فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به نوبت

کتاب به نوبت

نسخه الکترونیک کتاب به نوبت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به نوبت

لوئیجی پیراندلّو، مشهورترین نمایشنامه‌نویس ایتالیایی که شهرتی جهانی دارد، در سال ۱۸۶۷ در شهر کوچک جیرجنتی در جزیره سیسیل ایتالیا، متولد شد؛ در خانه‌ای که نام آن را «کائوس» گذاشته بودند (برادران تاویانی دو کارگردان معروف ایتالیایی از چند داستان کوتاه او فیلم مشهور «کائوس» را تهیه کرده‌اند.) پس از تحصیلات متوسطه در شهر پالرمو در سال ۱۸۹۷ به رم عزیمت کرد و به مدت بیست و پنج سال در دانشکده ادبیات پایتخت به تدریس ادبیات پرداخت. در سال‌های ۱۹۰۱ و ۱۹۰۲ اولین رمان‌های خود را به چاپ رساند: مطرود و به نوبت. از سال ۱۹۱۶ نمایشنامه‌های معروف او که روز به روز بر شهرتش افزودند در سراسر جهان به روی صحنه رفته‌اند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به نوبت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Il turno
Luigi Pirandello
Tascabili Economici Newton

فصل اول

آقای راوی(۳) می گفت: «پپه آلتو(۴) یک جوان درست و حسابی است. بله، آدم حسابی است. در این مورد که اصلاً شک و شبهه ای وجود ندارد.» ولی وقتی جریان به نامزدی و ازدواج بین پپه و دختر او، استلینا(۵)، کشیده می شد، اخم می کرد و می گفت که حاضر نیست حتی به عنوان شوخی هم شده چنین چیزی را از دهان دوستان و آشنایان بشنود.
ـ باید عاقلانه رفتار کرد.
البته می گفت که خیلی دلش می خواهد دختر خود را با رضایت عام شوهر بدهد و آن وقت دور شهر به راه می افتاد و به هر یک از دوستان و آشنایان برمی خورد متوقفش می کرد و در این مورد نظرش را جویا می شد. ولی همه دوستان و آشنایان با شنیدن اسم مردی که خیال داشت دخترش را به او بدهد، با دهان باز متحیر برجای می ماندند و مات و مبهوت آن اسم را بر زبان می آوردند:
ـ دون دیگو آلکوزر(۶)؟
آقای راوی سعی می کرد جلوی خشم و غیظ خود را بگیرد. سعی می کرد لبخند بزند و بار دیگر همان طور که دست هایش را تکان می داد تکرار می کرد:
ـ یک آن مهلت بدهید! در این باره خوب و منطقی فکر کنید!
ولی کدام منطق! حتی بعضی از آن ها می گفتند که نکند دارد سر به سرشان می گذارد و خیال شوخی کردن دارد.
ـ دون دیگو آلکوزر؟
و دسته جمعی می زدند زیر خنده.
آقای راوی با اوقاتی تلخ از آن ها جدا می شد و همان طور که راه خود را از سر می گرفت می گفت: «خیلی خیلی عذر می خواهم که مزاحم شما شدم. خیال کرده بودم افرادی عاقل و منطقی هستید.»
خود او شخصا معتقد بود که در آن مورد بسیار عاقلانه فکر می کند و آن کسی را که برای دامادی خود انتخاب کرده مردی است که بدون شک باعث سعادت دخترش می شود. این طور مردها که هر روز پیش پای آدم قرار نمی گیرند؛ این ها نادر هستند. می خواست به هر طریقی شده بقیه مردم را هم قانع کند. می خواست به آن ها حالی کند که نقشه اش بسیار عاقلانه است. لااقل کسانی را مجاب کند که دور و برش بودند و روز به روز نومیدترش می کردند.
