فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موو

کتاب موو
دشمن جادوگرها

نسخه الکترونیک کتاب موو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موو

پُم روی کاناپه نشسته بود. من روی صندلی راحتی‌ام قهوه می‌نوشیدم؛ این عادت همیشگی من بعد از ناهار خوردن است. با نگاهی سرسری بخش پایانی اخبار تلویزیون را دنبال می‌کردم. پس از خبرهای وحشتناک روزانه، فجایع اقتصادی و نظامی و زیست‌محیطی، مردی هیجان‌زده داشت برنده مسابقه دهکده‌های پرگل و گیاه را معرفی می‌کرد. مثل دِسِر بعد از اسفناج بود، یک جور دلخوشیِ شیرین. می‌بایست این همه انسان مهربان را دید که از پنجره‌هایشان دیگ‌های پر از شمعدانی آویزان کرده و توی تشت بتونی اطلسی‌های درشت کاشته بودند؛ این کار باعث می‌شد بتوان دوباره به انسانیت اعتماد کرد! کسی که مثل من همه عمرش را در اداره پلیس گذرانده، آخر سر به همه‌چیز شک می‌کند. توی کلانتری‌ها چیزهای عجیب و غریبی می‌بینیم که به‌ندرت خوشایندند. انسان‌هایی با روحیه حساس خیلی زود تسلیم غم و ناامیدی می‌شوند، ولی من مردی قوی هستم. خوب دوام آوردم. پسرم ژرار بارها مرا به علت نداشتن عاطفه و حتی تخیل سرزنش کرده. یک‌جورهایی قصد دارد بگوید که دست‌کمی از حیوانات ندارم. با این‌همه حیوان دانستن من کمی زیاده‌روی است. خُب آخر... حتی اگر آدم زمختی باشم، بدجنس نیستم. ولی توجیه کردن خودم به چه درد می‌خورد؟ زندگی خودش سخت است. صلاح نمی‌دانم برای سرزنش‌های این و آن اهمیت قائل شوم و زندگی را سخت‌تر کنم. نه به سرزنش‌ها، آری به دهکده‌های پرگل و گیاه...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با محبت برای
رافائل کوردیه
آنا زاخمن
کارولینا بوتوسووا

