فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ذهن‌تان یارتان

کتاب ذهن‌تان یارتان
۹ مرحلۀ مراقبه

نسخه الکترونیک کتاب ذهن‌تان یارتان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ذهن‌تان یارتان

بسیاری از ما برده ذهن‌مان هستیم. ذهن ما بدترین دشمن ماست. سعی می‌کنیم تمرکز کنیم، اما ذهن ما سرگردان می‌شود. سعی می‌کنیم بر استرس غلبه کنیم، اما اضطراب نمی‌گذارد شب‌ها بخوابیم. سعی می‌کنیم به کسانی که دوست‌شان داریم خوبی کنیم، اما بعد یادمان می‌رود و فقط به خودمان فکر می‌کنیم. هنگامی هم که می‌خواهیم زندگی خود را عوض کنیم، غرق در تمرین‌های فکری و معنوی می‌شویم و انتظار داریم سریع نتیجه بگیریم، اما بعد از اتمام یک دوره خوش و کوتاه باز هم تمرکز خود را از دست می‌دهیم. به حالت پریشانی و حیرت برمی‌گردیم و باز هم ما می‌مانیم و احساس نومیدی و بی‌پناهی. باید از صمیم دل بخواهیم که سرعت خود را کاهش دهیم، مهربان‌تر باشیم، نترسیم، با اعتماد به نفس و با عزّت زندگی کنیم، اما خیلی وقت‌ها قادر به این‌ها نیستیم زیرا کاملاً به شیوه‌ها و روش‌های موجود خو کرده‌ایم. ذهن ما بی‌انعطاف می‌نماید. لطافت گل بر ما تأثیر گذاشته است اما تلاش نکرده‌ایم که جایی برای آن تدارک ببینیم. ممکن است احساس کنیم که قابلیت ما برای عشق ورزیدن یا محبت کردن محدود است و همه چیز همین‌طور است که هست.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ذهن‌تان یارتان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

بسیاری از کسانی که من هنگام تدریس در نقاط مختلف جهان با آن ها روبه رو می شوم، سوال می کنند که چه گونه می توان راضی و خوشحال بود. عده بسیار زیادی احساس می کنند که ما به نوعی از ریشه های خود دور افتاده ایم، از چیزی که اساس قلب و فکر ماست فاصله گرفته ایم. این دور شدن و فاصله گرفتن خیلی زیاد شده است و مظاهر آن به صورت ناراحتی روانی، اعمال پرخاشگرانه و سردرگمی در باب چیستی واقعیت دیده می شود. برای بسیاری از ما زندگی در جهت بیداری پیش نمی رود. در شامبالا این وضعیت را «عصر سیاه» می نامند.
در چنین زمانه ای است که ما به تعالیم معنوی روی می آوریم. می کوشیم چیزی پیدا کنیم که به ما کمک کند. امّا در پیش گرفتن طریقه معنوی نباید صرفا به دوره های ریاضت منحصر شود. با در پیش گرفتن این راه، ما از قدرت انسانی منحصر به فرد و گرانبهای خود آگاه می شویم. این شیوه طبیعی زندگی در همه موقعیت هاست، نه صرفا شیوه ای برای بهتر شدن حال ما. همه ما بذرهایی در درون خود داریم که می خواهند جوانه بزنند، به همین سبب در پی معانی ژرف تری در زندگی خود هستیم.
هنگامی که من تدریس می کنم، خیلی ها از من سوال هایی می کنند به این امید که حقیقت مرموزی را از زبان من بشنوند. ظاهرا منتظرند من رازی را به آن ها بگویم. امّا مهم ترین رازی که من می شناسم در چیزی ریشه دارد که همه ما صاحبش هستیم ــ نیکی ذاتی یا اساسی یا اولیه ما. به رغم مصایب و سنگدلی هایی که در سراسر جهان روی می دهد، اساس هر چیزی کاملاً پاک و نیکوست. قلب و ذهن ما ذاتا هشیار است. این نیکی پایه ای، خاصیت وجود ماست. همه چیز را دربر می گیرد. ولی ما قبل از آن که راهی را در پیش بگیریم که سرانجام در آن به آگاهی و بیداری می رسیم (که این لازمه در پیش گرفتن راه شادی و خوشبختی در زندگی ماست)، لازم است خودمان این راز را کشف کنیم. سپس می توانیم حالت دلاورانه را در خود تقویت کنیم، و در پی آن می توانیم عشق و محبت خود را به دیگران نثار کنیم.
پدر من، چوگیام ترونگپا، که معلم من نیز بود، از پیشگامان عرضه کردن تعالیم تبتی به مردم غرب محسوب می شد. او تعالیم شامبالا را ترویج کرد که یک اجتماع روشنایی یافته قدیمی بود. می گویند در مملکت شامبالا همه به تمرین مراقبه روی آوردند و با ترویج عشق و محبت به یاری دیگران پرداختند. شامبالا جای آرام و با رونقی شد که در آن حکام و رعایا به یکسان خردمند و مهربان بودند.
هیچ کس به درستی نمی داند که آیا مملکت شامبالا وجود دارد یا نه، امّا اگر تصور کنیم که مملکت شامبالا ریشه آن بیداری و سلامتی است که در تک تک ماست، پس هنوز ما می توانیم چه به لحاظ شخصی و چه به لحاظ اجتماعی ارتقا یابیم. ما با کشف نیکی پایه ای خود می توانیم وارد این قلمرو بشویم. سپس قادریم عشق و محبت را ترویج کنیم. نخستین گام، تربیت ذهن خود از طریق مراقبه است. ذهنی که مراقبه کرده است، در مواجهه با شداید زندگی، یار و یاور ماست.

