فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب در این هوا

نسخه الکترونیک کتاب در این هوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در این هوا

«ببین الناز! رابطه ما یه چیزیه، کار ما تو این فیلم یه چیز دیگه، این‌جا من مسئولیت دارم.»
«این حرفیه که همه مردا می‌زنن، وقتی که بخوان فرار کنن.»
«من الناز رو دوست دارم، اما الناز باید تو فیلم نقش سیمینو بازی کنه، قراردادش اینه، مگه نه؟»
«بله، می‌دونم، اما وقتی من این نقشو قبول کردم که تو برمی‌گشتی خونه من.»
در این هوایِ بازیساز، آدم‌های بازیگر و بازیگردان، گرد آمده‌اند تا دیگری را نقش بزنند و باز خود باشند و همه چیز را در چنگ خود بیابند، غافل از آن که بازی‌خورده بازی خویشند و دانسته و ندانسته به بازی واداشته شده‌اند.
«در این هوا» زندگی و بازی‌های ناگزیرش را تصویر می‌کند؛ دقیق، جذاب و تأثیرگذار.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب در این هوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دنیا بر لبه استحاله

«گمونم یه بار به استودیو مهرگان اومدی، دیدی که چه محشریه، وارد راهرو که می شی، از هر اتاقی یه عالمه صدا می آد. تموم حرفایی که شنیدی و نشنیدی اون جا علنا تو هوا هوار می شه، داد و بیدادای دعوای خانوادگی، پچ پچه های محافل سرّی، جملات سوزناک کافه ها و اتاق خواب، نعره های حزب و میدون جنگ، اون جا از تو اتاقای تاریک می آد بیرون، اتاقایی که آدما توش نشستن و روبروی تصاویر صامت به همدیگه می گن و از هم می شنفن. عین کاروانسرای اشباح. شاید حواس پرتی ام مال اون شلوغیه. از صب منگ بودم. اشتباه پشت اشتباه. این میز موویل لای عهد بوقی هم دیگه جوابگوی تکنولوژی تازه نیس، حوصله فیل رو سر می بره. چهارشنبه بود، آره همون روز که فرداش رفتم خونه زهره مهمونی، بیژن رو اون جا دیدم. اون روز کفر وثوقی رو درآوردم. بالاخره اومد بالاسرم وایساد. با دلخوری گفت: این چه جور کارکردنه؟ من که از دست تو خسته شدم. مگه نُت مونتاژ جلوت نیس؟ گفتم: از رو نُت کوتاه کردم. خم شد رو موویل لا، فیلمو عقب جلو کرد و آورد سر همون صحنه. گفت: آره تا این جا شو عین سفارش مدیر مونتاژ جفت و جور کردی، ممنون. اما این صحنه رو از پریروز سه بار گفتم طبق دستور، شماره به شماره، تدوین کن. اصلاً بهش دست نزدی. چرا؟ حواست کجاس؟
«طفلکی راست می گفت. ده یازده بار صحنه قطارو که سهیلا داشت خداحافظی می کرد تماشا کرده بودم، بارها به دقت عقب جلو کردمش، باید کم می شد. هر بار نتونسته بودم یه فریم ازش بزنم. شماره ها رو داشتم اما گیر جای دیگه بود. حیفم می اومد دست به ترکیبش بزنم.
«وثوقی گفت: حواست کجاس؟ می گم این تکه رو تا سر لبخند بزن. شماره ها رو برام خوند. انگار بخوام گوشت تنمو ببرم، دستم نمی رفت برای قطع. گفتم: این برداشت که بد نیس تماشاگر خوشش می آد. گفت: من بهت می گم بزن، می خوای رئیس دخلمونو بیاره.
«دردسر این شغله که مجبوری یه فیلمو پنجاه بار فریم به فریم ببینی، هیچ کس حتا کارگردان عکس به عکس فیلمو با این دقت نمی بینه، انگار ثانیه به ثانیه دو ساعت قصه رو تجربه کنی. دیگه ازش نفرت پیدا می کنی یا عاشقش می شی. هر بار که این دخترو تو صحنه خداحافظی قطار می دیدم هنرپیشه رو نمی دیدم، خودمو می دیدم. من بودم که بغضم می ترکید، من بودم اون جا گریه می کردم، می رفتم، جهان رو از دست می دادم. چطور می تونستم اون زندگیو، اون حقیقتو که بین من و جهان بود پاره کنم. گفتم: نمی تونم به این برداشت دست بزنم، هر کی گفته بیخود گفته، مگه می شه؟ وثوقی گفت: خانم، این جا که کار دلبخواهی نیس، تو باید دستور مدیر مونتاژو، کارگردونو اطاعت کنی. گفتم: اونا اشتباه می کنن. دردسرت ندم، جر و بحثمون بالا گرفت. از پشت میز بلند شدم، گفتم: من نمی تونم، اگه می خوای خودت بشین هر کاری می خوای بکن اما بدون که داری حماقت می کنی. فندک و سیگارمو برداشتم و اومدم بیرون.
