فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رستم‌نامه

کتاب رستم‌نامه

  • نویسنده :

نسخه الکترونیک کتاب رستم‌نامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رستم‌نامه


داستان‌های عامیانه فارسی گنجینه‌هایی از مضمون، تمثیل، ضرب‌المثل‌ها و آداب و رسوم فارسی‌زبانان به شمار می‌روند. توجه به چنین گنجینه‌هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان‌ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان‌ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه‌سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می‌آورند و به خواندن ترغیبش می‌کنند،
*
قسم آن زمان آتش بود، طرف دعوی به آتش باید برود تا معلوم شود حق با کیست. کیکاوس گفت: «چهل میل راه آتش باید برود تا معلوم شود حق با کیست.» بعد امر نمود چهل میل راه آتش افروختند. سیاوش لباس سفید پوشیده خوشحال شده نزدیک آمد. غریو مرد و زن برآمد که «چگونه در این آتش می‌روی؟» اما سیاوش بی‌باکانه وارد آتش شد و از آن طرف به در آمد. به یک تار موی او ضرر نرسید. بر اهل علم ظاهر شد که گناهی نبوده تقصیر از سودابه بوده است. اما سیاوش از آن آزردگی که داشت به شهر توران روانه شد. خبر برای افراسیاب بردند که سیاوش پسر کیکاوس به خدمت تو می‌آید. افراسیاب فرمود تمامی خلق به استقبال او رفتند و خود سوار شد و سیاوش را استقبال نمود. با اعزاز هر چه تمام‌تر او را به شهر وارد نمودند. بعد از چند گاه افراسیاب دختری داشت فرنگیس‌نام که زیر چرخ نظیر نداشت او را عقد کرده به سیاوش داد و فرمود: «به هر جا که می‌خواهی برو و شهری بنا کن.» سیاوش جای خوش آب و هوایی را به نظر آورد، شهری بنا کرد. مردم از هر طرف گرد آمدند. گرسیوز برادر افراسیاب بر او حسد برده میان او و افراسیاب خصومت انداخت. تا روزی وقت به دست آورده آمده نزد افراسیاب فتنه‌انگیزی کرد و غیبت بسیار از سیاوش نمود که «تاج و تخت تو را خواهد گرفت، چرا که صد هزار نفر ایرانی نزد او جمع آمده‌اند و من در قصر او رفتم او مرا استقبال نکرد، کسی را هم نفرستاد.» آن‌قدر وسوسه نمود تا افراسیاب دلش از سیاوش برگشته کمر قتل او بست، برخاسته با صد هزار کس متوجه سیاوش شد. چون نزدیک سیاوش رسید، گرسیوز کس فرستاد نزد سیاوش که «اگر به حضور آمدی زیر لباس زره بپوش و مسلح بیا».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رستم‌نامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

داستان های عامیانه فارسی گنجینه هایی از مضمون، تمثیل، ضرب المثل ها و آداب و رسوم فارسی زبانان به شمار می روند. توجه به چنین گنجینه هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
در چاپ جدید این داستان ها که از این پس با عنوان «مجموعه ادبیات عامه» منتشر خواهند شد، با بهره از نسخه های متعدد و با به کارگیری رسم الخط جدید، نسخه ای حتی المقدور به دور از لغزش ها و خوشخوان ارائه می گردد.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می آورند و به خواندن ترغیبش می کنند، من نیز از جمله این بر سر شوق آمدگان و ترغیب شدگان بودم. از همین رو انتشار این مجموعه به علی رحیمی تقدیم می شود، کسی که در یازده سالگی ام «امیر ارسلان» را به من هدیه داد، و همو بود که با کتاب آشنایم کرد.

