فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب با عشقی بزرگ
كتاب ناتمام

نسخه الکترونیک کتاب با عشقی بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب با عشقی بزرگ

آلبا دسس‌ پدس طرح اولیه این کتاب را در سال ۱۹۳۹ با عنوان رمان کوبایی نوشت، ولی نوشتن آن را در دهه هفتاد آغاز کرد و عنوان آن را هم جزیره گذاشت.
در سال ۱۹۷۷ در ملاقاتی با فیدل کاسترو در کوبا، از او سؤال می‌کند که چطور توانسته در آن مدت کوتاه آن همه کارهای مفید برای کوبا بکند. کاسترو هم در جوابش می‌گوید: «با عشقی بزرگ.» آلبا نیز از آن جمله الهام می‌گیرد و عنوان قطعی کتاب خود را با عشقی بزرگ می‌گذارد.
با عشقی بزرگ متأسفانه به دلیل مرگ نابهنگام نویسنده نیمه‌تمام می‌ماند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب با عشقی بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Con Grande Amore
Alba De Céspedes
Arnoldo Mondadori Editore, 2011

آلبا د سس پدس طرح اولیه این کتاب را در سال ۱۹۳۹ با عنوان رمان کوبایی نوشت، ولی نوشتن آن را در دهه هفتاد آغاز کرد و عنوان آن را هم جزیره گذاشت.
در سال ۱۹۷۷ در ملاقاتی با فیدل کاسترو در کوبا، از او سوال می کند که چطور توانسته در آن مدت کوتاه آن همه کارهای مفید برای کوبا بکند. کاسترو هم در جوابش می گوید: «با عشقی بزرگ.» آلبا نیز از آن جمله الهام می گیرد و عنوان قطعی کتاب خود را با عشقی بزرگ می گذارد.
با عشقی بزرگ متاسفانه به دلیل مرگ نابهنگام نویسنده نیمه تمام می ماند.