«این دفعه اولم نیس اما انگار دفعه آخرمه. وثوقی رفته بود پیش رئیس استودیو، به بیژن چغلی کرده بود که الناز نزدیک جشنواره فیلم مارو عقب انداخته. گفته بود: اصلاً گوشش بدهکار حرف کارگردان و مدیرش نیست، با منم یکی بدو کرده و اصلاً این خانم یه چیزیش می شه. چند ماه پیش تو فیلم مهدوی نیا هم با هم درگیر شده بودیم.
«هر کاری می کردم نیلوفر نباشم نمی شد. تا می اومد رو صحنه، غیبم می زد. اون تو بودم، خود اون بودم. اصلاً نیلوفری در کار نبود. الناز بود که با جمشید می رفت کنار دریا، تو کلبه نشسته بودیم و اون حرفارو می زدیم که حرفای دل من بود، تو جاده ها تو ماشین روباز با هم می روندیم. داشتم براش یه آواز قدیمی رو زمزمه می کردم که اون حادثه رخ داد تا این که پشت پنجره، تو اون شب آخر اشک نگاهمو بست و همه چی دنیا تاریک شد. تا نقشم تموم می شد دوباره پشت میز بودم و می شدم مونتوز. اون صحنه هارو زندگی کرده بودم، زندگیم بود. نمی تونستم یه فریمشو کم کنم. مثل فیلم خانوادگی که از آدم می گیرن. موضوع نداره، خیلی جاهاشم زایده، اما زندگی آدمه، تو یه سنی یه جایی، با یه خاطره ای. برا آدم عزیزه. زندگی اونه و هیچیش زیادی نیس. سر این فیلم بود که بار اول با وثوقی درگیر شدم، خدا رحم کرد که اون صحنه های دونفریمون چندان حذفی نداشت. وگرنه همون موقع کار بیخ پیدا کرده بود. من که نمی ذاشتم یه صحنه اش کم بشه.
«انگار سر همون قضیه بود که رفعت منو برد پیش دکتر آذرنگ. قضایارو که تعریف کردم، گفت: چیزی نیس. گاهی پیش می آد که آدما خودشون رو می ذارن جای کسی دیگه، مخصوصا که اون آدم یه وضع ایده آل داشته باشه، این طبیعیه، به شرطی که این جابجایی از یه حدی تجاوز نکنه. کم تر آدمیه که الگو نداشته باشه و خودشو جای اون نذاره یا اونو جای خودش. اینو بهت نگفته بودم که دکتر آذرنگ پرسید: فقط جای دخترای جوون؟ گفتم: نه. از قضا اولین بار وقتی فیلم خانه ای از آن خودمان رو می دیدم این حالت برام پیش اومد. اون موقع هنوز دانشکده رو تموم نکرده بودم. تموم مدت خودمو اون زن پنجاه و چند ساله ای می دیدم که با چنگ و دندون مبارزه می کرد که سرپناهی بسازه واسه بچه هاش. یادت می آد؟ فیلم که تموم شد تب کرده بودم. دست خودم نیس، اختیاری نیس این حال. به دکتر گفتم: یه بار خودمو جای گاری کوپر دیدم تو ماجرای نیمروز با همون دلهره و اضطراب. دکتر آذرنگ گفت: این دیگه عجیبه. بعد یه سوال بی ربطی ازم کرد. پرسید: پای تلویزیون که نشستی و هنرپیشه محبوبت ظاهر می شه یا خواننده ای که خیلی دوستش داری رو صفحه می آد، هیچ شده که خارج از برنامه اش، یه جوری با تو خصوصی تماس بگیره مثلاً حرفی بزنه که رمزیه بین تو و اون یا چشمکی بهت بزنه که قرارتون یادت نره. گفتم: یادم نمی آد، شاید. گاهی من اون قدر تو اون فضام که این چیزا اهمیتی نداره یادم نمی مونه.