ـ مگر طالب آزادی نبودید؟ بسیار خوب، شاه فقط سلطنت می کند و به دولت کاری ندارد، خدمت وظیفه برای همه اجباری است. ارتش که بسیار مجهز است، جاده داریم. پل داریم. راه آهن، تلگراف، چراغ برق داریم. چیزهای زیبا داریم چیزهایی که حتی من هم از آن ها خوشم می آید، اگرچه دوستان گرامی، باید بالای آن ها پول پرداخت. این چیزها خرج دارند؛ و آن وقت نتیجه چه خواهد شد؟ در مورد من دو نتیجه وجود دارد: اول این که من تمام عمر مثل یک خر کار کرده ام، و متاسفانه بسیار شرافتمندانه کار کرده ام و موفق نشده ام حتی سرمایه ای مختصر هم که شده کنار بگذارم تا آن طور که دلم می خواهد برای دخترم جهیزیه تهیه کنم و آبروی او را حفظ کنم که در واقع آبروی خودم است. و دوم این که امروزه جوان های درست و حسابی وجود ندارند. یعنی منظورم این است که دیگر از آن جوان هایی یافت نمی شوند که پدرشان بتواند زندگیشان را تامین کند و زن مناسبی برایشان بگیرد تا آن ها بعدا سر فرصت کار مناسبی به دست بیاورند و رفته رفته آتیه خود را تامین کنند. و البته پدر دخترها انتظار دارند که شوهر بتواند زندگی مرفهی در اختیار دخترشان بگذارد. وگرنه کدام پدر احمقی پیدا می شود که دخترش را دستی دستی بدبخت کند و به این جوان های لات آسمان جل شوهر بدهد؟ خوب، حالا خواهید پرسید منظور من از این همه موعظه خوانی چی است؟ بسیار خوب الآن برایتان توضیح می دهم. باید یک شوهر پیر پیدا کرد. بله، یک شوهر پیر و پولدار. پس از مرگ پیرمرد، شوهر جوان تا دلت بخواهد همه جا ریخته است.
بنابراین حرف های او اصلاً خنده دار نبود چون او داشت بسیار منطقی فکر می کرد و نقشه می کشید. بله، چون باید: «عاقلانه رفتار کرد.»
اگر مثلاً دون دیگو آلکوزر پنجاه یا شصت سال داشت. آن وقت بله، ده سال یا پانزده سال از خود گذشتگی برای دختر نازنینش خیلی زیاد بود و خود او یعنی پدر هرگز با چنین امری موافقت نمی کرد. بله خود او قبل از دیگران، ولی دون دیگو هفتاد و دو سال از عمرش می گذشت. بله، درست هفتاد و دو سال. در نتیجه هیچ گونه خطری دخترش را تهدید نمی کرد. آن ازدواج در واقع مثل این بود که پیرمردی، دختری را مثل دخترخوانده اش به خانه خود برده باشد. آری، استلینا درست مثل دختر دون دیگو پا به خانه او می گذاشت، درست به همان حد و اندازه و نه کم تر و نه بیش تر. به جای این که در خانه پدر خود زندگی کند، در آن خانه زندگی می کرد. جایی که مرفه تر بود. او، خانم خانه می شد، صاحبخانه مطلق. آن جا خانه مردی بود نجیبزاده و آقا. در این مورد شک و شبهه ای وجود نداشت. در نتیجه، کدام فداکاری؟ اگر دخترش در خانه پدری در انتظار می ماند چه حاصلی داشت؟ در عوض می رفت و در آن خانه مجلل در ناز و نعمت زندگی می کرد و در آن جا در انتظار می ماند. وقت خود را در خانه پدری به هدر نمی داد چون از دست پدر برایش کاری ساخته نبود. در حالی که در آن خانه، انتظار او، چه می دانم سه چهار سال بیش تر طول نمی کشید....
