فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مجموعه اشعار بابا‌افضل کاشانی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار بابا‌افضل کاشانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار بابا‌افضل کاشانی

بگسلم از تو، با که پیوندم؟
از تو گر بگسلم به خود خندم

بخت بیدار یاور من شد
ناگهان زی در تو افکندم

بندها بود بر من، اکنون شد
دیدن تو کلید هر بندم

کان اگر کَندَمی نیافتمی
زان تو را یافتم که جان کندم

کی خبر داشتم ز خود بی تو
که چی‌ام، یا چه گونه، یا چندم

اگه اکنون شدم ز خود که مرا
جاودان با تو بود پیوندم

لاغر و مرده بودمی و اکنون
یال و بازو به جان بیاگندم

بی تو از تن چه کیسه بردوزم؟
یا ز جان، من چه طرف بربندم؟

بی تو با ملک جم نه خشنودم
با تو باشم، به هیچ خرسندم

دور گردم ز جان و تن، شاید
دور باد از تو دور، نپسندم

ادامه...

  • ناشر: فیدیبو
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.32 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب مجموعه اشعار بابا‌افضل کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱

ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز را
بر دل من دشنه داده غمزهٔ خونریز را

شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل
درفکن در جام بی رنگ، آب رنگ آمیز را

می پیاپی، بی محابا ده، میندیش از حریف
یاد می دار این دو بیت گفتهٔ دست آویز را

گر حریفی از دمادم سر بپیجاند رواست
بر کف من نه، که پور زال به شبدیز را

جان من می را و قالب خاک را و دل تو را
وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

غزل شمارهٔ ۲

در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیب
نبود جان خردمند ز رفتن به نهیب

ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانت
خانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب

تن یکی خانهٔ ویرانی و بی سامانی ست
نتوان داشت در او جان و روان را به فریب

گر چه پیوستهٔ جان است تن تیره، ولیک
شاخ را نیست خبر هیچ ز بویایی سیب

گر چه از جان به شکوه است و به نیرو، هر تن
جان نگیرد ز تن تیره به زیبای زیب

دیدهٔ جان خرد است و روشش اندیشه
ناید از کوری و کری تنش هیچ آسیب

چشم جان روشن و بیناست ز نزدیک و ز دور
پای اندیشه روان است بر افراز و نشیب

بی گمان باش خردمند، که در راه یقین
خردت راست رود با تو، گمانت به وُریب

غزل شمارهٔ ۳

دارم دلی مخاطره جوی بلا پرست
سرگشته رایِ گم شده عقلِ هوا پرست

با درد و غم به طبع، چو یاری وفا نمای
با جان خود به کینه، چو خصمی جفا پرست

سعی ام هبا شده است و طلب بیهده، از آنک
بیهوده جوی شد دل و دیده هوا پرست

ممکن که من نه آدمی ام، ز آنکه آدمی
یا بت پرست باشد و یا بس خدا پرست

غزل شمارهٔ ۴

بگسلم از تو، با که پیوندم؟
از تو گر بگسلم به خود خندم

بخت بیدار یاور من شد
ناگهان زی در تو افکندم

بندها بود بر من، اکنون شد
دیدن تو کلید هر بندم

کان اگر کَندَمی نیافتمی
زان تو را یافتم که جان کندم

کی خبر داشتم ز خود بی تو
که چی ام، یا چه گونه، یا چندم

اگه اکنون شدم ز خود که مرا
جاودان با تو بود پیوندم

لاغر و مرده بودمی و اکنون
یال و بازو به جان بیاگندم

بی تو از تن چه کیسه بردوزم؟
یا ز جان، من چه طرف بربندم؟

بی تو با ملک جم نه خشنودم
با تو باشم، به هیچ خرسندم

دور گردم ز جان و تن، شاید
دور باد از تو دور، نپسندم

غزل شمارهٔ ۵

سرگشته وار بر تو گمان خطا برم
بی آنکه هیچ راه به چون و چرا برم

از جان و از تنم نتوانم به شرح گفت
کاندر رهت، ز هر دو، چه مایه بلا برم

من رخت بینوایی تن بر کجا نهم؟
من جان زینهاری خود را کجا برم؟

دانم که در دلی و جدا نیست دل ز تو
لیکن به دل چگونه، بگو، ره فرا برم

دل نیز گم شده است و ندانم کنون که من
بی دل به نزد تو نبرم راه، یا برم

گویند راه بردی از او، باز ده نشان
آری دهم نشانی از آن، لیک تا برم

در جستن ام همیشه که در جست وجوی تو
ره زی بقا اگر نبرم، زی فنا برم

من بی تو نیستم، من و خود را نیابم ایج
گر بر زمین بدارم، اگر بر هوا برم

مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپس
من نام ما و من به صواب و خطا برم

