فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حريق در باغ زيتون

کتاب حريق در باغ زيتون

نسخه الکترونیک کتاب حريق در باغ زيتون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حريق در باغ زيتون

کتاب «حریق در باغ زیتون»‌ نوشته گراتزیا دلدا (۱۹۳۶-۱۸۷۱) نویسنده ایتالیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات است.
این رمان روایتگر سرگذشت خانواده‌ای روستایی در ایتالیاست. مادربزرگ خانواده, زنی سالخورده, کاردان, مذهبی, و مقاوم در برابر دشواری‌هاست. او بر تمام ارکان خانواده نظارت دارد و با درایت تمام امور آن را برعهده گرفته است. شوهر و پسر ارشد او درگذشته‌اند و پسر دیگرش نیز مردی میان سال است که عمری را به بطالت و تنبلی سپری کرده است و رفتاری شبیه کودکان دارد. تلاش این خانواده برای بقا، مسائل روستا، ارتباط با همسایگان، آرزوها و رفتار طبقه متوسط و فرودست و تقابل سنت و نیازهای عصر جدید، محتوای اصلی این رمان را تشکیل می‌دهد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«روز یکشنبه فرا رسید، درست مثل روز عید مهمی برای همگی.
یکشنبه‌ای بود در ماه مه. ناقوس‌های کلیسا به صدا در آمده بودند و بلبلی هم به باغچه آمده و روی گل‌های سرخ و ریز پیچک‌های روی دیوار چهچهه سر داده بود.
عمو تانددو از پنجره اتاقش بیرون را تماشا می‌کرد. داشت پیراهن کوتاهی را به تن می‌کرد که همسر اولش برای او دوخته و وصله کرده بود. به درختان بلوط سیاهرنگ انتهای درّه می‌نگریست که برگ‌های تازه داده بودند. به تخته سنگ‌هایی در کوهستان نگاه می‌کرد که با خزه‌های قرمز پوشیده شده بودند. در آن صورت خود او نیز می‌بایستی پیراهن عوض می‌کرد، پیراهنی رنگی می‌پوشید و کلیدهای خانه زنش را به دست زن دیگری می‌داد. چرا نه؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حريق در باغ زيتون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

مادربزرگ آگوستینا مارینی(۱)، که تقریبا هشتاد سال از عمرش می گذشت، به روی صندلی قدیمی پشت بلندی نشسته بود که از فرط کهنگی فنرهایش در رفته و بی رنگ و رو شده بود. مادربزرگ زمینگیر شده بود، با این حال، هنوز او بود که بر خانه و خانواده حاکم بود؛ درست مثل ملکه های پیر از روی تخت سلطنت، حتی عصای خاص ملکه ها را نیز کم نداشت. عصایی که از نی ساخته شده بود و نوه کوچکش گاه به گاه یکی دیگر برایش می ساخت. عصا به درد کتک زدن بچه های شیطان می خورد، به درد این می خورد که سگ ها و مرغ هایی را که از حیاط پا به اتاق می گذاشتند بیرون کنی و از همه بهتر برای این خوب بود که آتش بخاری دیواری را به هم بزنی و هیزم ها را جابجا کنی. مادربزرگ مدام جلوی اجاق نشسته بود، چه در تابستان و چه در زمستان. وقتی از دست کسی عصبانی بود، با آن عصا آتش را بیش تر به هم می زد. مسئله ای که اغلب پیش می آمد.
پسرش یوآنیکو(۲) برای این که نوک عصای نی ای آتش نگیرد، به انتهای آن انگشتانه حلبی چسبانده بود و در آن بعدازظهر زمستانی، خانم بزرگ، داشت با عصایش خاکسترها را به هم می زد و به پسر خود فکر می کرد.
