فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آنتوان چخوف

کتاب آنتوان چخوف
شش داستان و نقد آن

نسخه الکترونیک کتاب آنتوان چخوف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آنتوان چخوف

برای خواننده فارسی‌زبان، چخوف نامی مأنوس و آشناست. ایرانیان اهل کتاب، بسیاری از داستان‌هایش را خوانده‌اند و احتمالاً برخی از آثار نمایشی او را بر صحنه دیده‌اند. یکی از دلایل این انس، فضای عمدتا شرقیِ حاکم بر آثار اوست. صمیمیت زبانی، ساختار محکم، مشاهده دقیق پدیده‌ها و قدرت شگرف در انتقال ظریف‌ترین تأثیرات حسی به مخاطب، از دیگر ویژگی‌های این نویسنده نامدار روسی است. چخوف نویسنده‌ای سهل و ممتنع است؛ مثل خیام است. اصحاب ذوق، در نخستین تجربه‌های شعری خود احتمالاً از سادگی زبان رباعیات وسوسه می‌شوند و خلق آثاری همطراز را سهل می‌پندارند؛ اما حاصل کار آنان عمدتا نومیدکننده است. علت آن است که در آثار برجسته هنری، و در بحث ما ادبیات، رابطه صورت و معنا به گونه و در حدی است که ایجاد توازن و تعادل بین اجزای اثر، جز از کارآزمودگان کلام و معنا ساخته نیست. کتاب حاضر به ترجمه و نقد داستان‌هایی کوتاه از چخوف اختصاص دارد که در آن‌ها، به گمان راقم، رابطه ساختار و معنا بسیار دقیق است. داستان کوتاه «وانکا» را به دلیل حضور مؤثر پس‌نمایی در ساختار کلی اثر برگزیده‌ام. «خواب‌آلود» حکایت دخترکی است که در تنگنای شرایط فیزیکی ـ ذهنی، کودکی را به قتل می‌رساند. درونمایه این اثر، به درونمایه جنایات و مکافات اثر داستایوفسکی شباهت‌هایی دارد. چخوف در داستان «دانشجو» از طریق تداعی ساختاری، بین حوادث و اشخاص تاریخی از یک سو و حوادث و شخصیت‌های داستانی از سویی دیگر رابطه برقرار می‌کند. «گریشا» بیان و شناخت جهان پیرامون از منظر کودکی خردسال است. ساختار این اثر و تکنیک به کار رفته در آن به گونه‌ای است که خواننده همپای کودک در شناخت و نامگذاری اشیاء و پدیده‌ها تلاش می‌کند. از جمله ویژگی‌های این اثر، طعنه ساختاری است که در نقد ذیربط به شواهد آن اشاره شده است. «اسقف» بلندترین داستان کوتاه این مجموعه، به‌رغم شکل رئالیستی خود، عمقی گنگ و تأثیرگذار دارد. فضاسازی‌ها و طراحی ساختاری اثر نیز هنرمندانه است. اثر حاضر، عمدتا دانشجویان و علاقه‌مندان به مباحث نقد ادبی را در نظر داشته است.

ادامه...

بخشی از کتاب آنتوان چخوف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Anton Chekhov's Short Stories
Selected and Edited By
Ralph E. Matlaw
W. W. Norton & Company, New York

