فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده‌ای محترم

کتاب خانواده‌ای محترم

نسخه الکترونیک کتاب خانواده‌ای محترم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده‌ای محترم

جان سالم به در برده و زنده مانده‌ای. هم خودت و هم خانه‌ات، اتاق‌هایت، تختخواب‌هایت، عکس‌هایی را که قاب کرده و دور و بر خود، این‌جا و آن‌جا چیده‌ای، درست مثل تصاویر قبرستانی خصوصی. لباس‌هایت ته‌مانده‌ای است از جهانی دیگر، کفش‌هایی را که برای خود انتخاب می‌کنی همیشه از مد افتاده است. شبیه کفش‌های قبلی که آن‌ها نیز شبیه کفش‌های قبلی و قبلی بوده‌اند. دیگر هیچ زنی گیسوانش را به سبک تو آرایش نمی‌کند، نه آن زن‌های پیر دهاتی که با صدها سنجاق اصرار می‌ورزند تا همان چند موی کم‌پشت خود را به صورت گیس نازکی ببافند، نه آن خانم‌های شهرنشین که موهای کوتاه دارند و سعی دارند آن‌ها را از روی پیشانی پس زده و به عقب شانه کنند. گیسوانی شق مثل تاج مرغ و خروس. تو با آن گیسوان مجعد خود از مد افتاده‌ای. آرایش مویی که حتی قبل از آن که تو آن‌ها را به آن نحو فِر بدهی از مد افتاده بوده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده‌ای محترم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Di Buona Famiglia
Isabella Bossi Fedrigotti
Longanesi & C.

کلارا(۱)

جان سالم به در برده و زنده مانده ای. هم خودت و هم خانه ات، اتاق هایت، تختخواب هایت، عکس هایی را که قاب کرده و دور و بر خود، این جا و آن جا چیده ای، درست مثل تصاویر قبرستانی خصوصی. لباس هایت ته مانده ای است از جهانی دیگر، کفش هایی را که برای خود انتخاب می کنی همیشه از مد افتاده است. شبیه کفش های قبلی که آن ها نیز شبیه کفش های قبلی و قبلی بوده اند. دیگر هیچ زنی گیسوانش را به سبک تو آرایش نمی کند، نه آن زن های پیر دهاتی که با صدها سنجاق اصرار می ورزند تا همان چند موی کم پشت خود را به صورت گیس نازکی ببافند، نه آن خانم های شهرنشین که موهای کوتاه دارند و سعی دارند آن ها را از روی پیشانی پس زده و به عقب شانه کنند. گیسوانی شق مثل تاج مرغ و خروس. تو با آن گیسوان مجعد خود از مد افتاده ای. آرایش مویی که حتی قبل از آن که تو آن ها را به آن نحو فِر بدهی از مد افتاده بوده است.
پیر شده ای و هنوز نمی خواهی قبول کنی که پیر شده ای. واقعیت سن خود را قبول نمی کنی. هنوز به جلوی آینه می روی و خودت را تماشا می کنی. می بینی که پیر شده ای. با این حال گاهی اوقات هم چندان از خودت بدت نمی آید. به صورتت پودر می زنی (زیاد از حد، چون چشمانت دیگر چندان خوب نمی بینند) و اگر قرار است کسی به دیدنت بیاید، اندکی ماتیک هم به لب هایت می زنی و بعد به گیسوانت فیکساتور می زنی که به صورت معجزه آسایی گیسوانت را محکم نگاه می دارد. آری، حتی موقعی که به صیفی کاری رفته ای تا علف های هرز را وجین کنی یا برای خود یک کاهو از زمین بیرون بکشی، یک نفر را اجیر می کنی و به او حقوق می دهی تا هفته ای یک بار بیاید و این کارهای باغبانی را برایت انجام دهد ولی مرد بی عرضه ای است و تازه از آن گذشته، کاهو را باید تازه خورد و نمی توان آن را یک هفته در خانه نگاه داشت، می پلاسد. تو هنوز از برگ های جوان کاهو خوشت می آید. از آن برگ هایی که مثل ته دیگ در دهانت قرچ و قورچ می کند. تو در دنیای خودت زندگی می کنی چون در سن و سال تو باید در دنیا را به روی خود بست، از همه چیز چشم پوشی کرد و فقط نشست و در انتظار ماند. می بایستی زندگی را نظم و ترتیب داد. کارهای لازمه را انجام داد. روی تابلوها، روی اثاثیه نام کسانی را نوشت که پس از مرگ تو به آن ها خواهد رسید و بعد هم همه چیز را در دفترچه ای یادداشت کرد تا پس از تو بین وراث دعوا و مرافعه ای نشود. کاش می توانستی کمی بیش تر با خانواده ات معاشرت کنی چون دیگر چیزی به آخر عمرت نمانده، چندان وقتی نداری تا از حضورشان لذت ببری و اصلاً خوشایند نیست که آن ها پس از مرگ تو، بگویند و لااقل فکر کنند که تو چه پیرزن لجوج و بهانه گیری بودی.