امیر حسین زادگان

به نام خداوند بخشنده مهربان

اما راویان اخبار و ناقلان آثار چنین روایت کرده اند که از نسل سام اولادی به هم رسید که او را زال نام نهادند و به آشیانه سیمرغ افکندند و سیمرغ او را پرورش داد. پس از چندی زال را از مقام سیمرغ بیرون آوردند و بزرگ کردند؛ دلاور نامداری شد.
زال به دختر محراب شاه کابلی رودابه بانو عاشق شده او را به تصرف درآورد. رودابه بانو حامله شد و بارش گران گردید چنان که تاب نتوانست آورد. حکما از علاج آن عاجز شدند. زال احوال او به سیمرغ گفت. به دستور سیمرغ پهلوی رودابه را شکافتند و فرزندش را بیرون آوردند. زال از تولد او خوشحال شد، نام او را رستم گذاشت. او را به دایه سپرد که شیر دهد. در مدت یک سال در نظر مردم دوساله می نمود، چون به ده سالگی رسید طرفه دلاوری شد که چشم روزگار ندیده.
روزی فیل دیوانه گرشاسب از بند رها شد و رو به شهر نهاد. صدای فریاد از مردم بلند شد. رستم برخاست که بیرون آید ببیند چه خبر است. دربان گفت: «فیل از دست فیلبان فرار کرده چند نفر را کشته. بیرون نروید مبادا به شما آسیبی برساند.»
رستم دستی به سینه دربان گذاشته چنان مشتی به او زد که مغز او از دو لوله دماغش بیرون آمد. این خبر به زال رسید، تهمتن را منع کرده گفت:
«ای فرزند، تو هنوز طفلی، از این کارها مکن مبادا چشم زخمی به تو برسد.»
روزی تهمتن از شکار برمی گشت دید دو نفر با هم حرف می زنند و می گویند که این جوان شاید از عهده کک کهزاد برآید. تهمتن شنید. آن دو نفر را طلبید و پرسید: «کک کهزاد کیست؟»
آن ها از حرف خود پشیمان شدند. تهمتن ایشان را قسم داد، لاعلاج گفتند: «ای شهریار، در این نزدیکی قلعه ای است و پهلوانی در آن جا هست که بسیار مرد زبردست و دلیری است و هر سال از پدر شما مبلغی باج می گیرد.»
تهمتن به نزد پدر آمد و پرسید که کک کیست. زال گفت: «او کسی باشد که هیچ کس با او برابری نتواند کرد. سام نریمان به او باج می داد.»
تهمتن گفت: «دمار از روزگار او برآورم.»
زال گفت: «فرزند، تو هنوز طفلی و آن حرامزاده قوی بازوست و شصت ارج قد دارد. زنهار اراده قتل او را نکنی.»
تهمتن دید پدرش راضی نمی شود، صبر کرد. چون پاسی از شب گذشت بر بالین رهام آمد. او را بیدار کرد و گفت: «مرا راهنمایی کن تا به منزل کک بروم.»
رهام اسب آورد. تهمتن لباس رزم پوشید و عمود چهارصد من سام یل را بر دوش نهاده به اتفاق رهام آمدند تا به کنار قلعه کک رسیدند. رهام گفت: «آن حرامزاده است که بالای برج قلعه نشسته و شراب می نوشد.»
تهمتن در بالای بلندی آمد و نعره از جگر برکند که آن کوه به لرزه درآمد. کک مشغول شراب خوردن بود پیاله از دستش افتاد. سراسیمه شد که این چه صدایی است. دیدبان قلعه خبر داد یک نفر سوار و یک نفر پیاده آمده اند. کک متغیر شد. از جا جست و مرکب خواست. سوار شد و از قلعه بیرون آمد. دو نفر را دید. نعره کشید: «کیستید و برای چه آمده اید و نام خود را بگویید.»
تهمتن گفت: «من نبیره سام پور زالم و آمده ام که سر از بدن تو جدا کنم.»
آن حرامزاده قاه قاه خندید و گفت: «مگر زال پهلوانی نداشت که تو را به جنگ من فرستاده که کشته شوی.»
تهمتن گفت: «لاف بیهوده مزن! بگرد تا بگردیم.»
تهمتن دست دراز کرد گریبانش را گرفت، به کشتی درآمدند. عاقبت تهمتن خدا را یاد کرده به زمینش زد که فرقش سر تا پا به زمین نقش بست و سر او را از تن جدا کرده به دور انداخت. خبر به زال دادند. زال آفرین گفت و پیشانی او را بوسید و نوازش نمود.
اما نوذر شهریار ایران با مردمان ظلم می کرد و مردم ایران از او منزجر شده بودند. خبر به پشنگ سلطان توران رسید که نوذر به مردم ظلم و اذیت می کند. پسرش افراسیاب را طلب کرد و گفت: «ای فرزند، ششصد هزار لشکر بردار و برو به ایران، بلکه ایران را متصرف شوی.»
افراسیاب حرکت کرد. از برای نوذر خبر آوردند که افراسیاب متوجه ری گردید. نوذر سپاه فرستاد. هر دو سپاه به هم رسیدند و در برابر هم صف کشیدند. برادر کاوه آهنگر قباد به میدان آمد، کشته شد و جنگ مغلوبه شد، تا شب بر سر دست درآمد. فردا در سر زدن آفتاب دو سپاه در برابر همدیگر صف کشیدند آتش جنگ درپیوست. از طرفین چهل هزار نفر کشته شد. ایرانیان شکست خوردند. نوذر شاه با بعضی از سرداران اسیر شدند. افراسیاب فرمود که آن ها را گردن بزنند. برادر افراسیاب چون مردی صالح بود نخواست که دلیران ایران کشته شوند. التماس کرد از کشتن آن ها درگذرد. افراسیاب آن ها را به او بخشید، اما نوذرشاه پنهانی به گستهم و طوس گفت: «بروید زابل به پور زال تهمتن بگویید که انتقام مرا از افراسیاب بگیرد.»

