فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب امير حمزه صاحبقران

  • نویسنده :

نسخه الکترونیک کتاب امير حمزه صاحبقران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب امير حمزه صاحبقران

داستان‌های عامیانه فارسی گنجینه‌هایی از مضمون، تمثیل، ضرب‌المثل‌ها و آداب و رسوم فارسی‌زبانان به شمار می‌روند. توجه به چنین گنجینه‌هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان‌ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان‌ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه‌سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می‌آورند و به خواندن ترغیبش می‌کنند،
*
آورده‌اند که در مکه مبارکه رئیسی از فرزندان ابراهیم پیغمبر (ع) بود که او را عبدالمطلب می‌گفتند. مردی پاک و متدین و غریب‌نواز و مهماندوست بود. خواجه عبدالمطلب متولی خانه کعبه بود و محافظت خانه را می‌نمود. هرگاه کفار قصد خانه می‌نمودند عبدالمطلب در خانه کعبه می‌نالید و به درگاه حق تعالی عرض می‌کرد: «الهی، مرا فرزندی رشید روزی کن که کفار را زیر بیرق اسلام و اسلام را از نو تازه نماید.» بدین نیت خانه کعبه را دوازده سال جاروب داده بود.
تا بعد از دوازده سال خدای تعالی زن او را حامله گردانید. چون عبدالمطلب دانست که در خانه امیدواری شد، شادی می‌کرد و شکرانه حق تعالی به جای می‌آورد و منتظر آمدن فرزند می‌بود. از آن طرف آوازه در تمام ملک عرب برخاست که می‌خواهند شکم‌های زن‌های حامله را پاره کنند و بچه‌ها را برطرف نمایند. این حرف در دل جمیع اهل عرب افتاد تا آن که خواجه بوذرجمهر قریب مکه رسید. عبدالمطلب و رئیسان دیگر استقبال کردند. چون خواجه بوذرجمهر عبدالمطلب را دید و یکدیگر را ملاقات نمودند، خواجه بوذرجمهر آهسته در گوش عبدالمطلب گفت: «در دل هیچ هراس نکنید که من هیچ کس را نخواهم رنجانید، بلکه رحمت و لطف فراوان خواهم کرد.» چون خواجه عبدالمطلب این بشارت از خواجه بوذرجمهر شنید، خوشحال شد. پس داخل مکه شدند و خواجه بوذرجمهر را در منزل بهشت نام درآوردند و بوذرجمهر رئیسان مکه را دلداری و دل‌آسایی بی‌اندازه کرد و انعام می‌فرمود.
چون مدت حمل زن حضرت عبدالمطلب تمام شد، به طالع سعد و وقت میمون فرزندی نرینه تولد شد. عبدالمطلب فرزند را در کنار گرفته به خدمت بوذرجمهر آورد. خواجه برخاسته به تعظیم او را در کنار گرفت و در روی او نگاه می‌کرد؛ میان دو ابروی او خال سبزی دید. او را بوسید و گفت: «این نشان خاندان ابراهیم پیغمبر (ع) است.»

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.33 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۱۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب امير حمزه صاحبقران

یادداشت ناشر

داستان های عامیانه فارسی گنجینه هایی از مضمون، تمثیل، ضرب المثل ها و آداب و رسوم فارسی زبانان به شمار می روند. توجه به چنین گنجینه هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
در چاپ جدید این داستان ها که از این پس با عنوان «مجموعه ادبیات عامه» منتشر خواهند شد، با بهره از نسخه های متعدد و با به کارگیری رسم الخط جدید، نسخه ای حتی المقدور به دور از لغزش ها و خوشخوان ارائه می گردد.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می آورند و به خواندن ترغیبش می کنند، من نیز از جمله این بر سر شوق آمدگان و ترغیب شدگان بودم. از همین رو انتشار این مجموعه به علی رحیمی تقدیم می شود، کسی که در یازده سالگی ام «امیر ارسلان» را به من هدیه داد، و همو بود که با کتاب آشنایم کرد.

