فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رازهای نهفته یک زن

کتاب رازهای نهفته یک زن

نسخه الکترونیک کتاب رازهای نهفته یک زن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رازهای نهفته یک زن

ترس تمام وجودم را فرا گرفت. دختر ویلیام دراپر را مجسم می‌کردم که از دیدن هدایا چقدر خوشحال خواهد شد و شاید در آن لحظه دوستان و نزدیکانش نیز در کنارش باشند. آه که آن‌ها هدیه مرگ بود. ویلیام دراپر فریب خورده بود. شاید هم اکنون پوست‌های خز را در دست داشت. پادوها و خانه شاگردهای خود ما نادانسته قاصد مرگ بودند. آن‌ها با توقف در میان راه برای صرف غذا، ناخواسته بیماری را که می‌رفت تا مانند شعله‌های آتش در همه جای شهر گسترده شود، با خود آورده بودند. هنگامی که کشیش به خانه می‌رسید تا برای پسرک درگذشته طلب آمرزش کند، این هدیه را با خود به کلیسا می‌برد. لوئیس اسمال چقدر سریع‌الانتقال بود؛ با یک ضربه دشمن خود، ویلیام‌دراپر را از پا می‌انداخت. به هر جان کندنی بود پیش می‌رفتیم. شب فرا رسید. مهتاب هوا را روشن کرده بود. اسمال تصمیم داشت تمام شب را سواری کند تا هرچه بیش‌تر از شهر فاصله بگیریم. سنگ‌های کنار جاده در زیر نور ماه می‌درخشید. احساس گرسنگی می‌کردم. به دلیل بارداری گاهی مانند گرگی گرسنه بودم، اما اسمال می‌گفت تا دهکده راه زیادی نمانده است و باید به راهمان ادامه دهیم.

ادامه...

بخشی از کتاب رازهای نهفته یک زن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

در سال ۱۳۵۵ [میلادی]، سه روز پس از مراسم اپی فانی(۱) خداوند به من الهام کرد کتابی بنویسم. به ندایی که در گوش جانم طنین افکنده بود، گفتم:
«من زن هستم. نه کاغذی دارم، نه با الفبای لاتین آشنایم. چگونه می توانم بنویسم و چه باید بنویسم؟ زیرا فکر دست زدن به چنین کار بزرگی حتی به مخیله ام نیز راه نیافته است.»
ندا پاسخ گفت:
«آنچه را تاکنون دیده ای به رشته تحریر درآور. مانعی ندارد که تو زنی و اعمال عادی انجام می دهی. گاه کارهای کوچک نمایانگر اندیشه های بزرگ است. برای نگارش نیز آن کن که دیگران می کنند؛ کسی را بیاب تا برایت بنویسد.»
گفتم:
«ای ندا، از کجا بدانم که از جانب خداوندی نه از سوی شیطان که قصد اغفالم را دارد؟»
پاسخ گفت:
«مارگارت(۲)، آیا این دلیل خوبی نیست که خداوند هیچ گاه افکار بد را به ذهن ها راه نمی دهد؟»
پاسخ قانع کننده ای بود. هرچه بیش تر اندیشیدم، بیش تر قانع شدم. من بسیار دوست داشتم دیگران در مورد کتاب هایی که می خوانند برایم سخن بگویند، اما تا آن زمان حتی تصورش را نمی کردم که زنی بتواند نگارنده باشد. همسرم گاهی مطالبی در باره سفرها و عجایب دنیا برای افراد خانواده می خواند. گاهی نیز کشیش به منظور ارتقای ارزش های معنوی و روحانی، مطالبی از کتب راجع به عقاید و افکار والای انسان ها بازگو می کند.
به سبب تمایل شخصی ام همین که به من الهام شد کتابی به رشته تحریر درآورم، ماجرا را به طور کامل برای شوهرم شرح دادم و در باره ندای غیبی و نگارش کتاب گفتم. شوهرم آهی کشید و گفت:
«باز هم ندایی دیگر؟ بار دیگر تسلیم نفس خود شدی؟ به هر حال، میل خودت است اما باید به تو هشدار دهم که یافتن کشیشی به عنوان کاتب، بس دشوار است.»
شوهرم از اوضاع و احوال جهان بسیار می دانست و در این باره بی شک اشتباه نمی کرد. نخستین کشیشی که در این باب با او صحبت کردم، برافروخت و بی درنگ پیشنهادم را رد کرد. با چشمانی پر غضب بر من دیده دوخت و گفت:
«چه کسی چنین فکری را به سرت انداخته است؟ شیطان؟ آری، شیطان است که افکار خلاف و ناروا را به مخیله زنان راه می دهد. آنان نباید از هوی و هوس خود پیروی کنند. زنان نباید در کارهای بزرگ نقش داشته باشند. افکار والا برای زنان نیست؛ و این ها تنها دلایل منطقی برای نگارش است. دیگر چیزها پوچ است و منجر به گناه می شود. ای زن، به خانه ات بازگرد و در خدمت همسرت باش و خدا را شکر گو که تو را ناتوان آفریده است.»
از سخنانش بسیار دلسرد شدم و در دل گفتم:
«ای ندا، تو سبب گشتی زخم زبان بشنوم و من اینک غمگین و پریشانم.»
و باز ندایی در گوشم طنین انداخت:
«صبر داشته باش، مارگارت. گمان نمی کردم این چنین زود ناامید شوی.»
«اما این کاری شگرف است و تصور نمی کنم از عهده اش برآیم. دیگران از ناممکن بودن آن سخن می گویند و شاید این بار حق با آنان باشد، زیرا هیچ مردی حاضر نخواهد شد افکار زنی را به رشته تحریر در آورد.»
«تو هنوز او را نیافته ای. به جستجویت ادامه بده.»

