فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پدر اسلاگ

نسخه الکترونیک کتاب پدر اسلاگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پدر اسلاگ

«این کتاب فوق‌العاده زیبا و پراحساس که نتیجۀ همکاری دو هنرمند شناخته‌شده ــ دیوید آلموند و دیو مک‌کین ــ است، اثری وصف‌ناشدنی است. تصاویر گرافیکی حیرت‌انگیز مک‌کین پیام احساس‌برانگیز داستان آلموند را گسترش داده است.
دیلی میل
***
پدر اسلاگ در سال ۲۰۰۶ در لیست «بهترین داستان‌های کوتاه» قرار گرفت. در سال ۲۰۰۷ «رتبۀ دوم جایزۀ ملی داستان کوتاه» را از آن خود کرد و در سال ۲۰۱۰ با تصاویر گرافیکی دیو مک‌کین به صورت ناول ـ گرافیک به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ شد.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.7 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۶۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب پدر اسلاگ



پدر اسلاگ

دیوید آلموند

مترجم: نسرین وکیلی

تصویرگر: دیو مک کین





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



این کتاب ترجمه ای است از:
Slog's Dad
David Almond
Illustrated by David McKean
Walker Books, 2010



















بهار از راه رسیده بود. من و اسلاگ تمام روز آن دور و بر می گشتیم و دیگر داشتیم از گرسنگی می مردیم. داشتیم از میدان رد می شدیم تا به فروشگاه ـ قصابی مایرز(۱) برسیم که اسلاگ یکمرتبه خشکش زد.
گفتم: «چی شد؟»
با سر به آن طرف میدان اشاره کرد و گفت:
«آن جا را ببین!»
«کجا را؟»
آهسته گفت: «او بابام است!»
«بابای تو؟»
«آره.»
چشم هایم به اسلاگ خیره شد.
گفت: «آن مَرده، آن جا.»
«کدام مَرده، کجا؟»
«روی آن نیمکت. همان که کلاه سرش است. همان که عصا دارد.»
به خاطر آفتاب دستم را سایبان چشم هایم کردم و سعی کردم او را ببینم.
آن مَرده دست هایش را گذاشته بود روی عصایش و چانه اش را به دست هایش تکیه داده بود.
موهایش بلند و ژولیده و لباس هایش کهنه و پاره پوره بود، انگار که آدم بی چاره ای باشد، یا انگار که از سفری طولانی برگشته باشد. سایه لبه کلاه روی صورتش افتاده بود اما می شد لبخندش را دید.
گفتم: «ول کن مرد حسابی، بابای تو که مُرده.»
«می دانم، دِیوی. اما او خودِ بابام است. خودش گفته بود که برمی گردد، آن هم توی بهار.»
دستش را بلند کرد و تکان داد.
داد زد: «بابا! بابا!»
مَرد هم دستش را تکان داد.
اسلاگ گفت: «دیدی؟»
بعد دستم را کشید.
آهسته گفتم: «نه، نه!»
و دستم را از دستش بیرون کشیدم و به داخل فروشگاه مایرز رفتم و اسلاگ به آن سمت میدان و به طرف پدرش دوید.

نظرات کاربران
درباره کتاب پدر اسلاگ