امیر حسین زادگان



امیر حمزه صاحبقران





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدللّه رب العالمین و العاقبه للمتقین و الصلوه علی رسوله محمد و آله اجمعین الطیبین الطاهرین.
اما بعد، بر گلدسته بندان گلشن بینش و کشورگشایان کشور دانش که در معرکه سخنوری لاف صاحبقرانی زده اند پوشیده مباد که داستان امیرحمزه صاحبقران قصه ای است معروف و مشهور در عرب و عجم و به روایات مختلف نوشته شده، اما اصح روایات آن است که از عباس رضی اللّه عنه رسیده است که او برادر بزرگ حمزه بود و همیشه همراهش بود و حمزه صاحبقران و عباس و ابوطالب در اوان حضرت رسالت پناه(ص) بودند.
چون اصل این داستان به عربی بود و فارسی زبانان از خواندن آن محروم بودند در ترجمه آن به فارسی اقدام نمودم و برای دوستان فارسی دان از بوستان دانش گلی به بوی بنفشه و ارغوان هدیه آورده موسوم نمودم آن را به تاریخ گیتی گشای صاحبقرانی. در حقیقت قصه ای است شیرین که هر کسی دو صفحه از آن را مطالعه کند کتاب را به زمین ننهد تا به انجام رساند. و باللّه التوفیق و علیه التکلان.

داستان اول: قصه قباد شهریار و القش وزیر و خواجه بخت جمال

اما راویان اخبار و ناقلان آثار چنین آورده اند که در قرون ماضیه در زمین ایران به شهر مدائن پادشاهی بود که او را قباد شهریار می گفتند، عادل و باذل و رعیت پرور.

