فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تسلی ناپذیر

کتاب تسلی ناپذیر

نسخه الکترونیک کتاب تسلی ناپذیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تسلی ناپذیر

لحظه‌ای درنگ کردم تا نفسم جا بیاید و نگاهی به محیط اطرافم بیندازم. خورشید بر فراز میدان به تدریج در سراشیبی غروب بود. همان طور که گوستاو هشدار داده بود، نسیم خنکی می‌وزید که هر از گاه سایبان‌های اطراف کافه را می‌لرزاند. اما به رغم باد، اکثر میزها اشغال بودند. بسیاری از مشتری‌ها به نظر توریست بودند، اما عده زیاد دیگری را هم دیدم که شبیه افراد محلی بودند، کسانی که زودهنگام محل کارشان را ترک کرده بودند و حین نوشیدن قهوه و خواندن روزنامه خستگی در می‌کردند. وقتی از میدان رد می‌شدم، از کنار کارمندان بسیاری گذشتم که گروه گروه با کیف‌هاشان در کنار هم ایستاده بودند و، شاد و سرزنده، گپ می‌زدند.
وقتی به میزها رسیدم، چند دقیقه‌ای در اطرافشان پی کسی که شبیه دختر باربر باشد گشتم. دو دانشجو در مورد فیلمی با هم بحث می‌کردند. توریستی داشت نیوزویک می‌خواند. پیرزنی داشت برای کبوترهایی که گرد پاهایش جمع شده بودند، خرده نان می‌ریخت. اما از زن جوان با موهای بلند مشکی که پسر بچه‌ای همراهش باشد خبری نبود. وارد کافه شدم و با اتاقی کوچک و تقریبا تیره و تار روبرو شدم که فقط پنج یا شش میز در آن بود. متوجه شدم که مشکل ازدحام جمعیت، که پیش‌تر باربر به آن اشاره کرده بود، در خلال ماه‌های سردتر ممکن است به مشکلی جدی‌تر بدل شود، اما این بار تنها فرد حاضر در آن‌جا پیرمردی بود با کلاه بره که تقریبا ته سالن نشسته بود. به این نتیجه رسیدم که باید مسئله را فراموش کنم. به بیرون برگشتم. دنبال پیشخدمت گشتم تا کمی قهوه سفارش بدهم، و ناگهان متوجه شدم کسی مرا به نام صدا می‌زند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تسلی ناپذیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

فصل اول

راننده تاکسی وقتی فهمید هیچ کس، حتی متصدی پذیرش پشت میز هم منتظرم نیست دلخور شد و در تالار خالی هتل کمی پرسه زد، شاید به این امید بود که پشت آن همه گل و گیاه یا مبل و راحتی، یکی از کارمندان هتل را پیدا کند. و عاقبت چمدان هایم را کنار در آسانسور پایین گذاشت، مِنّ و مِن کنان عذرخواهی کرد و اجازه مرخصی خواست.
تالار نسبتا جادار بود و حتی با آن چند میز قهوه خوری چیده شده در آن نیز شلوغ و درهم نمی نمود. اما سقفِ کوتاه و شکم داده تالار، حس تنگی فضا را القا می کرد. داخل تالار هم، به رغم هوای آفتابی بیرون، تیره و حزن انگیز بود. فقط نزدیک میز پذیرش شعاعی درخشان از نور خورشید بر دیوار افتاده و بخشی از قاب چوبی تیره و تار و قفسه مجله های آلمانی و فرانسوی و انگلیسی را روشن کرده بود. روی میز پذیرش زنگ نقره ای کوچکی دیدم. می خواستم به سمتش بروم و تکانش بدهم که پشت سرم دری باز شد و مردی جوان و یونیفورم پوش بیرون آمد.