این کتاب ترجمه ای است از:
Mauve
Marie Desplechin
l'école des loisirs, 2014

رِی

پُم روی کاناپه نشسته بود. من روی صندلی راحتی ام قهوه می نوشیدم؛ این عادت همیشگی من بعد از ناهار خوردن است. با نگاهی سرسری بخش پایانی اخبار تلویزیون را دنبال می کردم. پس از خبرهای وحشتناک روزانه، فجایع اقتصادی و نظامی و زیست محیطی، مردی هیجان زده داشت برنده مسابقه دهکده های پرگل و گیاه را معرفی می کرد. مثل دِسِر بعد از اسفناج بود، یک جور دلخوشیِ شیرین. می بایست این همه انسان مهربان را دید که از پنجره هایشان دیگ های پر از شمعدانی آویزان کرده و توی تشت بتونی اطلسی های درشت کاشته بودند؛ این کار باعث می شد بتوان دوباره به انسانیت اعتماد کرد! کسی که مثل من همه عمرش را در اداره پلیس گذرانده، آخر سر به همه چیز شک می کند. توی کلانتری ها چیزهای عجیب و غریبی می بینیم که به ندرت خوشایندند. انسان هایی با روحیه حساس خیلی زود تسلیم غم و ناامیدی می شوند، ولی من مردی قوی هستم. خوب دوام آوردم. پسرم ژرار بارها مرا به علت نداشتن عاطفه و حتی تخیل سرزنش کرده. یک جورهایی قصد دارد بگوید که دست کمی از حیوانات ندارم. با این همه حیوان دانستن من کمی زیاده روی است. خُب آخر... حتی اگر آدم زمختی باشم، بدجنس نیستم. ولی توجیه کردن خودم به چه درد می خورد؟ زندگی خودش سخت است. صلاح نمی دانم برای سرزنش های این و آن اهمیت قائل شوم و زندگی را سخت تر کنم. نه به سرزنش ها، آری به دهکده های پرگل و گیاه...
به این جای تفکراتم رسیده بودم که صدای کودکانه پُم چُرتم را پاره کرد.
بدون این که چشم از صفحه تلویزیون بردارد گفت: «جلوِ دوربین نقش بازی می کنند. بعید می دانم با همسایه هایشان هم به اندازه گیاهانشان مهربان باشند.»
از جایم پریدم.
«چطور جرئت می کنی چنین حرفی بزنی؟ من انسان های خوبی را می شناسم که از دل و جان مشغول فعالیت های صلح آمیزند. هیچ چیز غیرعادی ای وجود ندارد.»
لحظه ای ساکت ماند. بعد گفت: «تو همان چیزی را می بینی که می بینی. ولی همه چیز را نمی بینی.»
متاسفانه مغزم مشغول هضم غذا بود. دیگر حتی یک نورون آزاد هم نداشتم، همه شان افتاده بودند توی معده ام. کاش این برنامه را در وقت مناسب تری دیده بودیم تا تشویقش می کردم با من درد دل کند. ولی به غرغر کردن اکتفا کردم: «خُب بگو، انگار امروز حسابی بدعُنُقی!»
از روی کاناپه بلند شد.
«نظر همه همین است. تو هم مثل بقیه ای...»
کاناپه سالن غذاخوری را ترک کرد و صدای به هم خوردن در آپارتمان را شنیدم.
پشت در بسته فریاد کشیدم: «می توانستی خداحافظی کنی!»
با خودم گفتم پُم عادت نداشت مثل دزدها بزند به چاک یا در را به هم بکوبد. ولی همه را به پای نوجوانی اش گذاشتم. همه می دانیم که در این سن و سال خلق و خوی نوجوان ها مدام تغییر می کند. باید با آن ها مدارا کرد.
با نوک انگشت اشاره شکر آب شده ته فنجانم را جمع کردم و برگشتم سر تماشای تلویزیون. دهکده پرگل و گیاه جای خود را به تبلیغات بازرگانی داده بود و گل های اطلسی به شامپو بدن. راست راستی خوابم برد.
از وقتی که پُم پا به زندگی ما گذاشته، تا حدودی مثل این است که دو تا نوه دارم. روزهای اول بعد از مدرسه همراه ورت می آمد و تا موقع شام پیش ما می ماند. بعد چهارشنبه ها مهمان روزانه ام شد و حتی آخر هفته ها مهمان شبانه روزی ام. حتی وقتی ورت پیش مادرش بود باز هم عادت داشت سر بزند. همیشه دلیل خوبی پیدا می کرد تا زنگ خانه را به صدا درآورد؛ کلید خانه شان را فراموش کرده بود، یکی از کتاب های مدرسه اش را گم کرده بود... روی کاناپه می نشست و با من تلویزیون تماشا می کرد. حتی گاهی جدول کلمات متقاطعی را که ژرار رها کرده بود کامل می کرد.
یک بار ورت از من پرسید: «عصبانی نمی شوی که وقتی من این جا نیستم می آید؟»
او گاهی بلد است نزاکت به خرج دهد (و این را به این دلیل که پدربزرگش هستم نمی گویم).
«به هیچ وجه عصبانی نمی شوم. پُم پُم است. ولی به سرت نزند هر کسی را با خودت بیاوری این جا...»