تو به خوبی می دانی که آن ها، گاهی اوقات از کارهای تو خجالت می کشند. دلشان می خواهد که تو پیرزنی باشی که آرام گرفته است، عاقل شده است. دلشان می خواهد که تو مایه سربلندیشان باشی. آبرومند باشی. دلشان می خواهد که وقتی با آن جعبه های شکلات هایی که هرگز از آن ها خوشت نیامده است، به دیدنت می آیند، اظهار خوشحالی بکنی. (ولی برای پیرزن ها بجز شکلات چه چیز دیگری می توان برد؟). دلشان می خواهد از این که به تو افتخار این را داده و چند ساعت از وقت خود را صرف دیدن از تو کرده اند از خودت حق شناسی نشان بدهی، نمک نشناس نباشی. باید ابراز کنی که از توجهات آن ها نسبت به خود سپاسگزاری. درک کنی که برای آن ها از یک طرف لطفی است که در حق تو انجام داده و از طرف دیگر نیز خیلی به خود فشار می آورند تا سه چهار بار در سال تو را به رستورانی ببرند. وقتی آن کلاه های از مد افتاده را به سر می گذاری و حتی سر میز رستوران نیز آن را از سر برنمی داری نمی دانی که آن ها تا چه حد حرص می خورند. هر بار یک بطری شراب سفید ممتاز سفارش می دهی (چون هنوز ذائقه ات را از دست نداده ای) و به خوبی می دانی که آن ها ترجیح می دهند و بیش تر مناسب حال تو می دانند که به جای شراب نوشابه غیرالکلی یا آب معدنی سفارش بدهی. دو تا پیش غذا می خوری و بعد یک قطعه شیرینی دستور می دهی یا این که اول غذای اصلی را می خوری و بعد پیش غذا را سفارش می دهی یا این که یک سالاد و دو تا شیرینی را با هم می خوری. آری، هر کاری را که دلت می خواهد می کنی و می دانی که چقدر از دست تو حرص می خورند و پشت سرهم آه می کشند.
آن ها لبخند می زنند ولی تو (شاید هم به خاطر کهنسالی) فقط می بینی که دهانشان اندکی از هم باز می شود و چون عصبی شده اند، پشت سرهم مژه می زنند. وقتی دارند به پیشخدمت دستورغذا را می دهند، اشاراتی مهربانانه نسبت به اشتهای پیرها می کنند یا این که در مورد شخصیت خاص خاله خود به او تذکری می دهند تا پیشخدمت بی چاره زیاد از حد تعجب نکند که این خانم سالخورده چرا اول گوشت یا ماهی می خورد و بعد سوپ سفارش می دهد! بعد از صرف غذا حتی سیگاری هم آتش می زنی و می کشی (این عادت را در این چند ساله اخیر به دست آورده ای. مثل این که دلت نمی خواست بدون امتحان کردن این هوس یا لذت جهان را ترک کنی و بروی) و آن ها این حرکت تو را مبالغه آمیز و بس بیهوده به شمار می آورند. در مواقعی که با آن ها بیش تر سر لج افتاده ای چون در خانه ات با نگاهی بس حریصانه به یکی از اشیاء تو خیره شده اند و یا جمله ای ادا کرده اند که شنیدنش برایت ناهنجار بوده است، آن وقت برای این که بیش تر حرصشان بدهی یک استکان عرق کشمش هم سفارش می دهی و آن را بالا می اندازی تا آن ها پس از آن دیدار بتوانند بگویند: «شراب خوردن کم بود، حالا عرق خور هم شده است!»
در مراجعت به خانه، از آن همه شرارت و موذیگری عمدی پشیمان می شوی. با رسیدن به خانه ات، دلگیر می شوی و معلوم نیست دلگیری ات به خاطر این است که از اعمال خود خجالت می کشی یا این که باید بار دیگر روال یکنواخت زندگی خود را از سر بگیری. نباید دیگر به احساساتت فکر کنی. نباید این قدر حرص و جوش بخوری. نباید کینه توز باشی و بخواهی انتقام بگیری. نباید این قدر موذیگری به خرج بدهی. حتی نباید به خانه ات هم علاقه ای داشته باشی، برای خانه، برای درختانت، برای باغچه صیفی کاری، برای آن تپه های دوردست، برای آن رودخانه خروشان و گل آلود که برای چشمان نزدیک بین تو همیشه آرام است. و در آن دهات کوچک روی کوهستان که مدت هاست به آن جا نمی روی، نمی بینی، یعنی نمی خواهی ببینی که چه ویلاهای تازه ای ساخته شده اند. دیگر به دیدن کسی در آن دهات نمی روی، چون هرگز نخواسته ای تصدیق رانندگی بگیری و پای پیاده هم دیگر از عهده ات خارج است. قدرت نداری. از رفتن به آن جا با اتوبوس هم خوشت نمی آید. دلت نمی خواهد که بقیه مسافران در طول آن سفر کوتاه تو را نگاه کنند و در دلشان بگویند: «این پیرزن یکه و تنها دارد به کجا می رود؟ یک پایش لب گور است. خدا می داند پس از مرگ او اموالش به چه کسی می رسد؟» به نظرت می رسد که صدای پچ پچشان را به گوش می شنوی حتی بوی بد آن مسافران به مشامت می خورد و در نتیجه از سفر با اتوبوس منصرف می شوی. البته «آن ها» قبل از بردن تو به رستوران (سه چهار بار در سال) می توانند تو را تا آن دهات همراهی کنند و یا این که به جای رستوران تو را به آن جا ببرند. ولی تازه خیال کن تو را هم به آن جا بردند، آن وقت آن جا باید در یک آشپزخانه بنشینی. در باره گذشته وراجی کنی، بیماری ها و سوگواری های گذشته را به خاطر بیاوری و هِی آه بکشی. مگر خدای نکرده کسی مجبورت کرده است؟ در واقع آن ها هم چندان تمایلی ندارند همراه تو به آن جا بیایند. در آن اتاق های بسته هوا نیست. دچار خفقان می شوند. از آن همه زن های دامن به تن، از تق تق صدای دمپایی ها کلافه می شوند، حتی از استکان مشروب یا فنجان قهوه ای که جلویشان می گذارند بدشان می آید. باید در آن پایین در جاده در انتظار تو بمانند و صبر کنند و یا بین خانه ها بیخودی بچرخند. ولی در آن جا هیچ چیز تماشایی وجود ندارد. حضور آن ها، دهاتی ها را معذب خواهد کرد. آن ها برای آن دهات نامناسبند. بیش از حد خوش پوشند. از پشت تمام پنجره ها دزدکی آن ها را تماشا خواهند کرد و آن وقت خودت نیز از حضور آن ها خجالت خواهی کشید، از آن نوع صحبت کردن رسمی شهریشان که دیگر لهجه دهاتی را بلد نیستند و اگر هم یادشان مانده باشد وانمود می کنند که آن را فراموش کرده اند. تو هم که پیر شده ای و به همه کس و همه چیز مشکوکی، بدبین شده ای. در هر چیز فقط جنبه منفی آن را می بینی و بس.
