فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق و جنايت در سيسيل

کتاب عشق و جنايت در سيسيل

نسخه الکترونیک کتاب عشق و جنايت در سيسيل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عشق و جنايت در سيسيل

یک روز صبح از پشت تپه‌های باررزهابرها آهسته‌آهسته پیش آمدند، انگار خجالت می‌کشیدند که هجده ماهِ تمام مردم را در انتظار ورود خود معطل گذاشته بودند؛ گیج به نظر می‌رسیدند و انگار راه رسیدن به راباتو را از یاد برده بودند. رفته‌رفته پیش می‌آمدند و روی هم انباشته می‌شدند. قطعه‌ای روی قطعه دیگر فشار می‌آورد و بعد یکمرتبه ثابت بر جای می‌ماند. از پنجره‌ها، از بالکن‌های مشرف به تپه‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها دستان خود را به سوی آسمان می‌گرفتند و ابرها را گویی انسان‌هایی زنده باشند و بتوانند بشنوند، صدا می‌کردند. از خانه‌های محقر کوچه پس‌کوچه‌ها مردم بیرون ریخته بودند و خود را به جاهایی می‌رساندند تا به چشم خود شنیده‌هایشان را ببینند. «ابر، هوا ابری شده است.» همه می‌خواستند خودشان ببینند وگرنه ممکن بود مسخره‌بازی کسی باشد. جلوی قلعه جمعیت از هر طبقه اجتماعی گرد آمده بود تا نمایش جدید و غیرمنتظره را تماشا کند. آیا ابرها همان‌جا باقی می‌ماندند؟ آیا پراکنده می‌شدند؟ این ابرها دیگر منتظر چه بودند؟ چرا نمی‌باریدند؟

ادامه...

بخشی از کتاب عشق و جنايت در سيسيل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Il Marchese di Roccaverdina
Luigi Capuana
Biblioteca Economica Newton, 1998

