دارد دوست
می نبینی که چو چشمش همگان بیمارند

حذر از دیده مردم که ترا ومارا
مردم دیده چو نیکو نگری اغیارند

شاید ار بر سر کوی تو بخسبند بروز
که چو سگ بر در وبام تو بشب بیدارند

در ره خدمت اگر مال خوهی در بازند
وز سر رغبت اگر جان طلبی بسپارند

پاس امر تو چو روزه است ببایدشان داشت
کار عشقت چو نمازست چرا نگزارند

از گل وخار نگوییم که عشاقت را
خارها جمله گل اندر ره وگلها خارند

گر چونرگس همه چشمند نبینند ترا
کور بختان که بر آیینه خود زنگارند

نگذارم که زمن فوت شود همچو نفس
گرمرا باتو بیکجا نفسی بگذارند

گرچه در خدمت تو عمر بپایان نرسد
عمر آنست که با دوست بپایان آرند

سیف فرغانی هرکس که درین کار افتاد
کار او دارد وچون تو دگران بی کارند

شمارهٔ ۲۱۱

دلبر من که همه مهر جمالش دارند
هست چون آیت رحمت که بفالش دارند

این هما سایه که مرغان سپید ارواح
حوصله پر زسیه دانه خالش دارند

پادشاهی که زر سکه او مهر ومه است
نه اجیریست که خشنود بمالش دارند

جان فدا کرده و از شرم بضاعت خجلند
تنگ دستان که تمنای وصالش دارند

عاشقان گشته چو موسی همه دیدار طلب
کاشکی تاب تجلی جمالش دارند

خلق بی دیده همه چیز ببینند چو چشم
گر در آیینه دل نقش خیالش دارند

او بمعنی ملک و صورت انسان دارد
همچو ریحان که در اشکسته سفالش دارند

لیلی من که جهانی چو منش مجنونند
خسروان حسرت شیرین مقالش دارند

آل رخ بر سر یرلیغ چمن زآن زده اند
لاله وگل که مثال از رخ آلش دارند

سیف فرغانی در عشق اگرش حالی هست
اهل معنی خبر از صورت حالش دارند

شمارهٔ ۲۱۲

قومی که جان بحضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند

بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل
پای ملخ بنزد سلیمان همی برند

آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند

تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان همی برند

اندر قمارخانه این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند

این راه را که ترک سراست اولین قدم
از سر گرفته اند و بپایان همی برند

میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتیست که ایشان همی برند

بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند

گر گوهرست جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند

شمارهٔ ۲۱۳

عاشقان روی یار از وصل و هجران فارغند
مخلصان دین عشق از کفر و ایمان فارغند

اختیار از دل برون و دل برون از اختیار
بر سر کوی رضا از وصل و هجران فارغند

دوزخ و جنت اگرچه مایه خوف و رجاست
آتش آشامان تو زین ایمن و زآن فارغند

محو کرده از دل امید حیات (و) هم مرگ
زنده از عشق تواند ای دوست وز جان فارغند

در خلافت کمتر از داود نتوان فرض کرد
این گدایان را که از ملک سلیمان فارغند

چون شوند از آتش شوقش چو موسی گرم رگ
گر خضر ساقی بود از آب حیوان فارغند

هم باستیلای عشق از کار عالم بی خبر
هم باستغنای فقر از ملک سلطان فارغند

چون کلیم از مال قارون این فقیران بی نیاز
چون خلیل از ملک نمرود این گدایان فارغند

گر بدوزخشان بری در حبس مالک خرمند
ور بجنتشان بری از باغ رضوان فارغند

وین جهان سفله شان چون هیچ دامن گیر نیست
زو قدم بیرون زده سر در گریبان فارغند

گر ز طوفان بلا دریا شود روی زمین
کشتی نوحست عشق ایشان ز طوفان فارغند

کرده اند از بهر رقص از سر نشاطی در سماع
وز دو کون افشانده دست این پای کوبان فارغند