من دوست دارم هم صحبت داشته باشم. حضور پُم غیبت ورت را جبران می کرد. تمام این ماجراهای مربوط به حضانت مشترک کار بسیار پسندیده ای است، ولی وقتی نوه ها در آن یکی خانواده اند، چه کسی به فکر اندوه پدربزرگ هاست؟ پُم کوچولو مایه تسلی من بود.
همچنین حس خوشایندِ کمک کردن را داشتم. این دخترک خانواده ای معمولی ندارد، تازه اگر بتوان این زنک خل وضعی را که برایش مادری می کند خانواده نامید. هیچ وقت از عروسم، اورسول که به نظرم نیمه دیوانه است، خوشم نیامده. (این سوال برایم پیش آمده که چطور زنی بی عیب و نقص مثل آناستابُت توانسته چنین عفریته ای به دنیا بیاورد.) ولی نمی توانم از اورسول به دلیل کوتاهی در حق دخترش ایراد بگیرم. ورت مدام حرصش را درمی آورد. هیچ وقت آن قدر قوی، باهوش و عالی نیست که او را راضی کند. قضیه مادر پُم کاملاً فرق دارد. هیچ وقت نه لبخندی، نه سلامی. همیشه مثل آس و پاس ها لباس می پوشد و از پشت سرش بوی گندِ لجن سوخته بلند است. ولی از همه مهم تر این که زیاد به فکر دخترک نیست. اغلب اوقات خانه نیست و خیلی نسبت به رفت و آمدهای پُم کنجکاوی به خرج نمی دهد... اگر جای او بودم (اگر بتوانم خودم را جای مادرِ دختری تصور کنم)، شاید از کسانی که فرزندم را به خانه شان راه می دادند و به خوردن غذا دعوتش می کردند کمی قدردانی می کردم، حالا بگذریم از مواقعی که خانه ما می خوابد. ولی خیر، اگر دخترک در خانه شیطان هم می خوابید، فرقی نمی کرد. در مورد پدرش، آرزو داشتم دو کلمه با او حرف بزنم. البته اگر پدری وجود داشت... انگار دیگر پدر داشتن در خانه رسم نیست. پدر فقط شده یک سلام، خداحافظ و امیدوارم موقع رفتن چیزی را فراموش نکرده باشم. خلاصه دخترک با مادرش تنها بود و مادرش هم کسی نبود جز کلوریندا. درک می کنم که دلش بخواهد به خانه ما پناه بیاورد.
مهربان بودن این دختر قضیه را ناراحت کننده تر می کند. خوبی هایی دارد که ورت با آن اخلاق خاص خودش از آن ها بی بهره است. حالا کمی آرامش پیدا کرده اند و من از این که آن ها همیشه دور و برم باشند لذت می برم. حتی وقتی دوستشان سوفی را پیش من می آورند، پسر کوچولوی خوبی که به گمانم در آینده آتش نشان یا سرباز می شود.
مامور پلیس درونم احتمالاً تا حدودی شامه اش را از دست داده است چون بعد از این که اجازه دادم پُم صحنه را ترک کند متوجه هیچ نشانه ای در رفتار ورت نشدم. همان شب وقتی از خانه مادرش برگشت انگار فکرش حسابی مشغول بود. ورت معمولاً از آن دسته دختران جوانی است که برای صحبت کردن نیازی ندارند چیزی برای گفتن داشته باشند. ولی حرف نمی زد و بدجوری توی فکر بود.
«چی شده؟»
«هیچی.»
«چطور هیچی؟»
«بهت گفتم که هیچی.»
«قیافه ات را دیده ای؟ تو هم می خواهی سرزنشم کنی؟»
«نه. به هر حال نمی شود با تو حرف زد. هیچی نمی بینی. هیچی نمی فهمی.»
«چی؟ من هیچی نمی فهمم؟ با وجود تمام کارهایی که برای تو و پدرت کردم؟ دختر بی ادبی مثل تو چه حرفی دارد که فهمیدنش این قدر مهم است؟»
ابروهایش را بالا انداخت. نگران بودن اشکال ندارد ولی بی احترامی به خودم را تحمل نمی کنم. شاید پدربزرگ بود که شورش می کرد یا بازرس، یا فقط یک مرد، با این همه دلم می خواهد حالا نه باتواضع ولی دست کم باادب با من رفتار شود.
«شما با هم دست به یکی کرده اید؟ رفیقت در را به رویم می بندد و حالا نوبت تو شده که با من مثل سگ حرف بزنی؟»
«پُم؟ این جا بود؟»
«منظورت این است که از او پذیرایی کردم؟! بله تا این که سر هیچ و پوچ از کوره در رفت و یکدفعه حتی بدون خداحافظی از پیشم رفت.»
«دوباره به او چی گفتی؟»
خون جلوِ چشمم را گرفت.
«خواب می بینم یا داری مرا سین جیم می کنی؟ این جا پلیس منم! منم که سوال می کنم!»
شاید کلمات کمی از فکرم پیشی گرفتند. به هر حال طولی نکشید که نتیجه رقم خورد. ورت از سر میز بلند شد، رفت توی اتاقش و در را به روی خودش بست. البته در را محکم به هم کوبید. این خرابکارها آخرسر درهایم را می شکنند.