ما از کجا و من ز کجا، ما و من تویی
بیهوده چند نام من و نام ما برم

غزل شمارهٔ ۶

در آب و گل که آورد، آیین جان نهادن؟
بر دوش جان نازک، بار گران نهادن؟

شاداب شاخ جان را، از بوم جاودانی
برکندن از چه علت، در خاکدان نهادن؟

ز آوردن تن و جان، با هم چه سود بینی
جز درد تن فزودن، جر بار جان نهادن

گویندهٔ سمر را، زین حال در خور آید
صد قصه جمع کردن، صد داستان نهادن

از داستان و قصه، بگذر که غصه باشد
پیش گرسنه چندی، از هیچ خوان نهادن

گفت و شنید کم کن، گر رهروی که از سر
شاید برای توشه، چشم و زبان نهادن

کاری شگرف باشد، در ره روش قدم را
از سود برگرفتن و اندر زیان نهادن

گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن
کام و هوای خود را، بر یک کران نهادن

رسمی است عاشقان را، هنگام نامرادی
از دل کرانه جستن، جان در میان نهادن

در دین عشق هرگز، جز رسم پاکبازی
دینی توان گرفتن؟ رسمی توان نهادن؟

کار تو خواب بینم، در راه، گاه رفتن
پس جرم نارسیدن، بر همرهان نهادن

غزل شمارهٔ ۷

رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی
مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی

شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آرا
خورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی

از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای
وز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی

با من به وفا هیچ نگشته دل تو رام
با انده هجران تو کرده دل من خوی

ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتار
نتوان ستدن قلعه ای از آهن و از روی

ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیراب
کز دیده روان کرده ام از مهر تو صد جوی

تا بوک سزاوار شوی دیدن او را
ای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی

ای دل چه شوی تنگ، چو در توست نشستن
خواهی که ورا یابی، در خون خودش جوی



مجموعه اشعار بابا افضل کاشانی

افضل الدین محمد مرقی کاشانی

(بابا افضل کاشانی) 



حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

رباعی شمارهٔ ۶۸

آنان که مقیم حضرت جانان اند
یادش نکنند و بر زبان کم رانند

و آنان که مثال نای، باد انبان اند
دورند از او، از آن به بانگش خوانند

رباعی شمارهٔ ۶۹

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب در بندند
الا در عاشقان که شب باز کنند

رباعی شمارهٔ ۷۰

هفتاد و دو فرقه در رهت می پویند
هر یک سخنان مختلف می جویند

سررشتهٔ حق به دست یک طایفه است
باقی به خوش آمد سخنی می گویند

رباعی شمارهٔ ۷۱

از هستی خود چو بی خبر خواهم بود
این جا بُدنم هیچ نمی دارد سود

زین مزبله زود رخت بر باید بست
وز ننگ وجود تا عدم رفتن زود

رباعی شمارهٔ ۷۲

ای ذات تو در دو کون مقصود وجود
نام تو محمد و مقامت محمود

دل بر لب دریای شفاعت بستم
زان روی روان می کنم از دیده دو رود

رباعی شمارهٔ ۷۳

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جویندهٔ عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است، رد خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۷۴

تا روی زمین و آسمان خواهد بود
حیوان و نبات، هر دوان خواهد بود

تا چرخ و سراسر اختران سیر کنند
نقد تو خلاصهٔ جهان خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۷۵

گر ملک تو مصر و شام و چین خواهد بود
و آفاق تو را زیر نگین خواهد بود

خوش که عاقبت نصیب من و تو
ده گز کفن و دو گز زمین خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۷۶

سرگشتهٔ تو عقل بسی خواهد بود
بی آن که به تو دسترسی خواهد بود

زین تیره مغاک، دستگیر دل من
هم نور تو باشد، ار کسی خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۷۷

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود
آرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود

پروای نوشتن بسی نیز نداشت
دستم که گهی بر سر و گر بر دل بود

رباعی شمارهٔ ۷۸

ای خواجه اگر کار به کامت نبود
یا خطبهٔ جاوید به نامت نبود

خوش باش و مخور غصه که گر دار جهان
مُلکت شود، از حرص تمامت نبود

رباعی شمارهٔ ۷۹

درویش کسی بود که نامش نبود
گامی که نهد مراد و کامش نبود

در آتش فقر اگر بسوزد شب و روز
هرگز طمع پخته و خامش نبود

رباعی شمارهٔ ۸۰

هر دیده که او عطای حق دیده بود
سر تا قدمش ز نور حق دیده بود

زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان
آن دیده بود که حق در او دیده بود