کشتگان خنجر عشق از حوادث ایمنند
خستگان این نبرد از تیرباران فارغند

سیف فرغانی مرض داری، شفای خویشتن
زاین جماعت جو که با دردش ز درمان فارغند

شمارهٔ ۲۱۴

گر دوست حق عشق خود ازما طلب کند
از خارهای بی گل خرما طلب کند

عشاق او بخلق نشان می دهندازو
وای ارکسی نشان وی ازما طلب کند

زین خرقه یی که حرقه ما گشت بوی فقر
از برد باف جامه دیبا طلب کند

اندر سوآل دوست ندانم جواب چیست
این اسم را گر ازتو مسما طلب کند

از عاقلان چه می طلبی وجد عارفان
عاقل ز زمهریر چه گرما طلب کند

درویش در سماع قدم بر فلک نهد
آتش چو برفروزد بالا طلب کند

در وی بجای خوف وطمع حرص مورچه است
صوفی گه چون مگس همه حلوا طلب کند

زین غافلان صلاح دل ودین طمع مدار
از دردمند کس چه مداوا طلب کند

در کوی عشق جای نیابد کسی که او
تا رخت خویشتن ننهد جا طلب کند

از چون منی (چه) می طلبی زندکی دل
از مرده چون کسی دم احیا طلب کند

جانان زما دلی بغم عشق منشرح
از پارگین فراخی دریا طلب کند

از همچو ما فسرده دلان شوق موسوی
از جیب سامری ید بیضا طلب کند

وزسیف جان راه رو وچشم راه بین
بر روی کور دیده بینا طلب کند

شمارهٔ ۲۱۵

یار ار بچشم مست سوی ما نظر کند
دل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند

آن کو زکبر می ننهد پای بر گهر
برمن که خاک کوی شدم کی گذر کند

بی مهر ماه طلعت او آفتاب را
آن نور نی که مشعله صبح برکند

ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیر
زآنکس که حق گزاری پایت بسر کند

جویای روز وصل ترا خواب شد حرام
مشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند

مارا هوای عشق تو از جای ببرد وخاک
گر همرهی چو باد بیابد سفر کند

گر ماجرای عشق تو زین سان بود درو
صوفی روح خرقه قالب بدر کند

در راه عشق مرد چو مالی زدست داد
خاکی که زیر پاش بود کار زر کند

هجر تو گر بسوختن دل چو آتش است
آتش زسوز سینه عاشق حذر کند

آتش بروزها نکند آنچه در شبی
عاشق بآب دیده و آه سحر کند

ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصل
در دامنت زند که سر از خاک برکند

ای بخت ازآن مکارم آنک توقعست
صعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند

چون تلخ کام کرد من شور بخت را
اندر دهانم از لب شیرین شکر کند

وصل نگار کو که مرا وقت خوش شود
فصل بهار کو که درختی زهر کند

امیدوار باش بروز وصال سیف
می دان یقین که ناله شبها اثر کند

شمارهٔ ۲۱۶

اول نظر که سوی تو جانان نظر کند
عشق از دل تو دوستی جان بدر کند

آخر بچشم تو زفنا میل درکشد
تا دل بچشم او برخ او نظر کند

عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک
زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند

تیغ قضاست تیر غم او واین عجب
کندر درون بماند وز آهن گذر کند

با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند
بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند

باری در آبمجلس ما تا بیک قدح
ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند

صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی
عیسی پرست بندگی سم خر کند

همت بلند دار که پرواز در هوا
عاشق ببال همت و عنقا بپر کند

هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری
در راه دوست سیر بپا او بسر کند

هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود
هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند

نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام
هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند

هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو
واثق مشو که کور ترا دیده ور کند

ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف
آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند

شمارهٔ ۲۱۷

گر درد عشق در دل و در جان اثر کند
در دردمند عشق چه درمان اثر کند

در دین عاشقان که از اسلام برترست
کفریست عشق تو که در ایمان اثر کند

در کنه وصف تو نرسد فهم چون منی
حاشا که در کمال تو نقصان اثر کند

از جور عشق تو دل و جانم خراب شد
در مملکت تعدی سلطان اثر کند

بعد از چنین ستم چه زیان دارد ار کنی
عدلی که در ولایت ویران اثر کند

ترسم که روز وصل نیابی اثر ز من
در من (اگر) فراق تو زین سان اثر کند

بسیار جهد کردم و خاطر بر آن گماشت
تا خدمتی کنم که ترا آن اثر کند

کردم برین قرار که یک شب بسوز دل
آهی کنم که در دلت ای جان اثر کند

شبها بگریه روز کنم در فراق تو
تا صبح وصل در شب هجران اثر کند

یک نکته از لب تو دلم را حیات داد
در مرده آب چشمه حیوان اثر کند

گر تو بلطف یاد کنی عاشقانت را
لطفت ز راه دور در ایشان اثر کند

یوسف چو پیرهن ببشیر وصال داد
بویش ز مصر تا در کنعان اثر کند

اشعار سیف جمله بذکرت مرصعست
در زر و سیم سکه شاهان اثر کند

شمارهٔ ۲۱۸

حسن رخ دوست جهان خوش کند
یاد لب یار دهان خوش کند

روی وخط یار چو فصل بهار
از گل واز سبزه جهان خوش کند

غنچه لعل لب او گاه لطف
خنده چو گل با همگان خوش کند

کام مرا از لب شیرین خویش
آن صنم چرب زبان خوش کند

ذکر تو هرجا که رود ای نگار
حال دل خسته چو جان خوش کند

عشق تو، ای سود همه مایه ات،
گر دل مردم بزیان خوش کند

از کرم ولطف تو در کوی تو
سگ دل درویش بنان خوش کند

من چه خبر دارم اگر در خلا
وصل تو عیش دگران خوش کند

سگ بسر کوی چه داند اگر
گربه دهن بر سر خوان خوش کند

لعل لب تو بکسان کی رسد
شهد تو کام مگسان خوش کند

تو سخن عشق خو از سیف پرس
کز سخن عشق بیان خوش کند

شمارهٔ ۲۱۹

باز آن زمان رسید که گلزار گل کند
هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند

عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست
باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند

میوه فروش کی خردش بر امید سود
گرموم رنگ داده ببازار گل کند

بربوی وصل دوست درخت امید ماست
شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند

با روی همچو روضه شود شرمسار حور
باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند

گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد
نبود عجب که هردو رخش خارگل کند

در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد
کی شعبه محبت اغیار گل کند

کی مستعد عشق شود جان منجمد
هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند

آن را که خار عشق فرو شد بپای دل
سرچون درخت میوه ودستار گل کند

بار درخت حالش اناالحق بود مدام
حلاج راکه شعبه اسرار گل کند

بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف
شاید که در سفینه اشعار گل کند

شمارهٔ ۲۲۰

چون قهرمان عشق تو با هر که کین کند
گر آسمان بود بدو روزش زمین کند

عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درست
از حسن لشکر آرد وتاراج دین کند

خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوست
هر ذره را ز حسن به از حور عین کند

خورشید چون بساط زمین پی سپر شود
گر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند

نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاب
از لاله روی سازدواز گل جبین کند

در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنست
گر در بهار شاخ شکوفه چنین کند

هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگ
الا کسی که دست تو در آستین کند

یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسن
بر خاتم خود از لب لعلت نگین کند

فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تست
اندر کمان ابروی شوخت کمین کند