با عشقی بزرگ

وقتی دختربچه بودم، پدرم در باره کوبا با من حرف می زد؛ سرزمینی افسانه ای، رازی بین من و او.
مدت ها بعد با کشور کوبا آشنا شدم. پدرم در سال ۱۹۰۸ با سمت وزیر مختار از جانب کوبا به رم آمده بود. در آخر همان سال با مادرم آشنا شده و ازدواج کرده بود. در سال ۱۹۱۱ هم من متولد شدم. آن ها با عشقی بزرگ همدیگر را دوست داشتند به نحوی که همه، عشق آن ها را مثل رمانی عاشقانه می دانستند. همه مرا با کنجکاوی نگاه می کردند چون ثمره آن عشق بودم. همان طور هم به دلیل این که کوبایی بودم.
در آن زمان، اروپایی ها اطلاع چندانی در باره کوبا نداشتند. خیلی ها بودند که اصلاً نمی دانستند کوبا وجود دارد یا در کجاست. امروزه اغلب در این مورد صحبت می شود، در روزنامه ها، در رادیو و اخبار مستند در تلویزیون، اما در زمان طفولیت من فقط در باره سفرهایی به کوبا چیز می نوشتند با عناوینی مثل مروارید کارائیب یا ملکه آنتیل، عنوان هایی که بسیار به عناوین رمان های امیلیو سالگاری(۱) شباهت داشتند.
این شباهت وطنم را به سرزمینی اسرارآمیز تبدیل کرده بود. در واقع از نظر دختران هم سن و سالم که اهل روستاهای ایتالیا یا حتی اهل شهرهای بزرگ مثل رم و ونیز بودند ــ داشتن پدری از یک جزیره در مناطق حارّه در کارائیب ــ موضوع حیرت انگیزی بود. آن هم جزیره ای که بین خلیج مکزیک و تنگه یوکاتان واقع شده بود. جزیره ای پر از تمساح، ایگوانا، طوطی و فلامینگو.
وقتی در رم مرا برای بازی به پارک ویلا بورگزه یا باغ ملی میدان کاوور می بردند، آن جا زیر درختان کاج می نشستم و با دختران همبازی خود در باره کوبا حرف می زدم؛ همین طور در باره جزیره دیگری به اسم جزیره کاج ها (که در واقع همان جزیره گنج استیونسون(۲) بود). دخترها همگی حیرتزده می شدند، چون با آن کتاب آشنایی داشتند. وقتی اضافه می کردم کوبا مملو از دزدان دریایی است که سوار بر کشتی های اسپانیایی در دریا سفر می کنند، آن وقت بیش تر حیرت می کردند.
من هم فرصت را غنیمت می شمردم و در توصیف خودم مبالغه می کردم. تا آن موقع هرچه تعریف کرده بودم عین واقعیت بود، چون گفته های پدرم را بازگو می کردم. در باره رودخانه ها صحبت می کردم که اسامی بومی آن ها بسیار زیبا بودند. پدربزرگم که اولین رئیس جمهور کوبا بود، در باره آن رودخانه ها شعری گفته بود که من آن را حفظ بودم. همان طور هم از کوهستانی حرف می زدم که دو هزار متر ارتفاع داشت. عکس کلبه های روستایی را می کشیدم تا به دوستانم نشان دهم. روستایی هایی که از نژاد سرخپوستان بودند.
یکی از آن دخترها از من پرسید: «پس خانواده شما هم سرخپوستند؟»
قبل از هر چیز باید برایشان توضیح می دادم که سرخپوست ها و بومی های کوبا با هم فرق دارند. آبا و اجداد من از بومی های اسپانیایی بودند، و ربطی به سرخپوست ها نداشتند.
در جواب می گفتم که در واقع یکی از عمه هایم سرخپوست است.
«از آن هایی که به خود’پر‘آویزان می کنند؟»
«آره، فقط یک پر: زن های سرخپوست فقط یک پر را از پشت سر خود آویزان می کنند.»
«عمه ات چپق هم می کشد؟»
«البته که می کشد. همه سرخپوست ها چپق می کشند: وقتی کریستف کلمب در کوبا از کشتی پیاده شده بود، آن سرخپوست های سراپا برهنه را دیده بود که از دهانشان دود بیرون می زند. خیال کرده بود که’جادوگرند، چون آن ها با تنباکو آشنایی نداشتند. شماها در این جا هنوز با تنباکو آشنا نشده بودید. حتی از سیب زمینی هم اطلاعی نداشتید.»
وقتی اسم عمه ام را پرسیدند، لحظه ای مکث کردم و گفتم: «اسمش تائیناست.»
یادم نیست که توضیح دادن جریان عمه تائینا چقدر طول کشید. از آن جایی که همبازی هایم فرزندان دوستان خانوادگی ما بودند، یک روز آن قضیه به گوش پدرم رسید. بدون شک چقدر همگی خندیده بودند. با مادرم و خاله ام، ماریا، که ما نزدش میهمان بودیم، چون پدرم برای ماموریت به واشنگتن رفته بود. ولی من در رم مانده بودم. پدرم عادت داشت بالای سرم بماند تا خوابم ببرد. او مثل آدم بزرگ ها با من حرف می زد و یک شب هم به من گفت که نباید آن قدر دروغ بگویم: سرخپوست ها مردمانی اند که با شجاعت بسیار با اسپانیایی ها جنگیده بودند. ولی در کوبا دیگر سرخپوستی نیست ــ خیلی مایوس شده بودم ــ اصل و نسب ما از منطقه آندلُس اسپانیاست. از شهر کوردووا یا سویل، یکی از اجداد ما ــ به اسم خاویر د سس پدس ــ در سال ۱۵۱۳ به کوبا مهاجرت کرده بود.
یک بار پس از تعریف هایم، یکی از دخترها پرسید: «آیا واقعا اسپانیایی ها آن طور بدجنس بودند؟»
«آره، خیلی خیلی بدذات.»
«پس در این صورت شما هم که از همان نژادید، آدم های بدجنسی هستید.»
همان شب از پدرم پرسیدم که آیا ما نیز مثل اسپانیایی ها بدجنسیم؟ او دستان مرا در دست گرفت و گفت: «گوش کن آلبا!» وقتی اشتباهی می کردم یا این که می خواست در باره موضوعی جدی صحبت کند، مرا آلبا می نامید. «به خاطر داشته باش که هیچ ملتی خوب یا بد نیست. اگر با عدالت و عشق بر آن ها حکومت کنند، آن وقت ملتی خوب از آب درمی آید.»