رباعی شمارهٔ ۸۱

ای ذات منزهت مبرا ز وجود
بر خاک در تو کرده ارواح سجود

چون قطرهٔ شبنم است بر برگ گلی
از راه عدم هر آن چه آید به وجود

رباعی شمارهٔ ۸۲

ای ذات تو سر دفتر اسرار وجود
نقش صفتت بر در و دیوار وجود

در پردهٔ کبریا نهان گشته ز خلق
بنشسته عیان بر سر بازار وجود

رباعی شمارهٔ ۸۳

هر گه که دلم با غمت انباز شود
صد در ز طرب بر رخ من باز شود

به زان نبود که جان فدای تو کنم
تیهو چو فدای باز شود باز شود

رباعی شمارهٔ ۸۴

تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
هرگز صدف وجود پُر دُر نشود

پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود

رباعی شمارهٔ ۸۵

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
وز خوردن غم به جز جگر خون نشود

هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
هر ذره هر آن چه هست افزون نشود

رباعی شمارهٔ ۸۶

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
زان دیده جهان دگرت دیده شود

گر تو ز سر پسند خود برخیزی
احوال تو سر به سر پسندیده شود

رباعی شمارهٔ ۸۷

می زن نفسی، کاین دم از او می زاید
وین دم، دم ماست، گر تو را می شاید

گر در یابی، زنده بمانی جاوید
ور نه دم ماست، هم به ما می آید

رباعی شمارهٔ ۸۸

سیر آمده ای ز خویشتن می باید
برخاسته ای ز جان و تن می باید

در هر منزل هزار بند افزون است
زین گرم روی بند شکن می باید

رباعی شمارهٔ ۸۹

رو خانه برو، که شاه ناگاه آید
ناگاه به نزد مرد آگاه آید

خرگاه وجود را از خود خالی کن
چون پاک شود، شاه به خرگاه آید

رباعی شمارهٔ ۹۰

ای از همه آزرده، بی آزار گذر
وای مست فریب بوده، هشیار گذر

آرامگه نهنگ مرگ است دهنت
بر خوابگه نهنگ، بیدار گذر

رباعی شمارهٔ ۹۱

یا رب ز کرم بر من دل ریش نگر
وی محتشما، بر من درویش نگر

خود می دانم لایق درگاه نی ام
بر من منگر، بر کرم خویش نگر

رباعی شمارهٔ ۹۲

ای از تو فتاده عالمی در شر و شور
فارغ شدهٔ غنی و مردم همه عور

تو با همه در حدیث و گوش همه کر
تو با همه در حضور و چشم همه کور

رباعی شمارهٔ ۹۳

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر
با هیچ کس ات هیچ نپیوندد مهر

تا بو که از این هزاهزکون و فساد
بیرون شدنیت زود بنماید چهر

رباعی شمارهٔ ۹۴

عمر از پی افزون زر کاسته گیر
صد گنج زر از رنج تن آراسته گیر

پس بر سر آن گنج چو بر صحرا برف
روزی دو سه بنشسته و برخاسته گیر

رباعی شمارهٔ ۹۵

دانی که چرا زنند این طبلک باز؟
تا گم شده گان به راه باز آیند باز

دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟
تا باز به قدر خود کند دیده فراز

رباعی شمارهٔ ۲۳

در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است

گر دست دهد صحبت اهل نفسی
دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است

رباعی شمارهٔ ۲۴

سرتاسر آفاق جهان از گل ماست
منزلگه نور قدس کلی، دل ماست

افلاک و عناصر و نبات و حیوان
عکسی ز وجود روشن کامل ماست

رباعی شمارهٔ ۲۵

هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماست
هر شیر دلی که هست، در بیشهٔ ماست

از ما مگذر که چون ببینی به یقین
زان خرم و خوب تر در اندیشهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۲۶

اول ز مکوّنات، عقل و جان است
و اندر پی او، نُه فلک گردان است

زین جمله چو بگذری چهار ارکان است
پس معدن و پس نبات و پس حیوان است

رباعی شمارهٔ ۲۷

تا گردش گردون فلک تابان است
بس عاقل بی هنر که سرگردان است

تو غره مشو ز شادی ای گر داری
در هر شادی هزار غم پنهان است

رباعی شمارهٔ ۲۸

من آن گهرم که عقل کل کان من است
و این هر دو جهان، دو رکن از ارکان من است

کونین و مکان و ماوراء زنده به اوست
من جان جهانم، نه جهان جان من است

رباعی شمارهٔ ۲۹

چرخ فلکی خرقهٔ نُه توی من است
ذات ملکی نتیجهٔ خوی من است

سّر ازل و ابد که گوش تو شنید
رمزی ز حدیث کهنه و نوی من است

رباعی شمارهٔ ۳۰

هرگز بت من روی به کس ننموده است
و این گفت و شنود خلق، بر بیهوده است

و آن کس که بتم را به سزا بستوده است
او هم به حکایت ز کسی بشنوده است

رباعی شمارهٔ ۳۱

هر نفس که او درد ز درمان دانست
دشخوار خرد تواند آسان دانست

چیزی که وجود آن نیابی در خود
بیرون ز خود از چه روی بتوان دانست؟

رباعی شمارهٔ ۳۲

بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست
چون سیر به یک بار برون آی از پوست