وقتی ژرار از تمرین برگشت، تنها سر میز نشسته بودم.
«ورت برنگشته؟»
«آه چرا! خودش را توی اتاقش حبس کرده و البته این کار را به خواست خودش انجام داده.»
ژرار با بدگمانی نگاهم کرد. فهمیدم وقت آن رسیده که حرف بی عاطفه بودنم را پیش بکشد.
«من هیچ کاری نکردم!»
«تو را به کاری متهم نمی کنم.»
«باز هم جای بسی خوشبختی است! این دو تا دختر غیرقابل معاشرت شده اند. دیگر نمی شود با آن ها یک کلمه حرف زد.»
«پُم هم این جاست؟»
«این جا بود. بدون خداحافظی و توضیح از این جا رفت. پسرم، دارم رک و راست بهت می گویم: طاقتم طاق شده. از خودم می پرسم چه چیزی مانع شده پیشبندم را تحویل بدهم...»
همین طور که توضیح می دادم، ژرار نشست سر میز و برای خودش غذا کشید. شروع کرد به غذا خوردن طوری که انگار منتظر بود دست از ناله و زاری بردارم و راحتش بگذارم.
«خُب به جهنم! اگر تمام توجه تو نسبت به من همین است، من هم زحمت را کم می کنم!»
از روی کمد کلیدم و توی راه کتم را به سرعت برداشتم. نوبت من بود که در را به هم بکوبم! من هم بلدم این کار را بکنم. اعتراف می کنم وقتی عصبانی هستیم ترک کردن دیگران بدون خداحافظی و حمله کردن به در کار خوشایندی است. پایین ساختمان کاملاً پرانرژی بودم. کمی هم سردرگم... کار جالبی است که از خانه خودت بزنی بیرون ولی وقتی آمدی بیرون چه باید بکنی؟
از پنجره باز آپارتمانمان صدای ژرار را شنیدم که می گفت: «حتی خداحافظی نکرد...» بعد از آن صدای خش خش بسیار آشنای اخبار ساعت بیست را شنیدم. تنها کاری که بعد از رفتن من به فکرش رسیده بود انجام دهد تا خودش را تسلی دهد این بود: روشن کردن تلویزیون. حتی وانمود نکرد که می خواهد بیاید دنبالم. دلم گرفته بود. تلفن همراهم را درآوردم و به آناستابُت زنگ زدم.