آقای راوی که از نقشه و استدلال خود بسیار راضی به نظر می رسید و به خود فخرفروشی می کرد و روز به روز هم متقاعدتر می شد، به همه می گفت: «منظورم را که درک فرموده اید؟ نه؟ دون دیگو آلکوزر تا حالا چهار تا زن گرفته است؟ خوب، چه مانعی دارد؟ استلینا این قدر احمق نیست (و انگشتان خود را به شکل شاخ پیش می آورد تا او را چشم نزنند) تا بگذارد که دون دیگو او را هم مثل آن چهار تا همسر بدبخت روانه قبرستان کند. با گذشت زمان، به موقع خودش، خود او به امید خدا، جسد شوهر نیکوکارش را به گور می سپارد و بعد، بله، بعد... جوانک مورد نظر ظاهر می شود و پا پیش می گذارد! دختر حالا زنی شده است بسیار زیبا، بسیار ثروتمند، مثل یک شاهزاده خانم. درست مثل یک نان عسلی و جوان ها مثل یک مشت مگس دور و برش در پروازند!»
به نظرش غیرممکن بود که مردم عقلشان به این چیزها نمی رسد. منطقی به این آسانی! چرا همه خیال می کردند که او لج کرده است و دارد پافشاری می کند تا دختر خود را فدا کند و به آن پیرمرد بدهد؟ دیگر نمی فهمیدند که در ماورای آن فداکاری زود گذر، در ماورای آن صخره، دریا وجود دارد، دریایی بی انتها و یک زندگی مرفه و بدون دغدغه. آری، باید دوراندیش بود. باید به آن دریا نگاه انداخت نه به آن صخره ناچیز.
البته واضح است که اگر او شخصا مرد متمولی بود و می توانست باعث سعادت دخترش بشود (که بسیار مشکل بود!) هرگز، حتی برای یک لحظه هم به مغزش خطور نمی کرد که استلینا را به آن پیرسگ بدهد. استلینا، در حال حاضر، نمی توانست درک کند که پدرش چگونه آتیه اش را تامین می کند و طبعا نمی تواند نسبت به او حق شناس باشد و قدر آن را بداند. واضح است که این مسئله قابل بخشش است. طبیعی است. ولی تا چند سال دیگر (او اطمینان تام داشت) آن وقت دخترش از صمیم قلب از او سپاسگزاری می کرد. دعایش می کرد. در این ازدواج برای خود کم ترین سودی درنظر نگرفته بود. تماما به خاطر سعادت دخترش بود و آن را وظیفه پدری خود می دانست. آری، وظیفه مردی با تجربه این است که پافشاری کند و در صورت لزوم دختر بی تجربه و ساده لوح خود را وا دارد که به این ازدواج رضایت دهد. بله، دخترش باید از او اطاعت کند. و آقای راوی از دست مردانی حرص می خورد که همان تجربه های او را در زندگی داشتند، عاقله مرد بودند و با این قضیه مخالفت می کردند.
همسر آقای راوی، خانم روزا، صلیب می کشید (کاری که هر وقت از دست مسئله ای ناراحت بود انجام می داد) و به همه می گفت: «او را به حال خود رها کنید. مارک آنتونیو هر کاری می کند، آن را عاقلانه انجام می دهد پس جای نگرانی نیست.»
این را به اقوامی می گفت که به دیدنش آمده بودند و آن نقشه وحشتناک ازدواج را به او گوشزد می کردند.
کارملا مندولا(۷) سخنگوی محله، نفس زنان تکرار می کرد: «روزا خانم، این کار گناه کبیره محسوب می شود.»
با صدای خفه این را می گفت، چون در غیر این صورت مجبور بود به روی سینه استخوانی خود مشت بکوبد و فریاد بزند: «بله، این کار، گناه کبیره محسوب می شود. خداوند از شما انتقام خواهد گرفت.»
و همان طور خشمگین، گره های روسری قرمزرنگی را که به سر داشت در زیر چانه، باز می کرد و بار دیگر گره می زد.
روزا خانم لب های خود را روی هم فشار می داد، چانه اش را پیش می آورد، چشمانش را می بست و از راه بینی نفس عمیقی می کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب به نوبت