زنهار مگرد گرد این راه مخوف
تا همچو پیاز خاطرت تو بر تو ست

رباعی شمارهٔ ۳۳

سمع و بصر و زبان و دستم، همه اوست
من نیستم و هستیِ هستم همه اوست

این هستی موهوم، خیالی است صریح
زین هستی موهوم چو رستم، همه اوست

رباعی شمارهٔ ۳۴

راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست

چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
از خود بطلب، که نقد تو در بر توست

رباعی شمارهٔ ۳۵

گر تخم برومند نشد، کشتهٔ توست
ور جامه پسندیده نشد، رشتهٔ توست

گر ز آن که تو را پای فرو رفت به گل
از کس تو منال، کاین گل آغشتهٔ توست

رباعی شمارهٔ ۳۶

در هر برزن که بنگرم آشوبی ست
آشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست

تا پاک کنند گیتی از یک دیکر
هر ریش که هست، بر زنخ جارویی ست

رباعی شمارهٔ ۳۷

چندین غم مال و حسرت دنیا چیست
هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟

این یک نفسی که در تنت عاریتی ست
با عاریتی، عاریتی، باید زیست

رباعی شمارهٔ ۳۸

من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
خاموش منم، در دهنم گوی که کیست

سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست

رباعی شمارهٔ ۳۹

گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست
نه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست

بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست
الا عزت که آن نگه داشتنی ست

رباعی شمارهٔ ۴۰

عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست
درد تو ز هر بی بصری خالی نیست

هر چند که در خلق جهان می نگرم
سودای تو از هیچ سری خالی نیست

رباعی شمارهٔ ۴۱

احداث زمانه را چو پایانی نیست
و احوال جهان را سر و سامانی نیست

چندین غم بیهوده به خود راه مده
کاین مایهٔ عمر نیز چندانی نیست

رباعی شمارهٔ ۴۲

آن کس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو نرفته، جمله را حاصل پنداشت

علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت

رباعی شمارهٔ ۴۳

ای در طلب آن که لقا خواهی یافت
وقتی دگر از فوق سما خواهی یافت

با توست خدا و عرش اعظم دل توست
با خود چو نیابی اش کجا خواهی یافت

رباعی شمارهٔ ۴۴

راهی ست دراز و دور، می باید رفت
آنجات اگر مراد برناید، رفت

تن مرکب توست تا به جایی برسی
تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟

رباعی شمارهٔ ۴۵

آرام منا، کجاست آرامگه ات
ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت

زین روی که مه به شب بُوَد، روز رهی
شب گشت در آرزوی روی چو مهت

رباعی شمارهٔ ۴۶

بر خود چه نهی رنج در این جای سه پنج
چون پای یقین نهاده ای بر سر گنج

بنشین به تانی و بر آسا از رنج
و آن گنج به معیار خرد بر خود سنج

رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

گر با توام از تو جان دهم آدم را
از نور تو روشنی دهم عالم را

چون بی تو شوم قوت آنم نبود
کز سینه به کام دل برآرم دم را

رباعی شمارهٔ ۲

اندوه تو دلشاد کند هر جان را
کفر تو دهد تازگی ای ایمان را

دل راحت وصل تو مبیناد دمی
با درد تو گر طلب کند درمان را

رباعی شمارهٔ ۳

دل سیر نشد از کم و از بیش تو را
با آن که منازل است در پیش تو را

عذرت نپذیرند گهِ مرگ، از آنک
بسیار بگفته اند در پیش تو را

رباعی شمارهٔ ۴

در کار کش این عقل به کار آمده را
تا راست کند کار به هم برزده را

از نقش خیال در دلت بتکده ایست
بشکن بت و کعبه ساز بتکده را

رباعی شمارهٔ ۵

بی آن که کس رسد زوری از ما
یا گشت پریشان دل موری از ما

بی هیچ برآورد به صد رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما

رباعی شمارهٔ ۶

ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
وز شاخ برهنه سایه داری مطلب

عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب

رباعی شمارهٔ ۷

آبی که به روزگار بندد کیمُخت
تو گه پسرش نام نهی، گاهی دخت

خانی شد و پندار در او رخت نهاد
دیگی شد و امید در او سودا پخت

رباعی شمارهٔ ۸

گر بر فلکی به خاک باز آرندت
ور بر سر نازی، به نیاز آرندت

فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو
آزار مجوی تا بنیازارندت

رباعی شمارهٔ ۹

باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
خود را به در اندازم از این واقعه چست

کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هر یک زده دست عجز بر صحبت سست

رباعی شمارهٔ ۱۰

تا گوهر جان در صدف تن پیوست
وز آب حیات گوهری صورت بست

گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست

رباعی شمارهٔ ۱۱

ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست

تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
مرگ آمد و از وجود ما دست بشست