چنان دادگر بود کز داد خویش 
دم گرگ را بسته بر پای میش

و آن پادشاه را چهل وزیر بود و هفتصد حکیم و دویست پهلوانِ کرسی نشین و پانصدهزار سوار و سی هزار بنده زرین کمر او را خدمت می کردند. اما وزیر اعظم او را القش نام بود، مردی نیک و خردمند و منجم و صاحب مال و در نزد قباد شهریار مقرب بود و در آن شهر مدائن خواجه ای بود او را بخت جمال گفتندی و از فرزندان دانیال پیغمبر و داماد جاماسب حکیم و بسیار متدین بود، چنان که هیچ کس متدین تر از او نبود و پیرو دین ابراهیم (ع) بود. ولی قباد شهریار، وزیر اعظم و جمله خدم و حشم آن بت پرست بودند.
القصه فیمابین بخت جمال و القش وزیر اخلاص و محبت بسیار بود، چنان که هر روز القش بخت جمال را نمی دید پیش پادشاه نمی رفت.
روزی القش در خانه بخت جمال آمد، نظر به طالع بخت جمال کرد، قدری سر بجنبانید. بخت جمال گفت: «ای دوست، موجب سرجنبانیدن چیست؟»
القش در پاسخ گفت: «ای دوست، از رمل چنان بیرون می آید که چهل روز بر تو بیم جان است.»
بخت جمال گفت: «در چاره آن بکوش.»
القش گفت:«چاره این است که چهل روز از خانه بیرون نیایی و من نیز پیش تو نخواهم آمد.»
همچنان کردند تا سی و نه روز گذشت. روز چهلم بود که القش وزیر نزد بخت جمال آمد و گفت: «ای دوست دو جهانی، دل خوش دار و اندیشه مکن، همین یک روز مانده است. این نیز خواهد گذشت. برخیز تا ما هر دو محب صادق جانب صحرا رویم و تماشای صحرا و بوستان کنیم.»
پس هر دو برخاستند و روانه شدند و تماشا می کردند. در اثنای سیر و تماشا خواجه بخت جمال را قضای حاجت دست داد. به القش گفت: «ای دوست، تو قدری قرار گیر تا من در باغ روم و از قضای حاجت فارغ شده به نزد تو بیایم.»
خواجه بخت جمال داخل باغ شد، دید باغ کهنه و سالخورده ای است و نشان باغ را کسی نمی دانست که بنای آن از که بوده و مالک آن کیست. خواجه بخت جمال در آن باغ آمد، به کنجی نشست. چون از قضای حاجت فارغ شد برای استنجاء خشتی از زمین برداشت، سوراخی پیدا شد و خشتی دیگر جدا شد. از آن مقام دری پدید آمد. دو سه خشتی دیگر برداشت، حجره ای دید و گنجی بی نهایت یافت که از گنج قارون نشان می داد. به دل گفت: «این گنج بیت المال است و مرا به کار نیاید. القش را خبر کنم تا این گنج و مال را بیرون آورد و به مستحقان برساند.» خواجه بخت جمال از باغ بیرون آمد کیفیت را به القش وزیر گفت. القش به شنیدن خبر آن گنج مثل گل بشکفت و با خود اندیشه کرد که «اگر خواجه بخت جمال را زنده بگذارم، البته آن راز آشکار خواهد شد.»
القش دست خواجه جمال را بگرفت و به باغ آمد و گفت: «ای شیخ، آن گنج را به من بنما که به کجا دیده ای.»
خواجه بخت جمال آن گنج را به وی بنمود. وزیر دید گنج بی نهایت است، به دل گفت: «بهتر این باشد که این دوست جانی را به این گنج قربانی کنم و باقی عمر را این گنج بس است و بی تشویش این مال را صرف نمایم.»
این بگفت و گریبان خواجه بخت جمال را گرفت و زمین زد و به سینه او نشست و کارد بر حلقش نهاد. خواجه بخت جمال گفت: «ای بی انصاف، چه می کنی؟!»
وزیر گفت: «مصلحت آن است که تو را بکشم تا این راز فاش نشود.»
بخت جمال گفت: «به عظمت آن خدا که مرا و تو را آفریده است، من این راز را به کسی نگویم.»
القش گفت: «گفتگو سودی ندارد و من البته تو را می کشم.»
چون خواجه دانست که این بی وفا او را می کشد، فرمود: «ای برادر، مرا نیکو معلوم شد که تو مرا می کشی. دو وصیت دارم، اگر بشنوی با تو بگویم.»
القش گفت: «هر چه فرمایی، به عظمت لات بزرگ، می کنم.»
خواجه گفت: «زن من حمل دارد. چون مرا بکشی و فارغ شوی باید که از این مال هزار سکه زر بگیری و برای زن من که بیوه خواهد بود بدهی و بگویی که شوهر تو نوکر کاروان شده و به ممالک خوارزم رفته است و مهلت شش ماه خواسته و چنان گفته اگر پسر بزایی او را بوذرجمهر نام کنی و اگر دختر بزایی تو دانی.»
القش قبول کرد پس او را به قتل رسانید.

عرشی به طناب عرش زد دست 
خاکی به کنار خاک پیوست

پس القش شاد و خندان از آن باغ بیرون آمده هزار سکه زر برداشت و به خانه بخت جمال آمد و وصیت او را به جا آورد و آنچه گفته بود به زن او گفت. زن بخت جمال گفته او را راست دانست و شاد شد و پول از وی گرفته القش را دعای فراوان کرد. القش از آن جا به خانه آمد و در آن باغ عمارت نو بنیاد نهاد و درختان جدید زیاد نصب کرد و به عیش و عشرت مشغول شد.

داستان دوم: متولد شدن خواجه بوذرجمهر حکیم و بزرگ شدن و علم و ادب آموختن و مطالعه کردن جاماسبنامه و دریافتن علم نجوم