فصل اول

در انتهای غربی صحن کلیسای نورمن سنت پل(۳) لندن، شخصی بلند قد و چهارشانه که ردایی خاکستری و کهنه بر تن داشت ایستاده بود و دوره گردها، تجار، زنان متدین، پیشخدمتان و افرادی را که هر یک به دنبال کار روزانه خود بود، تماشا می کرد.
سنت پل برای پیدا کردن کار جای مناسبی بود. در کنار یکی از ستون های کلیسا، آماده به خدمتانِ بی کار در انتظار پیشنهاد کار ایستاده بودند. جنب درِ شمالی کلیسا نیز کشیشان جویای کار با یادداشت های کوتاهی در دست، آمادگی خود را برای خدمت به مردم اعلام می کردند.
در انتهای درِ غربی کلیسا، دوازده کاتب پشت میزهای خود نشسته و آماده نوشتن هر گونه مطلبی برای مراجعان بودند. چند روزی می شد که برادر گریگوری(۴) در این مکان پرسه می زد و در کمین بود که اگر به طور تصادفی نامه ای از روی میز یکی از کاتبان افتاد، پنهانی آن را بردارد و رونگاری کند. از دو روز پیش که نامه پیرزنی را برای پسرش که در کالائیس(۵) به سر می برد نوشته بود، تا آن هنگام شغلی نیافته و دلش برای خوردن تکه ای سوسیس و ژامبون لک زده بود.
شگفت این که در آن شلوغی و ازدحام که صداها طنین می انداختند و در صحن کلیسا گم می شدند، از دور صدای موسیقی شنیده می شد و دیگر صداها را تحت الشعاع قرار می داد. شوالیه ای جلوی در رسید و فراموش کرد مهمیز خود را در آورد. دسته کر کلیسا در لباس های سفید کتانی دورش را گرفتند و تقاضای اعانه کردند. برادر گریگوری همچنان که به میز کاتبان می نگریست متوجه شد زن جوانی به همراه مستخدمش به سوی میز اولین کاتب رفت. با وجود ازدحام و فاصله بین آنان، برادر گریگوری حرف های زن را به وضوح شنید، همچنین شاهد بود که وقتی زن از میز اول به سوی میز دوم می رفت، کاتب اولی به همکارش چشم دوخت تا ببیند واکنش او چیست. کاتب دوم پس از شنیدن سخنان زن طوری بینی درازش را بالا کشید گویی بوی بدی به مشامش رسیده. کاتب میز اول دستش را روی دهان گذاشت تا کسی متوجه خنده اش نشود.
زن به سوی میز بعدی می رفت که برادر گریگوری توانست نیمرخ او را ببیند، چانه اش از شدت خشم منقبض شده بود. برادر گریگوری پیش خود اندیشید آن زن بسیار یکدنده و سرسخت است. اکنون زن به میز کاتب سوم نزدیک شده بود. سرسختی برای زنان صفت بدی به شمار می رفت.
پس از آن کاتب بعدی که مردی چاق با صورتی فربه و قرمز بود، در حالی که دستش را جلوی دهانش گرفته بود با تمسخر به همکارش چیزی گفت که او نیز به همان صورت پاسخ داد و سپس به برادر گریگوری اشاره کرد. زن ناگهان برگشت و به برادر گریگوری که کنار ستونی وسط کلیسا ایستاده بود، خیره شد. آن گاه مبهوت و مایوس به سوی او گام برداشت. زن به اندازه تصور نخستین برادر گریگوری پیر نبود و برادر گریگوری اندیشید احتمالاً بیش از بیست و یکی دو سال ندارد. روی لباسش شنلی سرمه ای رنگ پوشیده و کلاهی شبیه کلاه راهبه ها که با توری سفید صورتش را می پوشاند، بر سر گذاشته بود. خوش لباس به نظر می رسید. دور شنل او با پوست و نوارهای طلایی تزیین شده بود. در گل و لای بهار، پیاده آمده بود. و روی کفش های گلدوزی شده اش هنوز روکفشی