رباعی شمارهٔ ۱۲

وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
آورده به فضل خویش از نیست به هست

بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست

رباعی شمارهٔ ۱۳

معلوم نمی شود چنین از سر دست
کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست

اسرار به جمله گی به نزد هر کس
آن گاه شود عیان که صورت بشکست

رباعی شمارهٔ ۱۴

با یار بگفتم به زبانی که مراست
کز آرزوی روی تو جانم برخاست

گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
کاین کار به آرزو نمی آمد راست

رباعی شمارهٔ ۱۵

ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاست
صورت بستی که طبع صورتگر ماست

بفزود و بکاست تا بدانی ره راست
کاین عالم را مصور کامرواست

رباعی شمارهٔ ۱۶

در عین علی، هو العلی الاعلی ست
در لام علی، سّر الاهی پیداست

دریای علی سورهٔ حی قیوم
برخوان و ببین که اسم اعظم آن جاست

رباعی شمارهٔ ۱۷

هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
آن صورت آن کس است کان نقش آراست

دریای کهن چو بر زند موجی نو
موجش خوانند و در حقیقت دریاست

رباعی شمارهٔ ۱۸

در کار جهان، بیع و شری بر هیچ است
نقشی است خوش آدمی، ولی بر هیچ است

زنهار بر این چهار دیوار وجود
فارغ ننشینی، که بنی بر هیچ است

رباعی شمارهٔ ۱۹

افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است

هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است

رباعی شمارهٔ ۲۰

آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است

کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است

رباعی شمارهٔ ۲۱

با یک سر موی تو اگر پیوند است
بر پای دلت هر سر مویی بند است

گفتی که رهی دراز دارم در پیش
از خود به خود آی، دوست بین تا چند است

رباعی شمارهٔ ۲۲

در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
تا خود، به وصال تو، که را دسترس است

آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است

رباعی شمارهٔ ۴۷

هستی تو سزای این و صد چندین رنج
تا با تو که گفت کاین همه بر خود سنج

از خوردن و خواستن بر آسا و بباش
و آرام گزین که خفته ای بر سر گنج

رباعی شمارهٔ ۴۸

ای کرده فریبنده جهانت گستاخ
می آیی و می روی در او پهن و فراخ

گوی نرسد مرگ به من؛ چون نرسد؟
نه پای وی آبله، نه کفشش سوراخ

رباعی شمارهٔ ۴۹

عمر تو اگر افزون شود از پانصد
افسانه شوی، عاقبت از روی خرد

باری چو فسانه می شوی، ای بخرد
افسانهٔ نیک شو، نه افسانهٔ بد

رباعی شمارهٔ ۵۰

چون درد توام در این دل ریش افتاد
بیگانگی ام نخست بر خویش افتاد

چون دیده به جستجوی رویت برخاست
از آرزوی تو اشک در پیش افتاد

رباعی شمارهٔ ۵۱

دل نعره زنان ملک جهان می طلبد
پیوسته وجود جاودان می طلبد

مسکین خبرش نیست که صیاد اجل
پی بر پی او نهاده، جان می طلبد

رباعی شمارهٔ ۵۲

غم با لطف تو شادمانی گردد
عمر از نظر تو جاودانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد

رباعی شمارهٔ ۵۳

عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد
سودای توام، بی سر و بی سامان کرد

لطف و کرم تو، جسم را چون جان کرد
در خاک عمل بهتر از این نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۵۴

در عشق تو جان بوالهوس می میرد
چون شعله ز انبوهی خس می میرد

روزی که دلم به طره بستی، گفتم
کاین مرغ آخر در این قفس می میرد

رباعی شمارهٔ ۵۵

یاد تو کنم دلم چنان برخیزد
که امید به کلی از جهان برخیزد

آیا بودا که از میان من و تو
ما بین فراق از میان بر خیزد

رباعی شمارهٔ ۵۶

چندان برو این ره که دویی برخیزد
گر هست دویی، به رهروی برخیزد

تو او نشوی، ولی اگر جهد کنی
جایی برسی کز تو، تویی برخیزد

رباعی شمارهٔ ۵۷

دنیا مطلب تا همه دین ات باشد
دنیا طلبی، نه آن، نه این ات باشد

بر روی زمین، زیر زمین وار بزی
تا زیر زمین، روی زمین ات باشد

رباعی شمارهٔ ۵۸

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

رباعی شمارهٔ ۵۹

تا داروی او درد مرا درمان شد
پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد

جان و دل و تن، هر سه حجاب ره بود
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد

رباعی شمارهٔ ۶۰

صاحب نظران که آینهٔ یک دگراند
چون آینه از هستی خود بی خبراند

گر روشنی ای می طلبی، آینه وار
در خود منگر، تا همه در تو نگرند

رباعی شمارهٔ ۶۱

مردان رهت که سرّ معنی دان اند
از دیدهٔ کوته نظران پنهان اند

این طرفه تر است، هر که حق را بشناخت
مومن شد و خلق کافرش می خوانند

رباعی شمارهٔ ۶۲

مردان رهت واقف اسرار تواند
باقی همه سرگشتهٔ پرگار تواند

هفتاد و دو ملت همه در کار تواند
تو با همه و همه طلبکار تو اند

رباعی شمارهٔ ۶۳

آنان که ز معبود خبر یافته اند
از جملهٔ کائنات سر تافته اند

دریوزه همی کنم ز مردان نظری
مردان همه از قرب نظر یافته اند

رباعی شمارهٔ ۶۴

در مصطبهٔ عمر ز بد نامی چند
عاجز شده از سر زنش عامی چند

کو قوت پایی که مرا گیرد دست
تا پیش اجل باز روم گامی چند

رباعی شمارهٔ ۶۵

تا حا و دو میم و دال نامت کردند
عرش و فلک و کعبه مقامت کردند

اکنون که به رهبری تمامت کردند
سرتاسر آفاق به نامت کردند

رباعی شمارهٔ ۶۶

آن ها که زمین زیز قدم ها فرسودند
وندر طلبش هر دو جهان پیمودند

آگاه نمی شوم که ایشان هرگز
زین حال چنانکه هست آگه بودند

رباعی شمارهٔ ۶۷

ناکرده دمی آن چه تو را فرمودند
خواهی که چنان شوی که مردان بودند

تو راه نرفته ای، از آن ننمودند
ور نه که زد این در، که درش نگشودند

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

در جستن جام جم جهان پیمودم
روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
آن جام جهان نمای جم، من بودم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

آزردن خلق کافری پندارم
وز خلق جهان همین طمع می دارم

می کوشم تا ز من نیازارد کس
تدبیرم چیست تا ز کس نازارم؟

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
وز مردن و از کندن جان می ترسم

چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
چون نیک نزیستم از آن می ترسم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

از عشق تو بهره نیست جز سرزنشم
بی آنکه به جای هیچ کس بد کنشم

هر چیز که ناخوش است، این زندگی ام
چون از پی توست، من بدان خوش منشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

از هر چه در این ملک نی ام کم، بیشم
از حاشیه بیگانه و با شه خویشم

نه بیم شناسم، نه امید اندیشم
بی آنکه روم، ز هر رونده پیشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

من با تو نظر از سر هستی نکنم
اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم

می بینم و می پرستم از روی یقین
خود بینی و خویشتن پرستی نکنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

از روی تو شاد شد دل غمگینم
من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟

در تو نگرم، صورت خود می یابم
در خود نگرم، همه تو را می بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

دنیا چو رباط و ما در او مهمانیم
تا ظن نبری که ما در او می مانیم

در هر دو جهان خدای می ماند و بس
باقی همه کل من علیها فان ایم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

با یاد جلال در بیابان رفتیم
وز عالم تن به عالم جان رفتیم

عمری شب و روز در تفکر بودیم
سرگشته برآمدیم و حیران رفتیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم
در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم

بی منت عین و شین و قاف، اندر گل
معشوقه و عشق، هر دو با هم بودیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

یا رب چو بخوانی ام، اطعنا گویم
فرمان تو را به جان سمعنا گویم

بر من تو به فضل اگر غفرنا گویی
من آیم و ربنا ظلمنا گویم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱


تخمی است خرد، که جان از او رُست و روان
بار و بر و برگش آخشیج و حیوان

از تخم غرض بَر است و بَر هَست همان
آباد بر آن بَر که ز تخم است نشان

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

حیوان ز نبات است و نبات از ارکان
ارکان اثر گردش چرخ گردان

چرخ است به نفس قائم و نفس به عقل
عقل است فروغ نور مهر یزدان

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

جایی که مقام نیست ات، مرحله دان
وین عمر پر آفت و بلا را تله دان

چون بر تنت از حدوث مردم حدث ا ست
جای حدث حدوثه را مزبله دان

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

از فضل چه حاصل است جز جان خوردن
افسوس افضل که فضل نتوان خوردن

نان پاره چو در دست سگان است امروز
از دست سگان نمی توان نان خوردن

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

یا رب چه خوش است بی دهان خندیدن
بی منت دیده، خلق عالم دیدن

بنشین و سفر کن، که به غایت نیکوست
بی زحمت پا گرد جهان گردیدن

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

یک سو پسرت نشسته و یک سو زن
این جمله به هم بگذار و بر یک سو زن

عیسی نتوانست بر افلاک رسید
تا داشت ز اسباب جهان یک سوزن

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

در ظلم به قول هیچ کس کار مکن
با خلق به خُلق گوی و آزار مکن

فردا گویی: من چه کنم؟ او می گفت:
این از تو بنشوند، زنهار مکن!