در آن زمان و بعدها در اولین سال های بلوغ، تاریخ کوبا خیلی به نظرم پیچیده می رسید. آن را مرور می کردم و با انگشتانم می شمردم. خوب، یک، ابتدا سرخپوست ها بودند. بعد با ورود کریستف کلمب، اسپانیایی ها سر رسیدند، این هم می شود دو. آن ها سرخپوستان را قتل عام کردند و از آفریقا برده های سیاهپوستی آوردند تا در مزارع نیشکر کار کنند، این هم می شود سه. بعد، نوبت دزدهای دریایی فرانسوی شد، چهار. بعد هم انگلیسی ها آمدند، پنج. یک سال بعد هم اسپانیایی ها برگشتند، که می شود شش. آمدند و سرخپوست ها و برده های آفریقایی را قتل عام کردند و همین طور وطن پرستان کوبایی را شکنجه دادند و کشتند، هفت. تا این که عاقبت در سال ۱۹۰۲ کوبا دیگر مستعمره نبود و تبدیل به جمهوری شد.
من هرگز حافظه خوبی برای حفظ کردن تاریخ ها نداشته ام البته بجز تاریخ های زندگی خصوصی خودم. امروز، با مرور گذشته ام، تاریخ انتشار کتاب هایم را به خاطر می آورم. چون تاریخ حوادث کوبا در یاد نمی ماند، آن ها را در دفترچه ای یادداشت می کردم. چون پدرم، حتی موقعی هم که ازدواج کرده بودم، ناگهانی در آن مورد از من سوالاتی می کرد. همان طور که نام پایتخت های آمریکای لاتین را از من می پرسید. می گفت: «همه آمریکای لاتین، مثل کشوری واحد است. تو باید اسامی آن ها را بدانی.» سرگذشت سیمون بولیوار(۳) را که نوشته بود به من داد تا آن را برایش حروفچینی کنم (که بعدا به چاپ رسید). بعد هم به من گفت که می توانست آن را به کسان دیگری بدهد ولی «دلم نمی خواست دختر خودم از این موضوع بی اطلاع بماند. از طرفی هم ما مدام در سفر بوده ایم و تو نتوانسته ای در کوبا تحصیل کنی».
من همیشه اسامی پایتخت های آسان تر را فراموش می کردم. یعنی شهرهایی که هم اسم کشور خود بودند. مثل السالوادور، وطن گیرمو گریرو، پدر تعمیدی خودم که در زمان تولدم در رم سفیر بود و دوست صمیمی پدرم. به یاد می آورم که در شب قبل از ازدواجم، داشتم هدیه ای را که آن پدر تعمیدی برایم فرستاده بود به پدرم نشان می دادم. و پدرم غیرمترقبه از من پرسید: «پایتخت السالوادور؟» من خندیدم و اعتراض کنان گفتم: «پدرجان، من فردا دارم ازدواج می کنم!» او هم گفت: «یک دلیل بیش تر.» من هم گفتم: «البته که می دانم: مونته ویدئو.» می دانستم که پدر تعمیدی من اکنون در اوروگوئه سفیر است. پایتخت آن را به جای السالوادور عوضی گفته بودم.
در مورد کوبا هم قادر نبودم جنگ ها را از هم تشخیص بدهم. می دانستم که هر دو جنگ مهم برای به دست آوردن استقلال بوده است. با فرق این که یکی از آن ها اسمش جنگ د سس پدس و دیگری جنگ مارتی(۴) بوده است. پدربزرگم جنگ اول را در سال ۱۸۶۸ و مارتی جنگ دوم را در سال ۱۸۹۵ آغاز کرده بود. در آن بین هم جنگ کوچکی پیش آمده بود که می توانستم آن را ندیده بگیرم چون نه پدربزرگم در آن شرکت کرده بود و نه پدرم. ولی چطور می توانستم همه آن اسامی را به یاد بسپارم؟ اسامی اقوام و قهرمانان جنگی؟ علاوه بر آن، نام خانوادگی قهرمانان همیشه یک جور بود و گاه حتی اسم اول آن ها. چون رسم بر این بود که اسم پدر را بر اولین فرزند پسر می گذاشتند. مثلاً در خانواده خود ما اسم همه فرزندان مذکر کارلوس مانوئل بود. من همیشه نام مادری آن ها را به خاطر می سپردم که همیشه پس از نام خانوادگی پدر ذکر می شود. ولی یک برادر ناتنی پدرم اسمش کارلوس مانوئل د سس پدس د سس پدس بود. چنان برایم مشکل شده بود که تصمیم گرفتم هرگز اسم او را بر زبان نیاورم.
