فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شیرویه نامدار

نسخه الکترونیک کتاب شیرویه نامدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شیرویه نامدار

استادان فن نکته‌دانی و عندلیبان بوستان نوحه‌خوانی و سخن‌سرایان داستان‌پروری چنین برداشته‌اند که پادشاهی در روم بود که او را سلطان ملکشاه می‌گفتند که در امور فرمانفرمایی بی‌نظیر و طنطنه کوس حشمتش در اقالیم سبعه پیچیده و آوازه دولتش به دریوزه فلک رسیده و در ایام دولت او گرگ با میش آرمیده و پایه تخت او به عدل و داد محکم گردیده و آوازه عدل و داد او در اکناف عالم پیچیده و آن پادشاه عادل را دو نوگل گلزار در زمین وقار شکفته گردیده و هر چند آن دو نونهال عندلیب یک گلستان و قمری یک بوستان بودند، ولی یکی از آن دو پسر دامن به خمّاری آلوده بود و شب و روز به خمر و زنا و افعال ناستوده به سر می‌برد و پرده عصمت گلرخان به خزان ناجوانمردی با خاک بدنامی برابر می‌ساخت و شب و روز عجوزه‌ها را به خانه‌ها می‌فرستاد تا هر جا زنی رعنا و دختری زیبا بود صاحب او را از خانه بیرون کنند، و بر شیشه ناموس آن بی‌چاره‌ها سنگ می‌انداخت و ایشان را بدنام می‌کرد و تمامی سپاه و خلق شهر از دست او به عذاب بودند. اما یکی از آن دو پسر با فر یزدانی آراسته و به عقل و کمال و سخن‌دانی پیراسته بود و همیشه اوقات به کسب کمالات سخن‌دانی و منجمی و علم و حکمت و سخاوت و شجاعت و تیراندازی و سواری مشغول بود و نام وی شیرویه بود. آن پسر حرامزاده دیوسیرت ارچه نام داشت و پادشاه شب و روز از دست آن پسر ناخلف به عذاب گرفتار بود و با بخت خود در جنگ؛ هر چند خواست که آن ناخلف را خلف سازد میسر نگردید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شیرویه نامدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



داستان بیرون آوردن شیرویه را از چاه خواجه اشرف یمنی تاجر

اما مسافران بیابان سخن پروری و مالکان تجارت متاع عبارت گستری یوسف بدیع الجمال معانی را به کمند عقل از چاه خیال درآورده و در مصرع عزت و تمکین سخنوری چنین جای داده اند که چون ارچه ستمکار غدار این گونه جبر و تعدی و ستم را بر برادر خود روا داشت و او را سرنگون در چاه بی رحمی نمود، لطف الهی شامل حال او گردید و بر روی آن سنگ قرار گرفت و آسیبی به وجود شریف وی نرسید. چون به هوش آمد و ساعتی بر روی سنگ قرار گرفت، اندکی دلش به حال آمد و ساعتی آب خورد و دست نیاز به درگاه خالق بی نیاز و چاره ساز بنده نواز بلند ساخت و به تضرع و زاری درآمد و گفت:

ای فروزنده نه طاق فلک 
شد زرافشان ز تو اوراق ملک

مهر گه گوی و گهی چوگان است
بر مه و مهر و تو سرگردان است

بر در بندگیت چرخ کبود
روز و شب پشت خم از بهر سجود

ای عطابخش خطاپوش کریم
باقی لم یزل وحی قدیم

بندگان را تو کنی آزاده
رحم کن بر من چاه افتاده.