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

اندر ره حق تصرف آغاز مکن
چشم بد خود به عیب کس باز مکن

سّر همه بندگان خدا می داند
در خود نگر و فضولی راز مکن

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

با خلق به خُلق زندگانی می کن
نیکی همه عمر تا توانی می کن

کام همه را بر آر از دست و زبان
و آنگه بنشین و کامرانی می کن

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

گویند کز این جهان مگر شادم من
یا خود ز عدم برای این زادم من

مقصود من از هر دو جهان وصل تو بود
ور نه ز وجود و عدم آزادم من

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون
از پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون

خاری که ز امید خلد در پایت
خالی می کن به سوزن فکر برون

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین
در کسوت روح، صورت دوست ببین

هر چیز که آن نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست، یا اوست، ببین

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

دشت از مجنون که لاله می روید از او
ابر از دهقان که ژاله می روید از او

طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد
ما و دلکی که ناله می روید از او

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو
وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو

در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست
بر خط تو سر نهاد و شد چاکر تو

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

گر خلوت و عزلت است سرمایهٔ تو
هرگز به ضلالت نرسد پایهٔ تو

مانند هما مجرد آ تا بینی
ارباب سعادت همه در سایهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

افضل تو به هر حال مغرور مشو
پروانه صفت به گرد هر نور مشو

از خود بینی ست کز خدا دور شوی
نزدیک خود آ و از خدا دور مشو

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

ای دل ز غم جهان که گفتت خون شو
یا ساکن عشوه خانهٔ گردون شو

دانی چه کنی چو نیست سامان مُقام
انگار درون نیامدی، بیرون شو

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟
عمری ست که راه می روی، منزل کو؟

شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان
هفتاد و دو چله داشتی، حاصل کو؟

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟
وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخر چه؟

گیرم که به کام دل بمانی صد سال
صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

ای پای شرف بر سر افلاک زده
وی دم همه از خلعت لولاک زده

و آنگه به سرانگشت ارادت، یک شب
درع قصب ماه فلک چاک زده

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه

گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
خوش باش که رستی ز هزار اندیشه

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

گر مغز همه بینی و گر پوست همه
هان تا نکنی کج نظری، کوست همه

تو دیده نداری که درو در نگری
ورنه ز سرت تا به قدم اوست همه

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

ای لطف تو در کمال بالای همه
وی ذات تو از علوم دانای همه

بینی بد و نیک و همه پیدا و نهان
چون دیدهٔ صنع توست بینای همه

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

مستم به خرابات، ولی از می نه
نقلم همه نقل است و حریفم شئ نه

در گوشهٔ خلوتم نشان پی نه
اشیاء همه در من و من در وی نه

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

رندی باید، ز شهر خود تاخته ای
بنیاد وجود خود برانداخته ای

زین نادره ای، سوخته ای، ساخته ای
و آنگه به دمی هر دو جهان باخته ای

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

این نیست جهان جان که پنداشته ای
وین نیست ره وصل که برداشته ای

آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات
در منزل توست، لیک انباشته ای

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

گر دریابی که از کجا آمده ای
وز بهر چه وز بهر چرا آمده ای

گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
ور نه چو بهایم به چرا آمده ای

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

ای عین بقاء در چه بقایی که نه ای؟
در جای نه ای؟ کدام جائی که نه ای؟

ای ذات تو از جا و جهت مستغنی
آخر تو کجانی؟ و کجائی که نه ای؟

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

ای آن که شب و روز خدا می طلبی
کوری گرش از خویش جدا می طلبی

حق با تو به صد زبان همی گوید راز:
سر تا قدمت منم، که را می طلبی؟

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

ای صوفی صافی که خدا می طلبی
او جای ندارد، ز کجا می طلبی؟

گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
ور زانکه ندانی اش که را می طلبی؟

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

دعوی به سر زبان خود وابستی
در خانه هزار بت، یکی نشکستی

گویی به یک قول شهادت رستم
فردات کند خمار، کامشب مستی

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

از معدن خویش اگر جدا افتادی
آخر بنگر که خود کجا افتادی

در خانهٔ خود خدای را گم کردی
زان در ره خانهٔ خدا افتادی

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

مردی باید، بلند همت مردی
زین تجربه دیده ای، خرد پروردی

کو را به تصرف اندرین عالم خاک
بر دامن همت ننشیند گردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

گر حاکم صد شهر و ولایت گردی
ور در هنر و فضل به غایت گردی

گر فاسق مطلقی و گر زاهد خشک
روزی دو سه بگذرد حکایت گردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟
تا چند دَرِ سرای مردم گردی؟

در دایرهٔ وجود تو دایره ای ست
زین دایره گر برون روی گم گردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

گر در نظر خویش حقیری، مردی
ور بر سر نفس خود امیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی

رباعی شمارهٔ ۹۶

در هستی کون خویش، مردم ز آغاز
با خلق جهان و با جهان است انباز

وآنگه ز جهان و هر چه هست، اندر وی
آگه شود و همه به او گردد باز

رباعی شمارهٔ ۹۷

تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز

شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز

رباعی شمارهٔ ۹۸

ای خواجه تو خود چه دیده ای؟ باش هنوز
زین ره به کجا رسیده ای؟ باش هنوز

زآن جرعه کز آن سپهر سرگردان شد
یک قطره تو کی چشیده ای؟ باش هنوز

رباعی شمارهٔ ۹۹

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟

ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه ای
روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز!