در پیش روی دلبر رومی نژاد ما
آن نقش خوب نیست که نقاش چین کند

همچون مگس زپیش شکر سیف را مران
نحلی ببایدت که گلی انگبین کند

شمارهٔ ۲۲۱

آه درد مرا دوا که کند
چاره کارم ای خدا که کند

چون مرا دردمند هجرش کرد
غیر وصلش مرا دوا که کند

از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا که کند

من بدست آورم وصالش لیک
ملک عالم بمن رها که کند

دادن دل بدو صواب نبود
درجهان جز من این خطا که کند

لایقست اوبهر وفا که کنم
راضیم من بهر جفا که کند

دی مرا دید داد دشنامی
اینچنین لطف دوست باکه کند

ای توانگر بحسن غیر ازتو
جود با همچو من گدا که کند

وصل تو دولتیست تا که برد
ذکر تو طاعتیست تا که کند

جان بمرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان من جدا که کند

سیف فرغانی از سر این کوی
چون تو رفتی حدیث ما که کند

شمارهٔ ۲۲۲

اگر بخت و اقبال یاری کند
مرا یار من غمگساری کند

درین کار اگر یار باید مرا
جز او کس نخواهم که یاری کند

چو بر آسمان اسب یابد مسیح
چرا بر زمین خر سواری کند

تو آنی که بی شمع رویت مرا
چراغ فلک خانه تاری کند

گر از رنگ و بوی تو یابد مدد
دی اندر زمستان بهاری کند

ز دست تو ای جان چو آب حیات
شراب اجل خوشگواری کند

ولی بی گل روی تو سیف را
مژه در ره چشم خاری کند

شمارهٔ ۲۲۳

آنچه عشقت با دل ما می کند
موج در اطراف دریا می کند

آنچه دارم عشق تو از من ببرد
هرچه بیند ترک یغما می کند

نقطه خال عدس مقدار تو
چون عدس تولید سودا می کند

هر غمی کز عشقت آید در درون
جان برغبت در دلش جا می کند

روح را فیض از لب جان بخش تست
زآن چو عیسی مرده احیا می کند

من غلامی تو می خواهم چنانک
بنده آزادی تمنا می کند

آن سر گیسوی همچون سلسله
عقل را زنجیر در پا می کند

من نبودم واله و شوریده لیک
عشق رویت این تقاضا می کند

نیست با عاشق جفا آیین دوست
با من درویش عمدا می کند

گرچه بر چون من گدایی در ببست
بر سگان کوی در وا می کند

در خرامیدن قد چون سرو او
کار صد دل زیر وبالا می کند

دل بخوبان دگر از شوق او
چون مگس آهنگ حلوا می کند

چون صدف ازآب دریا سیر نیست
قطره می بیند دهن وا می کند

وصف رویش سیف فرغانی مدام
همچو مجنون وصف لیلا می کند

شد بهار وگل بباغ آورد رخت
بلبل شوریده غوغا می کند

شمارهٔ ۲۲۴

عاشقان را که دل مرده زعشقت زنده است
تو چو جانی وهمه بی تو تن بی جانند

شود از شعله جهانسوز چراغ خورشید
گر چو شمع قمرش با تو شبی بنشانند

طوطیانی که بیاد تو دهان خوش کردند
ازبر خویش شکر را چو مگس می رانند

خوب رویان همه چون انجم و خورشید تویی
همه از پرتو رخساره تو پنهانند

خرد وعشق اگر چه نشود با هم جمع
مبتلای غم عشق تو خرد مندانند

گر رسد تیر بلایی زکمان حکمت
عاشقان همچو سپر روی نمی گردانند

عاشقانرا که چو من دست بزر می نرسد
سر آن هست که در پای تو جان افشانند

عمر عشاق تو مانند نمازست ای دوست
لاجرم در همه ارکانش ترا می خوانند

دعوی چاکری تو چو منی را نرسد
که غلامان ترا بنده خداوندانند

این لطایف که در اوصاف تو من می گویم
هوس آن همه را هست ولی نتوانند

سیف فرغانی از حرمت نام یارست
گر نویسند سخنهای ترا ور خوانند

وقت آن شد که خضر گوید و مردم دانند
که تویی آب حیات و دگران حیوانند

اهل صورت همه از معنی تو بی خبرند
واهل معنی همه در صورت تو حیرانند

شمارهٔ ۲۲۵

ای ماه اختران تو اندر زمین مهند
وی شاه چاکران تو در مملکت شهند

آن رهبران که سوی تو خوانند خلق را
گر عشق تو دلیل ندارند گمرهند

در روز زندگانی خویش آن بد اختران
بی آفتاب عشق تو شبهای بی مهند

در عشق عاجزند چو در جنگ گربه موش
گرگان شیر پنجه که درحیله روبهند

نان جوی چون سگند پراگنده گرد شهر
شیرند عاشقان که مقیمان درگهند

برگو حدیث عشق که این قوم خفته اند
عیسی بیار سرمه که این خلق اکمهند

قومی که در غم تو بروز آورند شب
مقبول نزد توچو دعای سحرگهند

ازخاک درگه تو که میمون تر از هماست
سازند طایری وچو پر بر کله نهند

ازبهر روی سرخ تو چندین سیه گلیم
با جامه کبود درین سبز خرگهند

یوسف برند در عوض آب سوی قوم
بی دلو تشنگان که چو من بر سر چهند

برخوان هرکسی نه چو انگشت کاسه لیس
کز لقمه مراد همه دست کوتهند

رد کرده اند هر چه درو نیست بوی تو
آنها که رنگ یافته صبعت اللهند

اشجار طور قرب (و)زتاثیر نور عشق
ناری که گوید (انی اناالله) برین رهند

باخلق آشنا شده چون سیف بهر تو
بیگانه زآن شدند که از خویش وارهند

آگه نبود از می عشق توآنکه گفت
(هین دردهید باده که آنها که آگهند)

شمارهٔ ۲۲۶

دردمندان غم عشق دوا می خواهند
بامید آمده اند از توترا می خواهند

روز وصل تو که عیدست ومنش قربانم
هرسحر چون شب قدرش بدعا می خواهند

اندرین مملکت ای دوست توآن سلطانی
که ملوک ازدر تو نان چو گدا می خواهند

بلکه تا برسر کوی تو گدایی کردیم
پادشاهان همه نان از در ما می خواهند

زآن جماعت که زتو طالب حورند وقصور
در شگفتم که زتو جز تو چرا می خواهند

زحمتی دیده همه برطمع راحت نفس
طاعتی کرده وفردوس جزا می خواهند

عمل صالح خود را شب وروز از حضرت
چون متاعی که فروشند بها می خواهند

عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین
که ولایت زکجا تا بکجا می خواهند

عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا می خواهند

تو بدست کرم خویش جدا کن ازمن
طبع ونفسی که مرا از تو جدا می خواهند

عالمی شادی دنیا وگروهی غم عشق
عاقلان نعمت وعشاق بلا می خواهند

سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی
ازخدا خواهد واین قوم خدا می خواهند

در عزیزان ره عشق بخواری منگر
بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند

شمارهٔ ۲۲۷

گر او مراست هرچه بخواهم مرا بود
ملکی بدین صفت چو منی راکجا بود

با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توام
گو هردو کون از آن تو واو مرا بود

در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشق
مسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود

باآب دیده زآتش شوقش بگور شو
تا خاک تیره را ز روانت صفا بود

مشهور زهد را نه ز بینایی دلست
گر طاعتی کند نظرش بر جزا بود

آن سرفراز دامن جانان کند بچنگ
کش آستین منع چو دست عطا بود

رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهی
با هستی تو عافیت اندر بلا بود

بر دشمنان بلشکر همت بزن که مار
دندان کند سلاح چو بی دست وپا بود

آنگه سزای قربت جانان شوی که تو
بی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود

پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس را
بعد از حیات مشربش آب بقا بود

عشاق روی دوست نباشند همچوسیف
نی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود

شمارهٔ ۲۲۸

غم عشق تو مقبلان را بود
چنین درد صاحب دلان را بود

تن از خوردن غم گدازش گرفت
چنین لقمه یی قوت جان را بود

غم جان فزایت غذای دلست
تن اشکمی آب ونان را بود

چو خورشید سوی زمین ننگرد
اگر چون تو مه آسمان را بود

بدنیا نظر اهل دنیا کنند
ببازی هوس کودکان رابود

مده نان طلب را بدین سفره جای
برانش که سگ استخوان رابود

غم عشق تو گنج پر گوهرست
نه سیمست وزر کین وآن را بود

غم جست وجو کار جان ودلست
ولی گفت وگو مرزبان را بود

اگر دشمنی دور ازو شاد باش
که غمهای او دوستان را بود

مباحست مر زاهدان را بهشت
ولی دوست مر عاشقان رابود

که بی لشکری تخت گیتی ستان
سلاطین صاحب قران رابود

گرت عار ناید مران سیف را
ازین در که سگ آستان رابود

شمارهٔ ۲۲۹

آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود
بس دل و دیده که درخون جگر خواهدبود

همچو من خشک لبی از سر کویت نرود
گر فراق تو نه بادیده تر خواهدبود

مرو ای دوست که مرناوک هجران ترا
دردل مانه که درسنگ اثر خواهد بود

مرو ای دوست مرو ور بروی زود بیا
که مرا چشم بره گوش بدر خواهد بود

صفحه عارض خوش خط توچون یاد کنم
همچو اعراب دلم زیروزبر خواهد بود

ای ز خورشید سبق برده بدان روی بگو
که شب هجر ترا هیچ سحر خواهد بود؟

سیف فرغانی در عشق تو می گفت مگر
شاخ اومید مراوصل تو برخواهد بود

در ضمیرش نگذشت آنک درخت عشقت
آن نهالیست که هجرانش ثمر خواهدبود

شمارهٔ ۲۳۰

بتی که بر همه خوبان امیر خواهد بود
گمان مبر که کس او را نظیر خواهد بود

گرم ملوک جهان بندگی کنند بطوع
مرا ز خدمت او ناگزیر خواهد بود

زقوس ابروی تو چون ز خاک برخیزم
نشانه وارم در سینه تیر خواهد بود

بحسن یوسفی و زآب دیده چون یعقوب
کسی که بی تو بماند ضریر خواهد بود

ز هجر یوسف یعقوب چشم پوشیده
ببوی پیراهن آخر بصیر خواهد بود

نه مرد عشقم اگر شادی دو کون مرا
چنانکه انده تو دلپذیر خواهد بود

برای تحفه چو صاحب دلان درین حضرت
حدیث جان نکنم کآن حقیر خواهدبود

بیاد روی تو در جمع عاشقان اول
کسی که جان بدهد این فقیر خواهد بود

بکوی عشق تو بیچاره سیف فرغانی
جوان درآمد و از غصه پیر خواهد بود

گمان مبر که درین روز هیچ چیز او را
برون ناله شب دستگیر خواهد بود

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار سیف فرغانی

خوبه
در 2 سال پیش توسط
عالی
در 2 سال پیش توسط
عالی
در 2 سال پیش توسط