فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کافه نادری

کتاب کافه نادری

نسخه الکترونیک کتاب کافه نادری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کافه نادری

فندک را کج گرفته بود تا توتون توی پیپ را بگیراند، نگاهش افتاد به کتابی روی میز کناری‌اش. عکس رنگی شفاف دختری در لباس قشقایی روی جلد کتاب بود و عنوان بالایش بود le tribu d Iran. در پشت میز دختری نشسته بود که با انگشت اشاره داشت به فنجان چای تلنگر می‌زد. دختر عینک آفتابی به چشم زده بود و بارانی نسبتا نازکی به تن داشت. موهایش به‌هم‌ریخته بود، انگار مخصوصا آن‌جوری درستشان کرده باشد. مدت زیادی نمی‌شد در پاریس بود، اما پیدا بود از آن دخترها نیست که تازه آمده‌اند به اروپا. این را از حرف‌زدنش می‌فهمیدی. به قول خودش پاریس آخرین ایستگاهش بود.

ادامه...

بخشی از کتاب کافه نادری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کافه نادری

رضا قیصریه





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

دماوند سفید، در قاب، آویزان بود به دیوار کنار پنجره مشرف به باغ کافه نادری. نور چراغ از سقف بلند کافه، مورب افتاده بود بر سفیدی آن و کرده بودش به دو نیم. قاب دیگر که چسبیده بود به دیوار ورودی غذاخوری، تصویری بود از برگ پنجه مانند سبزی با قطره درشت شبنمی بر رویش، که در تابندگی چراغ لغزنده می نمود. دیوار کنار فرورفتگی سالن کافه، تصویر دیگری داشت در قاب، از دروازه قدیمی تهران قاجاری با کاشیکاری هایی بر سردر و در پشت دروازه آن در دوردست تر، در آبی آسمانی شفاف، نمای البرز پیدا بود. در کنار در چوبی و شیشه دار، که باز می شد به باغ کافه، تصویر دیگری بود در قاب، از تپه هایی یکسره از لاله های قرمز، خمیده از وزش نسیم در دامنه هایشان. دو ستون بلند و تا به نیمه سیاه رنگ در وسط کافه قدمت آن را حفظ می کرد و همان احساسی رابرمی انگیخت که دیدن فضای دلباز خانه ای قدیمی برمی انگیزاند، با تمام خاطره هایش.
از پشت بخار شیشه پنجره، قامت بلند کاج ها سایه می نمودند، کاج هایی که حجم سنگین آسمان بارانی را در میان خود جا داده بودند. این گرفتگی تا توی کافه هم می آمد، رطوبتش قاطی می شد با دود سیگارهای روشن، و فضای کافه را مه آلود می نمایاند. آن که می آمد تو احساسی از خیسی با خود می آورد که گاه با عطر زنی در گذر از میان ردیف میزها می آمیخت و آرام بر صورت می نشست. حالا پیرمردی سر را از روزنامه ای بلند می کرد که می خواند، از پشت عینک نگاهی می انداخت به بغل دستی اش، ابروها را می برد بالا، سر، آهسته بالا و پایین می جنبید یا این که جوانی سر را برمی گرداند و وجودش پر می شد از نگاه به زن. اما این، همه اش، فقط یک آن بود، چرا که پشت بندش احساسی بود از سرما که می لرزاند و نیاز بود به گرمای یک نوشیدنی داغ.