پسرش نیز تقریبا پیر بود. ولی همچنان متکی به خانواده و سربارشان بود. آن هم صرفا به خاطر عادت، به خاطر تنبلی ولی نه به خاطر سوء استفاده از موقعیت. پیرزن پسرش را در نظر مجسم می کرد که در کنارش نشسته، درست مثل پسربچه های بی فکر و خیال، با لباسی چروک و موهایی آن قدر بلند که از پس گردن تا روی یقه کبره بسته کتش می رسید. ریش خاکستری چند روزه اش روی گونه های چاق و شُل او را پوشانده بود. گونه هایی که از رنج بی غمی چین و چروک افتاده بود. و مادر داشت مثل همیشه او را دعوا می کرد. گرچه می دانست که امری است به کلی بیهوده و پسرش به او خیره مانده بود. با آن چشمان میشی رنگ. بی حالت و کمرو؛ چشم هایی مثل چشمان گوزن.
«گرفته ای آن جا نشسته ای. دستانت در جیب و پاهایت به سمت آتش، با آن کفش های گل آلود، درست مثل کفش های گداهای ولگرد. کجا رفته بودی؟ سه روز است که غیب شده بودی. کاش برای همیشه گم می شدی تا دیگر رویت را نبینم. تو، برای من درست جنبه تقاص گناهانم را داری. هیچ کس چشم دیدنت را ندارد. ما همگی تو را تحمل می کنیم چون یک مشت مسیحی واقعی هستیم. فقط به همین دلیل. تمام افراد خانواده به آخر و عاقبتی رسیده اند، در زندگی موفق شده اند. فقط تو عوضی از آب درآمده ای مثل آخرین نانی که از تنور بیرون کشیده ای؛ حسابی سوخته و به درد نخور شده. کسی آن را نمی خواهد. پنجاه سال داری و درست مثل پسربچه های سه ساله می مانی.
البته همه اش تقصیر خودم بوده. تو آخرین فرزند من بودی. بچه ای که تو دلت نمی خواهد بزرگ شود چون دوست داری در خانه همیشه بچه ای باشد. و تو هم درست آرزوی مرا برآورده کردی. همان طور بچه مانده ای. تنبلی و رخوت، استخوان هایت را پوسانده است. و احمق هم نبودی. درس هم خوانده ای ولی حالا حتی خواندن را هم از یاد برده ای. کاش لااقل مرد فاسدالاخلاقی بودی! کاش لااقل از زندگی ات لذتی برده بودی! اما نه، تو حتی به این درد هم نخورده ای. پس از مرگ من بر سر تو چه خواهد آمد؟ عروس من، نوه های من، تو را مثل سگ از خانه بیرون خواهند کرد.»
و بعد انگار واقعا دارد سگی را بیرون می کند عصایش را بالا آورد و با صدای بلند گفت: برو، برو گمشو.
ولی همان صدای بلند خودش او را از آن کابوس بیدار کرد.
حس کرد که دارد مبالغه می کند. سرمایه ای که خانواده از تصدق سر آن زندگی می کرد، متعلق به پسرش بود. عروس او مالک هیچ چیز نبود. آه در بساط نداشت. او یکی از اقوام فقیر دورشان بود. او را در نوجوانی به خانه شان آورده بودند تا از بچه های پسر بزرگ او که همسرش مرده بود، مواظبت و پرستاری کند و بعد، از روی مصلحت همسر دوم پسر بیوه او شده بود.
پس از مرگ پسر بزرگش، همسر بیوه اش با سه تا بچه یتیم که آخرین آن ها از ازدواج مجدد بود، همگی به دور مادربزرگ گرد آمده بودند، انگار او مادر همگی آن ها شده بود. همه کورکورانه اوامرش را اطاعت می کردند. همگی به نحوی مذهبی با هم متحد بودند و بچه ها گرچه عموی خود را دوست نداشتند ولی او را تحمل می کردند چون همگی معتقد بودند که در هر خانواده ای به هر حال یک نفر هست که باعث شرم بقیه می شود و آبروی خانواده را می برد.
