فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

نسخه الکترونیک کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

تجسمِ حقیقی مفهومِ غرابت است؛ فیلم‌نامه و نمایش‌نامه می‌نویسد و کارگردانی می‌کند، نوجوانی و اَوانِ جوانی را به عشقِ همه‌ی این‌ها سَر کرده، خودش را به در و دیوار کوبیده تا به درونِ پانتئونِ تئاتر راهش بدهند، و حالا که وارد شده و بر صدر نشسته، در اوجِ شهرت و موفقیت می‌گوید نوشتن روالِ زندگی‌اش نیست، که هروقت لازم باشد می‌نشیند چیزی می‌نویسد، که چندتایی فیلم‌نامه‌ی آماده دارد اما تصمیم گرفته آن‌ها را به هیچ‌کس ندهد و برای ساخت‌شان تلاشی نکند، چون فکر می‌کند الان جوان است و جای این کارها باید برود سفر و خوش بگذراند و تفریح کند، و بعد مثلاً شصت سالش که شد و از تک‌وتا افتاد، بیفتد پی کارهای ملال‌آور و حوصله‌سَربَری مثلِ فیلم ساختن و نمایش‌نامه نوشتن. کسانی او را بهترین نمایش‌نامه‌نویسِ معاصرِ دنیا می‌خوانند اما حتا سِفت‌وسخت‌ترین منتقدانش هم در استادی و مهارت‌های فنی او تردید نمی‌آورند. هیلتِن اَلس، منتقدِ تئاترِ هفته‌نامه‌ی «نیویورکر»، تقریباً از فرصتِ اجرای هیچ کدام از نمایش‌نامه‌های او برای حمله کردن به آن‌چه به نظرش «تحقیرِ اقلیت‌ها برای خنداندنِ تماشاگر» می‌آید، نگذشته (در نقدش روی اجرای «مراسمِ قطع‌دست در اسپوکِن» می‌گوید بازیگرِ نقشِ جوانِ سیاه‌پوست باید خجالت بکِشد از بودنش در نمایشی که اقلیتِ رنگین‌پوست را با الفاظی رکیک دست می‌اندازد) اما همه‌ی نقدهایش را هم با این گزاره شروع می‌کند که بله، طرح و پیشروی داستان و بسطِ مایه‌ها و شخصیت‌پردازی و گفت‌وگونویسی عالی است، و بعدِ این اذعان به توانایی‌های اوست که ادامه می‌دهد اما چه و چه و چه.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تو مُرده بودی

گشتی در دنیای غرایبِ وحشی آقای مارتین مک دونا

تجسمِ حقیقی مفهومِ غرابت است؛ فیلم نامه و نمایش نامه می نویسد و کارگردانی می کند، نوجوانی و اَوانِ جوانی را به عشقِ همه ی این ها سَر کرده، خودش را به در و دیوار کوبیده تا به درونِ پانتئونِ تئاتر راهش بدهند، و حالا که وارد شده و بر صدر نشسته، در اوجِ شهرت و موفقیت می گوید نوشتن روالِ زندگی اش نیست، که هروقت لازم باشد می نشیند چیزی می نویسد، که چندتایی فیلم نامه ی آماده دارد اما تصمیم گرفته آن ها را به هیچ کس ندهد و برای ساخت شان تلاشی نکند، چون فکر می کند الان جوان است و جای این کارها باید برود سفر و خوش بگذراند و تفریح کند، و بعد مثلاً شصت سالش که شد و از تک وتا افتاد، بیفتد پی کارهای ملال آور و حوصله سَربَری مثلِ فیلم ساختن و نمایش نامه نوشتن. کسانی او را بهترین نمایش نامه نویسِ معاصرِ دنیا می خوانند اما حتا سِفت وسخت ترین منتقدانش هم در استادی و مهارت های فنی او تردید نمی آورند. هیلتِن اَلس، منتقدِ تئاترِ هفته نامه ی «نیویورکر»، تقریباً از فرصتِ اجرای هیچ کدام از نمایش نامه های او برای حمله کردن به آن چه به نظرش «تحقیرِ اقلیت ها برای خنداندنِ تماشاگر» می آید، نگذشته (در نقدش روی اجرای «مراسمِ قطع دست در اسپوکِن» می گوید بازیگرِ نقشِ جوانِ سیاه پوست باید خجالت بکِشد از بودنش در نمایشی که اقلیتِ رنگین پوست را با الفاظی رکیک دست می اندازد) اما همه ی نقدهایش را هم با این گزاره شروع می کند که بله، طرح و پیشروی داستان و بسطِ مایه ها و شخصیت پردازی و گفت وگونویسی عالی است، و بعدِ این اذعان به توانایی های اوست که ادامه می دهد اما چه و چه و چه.
