فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سوزن‌های گمشده
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب سوزن‌های گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سوزن‌های گمشده

هر وقت مهری می‌خواست برود سر آن، فوری می‌پریدم و جلویش را می‌گرفتم: نه نه. این گنجه مال من است. ولش کن. و او می‌گفت: چه حرف‌ها! مال من و تو ندارد. هر چه این‌جاست مال تو و من است. و من می‌گفتم: نه، حتی تو زندگی یک زن و شوهر چیزهایی است که مال شخصی آن‌هاست. مثل یک جعبه، یک گنجه، چه می‌دانم، یک آینه. مثل بچه‌ها که اسباب‌بازی دارند و حاضر نیستند آن را به بچه دیگری بدهند.
او را می‌دیدم که اغلب جلوی آن می‌ایستاد. چقدر دلش می‌خواست بفهمد من چه رازی را در آن‌جا مخفی کرده‌ام. چقدر از این گنجه نفرت داشت. درست همان طور که همسرها از دوستان مرد شوهر خود نفرت دارند. چون چیزهایی را که دوستان نزدیک شوهر می‌دانند آن‌ها باید سالیان سال وقت بگذارند تا کشف کنند و گاهی هم هرگز کشف نمی‌کنند.
مهری همیشه سوءظن داشت. دائم مرا می‌پایید. یک بار، اتفاقی دفترچه یادداشت او را روی میز دیدم و بی‌اختیار بازش کردم: ساعت سه و بیست دقیقه در خیابان نادری. ساعت چهار و ربع در لاله‌زار، و روز بعد همان طور و روز بعد همان طور...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سوزن‌های گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شبه بانو فاطمه بزرگ نیا به امید این که از بهشت صدایم را بشنود.

