فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فهم برشت

نسخه الکترونیک کتاب فهم برشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فهم برشت

«زمان که بگذرد آب روان
بر سنگ خارا هم پیروز خواهد شد»

هم‌پیمان‌شدن با همۀ آن چیزهایی که همچون رود «نامعلوم، آرام و پایان‌ناپذیر» هستند به یادمان می‌آورد که بنیامین از آرمان شکست‌خوردگان و ستمدیدگان سخن گفته است. در تز ششم‌ از تزهایی در بابِ فلسفۀ تاریخ (در کتاب روشنگری‌ها) او می‌نویسد: «تنها آن مورخی می‌تواند بارقۀ امیدی در گذشته بدمد، که به‌قطع قانع شده باشد در صورت پیروزی دشمن، حتی درگذشتگان نیز از شرّ او ایمن نخواهند ماند. و این دشمن تا کنون همواره پیروز بوده است.» تاریخ هرگز برای بنیامین (به عکس لوکاچ) نه صرفاً «پیش‌شرط زمان حال»، بل صحنۀ یک اکنونِ همیشگی بود. پیکار‌های گذشته را باید ادامه داد، اگر نه، نتیجۀ آن‌ها دیگربار جز شکست نخواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فهم برشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت دبیر مجموعه

یک

“فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود: اینکه نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند.” پس از چهار قرن، این سطرِ درخشان از کتابِ تاملات پاسکال، هنوز هم ذره ای از حقیقت خود را از دست نداده است: در همین لحظه ای که این جمله را می خوانید، میلیون ها نفر در سرتاسرِ جهان، اضطرابِ سکون و تنهایی خود را با ضرب گرفتن رویِ میز، با عوض کردنِ بی هدفِ کانال های تلویزیون، با بطالتِ کلیک های بی هدف، با بوق زدن پشتِ فرمانِ اتومبیل، با رفت و آمدهای بی معنا در هزارتویِ منوهای موبایل فراموش می کنند. قرنِ دوزخیِ بیست و یک، تنها راه های پاک کردنِ صورت مسئله را بیشتر، رنگارنگ تر و هموارتر کرده است؛ قرنی که اتوپیایِ روشنگری را به یک شهربازیِ بزرگ تبدیل کرده است. در مقابل، تصویرِ معاصرِ انسانِ پاسکال احتمالاً تصویرِ انسانی است که به جای بازکردنِ همه درها، کلیک کردنِ همه لینک ها و فشاردادنِ همه دکمه ها، مردد و با چهره ای آرام و چشم هایی خیره مثلِ فرشته مالیخولیای آلبرشت دورِر، پشتِ همه این درها و لینک ها و دکمه ها، در مکثی طولانی ایستاده است. بالقو گیِ خیره شدن و فکر کردن، و در مقابل، فعلیتِ بی وقفه انجام دادن و انجام دادن.

دو

در سنتِ فلسفه غرب، این تقابل از همان ابتدا و در جهانِ یونانی، خود را به هیئتِ تقابلِ تئوری/پراکسیس نشان داده است. می توانیم پیشنهاد کنیم که این تقابل، صورت مسئله اساسیِ فلسفه غرب است؛ مسئله ای که در دوره های مختلف، نام های متفاوتی پیدا کرده و بااین حال آنها را همچون دانه های تسبیح به هم متصل کرده است: بالقو گی/فعلیتِ ارسطو، سوژه/ابژه کانت، ذهنیت/عینیتِ هگل یا کل/جزء فلسفه تحلیلی همگی نام های مختلفِ همین تنشِ برسازنده اند. تنها به این معنا و براساسِ همین تنشِ بنیادین است که می توانیم از کلیتی یک پارچه به نامِ «فلسفه غرب» سخن بگوییم. این تنشِ بنیادی چیزی در حدِ شرط و زمینه ای است که خودِ تفکر را اساساً امکان پذیر می کند، دیالکتیکِ تاریخی را به راه می اندازد، نقد را امکان پذیر می کند و به اصطلاحِ زبان شناختی تر، نفسِ وجودِ معنا را ممکن می کند. حقیقت دارد که انسان به یک تنش هبوط کرده است؛ و اگر برای عقل چیزی باقی مانده باشد که هنوز ارزشِ حفظ کردن داشته باشد، این چیز یک نا ـــ  چیز، یک حفره است: انسان نگهبانِ زخمِ خود است. تئوری پراکسیس یکی از نام های بسیارِ این زخم است.
تصورِ ما بر این است که جدی گرفتنِ این تنش، فلسفه را به بیرونِ فلسفه، به زندگی، متصل می کند؛ تصورِ ما از تفکرِ انتقادی هم چیزی جز این نیست؛ گفتاری که مدام سرگرمِ تامل در نفس، مشغولِ بازی با دل  ـــ و  ـــ روده خود است. تئوری یا دخلی به زندگی دارد، یا اساساً به  هیچ  دردی نمی خورد. تئوری دستی است که باید به جایی بربخورد.
با  اینکه عنوانِ تفکرِ انتقادی ممکن است برای هم کاسه کردنِ چند گفتارِ نظریِ به خصوص، یا حتی انگشت گذاشتن بر یک سنتِ فکریِ خاص، زیادی گل  و  گشاد باشد ــــ که هست ــــ اما انگار چاره ای هم نیست، شاید ما هنوز در وضعیتی نیستیم که مقوله هایمان را تنگ تر و معلوم تر کنیم. به هر حال، «تئوری پراکسیس» نامِ مجموعه ای است که قرار است بدنه اصلیِ کتاب های بخش فلسفه در نشر بیدگل را در خود جای دهد.