بعد از این مناجات گفت: «ای قاضی الحاجات، چون تو بی نیازی و واقف هر رازی و به درگاه تو هیچ امری پوشیده نیست و می دانی که برادر ستمکارم از برای حب ملک دنیا و بزرگی این چهار روز فانی، این سپنجی سرای، دیده بصیرت خود را کور کرده و بی سبب چنین ظلمی بر من روا داشته و مرا از سریر سلطنت جدا ساخته و در چاه هلاک انداخته و از دیدار پدر محرومم گردانیده. اما تو آن قادری که یوسف را از ظلمت حضیض چاه به اوج عزت و جاه رسانیدی و مصریان را بر او واسطه گردانیدی و او را به اوج قرب و عزت رسانیدی. الهی، اگر برادران او را خوار کردند، تو او را عزیز گردانیدی. هر چند که این بنده گنهکار به خاک پای حضرت یوسف علیه السلام نمی رسم و خود را از تمام خلایق کم تر می دانم اما امیدواری به کرم لطف و بنده نوازی تو دارم که مظلوم بی چاره را دستگیری. الهی، یوسف را دستگیری کردی، پسر سلطان ملکشاه رومی را نیز دستگیری کن.

الهی تویی آگه از حال من
عیان است پیش تو احوال من.»

بعد از این سخنان سر خود را چنان بر آن سنگ زد که پیشانی شریف او چون انار شکافته گردید و خون مانند سیلاب سرازیر گردید. چون دعای آن زندانی چاه بلا بی ریا بود به هدف اجابت مقرون گردید و از ناله او غلغله در ملکوت آسمان افتاد و آن روز و آن شب شاهزاده به عبادت و مناجات به سر می برد اما چون روزانه دیگر که خورشید انوار از کوه خاور با چتر زر به امر ملک داور عالم از نور روی خود نورانی و منور نمود خواجه اشرف یمنی که از مشاهیر تجار و تاجر منظر شاه یمنی بود با جمعی تجار بر سر آن چاه منزل ساختند و رحل اقامت انداختند. خواجه اشرف غلامان خود را مقرر فرمود تا دلو و ریسمان بردارند و بر سر چاه زنند و آب بیرون آورند و چهارپایان را آب دهند، مشک ها پر آب کنند و خود سیراب شوند. غلامان به فرموده خواجه دلو و رسن برداشتند و بر سر چاه رفتند. دلو را در چاه سرنگون کردند که آب بیرون آورند در آن وقت شیرویه در ته چاه بر روی سنگ با دل و با بخت خود در جنگ نشسته بود که ناگاه آواز دلو به گوش او رسید. سر راست کرده دلو را دید و آواز غلامان را شنید که بر سر چاه ایستاده اند. شیرویه حمد خدای را به جای آورد و گفت:

«غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم

از درگه تو همچو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم.»