ب. ف

وراج

به محض این که منصور وارد مغازه دوستش شد، بار دیگر رگبار شروع شد. یک ساعت بود که باران گرفته بود. از آن رگبارهای بهاری که پنج دقیقه بند می آید و باز شروع می شود.
دوستش در مغازه تنها بود؛ تا منصور را دید خندید و گفت: بیا بیا، نمی دانی جاروی مادربزرگت چطور به کمک من آمد. مرا نجات داد. خدا عمرت بدهد. پریشب، تاجی خانم، مادر زنم، آمده بود پیش ما. و مثل همیشه شروع کرد به دخالت کردن در زندگی مشترک ما. او، مدام می گوید: واله جونم به من که مربوط نیست اما.... و همان «اما» باعث جر و بحث و دعوای مدام من و زنم می شود. پریشب هم سر مدرسه عوض کردن داود با این که می گفت به من مربوط نیست ولی جِدْ کرده بود که این مدرسه اصلاً و ابداً به درد این بچه نمی خورد. او بچه ای است بسیار بااستعداد. نابغه است و باید دو کلاس یکی بکند. و هر چه ما اصرار می کردیم که خانم، به هر حال مسئله مدرسه مال پاییز است، او هم همان طور تکرار می کرد که این مدرسه استعداد این بچه را خفه خواهد کرد. او را خِرفت خواهد کرد.
دوستش بعد از مکثی ادامه داد: یکمرتبه یاد جاروی مادربزرگت افتادم که تو تعریف می کردی وقتی دوستان مادربزرگت به دیدن او می رفتند و زیاده از حد آن جا می ماندند و انگار ناهار کافی نبوده و خیال داشتند شام را هم در همان جا صرف کنند، او به خدمتکاران چشمکی می زد و آن ها می رفتند. جارو را وارونه گوشه یک اتاق می گذاشتند و دو دقیقه بعد، ناگهان میهمانان همگی از سر جایشان بلند می شدند و یکصدا می گفتند: وای، خاک به سرم، چه دیر شده! و دسته جمعی آن جا را ترک می کردند.
پریشب هم همین طور شده بود. داستان جاروی وارونه را برای زنش تعریف کرده بود، با چشمک او، زنش به آشپزخانه رفته و برگشته بود. و بعد یکمرتبه تاجی خانم با عجله هر چه تمام تر کیفش را برداشته و گفته بود: بروم، بروم. شماها که به هر حال حرف مرا گوش نمی دهید، پا شوم بروم که دیر شده، باید تازه بروم برای محمد آقا شام تهیه کنم. بله، این شوهر نازنین هر شب باید چلوخورشت میل بفرمایند!
وقتی زن و شوهر در را پشت سرش بسته بودند خنده امانشان را بریده بود.
در همین لحظه خانمی وارد مغازه شد و هر دو سکوت کردند. زنی بود که حدود پنجاه سال داشت و موهای خرمایی رنگش کمی از زیر روسری خیسِ باران بیرون زده بود. دسته گلی هم در دست داشت.
ــ ببخشید آقا، چند روز پیش چند تا لیوان کریستال تو ویترین داشتید. فروختید؟ آها، نه. گذاشته اید این جا. این ها دانه ای است یا باید هر شش تا را با هم خرید؟
ــ نه خانم، دانه ای هم می فروشیم. دانه ای پنج هزار تومان.
زن، در مغازه می گشت. کاملاً واضح بود که از دست باران به آن جا پناه آورده است و اصلاً خیال خرید ندارد.
ــ چه کاشی های قشنگی. سلجوقی است؟
ــ نه خانم، پهلوی است. چندان ارزشی ندارد.
ــ قلمدون خوب ندارید؟
ــ نه خانم، این ها همه جدید هستند. آن قدیمی ها هم همه در موزه است.
زن، پشت سر هم سوال می کرد و گهگاه نظری به بیرون می انداخت. باران بند نمی آمد. روسری خود را روی سرش مرتب می کرد و دسته گل را همچنان در دست می فشرد و اصلاً خیال نداشت از مغازه بیرون برود. آهی کشید و گفت: «این باران هم که بند نمی آید. آدم هزار تا کار دارد».
منصور یکمرتبه به دوستش گفت: «چرا یک کاری نمی کنی که باران بند بیاید؟» و به او چشمکی زد.
دوستش که مثل تمام یهودی ها، بسیار مرد باهوشی است، مثل ترقه از جا جست و گفت: «راست می گویی. اصلاً فکرش را نکرده بودم.» به پستوی مغازه رفت و چند لحظه بعد برگشت و یک دقیقه بعد، باران بند آمد.
زن، متحیر مانده بود. پرسید: «ببخشید، فضولی است ولی این مسئله باران بند آوردن چیه؟»
دوست منصور با خونسردی جواب داد:
ــ خانم، ما یهودی ها به خرافات ایرانی چندان اعتقادی نداریم، ولی این یکی واقعاً معجزه آساست. اگر جارو را وارونه گوشه اتاقی قرار دهید، باران بند می آید.
زن، بعد از لحظه ای تردید گفت: «وا! چه حرف ها! گربه سیاه و نردبان را شنیده بودیم، جاروی وارونه را نشنیده بودیم. خوب شد، یک چیز تازه هم یاد گرفتیم.»
و بعد، روسری را روی سرش مرتب کرد و گفت: «خوب، بروم، بروم که هزار تا کار دارم. خداحافظ، خداحافظ».
و صدای غش غش خنده منصور و دوستش از خیابان منوچهری تا خیابان سعدی و فردوسی می رفت.