وقتی به دیدنت می آیند بچه هایشان را همراه می آورند تا بلکه بدان نحو دل تو را به دست آورند و بچه ها هم بسیار خوب از والدین خود درس گرفته اند، خوب تمرین کرده اند. «خاله جان، ما چقدر شما را دوست داریم. صبح به خیر، عصر به خیر، متشکرم، ممنونم، این چه قشنگ است. این را می دهی به من؟ آن را می دهی به من؟» و تو هم این را به آن ها می دهی، آن را به آن ها می دهی. و گاهی اوقات هم تقاضایشان را رد می کنی. مثلاً یک قاشق چایخوری را به آن ها نمی بخشی، یک گلدان کوچولو، یک کتاب، یک زیرسیگاری را به آن ها نمی دهی. می گویی: «نه». با صدایی که سعی داری تا آن جا که امکان دارد آرام باشد می گویی: «نه، این را نمی توانم بدهم. هنوز از آن استفاده می کنم، به دردم می خورد.» دلت نمی خواهد فکر کنند که تبدیل به پیرزنی بدخو و تلخ شده ای که هنوز به مال و منال و مادیات چسبیده است. به چیزهایی که به زودی زود به هر حال از خود بر جای خواهی گذاشت. آن وقت اقوام تو شرمنده می شوند. اعتراض می کنند و به بچه هایشان می گویند: «این قدر از خاله جان تقاضا نکنید.» درک می کنند که روا نیست اشیاء محبوب پیرزنی را از چنگش درآورد و همراه برد. چون به هر حال می دانند که به زودی تمام آن چیزها به آن ها تعلق خواهد یافت. ولی خود تو هم احساس شرمندگی می کنی چون می بینی که در واقع پیرزنی هستی که سخت به اشیاء خود دلبستگی دارد. پیرزنی بدخو و تلخ.
البته واضح است که می توانی از یک قاشق چایخوری بگذری، یک گلدان یا یک زیرسیگاری را به آن ها بدهی، ولی چون می بینی که ریز ریز و تدریجا خیال دارند همه چیز را از دستت بگیرند، آن وقت لج می کنی و حتی آن اشیاء ناچیز را هم از آن ها دریغ می داری. با خود فکر می کنی: «بچه هایشان را به نزد من می فرستند چون می ترسند که مبادا اگر خودشان پا پیش بگذارند تو سر لج بیایی و وصیت نامه ات را عوض کنی و یا مثلاً یکی از خواهرزادگان را به دیگری ترجیح بدهی. طبعا عمدا!»
بعد، از آن همه افکار خبیث از خودت بدت می آید. آن وقت خودت را مجبور می کنی تا آن قاشق چایخوری را به آن بچه ها هدیه بدهی. نشان می دهی که از این بابت خشنود شده ای و از صمیم قلب داری آن را هدیه می دهی و بعد، تازه هدیه غیرمنتظره دیگری نیز به بچه ها می دهی. درست کارهایی را می کنی که بچه ها از خاله والدین خود توقع دارند؛ از خاله جان بزرگه. به هر حال هر وقت که همراه بچه ها می آیند برای تو بهتر است. درست است که بچه ها تو را سوال پیچ می کنند، این چیز و آن چیز را می خواهند، به همه چیز دست می زنند ولی لااقل دیگر آن حالت رسمی و معذب کننده وجود ندارد که وقتی بدون بچه ها، فقط خودشان به دیدنت می آیند و تو مجبور می شوی از روی ادب با آن ها صحبت کنی، از حالشان جویا شوی، از کارشان باخبر شوی و نشان دهی که نسبت به آن علاقه مند هستی. خلاصه از تفریحاتشان، از اوضاع کلی آن ها مطلع شوی. همسرانشان تظاهر می کنند که از خانه ات خیلی خوششان می آید یا شاید هم واقعا از آن خوششان می آید ولی به هر حال نگاهشان همیشه با ولع روی همه چیز می چرخد (لااقل به نظر تو چنین می رسد). نشان می دهند که سبک های مختلف اثاثیه را تشخیص می دهند، می دانند هر کدام مال کدام دوره است، از تابلوها هم سر درمی آورند، می دانند هر کدام مال چه قرن است. به قاب ها دست می مالند، به هر شی ء چنان دست می زنند که گویی در شناختن عتیقه خِبره اند. بشقاب های چینی را پشت و رو می کنند تا از مارک پشت آن چیزی سر درآورند. با لحنی شیرین شوهران خود را صدا می زنند: «ببین این تابلوی آبرنگ چه زیباست!» یا «ببین چه نمکدان های قشنگی!» درست مثل این که به موزه پا گذاشته باشند. تا چند سال پیش از اشیاء تو دلشان به هم می خورد. اگر اختیار به دست آن ها بود، همه اموالت را مثل خاکروبه بیرون می ریختند. ولی اکنون مد عوض شده است و فهمیده اند که در خانه های صاف و بی رنگ و رو، خانه هایی سرد، یکی از گنجه ها و یا صندوق های تو بسیار مناسب خواهد بود و یا مثلاً آن آینه با قاب طلایی. و تو به خوبی درک می کنی که آن ها چگونه در سکوت دارند حساب می کنند، دارند فکر می کنند که فلان مبل تو را در کجای آپارتمان خود بگذارند و به سختی جلوی خود را می گیرند تا از دهانشان نپرد «این مال من خواهد شد؟» ولی تو به خوبی افکار آن ها را می خوانی. و درست به همین دلیل است که وقتی قرار است به دیدن تو بیایند، گردگیری نمی کنی، اشیاء را به شلختگی این جا و آن جا به حال خود رها می کنی تا بلکه بدان نحو، از آن اشیاء بدشان بیاید و بیخودی از این اتاق به آن اتاق نروند. لااقل به اتاق خوابت پای نگذارند تا عکس های قاب شده را به دقت وارسی کنند. کتاب های روی میز را نگاه کنند و یا این که یکی از آن ها را از جای بردارند و ورق بزنند تا بفهمند تا کجای آن را خوانده ای.