بعد از این سخنان به دست امید دلو را از ریسمان جدا ساخت. غلامی سرریسمان در دست داشت رسن را حرکت داد دید وزنی ندارد و رسن را بالا کشید دلو را به رسن ندید. حیرت کرد و به خدمت خواجه آمد و چگونگی را به خواجه عرض کرد. خواجه دلو دیگر به غلام داد و آن غلام دفعه دیگر دلو گرفت و خواجه را گفت. این دفعه دلو را به ریسمان محکم ببندید و زود آب بالا کشید که حیوانات تشنه اند. غلام بار دیگر بر سر چاه آمد و دلو را محکم ببست و در چاه انداخت که آب بالا کشد. شیرویه دفعه دیگر دلو را باز کرد و غلام به خاطرجمعی به خانه زور نشست که آب بالا کشد دید باز قوتی ندارد و ریسمان را از چاه بالا کشید دید که باز دلو در چاه افتاده و ریسمان خالی است این دفعه حیرتش زیاد شد. غلامان با یکدیگر می گفتند که اگر این دفعه خواجه بشنود او را ناخوش آید. القصه، غلامان به خدمت خواجه آمدند و عرض کردند که این دلو هم به چاه افتاد. خواجه غضبناک شد و برخاست و بر سر چاه آمد و طپانچه چند بر سر و صورت آن غلام زد و گفت: «ای مادر به خطا، چرا این دلو را به چاه انداختی؟»
غلام سر به زیر انداخت؛ سخن نمی گفت. این دفعه خواجه مقرر فرمود تا دلو دیگر حاضر کردند و خود دلو را به ریسمان محکم بست و در چاه انداخت. شیرویه باز دلو را از ریسمان باز کرد. خواجه چون تکانی به دلو داد دید که وزنی ندارد تعجب کرد و ریسمان را از چاه بالا کشید و دلو را ندید. حیرت او زیاد شد اما چون خواجه مرد عاقلی بود دانست که سرّی در این چاه است. پس سر خود را در چاه کرد و فریاد برکشید: «ای آن که در ته چاه به نظر نمی آیی، از طایفه جن یا پری یا آدمیزادی هر چه که هستی تو را به معبودی که ستایش می کنی قسم می دهم که راز خود را به من آشکار کن که از چه کسی و چه طایفه ای. بر ما رحم کن. خلق قافله تمام از تشنگی هلاک و برطرف می شوند.»
اما روای گوید که اهل آن قافله تمام بت پرست بودند به غیر از خواجه اشرف که خداپرست بود و دین خود را از منظر شاه و مردم یمن پنهان می داشت.
چون قسم و آواز او به گوش شیرویه رسید شیرویه آواز برآورد: «ای جماعت، من جن و پری نیستم و یکی از بندگان خدایم و ظالمی بر من ظلم کرده و مرا در این چاه بلا انداخته و اسیر ساخته. الحال شما بر من رحم کنید و مرا از این چاه بیرون آورید.»
چون آواز شیرویه به گوش خواجه رسید دلش به حال او سوخت و جواب داد: «ای جوان، خاطر جمع دار و آب بالا ده اگر بیرون آوردن تو باعث تلف شدن سر و مال من خواهد بود که من تو را از این چاه بیرون خواهم آورد.» شیرویه قبول کرد. پس خواجه ریسمان را در چاه انداخت و شیرویه دلو را محکم بست و اهل قافله چندان که آب می خواستند بالا کشیدند و چون همگی از آدم و حیوانات سیراب شدند و آب گیری خود را کردند، آن وقت خواجه خواست شیرویه را بالا کشد که اهل قافله گفتند: «ای خواجه، بالا کشیدن این از چاه مصلحت نیست مبادا بلایی باشد که از او آسیبی به جان و مال ما رسد.»
خواجه در جواب گفت:

«یاران!

هر تیغ که تیز نیست سوزن به از اوست
هر یار که دوست نیست دشمن به از اوست

مردی آن است که آنچه گوید بکند
گر مرد بگوید نکند زن به از اوست

باید مرد به عهد خود وفا کند. حال از مروت و مردانگی دور است که من کار خود را ساخته باشم و او را در این چاه بگذارم و عهدی که بستم بشکنم.»
اهل قافله چون این سخن را از خواجه شنیدند هیچ نگفتند. خواجه مقرر فرمود تا غلامان ریسمان محکم در چاه کنند و شیرویه سر ریسمان را بر کمر خود بست و غلامان او را بالا کشیدند، اما چون شیرویه از چاه بیرون آمد و نگاه خواجه اشرف بر او افتاد، یوسف جمالی دید که خورشید در پیش نور رخسار جمالش از ذره کم تر می نمود.