های چوبی به پا داشت. قد متوسطی داشت و با آن رو کفشی های پاشنه بلند و کنده کاری شده از آنچه بود کوچک تر به نظر می رسید. بر روی هم زنی ظریف و باریک اندام و استخوانی بود. برادر گریگوری در چهره اش حالت شخصی گم شده را دید، ولی از نظر او بعضی از زنان گاهی درهم و مغشوش به نظر می رسیدند. از این گذشته، بیش تر زنان مجاز نبودند به دنیای مردان قدم بگذارند و حتی اجازه نداشتند به تنهایی از خانه خارج شوند.
کاتبان کار زن را جدی نگرفته و او را مسخره کرده بودند. برادر گریگوری با خود گفت که پذیرفتن کاری پیش پا افتاده بهتر از بی کار ماندن است و در این فکر بود که شاید از قبال زن بتواند شکمی از عزا در آورد. آن وقت می توانست با خیال راحت و سر فرصت به جستجوی شغلی مناسب بپردازد.
زن پس از کمی تامل سراپای برادر گریگوری را برانداز کرد و بعد با لحنی محکم و آمرانه گفت:
«به دنبال کاتبی هستم.»
برادر گریگوری او را زنی مصمم و جدی یافت. زن ادامه داد:
«برای نگارش. نگارشی کامل و صحیح.»
مارگارت پیش خود اندیشید: «کاتبانی که با آنان صحبت کردم، دستم انداختند و مسخره ام کردند، و این یکی هم که چون گدایان است. شاید هم یکی از دزدهای سرگردنه باشد که خود را به این شکل در آورده است تا جیب مردم را خالی کند. شاید اصلاً خواندن و نوشتن نمی داند و تا وقتی مزد خود را بگیرد تظاهر به داشتن سواد کند.»
نگران و در این فکر بود که مرد پس از آن که پولش را گرفت، او را با اوراقی بی معنی تنها خواهد گذاشت. تازه اگر بخت یارش باشد و مرد ظروف غذاخوری طلایی اش را ندزدد. اندیشید: «چرا باید به من چنین الهامی شود؟»
در این هنگام برادر گریگوری به سخن در آمد:
«من می توانم بنویسم. لاتین، فرانسه و انگلیسی می دانم، اما آلمانی نه؛ زیرا از نظر من زبانی خشن و نخراشیده است.»
مارگارت با خود گفت: «سخن گفتنش نیکوست و چون روستاییان صحبت نمی کند. بهتر است او را بیازمایم.»
«من به کاتبی نیاز دارم که بتواند کتاب کاملی بنویسد.»
«رونگاری از یک کتاب دعا؟ باشد، قادر به انجامش هستم.»
«نه، نه، یک کتاب، کتابی در باره زنان، یک کتاب در باره خودم.»
برادر گریگوری حیرت کرد. حواسش مختل شد. چشمان کنجکاو تنی چند از حاضران و دیگر کاتبان، دورادور مراقب مذاکره آن دو بود. برادر گریگوری نگاهی غضبناک بر زن انداخت و اندیشید: «او تا مغز استخوان لوس و نازپرورده است، کدام احمق پولداری توانسته است تاکنون با او سر کند؟ او تصور می کند همه چیز را می توان با پول خرید، حتی تمامیت وجود مردی را.»
به هر حال، با وجودی که سعی می کرد مودب باشد، عذر زن را در مقابل چشمان تیزبین کاتبان خواست. مارگارت همچنان که می رفت، سر برگرداند و نگاه پرمفهوم و حسابگرانه ای به برادر گریگوری انداخت. نخوت و تکبر گریگوری نظرش را جلب کرده بود و با خود اندیشید تمام کسانی که قادر به خواندن و نوشتن هستند، چنین صفتی دارند. برادر گریگوری آن چنان راست ایستاده و بینی اش را بالا گرفته بود گویی صد میهمان منتظر ورودش برای صرف شام هستند. مارگارت آن قدر او را با نگاه دنبال کرد تا از نظرش دور شد. برادر