وقتی آن ها به دیدنت می آیند، حس می کنی که خانه ات دیگر به تو تعلق ندارد. می دانی که آن ها به عادات تو می خندند و مسخره ات می کنند. مثلاً گذاشتن خورده نان پشت پنجره برای کبوترها و یا این که دوست نداری خانه را بیش از اندازه گرم کنی چون از گرما بدت می آید، احساس خفگی می کنی و یا این که شب ها، تا آن جا که ممکن است چراغ ها را دیر روشن می کنی، صرفا چون از رنگ غروب خوشت می آید. آن ها خیال می کنند که تو از روی خساست این کار را می کنی، در حالی که تو صرفا این طور بزرگ شده ای، تو را این چنین تربیت کرده اند ولی حال و حوصله این را نداری که این چیزها را برای آن ها توجیه کنی، دلیل و برهان بیاوری و صرفا می گذاری تا آن ها تو را مسخره کنند و بس.
وقتی خانه ات را ترک می کنند، بار دیگر خوش خلقی خودت را به دست می آوری. اندکی به رفتن آن ها مانده، خوش اخلاق می شوی به نحوی که پنهان کردن آن برایت بسیار مشکل می شود. دست خودت نیست. گاهی حتی در موقع خداحافظی، برحسب اتفاق یک قطره اشکی هم می ریزی (آن وقت آن ها دیگر نمی دانند کجا را نگاه کنند، دستپاچه می شوند) ولی تو داری به خاطر تنهایی خود اشک می ریزی، به خاطر پیری، به خاطر زندگی ات که زندگی خوبی نبوده است. اشک تو به خاطر خداحافظی از آن ها نیست. تا خیابان همراهیشان می کنی و بعد که ماشینشان دور می شود تا وقتی چشمت آن را می بیند به طرفشان دست تکان می دهی و می دانی که آن وقت است که همگیشان به رقت می آیند و هر بار در نامه هایشان به آن مسئله اشاره می کنند. تو را می بینند که تک و تنها در مقابل در خروجی ایستاده ای و دیگر مثل گذشته استوار نیستی. بازوی تو و پاهای تو لاغر مردنی شده اند. گیسوانت در باد پریشان شده است. تو را آن طوری می بینند که تو خودت را می بینی، با پیراهنی به تن که اصلاً متناسب تو نیست، با آن کفش های از مد افتاده به پا و چشمانی که نگاهی دربر ندارند. داخل می شوی، از پلکان سنگی بالا می روی، وارد اتاق هایت می شوی، به اشیاء خود دست می زنی و ناگهان همه چیز بار دیگر متعلق به خودت می شود. چراغ ها را خاموش می کنی تا از نور بیرون لذت ببری. پنجره را چهارطاق باز می کنی تا بوی سیگار مردها و بوی عطر زن ها خارج شود. لیوان های کوچکی را که در آن ها مشروبی به آن ها تعارف کرده ای، شکلات هایی را که برایت آورده اند برمی داری و از آن جا می بری. شکلات ها را در کشویی می گذاری و درش را می بندی تا این که از زور کپک تماما سفیدرنگ می شوند، گاهی هم به یاد آن ها می افتی و قبل از سفید شدن آن ها را به بپینا(۲) هدیه می دهی. آری به آن زنی که برای نظافت به خانه ات می آید، اتوکشی هم می کند، غذا هم برایت می پزد.
بار دیگر تنها شده ای، تنها مانده ای، تمام عمر تنها بوده ای و همیشه از این تنهایی لذت برده ای. آن را دوست داری. گاهی هم از خانه خارج می شوی، به باغ می روی که نیمی از آن صیفی کاری است. باغچه و صیفی کاری هر دو وحشی و تقریبا خودرو هستند. درست همان طور که باب سلیقه ات است نه باب سلیقه آن ها. آن ها مدام از باغچه های مختلف صحبت می کنند، از گلکاری مختلف حرف می زنند. مثلاً به جای گل های سفید، گل های آبی و یا مثلاً گل سرخ هایی که ساقه شان تیغ ندارد و در آن صورت با چیدن آن ها خطر این وجود ندارد که تیغی به دستت برود. پیشنهاد می کنند که در وسط باغچه، ریگ بریزی و می گویند که بهتر است درختان میوه زینتی در باغچه بکاری، درختانی که سیب بسیار کوچولو می دهند که قابل خوردن نیستند، فقط برای قشنگی است و بس. تو از باغچه منظم که مابینشان مثل راه باریکه ریگ ریخته اند متنفری. همان طور که از گل های مد روز و درختان زینتی نفرت داری. از همه چیز بدتر، چمن است. آه که تو چقدر از چمن بدت می آید. انگار روی زمین فرش سبز پهن کرده اند. نمی دانی با آن چه کنی. دلت می خواهد که از میان علف ها، شبدر و گل های صحرایی را ببینی. دلت می خواهد که آن سبزه های وحشی قد بکشند، بلند شوند و دور و بر آن ها حشره ها و زنبورها وز وز کنند و ملخ ها این طرف و آن طرف بپرند. حتی از علف های هرز هم خوشت می آید، می گذاری تا اندکی بین گل ها رشد کنند. کافی است خود را به صیفی کاری نرسانند. به سبزیجات تو، به توت فرنگی هایت، به تمشک هایت کاری نداشته باشند. از آن مناطق، علف های هرز را می کنی، ریشه کن می کنی، چون صیفی کاری ات باید تمیز و منظم باشد. در عوض در باغ وقتی علف ها در باد موج می زنند لذت می بری، وقتی بوته های بیهوده، در باد به هر سمت می چرخند حظ می بری، آری، آن پیچک هایی که وحشیانه از روی دیوارها خود را بالا می کشانند و دارند به پنجره ها می رسند. آن همه عطرهای گوناگون که با هم مخلوط شده اند.