جمالی دید از حد بشر دور
به پا تا سر شده نور علی نور

به قوس ابرویش برجیس فرمان
فلک جدی و حمل را کرده قربان

کمر در خدمت او بسته جوزا
ستاده بر درش ناهید برپا

به میزان نظر او را چو سنجید
برون آمد ز دلوش حوت امید

برون آمد چو آن خورشید ناگاه
ز شادی خنده بر لب زد لب چاه

ز عکس عارض او گشت روشن
همه صحرا چو کوه و دشت ایمن

تمامی کاروان حیران نشستند
ز خورشید سپهری دیده بستند

دویدند از پی دیدار بینی
ز هر جا سوی خورشید زمینی

اما چون چشم خواجه بر آن کعبه جمال افتاد نزدیک بود که از پای درآید باز مردم نگذاشتند. طوق بندگی شاهزاده را در گوش کشیده بود و به دور سر و قامتش طواف می کرد. اهل قافله و تجار به دور آن بدر سپهر جهانداری حلقه زدند. همگی محو جمال او گردیده بودند. پس خواجه اشرف پیش رفت و خود را به قدوم شیرویه انداخت و گفت: «ای آفتاب روح نکویی و ماه آسمان محبوب القلوبی و ای یوسف مصر خوبی تو را به خدا قسم می دهم که این جمال و جلال را به تو ارزانی داشته که راست بگو گلی از گلستان کیستی و سروی از بوستان کدام شهریاری و کدام ظالمی بر تو ظلم کرده و تو را در این چاه انداخته؟»
شیرویه خواست به نوعی دیگر جواب گوید، خواجه از فراست فهمید که او بزرگ زاده است. سر به گوش شیرویه نهاد و گفت: «ای فرزند، خاطر جمع دار و دغدغه به خاطر راه مده که من نه آن مردم که تو را آزاری برسانم. بگو و مترس که تا جان دارم و رمق در بدن دارم می کوشم تا تو را به مطلب برسانم.»
شیرویه چون این سخن را شنید دست دراز کرد و دامن خواجه اشرف را گرفت و گفت: «ای خواجه، تو امروز مرا به جای پدری و حق حیات در گردن من داری، شرح احوال من زیاد است.» و افزود: «ای خواجه

ناله زار شنو حال دل زار مپرس
دیده خون ببین از دل افکار مپرس

روزم از محنت هجران چو شب غم تار است
با چنین روز سیاهم از شب تار مپرس

ای خواجه، قصه من زیاد است و درد دل بی شمار است

گر رود بر چرخ آه آتش آلود دلم
آب بر دیده ملایک گردد از دود دلم

ای خواجه اگر خلوت باشد شمه ای از احوال خود با تو می گویم.»
خواجه وقتی که این سخن را شنید او را برداشت و داخل به خیمه خود گردانید و طعام حاضر نمود. شیرویه لقمه ای نان تناول فرمود. بعد از آن، خواجه خیمه را خلوت نمود و گفت: «ای جوان، حال، سرگذشت خود را بیان کن!»
شیرویه به سخن درآمد و آنچه بر سرش واقع شده بود، تمامی، از برای خواجه اشرف بیان نمود. چون خواجه دانست که شیرویه پسر سلطان ملکشاه رومی است برخاست و زانوی او را بوسید و گفت: «ای نور چشم، هزار جان من و مال من فدای یک تار موی تو باد. بدان و آگاه باش که تمام این دولت که در این مکان مشاهده می کنی تمام از من است و ده برابر این در خانه دارم و از بسیاری از تجاران طلبکارم و منظر شاه یمنی مرا پدر خطاب می کند و آنچه دولت دارم تمام را پیشکش شما می کنم و نازنین دختری در پس پرده عصمت دارم که اگر زاهد شب زنده داران طره طرار آن صنم دیدی از عشق او بی قرار گشتی. او را به رسم کنیزی به سرکار شما می سپارم و خود مانند غلامان حلقه به گوش کمر خدمتگزاری و جانسپاری تو را تا حیات دارم در میان جان خواهم بست.»
شیرویه فرمود: «ای خواجه، این ها که فرمودی از راه دوستی و محبت می باشد، لکن کوه گران غم بر دل است، یکی غم پدر بیمار دل افکار که از جور روزگار وز ستم برادر غدار به درد دوری و اشتیاق من گرفتار است. نمی دانم که بر سرش چه آمده و ثانی آن که عقده از دل من بیرون نرود تا انتقام خود را از برادر نکشم. الحال با من بگویید که شما اراده کدام ولایت را دارید؟»
خواجه عرض کرد: «فرزند، اراده یمن را دارم.»
شیرویه گفت: «ای خواجه، از تقدیر الهی گریزی نیست.

چه جاری گشت تقدیر الهی
بلا نازل شود خواهی نخواهی

اما آدمی باید با تدبیر کار کند. دانسته باش که هرگاه بنده با شما به ولایت روم بیایم یقین بدان که به قتل خواهم رسید و زنده نخواهم ماند و به عوض آن که شما مرا از چاه بیرون آوردید خدای من توفیق به شما دهد و جزای خیر کرامت فرماید. حال بگذار تا من در این صحرا بمانم و شما از پی کار خود بروید که آنچه خداوند می خواهد می شود.»

نظرات کاربران درباره کتاب شیرویه نامدار

در کتابی خلاصه اش رو خوندم خیلیییی جالب و قشنگه
در 9 ماه پیش توسط