از آن گذشته پسرش، مردی بود بی آزار؛ روزها بیرون از خانه بود، به خانه اقوام سر می زد، شب هنگام به خانه برمی گشت و آنچه را در آشپزخانه برایش در بشقابی کشیده بودند، می خورد و بعد در تاریکی به اتاق زیر شیروانی اش می رفت و می خوابید.
در طی روز هرگز پیدایش نمی شد. در نتیجه مادر پیر او با دیدنش که از در حیاط داخل خانه می شد، خیال کرد که هنوز دارد خواب می بیند. با کمرویی و سوءظن به اطرافش نگاهی انداخت و به طرف مادرش رفت. مثل همیشه دستانش در جیب بود و یقه کتش را از سرما بالا زده بود ولی چهره اش به نحوی غیر عادی، از هم گشوده شده بود.
با قدم هایی بی صدا انگار تخت کفش هایش پاره باشند داخل اتاق شد. لرزان و سنگین پشت به بخاری هیزمی کرد و ایستاد.
با عجله، زیرلبی گفت: «رفته بودم سراغ قوم و خویش ثروتمندمان. همسرش، خاله پاسکددا مورا(۳) در حال احتضار است.» و سپس اضافه کرد: «دارد می میرد» و با دستانش به مادر خود علاماتی می داد. مادر که از آن خبر ناگهانی سخت مشوش شده بود به او خیره ماند.
«بله، دارد از این دنیا می رود. چند روز بود که حالش بدتر شده بود ولی از بس خسیس است به راه افتاده بود. به حیاط می رفت. به صیفی کاری سر می زد که مبادا چیزی کم شده باشد! و نتیجه اش این شد که ذات الریه سختی کرد و حالا هم دارد می میرد.»
پس از ادای آخرین کلمات آن جمله که آمیخته به تمسخر بود، سکوت کرد و داشت تاثیر آن خبر را در چهره مادرش جستجو می کرد.
مادرش هم در واقع پریشان حال شده بود. ولی انگار از روی وجد و سرور است که آن طور پریشان شده.
به نقشه ای که مدت ها بود در سر می پروراند فکر می کرد. او خیلی دلش می خواست ترتیبی بدهد تا نوه اش آناروزا و استفانو پسر لیسانسیه خاله پاسکددا مورا با هم ازدواج کنند. تمام خانواده نیز چنان آرزویی داشتند. ولی خاله پاسکددا با آن ازدواج مخالفت می کرد چون او نیز به سهم خودش دلش می خواست پسرش استفانو با دختر ثروتمندتری ازدواج کند.
باد سردی که از شمال وزیدن گرفته بود، حال داشت، آن سد را در هم می شکست... ولی مادربزرگ ناگهان احساس کرد که وجدانش ناراحت شده. آه، او خواهان مرگ آن زن ثروتمند که از اقوام خودشان بود، شده بود!
ـ پاسکددا زنی است قوی و همیشه هم خوب تغذیه کرده. از آن نژادهای دهاتی است که در برابر سختی و مصیبت های زندگی بسیار خوب طاقت می آورد و به عبارت دیگر بیدی نیست که از این بادها بلرزد. برای پرداخت پول پزشک و دارو هم پول دارد. خوب، حالا برایم تعریف کن ببینم چطور شده است.
پسرش چندان چیزی نداشت تعریف کند. او مثل هر روز که این ور و آن ور به راه می افتاد و به خانه اقوام سر می زد، به خانه خانواده مورا رفته بود تا چند ساعتی را آن جا در کنار بخاری هیزمی آن ها بگذراند. مورای پیر در خانه نبود، رفته بود سرِ زمین هایشان و پسرشان استفانو هم که وکیل بود، رفته بود در جلسه دادگاه شرکت کند.