سه

بخشِ بزرگ و شاید همه آنچه در فارسی، دست کم از مشروطه تا امروز، خوانده و نوشته شده است، هرگز از زیرِ خیمه سنگینِ استعاره ترجمه ــــ به وسیع ترین معنای کلمه ــــ بیرون نیامده است. ترجمه دهانِ هویت است، زخمی سرگشاده در بدنِ بادکنکِ “سوژه فارسی” است. تجربه صدساله تجدد در فارسی، بیش از هرچیز، به ما نشان داده است که مرکزِ “ما” جایی بیرون ـــ از  ـــ ما قرار دارد؛ که “ما” در مقامِ یک “استثنا”یِ بزرگ تجربه می شود و تحققِ عقل، بیش از هرچیز، در گروی به رسمیت شناختنِ همین حفره، همین زخم، همین زمینِ ترجمه است. تفکر کند و کاو در دیگری است.
پس مسئله این است که چگونه می توان یک حفره را ترجمه کرد؟ مترجم، علاوه بر اینکه فاعلِ فعلِ ترجمه است، صاحبِ فضایی موسوم به «مقدمه مترجم» هم هست؛ شاید مقدمه مترجم همان فضایی است که نخستین نطفه های تفکر در آن باید پرورده شوند. جایی برای مشقِ تالیف. دعوت خواهیم کرد تا مقدمه ها جدی گرفته شوند، پربارتر و در حد امکان حجیم تر باشند. «مجموعه تئوری پراکسیس» نام کلی چنین تلاشی است.