«بیژن همون چهارشنبه منو خواست دفترش. اول تهدید کرد: اگر یه بار دیگه ام این وضع پیش بیاد و درگیر بشین با کارگردان و مدیر مونتاژ، مجبورم دوستیمونو ندیده بگیرم، بعد نرم تر شد و گفت: من برا شما و تخصص و دقت شما احترام زیادی قائلم. خودتون می دونین که جدا از روابط شغلی با هم دوستیم، دختر زیبایی مثل شما، این تندخویی اصلاً بهش نمی آد، این جا یه موسسه فرهنگیه، ضوابطی داره. کار حساسه. مشتریای ما آدم معمولی نیستن، هر کدومشون برا خودشون تو سطح مملکت کسی هستن، تحمل ندارن که حرفاشونو زمین بندازن و بهشون بی احترامی کنن. گفتم: من بی احترامی نکردم، عقیده مو گفتم. گفت: شما وایسادین جلوی کارگردان و گفتین من این صحنه رو عوض نمی کنم چون قشنگه. اینو اون باید تشخیص بده که صاحب فیلمه نه شما که فقط یه تدوین گرین همین. گفتم: زندگی من تو اون فیلمه. نفهمید یا خودشو به نفهمیدن زد. گفت: این اصلاً مهم نیست، حرف اونو باید گوش بدین چون این کار اونه، همین. قول می دین که بعدا این جور درگیری ها پیش نیاد؟ گفتم: نمی دونم، شایدم پیش بیاد، نمی تونم قول بدم که مخالف میلم عمل کنم. بیژن عصبانی شد، اون روی سگش بالا اومد و گفت: اگه یه دفعه دیگه این جنجال پیش بیاد مجبورم که بالاخره... (حرفشو ناتموم گذاشت). یه دفعه از کوره در رفتم، ملاحظه رو کنار گذاشتم و گفتم: بالاخره شمام باید یه لقمه نون بخورین. از اتاق زدم بیرون.
«دکتر آذرنگ می گه: برای تو که تو این حرفه ای، این واکنش ها از نشانه های بیماری به حساب نمی آد، از عوارض شغلیه. تو ذاتا بازیگری همین. بازیگرا تو زندگی عادی عادت دارن برن تو نخ این و اون. تو فیلم می رن تو نقش یکی دیگه، اون طور که خودشونو فراموش می کنن، می شن اون آدم. تو فقط رشته ات رو عوضی انتخاب کردی، همین. هیچ وقت فکر کردی بازیگر بشی؟ گفتم: نه. گفت: این دیگه فاجعه اس.
«تو مهمونی زهره بیژنو دیدم. اصلاً قرار بود همدیگه رو اون جا ببینیم و قرار سفر «آنتالیا»رو بذاریم. پیشنهاد بدی نبود. می دونستم که این سفر برا هر دومون لازمه. بابت اون کلفتی که روز پیش بارش کرده بودم معذرت خواستم. گفت که اون حرفو نشنیده گرفته، اما معلوم بود که بدجوری رو دلش مونده، چون هیچ صحبتی راجع به سفرمون نکرد و سرد بود. شنبه دیدم که کار عقاب کور رو که بایستی من شروعش می کردم داده به وثوقی.
«امروز که رفتم چکمو بگیرم، بیژن یادداشت گذاشته بود که برم دفترش. فکر می کردم با اون روابط گرمی که داشتیم دلش نرم شده باشه. رفتم دفترش. نشستیم و قهوه خوردیم و کمی در مورد همکارها شوخی کردیم. یه حرفی سر زبانش بود اما گفتنشو به تاخیر می انداخت. حالاتشو می دونستم، پا به پا می کرد و عاقبت ترکید: عزیزم، وقتی این فیلم که تو دستت داری تموم شد باید به فکر کار تو موسسه ای دیگر باشی. پرسیدم: کدوم فیلم؟ گفت: عقاب کور. گفتم: اونو که خود وثوقی کار می کنه. گفت: قراردادش مال توئه. دیدم داره زرنگی می کنه، می خواد خودشو بی خبر نشون بده. آتش گرفتم و با تلخ ترین لحنی که می تونستم گفتم: من جایی که هنرمو نخوان، به عقایدم احترام نذارن کار نمی کنم. گفت: متاسفم. گفتم: برا خودتون باید متاسف باشین. همون موقع می دونستم که نباید این طوری صحبت کنم و خودمو از نون خوردن بیندازم اما یه نفر دیگه که عواطفش بیش تر از من مجروح شده بود حرفاشو به زبون من می آورد. وقتی از استودیو در اومدم بیرون، دیدم که اشتباه کردم، با این حرفا شغلمو از دست دادم، اما نمی دونم چرا خوشحال بودم از اشتباه کردنم؟ می دیدم یه جایی یه گرهی هس تو جونم که نمی تونم بفهمم چیه؟ تو این عصبانیت که از عالم و آدم دارم نمی تونم کدشو پیدا کنم، بازش کنم، شاید تو بتونی، اونم تو این اوضاع که خودت صد تا گرفتاری داری ثریا!