فصل یکم

ننه جان گراتزیا سرش را از لای در داخل کرد و گفت:
«جناب آقای وکیل تشریف آورده اند.»
از آن جایی که آقای مارکی(۱) نه سرش را به طرف او برگرداند و نه جوابی داد، دایه پیر چند قدم به داخل اتاق برداشت و گفت:
«مارکی جان، فرزندم، خوشحال نشده ای؟ گفته اند به زودی باران می بارد.»
درواقع رعد و برق شده بود و چنان می نمود که تا چند لحظه دیگر شُرشُر باران سرازیر شود. از همان موقع هم چند قطره درشت از در باز بالکن به داخل اتاق می چکید.
مارکی روکاوردینا(۲) که دستانش را پشت کمر در هم گذاشته بود، محو تماشای صاعقه ها در تاریکی شب بود. بلافاصله پس از برق، صدای رعد نیز بلند می شد.
پیرزن به او نزدیک شد و بار دیگر گفت:
«آقای وکیل تشریف آورده اند.»
مرد تکان خورد، به دایه پیرش نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا کلمات را بشنود و معانیشان را درک کند.
«بگو تشریف فرما شوند.»
وقتی دید پیرزن می خواهد در بالکن را ببندد اضافه کرد:
«مهم نیست. خودم آن را می بندم.»
بلافاصله صدای برخورد چند قطره درشت باران به شیشه ها به گوش رسید؛ شیشه هایی که با ارتعاش رعد می لرزیدند.
میز شام را جمع کرده بودند. چراغ پیه سوزی که چهار روزنه داشت به اتاق کمی نور می بخشید. مارکی از چراغ نفتی بیزار بود و همیشه از پیه سوزهای قدیمی استفاده می کرد. فقط در اتاق پذیرایی، آن هم به خاطر این که عمه اش بارونس لاگومورتو، آن ها را به او هدیه کرده بود، دو چراغ نفتی چینی اعلا دیده می شد که تقریبا هیچ وقت روشنشان نمی کردند. مارکی شمع های قطور مومی را در شمعدان های هشت شاخه ای نقره ترجیح می داد که روی قفسه های طلایی رنگ گذاشته شده بودند و فقط موقعی که میهمانی عالی مقام داشتند روشنشان می کردند.
در مورد آقای گوتزاردی(۳) وکیل لزومی به آن تشریفات نبود. میهمانی بود بس خودمانی. هر ساعتی دلش می خواست می آمد و اگر مارکی در بستر بود حتی پا به اتاق خواب او می گذاشت.
چهره اندکی درهم فرو رفته مارکی نشان می داد که آن ملاقات در آن ساعت شب و آن هوای طوفانی برایش چندان خوشایند نبوده است.
سرپا ایستاده و اخم کرده بود. لب می گزید و انگشتانش را در موهای مشکی و پرپشتش فرو می برد و رو به در ورودی انتظار می کشید. کمی مرعوب آن وکیل بود؛ درست مثل وحشت از ساحران و جادوگران. وکیل بی چاره دیر یا زود از آن همه سحر و جادو دیوانه می شد. خوشبختانه تا آن موقع، لااقل نسبت به او، مرد عاقلی به نظر می رسید و برای همین مارکی کارهای حقوقی و دیگر مسائل بغرنج خود را به او واگذار کرده بود.
در شهر کوچک راباتو(۴) چطور می شد وکیل باتجربه و درستکاری مثل دون آکویلانته گوتزاردی(۵) پیدا کرد؟ باید با تمام خل بازی هایش قبولش می کردند. آن همه خل بازی هم از معلومات زیاد بود. متخصص در زبان لاتین، متخصص در زبان یونانی، فلسفه، مذهب و قانون؛ آن قدر که در دهات و شهرهای مجاور نیز وکیلی بود بسیار مورد احترام و شایسته.
همه می گفتند: «افسوس که ارواح خبیث دیوانه اش کرده اند!»
آقای مارکی شخصا به این امر اعتقاد پیدا نکرده بود، ولی آن همه «جادو و جنبل»، آن طور که او اعمالش را می نامید، او را نگران آینده ساخته بود. حال یا جادو جنبل بود یا خیالبافی و توهّم، به هر حال او را وحشت زده می کرد؛ آن هم درست در آن زمان، شاید این باد شدید و رعد و برق بود که بر اعصابش فشار می آورد، همه چیز را برایش سنگین تر می کرد و به وحشتش می افزود.