«یکمرتبه خاله پاسکددا داخل می شود، رنگ از چهره اش پریده است و دندان هایش به هم می خورند. مستخدمه فورا او را بستری می کند. گرچه خودش دلش نمی خواست به بستر برود چون می ترسید که در غیابش کسی از خانه چیزی بدزدد. از من خواست تا بروم و استفانو را خبر کنم. او گرچه قرار نبود در جلسه ای شرکت کند، همین طوری به دادگاه رفته بود، برای وقت گذرانی. همیشه همین کار را می کند چون در خانه حوصله اش سر می رود. مدام کتاب می خواند و بعد نگاهی به بالا می اندازد. آناروزا...»
حرفش را تمام نکرد. خودش را جمع و جور کرد، حتی انگار کمی ترسیده بود چون از اتاق مجاور، زن برادرش داخل شده بود و پیش می آمد.
زنی بود بلند قامت و قوی هیکل، سرش بی نهایت زیبا بود و گیسوان مشکی خود را بافته و روی سر جمع کرده بود. درست مثل این که تاجی بر آن سر زیبا گذاشته باشد. او زنی بود که تنها با حضورش، هر کسی را مرعوب می کرد. با این حال، اکنون او نیز محتاطانه در سکوت به پیش می آمد. محجوبانه در کنار پیرزن ایستاد و به برادرشوهرش نگاهی انداخت بدون این که جرئت کند از او چیزی بپرسد.
نور لرزان آتش، گویی سر تا پای اندام او را نوازش می کرد. پیراهن ساده مشکی به تن داشت، پیراهنی شایسته راهبه ها. چهره اش رنگ پریده بود و لب های گوشتالویش که اندکی از هم باز شده بودند دندان های سفیدش را نمایان می کرد. لب های زیبایش به مراتب از چشم هایش جذاب تر بودند. چشمانی درشت و مشکی که نوری کدر از آن ها بیرون می تابید.
پیرزن بلافاصله رویش را به طرف او برگرداند و گفت: کاترینای من، نینای(۴) من. پاسکددا مورا حالش وخیم است. باید بلافاصله سری به منزل آن ها زد تا ببینیم آیا به چیزی احتیاج دارند یا نه.
عروسش نیز فورا همه چیز را درک کرد. چشمان او نیز از شادی درخشید. شادی از امید آن ازدواج احتمالی و علاوه بر آن به دلیل این که می توانست از خانه خارج شود، چیزهای دیگری را ببیند. چون او هرگز از خانه بیرون نمی رفت.
ـ آره، نینای عزیز من، تو به خانه شان سری بزن، شال خودت را روی شانه ات بینداز و برو، آناروزا را هم خبر کن.
ـ مگر آناروزا همراه من نمی آید؟
ـ نه، اصلاً صلاح نیست. مناسبت ندارد. به هر حال تو به او بگو که بیاید پایین. آن قدر پشت پنجره نماند. شایسته نیست. برو، نینا، آری عزیزم، برو.
زن به طبقه بالا رفت. برای این که وقت را تلف نکرده باشد حتی سوالی هم از برادر شوهرش نکرد. و برادر شوهرش مرعوب سر جای خود ایستاده بود وسعی داشت جلوی پوزخندش را بگیرد، پوزخندی از روی دلسوزی. و مادرش از حضور او وقت را غنیمت شمرد تا سعی کند برایش موعظه دیگری بخواند.