«با این اعصاب خط خطی بهتره یه مدتی برم سفر. شایدم درست تر باشه که از همین فردا بگردم یه کاری تو استودیوی دیگه ای پیدا کنم. این برا آدمایی مثل بیژن زیادیه که فکر کنن سرنوشت ما آویزون خراب شده اوناس. چی می گی ثریا؟ کلافه ات کردم خواهر! می دونم، اما.»
«ببین الناز! من از کار تو سر درنمی یارم. هیچ وقت از کار تو سر درنیاوردم. یادت می آد اون بعد از ظهر ــ انگار دیروز بود ــ از مدرسه اومده بودیم نون و پنیر عصرونه رو که خوردیم، رفتیم سر گنجه. تار بابا رو از گنجه درآوردیم خواستیم بزنیم مثل اون. من بزرگ تر بودم گفتم: اول من. تارو گرفتم تو بغلم چند تا زخمه که زدم نمی دونم چی شد که زدم پوست کاسه رو سوراخ کردم. شاید یادت رفته اما من خوب یادمه. من از ترس سنگ شده بودم. اما تو زدی زیر گریه. می دونستیم که بابا چقدر تارشو دوست داره. هر شب بعد از دواخوری تا چند تا مضراب نمی زد و اشکی نمی ریخت خوابش نمی برد. توام می دونستی که وقتی می رسه خسته و کوفته اول کاری که می کنه سینی دواخوری رو آماده می کنه بعد می ره سراغ گنجه.
«اون شب محشر شد تا نعره زد کی این کارو کرده؟ پریدی جلو به پاهای بابا آویزون شدی و زار می زدی که ببخشدت. کمربندش که با غیظ رفت بالا من پریدم جلو: بابا کار من بود نه کار الناز. اما تو از ته دل زار می زدی که غلط کردی نفهمیدی تارو سوراخ کردی. من می گفتم: اون تقصیری نداره، من تارو معیوب کردم. پدر گیج شده بود. بالاخره دست از کتک زدن ما دوتا کشید و نشست. پرسید: کدومتون تارو خراب کردین. دیگه نمی زنمتون، اما راستشو بگین کی بود؟ هر دو می گفتیم: من. من گفتم: تو که اصلاً دست به تار نزدی. تو گفتی: تارو مگه ندادی دست من گفتی بزرگ تری، بزن. گفتم: دروغت همین جاس. من بزرگ ترم نه تو. گفتی: اون موقع گفتی تو بزرگ تری الناز، مگه نگفتی ثریا؟ عاقبت نتونست بفهمه کی بوده تارو به اون روز درآورده. فرداش اومدی از من تشکر کردی که گناهت رو گردن گرفته ام. گفتم: من باید از تو ممنون باشم الناز که خودت رو به کتک دادی به خاطر من. همون موقعم گفتی: بازی در نیار حالا که کسی این جا نیس خودتم می دونی این من بودم که تارو زدم داغون کردم. گفتم: خجالت بکش، این کار افتخاری نداره که به خودت نسبت می دی. یادمه گفتی: آدم کاری که کرده گردن کسی دیگه نمی اندازه، من بی شرف نیستم ثریا. لجم گرفته بود که نمی تونستم این چیز بدیهی رو که هر دومون می دونستیم چطور اتفاق افتاده به تو ثابت کنم. اون موقع فکر می کردم داری منو دست می اندازی. یه ماه سر این قضیه که به کشیدن گیس همدیگه کشید با هم قهر بودیم. از قضا چندی پیش که نگرون حالت بودم و رفته بودم پیش دکتر آذرنگ همین قضیه رو تعریف کردم براش. اما سفارش کردم که به تو چیزی نگه. لابد حالام فکر می کنی تو بودی که تارو داغون کردی؟»