در آن حال بدبختی، بخت یارم بود: آناستابُت خانه بود. و با وجود خوش شانسی، حالم گرفته شد: اوفرونی آرسن پیش او بود. به نظرم خوب است که زن جدید زندگی ام (یا زن زندگیِ جدیدم) دوستانی داشته باشد. ولی افسوس می خورم که یکی از آن ها همسایه ای وراج و مزاحم و غرغرو مثل اوفرونی آرسن باشد. نمی دانم آناستابت که الگوی تعادل و درایت است چه چیزی در او دیده است. به گمانم سال های سال است که یکدیگر را می شناسند، به طوری که زمان بین آن ها پرده ای از تفاهم تنیده که تصویری را که از همدیگر دارند ملایم می کند. آسوده خاطر در گذشته شان پیچ و تاب می خورند، خاطره های قدیمی برای هم تعریف می کنند و درباره چیزهایی حرف می زنند که غیر از خودشان کسی از آن سر درنمی آورد. معدود دفعاتی که با آن ها هم صحبت شدم خیلی معطل نکردم. بهانه آوردم که سرم شلوغ است و از پیششان رفتم. ولی آن شب احتیاج داشتم کسی دلداری ام دهد. خانواده ای را ترک کرده بودم ورویای یافتن خانواده دیگری را در سر می پروراندم. عجب حماقتی!
انگاری وسط کار مزاحم دو نفر می شدم. آناستابت همیشه خیلی مراقب سر و وضعش است، ولی این بار موهایش پر از گرد و خاک بود و با کهنه پاره ای بسته شده بود. سارافونی گشاد و بدریخت و پر از لکه های قهوه ای تنش کرده بود. همسایه اش نقاب جوشکاری عجیبی داشت و با این که آن را روی پیشانی اش بالا زده بود، قیافه اش مثل دانشمندان دیوانه شده بود. وقتی وارد شدم داشتند دست هایشان را با آب و صابون فراوان می شستند.
آناستابت سریع گفت: «داشتیم سرداب را تمیز می کردیم.»
زود از فرصت استفاده کردم تا حضورم را به آن ها بقبولانم.
«کمکتان می کنم!»
اوفرونی آرسِن غرغرو زیر لب گفت: «در این صورت به مشکل برمی خوریم.»
آناستابت که داشت باانرژی ناخن هایش را بُرس می کشید پاسخ داد: «ممنون دوستِ من، ولی کارمان تمام شد، مگر نه اوفرونی؟»
اوفرونی صلاح ندانست جواب بدهد. با آن پیشبند چرمی که روی لباس هایش پوشیده بود، تنومند شده و همه فضای آشپزخانه را اشغال کرده بود. پوستش زیر نقاب قرمز شده بود. احساس کوچکی به من دست داد، احساسی که در زندگی به ندرت حسش کرده ام. با خجالت توی اتاق پر از قابلمه آبکاری شده و کاسه های لب پریده، دنبال جایی برای نشستن گشتم. آخرسر چهارپایه ای پیدا کردم و قبل از این که باسنم را رویش بگذارم با آستین پاکش کردم. آناستابت کنارم نشست، خسته دست روی پیشانی اش کشید و به من لبخند زد:
«خانه دامادم چه خبر است؟ با دوست خوبم نامهربان اند؟»
شنیدم که اوفرونی گلویش را صاف کرد. حالا یا می خواست تُف کند، یا داشت تحقیرم می کرد.
«نامهربان کلمه مناسبی نیست. حس می کنم یک چیزی شده... دخترها نفرت انگیز شده اند. ژرار هم با من مثل پیرمردی ابله رفتار می کند. ترجیح دادم قبل از این که بزنم چیزی را بشکنم ترکشان کنم. برای گذراندن شب دنبال بهترین هم صحبت گشتم و خانم ها، این دلیل آمدنم به این جاست...»
این بار اوفرونی سعی نکرد پوزخندش را پنهان کند.
«ولی مثل این که مزاحمتان شده ام. زحمت را کم می کنم.»
آناستابت سر تکان داد.
«پیش ما بمان. بیسکویت شکری و یک بطری نوشیدنی خنک دارم.»
«نمی خواستم باعث زحمت شوم.»
اوفرونی همین طور که نقاب را به بالای موهای کرک شده اش می راند، گفت: «دیگر دیر شده. حالا که این جایید برایمان بگویید متوجه چه چیزی در رفتار دخترها شده اید.»
رو به آناستابت کردم.
«مطمئنید؟»
«مطمئن. ما هم حس می کنیم یک چیزی شده.»
بنابراین همین طور که نوشیدنی ام را مزه مزه می کردم داستان کوتاهم را تعریف کردم. آناستابت و اوفرونی با چنان دقتی به حرف هایم گوش می دادند که پیش خودم شرمنده شدم که بجز دعوا مرافعه های پیش پاافتاده چیز دیگری ندارم تا برایشان بازگو کنم. با این همه، آن ها مرتب حرفم را قطع می کردند.
«اولین بار است که درباره همسایه ها حرف می زند؟»
«اسم فامیل کسی را نگفت؟ یا اسم کوچک؟»
«متوجه آدم های جدیدی در محله نشده ای؟»
«از مدرسه مستقیم برمی گردند خانه یا بعد از مدرسه ول می گردند؟»
«تغییر اشتها؟ کابوس؟»
«چه چیزی را نمی فهمی؟ چه می خواست بگوید؟ نظرت چیست؟»
یادم نمی آید از وقتی بازپرس پلیس بوده ام تا حالا در چنین بازپرسی فشرده ای شرکت کرده باشم. ولی این بار من مظنون بودم و بین دو پلیس خوب و بد گیر افتاده بودم. اوفرونی به طور ناگهانی و با نگاهی پر از غیظ با من حرف می زد. آناستابت به محض این که پاسخی می دادم، لیوانم را با لبخند پر می کرد. خلاصه این که مرا می ترساندند. آخرش صدایم درآمد.
«خانم ها! من با دغدغه های کوچک خانوادگی پیش شما آمده ام و شما آن ها را به فاجعه تبدیل کرده اید. سر و کارمان با دو تا نوجوان است که دچار بحران شده اند، همه اش همین.»
آناستابت به آرامی گوشزد کرد: «نوجوانی بهانه است. یک چیزی شده ری. واقعاً یک چیزی شده. حرفمان را باور کن.»
اوفرونی به نشانه تصدیق سر تکان داد، ملخ بزرگی از لای موهایش به زمین افتاد و به طرف در پرید. اگر به زندگی پیش آناستابت فکر کرده بودم، حالا دیگر میلی به این کار نداشتم. وقتی گفتم می خواهم بروم، آناستابت تلاشی نکرد که مانعم شود. با حال عجیبی راه برگشت را در پیش گرفتم. هم به علت آرامش بسیار اندکی که به دست آورده بودم ناامید بودم و هم احساس در محاصره بودن می کردم. مصیبت و خطر محاصره ام کرده اند. معلوم بود یک چیزی شده. ولی چی؟