هرچند مشتری ها اغلب مرد بودند، اما بود زنی که با زن دیگری در گوشه ای، نشسته پشت میزی، گرم صحبت بود و دود سیگار که بینشان می گشت؛ یا در آن سوتر، در فرورفتگی دیوار دم پنجره، بود دختر جوانی که خم شده بود روی میز به جلو، و کنجکاو گوش می داد به پسر جوانی که انگار افتخاراتی را هیجان زده تعریف می کند؛ یا در کنار ورودی، بود دختر جوان دیگری که مدام دست را به زیر روسری می برد و سیگار را جلوی چهره غم زده اش بین دو انگشت می گرفت؛ یا در کنار ستونِ تا به نیمه سیاه، بود زن جوانی پوشیده در چادر سیاه، با ابروهایی که از گوشه چشم به بالا کشیده می شد و چند تار مو ریخته روی پیشانی و لب هایی که سرخی زنده ای را می درخشاند و النگوهایی طلایی که طراوت سفیدی پوست مچ دست را که از چادر بیرون بود نمایان تر می کرد، با لیوان چای در میان انگشت هایی که ناخن های بلند آن سرخی لب ها را داشت و گوش می داد با نگاهش به مرد ریش سیاهی که در روبرویش، کت سیاه گشادی پوشیده بود روی پیراهن سفید بی یقه ای که دگمه هایش را تا زیر گلو بسته بود، و دستش را گذاشته بود روی کیف سامسوناید سیاهش، که روی صندلی کنارش بود و پیشخدمت ها که در همهمه کافه، سینی به دست در گردش بودند و گاه یکیشان از در چوبی بزرگ سیاهی که از توی کافه به هتل نادری باز می شد تو می رفت و در آن جا، کنار پیشخان، آن پیشخدمت پیر هم ایستاده بود، تکیه داده به دستگاه قهوه درست کنی، که در چهره اش جوانی، میانسالی و کهنسالی و حتا سرنوشت نامعلوم کافه خوانده می شد و پک می زد به سیگار و نگاهش از پشت شیشه در چوبی خیره بود به باغ. باغی با آن چتر درخت شاتوت در جلوی پلکان که حال برهنه بود، با آن باریکه راهی که از کنار شمشادها به میان کاج های بلند می رفت، دیگر متروک می نمود. و جایگاه نوازندگان انتهای باغ در آن گوشه و روی چوب های فرسوده و از هم گسیخته افتاده، که استخوان های لاشه متلاشی گاوی را می مانست در کنار جاده های میان راهی مازندران، و تلنبار صندلی های زهوار در رفته در زیر باران ریز و مدام.
و او نشسته بود پشت میزی کنار پنجره مشرف به باغ کافه در فرورفتگی دیوار سالن؛ چای می خورد، بیرون را نگاه می کرد، خیره می شد به شیارهایی که چکه های باران روی شیشه پنجره می انداخت. باز قلپ دیگری چای می خورد، سر را برمی گرداند، دور و بر را نگاه می کرد، زل می زد به پیرمردی که کمی آن طرف تر با دو مرد همسن و سالش گرم صحبت بود و فکر می کرد دیگر فاصله سنی چندانی با آن ها ندارد. موهای نسبتا صاف و سیاهش همان جور مثل گذشته پرپشت مانده بودند و سفید می زدند، شاید بیش تر از اندازه هم سفید. سی سالش که بود بدش نمی آمد شقیقه هایش زودتر سفید شوند، فکر می کرد چهره اش جذاب تر می شود اما حالا از هر تار موی سفیدی که جای سیاهی های اندک سرش را می گرفت بیزار بود.
مردی که با دو جوان آمد تو، بارانی اش را کند، نشست پشت میز و جوری مشغول حرف زدن شد انگار صحبت نیمه تمامی را می خواهد تمام کند، به نظرش آشنا آمد. کمی خیره شد به او، امکان نداشت خود او باشد. مگر تصمیم نگرفته بود برای همیشه در فرانسه بماند؟ اما خودش بود، ناصر راهبان، نویسنده کتاب لانه موران. کتابی که شایع شده بود با استعاره نویسی سلطنت را مسخره کرده است. گفته بودند نمونه خوبی از ادبیات اجتماعی و متعهد است، کتابی که باعث شده بود تا در میدان تجریش جلوی نویسنده اش را، یک شب که از مهمانی برمی گشته، بگیرند و از ماشین نویی که تازه خریده بوده پایین بکشند، با کونه تپانچه بزنند پس سرش، بیندازندش روی زمین و با مشت و لگد بیفتند به جانش. یک ماه و نیم بعدش دومرتبه به جرم این که مادر دختر هجده ساله ای ازش شکایت کرده بود، که او به دخترش تجاوز کرده افتاد توی زندان: در بازجویی فقط ازش در باره کتاب و استعاره هایش پرسیده بودند و آن قدر این را تکرار کرده بودند که او از عصبانیت زیاد داد زده بود، مگر من را به جرم تجاوز به این جا نیاورده اید، می خواهم با این دو چشم خودم پرده بکارت پاره پاره آن دخترک هجده ساله را ببینم. منتها از زندان که بیرون آمد حرف هایی را شنید که معلوم نبود از کجا آب می خورد: گفته بودند او را به زندان انداختند تا معروفش کنند، چطور شد بعد از یک ماه صحیح و سالم آزادش کردند. چند وقت بعدش شایع شد که او واقعا به دختر هجده ساله ای تجاوز کرده، البته راهبان عقیده داشت چون در ماهنامه فرهنگی اندیشه معاصر مقاله هایی در رد رئالیسم سوسیالیستی و مقاله ای با عنوان «خطر جزم اندیشی در رئالیسم اجتماعی» نوشته است و این که کتابش فروش خوبی داشته و اصلاً استعاره ای هم در کار نبوده باعث حسادت بعضی ها و این شایعه ها شده است.
چند ماه بعد مجله ادبی گوهر، شعر «ابر خاموش» او را چاپ کرد که باز از آن مفهوم سیاسی گرفتند و افتاد توی دردسر، دستگیری مجدد، بازجویی مجدد، تا یک ماهی پیدایش نبود. بعد گفتند که او مخصوصا این شعر را گفته تا دستگیرش کنند و دستگاه او را در برابر شاعرهای متعهدی که درد ملت دارند علمش کند. اما راهبان می گفت که این حرف ها را می زنند چون پای بساط تریاک خیلی ها نمی نشیند. منتها بعدش افتاد سر دنده لج، شاید به خاطر همین حرف ها، شاید هم به این خاطر که تنها راهی بود که می توانست از خودش دفاع بکند. مثلاً یک سال پیش از سقوط سلطنت، در جلسه ای که از آزادی و دمکراسی صحبت بود او گفته بود تمام حکومت های استبدادی، چه بخواهند چه نخواهند، باید آزادی و دمکراسی را قبول کنند، چون آینده دنیا این را می خواهد. بنابراین مسئله اصلی داشتن این ها نیست، بلکه داشتن یا نداشتن بکارت است. جلسه ریخته بوده به هم، فریاد بندازیدش بیرون این آشغال منحرف را، بورژوای کثافت را، نوکر دستگاه را، رفته بوده به هوا، بعضی ها بلند شده بودند کتکش بزنند. حتا آن هایی هم که این جا و آن جا از او دفاع کرده بودند حمایتش نکرده بودند و تنها کاری که کرده بودند از جلسه برده بودندنش بیرون. جواد تابنده، نویسنده ای که خاطرات زندانش را نیمه مخفی و با نام مستعار «پ. بیدار» چاپ کرده بود، از همه خواسته بود آرام باشند و به حرکت های مشکوک جواب ندهند. بعد در باره آزادی حرف زده بود و گفته بود نباید اجازه داد به نام آزادی از آزادی سوءاستفاده بشود، کلام حرمت دارد، این حرمت شکنی معنایش آزادی نیست، بی بند و باری است، نادیده گرفتن اخلاقیات انسانی است.
بلافاصله بعد از انقلاب، جواد تابنده هفته نامه ای درآورد به اسم پیمان. و در مقاله ای راهبان را تشبیه کرد به دانه فاسد در خوشه انگور: دانه های فاسد را باید کند تا خوشه سالم بماند و بدرخشد.

نظرات کاربران درباره کتاب کافه نادری