«تو همیشه نقش بانوی بزرگوارو تو زندگی من بازی کرده ای، اون دفعه اولت نبود. بابت دیشب باید خیلی ازت عذر بخوام ناراحت و بی خوابت کردم تا صب. این روزا خیلی خسته ام، افسرده ام. می دونم اون شبکه مافیایی همه شون دستشون تو دست همدیگه اس. بیژن برای این که نذاره جای دیگه به من کار بدن الان به همه جا تلفن کرده و سابقه ای از من ساخته که نگو. تا منو به زانو درآره و بکشونه به همون استودیوش، این بار دست بالارو داشته باشه. با این روحیه خرابی که داشتم نبایستی می نشستم پای فیلم دیشب. تو دیر اومدی از سر کار. از وسطای فیلم دیدم یه چیزی راه گلومو داره می گیره. حالت خفقان داشتم، بی جهت ترسم گرفت. چند بار بلند شدم رفتم آب خوردم. نمی تونستم فیلمو تحمل کنم، نمی تونستم از خیر دیدنش بگذرم. نمی دونستم علتش چیه. دختره بودم، راه افتادم با دوستامون که بریم افشا کنیم اون شرکت فراملیتی سازنده گازای سمی رو. وقتی که تو لابیرنت گیر کردیم و گازای سمی اونارو کشت، تو با رفعت رسیدین خونه. تو آخرین سکانس دوربین زوم شد رو چهره من تو اون تاریکی وحشت، اون رعشه جون دادن.
«می دونی اولین باره که غش می کردم. پزشکا تو اورژانس به رفعت گفته بودن این کریز عصبیه. می خوام اینو بدونی که این کریز نبود، اگر عفت از حالت من خوف نکرده بود و با عجله منو نرسونده بود به پزشک، بدون که مرده بودم از اون گاز سمی. من می دونم توام که با من زندگی کردی می دونی که این حالت نشونه کریز نیس، یه سرنوشته، خواهرکم! یه عده توی ما و عین اجنه، مارو زیر نظر گرفتن. این قصه نیس، خیالبافی نیس، دنیای ما اینه. هر کاری می کنیم، هر جایی می ریم به هم خبر می دن. می خوان ما نباشیم، آدمایی مثل ما مزاحم اونان. ولو کاری نکنیم. حتا اگر تو خونه مون دس رو دس بذاریم و بشینیم فیلم تماشا کنیم و موسیقی گوش بدیم، اون مراقبه، معذبه. فقط با فکر و نگاه من و تو مخالف نیس، اون می خواد من نباشم. همین وجود داشتن خشک و خالی، زنده بودنمون اونارو از بودن خودشون بیزار کرده. تو که نباشی اون راحته، کسی نیست که خودشو با مقایسه دائمیش با اون آزار بده. ما که نباشیم اونا یه پارچه خودشونن و در حضور وجدان شماتتگر ما معذب نیستن. کارخونه هاشون تو هر گوشه این دنیا گازای سمی می سازه، خیلی راحت کارشونو پیش می برن، هم مشتریاشونو دارن هم قربانیاشونو. کسی که مثل اونا نیس همدست اونا نیس مزاحم اوناس، سد راهه. لابد می خوای بگی دارم خل می شم، اونا اولین برچسبی که به مخالفاشون می زنن همینه. من این جور آدمارو دیدم. با حرفاشون با رفتارشون به من فهموندن که، فقط حضور من در صحنه ای که اونا اکت دارن بهشون لطمه می زنه. پس ما باید حذف بشیم از جامعه دنیا، از دنیای سرمایه و قدرت.»
«الناز چرا خودتو عذاب می دی؟ من تاریخ رو ــ دست کم درسشو ــ خوندم، یه چیزایی دستم اومده. دنیارو که تو نساختی، هزارها سال پیش از تو این روابط حاکم بوده، هر بار به شکلی، هزارها سال بعد از توام این کثافتکاریا ادامه پیدا می کنه. این دنیارم تو نمی تونی عوض کنی، فقط برامون این فرصت هس که بتونیم خودمونو پیدا کنیم، بشناسیم. نه این که وابدیم، ابدا. باید کار خودمونو درست صورت بدیم، سنجیده نه احساساتی. همین که تو این حصار شیشه ای، بتونیم خودمون بمونیم انسون بمونیم خیلی هنره. منم مثل تو می خوام از این زندون برم بیرون، کی نمی خواد؟ این پنجره های بلند تو در تو که می خوای ازش خودتو پرتاب کنی جلو، شیشه های خیلی تیزی داره، از بُرّه هاش که رد می شی مرحله به مرحله، رگاتو می بره، من اون دریای خونو دیده ام، اینو بهت می گم که نگی نگفتم.»