حسین نمکین

مقدمه مترجم

جملگی مقالات این کتاب در یکی از متلاطم ترین دوره های حیات فکری والتر بنیامین، یعنی حد فاصل بین سال های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۹، به رشته تحریر درآمده اند. نوشته های او در این سال ها آمیزه ای است از نظریه انقلاب مارکسیستی، نقد رادیکال و رمانتیک تمدن مدرن و مسیانیسم یهودی. در این دوره، بنیامین، به قول خودش با «از این شاخه به آن شاخه پریدنی آشکار» می کوشد ایده ها را تا منطق نهایی شان پی بگیرد. به همین دلیل است که برای مثال در یک مقاله او از قطبی به قطب دیگر می رود و به شکلی تجربی ایده های به شدت متناقض را به بوته آزمایش می گذارد. گرچه او در ۱۹۲۳، پس از خواندن تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ، با افسون چشمان زیبای آسیه لاسیس، کارگردان کمونیست اهل لیتوانی، به مارکسیسم علاقه مند می شود ، در سال های دهه بیست به ندرت در کارهای او ارجاع مستقیمی به مارکس و انگلس یافت می شود. انگار او هنوز به یک مارکسیست قهار بدل نشده است. او اغلب به میانجی آثار متفکران مارکسیستی همچون تئودور آدورنو، گئورگ لوکاچ، ارنست بلوخ و کارل کورش است که به ماتریالیسم تاریخی ارجاع می دهد، نه مارکس و انگلس. مارکسیسم او در این سال ها عمدتاً ملغمه ای است از آنارکو سندیکالیسم ژرژ سورِل(۱)، آنارشیسم و قسمی کمونیسم رمانتیک.
با وجود این نخستین ارجاع بنیامین به کمونیسم در مقاله نقد خشونت(۲) (۱۹۲۱) صورت می گیرد که در آن او می کوشد بین کمونیسم و آنارشیسم پلی بزند. او بعدها نیز در مقاله خیابان یک طرفه (۱۹۲۸) با رد ایدئولوژی پیشرفت، که تحلیل مورد علاقه حزب در مسکو بود، انقلاب پرولتری را نتیجه «طبیعی» و «محتوم» پیشرفت و تکامل تکنیکی و اقتصادی نیروهای مولد در جامعه نمی داند، بلکه به نظر او این انقلاب ماحصل توقف فرآیند به اصطلاح تکاملی ای است که نه به کمونیسم بل به فاجعه ختم می شود. بدین ترتیب بنیامین در این مقاله آشکارا از ادبیات مارکسیسم رسمی فاصله می گیرد. یک سال بعد، یعنی در ۱۹۲۹، او در مقاله دیگری تحت عنوان سورئالیسم تلاش می کند خوشبینی مبتنی بر تکامل گرایی حزب استالینی را با کمونیسم به مثابه بدبینیِ انقلابی جایگزین کند، بدبینی ای که کمونیسم با سازمان دهی آن ممکن است به انقلاب برسد. مع الوصف، برخی عوامل همچون رشد روزافزون اقبال به فاشیسم در اروپا، خاصه آلمان، نزدیکی او به برتولت برشت و تبعید اجباری به پاریس موجب شدند او، در دهه ۱۹۳۰، هم به مطالعه جدی آثار مارکس و انگلس رو آورد هم به برخی از مفاهیم مارکسیسم رسمی روی خوش نشان دهد.