گریگوری می رفت تا شاید کاری دیگر بیابد، اما تا عصر بخت به سراغش نیامد و همچنان در حیاط گل آلود کلیسا سرگردان بود. احساس پوچی می کرد. به نظرش می رسید شاخه های لخت و عور درختان و دیوارهای بلند کلیسا به دور سرش می چرخد. برای لحظه ای به دیوار تکیه داده و ایستاده بود که ناگهان بار دیگر سر و کله آن زن از غیب پیدا شد. پیشخدمت هنوز پشت سرش بود. برادر گریگوری نگاهی به او انداخت. زن اشاره ای کرد و برادر گریگوری به دنبالش به راه افتاد. از کوچه ای پر پیچ و خم رد شدند و به یک دکه اغذیه فروشی در چیپ ساید(۶) رسیدند. از نظر زن آن مکان آن قدر خلوت بود که بتوانند در مورد کار با یکدیگر صحبت کنند. برادر گریگوری را در گوشه ای نشاند. سپس مقداری غذا سفارش داد و جلوی او گذاشت. و ضمن آن که برادر گریگوری آهسته غذا می خورد، مارگارت از او خواست که پیشنهادش را بپذیرد. سعی می کرد برادر گریگوری را توجیه کند که کار مورد نظرش به هیچ وجه اشتباه نیست، به خصوص که به او الهام شده و ندایی درونی از او خواسته است تا دست به این کار بزند. سرانجام پس از مدتی گفتگو، برادر گریگوری راضی شد که روز بعد به خانه شوهر آن زن که در کنار رودخانه قرار داشت برود و کار نگارش را شروع کند.
صبح روز بعد، برادر گریگوری راه خانه راجر کندال(۷) را در پیش گرفت. خیابانی که خانه زن در آن قرار داشت برای بازرگانان مکان مناسبی بود. برادر گریگوری با نشانی ای که داشت خانه را یافت و پیش از ورود خانه سه طبقه را بررسی کرد. گچبری نما دارای نقوش ملائکه و چهارپایان بود و طول لبه پشت بام دارای نقش جغد بود. در گوشه ها نیز ستون های متصل به هم دیده می شد. در آن محله خانه راجر کندال به دلیل معماری خاص و زیبایی که داشت، مشخص بود. پنجره ها غیر عادی بود. مابین کرکره ها منبت کاری شده و ردیفی از شیشه های سبز و قرمز درخشان در میان قاب سربی کار گذاشته شده بود. برادر گریگوری می توانست دریابد که آن زن در چنین خانه ای تا چه حد ناز پرورده بار آمده است. در زد و پس از باز شدن در، به تالاری بزرگ قدم گذاشت و روی نیمکتی به تماشای نقاشی های بالای بخاری دیواری نشست. پوستین خود را روی نیمکت گذاشت و در این فکر فرو رفت که چقدر طول خواهد کشید تا آن زن از عقیده خود برگردد؟ گذشته از این، مگر یک زن چقدر حرف برای گفتن دارد؟ در عرض چند روز یا حداکثر یک هفته، سرانجام راضی خواهد شد و می تواند زندگی آرام و بی دردسر خود را پی گیرد. تالار به طور خوشایندی گرم بود. بوی خوش غذا از آشپزخانه به مشام می رسید و برادر گریگوری فکر کرد اگر بخت یارش باشد در این چند روز دلی از عزا در خواهد آورد و پس از آن بار دیگر به جستجوی کار خواهد پرداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب رازهای نهفته یک زن

با اینکه جدال مذهبی زیاد بود و تفکرات زن ستیزی بسیار دیده میشد ولی شخصیت مارگریت ادم مجذوب داستان میکرد.
در 4 هفته پیش توسط zah...739
کاش مترجمان عزیز رعایت امانتداری رو در ترجمه عنوان کتابها هم بکنن و از خودشون یک عنوان دیگه برای کتاب اختراع نکنن
در 2 سال پیش توسط فاطمه