ساکیونگ میفام

بخش ۱: چرا مراقبه؟

فصل اوّل : سنگ و گُل

بسیاری از ما برده ذهن مان هستیم. ذهن ما بدترین دشمن ماست. سعی می کنیم تمرکز کنیم، اما ذهن ما سرگردان می شود. سعی می کنیم بر استرس غلبه کنیم، اما اضطراب نمی گذارد شب ها بخوابیم. سعی می کنیم به کسانی که دوست شان داریم خوبی کنیم، اما بعد یادمان می رود و فقط به خودمان فکر می کنیم. هنگامی هم که می خواهیم زندگی خود را عوض کنیم، غرق در تمرین های فکری و معنوی می شویم و انتظار داریم سریع نتیجه بگیریم، اما بعد از اتمام یک دوره خوش و کوتاه باز هم تمرکز خود را از دست می دهیم. به حالت پریشانی و حیرت برمی گردیم و باز هم ما می مانیم و احساس نومیدی و بی پناهی.
به نظر می رسد که همه قبول داریم که پرورش جسم به کمک ورزش و رژیم غذایی و استراحت کار درستی است. اما چرا به فکر پرورش و تربیت ذهن خود نمی افتیم؟ اگر به ذهن و حالت های عاطفی و هیجانی خود رسیدگی کنیم، در فعالیت های خود بهتر عمل خواهیم کرد ـ چه ورزش و تجارت و تحصیل باشد و چه فعالیت مذهبی. مثلاً من بیشتر عمرم را اسب سواری کرده ام و اسب ها را خیلی دوست دارم. وقتی سوار اسب می شوید باید هوشیار باشید و در هر لحظه بدانید که دارید چه می کنید. اسب موجود زنده است و به ارتباط نیاز دارد و شما باید در مورد حالات او حساسیت نشان دهید. در غیر این صورت، خطر شما را تهدید خواهد کرد.
یک بار که نزد یکی از دوستانم در کولورادو بودم، یکی از اسب های مورد علاقه ام را که راکی نام داشت برای آزمایش سواری به یک منطقه پرت بردم. قبلاً با راکی سواری کرده بودم، اما بیشتر در میدان اسب سواری بود. راکی اسب باهوشی بود اما نمی دانست در یک کوره راه چه گونه راه برود. این موقعیت برای او جدید بود. من پیشاپیش یک گروه در حرکت بودم و همین مسئله هم راکی را کمی عصبی می کرد. من او را از بعضی از سنگ های سر راه عبور می دادم و بدنم را به طرفی خم می کردم تا او بفهمد که از کجا باید عبور کند، اما راکی مدام سکندری می خورد.
در این راه باریک به جای تنگی رسیدیم. یک طرف ما صخره شیبدار بود و طرف دیگر ما پرتگاه کوچکی بود که پایین آن یک رودخانه جریان داشت. راکی ایستاد و منتظر فرمان من ماند. هر دو می دانستیم که یک حرکت غلط هر دوی ما را به رودخانه می اندازد. من راکی را به سمت گذرگاه تنگ هدایت کردم و وزن بدنم را به طرف دیواره صخره متمایل کردم. فکر می کردم که اگر راکی بلغزد می توانم بپرم و خودم را نجات بدهم.
همان لحظه که بدنم را به طرف دیواره خم کردم راکی خونسرد ایستاد و سرش را برگرداند و به من نگاه کرد. دقیقا می دانست که من دارم چه می کنم. می توانم بگویم که شوکه شد و ناراحت شد از این که من به فکر رها کردن او بوده ام. نگاه او می گفت: «هر دو با هم هستیم، مگر نه؟» من که دیدم راکی چه قدر ترسیده است وزنم را به جای اول برگرداندم. او سرش را آسوده به جلو گرفت و ما هر دو بدون این که اشکالی پیش بیاید از کوره راه عبور کردیم.