بیرون، روی صندلی تاشوی خود می نشینی، جوراب های ضخیمی به پا داری که در میان بوته های گل سرخ نخ آن ها در نمی رود. روزنامه ای هم در دست می گیری و اغلب، حتی یک خط هم از آن نمی خوانی. چون افکارت به گذشته برمی گردد و اخبار و وقایع روزنامه ها هم دیگر برای تو اهمیتی ندارد، روز به روز هم علاقه ات نسبت به آن کم تر می شود. دلت می خواهد کتابی را در دست بگیری که سال های سال پیش آن را خوانده ای و داستانش را فراموش کرده ای. ولی کتاب هم، چندی نمی گذرد که از میان دستانت لیز می خورد و به زمین می افتد، آن وقت سرت را بلند می کنی تا به خلا خیره شوی. مثل کورها که چشم ندارند و بینایی آن ها در درون وجودشان وجود دارد. بعد، بپینا به سراغت می آید تا به تو بگوید که بهتر است به خانه بروی چون هوا دارد خنک می شود. او نیز مثل خود تو پیر است و آخرین کسی است که واقعا تو را می شناسد، تنها کسی است که می داند کار باید به چه روال پیش برود. به سلیقه تو در چیدن میز بسیار خوب وارد است. می داند که نان را چگونه باید برشته کند. می داند که سیب زمینی های پخته را چگونه در ماهی تابه تفت بدهد و اندکی سرخ کند. می داند که در گلدان ها دوست داری چه گل هایی در خانه بگذاری نباید همه یک قد و اندازه باشند و باید همیشه چند برگ سبز نیز همراهشان در گلدان گذاشت. گل هایی کوچک با ساقه هایی کوتاه. می داند از چه شیرینی هایی خوشت می آید. برای روز تولدت همیشه کیک شکلاتی می پزد. می داند که تو از شیرینی های خامه ای که در آن مشروب هم می ریزند اصلاً خوشت نمی آید. می داند که آن شیرینی ها را جلوی گنجشک ها می ریزی. برای روزهای عید و یا جشن، بپینا خودش می داند چه غذاهایی درست کند. دیگر لزومی ندارد از تو سوالی بکند. تمام مراسم اعیاد سالانه تو را از حفظ است، روز مردگان، کریسمس، روز عید پاک. می داند که درخت کریسمس را دوست داری چگونه تزئین کنی. می داند که آن شخصیت های سفالی تولد مسیح را در کجا قایم کرده ای. می داند که دوست داری آسمان کاغذی آن به چه رنگ باشد و مجسمه مسیح کوچولو باید کدام طرف را نگاه کند. او خیلی بیش تر از تو مواظب است، مقید است و چیزی را بیخودی دور نمی اندازد. تو لااقل گاه به گاه به خودت اجازه می دهی تا کار جدیدی انجام بدهی، چیزی را اندکی تغییر بدهی. او اگر متوجه بشود که تو چیزی را تغییر داده ای فورا دلیل آن را از تو جویا می شود.
بپینا خیلی تاسف می خورد که تو هرگز شوهر نکرده ای. آری، حتی بیش تر از خود تو از این مسئله متاسف است. خود او هم بی شوهر مانده است ولی می گوید که اصلاً در آن احساس تاسف نمی کند. زمانی او با تو زندگی می کرد ولی حالا صبح تا شب می آید و بعد از پیش تو می رود. شب نمی ماند. شنبه ها و یکشنبه ها هم پیش تو نمی آید، او را در خانه اش نگاه می دارند تا از بچه های یکی از خواهرزادگانش مواظبت کند. تکرار می کند: «ولی اگر شما به من احتیاج دارید به خانه شما می آیم.» ولی تو، احتیاج نداری. او را نگاه می کنی که خیلی نحیف تر از خود تو خم می شود تا اشیاء را از باغچه به داخل ببرد. صندلی را تا می کند. کتاب و قیچی باغبانی را از روی زمین برمی دارد. برای همه این امر بسیار عادی به نظر می رسد که بپینا کارهای تو را انجام دهد. خم بشود، زحمت بکشد و چیزهایی را که تو این جا و آن جا روی پله ها فراموش کرده ای و جا گذاشته ای جمع کند. تا جایی که خودش نیز به این مسئله اعتقاد دارد. او که از تو خیلی ضعیف تر و شکننده تر است، او که دیگر تقریبا چیزی نمی خورد، او که دیگر به سختی قدم برمی دارد و راه می رود. ولی اگر گاهی خود تو کاری را در عوض او انجام دهی، بدخلق می شود رنجیده خاطر می شود. خجالت می کشد. می گوید: «لطفا شما دست به چیزی نزنید. این کارها به عهده من است. آن وقت اگر شما این کارها را بکنید، من حس می کنم که پیرزنی هستم که به هیچ دردی نمی خورم.» گاهی حتی سعی کرده ای خیلی دموکرات منش بوده و او را سر میز غذا کنار خودت بنشانی ولی بپینا، تعارف تو را رد می کند. می گوید: «ما چنین رسم و رسومی نداریم.» و بعد، میز را فقط برای یک نفر می چیند. نسبت به تو حسادت می ورزد، می خواهد فقط مال او باشی. وقتی اقوامت به دیدن تو می آیند عصبانی می شود، به خاطر ارثیه نیست چون به آخر عمر خود او هم چیزی نمانده است. صرفا به خاطر این است که نمی خواهد علاقه تو متوجه کسان دیگر بشود. آن وقت خود را از نظر تو مخفی می کند، مثل همیشه دور و برت نمی گردد، ساکت می شود. می رود و در آشپزخانه می نشیند و لب هایش را روی هم فشار می دهد و چشمانش از زور حرص تیره رنگ می شوند. آن ها او را صدا و از غذاهایش تعریف و تمجید می کنند. دلشان نمی خواهد که او با آن ها بد شود، سر لج بیفتد چون تصور می کنند که تو مطیع او هستی و حرف هایش را گوش می دهی و قبول می کنی. ولی وقتی از خانه ات خارج می شوند می گویند: «چه زنک آب زیر کاهی است!» بپینا، زنی است که خیلی دوست دارد وراجی کند ولی در واقع زن محجوبی است، دستانش را زیر پیشبند قایم می کند. این اواخر هم بدجوری سرفه می کند. سرفه ای که باعث نگرانی ات شده است. وقتی کاری ندارد انجام دهد (به هر حال در خانه چندان کاری هم وجود ندارد) در آشپزخانه می نشیند. یک صندلی را به میز آشپزخانه نزدیک می کند و نوک آن می نشیند و فنجانی قهوه می خورد.