در ۱۹۲۴ بنیامین از لاسیس می خواهد که او را با برشت آشنا کند. برشت ابتدا چندان رغبتی از خود نشان نمی دهد، اما عاقبت این دو در نوامبر همان سال در برلین یکدیگر را ملاقات می کنند. هر چه زمان می گذرد رابطه آن ها گرم تر می شود. وجه اشتراک آنان مارکسیسم و تئاتر اپیک است. زیرا بنیامین پیش از آشنایی اش با برشت در بررسی خود از درام سوگناک باروک Trauerspiel مسیری را شناسایی کرده بود که به تئاتر اپیک تعلق داشت. به هر حال، گرم شدن رابطه بنیامین و برشت مربوط می شود به سال های ابتدایی دهه۱۹۳۰. برشت، هر چند گاه با تندی، گوش شنوای بنیامینی می شود که ایده ها و مقالاتش را با او در میان می گذارد. در مقابل، بنیامین نیز با دقتی مثال زدنی به بررسی آثار و پروژه های برشت مبادرت می ورزد، که ماحصل آن مقالات جمع آوری شده در این کتاب است. بالاگرفتن رفاقت این دو مصادف است با اقبال بنیامین به برخی مفاهیم کلیدی مارکسیسم رسمی. شاید به همین دلیل است که در ۱۹۳۵ آدورنو در نامه ای به بنیامین درباره پروژه پاساژها با کنایه یادآور می شود که هر گونه تاثیر احتمالی برشت بر این اثر به نظر او «یک مصیبت واقعی» است.
طی یک دوره کوتاه مابین سال های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۵ بنیامین به ادبیات مارکسیسم رسمی نزدیک می شود. گرایش او به مارکسیسم رسمیِ آن سال ها به خصوص در مقالاتی مثل «مولف همچون تولیدکننده» (۱۹۳۴) و «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیری تکنولوژیکی» (۱۹۳۵) عیان است. در این سال ها او به کرات بر مفهوم مارکسی تولید تاکید می ورزد و تلاش می کند با معضله مند ساختن نسبت میان اثر هنری و هنرمند از یک طرف و آپاراتوس تولید بورژوایی از طرف دیگر هنر را به امری انقلابی بدل سازد. مع ذالک هر چه به سال های پایانی دهه ۱۹۳۰ نزدیک می شویم «تولید» در نوشته های بنیامین جای خود را به مفاهیمی همچون «پیکار طبقاتی» و «انقلاب» می دهد، که به معنای فاصله گرفتن او از مارکسیسم سنتی است. اما این را نیز نباید از نظر دور داشت که علی رغم چرخش آشکار او از ۱۹۳۶ به بعد تولیدگرایی او در ابتدای دهه ۱۹۳۰ تفاوتی آشکار با تولیدگرایی مطلوب حزب استالینی دارد. مقالات او در آن سال ها واجد بصیرت های درخشان و پرسش هایی هستند که هنوز برای ما در ابتدای هزاره سوم طراوت و تازگی شان را از دست نداده اند. به قول میشل لوی(۳)، شاید نزدیکی او به مفاهیم کلیدی مارکسیسم رسمی نیمه اول قرن بیستم واکنشی بود به ظهور و پیروزی فاشیسم در اروپا و مهاجرت و در به دری او.
ترجمه مقالات کتاب حاضر از روی ترجمه انگلیسی آنا بوستوک صورت گرفته است. لیکن با توجه به برخی کژتابی ها و ابهام های ترجمه بوستوک در ویرایش ترجمه ها کوشیده شده است با رجوع به دیگر ترجمه های موجود در زبان انگلیسی از مجموعه پنج جلدی گزیده نوشته های والتر بنیامین (۲۰۰۵) چاپ دانشگاه هاروارد(۴) کاستی های موجود در ترجمه بوستوک برطرف گردد. در پایان لازم می دانم از همه عزیزانی که در چاپ این کتاب مساعدت کرده اند به خصوص محمد رضایی راد (که همراه و مشوق اصلی ترجمه این کتاب بود)، مراد فرهادپور (که در فهم بخش هایی از این کتاب یاری ام کرد) و همچنین نشر بیدگل تشکر کنم.