صدا و نگاهی است تازه و بدیع، در این دورانی که می گویند همه ی قصه ها گفته شده. حتا تعریف کردنِ خلاصه ی قصه ی نمایش نامه هایش برای حرفه ای ترین مخاطبانِ تئاتر هم حیرت در پی خواهد آورد. مردی میانسال به هتلی دورافتاده آمده تا دستش را که سال ها پیش چندتایی جوان بی دلیل بریده اند، از زوجی جوان بازبخرد، زوجی که ادعا می کنند دستِ او را سرِ معامله ای با غریبه هایی به چنگ آورده اند. مردی که عزیزترین کَسَش، گربه اش، گم شده، تبدیل می شود به قاتلی زنجیره ای که می خواهد از عالَم و آدم انتقام بگیرد. دختری که از فضولی های مادرش به تنگ آمده و نمی خواهد دیگر اسیرِ او باقی بماند، می زند با انبرِ اجاق کله ی مادر را خُرد می کند. قصه هایش قصه های نگفته است و شیوه ی پرداختِ این قصه ها عجیب ترشان هم می کند. به گفت وگوهای شخصیت هایش که گوش می دهی، انگار ولادیمیر و استراگونِ بِکِت گانگستر شده اند و نقش های اصلی یکی از فیلم های هوارد هاکس را دارند که ویلیام فاکنر فیلم نامه اش را نوشته. پوچی و تکرار و بازیگوشی ترکیب شده با بی رحمی و سبعیتی آن قدر خونسردانه و عادی که تماشاگر را مبهوت می کند. آدم ها جوری درباره ی شلیک کردن توی شقیقه ی همدیگر حرف می زنند، جوری همدیگر را روی صحنه لت وپار می کنند، که انگار دارند درباره ی چیدن میزی برای صرفِ عصرانه ای انگلیسی حرف می زنند. دنیای شان (به خصوص دنیای آثارِ متاخرش) گستره ای است که در آن کُشتنِ آدم ها خیلی فرقی با خریدنِ خمیردندان ندارد، همان قدر معمولی و بی اهمیت است. در صحنه ای از فیلمِ «رفقای خوبِ» مارتین اسکورسیزی، جو مانتِینا که دارد ساندویچی می خورد و هم زمان قصه ی بانمکی برای رفقایش تعریف می کند، از سروصدای مردی که بسته اند و توی صندوق عقبِ ماشین زندانی اش کرده اند، به تنگ می آید، وسطِ تعریفِ قصه از مخاطبینش عذرخواهی می کند، می رود بالاسرِ صندوق عقب، در را باز می کند، و شلیک می کند و محبوسِ مفلوک را می کُشد؛ بعد هم برمی گردد سرِ خوردنِ ساندویچ و تعریف کردنِ باقی داستانِ بانمک. می شود گفت جهانِ نمایش نامه های مارتین مک دونا بسطِ همین یک تک صحنه تا منتهاالیه ِ ممکنش است. عینِ همین صحنه در آغازِ نمایش نامه ی آخرش، «مراسمِ قطعِ دست در اسپوکِن» هست و بارها و بارها در جاهای مختلفی گفته اسکورسیزی کارگردانِ محبوبش است.