اغلب پیش می آید که شخصیت های جنگ اول، در جنگ دوم هم شرکت کرده بودند. برای تشخیص جنگ می بایستی به عکس ها مراجعه می کردم، مثلاً آیا آنتونیو ماسئو ــ مو و ریش مشکی داشت یا فولادی رنگ ــ ولی از آن جایی که او را «تیتان برنزی» می نامیدند، آن وقت با اسامی آن دو فلز گیج می شدم.
انگار آن اسامی گیج کننده کافی نبود، اسامی زن های کوبایی هم به آن ها اضافه شده بود. زن ها را حتی پس از ازدواج هم به نام دختری خودشان صدا می کردند. آن ها نیز در استقلال کوبا سهم بزرگی داشته اند. از این بابت احساس غرور می کردم. فکر می کردم که آن ها با وجود عملیات قهرمانانه شان، به هر حال در مدارس راهبه ها چندان تحصیلی هم نکرده اند. شاید آن ها نیز اسامی پایتخت های کشورهای آمریکای لاتین را بلد نبودند. (در آن زمان آمریکای لاتین را آمریکای جنوبی می گفتند.)
حدودا هفت هشت ساله بودم که متوجه کلمه ای شدم که بزرگ ترها زیرلبی ادایش می کردند. معنی آن را درک نمی کردم و دلم هم نمی خواست از آن ها سوال کنم. لابد از آن کلماتی بود که بچه ها نباید یاد بگیرند. از آن کلمات قبیحی که روی دیوارهای خیابان می نویسند. به سراغ لغت نامه کتابخانه پدرم رفتم ولی آن لغت را در آن جا پیدا نکردم. به نظرم می رسید که منظور «ضماد» است. مطمئن شده بودم که به نوعی بیماری وحشتناک مربوط است، مثل جذام. مرضی که هنوز در مناطق فقیرنشین کوبا وجود داشت ولی هرگز کسی اسم آن را بر زبان نمی آورد. پس در این صورت کلمه «ضماد» چیزی بود مثل گیاهان جادویی. از آن هایی که نوک تیرهای کمان را با آن زهرآلود می کنند.
یک شب که چند میهمان داشتیم، بار دیگر متوجه شدم که دارند در باره «آن لغت» صحبت می کنند. وقتی رفتم به همه شب به خیر بگویم و بروم به اتاق خودم، گفتم که بیهوده دارند آن طور اسرارآمیز صحبت می کنند انگار من بچه کوچولو هستم. گفتم: «من همه چیز را می فهمم. معنی آن لغت را هم می دانم.’ضماد‘زهرآلود است و در کوبا وجود دارد.»
آن ها همگی لحظه ای مردد ماندند و بعد غش غش خنده سر دادند. دلم می خواست آن ها را به باد کتک بگیرم چون واضح بود که دارند به من می خندند. عاقبت، پدر تعمیدی من، همان که اهل السالوادور بود و سر راه خود در رم توقف کرده بود، مرا نوازش کرد و گفت: «حق با تو است. ضماد زهرآلود قانون اساسی کوبا است.»
من معنی «قانون اساسی» را نمی دانستم. خیال می کردم مربوط به «استخوان بندی» است. در خانه می گفتند که من ظریفم ولی استخوان بندی درشتی دارم. ولی حال می دیدم که استخوان بندی همه اهالی کوبا در خطر است. با خودم می گفتم که از تصدق سر مادرم، من نیمه ایتالیایی هستم. ولی به هر حال پدرم، اقوام پدری، مستخدمان، دوستان، همگی جانشان در خطر بود. از تصور این که من تنها کسی هستم که امید نجات دارم، به جای آن که تسلی خاطر بگیرم، باعث شد تا هق هق گریه سر بدهم.

نظرات کاربران درباره کتاب با عشقی بزرگ