وانکا

وانکا ژوکف(۲)، پسر بچه نه ساله ای که سه ماه قبل برای خانه شاگردی به آلیاخین(۳) کفاش سپرده شده بود، در شب کریسمس به بستر نرفت و صبر کرد تا ارباب و زنش و شاگردهای ارشد به کلیسا بروند. آن گاه دوات و قلمی با نوک زنگ زده از گنجه برداشت، کاغذ مچاله شده ای را باز کرد و آماده نوشتن شد. قبل از نوشتن نخستین حرف چند بار سراسیمه به در و پنجره نگاه کرد، به شمایل تیره مسیح که قفسه نگهدارنده قالب های کفاش در دو سویش بود، زل زد و آهی عمیق کشید. کاغذ روی نیمکت بود و وانکا روی زمین، در پشت نیمکت، زانو زده بود.
نوشت: «بابابزرگ عزیز، کنستانتین ماکاریچ. من به تو نامه می نویسم. عیدت مبارک، از خدا می خواهم به تو برکت بده. من بابا و مامانی که ندارم و فقط تو را دارم.»
وانکا سرش را بالا گرفت و به پنجره تاریک که نور شمع در آن سوسو می زد، نگاه کرد. کنستانتین ماکاریچ را خوب به خاطر آورد. پدر بزرگ شب ها در ملک نجیب زاده ای به نام ژیوارف نگهبانی می داد. پیرمردی قد کوتاه، لاغر، و حدودا شصت و پنج ساله بود، اما فوق العاده چابک و سرزنده، با چهره ای متبسم و چشمانی مست. روزها در آشپزخانه عقبی یا می خوابید یا برای آشپز و خدمتکاران آشپزخانه خوشمزگی می کرد. شب ها پوستین گشاد به تن در اطراف ملک ارباب چرخ می زد و جغجغه اش را به صدا در می آورد. دو سگ با سرهایی آویزان به دنبالش می رفتند؛ یکی از آن ها کاشتانکای پیر بود و دیگری مارماهی که پشمی بلند و مشکی داشت و بدنی کشیده چون راسو. مارماهی واقعا مودب و تو دل برو بود و به غریبه و آشنا با چشمی محبت آمیز نگاه می کرد. اما کسی به او اعتماد نداشت. سر براهی و رفتار مودبانه اش، پوششی برای مزورانه ترین بدجنسی ها و کینه ورزی ها بود. در دزدی های بی سر و صدا، پاچه گیری، خزیدن به داخل سردابه و قاپیدن جوجه های روستاییان تخصص داشت. دست و پایش بارها خرد و خمیر شده بود؛ دو بار دارش زده بودند؛ هر هفته تا سرحد مرگ کتک می خورد، اما از همه بلاها جان به در می برد.
حالا پدربزرگ با ابروهای در هم کشیده نزدیک دروازه ایستاده است و به نور گلی رنگ پنجره های کلیسا نگاه می کند، یا با چکمه های نمدی اش بالا و پایین می رود و با کلفت ها شوخی می کند. جغجغه اش به کمربندش بسته شده است. دست هایش را زیر بغل می گذارد تا در مقابل سرما خود را گرم کند. همزمان با خنده پیرمردانه اش، کلفتی یا یکی از زنان آشپز را نیشگون می گیرد. انفیه دان را جلوی زنان می گیرد و می گوید: «یه ذره بو کن!» زن ها کمی بو می کنند و عطسه می زنند. پدربزرگ که غرق شادی است، از خنده روده بر می شود و فریاد می زند: «واسه دماغ های بی ریخت معرکه اس!»
حتی به سگ ها هم انفیه می دهد. کاشتانکا عطسه می زند؛ سرش را تکان می دهد و آزرده خاطر دور می شود. اما مارماهی مودب تر از آن است که عطسه بزند؛ دمش را تکان می دهد. هوا هم عالی است؛ آرام و پاک و تر و تازه. شب تاریکی است، اما می شود تمام روستا را با سقف های سفید، دود برخاسته از دودکش ها، درختان نقره فام از شبنم های یخ آجین و پشته های برف به وضوح دید. ستاره های چشمک زن پخش شده اند و کهکشان چنان صاف است که انگار آن را به تازگی برای عید، با برف ساییده و برق انداخته اند...
وانکا آه کشید، قلمش را در دوات فرو برد و باز نوشت: «دیروز هم کتک مفصلی خوردم. ارباب موهام رو گرفت و من رو کشوند به حیاط و با تسمه کتکم زد، واسه این که وقتی بچه شون رو تو گهواره تکون می دادم بیخودی خوابم برد. هفته پیش هم زن ارباب گفت یه ماهی پاک کنم. من هم از دمش شروع کردم و او ماهی رو از من گرفت و سر ماهی رو با فشار توی صورتم پیچوند. شاگردهای دیگر سر به سرم می ذارن. من رو می فرستن مشروب فروشی براشون ودکا بخرم و مجبورم می کنن براشون از ارباب خیار بدزدم. ارباب هم با هر چی که دستش بیاد من رو می زنه. از غذا هم خبری نیس. صبح به من نون می دن و برای ناهار، شیربرنج. شام هم باز نون. هیچ وقت هم چای یا سوپ کلمی گیرم نمی آد که همه اش رو خودشون هورتی بالا می کشن. من رو مجبور می کنن توی راهرو بخوابم. وقتی هم که بچه شون گریه می کنه، من اصلاً نمی خوابم. مجبورم تکونش بدم. بابابزرگ عزیز، محض رضای خدای عزیز من رو از این جا ببر. من رو ببر به خونه مون در روستا. دیگه طاقت ندارم. از تو خواهش و تمنا می کنم و همیشه دعات می کنم. من رو از این جا ببر وگرنه می میرم...»