با کوئینتین تارانتینو و گای ریچی مقایسه اش کرده اند که بی راه هم نیست اما آثارش غنایی دارند که به سنت هایی تابناک از تاریخِ تئاتر پیوندشان می زند، سنتِ درام ِ میهن پرستانه ی پُرشورِ ایرلندی و سنتِ درامِ خانوادگی و اجتماعی امریکایی ها از تنسی ویلیامز و یوجین اونیل تا دیوید مَمِت و ادوارد آلبی و سَم شپارد و همه ی بعدی هایش. خشونتِ آثارش دیوانه وار و لجام گسیخته نیست؛ جزئی است از یک منشورِ بسیاروجهی به دقت طراحی شده و اندیشیده که هم چون باقی اجزا ــ و در پیوندِ با باقی اجزا ــ کارکردهای گوناگون می یابد و نهایتاً هم مجموع شان ساختارِ روایی پیچیده و دنیای غریبِ آثارش را برمی سازند.
جوانکِ آسمان جُلی که اوایلِ دهه ی ۱۹۹۰ در لندن عاطل و باطل می گشت و دور از خانواده با حقوقِ بیکاری دولت روزگار می گذراند، روزی نمایشی از دیوید مَمِت روی صحنه دید و عاشقِ نوشتنِ درام شد و تصمیم گرفت باقی عمرش را صرفِ این کار کند. رفت بَست نشست توی خانه اش و صدوبیست تا طرحِ فیلم نوشت و فرستاد برای هر شرکتِ فیلم سازی و شبکه ی تلویزیونی ای که اسمش را شنیده بود و همه شان هم بلااستثنا طرح هایش را رد کردند و تحویلش نگرفتند. اما عقب ننشست، بچه پُررویی بود ــ و هست ــ که نه را تحمل نمی کرد (در نمایش نامه هایش هم سرنوشتِ بدی در انتظارِ کسانی است که به خواسته های شخصیت هایش پاسخِ منفی بدهند)، باز نشست توی خانه و این بار ظرفِ نُه ماه هفت نمایش نامه ی کاملِ بلند نوشت و فرستاد برای شرکت های تولیدِ تئاتر، تا بالاخره یکی از بی چیزترینِ آن شرکت ها یکی از آن نمایش نامه ها را پذیرفت و تمرین کرد و بُرد برای مدیرانِ رویال کورت تیه ترِ لندن نشان داد و شگفت زده شان کرد و یک شبه جوانکِ آسمان جُل بدل شد به بااستعدادترین چهره ی نوآمده ی تئاترِ انگلستان. اما خودش به القابی چون «بااستعداد» و امثالِ این ها راضی نبود، خودش را خیلی فراتر از آن ها می دید. آن نمایش نامه ی اولی، «ملکه ی زیبایی لی نِین»، داشت آخرین مراحلِ تمرین ها را برای به روی صحنه رفتن می گذراند که اتفاقی رفت در یکی از تالارهای لندن نمایشی دید به اسمِ «جوی قاتل» و شیفته اش شد. آن زمان بیست وپنج سالَش بود؛ بعدِ اجرا رفت پشتِ صحنه و خودش را به نمایش نامه نویسِ گمنامِ آن نمایش معرفی کرد که او هم آن زمان بیست وپنج سالَش بود، و گفت از نمایش خوشش آمده و این که «تو هم بیا همین روزها نمایشِ من رو ببین. خوشِت می آد، من بهترین نمایش نامه نویسِ دنیااَم.» آن جوان خیلی حرفِ طرفش را جدی نگرفت و فقط از این همه اعتمادبه نفس تعجب کرد، اما رفت نمایش را دید و سال ها بعد در گفت وگویی گفت الان نظرش همانی است که آن زمان آن جوانک درباره ی خودش داشت. خودِ آن جوانِ گمنام هم که امریکایی بود ولی در کشورِ خودش مجالِ اجرای اولین نمایش نامه اش را نیافت و مجبور شد به تالاری کوچک در لندن پناه ببَرد، بعدها نویسنده ی قَدَر و سرشناسی شد و خیلی ها الان مهم ترین و بهترین نمایش نامه نویسِ امروزِ امریکا می خوانندش، ترِیسی لِتس. پنج تا از آن هفت نمایش نامه را داد برای اجرا (دوتاشان به نظرش خوب از آب درنیامده بودند)، پنج نمایشی که همه شان حالا دیگر ظرفِ کم تر از دو دهه کلاسیک و از گوهرهای ماندگارِ تاریخِ تئاترِ بریتانیا ــ و دنیا ــ شده اند. هیچ کدام شان را هم بازنویسی و پیراسته تر نکرد. بارها اشاره کرده که اعتقاد به ور رفتنِ دوباره با متن ندارد و همان چیزی را که اول نوشته، خوب و درست می داند. نابغه ای است که هروقت اراده کند، شاهکاری می نویسد، اما خیلی دیربه دیر اراده می کند. نبوغش در نوشتن است اما علاقه اش به سفر و خوش گذرانی است.