نیما عیسی پور
تهران-فروردین ۱۳۹۵

مقدمه

استنلی میچل

ترجمه: نیما عیسی پور

آنچه را که لوکاچ به شدت فاقدش بود، بنیامین در اختیار داشت، چشمانی منحصربه فرد و دقیق برای [نگریستن به] جزئیاتِ بااهمیت، به حاشیه... به غرابت غیرمعمول، غیرکلی و اثرگذاری که «وصله ناجور»ی است و از این  رو توجه ای کاملاً صریح و ویژه را می طلبد.

ـــ ارنست بلوخ ـــ

همچون مایاکوفسکی و فرمالیست های روس، برشت و بنیامین نیز یکی از زوج های ادبی ممتاز در جنبش انقلاب سوسیالیستی هستند. البته رابطه آنان تنها اکنون در حال روشن شدن است، زیرا تا سال ۱۹۶۶ اغلب مقالات بنیامین درباره برشت منتشر نشده بود.
والتر بنیامین ادیبی نامتعارف بود که در ۱۸۹۲ در یک خانواده مرفه یهودی ـــ آلمانی چشم به جهان گشود. او در طول زندگی اش تغییر بغرنجی را از سرگذراند و به منظور بخشیدن غنای بیشتر به مارکسیسم مقولات مارکسیستی را جایگزین ساختارها و عادات تفکر عرفانی دوره نخست کاری اش کرد.
روح پیچیده و غیرمتعارف بنیامین مانع کسب یک کرسی دانشگاهی برای او شد. مسئولان دانشگاه تز دکترای او (در بابِ خاستگاهِ نمایش سوگناک آلمانی) را به خاطر غیرقابل درک بودنش رد کردند. البته تنها این نبود: بنیامین، با آن شخصیت بی تدبیرش، با یوهانس فولکلت(۵)، استاد رسمیِ زیبایی شناسی در دانشگاه، به مخالفت برخاسته بود. از این رو، محروم از یک شغل بی دردسر، به ادیبی دوره گرد بدل شد، ادیبی که تجربه پرولترشدگیِ فکری را از سر می گذراند، تجربه ای که مقاله «مولف همچون تولیدکننده» به بسط آن می پردازد. به سختی می توان حدس زد که اگر او به یک کرسی دانشگاهی نائل می شد تفکرش چه تحولی را از سر می گذراند. در یک بازنگری می توان بسیاری از ایده های مارکسیستی او را در دورانی که هنوز سرنوشت حرفه ای اش رقم نخورده بود، به اَشکال مختلف ردیابی کرد. هرچند، مسلم است که موقعیت بی ثبات اقتصادی او موجب شد کشش بیشتری به مارکسیسم داشته باشد. حتی در مقطعی، او به این فکر افتاد که به حزب کمونیست بپیوندد.
این دوره از زندگی او به اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی مربوط می شود. آسیه لاسیس، یک تهیه کننده کمونیست تئاتر، که بنیامین در ۱۹۲۴ او را در کاپری ملاقات کرده بود، بنیامین را به برشت معرفی کرد. در دهه سی بنیامین برشت را اغلب ملاقات می کرد و در طول تبعیدِ برشت در دانمارک مدتی طولانی را با او گذراند. بنیامین در طول این دهه، از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۹ در واکنش به خیزش و کامیابی فاشیسم، طرح واره ها و مقالات کتاب حاضر را نوشت. او نسبت به برشت بخت کمتری داشت (در واقع هیچ ستاره بختی در آسمان نداشت،) و عاقبت در ۱۹۴۰، زمانی که در پی آن بود تا از مرز فرانسه و اسپانیا بگریزد، برای فرار از گشتاپو دست به خودکشی زد.
سبک نوشتاری بنیامین مقاله ای(۶)، گزین گویانه و قطعه وار است. حتی تز دکترای او عمدتاً یک تامل فلسفی است تا تحلیل و استدلالی نظام مند. در ابتدا ممکن است عجیب به نظر رسد که برشت با او همراه و همنشین بوده و نه به عنوان مثال با کسی همچون گئورگ لوکاچ که به مراتب از بنیامین سیاسی تر بود. اما برشت و لوکاچ هرگز با هم رو به  رو نشدند. در حالی که لوکاچ با هنر تجربی قرن بیستم، به دلیل فقدان قسمی کلیّت و چشم انداز، خصومت می ورزید، برشت و بنیامین، به عکس، در زباله گردی و خلق  و خویِ آشغال جمع کن با هم شریک بودند، خلق  و خویی که پذیرای ماهیت قطعه وار ادبیات و هنر مدرن است. بنیامین کلکسیونر و عتیقه بازی افراط کار بود، یک پرسه زنِ پرشور و مشاهده گر شهرها که می توانست پیشینه های فرهنگی را از اینجا و آنجا، و از میان خرده ریزه های دورریخته شده بیرون بکشد.
در گزیده ای از روزنوشت های «مکالمه با برشت» که این مجموعه را به پایان می رساند، چنین به نظر می رسد که تو گویی برشت آموزگار و بنیامین همچون یک شاگرد است، که بی تردید از لحاظ روانشناختی چنین بود. دوست قدیمی بنیامین، گرشوم شولمِ صهیونیست، در جایی می نویسد: «برشت سرشتِ قوی تری داشت و تاثیر عمیق تری بر بنیامینِ حساس که به کلی فاقد ویژگی های رقابت جویانه(۷) بود می گذاشت.» به لحاظ ذهنی، این رابطه قطعاً دوسویه و پیچیده تر است. به عنوان مثال، نشانه های متعددی از اشتراک نظر آن دو در خصوص ایده ها و مفاهیم ضمنی تئاتر اپیک، حتی قبل از ملاقاتشان، وجود دارد.
این روزنوشت ها (که هرگز به قصد انتشار نوشته نشده بودند) بسیار باارزش اند، زیرا فضای بی واسطه ای از مکالمه این دو نفر، قالب ذهنی شان، شیوه کلام، علاقه به تخیل، حکایت، تمثیل، گزین گویی، و همه آنچه که ما به طور جداگانه در نوشته هایشان می یابیم به ما می دهد. هرچند بنیامین متفکری استعاری تر بود، اما چیزی را از برشت آموخت ــــ که همکاران پیشینِ بنیامین از گرشوم شولم گرفته تا آدورنو همواره آن را تقبیح کرده و فاجعه آمیز پنداشته بودند ــــ و آن «تفکرِ خام» (plumpes Denken) بود، که گونه ای خودساده سازی را از تفکر طلب می کند و پیش از آنکه به عرصه عمل درآید در مبانی متبلور می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب فهم برشت

آمیزه‌ای از نظریۀ انقلاب مارکسیستی، نقد رادیکال و رمانتیک تمدن مدرن و مسیانیسم یهودی
در 1 سال پیش توسط