لب های وانکا لرزید، چشمانش را با دست کثیف و سیاهش پاک کرد و هق هق گریه کرد.
ادامه داد: «من توتون برات خرد می کنم. دعات می کنم. تو هم اگه شیطونی کردم، هر قدر که دلت خواست می تونی شلاقم بزنی. اگر هم فکر می کنی اون جا کاری برای من نیس از مباشر می خوام که به من رحم کنه و بذاره چکمه هارو تمیز کنم یا به جای فدیا برم چوپانی. بابابزرگ عزیز دیگه طاقت ندارم. فکر کردم پای پیاده تا روستا فرار کنم اما چکمه ندارم و از سرما ترسیدم. وقتی هم بزرگ بشم و مرد بشم از تو مواظبت می کنم و نمی ذارم کسی اذیتت کنه و وقتی بمیری برای روحت دعا می کنم. مثل کاری که برای مامانی کردم.
«مسکو یک شهر بزرگه. خانه های اربابی زیاده و اسب هم زیاده و گوسفند نداره و سگ ها هم یه ذره هار نیستن. روز کریسمس پسرها دنبال ستاره نمی گردن و نمی ذارن توی کلیسا آواز بخونی. یه بار هم دیدمشون توی فروشگاه قلاب ماهیگیری رو با نخ قلاب می فروشن. برای هر ماهی که دوست داری قلاب های خوب دارن. یه دونه بود که یه ماهی سی پوندی رو نگه می داشت. فروشگاه هایی رو هم دیده ام که توش همه جور تفنگ هست، درست مثل اونی که توی خونه اربابه. هر کدومش باید صد روبل باشه. در قصابی ها هم باقرقره و کبکنجیر و خرگوش هست اما آدمای توی قصابی جای شکارشون رو نمی گن.
«بابابزرگ عزیز هر وقت توی خونه ارباب یه درخت کریسمس بود، یه دونه گردوی طلایی برای من بردار و بذارش توی صندوق سبزه. از دوشیزه الگا ایگناتیونا(۴) بخواه، بهش بگو برای وانکاس.»
وانکا آهی عمیق کشید و یک بار دیگر به پنجره خیره شد. به یاد آورد که پدربزرگش برای آوردن درخت کریسمس برای اعیان و اشراف به جنگل می رفت و نوه اش را هم با خود می برد. آه، چه روزهای خوشی بود! پدربزرگ از خودش صدا در می آورد و هیزم های یخ زده هم صدا می دادند، وانکا هم به تقلید از آن ها صدا در می آورد. پدربزرگ قبل از آن که درخت کاجی را با تبر بیندازد، چپقی چاق می کرد، مقدار زیادی توتون برمی داشت و به وانکای لرزان می خندید... کاج های جوان در پوششی از برف بی حرکت ایستاده و منتظر بودند که ببینند کدام یک از آنان خواهد مرد. ناگهان خرگوشی، مثل تیر، بر تلّی از برف می جهید... پدربزرگ نمی توانست جلوی فریادش را بگیرد: «بگیرش، بگیرش... بگیرش! آه شیطان دم بریده!»
پدربزرگ، درخت را تا خانه ارباب روی زمین می کشید، آن ها هم تزئین آن را شروع می کردند... الگا ایگناتیونا، دوشیزه محبوب وانکا، از همه پرکارتر بود. وقتی پلاگیا، مادر وانکا، زنده بود و در خانه ارباب خدمت می کرد، الگاایگناتیونا به وانکا آبنبات می داد و به خاطر سرگرمی خودش به او خواندن، نوشتن، شمارش اعداد تا صد، و حتی رقص کوادریل(۵) را یاد می داد. اما پس از مرگ پلاگیا، وانکای یتیم را به آشپزخانه عقبی پیش پدربزرگش، و از آن جا به مسکو، پیش آلیاخین کفاش فرستادند...
وانکا ادامه داد: «بابابزرگ عزیز، بیا پیش من. به تو التماس می کنم به خاطر مسیح من رو از این جا ببر. به من یتیم بی چاره رحم کن. اونا همه اش من رو کتک می زنن و من همیشه گرسنه ام و اون قدر این جا بدبختم که می تونم به تو بگم که همه اش گریه می کنم. یه روز هم ارباب با یه قالب کفاشی زد توی سرم و من افتادم زمین و فکر کردم دیگه هیچ وقت نمی تونم از زمین بلند بشم. این زندگی بی چاره من از سگ هم بدتره. به آلیونا(۶) به یگورِ(۷) یک چشم و به درشکه چی سلام من رو برسون و کنسرتینا(۸) من رو به هیچ کی نده. من نوه تو، ایوان ژوکف، بابابزرگ عزیز بیا.»
وانکا نامه را چهار تا کرد و آن را در پاکتی گذاشت که روز قبل به یک کوپک خریده بود... بعد مکث کرد تا فکر کند. قلمش را در دوات فرو برد. نوشت: «به بابابزرگ در روستا.» سرش را خاراند. باز فکر کرد. بعد اضافه کرد:

«به کنستانتین ماکاریچ»

خشنود از این که به هنگام نامه نویسی، کسی مزاحمش نشده بود، کلاهش را بر سر گذاشت و بی آن که روی پیراهنش کتی بپوشد، به سوی خیابان دوید.
روز قبل، افراد حاضر در قصابی، در پاسخ به سوال او گفته بودند که نامه ها را به صندوق می اندازند و بعد، درشکه چیان مست، در کالسکه های سه اسبه زنگوله دار، نامه ها را به سراسر دنیا می برند. وانکا تا نزدیک ترین صندوق پست دوید و نامه عزیزش را در شکاف صندوق رها کرد...
ساعتی بعد، آرام از لالایی امیدهای روشن، به خواب سنگینی فرو رفت. اجاقی را به خواب دید. پدربزرگ، با پاهای برهنه و آویزان، روی طاقچه اجاق نشسته بود و نامه را برای آشپز می خواند... مارماهی جلوی اجاق، عقب و جلو می رفت و دم تکان می داد.

نظرات کاربران درباره کتاب آنتوان چخوف

لطفا تو قسمت دریافت نمونه فهرست کتاب هارو بزارین نه مقدمه و پیشگفتار.
در 1 سال پیش توسط Dor...378
بعضی از داستاناش عالی
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو خانوم جان
عالی از چخوف بازم بذارید
در 2 سال پیش توسط سام
متن و تحلیل و نقد داستان‌های: وانکا، خواب آلود همراه، دانشجو، گریشا،اندوه، اسقف
در 2 سال پیش توسط P D