داستان آمدن طوس و گستهم به زابل

رفتن زال و رستم به جنگ افراسیاب

اما چند کلمه از طوس و گستهم بشنو که در سیستان آمدند. و به خدمت زال رسیدند. زال ایشان را نوازش نمود و برای شهریار گریه کرد و تهیه لشکر دید.
تهمتن به خدمت زال عرضه داشت: «اسبی برای من تهیه کن که من هم با شما همراه شوم.»
زال فرمود: «اسبی از گرشاسب و نریمان مانده است آن را سوار شو.»
تهمتن چون اسب را دید خوشش آمد. نام آن اسب رخش بود. کمند در گردن اسب انداخته او را گرفت، دست در پشت او نهاد آسیبی نرسید. فرمود او را زین نمودند و سوار شد و گفت: «ای پدر، سپاهی به من بده که روانه دشت ری شوم و دمار از روزگار افراسیاب برآورم.»
زال فرمود تا سپاه را سان دیده کوچ کردند. چون نزدیک ری رسیدند. با سپاه افراسیاب روبرو شدند. زال گفت: «ای دلاوران، ما را شاهی باید که با افراسیاب روبرو شود.»
نامداران گفتند: «ما تو را برگزینیم.»
زال فرمود: «اراده شهریاری ندارم. شهریاری پیدا کنید بزرگزاده باشد.»
گفتند: «از نسل کیان در کوه البرز یکی هست که او را کیقباد می گویند.»
زال گفت: «یکی را می خواهم برود او را بیاورد.»
هنوز سخن در دهن زال بود که رستم قد مردی راست کرد و گفت: «من می روم.»
زال گفت: «تو هنوز طفلی، این اراده مکن.»
تهمتن گفت: «از نسل گرشاسب نباشم اگر کیقباد را از کوه البرز نیاورم و به تخت ننشانم.»
زال گفت: «ای فرزند، خدا یار تو باشد، برو.»
تهمتن لباس رزم پوشیده به رخش سوار شد، مرکب برانگیخت خود را بر آن شش هزار نفر زد، مقدمه لشکر را شکست داد، از منتهای لشکر به در رفت. مرکب می راند تا به دامنه کوه رسید. دره سبز و خرمی به نظر آورد. در بالای کوه خیمه ای دید که جماعتی در آن نشسته اند. میان ایشان مردی دید چون آفتاب و تاج خسروی به سر نهاده باده می کشد. آن جوان نظر نمود دید جوانی سوار در کوه می رود، امر نمود او را بیاورند. یکی از آن ها به تهمتن سلام کرد و گفت: «در این جا جوانی تو را می طلبد.»
تهمتن آمد از اسب پیاده شد. کیقباد دست او را گرفت، پهلوی خود نشانید و احوال پرسید. تهمتن حال را باز گفت. کیقباد خندید و گفت: «آن دلاور که می گردی، منم.»
تهمتن به روی دست و پای شاه افتاد و گفت: «ای شهریار، زال پدرم با سرداران ایران منتظرند که مقدم همایونی بدان جا رسد.»
کیقباد گفت: «می آیم.»
بعد تهمتن کیقباد را بر رخش سوار نمود و متوجه راه شدند. می آمدند تا شب به سر دست در آمد، همچنان منزل به منزل می آمدند تا به طلایه لشکر افراسیاب رسیدند. در آن جا ترکی میرطلایه لشکر بود، با سی هزار سپاه سر راه بر تهمتن گرفته نیزه به جانب تهمتن نامدار افکند. تهمتن دست دراز کرد و کمربند او را گرفت، از صدر زین برکند و به زمین زد که استخوان های او نرم گشت. دست به دسته عمود نهاد و به لشکریان حمله نمود. چون ترکان چنین دیدند رو به گریز نهادند. تهمتن کیقباد را از میان ششصد هزار جمعیت برده به سپاه ایران رسانید.
