فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تئاتر بی‌حیوان

کتاب تئاتر بی‌حیوان

نسخه الکترونیک کتاب تئاتر بی‌حیوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تئاتر بی‌حیوان

برادری که ناگهان باهوش‌تر از دیگری می‌شود، پدری که نام دخترش را از یاد برده است، مردی که می‌خواهد مرغ دریایی شود، شی‌ء خارق‌العاده‌ای که از اتاق خانه سر درمی‌آورد و کلی حکایت دیگر که خواننده را صائقه زده میخکوب می‌کند. ژان میشل ریب هم در پی همین لحظه‌هاست، لحظه‌هایی صائقه‌آسا که به انسان می‌گویند هنوز می‌توان در رؤیا فرو رفت، لبخند زد و دنیای دیگری آفرید. هشت حکایت که عادات و زندگی روزمره‌ی ما را به سخره می‌گیرند، به زیر سؤال می‌برند و سیر عبوس زندگی را ریشخند می‌کنند. این نمایشنامه جایزه‌ی مولیر بهترین نمایشنامه‌ی کمدی سال ۲۰۰۲ را از آنِ خود کرد و نویسنده‌اش جایزه‌ی مولیر بهترین نویسنده‌ی سال ۲۰۰۲ و جایزه‌ی تئاتر سال ۲۰۰۱ فرهنگستان فرانسه را کسب نمود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تئاتر بی‌حیوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱ . برادری ـ برابری

شخصیت ها:
ژاک
آندره

یک بالکن. آندره نشسته است، کتاب می خواند. ژاک کنار او می نشیند و به آسمان نگاه می کند.

ژاک: مثل این که آسمون داره می گیره.
آندره: هیچ معلوم نیست.
ژاک: مزاحمت نشدم؟
آندره: هرگز.
ژاک: همه چیز رو به راهه؟
آندره: همه چیز.

مکث.

ژاک: برات خبری دارم.
آندره: خبر خوب؟
ژاک: فکر می کنم.
آندره: چه بهتر.
مکث.
ژاک: من از تو باهوش تر شدم.
آندره: عجب!
ژاک: آره.

مکث.

آندره: کی این اتفاق افتاد؟
ژاک: یک ساعتی می شه. بگیم یک ساعت ونیم...
آندره: پس خیلی جدیده.
ژاک: تو اولین کسی هستی که باخبر شدی.
آندره: لطف کردی.
ژاک: طبیعیه. آخه تو برادرم هستی.
آندره: درسته.
ژاک: اون هم برادر بزرگ تر!

مکث.