در زمینه چراغی که ننه گراتزیا در دست داشت گویی هیکل بلندقامت و لاغر وکیل را با قیچی بریده و بر روی در چسبانده بودند. آقای مارکی با دیدن آن هیکل سراپایش لرزید و منجمد شد. در این حالت وکیل قدبلندتر، لاغرتر و عجیب تر به نظر می رسید؛ با آن چهره بی حالت ریش خود را خوب از ته تراشیده بود، دستمال مشکی رنگی به گردنش بسته بود و دو طرف آن را زیر گلو گره زده بود. کت بلند مشکی رنگی که تا زانوانش می رسید به تن و شلوار تنگ مشکی که لنگ هایش را لاغرتر نشان می داد به پا داشت و بازوان لاغر و استخوانی اش به منظور احوالپرسی در هوا تکان می خوردند.
«جناب مارکی، سلام بر شما!»
حتی صدایش که انگار از ته شکمش بیرون می آمد به نظر مارکی عجیب تر از سابق بود. با علامت سر جواب داد و با دست اشاره کرد که بنشیند.
دون آکویلانته گفت: «می گفتند که قرار است طوفان شدیدی بشود، طوفان نوح. ولی در عوض می بینید که طوفانی عادی است. برای همین نخواستم خبر خوشی را که برای شما دارم به فردا موکول کنم.»
همین که آقای مارکی روبروی او، پشت میز، نشست، آقای وکیل صحبت خود را ادامه داد:
«آه، بالاخره به نتیجه رسیدیم!»
مارکی چشمانش را گشود و پرسید:
«نلی کازاچو(۶) را امشب دستگیر می کنند؟»
وکیل گفت: «والله معلوم نیست...»
صدا در گلویش خفه می شد و به زور بیرون می آمد.
«گزارش همسر نلی، قاضی را قانع کرده است. حکم جلب او نیز چهار ساعت پیش امضاء شده و به رئیس کلانتری تحویل داده شده است. جناب مارکی، همان طور که مشاهده می فرمایید من اشتباه نمی کردم.»
«آن زن چه گفته؟»
«جملات چند نفر شاهد را تکرار و تصدیق کرده است. روزا استانگا، پائولو جورجی و میکله استیتزا. نلی چندین و چند بار گفته بوده که اگر روکو کریشونه(۷) دست از کارهایش برندارد، دخلش را خواهد آورد. و بعد که مطمئن شده او خیال دارد همسرش را بلند کند... همه چیز واضح است. اکنون همه چیز مثل روز روشن است. می توان به خوبی صحنه را در نظر مجسم کرد: در انتظار دشمن در جاده مارجیتلّو، پشت بوته های بلند انجیر هندی، خود را مخفی می کند؛ سر پیچ جاده. همان روز صبح از آن جاده عبور کرده و وانمود کرده بود برای شکار به آن جا رفته است. ’سلام بر شما رفیق نلی ‘، ’سلام بر شما رفیق روکو ‘. خود مرد گاودار شهادت می دهد که به او گفته بود: ’اگر امشب از همین جا رد می شوید می توانیم با هم به راه بیفتیم‘. ’ نه رفیق عزیز، من ممکن است خیلی دیروقت برگردم‘. پسر دیگری هم شهادت داده که با شنیدن این کلمات خودش را داخل صحبت آن ها کرده است: ’ قاطر شما خیلی بهتر از خود شما با این جاده آشنایی دارد و از گِل و شل هم وحشتی ندارد‘. روکو جواب داده: ’من با قاطر خودم حتی راه جهنم را هم بلد هستم و آن طور که می گویند جاده آن جا خیلی بدتر از این جاده است‘. نلی کازاچو جواب داده: ’ به امید خدا همگی به بهشت خواهیم رفت‘. این را گفته و از آن جا دور شده. سگ او هم به دنبالش به راه افتاده. خودش تصدیق کرده که آن پسرک راست گفته است. پسرک البته نمی داند آیا در جملات او طعنه ای وجود داشته یا نه. روکو شوخی کنان از جاده جهنم صحبت کرده و نلی برعکس... در باره جاده بهشت. به عبارت دیگر نمی خواسته رک و راست بگوید که امشب خودم تو را روانه جهنم خواهم کرد.»
«ولی هیچ کس نلی کازاچو را ندیده است.»
«جناب مارکی، من به خوبی شما را درک می کنم. شما مایلید صددرصد در این مورد مطمئن شوید. در این صورت دیگر به قاضی و چند شاهد نیازی نبود تا یک تکه از این جا، یک تکه از آن جا جمع آوری کنند، روی هم انباشته کنند، با هم مقایسه کنند و توسعه شان بدهند. نلی کازاچو مرد بسیار زرنگی است. هر کاری بگویی از دستش برمی آید. زبانش هم دراز است: ’او را به جهنم روانه خواهم کرد‘. وقتی پس از تهدید، خودِ حادثه پیش می آید دیگر چه حرفی می توان زد؟ همه چیز عیان است.»