خبر به زال دادند که «کیقباد را آوردند». ایرانیان او را استقبال نمودند و بر تخت جمشیدی نشانیدند و تاج فریدونی به سرش نهادند و بزم شاهی چیدند. بعد از یک هفته تهمتن فرمود طبل جنگ زدند. صدای طبل جنگ از هر دو سپاه بلند شد. در سر زدن آفتاب دو دریای لشکر در مقابل یکدیگر صف کشیدند. اول کسی که اراده میدان کرد، تهمتن بود. اسب را برانگیخته کمر مردانگی بسته به آراستگی و ادب نزد پدر آمد، زمین ادب بوسه داد و گفت: «آن افراسیابی که از او آن قدر بیم دارید به من نشان دهید که او را نزد شهریار آورم.»
زال گفت: «ای فرزند، او در قلب سپاه است در پای علم اژدها پیکر، و لباس سیاه پوشیده.»
چون تهمتن نشانی گرفت، اسب تاخته به میدان درآمد و نعره کشید.
افراسیاب گفت: «این پسر کیست؟»
گفتند: «پسر زال است.» گفت: «امروز زال را به عزایش می نشانم.» خود را به او رسانید، سر راه بر او گرفت و شمشیری که در دست داشت به جانب تهمتن انداخت. تهمتن سپر برکشید. شمشیر سپر را دو نیم کرد و خطی به گردن اسب کشید. تهمتن در غضب شد. اسب را پیش راند و سرپنجه مردی دراز کرد، گریبان افراسیاب را گرفت. هر چه افراسیاب تقلا نمود خود را خلاص کند میسر نشد. تهمتن او را از صدر زین برکند و به سر دست آورد.
افراسیاب که خود را در دست تهمتن گرفتار دید، به دست و پا زدن درآمد. کمر زنجیر طلا پاره شد و بر زمین افتاد. تهمتن دست دراز کرد تاج کیانی را از سر افراسیاب برداشت. افراسیاب از زیر دست و پای اسبان فرار نمود و جنگ مغلوبه گردید. ترکان هم شکست خورده رو به فرار نهادند. کیقباد به تهمتن فرمود: «تو من بعد رستم تاج بخش هستی.» پس از آن تهمتن با رخش در پی افراسیاب رفت تا به کنار آبی رسید، اما به افراسیاب نرسید.
افراسیاب سپهسالار خود را نزد کیقباد فرستاد و پیغام داد: «این جدال بگذرد. ما خیال می کردیم ایران صاحبی ندارد، الحمدلله مثل شما صاحبی دارد. میان ما و شما بعد از این صلح خواهد بود.»
میان ایران و توران صلح شد. رستم و کیقباد هر دو به مقام خود برگشتند.

نظرات کاربران درباره کتاب رستم‌نامه

طومار خوبیه
در 2 هفته پیش توسط
عالییی
در 1 سال پیش توسط
داستان رستم به نثر از آمدن طوس و گستهم به زابل، رفتن زال و رستم به جنگ افراسیاب، رفتن کیکاووس به مازندران... تولد سیاوش، رفتن برزو بجانب توران... تا کشتی گرفتن قاهر با رستم
در 1 سال پیش توسط
عالیه
در 2 سال پیش توسط