بی سر و صدا به خانه ام برگشتم. دخترک گستاخ و پدرش هر دو خواب بودند. هر چقدر هم پیرمرد بی احساسی باشم، به سختی خواب به چشمم آمد. یک عالمه تصویر متناقض توی سرم چرخ می خوردند. چی باعث شده دخترها مثل بزهکاران عصبانی رفتار کنند؟ کدام آدم عاقلی سردابش را موقع شب مرتب می کند؟ چه کسی برای گردگیری به نقاب فلزی نیاز دارد؟ و چرا تنها نکته ای که کشف کردیم این بود که یک چیزی شده؟ آخرسر خواب مرا ربود. خودم را به استراحتی سپردم که خواب های آشفته و بیداری های ناگهانی آن را بارها قطع کرد.

صبح، توی تختم ماندم. گذاشتم به تنهایی بیدار شوند و بروند. مسلماً به ذهن کسی نرسید آب پرتقال بگیرد یا قهوه ای قابل خوردن درست کند. وقتی نیستم همه چیز سرسری انجام می شود. به هیچ چیزی توجه نمی کنند، هرچه را بشود می خورند. پدر و دختر مثل هم اند؛ طرفداران کمترین حدِ تلاش.

منتظر ماندم خانه را خلوت کنند تا از اتاقم بیرون بیایم. باید آشپزخانه را مرتب می کردم. از فرصت استفاده کردم و تنها ناهار خوردم. داشتم خودم را به دست خواب سبکی می سپردم که زنگ در خانه ام به صدا درآمد. برای آمدن پستچی کمی دیر بود... با افسوس برای باز کردن در به خودم زحمت دادم. مردی قدبلند که با لبخندی بر لب روی پادری ام ایستاده بود، با حرکتی پیروزمندانه دستش را به طرفم دراز کرد. به اجبار دستش را فشردم.
همین طور که به سمت من پیش می آمد مرا به داخل آپارتمان هل داد و گفت: «آلبَن فونتِن دِفونتن.»(۱)
تازه کمی بعد بود که متوجه شدم از او دعوت نکرده ام وارد شود. خودش را مهمان کرد و انگاری خانه خودش باشد آسوده خاطر آمد داخل خانه.
«من بارها به شما برخورده ام،» (یادم نمی آمد دیده باشمش.) «حتی اگر به همدیگر معرفی نشده باشیم.» (خیال می کرد توی باشگاه گلف هستیم یا چی؟) «یکی از همسایه هایتان هستم.» (اولین خبر.) «در ساختمان د و در خانه دوستانی که مرا مهمان کرده اند زندگی می کنم.» (خب بیشتر خانه اشغال کن است تا همسایه.) «از موقعی که از آرژانتین برگشته ام آن جا هستم.» (آیا قصد داشت همه زندگی اش را برایم تعریف کند؟)
درست وسط سالن غذاخوری ام داشت نطق می کرد. احتیاط به خرج دادم و برای قهوه دعوتش نکردم. جوری که او رفتار می کرد، اگر اجازه می دادم مدت زیادی طول می کشید تا زحمت را کم کند...
«همه حرف هایی که زدید بسیار جالب است ولی من قصد نداشتم بعدازظهرم را به شما اختصاص دهم. می توانم دلیل آمدنتان را بدانم؟»
بی آن که دستپاچه شود دور و برش را نگاه کرد، انگاری داشت قیمت اسباب اثاثیه ام را قبل از حراج تخمین می زد.
«کمی پیچیده است. می توانم بنشینم؟»
«البته که نه. من حتی از شما نخواستم بیایید داخل... هرچه زودتر حرفتان را بزنید، من هم سریع تر می توانم سر کارهایم برگردم.»
نگاهی به من انداخت و با حالتی متعجب کمی خم شد، انگار که تپاله ای روی فرش پیدا کرده باشد، بعد با همه دندان هایش لبخند زد. با وجود این که به من چشم دوخته بود، در نگاهش هیچ چیزی نمی دیدم. نه این که به نظر مرا آشکارا مسخره کند، از این هم بدتر بود. نگاهش خالی بود و من شفاف و نفوذپذیر بودم.
«یکراست می روم سر اصل مطلب. حتماً از اتفاق های ساختمان ب اطلاع دارید؟»
«آه نه... تعمیرات؟»
ابروها را بالا انداخت.
«شما تنها شخصی هستید که از مشکلات خبر ندارید!»
«واضح تر توضیح بدهید! سقف چکه می کند؟ موش رفته توی لوله ها؟»
«همه موش ها را ترجیح می دهند! وقتی افرادی برای زندگی همسایه هایشان ارزش قائل نیستند، برای کودکان مزاحمت ایجاد می کنند و تصویر محله را مخدوش می کنند، دوست داریم بتوانیم به همان سادگی که موش ها را از بین می بریم از شرشان خلاص شویم.»
«ولی آخر آقا، شما ساکن ساختمان د هستید! سر درنمی آورم اتفاق های ساختمان ب چه ارتباطی به شما دارد؟»
قیافه رنجیده ای به خود گرفت.
«من همسایه ای مسئولیت پذیرم! تمام اتفاقاتی که در محله مان رخ می دهد به من هم مربوط است. اگر فعالیتی مضر و چه بسا غیرقانونی زیر سقف یکی از ساختمان های ما انجام شود، انتقال آلودگی به سایر ساختمان ها دور از انتظار نیست. آقا، من محله مان را دوست دارم! مایلم بتوانیم در آرامش و امنیت به زندگی مان در این محله ادامه دهیم.»
دیگر داشت حوصله ام را سر می برد. قبل از او رجزخوان های زیادی را دیده بودم که درباره انسان ها مثل موش هایی که باید نابود کرد، حرف می زدند... آشوب طلبانی که مدعی بودند به دنبال آرامش اند ولی دلشان می خواست توی خیابان دعوا راه بیندازند.
«آقای محترم، دو مطلب را به شما گوشزد می کنم. اول این که نمی دانم با کنایه هایتان به چه کسی اشاره می کنید. دوم این که شما تازه اسباب کشی کرده اید و در نتیجه فقط یک حق دارید و آن هم ساکت شدن است.»
از این که منظور خود را فهمانده بودم احساس رضایت می کردم. لبخند ناپدید شد و نگاهِ خالی چند لحظه قبل پر از احساسات نه چندان دوستانه شد: خشم، بدجنسی، خشونت. عصبانیتش برگشت و جوابم را داد. لب های به هم فشرده اش هجاها را تغییر می داد. انگار سوت می زد.
«من را از پیش آگاه کرده بودند... نمی خواستم حرفشان را درباره یک افسر قدیمی پلیس باور کنم، مردی که باید برای ارزش های ما و نظم و قانون ارزش قائل باشد. ولی می بینم شایعات درست بوده: شما مرد ضعیفی هستید. مگر این که علاقه مند باشید از این شخص، از این کلوریندا، دفاع کنید! هیچ کس نمی داند از کجا آمده! هیچ کس نمی داند چطور زندگی می کند! و شما از او دفاع می کنید؟...»
خدای بزرگ! کلوریندا! این مزاحم! من به حمایت از او متهم شده ام... عجب جوکی!
«شما تازه به محله آمده اید و به این زودی دنبال دردسر می گردید؟ واقعاً که! اگر همسایه ها مشکلی دارند باید بروند اداره پلیس و شکایت کنند.»
«شما هم مثل من خوب می دانید که هیچ کاری از پلیس برنمی آید... پلیس شبیه شماست آقا؛ ضعیف و بی کفایت.»
«آقا، به شما اجازه نمی دهم به پلیس توهین کنید! بزنید به چاک! آرزوی دیدار مجدد نمی کنم!»
با گردن افراشته از مقابلم رد شد. لبخندش دوباره برگشته بود. ولی لبخندی بود خشن و پر از وعده های شوم. با چنان خشونتی در را پشت سرش به هم کوبیدم که پنجره ها لرزید. دوره به هم کوبیدن درها آغاز شده بود. اگر همین طور پیش می رفت، آخرسر درها از کوره درمی رفتند.