مرد با خستگی گفت: «عصر به خیر، آقا.» بعد به پشت میز رفت، به خاطر غیبتش مِنّ و مِن کنان عذر خواست و کارهای معمول پذیرش را شروع کرد. رفتارش تا مدتی چندان رسمی و مودبانه نبود. ولی به محض این که اسمم را گفتم، دستپاچه شد و صاف ایستاد.
«آقای رایدر،(۱) خیلی متاسفم که شما رو به جا نیاوردم. آقای هافمن،(۲) مدیر هتل، خیلی دلشون می خواست شخصا به شما خوش آمد بگن. متاسفانه مجبور شدن تو یه جلسه مهم شرکت کنن.»
«هیچ اشکالی نداره. مشتاقانه منتظر ملاقات با ایشون هستم.»
شتاب زده برگه های ثبت را پر کرد. تمام مدت زمزمه کنان توضیح می داد که مدیر از غیابش در زمان ورود من بسیار ناراحت خواهد شد. دوبار اشاره کرد که مدیر به دلیل برنامه ریزی های «پنجشنبه شب» به شدت تحت فشار قرار گرفته است و به همین دلیل وقتش را بیش از همیشه در خارج از هتل می گذراند.
حال و نای پرس و جو در مورد ماهیت دقیق این «پنجشنبه شب» را نداشتم و فقط سر تکان دادم.
با لحنی شاد و شنگول گفت: «اوه، و کار آقای برودسکی(۳) هم امروز عالی بوده، واقعا عالی. ایشون امروز صبح چهار ساعت بی وقفه به ارکستر تمرین دادن. و حالا تازه ببینین چی می گن! هنوز راضی نیستن، و خودشون سررشته کار رو به دست گرفتن.»
به انتهای تالار اشاره کرد. تازه متوجه شدم که جایی در گوشه و کنار ساختمان، کسی دارد پیانو می زند، نوایی که در هنگامه خفه و درهم ترافیک بیرون از هتل، طنینی گنگ و محو داشت. سرم را بلند کردم و با دقت بیش تری گوش دادم. کسی آهسته و بدون تمرکز، قطعه ای کوتاه از موومان دوم ورتیکالیتی،(۴) اثر مولری،(۵) را دوباره و دوباره اجرا می کرد.
متصدی پذیرش داشت می گفت: «البته اگر مدیر این جا بودن، ممکن بود آقای برودسکی رو هم برای آشنایی با شما بیارن. اما مطمئن نیستم...» خندید. «فکر کنم بهتره مزاحمشون نشم. متوجهین که، ممکنه عمیقا تمرکز کرده باشن...»
«البته، البته. یه وقت دیگه.»
«اگه مدیر این جا بودن...» صدایش به تدریج خاموش شد و دوباره خندید. بعد خم شد و با صدایی ضعیف گفت: «آقا می دونین بعضی از مهمونا این قدر گستاخ بودن که گلایه کردن؟ می گفتن چرا هر بار که آقای برودسکی به پیانو نیاز دارن ما اتاق پذیرایی رو می بندیم؟ عجبا که بعضی ها چه طرز فکری دارن! همین دیروز دو نفر از مهمونا واقعا به آقای هافمن گله کردن. مطمئن باشین که خیلی زود می شینن سر جاشون.»
«مطمئنم که همین طور می شه. گفتین برودسکی؟» کمی فکر کردم، اما چیزی یادم نیامد. متوجه شدم که متصدی گیج و مبهوت نگاهم می کند. فی الفور گفتم: «بله، بله، بنده منتظرم تا به وقتش با ایشون ملاقات کنم.»
«کاش مدیر این جا بودن، آقا.»
«لطفا نگران نباشین، حالا اگه کار پذیرش تموم شده، مدیونتون می شم اگه...»
«بله، آقا. بعد از این سفر طولانی حتما خیلی خسته این. اینم کلید اتاقتون. گوستاو(۶) اتاقتون رو به شما نشون می ده.»