با این که بیش تر نمایش نامه نوشته تا فیلم نامه اما سینما را به تئاتر ترجیح می دهد. خودش می گوید فقط سه تا نمایش نامه بوده که رویش تاثیر گذاشته اند و به تئاتر علاقمندش کرده اند، یکی همین «جوی قاتل»، یکی همان نمایش نامه ای از دیوید مَمِت که در اَوانِ جوانی دید و تصمیم به نوشتن گرفت، «بوفالوی امریکایی»، و سومی «غربِ حقیقی» سَم شپارد. تاثیرِ هر سه ی این ها را می شود در نمایش نامه هایش پِی گرفت؛ خودش آشکارا به هر سه ی این متن ها ادای دِین کرده. رابطه ی کاتوریانِ نویسنده با برادرِ عقب مانده اش در «مردِ بالشی» بازآفرینی رابطه ی دان و بابی است در «بوفالوی امریکایی»، قاتلِ یک دستِ «مراسمِ قطعِ دست در اسپوکِن» حال وهوا و روحیاتی دارد بسیار شبیهِ جوی نمایش نامه ی ترِیسی لِتس، و دو برادری که در «غربِ غمزده» مدام دارند به همدیگر می پَرند و کشیش را ذلّه کرده اند، انگار صاف از درونِ نمایشنامه ی سَم شپارد پریده اند توی این نمایش ــ حتا عنوانِ این نمایش هم ارجاعی مستقیم دارد به اثرِ شپارد. ردِ فیلمسازهای محبوبش را هم می شود در نمایش نامه هایش یافت. این که هر جزئی از نمایش در ساختاری تودرتو به جزئی دیگر ربط می یابد و نهایتاً جایی نقشی تعیین کننده ایفا می کند، میراثِ بیلی وایلدر برای اوست، و خشونتِ استیلیزه ی آثارش رسوبِ فیلم های دهه های هفتاد و هشتاد و نودِ مارتین اسکوسیزی را در ذهنِ او نشان می دهد. ابایی از اشاراتِ مستقیم به آثارِ محبوبش ندارد، جهانش آن قدر منحصربه فرد و بدیع است که لازم نمی بیند وام های گرفته اش را پنهان کند. یک جا گفته بهترین فیلمِ تاریخِ تاریخِ سینما به نظرش «برهوتِ» است و هرکدام از نمایش نامه هایش را که نگاه کنی، نشانی از کیت و هالی، زوجِ یاغی فیلمِ ترَنس مالیک، می بینی. یاغیانش اما به رغمِ همه ی این شباهت ها یاغیانِ خودِ خودِ مک دونایند و فقط او می توانسته خلق شان کند.
