فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مسخ
نسخه انتقادی نورتن، پیشینه و زمینه نقد

نسخه الکترونیک کتاب مسخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مسخ

مسخ، رمان کوتاه فرانتس کافکا، حتی با اینکه بی‌وقفه محرک نقد شده است و می‌شود، کامل است. الیاس کانه‌تی، نویسنده برنده نوبل، به کمالِ آن اشاره کرد: «در مسخ، کافکا به اوج استادی خود رسید: چیزی نوشت که هرگز نتوانست از آن فراتر برود، چون هیچ چیزی نیست که بتواند از مسخ ــ یکی از معدود آثار بزرگ شاعرانه کامل این قرن‌ــ فراتر برود.» اما ممیزه این کمال ادبی این است که تکلیف ذهن خواننده را روشن نمی‌کند، ارضایش نمی‌کند، نمی‌گذارد با خودش آرام بگیرد. کمالش زیبایی‌شناختی نیست. برعکس، یک لحظه از آزاردادن خواننده دست برنمی‌دارد تا او را وادارد که یک‌جور اثر برادر یا خواهر در ذهن درست بکند که ساده‌تر، آسان‌تر و در مجموع، به معنای فکریِ کلمه، خوش‌رفتارتر از خود داستان باشد. آخر این داستان، اگر که بشود به کافکا اعتماد کرد، فقط درباره یک هیولا نیست؛ در واقع به جهان که پا می‌گذارد ابرهای هیولائیت را به دنبال خود می‌کشاند. کافکا گفته بود: «ادبیات چیست؟ از کجا می‌آید؟ فایده‌اش چیست؟ چه چیزهای پرسش‌برانگیزی! آن‌وقت پرسش‌برانگیزیِ آنچه را می‌گویی به این پرسش‌برانگیزی اضافه کن و چیزی که عایدت می‌شود یک هیولای بی‌شاخ‌ودم است.» وجه هیولاییِ داستان روشن است، شکی نیست، پس کمالش در کجاست؟

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مسخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