«چرا، این طور سر پا مانده ای و پشتت را به آتش کرده ای؟ لابد خیال داری باز به راه افتاده و به خانه این و آن بروی؟ لااقل گاهی هم در خانه بمان و کتاب انجیل را در دست بگیر و بخوان. پدرت روزی نمی شد که انجیل نخواند. ولی تو که پدرت را فراموش کرده ای! همه او را به خاطر می آورند؛ به خاطر صفات نیک او، چنان او را به یاد دارند که انگار همین دیروز مرده باشد.» غمگین سرش را به طرفی خم کرد و ادامه داد: «او از خانواده ای حسابی بود. خود او نیز مرد بسیار شریفی بود. از هیچ گونه کاری عارش نمی شد. در صورت لزوم مثل دهقان ها زمین را شخم می زد و بذرافشانی می کرد. مزرعه من را که یک قطعه زمین سنگلاخ بود او حاصلخیز کرد. در آن درختان زیتون و بادام و گردو کاشت. و مدام هم آن کتاب را در جیب داشت تا خواندن را فراموش نکند. آری او مرد بسیار با استعدادی بود و همه از مصاحبت او لذت می بردند، همه، حتی کارگران و کارمندان دیگر. با علاقه هر چه تمام تر به دیدن او می آمدند، درست مثل این که او اشرافزاده ای واقعی باشد. ولی او، فقط مالکی خرده پا بود که سرش به کار خودش مشغول بود و به خداوند متعال احترام می گذاشت. او حتی کدخدا هم شد و تمام حزب ها دوستش داشتند. یک بار خود اسقف عقب او فرستاد تا با او مشورتی کند و نظرش را بخواهد. و برادرت، او را به یاد می آوری؟ چه مرد مومنی بود. چقدر به پدر خدابیامرزت شباهت داشت. چه نازنین و مودب بود. حتی می توانست به جای کشیش در کلیسا موعظه بخواند و مراسم نماز را به جا آورد. عروسم می تواند بگوید که او چه مرد شریف و خوبی بود. هرگز صدایش را به روی کسی بلند نمی کرد. و بعد هم از دنیا رفت. آری، آن پسر نازنینم مُرد، خودش را فدای خانواده اش کرد. او نیز کار می کرد. آری، مثل کارگرها جان می کند و هر روز کار می کرد و پسرش آگوستینو(۵) هم از او یاد گرفته. پدرش برای او سرمشق خوبی بود. آری فقط او به پدر و پدربزرگش رفته است. آگوستینوی کوچولوی من، از پانزده سالگی تمام بار خانواده را به دوش کشیده. حالا بیست سال دارد ولی انگار پنجاه سال عمر کرده. مدام کار می کند؛ هم ارباب است هم کارگر، تمام جوانی خود را وقف خانواده کرده است. فقط تو این طور عاطل و باطل مانده ای و وقتت را در خانه این و آن تلف می کنی و ساعات گرانبهای عمرت را این طور بیهوده به هدر می دهی. لااقل حالا سعی کن اندکی عاقلانه زندگی کنی. تو خیال می کنی که کسی به فکر تو نیست؟ اصلاً چنین نیست. ولی تو به خانواده ات علاقه ای نداری. در باره همه آن ها بد قضاوت می کنی، به خصوص در باره آناروزا که باید شوهر پیدا کند...»
مرد گفته های مادرش را گوش می داد ولی نه اعتراضی می کرد و نه به رقت می آمد. فقط گوش به زنگ مانده بود تا مبادا آناروزا پایین بیاید و او را آن جا غافلگیر کند. از زیر سقف چوبی، صدای قدم زدن زن ها را در اتاق های بالا می شنید. قدم هایی که به راه پله می آمدند و بعد از راهرو می گذشتند ولی او قبل از آن که در راهرو باز شود خود را از بخاری هیزمی کنار کشید. و پاورچین، در سکوت از آشپزخانه عبور کرد و از در حیاط از خانه خارج شد.
ولی فقط زن برادرش بود که پایین آمد.
شالی را روی سرش انداخته بود که چهره اش را رنگ پریده تر نشان می داد. چهره ای که گویی از عاج ساخته شده. از پیرزن خداحافظی کرد و گفت که آناروزا هم دارد پایین می آید.
ـ خوب، پس من بروم؟
ـ آره برو، ولی کم حرف بزن و اگر دیدی که از دیدنت چندان خوشحال نشده اند، اصلاً به روی خودت نیاور و فورا برگرد. فهمیدی؟
ـ بله.