به سمت پنجره رفتم و سرک کشیدم، او را دیدم که چند بار برگشت و آپارتمانمان را دید زد. کار این مرد هنوز با ما تمام نشده بود.
پرده را انداختم، کنترل تلویزیون را برداشتم و روی صندلی راحتی ولو شدم. ولی اگر امیدوار بودم که سریال کمک کند و خوابم بگیرد، دیگر تاثیر نداشت. عصبانی تر از آن بودم که خوابم ببرد. تصاویری که توی سرم می چرخید قوی تر از تصاویری بود که از صفحه نمایش پخش می شد. روی دور تند کلوریندای مترسک را می دیدم و به دنبالش آلبن فونتن دفونتنِ اخمو، در همان حال اوفرونی آرسن را با نقابِ روی صورتش که با لحنی محزون تکرار می کرد: «یک چیزی شده ری، یک چیزی شده...»
احساس ناخوشایندی که مهمانم به جا گذاشته بود، دست کم یک خوبی داشت: نگرانی نامشخص شب گذشته کمی شکل پیدا کرد. از این پس دشمنی داشتم که زیر دندان مزه مزه اش کنم. از روی تجربه می دانستم رقیبی شناسایی شده دیگر تهدیدی جدی به حساب نمی آید. همیشه می توان از خود در برابر کسی که چهره اش را می شناسیم و نامش را می دانیم دفاع کرد. دست کم من این طور فکر می کردم.