مسخ، رمان کوتاه فرانتس کافکا، حتی با اینکه بی وقفه محرک نقد شده است و می شود، کامل است. الیاس کانه تی، نویسنده برنده نوبل، به کمالِ آن اشاره کرد: «در مسخ، کافکا به اوج استادی خود رسید: چیزی نوشت که هرگز نتوانست از آن فراتر برود، چون هیچ چیزی نیست که بتواند از مسخ ــ یکی از معدود آثار بزرگ شاعرانه کامل این قرن ــ فراتر برود.» اما ممیزه این کمال ادبی این است که تکلیف ذهن خواننده را روشن نمی کند، ارضایش نمی کند، نمی گذارد با خودش آرام بگیرد. کمالش زیبایی شناختی نیست. برعکس، یک لحظه از آزاردادن خواننده دست برنمی دارد تا او را وادارد که یک جور اثر برادر یا خواهر در ذهن درست بکند که ساده تر، آسان تر و در مجموع، به معنای فکریِ کلمه، خوش رفتارتر از خود داستان باشد. آخر این داستان، اگر که بشود به کافکا اعتماد کرد، فقط درباره یک هیولا نیست؛ در واقع به جهان که پا می گذارد ابرهای هیولائیت را به دنبال خود می کشاند. کافکا گفته بود: «ادبیات چیست؟ از کجا می آید؟ فایده اش چیست؟ چه چیزهای پرسش برانگیزی! آن وقت پرسش برانگیزیِ آنچه را می گویی به این پرسش برانگیزی اضافه کن و چیزی که عایدت می شود یک هیولای بی شاخ ودم است.» وجه هیولاییِ داستان روشن است، شکی نیست، پس کمالش در کجاست؟ نخست حتما در کمال نومیدی و درماندگی ای است که گرگور زامزا و خانواده اش را در مواجهه با کابوسی که پیشتر هرگز نه دیده و نه شنیده بوده اند در خود می کشانَد. نیز حتما در طنز عالیِ به کاررفته در ترسیمِ این نومیدی و درماندگی نهفته است، گویی داستان از منظر خدایی بی نام روایت شده که همه اینها را برای سرگرمی و تفریح خود ترتیب داده است.
مسخ بی تردید چنین پرسش هایی را برمی انگیزد، اما در ضمن فاکت هایی را عرضه می کند به سختی و عینیت و انکارناپذیریِ پوسته زره مانندی که گرگور زامزا یک صبحِ بارانی در آن دوباره زاده می شود. این ناهمخوانیِ بین ناممکن بودن، که ساختار زیربنایی است، و غنای فاکت هایی که با جزئیاتی بی رحمانه ذکر شده اند، سبب ساز آن احساس آزار مرموزی می شود که در قلب داستان جای دارد. همه چیز در خانواده فراهم است تا ورود این هیولا را به میان خود انکار کند. تمامی توضیحات دم دست اند، به ویژه در آگاهی متوسط و روزمره خود گرگور که در مواقع گوناگون تصور می کند که مسخش فقط خیالات است یا نشانه سرماخوردگی شدید، یا یک گرفتاری موقتی یاــ چنان که مادرش می گویدــ غیبت موقتی گرگورِ واقعی که قطعا «دوباره پیشمان برمی گردد.» اما حشره موذی حاضر نیست هیچ کدام اینها باشد. او همان است که هست و تا زمانی که گرگور زنده است اجازه نمی دهد انکارش کنند: آن پاهای اوست که به شدت درهم می لولند، آن آرواره هاست که محکم آنها را به هم می کوبد، آن اشتیاق کریه اوست برای سبزیجات گندیده و شکاف های تاریک و... بله... همچنین نواختن ویولن. آن «سیب سرخ کوچک» است که پدرش پرتاب کرده و در عمق پشت پسرش فرورفته است و به حال خود رها شده تا بماند و بگندد و او را بکشد، اما آن احساس شعف بندبازان هم هست که به گرگور دست می دهد هنگامی که سرانجام می گذارد تنش کاری را بکند که می خواهد، شعفِ آویزان شدن به سقف و رهاکردن خود از آن بالا. کافکا وقتی در نامه به نامزدش فلیسه باوئر داستانش را «قدری ترسناک» نامید، شاید وضعیت را درک کرده بود و بعد هم روز بعد (شاید با اغراق) آن را «به شدت نفرت انگیز» دانست. اما هرچند داوری کافکا در اینجا تکرارِ حکمِ خانواده زامزاست، داوریِ تاریخ ادبیات متفاوت بوده است. خوانندگان بارها و بارها به سوی این هیولائیت کشیده شده اند به سودای اینکه مغلوبش کنندــ به جای درک آن تفسیرش کنند، زیرا هنوز هیچ کس آن را چنان کامل درک نکرده است که «دست از سرش بردارد.»
این کشش ادامه می یابد. عملاً میلیون ها نفر این داستان را خوانده اند، به طوری که حالا آغاز به خواندن آن یعنی ورودِ هیجان زده به جمعیتِ کسانی که تقلا کرده اند بر چیزی که ــ به قول تئودور آدورنوی منتقدــ با قوّت یک لکوموتیوِ سریع السیر به آنها خورده است غلبه یابند. کافکا فاصله زیبایی شناختی بین متن و خواننده را فرو می ریزد: متنش اعلام می کند: «مرا تفسیر کن! مرا تفسیر کن!... یا مقهورم شو.» باید همین طور باشد. کافکا نوشته است: «یک کتاب واقعی باید تبری باشد که بر بحر منجمد درون ما فرود می آید،» و بر فرصت رهایی بخشی که این ضربه ممکن است سرانجام در اختیارمان بگذارد تاکید می کند. باید امیدوار باشم که ترجمه حاضر از مسخ، که کوشیده ام دقیق تر از ترجمه های پیشین از واژگانی تبعیت کند که خود کافکا به کار برده است، چیزی در همین مایه ها به دست بدهد.
ترجمه مبتنی است بر:
Franz Kafka, "Die Verwandlung," in Erzählungen, S. Fischer Verlag Lizenzusgabe (New York: Schocken, 1946) 71-142.
چاپ جدیدی از مجموعه آثار کافکا، موسوم به نسخه دستنوشته، در مرکز پژوهش ادبیات [ در تبعید] آلمانی در دانشگاه ووپِرتالِ آلمان در آخرین مراحل قرار دارد. مدیر این پروژه، دکتر هانس ـ گرت کخ، لطف کرد و بخشی از ابزار انتقادی خود برای مسخ را پیش از چاپ آن در اختیار من قرار داد. در بخش نسخه انتقادی نورتن با عنوان «حک و اصلاحات کافکا در دستنوشته» بر مهم ترین این تغییرات انگشت گذاشته و کوشیده ام آنها را توضیح بدهم.
مقصود از آوردن جستارهای نقد در این کتاب روشن کردن بخشی از جالب ترین جریان های نقد موجود در این عصر پرجنب وجوش نظریه ادبی است. در میان آنها چند قرائت پساساختارگرایانه هست، شامل بررسی پروفسور اریک سانتنِر از دانشگاه پرینستن بر مبنای روانکاویِ پسافرویدی که خاص این کتاب نوشته شده است. در جستارهای دیگر، مسخ با نظریه های فمینیستی و با دغدغه های مطالعات فرهنگی پیوند خورده و در آنها این رمان کوتاه بر پس زمینه جنسی و دینی ـ یهودی کافکا قرار داده شده، و مسائل مربوط به هویت فرهنگی کافکا برجسته شده است. این بخش همچنین شامل بررسی تاریخی جزئیات روشنگر «سفر دراز تا چاپ» مسخ هم هست. این جستار را پروفسور هارتموت بیندِر، کافکاشناس برجسته آلمانی، تهیه کرده که کتاب حاضر آن قدر برایش جالب بود که متنش را حتی پیش از اینکه در آلمان منتشر بشود در اختیار من بگذارد.
هدف از این گزیده مواد انتقادی برانگیختن و هدایت خوانندگان به برخورد خلاقانه با مسخ و، افزون بر آن، انتقال غنای تلاشی است که امروز برای درک Schriftstellersein [ نویسنده بودن] صورت می گیرد؛ امری که کافکا هستیِ شخصی خود را فدای آن کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب مسخ

ممنون
در 2 سال پیش توسط