زنکه احمق، زنکه خر، زنکه دیوانه. سر پیری عاشق شده ای. گرچه امروزه، می گویند که زندگی از پنجاه سالگی آغاز می شود. این چیزها را هم برای دلخوشی درمی آورند. من بی چاره، یک روز پنجاه ساله هستم، یک روز سی و دو ساله، یک روز هشتاد ساله و این اواخر شانزده ساله!
او، فقط دو سال از پسر خودم بزرگ تر است و من با کمال وقاحت عاشق او شده ام. چه می دانم، شاید چون پسر خودم پیش من نیست و من به تنهایی زندگی می کنم. شاید این همان غریزه مادری معروف است. شاید هم.... نه، نه. این قدر بیخودی برای خودت بهانه نیاور. عذر موجه از خودت در نیاور، عاشق شده ای و بس. آره، درست به همین سادگی. آخر او هم از من بدش نمی آید. و گرنه چرا دعوت مرا به چای قبول کرد؟ چرا آمد؟
رفته بودم بیرون برای خودم دو شاخه گل بخرم که باران گرفت و پریدم توی یک مغازه عتیقه فروشی تا باران بند بیاید. مردم همه دیوانه شده اند. یا بهتر بگویم دیوانه تر شده اند. مردکه جهود خیال می کرد معجزه گر است. ولی از حق نباید گذشت معجزه کرد. همه جورش را شنیده بودیم بجز این یکی. جاروی وارونه! البته چرا یک چیزی در باره جارو شنیده بودم ولی آیا برای بندآوردن باران بود؟ به محضی که رگبار بند آمد برگشتم به خانه و چند دقیقه بعد، او، زنگ در را زد.
ــ آه، عزیز دلم، اگر می دانستم تو برایم گل می آوری دیگر خودم گل نمی خریدم. به به، چه گل های قشنگی، از آن گل های صحرایی بدون اسم که من آن قدر دوست دارم. ممنونم.
بار دیگر باران شروع شده بود. رگبار شدید.
گل های او را در گلدانی گذاشتم و به آشپزخانه رفتم تا سینی چای را حاضر کنم و صدایش را از سالن می شنیدم که داشت می گفت: «باران گرفته، چه بارانی. من از باران متنفرم، متنفرم».
و من در دلم می گفتم: «چه خوب که باران گرفته، حالا مجبور است بماند. همین جا پیش خودم بماند. کاش به جای رگبار، از آن باران های پاییزی بود که هرگز بند نمی آید».
وقتی با سینی چای وارد سالن شدم، متوجه شدم که چهره اش درهم رفته است. به طرفش رفتم تا برای تسکین دادن او به خاطر باران، ببوسمش. ولی او سرش را عقب کشید و گفت: «نه، چقدر از باران بدم می آید. یاد وداع با اسلحه` می افتم. بی چاره کاترین».
شاید هم چون او مثل خودم اهل کتاب است عاشق او شده ام. حتما دلیلش همین است. نه، زنکه خر. باز داری از خودت بهانه می تراشی؟
یکمرتبه رقص کنان گفتم: «از باران بدت می آید؟ الان مثل جادوگران باران را بند می آورم. آره، عزیز دل من، باران که سهل است، دنیا را به خاطر تو بند می آورم.»
احمق. بی شعور. با این ریخت و قیافه از خودت خجالت نمی کشی؟ چرا داری می رقصی؟
همان طور بشکن زنان به آشپزخانه رفتم و جارو را وارونه کردم.
وقتی به سالن برگشتم، رگبار همچنان ادامه داشت، ولی او سر پا ایستاده بود.
ــ باید بروم.
ــ عزیز دلم، تازه آمده ای. بنشین. چایی ات را تمام کن.
ــ نه، نه، باید بروم. باید بروم.
ــ صبر کن، خواهی دید که الان باران بند خواهد آمد.
نشست. و من، پشت سر او، خیره به پنجره، روی سر او خم شدم.
ــ اگر باران بند نیاید مجبورم شب را همین جا بمانم. می توانم؟
می توانست؟ بایست چه می گفتم؟ همان طور که موهای سرش را می بوسیدم، زیر چشمی مواظب پنجره بودم. نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود و من در دلم دعا می کردم که ای کاش مثل صد سال تنهایی چهار سال و یازده ماه و دو روز باران ببارد.

نظرات کاربران درباره کتاب سوزن‌های گمشده