پس از صرف یک بشقاب سوپ و کمپوت گیلاس (هشتاد سال پیش هم همین چیزها را می خوردی) به اتاق خوابت بالا می روی. او، برایت پارچ آب گرم را آماده کرده و یک حوله هم روی آن گذاشته است طوری که حوله نیم گرم و مرطوب مانده است. خدا می داند چرا در این خانه، حمام را این قدر دور از اتاق خواب ساخته اند و شب ها، هنگامی که تک و تنها هستی و حال و حوصله نداری که از آن همه راهرو عبور کنی در اتاق خودت می مانی، درست مثل کسی که در یک قلعه نظامی محبوس مانده باشد. تو از چیزی نمی ترسی ولی از طرفی هم چندان از آن وضع خوشت نمی آید. تو هرگز به گوشه های تاریک خانه ات عادت نکرده ای. از ظلمت پشت دیوارها و میزها بدت می آید، از صدای ترق ترق کردن چوب کف زمین معذب می شوی. مدت ها با چراغ روشن در بستر می مانی و دعا می خوانی. تا وقتی بیداری عکس های مردگان خود را مرور می کنی (مردگانی که تعدادشان رفته رفته رو به افزایش است) بعد، روزنامه سه روز قبل را می خوانی که خیال داشته ای چیزی را در آن بخوانی و برای همین آن را نگاه داشته ای. نامه ای را ادامه می دهی که به اتمام نرسانده ای. به جمع و تفریق می پردازی، حساب می کنی، خلاصه به هر قیمتی شده می خواهی از دست افکاری فرار کنی که با ظلمت به سرت هجوم می آورند. درست مثل مه شبانه که باغچه را در خود می پوشاند.
چراغ را خاموش می کنی و به صداهای خانه گوش فرا می دهی، به صدای خوردن برگ های درختی به شیشه های پنجره، چوب قدیمی مبل ها که لحظه ای آرام نمی گیرد و سر و صدا می کند، باد که پیچک های روی دیوار بیرون را تکان تکان می دهد. بوهای مختلفی را استشمام می کنی. بوی خفیف واکس که هفته قبل روی چوب های کف زمین کشیده شده است، همراه با بوی غذاهایی که در آشپزخانه پخته شده اند. به اضافه بوی خنکی که از پنجره اتاقت داخل می شود. آری، چیزی به پاییز نمانده است.

برای به خاطر آوردن این که هشتاد سال پیش چه شکلی بوده ای، باید به عکس ها رجوع کنی. عکس هایی کوچک که دور آن ها چین چین خورده است و در آلبومی به صفحات سیاه رنگش چسبیده اند. زیر آن ها دستخط قشنگ مادرت به چشم می خورد، اندکی ریز که خواندنش مشکل است. زیر هر عکس چیزی نوشته است. زیر یک عکس مادرم با پدرم که مثل پیرها لباس پوشیده و چهره هر دو بچگانه است، نوشته است: «ما دو تا». تازه با هم ازدواج کرده بودند، زیر بغل هم را گرفته اند و آفتاب چشمشان را زده است و هر دو در عکس اخمالو افتاده اند. و بعد، زیر عکس دیگر «من با کلارا و ویرجینیا» در آن عکس مادرم از زمان ازدواجش جوان تر به نظر می رسد و خواهر تو ویرجینیا را در بغل گرفته است. دختر بچه ای چاقالو که دارد می خندد و بازوان کوچولوی خود را از هم باز کرده است و خود تو، لاغر و استخوانی با آن پیراهن میهمانی که احتمالاً رنگش سفید بوده است آن جا ایستاده ای. پیراهنت از یک طرف اندکی آویزان شده است، شاید به خاطر این که آن طور که باید صاف نایستاده ای. نمی خندی. نه، تو هرگز زن خندانی نبوده ای.
زمینه عکس (مقداری سبزه زار و درختانی پر برگ) نشان می دهد که در همین خانه فعلی تو بوده اید، با فرق این که در آن زمان، بدون شک باغ انبوه تر از حالا بوده و هوا هم معلوم است که با هوای حالا خیلی فرق داشته است. در آن باغ همه چیز مرتب تر بوده و نظم و ترتیبی وجود داشته است، به چمنزار و گل ها رسیدگی بیش تری می شد و لباس های شما هم همگی خوش دوخت تر بوده است. سرهای هر سه شما به نحو قشنگی به یک طرف خم شده است و نگاه های شما آرام و خوشحال است. در آن زمان، در آن عکس تو احساس دلتنگی نداری چون آن فقط یک عکس است و بس. یک خاطره نیست ولی باید پیش بروی،آلبوم را ورق بزنی تا به جایی برسی که اوراق و عکس ها با خاطرات جان می گیرند و زنده می شوند.