با قدم های چابک خارج شد. زیر شال کمرش را اندکی قِر می داد. پیرزن، بار دیگر تنها ماند و شروع کرد به هم زدن آتش و بعد، یکمرتبه سرش را بالا آورد و دو حلقه زلف خاکستری رنگش را که از زیر روسری مشکی اش بیرون زده بود روی پیشانی مرتب کرد و عصایش را روی صندلی کنار خود کوفت. چشمانش که رنگ خاصی نداشتند در حفره کبود دور چشمانش می درخشید، مثل نوری که از ظلمتی دوردست برخاسته باشد.
غیبت و بی اعتنایی آناروزا داشت او را عصبانی می کرد، چون او بیش از دیگران به نزدش می آمد؛ در کنارش می ماند یا می نشست و در کنار آتش کتاب می خواند یا سرپا پشت پنجره ای می ایستاد که سبد خیاطی اش در زیر آن قرار داشت.
نور صورتی و سرد غروب همراه با باد شدیدی که وزیدن گرفته بود روی شیشه های کوچک پنجره می لرزید و خاموش می شد و هنگامی که شیشه ها برای لحظه ای از لرزیدن دست برمی داشتند و سر و صدا نمی کردند، از دوردست، از کشتزارهای بالای دره، صدای قار قار کلاغ ها به گوش می رسید. چنان می نمود که آن جا، خانه ای است متروک در وسط مزارع. و در واقع داخل خانه نیز درست همان طور بود. با اتاق هایی که با گچ سفید شده بودند و پنجره های بلند و کوچک و درهای کوتاه که همگی به اتاق ناهارخوری وسیعی باز می شدند، جایی که میز ناهارخوری چوب بلوطی در نور غروب که از پنجره داخل می شد برق می زد و کفپوش چوبی، رنگ سفید دیوارها را سفیدتر نشان می داد.
مادربزرگ از روی صندلی اش تمام طبقه همکف را می دید؛ در سمت چپ، اتاق خواب خودش و اتاق خواب دیگری را که پنجره هایش مشرف به صیفی کاری بود و در سمت راست، آشپزخانه و از پشت در آشپزخانه ایوانی با دو تا ستون را که درختان مو به دورشان پیچیده بودند و در انتها، در نزدیک درِ خروجی قرمز رنگ، چاه آب وسط حیاط را.
معمولاً همه از آن جا داخل و خارج می شدند. با وجودی که درست موازی با آشپزخانه راهرویی بود که از انتهای آن دری به خیابان باز می شد. درِ خانه همیشه نیمه باز بود و زن های همسایه آزادانه داخل می شدند و از چاه آب برمی داشتند و اگر در آشپزخانه باز بود، کوزه آب خود را در حیاط می گذاشتند و به اتاق ناهارخوری می رفتند تا حال مادربزرگ را بپرسند و دستانشان را جلوی آتش کمی گرم کنند.
آن روز به خاطر سرمای شدید تمام درها بسته بود. ولی باد که با سر رسیدن شب، شدت گرفته بود، ناگهان درِ آشپزخانه را محکم به هم زد و باز کرد. با شنیدن آن صدا، آناروزا عاقبت تصمیم گرفت به پایین برود. دوان دوان از راهرو گذشت و از زیر طاقی ایوان بیرون زد تا ببیند چه خبر شده. باد، دامنش را به میان پاهایش فرو می برد و اندامش را که هنوز مثل اندام دختران تازه بالغ بود، بهتر نمایان می ساخت. پیراهن سرخ رنگ و شال مشکی او را به هوا می برد و گیسوان مشکی مجعدش را پیرامون آن چهره زیتونی رنگ پریشان می کرد.
گرچه هیچ کس در حیاط نبود. به هر حال به این طرف و آن طرف خود نگاهی انداخت، نگاهش حالتی مردد و بدگمان داشت. مثل پرنده عظیم الجثه ای می ماند که از باد وحشت کرده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب حريق در باغ زيتون

بسیار معمولی و بدون ظرافت نویسندگی یک داستان خسته کننده و خیلی معمولی رو پیش برد
در 1 ماه پیش توسط