اوایل مهربان تر بود و هرچه جلوتر آمد، شفقتی را که نسبت به شخصیت هایش داشت، بیش تر و بیش تر از دست داد. از سطرسطرِ «ملکه ی زیبایی لی نِین» می شود مِهر و اندوهی را دریافت که نمایش نامه نویس در روایتِ این قصه ی رنجِ مادر و دختری پرت افتاده در دوزخِ لی نِین، برای شخصیت هایش دارد. دختر که چهل سال است به خاطرِ نگهداری از مادرش نتوانسته به زندگی خودش برسد و همه ی فرصت ها را از کف داده، می فهمد مادر آخرین بختِ زندگی او را هم از بین برده و نامه ی خواستگاری جوانی دلباخته ی او را معدوم کرده، جوانی که حالا دیگر رفته به امریکا و نشانی ازش نیست. دختر در اوجِ استیصال و حالا که دیگر جانش به لب رسیده، مادر را سبعانه می کُشد، بالای جنازه ی او می ایستد، و یکی از اندوه بارترین تک گویی های تاریخِ نمایش را خطاب به قلبِ شکسته ی خودش، خطاب به قلبِ ایستاده ی مادر، به زبان می آورد. تا پیش از پایانِ حرف های مورین هنوز نمی دانیم مادر مُرده، چشم های وق زده و بی حالتِ او را می بینیم که همراهِ تاب خوردن هایش روی صندلی نَنویی عقب و جلو می روند، و محنتِ تقدیرِ هر دوشان را حس می کنیم. رذالت های کوچک و بزرگ شان را فراموش می کنیم و بهشان حق می دهیم، و دقیقاً همین جاست، در همین لحظه ی همدلی که بی رحمی نمایش نامه نویس باز سر می کِشد و می فهمیم دیگر کار از کار گذشته و مادر به مرگی شنیع مُرده. شاید اولین و تا این جا تنها باری باشد که مک دونا ردِ شخصیتش را حتا بعدِ وقوعِ فاجعه هم پِی می گیرد، شوربختی را مکرر می کند و متوجه می شویم آن تک گویی غمگنانه هیچ نبوده جز جلوه ی جنون: مورین دیگر به سرش زده و در جهانی ذهنی ساخته ی خودش گرفتار شده؛ فکر می کند فرصتش از کف نرفته، به شاهزاده ی رویاهایش رسیده، و همین روزهاست که سینی خوشبختی را تعارفش کنند و او هم همه اش را یک جا بردارد. مخاطبِ حرف های مورین در صحنه ی آخر، برادرِ معشوقِ ازدست رفته، حرمانِ او را درنمی یابد و هیچ چیزِ زندگی رقت بارِ او عینِ خیالش نیست، و نمایش نامه نویس غمخوارِ دختری می شود که زمانی امید به فردایی بهتر داشت و حالا دیگر از دارِ دنیا هیچ ندارد، نه دلداری، نه آینده ای، نه کسی که حرف هایش را بفهمد، و نه حتا مادری سنگدل. بعدها هیچ کدام از نمایش نامه هایش اقبالی مشابهِ این اولی نیافتند. مهربان تر بود.
جلوتر که رفت، مثلاً کولمَن و والینِ «غربِ غمزده» دیگر این مهربانی را نداشتند. اولی زده پدرشان را کشته و بعد دومی برای این که قضیه را لو ندهد، ازش کاغذ گرفته که همه ی ارثش را واگذار می کند به او. بابتِ چیپس و دو چکه زهرماری توی صورتِ همدیگر شلیک می کنند و بعد که بخت شان می زند و گلوله درنمی رود، همه چیز را فراموش می کنند و باز می افتند به جفنگ گفتن های همیشگی بی پایان شان. پدر وِلش می کوشد رابطه ی آن ها را بهتر کند، دعوت شان می کند به رواداری و مهربانی، و شکست می خورد. برای این کشیشِ محبوسِ دوزخِ لی نِین، نهایتاً راهی نیست جز آن که به اعتقادِ خودش پشت کند، آن چه دیگران را بهش فرامی خواند زیرِ پا بذارد، و خودش را بکُشد. مرگِ پدر وِلش در «غربِ غمزده» شاید مرگِ آخرین نشانه های عاطفه ی انسانی در آثارِ مک دونا هم هست. گرلین، دخترِ جوانی که عاشقِ پدر وِلش بوده و منتظرِ این که خودِ او هم این قضیه را بفهمد، از پی مرگِ محبوب بزرگ می شود، سودای عشق را وامی نهد، و رودرروی جهانی ستمگر می شود که در آن باید بخوری، وگرنه خورده می شوی. سخت بتوان خوشبین بود آینده ی گرلین مطبوع تر از امروزِ کولمَن و والین باشد. بیلی «چلاغِ آینیشمان» هم خیالِ خوشبختی و رسیدن به جهانی بهتر داشت، اما خیزی که برای وصالِ این جهان برداشت، زندگی اش را ویران کرد و به گِل نشاند.