به هر حال می دانی که از زمان طفولیت در همین خانه بوده ای و آن «متولد شهر"م"» در سجل و سایر مدارک تو برایت مستند می شود. به نظرت می رسد که جوانی مادرت را به خاطر می آوری (شاید هم تعریفات این و آن را در باره جوانی او، به خاطر می آوری) آن چهره زیبای از مد افتاده با چشمانی وحشتزده. مادرم چه زن خوب و مهربانی بود. اگر او را به حال خود رها می کردند و به او اجازه می دادند شاید زن خوشحالی هم می شد ولی او برعکس مدام با نگرانی و تشویش دزدکی به چهره بابام نگاهی می انداخت تا بلکه موفق شود و بفهمد که همه چیز بر وفق مراد است. اگر به خاطر آن نگاهش نبود، ممکن بود فکر کنی که از سرکوفت شنیدن حتی احساس رضایت هم می کند. برایت تعریف کرده اند که ازدواج روحیه او را تغییر داده بود. و او در زمان دختری اش بسیار خوشحال و شوخ بوده است. عقاید خاص خود را در سر داشت، لجباز و یکدنده و خوش اخلاق بود. شاید مثل خود تو بوده است که باعث خجالت اقوامت می شوی (عمدا) آری، مثل تو که سر پیری کارهای عجیب و غریب می کنی و مدام مثل بچه ها بهانه گیری می کنی. آیا مادرت هم همین طور بوده است؟ ازدواج او را پدربزرگ و مادربزرگت برایش انتخاب کرده و ترتیب داده بودند. چون در آن زمان به ندرت اتفاق می افتاد که دو نفر از روی عشق با هم ازدواج کنند. (لااقل در خانواده های محترم چنین رسمی وجود نداشت.) با این حال تو به خاطر می آوری که وقتی پدرت فوت کرد، مادرت زار زار گریه می کرد و پریشانحال می گفت: «حالا چه خاکی بر سر بریزم؟ کاش خداوند مرا هم از جهان ببرد، مرگم بدهد.» و هفته ها، چشمانش همچنان قرمز باقی مانده بود و با تمام این احوال حتی یک بار هم بر زبان نیاورد که «چقدر او را دوست داشتم» و یا این که «چقدر ما دو تا به هم علاقه مند بودیم» یا «به هم انس گرفته بودیم». شاید مادرم هرگز چنین جملاتی را بر زبان نیاورده است. شاید هم از بس جلوی خود را گرفته بود تا این گونه جملات را به کسی نگوید، تمام آن جملات در دهانش خشک و خفه شده بودند. البته درست است که به تو و ویرجینیا کلمات مهربانی را می گفت ولی آن جملات را در غیاب پدرت می گفت چون در غیر آن صورت پدرت او را سرزنش می کرد. تو به یاد می آوری که او گاه، پنهانی به اتاق خوابت می آمد. در تاریکی می آمد و روی لبه تخت تو می نشست، و مدت ها بی حرکت بر جا می ماند و به تو خیره می شد.
تو در بسترت تکانی نمی خوردی، آرام نفس می کشیدی تا نگذاری او از آن جا برود، در انتظار کلمه ای مهربان، حرکتی نوازشگر بودی ولی او فقط با انگشت شست خود آهسته روی پیشانی تو علامت صلیبی رسم می کرد و بس. تو از آن جادوی شبانه خوشت می آمد با وجود تمام آن صلیب ها، دعا خواندن ها، رفتن به کلیسا (آن هم نه فقط در روزهای یکشنبه) با تمام رعایت کردن روزهای نامگذاری، روزهای تولد اقوام، سالگرد مرگ. به هر حال مادرت چندان زنی مذهبی نبود. آن اعمال را انجام می داد چون می بایستی انجام می داد. آن هم به خاطر مادرشوهرش، مادربزرگ تو، که هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند و پایبند تمام این قید و بندها و رسوم بود. با تغییر دادن آن رسوم رسوایی بالا می آمد. ولی تو به یاد می آوری که مادرت در کلیسا، همان طور که در کنار تو زانو زده بود، به جای این که دعا بخواند، سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند تا با کنجکاوی مردم را تماشا کند. به گل های روی نمازخانه نظر بیندازد و چگونه کتاب دعای بزرگش را ورق می زد، آن هم فقط به خاطر این که چیزهایی را که لای اوراق آن مخفی کرده بود تماشا کند. گل هایی را که در گردشی کنده و لای آن کتاب خشک کرده بود، یک یادداشت، عکس های مردگان خانواده، یک روبان، دو حلقه مو (اولین حلقه گیس تو و ویرجینیا) لای آن کتاب دعا، اشیاء مقدس خود را پنهان می کرد و در طول نمازهای طولانی و یا آوازهای مذهبی، به آن اشیاء محبوب خود پناه می برد. یک کش سیاه رنگ را به دور کتاب دعا بسته بود و هیچ کس جرئت نداشت به آن دست بزند. کتاب دعا را روی کمد اتاق خود گذاشته بود. روی یک روسری تور مشکی که آن را به دقت تا کرده بود، از آن روسری هایی که زن ها اغلب برای رفتن به کلیسا به روی سر می انداختند و بعدها فقط برای مراسم غسل تعمید از آن استفاده می کردند و بعد هم دیگر به هیچ دردی نمی خوردند.