«دیروز صب که خونه خلوت بود و علفی دود کرده بودم و روبروی پنجره دراز کشیده بودم، یه آن، خاطره ای اومد یه قدمی خیالم ایستاد. می دونستم که اگه این یه قدمو ورداره و بیاد جلوتر، چیزی که همیشه دنبالش بودم اون تو پیدا می کنم. اما اون باغ، اون طلسم، اون کیمیا وایساده بود یه قدمی من. عطرشو حس می کردم، خنکی و طراوتش رو پوستم می دوید. بعد یه گرما حرکت کرد لطیف و قلقلک دهنده که بدوه تو خونم. حس می کردم که نه روزه نه شبه، نه بهاره نه زمستون، جایی نیستم و نبودم، تو فضا بودم عین فضا. اما اون نمی اومد جلو که من اون بشم، اون من بشه. این طور خالی نمونم از اون که همیشه جای خالی شو تو تنم حس می کنم توی روحم. اگه می اومد و مونتاژش می کردم با دلم با همین دنیای کوچکی که دارم چی می شد، از دنیا چی کم می اومد؟ اما نیومد. خیلی خسته بودم که اون یه قدمو وردارم اما برداشتم. اتفاقی که خیال می کردم افتاد. بازم اون فاصله بود بین من و اون. حالا اون یاد گرفته بود که بیاد جلو. وقتی اون می اومد جلو وایساده بودم که برسه. وقتی من می رفتم طرفش اون همون جا سر جاش می موند. اما این فاصله پر نمی شد و هیچ نمی شد، تا ما دو تا رو به یکدیگه برسونه یا جدا کنه طوری که خیالش از سرم بیرون بره. گفتم: این چیه؟ خیاله، خوابه؟ اگه خوابه که مثل خواب می مونه، تقلا کردن واسه این که ازش بیدار بشی فقط یه حسرت برات می ذاره. پس چه تقلایی؟ اما خواب نبود. یه باغ بود که تو پشت دیوارای بلندش مونده باشی اما صدای ساز مطربارو بشنفی و قهقهه اونایی رو که رو سبزه ها تو استخر، رو تخت داشتن از لذت بی هوش می شدن. به اون گفتم، به اون که نمی دونم حالا چی بود: شاید تو بخت منی؟ خنده اش اومد از این که ساده بودم. تو دلم گفتم این بازی نشئه های دود و خون تشنه منه. بازم اون خنده اومد. نمی تونه هیچ و پوچ باشه اما یه عمری آدمو بکشونه دنبالش، شهر به شهر و خونه به خونه. مثل دریای آبه که تو ازش سیر می شی از دیدن و غوطه خوردن، اما بازم تشنه اونی. دریا بودنه که می کشه تورو به طرفش. حتا اگرم غرق بشی دریا نمی شی.»
«چی داشتی می گفتی؟ نگفتی که زهره چه سورپریزی واسه ات داشت؟»
«من که باور نکردم، دعوت داره به یه بالماسکه. خونه یکی از این دم کلفتا، از قضا طرف کارگردانه. مگه ممکنه تو این وضع و هوا بالماسکه راه بیاندازی تو خونه ات، هیچی به هیچی؟ زهره از این چاقوا خیلی می سازه که یکیشم دسته نداره، اما تیغه اش انگشتای مارو می بره. قراره امروز عصر برم سراغش، می رم یه سری بهش می زنم. اینش خوبه که رفیق روزای بد آدمه.»

نقاب پوست

فکر نمی کردم بیش ترشان جرئت کنند آن شب بیایند به مهمانی، اما آمدند. اولین کسی که آمد کمالی بود که لباس کارگرهای پمپ بنزین آمریکایی تنش بود و کلاه قشنگ مکزیکی سرش گذاشته بود. خانمش لباس رنگین کمان سرخ و صورتی قشقایی پوشیده بود، آرایش ایلیاتی کرده بود با سفیداب و سرخاب و خال گوشه لب و فرق باز کرده که رویش زرک پاشیده بود. حسین هم آمده بود، پسرشان، پانچوی سرخ پوستی و شلوار چرم قهوه ای پوشیده بود با نیم چکمه قهوه ای مهمیزدار.