در این سواری، من و راکی رابطه محکمی با هم برقرار کردیم که فارغ از کلمات بود. این از آن نوع رابطه هایی بود که به گمان من همه ما می توانیم با ذهن خود برقرار کنیم. در مراقبه شاماتا (حضور صلح آمیز) ما ذهن خود را در حالت پایداری، وضوح و استحکام پرورش می دهیم. با این شکل پایه ای از مراقبه نشسته، ما کشف می کنیم که می توانیم به طور مسالمت آمیز به سر ببریم. آگاهی بر صلح و آرامش طبیعی مان، اساس کار است ـ شروع و مقدمه کسانی است که شهامت دارند تا به جست و جوی خوشبختی حقیقی بروند. این نخستین قدم در راه «بیدار شدن» و «اشراق یافتن» است. همه ما این توان بالقوه را داریم که از خواب جهالت برخیزیم و به حقیقت واقع چشم بگشاییم.
با تربیت ذهن خود از طریق حضور مسالمت آمیز می توانیم اتحاد و اتفاقی به وجود آوریم که به ما امکان می دهد عملاً از ذهن خود استفاده کنیم ـ نه این که ذهن ما از ما استفاده کند. این تمرینی است که همه می توانند انجام دهند. اگر می خواهیم پریشانی و درد خود را مرتفع کنیم و برای دیگران و دنیا مفید باشیم، باید فارغ از اعتقادات مان بیاموزیم که ذهن ما چیست و چه گونه عمل می کند. وقتی دیدیم که ذهن ما چه گونه عمل می کند، آن وقت می فهمیم که زندگی ما چه گونه طی می شود. همین مطلب ما را تغییر می دهد.
منظور از بحث درباره ذهن و مراقبه همین است. هر چه بیشتر بفهمیم که خودمان چه گونه ایم و ذهن مان به چه نحو عمل می کند، ذهن نیز بیشتر قادر به فعالیت خواهد شد. لِسو رونگوا ی تبتی معنی اش این است که ذهن دارای عملکرد است. پدرم گاهی آن را «دارای قابلیت کار» ترجمه می کرد. معنی اش این است که ما می توانیم ذهن خود را تربیت کنیم که طوری عمل کند تا ما از آن استفاده کنیم که کار خاصی را انجام دهد. مثلاً اگر بخواهیم محبت و عشق به وجود بیاوریم، کار ذهن همین خواهد بود.
شاید این سخن معروف را شنیده باشید که وارد کردن هر عقیده ای به یک فرهنگ جدید مانند آن است که بخواهیم یک گل و یک سنگ را به هم وصل کنیم. گل نمایانگر این توان بالقوه است که محبت و حکمت و وضوح و شادمانی در زندگی ما به فعل در می آید. سنگ هم مظهر مقاومت یک ذهنِ سردرگم است. اگر می خواهیم گل ریشه بدواند و ببالد، باید تلاش کنیم که شرایط صحیح را به وجود آوریم. برای انجام این کار (چه به عنوان افراد و چه به عنوان تغذیه کننده فرهنگی که در آن رسیدن به آسایش شخصی گاهی بالاترین معیار به حساب می آید)، باید دل و ذهن و زندگی خود را نرم و تلطیف کنیم. خوشبختی حقیقی همواره در دسترس ماست، اما ابتدا باید محیط را برای شکوفایی این خوشبختی مهیا کنیم.
باید از صمیم دل بخواهیم که سرعت خود را کاهش دهیم، مهربان تر باشیم، نترسیم، با اعتماد به نفس و با عزّت زندگی کنیم، اما خیلی وقت ها قادر به این ها نیستیم زیرا کاملاً به شیوه ها و روش های موجود خو کرده ایم. ذهن ما بی انعطاف می نماید. لطافت گل بر ما تاثیر گذاشته است اما تلاش نکرده ایم که جایی برای آن تدارک ببینیم. ممکن است احساس کنیم که قابلیت ما برای عشق ورزیدن یا محبت کردن محدود است و همه چیز همین طور است که هست.