چون مدت حمل زن خواجه بخت جمال سر آمد، به طالع سعد و وقت میمون پسری بزاد؛ به حکم وصیت پدر او را بوذرجمهر نام نهاد و در پرورش او مبالغه می نمود و لیکن منتظر شوهر خود بود. بوذرجمهر روز به روز بزرگ می شد و نور سعادت در جبین او بتافت. تا پنج ساله شد. مادرش او را پیش معلم که دوست خواجه جمال بود برد که او را علم و ادب بیاموزد و آن معلم در آموختن علم به کودک جهد کامل می نمود و بوذرجمهر صاحب فهم بود، در اندک روز علم بسیار حاصل کرد و در باریک بینی او استاد حیران بود و خواجه بخت جمال در علم چندان دست نداشت، لیکن کتابی که او را جاماسبنامه گفتندی از جاماسب حکیم به دست او رسیده بود و خواجه آن کتاب را به همان معلم بخشیده بود و آن معلم نیز از آن کتاب بهره نداشت و در خانه نهاده بود و در آن کتاب ذکر شاهان و گردنکشان و حکیمان ماضی و مستقبل و حال همه درج گردیده بود. یک روز آن معلم پیش خواجه بوذرجمهر کیفیت آن کتاب را گفت. خواجه التماس کرد: «ای استاد، ده روز آن کتاب را به من عطا فرمایید من مطالعه کنم.»
معلم آن کتاب را فی الحال برای خواجه آورد و بوذرجمهر آن کتاب را گرفته به خانه آورد و مطالعه نمود؛ کل کیفیت حال پادشاهان را معلوم ساخت چنان که به کیفیت قباد شهریار و القش وزیر و خواجه بخت جمال رسید و دانست که پدر او را القش وزیر کشته. پس آهسته برخاست پیش مادر آمد و گفت: «ای مادر، پدر من چه شده؟»
مادرش گفت: «ای فرزند، چون تو در شکم من بودی، پدر تو سفر کرد و نوکر کاروانی شده در ملک خوارزم رفته تا حال نیامده. نمی دانم مرده یا زنده است.»
خواجه بوذرجمهر پرسید: «ای مادر، القش وزیر کجاست؟»
مادرش گفت: «همین جاست. او دوست پدرت بوده.»
خواجه بوذرجمهر چون حقیقت را فهمید، خاموش شد و هیچ نگفت. هر روز در مطالعه جاماسبنامه مشغول می بود و خدمت مادر به جا می آوردی. روزی مادرش گفت: «ای پسر، مالی که پدر تو داده و رفته بود تمام شده. اکنون جهت خوردن چه باید کرد؟»
خواجه گفت: «ای مادر، خاطر جمع دار. خدای تعالی کسی را که آفریده رزق او را هم می رساند.» این بگفت و از خانه بیرون آمد و در بازار رفت. در دکان ها نظر می کرد، نظرش به دکان خبازی افتاد. پیش خباز رفت و گفت: «ای خباز، یک من نان به من بده.»
خباز گفت: «بهای آن را ادا کن تا نان به تو بدهم.»
خواجه گفت: «از من بها می طلبی؟» خباز را این سخن دشوار آمد، گفت: «تو کدام کسی هستی که نان رایگان به تو بدهم!؟»
بوذرجمهر گفت:«تو دزدی. اکنون دزدی تو را بگویم.»
خباز گفت: «بگو!»
بوذرجمهر فرمود: «بشنو، تو با انباردار پادشاه یار شده ای، هر روز گندم می دزدی. اگر این سخن را به سمع شاه برسانم حال تو چه باشد؟»
خباز ترسید، فوری برخاست و در پای خواجه افتاد و گفت: «تو هر روز یک من نان از من بگیر، ولی این سخن مخفی باشد.»
خواجه بوذرجمهر قبول کرد و هر روز یک من نان از وی می گرفت. پس در دکان کبابی رفت. از او نیز یک من کباب طلبید. او نیز به همان نوع بها طلبید. خواجه فرمود: «از من بها می طلبی!؟»
کبابی گفت: «تو کدام کسی هستی که تو را به رایگان کباب بدهم؟»
خواجه گفت: «تو با گله بانان پادشاه یار شده ای و هر روز گوسفندی می دزدی. اگر این حکایت را به سمع پادشاه برسانم احوال تو چون شود؟»