پس از مرگ مادرت بود که جرئت کردی آن کتاب دعا را باز کنی و بین آن صفحات بسیار نازک، بین آن دعاهای لاتین، بین آن سرودهای مذهبی که دیگر به گوش نشنیده بودی، حتی دستور آشپزی نوعی سوفله را هم پیدا کردی که پدرت از آن خیلی خوشش می آمد. به خاطر می آوری که پدرت چقدر از آن غذا تعریف و تمجید می کرد. چون آن را در منزل کسان دیگری خورده بود. «در این خانه که هرگز به آدم یک غذای حسابی نمی دهند با این همه حقوق که به خدمتکاران می دهم.» جمله آخر را چندین بار تکرار می کرد و هر بار چهره مادرم گرفته تر می شد و درهم می رفت. تو به خاطر می آوری که پدرت در مورد غذا تا چه حد وسواسی بود و مدام از همه چیز ایراد می گرفت. انگار مزه آن ها برایش اهمیتی نداشت، فقط می بایستی شکل و قیافه شان قشنگ باشند. انگار به جای دهان، با چشم غذا می خورد.
سر میز غذا وسواس سس داشت. روی هر غذایی سس می ریخت. خیال می کرد این طوری غذاها شیک تر می شوند. مثل غذاهای فرانسوی. از ماهی خوشش می آمد، از سبزیجات پخته و شیرینی جات نیز خوشش می آمد. در غیر این صورت، خیلی کم برای خود غذا می کشید و بعد هم نیمی از آن را با اکراه در کنار بشقاب، عقب می زد. مادرت که از سیب زمینی، سوسیسون و نان سیاه خوشش می آمد، اعتراض می کرد و می گفت: «ماهی خیلی گران است.» پدرت با اوقات تلخی می گفت «این همه پول برای چیزهای مزخرف به هدر می دهیم!» و با آن مسئله ماهی دعوایی شروع می شد که بی سروصدا بود، صدای خود را بلند نمی کردند و چهره هیچ کدام از غضب سرخ نمی شد. (در مقابل دختربچه ها و مستخدمان که نمی شد دعوا و مرافعه کرد) ولی هر دویشان مدت ها کینه دیگری را به دل می گرفت. همیشه هم سر میز غذا موضوعی پیش می آمد. یک بار به خاطر یک کیک بود که مادرت به خاطر وسواس پدرت به جای این که دستور دهد آشپز آن را بپزد، حاضر و آماده از قنادی خریده بود، یک بار دیگر به خاطر قرقاول بود که بد بریده شده بود یا مثلاً قطعات گوشت سرخ شده بسیار قطور بودند یا سوپ زیاد از حد داغ بود و می بایستی روی قاشقی که به دهان می بردی فوت کنی یا این که سس سالاد خوب نبود. پدرت از آن طور که تشریحش می کنی مرد بهتری بود ولی موضوع غذا را عمدا پیش می کشید تا مادرت را عذاب دهد. و نبردشان که خدا می داند به خاطر چه مسئله ای در جوانیشان آغاز شده بود، ادامه می یافت و سلاح های جنگ آن ها نیز اسفناج، سیب زمینی، سس و سوفله بود.
وقتی پدرت پیر و لاغرمردنی شد و دیگر با وجود ماهی ها و شیرینی هایی که مادرت هر روز برایش می پخت، لب به غذا نمی زد یا فقط با لقمه ای سیر می شد، چقدر دلت به حالش می سوخت. شلوار او که سالیان سال قبل از پارچه ای بسیار اعلا درست شده بود برایش گشاد شده و مجبور بود بند شلوار ببندد. حتی قد شلوار هم برایش بلند شده بود و روی کفش های قشنگ و دورنگ سفید و قهوه ای اش را می پوشاند. کفش هایی که در تمام عمر، کفش های میهمانی او بودند. ولی اگر مادرت پیشنهاد می کرد تا شلوار را کوتاه کند، پدرت قد علم می کرد، شانه هایش را بالا می انداخت و معترضانه می گفت که شلوارش هیچ عیب و نقصی ندارد و اگر مادرت اصرار می ورزید، آن وقت دعوا و مرافعه می شد. وقتی سوی چشمانش کم شده بود چقدر دلت به حالش می سوخت. اغلب تو و خواهرت را از هم تشخیص نمی داد و می پرسید «کدام یکی هستی؟ امشب هوا تاریک است و شما دو تا هم که این قدر شبیه هم هستید....» ولی شب نبود، روز روشن بود و تو هرگز به خواهرت شباهتی نداشته بودی، و آن هم نه فقط به خاطر این که تو گیسوان مشکی و خواهرت گیسوان طلایی داشت. پدرت می خواست کله شقی کند، نمی خواست حرفی کسی را گوش کند. می خواست نشان دهد که با گذشته فرقی نکرده است، پیر نشده است.
در آن زمان، تو در اتاق مجاور اتاق او می خوابیدی و می شنیدی که دارد خمیازه می کشد و در بستر غلت می زند، گاه به گاه آه می کشید و تمام شب را تا صبح بیدار می ماند. خود تو هم که بیدار مانده بودی از خودت سوال می کردی که دارد به چه فکر می کند؟ ولی هرگز از او سوالی نمی کردی. شب ها هر دو وانمود می کردید که راحت تا صبح خوابیده اید. در آن شب ها (شب های آخر) شاید هم اندکی قبل از آن شب های آخر او را بخشیدی. تبعیض و بی انصافی هایش را عفو کردی. ولی قبل از آن که بتوانی به او بگویی که بخشیده ایش از جهان رفت و تو هم کلمه ای بر زبان نیاوردی چون فقط در همان پایان بود که کینه ات فرو نشسته بود و او نیز کلمه ای بر زبان نیاورد چون معتقد بود که آن کارها را «به صلاح تو» انجام داده است.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده‌ای محترم