دون آکویلانته ابروها را درهم گره کرده بود. لب های خود را کج و کوله می کرد، چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد. بازوانش را در هوا تکان می داد. ادامه داد: «چند روز پیش بیوه زن بی چاره روکو به دیدن من آمد. درست شکل حضرت مریم غمزده شده بود. تا وقتی قاتل های شوهرم را در زندان نبینم، آرام نخواهم گرفت. `»
آقای مارکی که در سکوت جمله او را گوش کرده بود، پرسید: «چرا می گوید قاتل ها `؟»
«چون معتقد است آن ها بیش از یک نفر بوده اند.»
«مگر از تفنگ چند فشنگ در رفته است؟»
«ما چه می دانیم؟ به هر حال یکی از آن فشنگ ها او را به قتل رسانده است و در شب هیچ کس صدای شلیک نشنیده است.»
دون آکویلانته چشمانش را نیمه بسته کرد، سر تکان داد و مکثی طولانی کرد. در طول آن مکث مارکی با نگرانی تحت نظرش گرفته بود و می دید که گویی با آن چشمان نیمه بسته و تکان دادن سر برای خود منطق می آورد. گاه به گاه لب هایش را هم تکانی می داد، ولی صدایی از دهانش خارج نمی شد.
دون آکویلانته انگار ناگهان از آن تمرکز افکار که ساکت نگهش داشته بود بیدار شده باشد، گفت: «در فکر این هستم که دادگاهی مفصل تر از محاکمه ای که قاضی در نظر گرفته است ترتیب بدهم ولی شاید هنوز وقت مناسب فرا نرسیده باشد. زود است.»
مارکی حرف او را قطع کرد و گفت: «جناب وکیل، بهتر است در مورد این گونه مزخرفات دیگر حرفی نزنیم. خیلی عذر می خواهم.»
«شما در اشتباه هستید!»
چهره دون آکویلانته با تبسمی از سر دلسوزی باز شد. آرنج هایش را به روی میز تکیه داده بود و انگشتانش را در هم فرو برده و به زیر چانه زده بود. با صدایی خفه و آهسته ادامه داد: «دیروز برای اولین بار او را دیدم. خودش هنوز آگاه نیست که مرده است. این امر برای تمام کسانی که فقط ظاهر را می بینند بسیار صدق می کند. سرگردان کوچه های دهکده است. به مردم نزدیک می شود، از آن ها سوالاتی می کند و وقتی از هیچ کس جوابی دریافت نمی کند، سخت عصبی می شود...»
مارکی بار دیگر حرف او را قطع کرد و گفت: «بسیار خوب، ولی من شخصا از این مسائل چیزی سرم نمی شود و خوشم نمی آید.»
به هر حال نمی توانست جلوی پریشانی خود را بگیرد: «باید مرده ها را به حال خود رها کرد.»
«نخیر، درست برعکس، مرده ها از این که ببینند فراموش شده اند غصه می خورند. او را به سمت خود جلب و از او بازجویی می کنم تا واقعیت را از زبان خودش بشنوم.»
«ولی حتی موقعی که توانستید با او حرف بزنید و واقعیت را از زبانش بشنوید، شهادت شما چه ارزشی خواهد داشت؟»
«خیال ندارم شهادت بدهم. فقط می خواهم واقعیت را بدانم. برای ارضای خودم. از جوانب دیگری شنیده ام قاتل فقط یک نفر بوده و سر راه او، پشت بوته های بلند انجیر هندی، کمین کرده است. از آن ها پرسیدم: اسمش چه بود؟ ` ولی کسی جواب نداد. آن هم به خاطر قوانین آن جهان که ما چیزی از منطق آن سرمان نمی شود.»
مارکی گفت: «پس آنچه شما می خواهید به زور به خورد من بدهید این است که تمام جنایات خودبخود حل می شوند و مجازات و مکافات نمی خواهند و دیگر به شهربانی احتیاجی نیست و می توان آن را به کلی تعطیل کرد.»
دون آکویلانته گفت: «این مسئله دیگری است!»
«لطفا با این چرندیات سعی نکنید متقاعدم کنید چون هرگز متقاعد نخواهم شد. از آن گذشته کلیسا این گونه افکار و عملیات ابلیسانه را ممنوع کرده است. ثابت شده است که تمام این عملیات و افکار از فریب ابلیس سرچشمه می گیرد. از شما بعید است؛ مردی چنین عاقل و دانشمند نباید به این گونه خرافات اعتقاد پیدا کند. گرچه این را هم باید گفت که شما دانشمندان، خیلی بیش تر از ما احمق ها، دچار اشتباه می شوید و فریب می خورید.»