مسئله برای بیشتر ما این است که داریم سعی می کنیم گلی را بر صخره ای برویانیم. باغ درست شخم نخورده است. ذهن خود را تربیت نکرده ایم. اگر صرفا مقداری بذر روی زمین سفت بپاشیم و انتظار داشته باشیم که گل بروید، معلوم است که انتظار ما برآورده نمی شود. باید زمین را آماده کنیم، و این کار مستلزم زحمت و تلاش است. اول باید سنگ ها را کنار بزنیم و علف ها را وجین کنیم. بعد باید خاک را نرم کنیم و آن را آماده بذرپاشی کنیم. این همان کاری است که ما در مراقبه نشسته برای حضور مسالمت آمیز یاد می گیریم: ایجاد فضا برای باغچه گل. سپس می توانیم کیفیاتی را پرورش بدهیم که به ما امکان دهد زندگی شکوفایی را در پیش بگیریم.
جامعه اذهان سخت و بی انعطاف، جامعه ای است که نمی تواند گل های عشق و محبت برویاند. این منشا تاریک اندیشی است. در نیکی و خرد خود تردید می کنیم. وقتی تردید کردیم، رفته رفته راه های ظاهرا ساده تری برای حل مسائل خود به کار می بریم. دیگر حاضر نیستیم از عشق و محبت بهره بگیریم، بلکه بیشتر مهیای این می شویم که از پرخاشگری و تجاوزگری استفاده کنیم. پس ما باید همواره نیکی ها را به خود یادآور شویم. اگر می خواهیم درد و رنج را در کره زمین کاهش دهیم، هر کس که قادر است ذهن خود را منعطف کند باید گلی روی سنگ بکارد. به این ترتیب است که می توانیم جامعه ای به وجود آوریم که مبتنی بر انرژی هایی باشد که ما از تجربه کردن و اِعمال کردن نیکی های خود کسب می کنیم. در تبت، این انرژی را لونگتا به معنی «اسب بادپا» می نامیم.
باید دید که چه چیزی عملاً کارساز است، چه چیزی مردم را به مراقبه برمی انگیزد و به مطالعه و اجرای تعلیمات وا می دارد. من که یک عمر را به فراگیری مراقبه پرداخته ام به عمق و ژرفای آن به منزله یک طریقه معنوی وقوف دارم و برای آن ارزش فراوان قائلم. من به چیزی که مردم می توانند عملاً در زندگی خود به کار ببرند توجه دارم و همچنین علاقه مندم که مردم آماده شنیدن و دریافتن آن قدرت و عمقی بشوند که موجودی روشن ضمیر مانند بودا بیان می کند. از آموزگارانم ممنونم که این آموزش ها را به من انتقال دادند و حالا خوشحالم که اقبال یافته ام تا آن ها را در اختیار شما نیز بگذارم.
آموزش ها همواره در دسترس هستند، مانند پیام های رادیویی که در هوا پخش است. اما جوینده باید بیاموزد که چه گونه موج رادیوی خود را برای دریافت این پیام ها تنظیم کند و این تنظیم موج را ادامه دهد. با گنجاندن دوره های کوتاهی از مراقبه در زندگی روزمره خود، می توانیم تکامل شخصی خود را شروع کنیم. مراقبه مانند آماده سازی زمینه برای ذهن ماست و به این ترتیب می توانیم شروع به ساختن یک باغ برای خودمان بکنیم. با این کار کمک می کنیم که فرهنگ جدیدی پدید آید، فرهنگی که قادر باشد در جهان مدرن رشد کند و در عین حال به سیر و سفر ما به صورتی شادمانه و باطراوت یاری برساند. چنین فرهنگی جامعه روشن ضمیر نامیده می شود. جامعه روشنایی یافته جایی است که در آن گل و سنگ به هم می رسند.



نظرات کاربران درباره کتاب ذهن‌تان یارتان

خیلی خیلی خوبه..
در 2 سال پیش توسط yas...oor
Cooool
در 2 سال پیش توسط par...hrs
بد نبود
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
کتاب خوبیست ممنون
در 1 سال پیش توسط علی زیدی