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
از شش جهت و هفت خط و هشت اساس

سری است نهفته در میان خانهٔ جان
کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

تا چند روی از پی تقلید و قیاس
بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس

گر معرفت خدای خود می طلبی
در خود نگر و خدای خود را بشناس

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

در خرقه چه پیچی، ار نه ای شاه شناس
کز خرقه نه امید فزاید نه هراس

خز برکنی از کرم و بپوشی که لباس
چون پوشش تن بود چه دیبا چه پلاس

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

ز افسانه گری ای دل دانش نشناس
پیوسته قرین شک، ندیم وسواس

تا تو تهی از عقل و پر از پنداری
فربه نه ای، از فریب داری آماس

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

هان ای دل بد زهره ز شمشیر مترس
بفشار قدم، ز حملهٔ شیر مترس

در ساحت این زمانهٔ عاریتی
ز اقبال مشو شاد و ز ادبیر مترس

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش

خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
بدخواه و بدآموز و بداندیش میاش

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

واپس منگر دمی و در پیش مباش
با خویش مباش و خالی از خویش مباش

خواهی که غریق بحر توحید شوی
مشنو، منگر، میندیش، مباش

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

ای دل چو طربناک نه ای، شادان باش
جرم تو ز دانش است، رو نادان باش

خواهی نروی ز دست و با خود باشی
مانند پری ز آدمیان پنهان باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

کو دل که بداند نفسی اسرارش
کو گوش که بشنود دمی گفتارش

معشوق جمال می نماید شب و روز
کو دیده که بر خورد از آن دیدارش

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

غم چند خوری ز کار نا آمده پیش
رنج است نصیب مردم دوراندیش

خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش
کز خوردن غم قضا نگردد کم و بیش

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

زین تابش آفتاب و تاریکی میغ
زین بیهده زندگانی مرگ آمیغ

با خویشتن آی تا نباشی باری
نه بوده به افسوس و نه رفته به دریغ

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

جان می بردم به سوی آن عالم پاک
تن می کشیدم به سوی این تودهٔ خاک

روزی بینی پیرهن تن شده چاک
جان گفته مرا انعم الله مساک

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

گر فضل کنی ندارم از عالم باک
ور قهر کنی، شوم به یک بار هلاک

روزی صد بار گویم ای صانع پاک
مشتی خاکم، چه آید از مشتی خاک

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

روزی که برند این تن پر آز را به خاک
وین قالب پرورده به صد ناز به خاک

روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
خاک کهن است، می رود باز به خاک

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

ای از تو همیشه کار پندار به برگ
در گوش تو هر زمان همی گوید مرگ

کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

ای عمر عزیز داده بر باد از جهل
وز بی خبری کار اجل داشته سهل

اسباب دو صد ساله سگالیده به پیش
نا یافته از زمانه یک ساعت مهل

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

درّی که من از میان جان یافته ام
تا ظن نبری که رایگان یافته ام

شب های دراز من به امید وصال
جان داده ام و بهای آن یافته ام

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

معشوقه عیان بود، نمی دانستم
با ما به میان بود، نمی دانستم

گفتم به طلب مگر به جایی برسم
خود تفرقه آن بود، نمی دانستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

از نه پدر و چهار مادر زادم
از هفت و دو و سه، مستمند و شادم

پنج اصلم و در خانهٔ شش بنیادم
من در کف این گروه چون افتادم؟

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

من مهر تو در میان جان ننهادم
تا مهر تو بر سر زبان ننهادم

تا دل ز همه جهان کرانه نگرفت
با او سخن تو در میان ننهادم

نظرات کاربران
درباره کتاب مجموعه اشعار بابا‌افضل کاشانی

روحش شاد، رباعیات شیوا و پر معنایی داره. مرسی از شما.
در 18 ساعت پیش توسط
سلام در دریافت کتاب هام و این کتاب مشکل دارم
در 9 ماه پیش توسط
اشعارش روان و رمانتیک است جالب بود.
در 2 سال پیش توسط
متاسفانه از کتابای شعر در ایران استقبال نمیشه و فقط گروه های تخصصی بیشتر از این کتاب ها استفاده میکنن.
در 2 سال پیش توسط