از این جا به بعد دیگر بعید است بشود صفتِ مهربان را به شخصیت های هیچ کدام از نمایش نامه هایش چسباند، به نویسنده ی این نمایش نامه ها هم. آدم های نمایش نامه های بعدی زیادی بزرگ شده اند. فقط دارند می کوشند خورده نشوند، ساختنِ دنیایی بهتر پیشکش. کاتوریانِ «مردِ بالشی» نویسنده است اما در سلاخ خانه کار می کند و فقط می خواهد گرسنه نماند و حالِ برادرش ــ که همه چیزِ زندگی او شده ــ از این که هست، بدتر نشود. الان هم نمی فهمد چرا آورده اندش به این اتاقِ مخوف و دارند بازجویی اش می کنند. حاضر است همه کار بکند تا از این جا برود بیرون؛ حتا می گوید هرکدام از قصه هایش را که به نظرِ آن ها مشکلی دارد، درجا خواهد سوزاند. اما به این راحتی ها نیست؛ رُسّش را می کِشند و نهایتاً هم می کُشندش، اما نه پیش از آن که کلِ جهانِ ذهنی اش را فروبریزند، نه پیش از آن که کاری کنند به همه ی تصوراتش از دنیا، از خیر و شر، از آدمِ خوب و آدمِ بد، از هنر و از واقعیت شک کند، نه پیش از آن که ببیند راهی ندارد جز آن که خودش جانِ برادرش را بگیرد. دوزخیانِ هستی، دوزخیانی که فقط می خواهند مجال یابند دمی نفس بکِشند، آخرین پرده ی نمایش شان را بازی می کنند. دختر و پسرِ «مراسمِ قطعِ دست در اسپوکِن» هم همین طورند. با همدیگر آمده اند به قصدِ کَلاشی، فروختنِ دستی تقلبی به کسی که پی یافتنِ دستِ خودش آمده، اما حالا که دیده اند هوا پس است، به همدیگر هم رحم نمی کنند. فقط می خواهند از آن اتاقِ لعنتی بیرون بروند، حتا به بهای این که بگذارند آن یکی بماند و زجرکُش شود. بعد هم که در اتاق تنها می شوند، از هیچ کنایه و زخم زبانی به همدیگر نمی گذرند. این نمایش نامه ی آخرِ مک دونا جدالِ نفرین شدگانِ زمین است، و اگر بخواهیم دنیا را از دریچه ی نگاهِ مک دونا و شخصیت هایش ببینیم، دنیا یکسرِ جمعِ همین نفرین شدگان است. به خلافِ بسیاری از قبلی ها، تَهِ این نمایش نامه کسی نمی میرد، لازم هم نیست، آن ها حتا قبلِ این که واردِ صحنه شوند مُرده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب مراسم قطع دست در اسپوکن

مرد بالشی هم پیشنهاد میشه.
در 1 سال پیش توسط محمدرضا دولت آبادی
ترجمه مناسب و طنز فوق العاده
در 2 سال پیش توسط sha...ali
تازه با مارتین مک‌دونا آشنا شدم ولی خیلی از نثرش خوشم اومد. شخصیت‌پردازی عالی انجام شده، یه کمدی سیاه تمام‌عیار
در 2 سال پیش توسط علی رفیعی
یک نمایش نامه ی دیوانه⁦❤️⁩
در 3 روز پیش توسط Adi...f74
مارتین مک دونا تکه
در 1 سال پیش توسط محمدرضا دولت آبادی
طنز تلخ داره و از طرفی شوکه ات میکنه . چیزهایی تو زندگی هست که باورت نمیشه
در 1 ماه پیش توسط سارا سعدلو
اگر چه مک دونا در نمایشنامه هاش همه اصول یک نمایشنامه تمام عیار رو رعایت می کنه اما خشونت زایدالوصفی که تو کارهاش هست بعضا مخاطب رو زده می کنه
در 10 ماه پیش توسط احمد ملک نژاد
اصلن فکر نمیکردم که انقدر جذبِ نوشته های مارتین مک دونا بشم... خیلی خوبه
در 3 هفته پیش توسط محبوب رحیمی
این نمایشنامه واقعا منو تحت تاثیر قرار داد.
در 1 سال پیش توسط رضا ملک نژاد