«چند ماه که بگذرد دیگر چنین جمله ای بر زبان نخواهید آورد.»
«آه. تقاضا می کنم دست از سر او بردارید، یعنی منظورم این است که دست از سر من بردارید.»
بعد جمله خود را تصحیح کرد و گفت: «منظورم دستگیری نلی کازاچو است. اگر قاضی چنین حکمی صادر کرده است...»
«عدالت بشری هر کاری از دستش برآید بدان متوسل می شود؛ مدارکی بسیار واضح یا شک و شبهه که به نوعی مدرک اخلاقی محسوب می شود. راه دیگری وجود ندارد.»
«بله، این چنین است که بیش تر اوقات بی گناه را به اشتباه محکوم می کنند؟»
«به عمد که چنین نمی کنند. بشر به هر حال گاهی اشتباه می کند؛ طبیعی است. ولی در این قضیه اشتباهی در کار نیست. روکو مرد شریفی بود. البته زیاد از حد وِر می زد، زن باز هم بود، ولی از وقتی ازدواج کرده بود دیگر... گاهی فقط از روی شوخی چیزی از خود در می آورد و تعریف می کرد. خود همسر کازاچو به قاضی گفته است: چند وقت پیش باز دور و بر من می گشت. دست از سرم برنمی داشت. وقتی فرصت مناسبی پیش نمی آمد تا شخصا با خود من حرف بزند، آن وقت پیغام می فرستاد. من هم در جواب او می گفتم: به نظرم دیوانه شده اید. من هرگز به شوهر خودم خیانت نخواهم کرد. من زنی فقیر، ولی نجیب هستم. بعد دیگر آرام گرفت. شوهر من هم وضعیت را درک کرده بود. دیگر تهدیدش نمی کرد. بار دیگر با هم رفیق شده بودند. `»
«گفتید که آرام گرفته بود `؟»
«آیا زن راست گفته است؟ شاید می خواسته بدین نحو برای خود و شوهرش دلیلِ بی گناهی بتراشد.»
مارکی زیرلب زمزمه کرد: «آرام گرفته بود!»
از جای خود برخاست، چشمانش را تیز کرده بود. به سختی نفس می کشید، گویی هوای اتاق برایش کافی نبود. ابتدا کرکره ها را باز کرد و بعد در بالکن را چهارتاق گشود و سر به بالکن برد. دون آکویلانته نیز به او ملحق شد.
از پشت قطعات ابر که باد پیش می راندشان چنان می نمود که انگار ماه در آسمان دویدن گرفته است. در نور مهتاب برج های ناقوس کلیساها و توده قهوه ای رنگ خانه های روی تپه به وضوح دیده می شدند.
در آن سکوت مطلق ناگهان فریادی به گوش رسید، صدایی دورگه ناسزاگویان فریاد می کشید: «لعنت بر خانه روکاوردینا، انشاءالله به نکبت بیفتید. لعنت به خانه کریزانتی!»
مارکی گفت: «خاله جان ماریانجلاست. همان که دیوانه است. هر شب همین بساط را داریم.»
صدا، دورگه و گرفته ادامه داشت. مثل آوازی وحشتناک و تکراری.
دون آکویلانته جواب داد: «شوهرش مثل حیوانات در بند و زنجیرش کرده است. باید مقامات مربوطه پا پیش بگذارند و به تیمارستان منتقلش کنند.»
صدای زن دیوانه خاموش شد.
باد، ابرها را پراکنده کرده بود. طوفان دور شده بود و در دوردست رعد و برق می زد.
دون آکویلانته گفت: «مدام این طوری است. امسال هم هوای بدی خواهیم داشت. جناب مارکی، با اجازه شما مرخص می شوم. شب جنابعالی به خیر.»
مارکی می خواست جواب بدهد که فریادی بیش تر شبیه ضجه نگذاشت کلمات از دهانش خارج شوند.
«عشق من، عشق من!»
آقای وکیل سر خود را به طرف جایی برگرداند که فریاد از آن جا به گوش می رسید.
«نعره همسر نلی کازاچو است. پاسبان ها رفته اند تا دستگیرش کنند. می بینید، آن جا، در آن پایین، در میدان.»
زیر نور مهتاب گروهی پاسبان مرد محکوم را دستگیر کرده بودند و همراه خود می بردند.
ضجه دردناک همسر نلی کازاچو بار دیگر در آن ظلمت به گوش رسید. همراه زوزه باد که بار دیگر به شدت وزیدن گرفته بود.
«عشق من، عشق من!»

به دُخی

ب. ف

نظرات کاربران درباره کتاب عشق و جنايت در سيسيل