کبابی گفت: «ای آقا، از برای خدا هر روز بیا یک من کباب بگیر و این راز نگشا.»
پس هر روز خواجه یک من نان و یک من کبابِ بی وجه به خانه می آورد، قدری با مادرش می خورد و باقی را به فقیران می داد. بر این نمط روزگار خود را می گذرانید. یک روز مادرش گفت: «ای فرزند، مرا هوس سبزی بسیار است. برو از باغ القش وزیر قدری سبزی بیاور تا بخورم.»
بوذرجمهر به فرموده مادرش برخاست و به سوی باغ القش وزیر روانه شد. چون به در باغ رسید، دید در را بسته اند. حلقه بر سندان در زد. باغبان آمد، جوانی را دید که بر در ایستاده که گل های چمن از خجالت جمال او پژمرده اند. باغبان گفت: «ای برنای خوب و ای باغبان را مطلوب و ای جوان مرغوب، چه حاجت داری؟»
خواجه گفت: «حاجت قدری سبزی دارم. یک دینار از من بستان و قدری سبزی به من بده.»
باغبان گفت: «از همچو تویی وجه نتوان گرفت. همراه من بیا و یک گوشه بنشین تا من سبزی تر و تازه به تو بدهم.»
خواجه نگاه در باغ کرد، دید القش وزیر بالای کوشک نشسته عیش می کند. خواجه گفت: «ای باغبان، این مرد که بر کوشک نشسته کیست؟»
باغبان گفت: «مگر تو نمی شناسی؟ این القش، وزیر پادشاه است. این باغ خاص اوست.»
اما چون القش نظرش به خواجه افتاد، به شکل و شمایل او نگاه کرد هیچ نگفت. پس باغبان خواجه را به گوشه ای نشانیده خود به چیدن مشغول بود. نظر کرد، دید گوسفند در گلزار رها شده. برخاسته او را به جایی بست. خواجه او را رها کرد. باغبان باز گوسفند را در گلزار دید. یک سنگ به گوسفند چنان زد که بر جای مردار شد. خواجه گفت: «ای جوانمرد، چرا سه حلال را حرام کردی؟»
این سخن به گوش وزیر رسید. متعجب ماند. بانگ بر باغبان زد که «ای باغبان! این کودک را بالای کوشک بیاور.»
باغبان به حکم وزیر بوذرجمهر را با گوسفند بالا برد. وزیر از خواجه پرسید: «ای طفلک، تو کیستی و پدر تو کیست و نام پدرت چیست؟»
بوذرجمهر گفت: «نام من بوذرجمهر است و نام پدر من خواجه بخت جمال بود.»
وزیر گفت: «پدر تو چه شده؟»
خواجه گفت: «من در شکم مادرم بودم که پدر من نوکر کاروان شده به ملک خوارزم رفته و بعد از آن هیچ از او معلوم نشده.»
القش گفت: «در حق گوسفند چه سخن گفتی؟»
بوذرجمهر فرمود: «باغبان گوسفند را به سنگ کشت. من گفتم چرا سه حلال را حرام کردی.»
القش گفت: «ای فرزند، این گوسفند یکی است، دو گوسفند دیگر از کجا حرام شدند؟»
خواجه گفت: «در شکم این گوسفند دو بچه بود، یکی سیاه چهار پایش سفید، دوم ابلق یک چشمش کور.»
القش گفت تا شکم گوسفند را شکافتند. دید همان است که خواجه فرموده بود. حیران ماند و در دل گفت: «کسی که می داند در شکم گوسفند چیست، آیا نمی داند که پدرش را که کشته؟»
پس به سلاحدار خود گفت که «این بچه را در گوشه باغ ببر بکش و جگر او را کباب کرده بیاور تا بخورم.»
سلاحدار ملکزاده حبشه بود و عاشق دختر وزیر شده بود خدمت وزیر را می کرد برای این که به آن دختر برسد.
پس سلاحدار به حکم وزیر خواجه را بگرفت و در گوشه باغ برد و خواست او را بکشد. خواجه گفت: «ای احمق، اگر مرا بکشی به مراد دل چگونه خواهی رسید؟»
ملکزاده گفت: «مگر مراد دل من چیست؟»
خواجه فرمود: «تو عاشق دختر وزیر شده ای و خدمت وی را از این جهت می کنی.»
چون خواجه کیفیت عشق او را به او گفت، حبشی حیران ماند و گفت: «ای خداوند، چگونه مرا به مراد می رسانی؟»