آندره: خیلی؟
ژاک: خیلی چی؟
آندره: خیلی از من باهوش تر شدی؟
ژاک: فکر می کنم.
آندره: چه بهتر!
ژاک: می دونی. خیلی وقت بود که آرزوشو داشتم.
آندره: نشون نمی دادی.
ژاک: از پنج سالگی.
آندره: عجب! درسته خیلی وقت می شه!
ژاک: هنوز بچه بودم که با خودم می گفتم: آندره شوخه، همه رو تحت تاثیر قرار می ده، همه فقط حرف های اونو گوش می کنن... ولی یک روز هم نوبت من می رسه... اما من از اون بهتر خواهم شد... خوب یعنی این که اولش مثل اون می شم بعد خیلی زود ازش جلو می زنم.
آندره: مرحله به مرحله دیگه.
ژاک: دقیقا.
آندره: یعنی این که می شه... سی وچهار سال که آرزو داری از من باهوش تر شی؟
ژاک: آره.
آندره: خیلیه.
ژاک: ولی خیلی وقت تلف کردم... فس فس می کردم...
آندره: می ترسیدی؟
ژاک: خیلی... نمی تونستم دست به کار بشم. با این حال اگه بدونی چه قدر دلم می خواست، به خصوص بعد از ناهار یکشنبه ها خونه ی مامان بزرگ که همه خنگولی صدام می کردن... یادته؟
آندره: کاملاً، تو مدرسه هم این طوری صدات می کردن مگه نه؟
ژاک: آره، به خصوص تو کلاس دینی... برای همینه... با این حال کار سختی بود...
آندره: چه جور هم!
ژاک: بعدش شش ماهی می شه که تصمیم گرفتم این کارو بکنم.
آندره: چه طوری، یک دفعه؟
ژاک: نه. وقتی به سرم زد که دیدم تو تلویزیون درباره ی آخرین کتابت صحبت می کنن.
آندره: عجب!
ژاک: آره دیگه، وقتی دیدم داری درباره ی داد و بیدادهای عموی پیرمون، شکار قورباغه، لیزت کوچولو که زانوش زخم شده بود و غرق شدن مادربزرگ حرف می زنی... با خودم گفتم: خوب من هم که می تونم همه ی این ها رو این جوری تعریف کنم، من که همه ی این ها رو از برم، تازه به علاوه تصادف قصابو هم بلدم که ناگفته نمونه فراموش کرده بودی!!
آندره: پُل تپلی، درسته.
ژاک: خوب که چی؟ بچگی تو. بچگی من هم هست، با اختلاف دو سال... خوب یعنی دو سال بیشتر از من... یعنی دو سال...
آندره: می خوای بگی که دو سال قبل از تو دنیا اومدم؟
ژاک: آهان! دقیقا! خوب پس وقتی که روزنامه نگاره یک بند می گفت: «واقعا درسته» یا «چه خاطره ی تکان دهنده ای» یا «به به! چه بیان شیرینی»... با خودم گفتم: خودمونیم ژاک! خودمونیم! چیت کمتره؟ هوش که شاخ غول نیست. بزن بریم، بپر... و پریدم.
آندره: می خوای بگی... چیزی نوشتی؟
ژاک: دقیقا. اتفاقا از تصادف قصاب شروع کردم... بعد رییسم اونو خوند... رییسمو می شناسی؟
آندره: گمان می کنم.
ژاک: آدم نکته سنجیه، خیلی هم حساسه!... از همون بچگی بدنسازی می کرد و حالا سه تا باشگاه ورزشی داره.
آندره: عجب!
ژاک: باید بگم که خیلی بهت ارادت داره... وقتی بهش گفتم برادر تواَم منو برای پودر مالیدن استخدام کرد.
آندره: اِ؟
ژاک: آره بهم گفت: برادر نویسنده ی بزرگی مثل آندره لاموت(۱) نمی تونه بی کار بمونه!... خیلی بهت ارادت داره!
آندره: باعث افتخار منه.
ژاک: چون حالیم شد که کتاب هاتو دوست داره و یک جورهایی هم به خاطر تو استخدامم کرده که وسایل ورزشی رو پودر بزنم... با خودم گفتم: باید تصادف قصابو براش بخونم.
آندره: چه فکر خوبی!... خوشش اومد؟
ژاک: رفتارش محشر بود. بهم گفت: ژاک حقشه از ابتدا شروع کنی.
آندره: از ابتدا؟
ژاک: آره یعنی این که درس بخونم و اول خوندنو یاد بگیرم بعد شروع کنم به نوشتن.
آندره: به نظر آدم خوبی می آد.
ژاک: بهت که گفتم خیلی نکته سنج و حساسه! خوب معلومه که حرفشو گوش کردم و کتاب خوندم، ولی خوب دقت کن چی می گم، همه چیز خوندم.
آندره: خیلی خوبه.
ژاک: همه چی. فن بیان، منطق، تضاد، هجو، استدلال، هنر انتزاعی، خلاصه همه چی! هیچی رو از قلم نینداختم، حتا چیزهایی رو که برای هوش خیلی هم ضروری نبود، مثل احساسات. روی همه کار کردم.
آندره: خیلی خوب کاری کردی.
ژاک: معلومه. آخه موضوع اینه که تو آدم کله گنده ای هستی! مدام به خودم می گفتم: حیفه که ازش درباره ی دیالکتیک جلو بزنی ولی اون یک هو شروع کنه به حرف زدن درباره ی عشق یا نفرت و دخلتو بیاره.
آندره: مسلما.
ژاک: تازه احساسات خیلی به دلم نشست.
آندره: درسته، موضوع جالبیه.
ژاک: بعدش هم براش خیلی کمتر از هوش باید چیز یاد بگیری...
آندره: به این فکر نکرده بودم.
ژاک: چه قدر هم! تو احساسات ده تایی بیشتر به حساب نمیان: ترحم، رشک، حسادت... مثلاً این حسادت، عجب موضوع جالبیه ها! خیلی پروپیمونه!
آندره: آره مهمه.
ژاک: دوتا کتاب به این گندگی، حواست باشه نه درباره ی رشک، فقط درباره ی حسادت خوندم!
آندره: تعجب نمی کنم.
ژاک: می تونم هر دوشو از حفظ برات بخونم...
آندره: آفرین!
ژاک: آره باید اعتراف کنم که از خودم خیلی راضیم!
آندره: من بیشتر.
ژاک: این شد که فکر کردم یک دفعه هم که شده، برادر بزرگم بهم افتخار می کنه.
آندره: درسته.
ژاک: خوب. حالا می رم این خبرو به پدر و مادرم بدم.
آندره: خیلی تعجب می کنن.
ژاک: آره احتمالاً.
آندره: شاید هم ناراحت شن.
ژاک: ناراحت؟!
آندره: آره ممکنه.
ژاک: ولی آخه... چرا؟
آندره: ژاک... حالا که از من باهوش تری راحت تر می تونم بهت بگم که بابا، مامان...
ژاک: بگو ببینم.
آندره: همیشه منو به تو ترجیح دادن.
ژاک: خوب خیلی طبیعیه. اصلاً من و تو چه دخلی به هم داشتیم، معلومه که خنگولی رو ترجیح نمی دادن!!
آندره: برای همینه که وقتی بفهمن پسر سوگلی شان از خنگولی هوشش کمتره، می ترسم ناراحت شن.

مکث.

ژاک: بدم نمی گی.
آندره: تویی که احساساتو خوب می شناسی...

نظرات کاربران درباره کتاب تئاتر بی‌حیوان

یه کتاب جذاب که اگه درباره دنیای نویسنده بدونی خیلی بهتر کمدیش رو درک می‌کنی و می‌خندی
در 3 ماه پیش توسط ami...133
فوق العادست
در 12 ماه پیش توسط saj...azz