بعد وثوقی آمد با جبه ترمه و کلاه بلند، که می دانستم این پوشاک نفیس را از پدربزرگ مستوفی اش به ارث برده است. با آن صورت سفید و چشم های زاغ و ریش کوتاهی که دارد، اگر نظر خاقان بِهِش می افتاد موقتا ریشش را ندیده می گرفت. برادرش لباس عساکر عثمانی به تن داشت که از سوغاتی های باب عالی بود. لباس ماهوتی قرمز با مفتول ها و گلابتون دوزی طلا و دگمه های صدفی و نشان های دربار پاریس و مسکو، که معلوم نبود به چه مناسبت در خانواده عیاش و تن پرور آن ها به یادگار مانده بود. باید بپرسم فرمان های این ها را دارد یا کار عتیقه فروش های خیابان منوچهری است.
همین دو گروه لباس پوشیده آمده بودند و البته کار خطرناکی کرده بودند چون اگر توی راه توجه آن ها به این ها جلب می شد معلوم نبود چه بلایی سر ما می آمد. البته از چند روز قبل فکرش را کرده بودم و مایه تیله مبسوطی به دست آدمی محرم به هیئت امنا رد شده بود که می توانستند شتر را با جایش نبینند. بودن خانه ما پشت پادگان نظامی یک حسن دارد و هزار عیب.
دو اتاق طبقه اول را گذاشته بودیم برای تعویض لباس که خیلی زود زنانه ـ مردانه شد. در آن ها مقداری ماسک گذاشته بودیم که هر کس ماسک نیاورده بود می توانست از آن استفاده کند. چند تا ماسک بردم به خانواده کمالی و وثوقی دادم و این کار، مانع نوشیدن و بحث پر سر و صدای آن ها نشد.
به تدریج دیگران هم آمدند، ژنرال ها، حاجی ها، رقاصه ها، فراک پوش ها، قضات، میرغضب، دلقک ها و جالب ترین آن ها عزرائیل. به استقبال بعضی تا در باغ رفته بودم و یاسمن بعضی دیگر را تا سالن پایین همراهی می کرد. بیش ترشان را حتی با ماسک و لباس مبدل می شد شناخت. از قطر شکم، قد و قواره، نوع راه رفتن یا از لحن و لهجه، اما چند نفری به نظرم غریبه آمدند و خوف برم داشت، معلوم شد با آشنایی آمده اند، اگرچه این کار را قدغن کرده بودم تا دوستان امشبی را راحت و بی دغدغه بگذرانند.
احمد با لباس کارگران ساختمان آمده بود گلی و دوغابی، که یخش گرفت. کم تر کسی می دانست از سر بنا و عمله خانه خودش آمده و فقط لباس کارش را عوض نکرده است. فریدون را دیرتر از همه شناختم، خودش را سر تا پا باندپیچی کرده و عینکش را هم برداشته بود، فقط یک چشمش آن هم از پشت تنزیب دیده می شد. مشکل می شد آن شکم تورفته و قامت پیچ خورده را به آن کچل شکم گنده منسوب کرد. هوشنگ لباس عموجان تیمسارش را پوشیده بود. البته با نقاب گرگ استپ. نقاش یائسه با لباس مهد علیا آمد و با نقاب عقاب، هر دوتایش به حال و روز این دورانش می خورد، تا رسید نقاب خوکم را زد کنار که دریاسالار ماهش را ببوسد. بیست، سی نفری آمده بودند که رفتم موزیک را روشن کردم با نعره های قاطرچی های آرژانتینی که تازه به دستم رسیده بود، تا اهل شلنگ تخته بروند روی دایره فایبرگلاس. خوش وبش با آدم ها که تمام شد رفتم به سراغ تدارکات و نگهبانان باغ.
از پیچ پاگرد پیچیدم که بروم توی حیاط دیدم آن طرف استخر یاسمن با «ادری هپ بورن» صحبت می کند. درست انگار از توی پلان «صبحانه در تیفانی» درآمده بود. رفتم جلو. او زودتر یاسمن را ترک گفت و رفت سراغ سلطان سلیم عثمانی.

نظرات کاربران درباره کتاب در این هوا