داشتم حساب و کتاب می کردم که دخترها از مدرسه برگشتند. عصرانه را حاضر نکرده بودم. برای ابراز محبت به من هم که شده، می توانستند خودشان به تنهایی از پس این کار برآیند؛ نان را از بسته بندی اش درآورند، کره را از یخچال بیرون بیاورند. شکلات هم نخریده ام. من که ماشین پخش خودکار شیرینی جات نیستم.
سر و صدای داخل حمام باعث شد مدادم را زمین بگذارم. این دو تا دست و پاچلفتی کمد کوچک بالای روشویی را از جا درآورده بودند. از اول هم خیلی محکم نبود. ژرار یکی از روزهایی که ادعا می کرد برای هیچ کاری وقت ندارد، آن را هول هولکی برایم نصب کرده بود. انتظار داشتم روزی بیفتد ولی دلیل نمی شد دخترها این وظیفه را به عهده بگیرند.
«این چه وضعیه؟»
پُم سرش را زیر انداخته بود و چهره اش را مخفی می کرد. ورت به من چشم دوخته بود، ولی نگاهش به هیچ وجه وقیحانه نبود. چشم هایش پر از اشک بود.
زیر لب گفت: «تقصیر من نیست.»
دلم نیامد اذیتش کنم.
«می دانم. تقصیر پدرت است. دیوار را با مته بزرگ سوراخ می کند و بعد یک پیچ ریز می گذارد داخلش... نمی تواند آن را نگه دارد. دنبال چی می گشتی؟»
«هیچی...»
«هیچی؟ دوباره؟ وای نه! دوباره شروع نکن!»
«پماد آرنیکا.»
«صدمه دیده ای؟»
«من نه. پُم. زمین خورده.»
رو به پُم کردم. همچنان صورتش را پنهان می کرد.
«نشانم بده. رویش روغن جاودان می مالم. معجزه می کند.»
مجبور شدم دستش را کنار بزنم تا چهره اش را ببینم. گونه اش کبود شده بود. یک خون مردگی درست و حسابی، نه خیلی بزرگ ولی عمیق، لکه بنفش عمیقی که تا نزدیک چشمش پیش رفته بود.
«داری به من می گویی که زمین خورده ای؟»
سر تکان داد.
«مرا احمق فرض کرده ای؟»
حرکت دوباره سر. این یکی به معنی نه.
«برایت درستش می کنم. بعد حرف می زنیم.»
محل ضربه را ضدعفونی کردم، دو قطره روغن روی انگشتم گذاشتم و به آرامی ماساژ دادم. تکان نخورد. مثل آب خوردن دروغ می گوید ولی نازک نارنجی نیست. در این مدت، ورت تکه های کمد را جمع می کرد و محتویاتش را روی لبه وان کنار هم می چید. وقتی کارمان با دروغ و درمان تمام شد، آن ها را به آشپزخانه بردم و مقابل خودم نشاندم.
«حالا می خواهم دلیل این کبودی را بدانم. سعی نکنید دورم بزنید. هیچ کس روی گونه زمین نمی خورد.»
ورت پیش دستی کرد و گفت: «دعوا کرده.»
«ساکت شو! با پُم حرف می زنم!»
پُم با صدای خیلی آرامی گفت: «دلم نمی خواهد درباره اش حرف بزنم.»
«آره، ولی به هر حال حرف می زنی. کتک کاری کرده ای؟»
دوباره سرش را زیر انداخت. واقعاً مصمم بودم بی خیال ماجرا نشوم که یکدفعه ورت هق هق زد زیر گریه.
«مجبور بود.»
«ممکن است بدانم چه چیزی یک نفر را مجبور به کتک کاری می کند، آن هم وقتی صدها راه دیگر برای حل مشکلات وجود دارد؟»
«تو اصلاً از ماجرا خبر نداری! آن ها تمام روز دنبالش می کنند. مدام حرف هایی درباره مادرش می زنند...»
پُم آهی کشید و گفت: «به هر حال اهمیت نمی دهم. انتقامم را گرفتم. با مشت زدم لب مُوو(۲) را له کردم. فردا حساب بقیه را می رسم.»
«این طوری اهمیت نمی دهی؟ باریکلاّ... گونه ات چی شده؟ توی دعوا مشت خورده ای؟»
ورت که کمی آرامش خود را بازیافته بود، گفت: «به طرفش سنگ پرتاب کردند. یکی به گونه اش زدند و یکی هم به پس کله اش.»

نظرات کاربران درباره کتاب موو

هرسه تاش ورت و پم و موو عالی بود.‌ کاش بازم باشه
در 2 سال پیش توسط کیانا کیا