خواجه گفت: «اگر تو مرا نکشی از امروز تا روز چهلم معشوق تو را به تو برسانم.»
حبشی گفت: «وزیر از من جگر تو را طلبیده، چه کنم؟»
خواجه گفت: «به تعجیل برو آن گوسفند را بخر و بیاور.»
حبشی گفت: «جگر آدمی مزه دیگر دارد.»
خواجه فرمود: «راست می گویی، اما آن گوسفند به شیر آدمی پرورده شده است.»
حبشی گفت: «چگونه به شیر آدمی پرورده شده؟»
بوذرجمهر گفت: «یک عورتی دختر زاییده بود، او گوسفندی نیز داشت آن گوسفند نیز بچه ای زاییده. دختر آن عورت مرد و آن گوسفند نیز بمرد. آن عورت را مهر و شفقت بجنبید، بچه گوسفند را به شیر خود پرورد. اکنون آن گوسفند را برای فروختن به بازار برده است. مزه جگر آدمی و جگر او یکی است. او را بخر و بیاور.»
حبشی به بازار رفت، دید که آن عورت در بازار بچه گوسفندی را می فروشد. حبشی گوسفند را خریده ذبح کرده جگر او را کباب ساخت و نزد القش برد و خواجه را به خانه خود پنهان داشت. القش کباب را به خوشی تمام بخورد و چنین دانست که کار خود را تمام کرده است. چون سی و نه روز از این مقدمه گذشت. شب چهلم بود که پادشاه قباد شهریار خوابی دید، از هول آن خواب بیدار شد و خواب را فراموش کرد. چون صبح شد، شاه بارعام داد و به تخت نشست. وزرا و حکما و ندما حاضر آمدند. شاه فرمود: «دیشب خوابی دیده ام و مرا فراموش شده است. می باید شما تعبیر خواب مرا بگویید که دیشب چه خواب دیده ام.»
وزرا و ندما گفتند: «شاه اگر خواب خود را بگوید، تعبیر خواب البته گفته شود، والاّ نمی توانیم گفت که شاه چه خواب دیده است.»
قباد پادشاه رو سوی القش کرد و گفت: «تو از جمله وزرا مقرب تر هستی، مواجب بیش تر داری و در علم دقت تمام داری، می باید که از فراست خود در قاعده نجوم خواب مرا بگویی و اگر نگویی به عزت لات بزرگ تو را می کشم و یا زنده بر دار کنم.»
القش درمانده شد و در دل گفت: «اگر آن کودک زنده بودی، البته این خواب را بگفتی و این خفیه بگشادی. من بد کردم که او را بی فایده کشتم.» باز در دل گفت: «بروم از آن حبشی خبری بگیرم.» پس از پادشاه رخصت طلبیده گفت: «ای خداوند، تا یک نیمه روز مرا مهلت بده.»
شهریار فرمود که «مهلت تمام روز دادیم.»
القش وزیر به خانه آمد و حبشی را طلبیده گفت: «ای حبشی، من تو را آن روز که فرمودم آن کودک را بکش تو او را چه کردی؟»
گفت: «به حکم وزیر او را کشتم و جگرش را کباب کرده نزد وزیر آوردم.»
القش گفت: «مرا بنما که او را در کجا کشتی تا استخوان های او را ببینم.»
حبشی درماند و عرض کرد: «وزیر، مرا ببخشید تا تمام کیفیت را عرض نمایم.»
القش گفت: «تو را امان است، بگو.»
حبشی کیفیت گوسفند و نکشتن خواجه بوذرجمهر را یک به یک بیان نمود. وزیر فرمود: «برو آن کودک را بیاور که با وی کار دارم. رحمت بر تو باد که او را زنده داشتی. تو را انعام خوبی خواهم داد.»
حبشی نزد خواجه آمد و طلبیدن القش وزیر را به خواجه گفت. خواجه فرمود: «زود مرا ببر که امروز مقصود تو را به تو می رسانم.»
پس بوذرجمهر را همراه خود نزد وزیر آورد. القش چون او را دید، به تعظیم تمام برخاسته سرش را بوسید و گفت: «ای فرزند، من تو را به دامادی خود قبول کردم. بگویید که پادشاه چه خواب دیده است.»

نظرات کاربران
درباره کتاب امير حمزه صاحبقران