برگشتم و دیدم باربری سالخورده در آن سوی تالار منتظر من است. مقابل آسانسوری با درِ باز ایستاده و سر در گریبان و غرق خویش به داخل آسانسور زل زده بود. به سمتش که رفتم، ناگهان به خودش آمد. چمدان هایم را برداشت و پشت سرم، با عجله، وارد آسانسور شد.
صعودمان که آغاز شد، باربر سالخورده باز هم چمدان ها را زمین نگذاشت. صورتش از فشار سنگینی آن ها سرخ شده بود. هر دو چمدان واقعا سنگین بودند. جدا نگران شدم که مبادا همان جا جلوی چشم من وا برود. گفتم: «می دونی، واقعا باید اونارو بذاری زمین.»
گفت: «خوشحالم که اینو گفتین، آقا.» عجبا که از آن همه فشار فیزیکی هیچ نشانی در صدایش نبود. «اوایل که این حرفه رو شروع کردم، خیلی خیلی سال پیش، چمدونارو می ذاشتم زمین، و فقط موقعی اونارو برمی داشتم که دیگه واقعا ضروری بود، یعنی وقتی که دیگه باید راه می رفتیم. راستش باید بگم که تو پونزده سال اول خدمتم در این جا، از همین شیوه استفاده می کردم. خیلی از باربرای جوون تر این شهر هنوزم همین کار رو می کنن. اما حالا دیگه از این جور کارا نمی کنم. به علاوه، ما که زیاد بالا نمی ریم، آقا.»
در سکوت بالا می رفتیم. بعد گفتم: «پس خیلی وقته تو این هتل کار می کنی.»
«بیست و هفت ساله، آقا. تو این مدت خیلی چیزا دیدم. اما این هتل خیلی پیش از اومدن من سرپا بوده. می گن فردریک کبیر در قرن هجدهم یه شب رو این جا گذرونده بوده. اوه، بله، تو این سالا، این جا شاهد حوادث تاریخی بزرگی بوده. یه وقت که خسته نبودین، خوشحال می شم یکی از این حوادث رو براتون تعریف کنم. آقا.»
گفتم: «اما داشتین برام می گفتین که چرا زمین گذاشتن چمدونا اشتباهه.»
باربر گفت: «اوه، بله، جالبه. لابد خودتون می تونین تصور کنین که تو یه همچین شهری هتلای بزرگی هست، آقا. واسه همین، خیلی از مردم این شهر به هر حال یه زمانی باربری کردن. خیلی ها این جا فکر می کنن می تونن راحت یه یونیفورم تنشون کنن و همین و همین، یعنی دیگه می تونن این کار رو انجام بدن. توی این شهر پای ریشه این وهم خیلی آب ریخته شده. می تونین اسمش رو بذارین یه اسطوره محلی. بدون ناراحتی اقرار می کنم که یه زمانی خودمم از سر بی فکری همین طور فکر می کردم. بعد یه بار ــ اوه، خیلی سال پیش بود ــ من و همسرم به یه تعطیلات کوتاه رفتیم. رفتیم به سوئیس، به لوسرن.(۷) همسرم دیگه در قید حیات نیست، آقا، اما هر بار که بهش فکر می کنم یاد تعطیلات کوتاهمون می افتم. اون جا کنار دریاچه خیلی زیباست. حتما خودتون می دونین. بعد از صبحونه می رفتیم قایق سواری که خیلی عالی بود. خوب، برگردیم سر مطلب اصلی؛ تو اون تعطیلات متوجه شدم که تصورات مردم اون شهر در مورد باربرا جدای تصورات مردم این جاست. چطور بگم، آقا؟ اون جا به باربرا خیلی بیش تر احترام می ذاشتن. بهترین باربراشون شخصیتای معروفی بودن که مهم ترین هتلا سرشون جنگ و دعوا داشتن. باید بگم این ماجرا چشمای منو باز کرد. اما توی این شهر، خوب، خیلی ساله که این تصور وجود داره. راستش یه روزایی درمی مونم که اصلاً می شه یه زمانی این تصور وربیفته. البته نمی خوام بگم مردم این جا با ما بی نزاکتی می کنن؛ ابدا. این جا همیشه با رعایت ادب و ملاحظه کاری با ما رفتار شده، اما متوجهین که آقا، همه فکر می کنن هر کسی که اراده کنه یا ویرش بگیره، می تونه این کار رو انجام بده. گمونم دلیلش اینه که توی این شهر بالاخره همه یه وقتی جابجا کردن چمدون رو تجربه کردن. چون این کار رو کردن، فرض می کنن که کار باربری توی هتلم تو همین مایه هاست. ظرف این سالا توی همین آسانسور، آقا، چمدون کسایی رو حمل کردم که بهم گفتن: ممکنه یکی از همین روزا کارم رو بذارم کنار و باربر بشم.` خوب، بله، آقا، یه روز ــ هنوز از تعطیلات کوتاهمون تو لوسرن چیزی نگذشته بود ــ یکی از اعضای برجسته شورای شهرمون کم و بیش عین همین کلمات رو بهم گفت. به چمدونا اشاره کرد و گفت: دوست دارم یکی از همین روزا این کار رو انجام بدم. این همون زندگی ایه که می خوام. بدون هیچ دغدغه ای.` فکر کنم سعی داشت مهربون باشه، آقا. اون وقتا توی آسانسور چمدونارو دستم نمی گرفتم، می ذاشتمشون کف آسانسور، درست توی همین آسانسور، و گمونم اون روزا یه کم اون جوری بودم. می دونین، منظورم اینه که بی خیال بودم، همون طور که اون آقازاده سعی داشت بگه. خوب، آقا، باید بگم اون حرف دیگه کاسه صبرم رو لبریز کرد. نه این که حرفای اون آقازاده عصبانیم کرده باشه. اما وقتی اون حرف رو بهم زد، خوب، یه جورایی تاثیر خودش رو کرد و همه چیز برام روشن شد. چیزایی که یه مدت در موردشون فکر می کردم. و همون طور که براتون گفتم، آقا، تازه از تعطیلات کوتاهِ لوسرن برگشته بودم، همون جا که درِ تازه ای به روم باز شده بود. و با خودم گفتم، خوب، دیگه وقتشه که باربرای این جا تغییر رویکردِ متداولِ مردمِ این شهر رو آغاز کنن. متوجهین، آقا، تو لوسرن چیز متفاوتی دیدم، و بعد حس کردم، خوب، واقعا ناجور بود، منظورم جریانات این جاست. واسه همین دقیقا بهش فکر کردم و تصمیم گرفتم شخصا یه اقداماتی بکنم. البته حتی همون موقع هم می دونستم که این کار چقدر سخته. گمونم همون سالا متوجه شده بودم که دیگه برای نسل من خیلی دیر شده، که دیگه همه چی از حد به در شده. اما فکر کردم که، خوب، حتی اگه بتونم به سهم خودم کارم رو انجام بدم و یه کم اوضاع رو عوض کنم، کار واسه کسایی که بعد از من می آن آسون تر می شه. خلاصه اقداماتم رو عملی کردم آقا، و چسبیدم بهشون، از همون موقع که اون عضو شورای شهر اون حرف رو زد. و با افتخار می گم که یه عده دیگه از باربرای این شهر هم از الگوی من پیروی کردن، نه این که به همون اقدامات من رو آوردن. اما می شه گفت اقداماتشون با اقدامات من همخون بود.»
«متوجهم. و یکی از این اقدامات این بود که چمدونارو زمین نذاری و همون طور توی دستت نگهشون داری.»
«دقیقا آقا، جون کلام رو گرفتین. البته باید بگم وقتی این قوانین رو واسه خودم وضع کردم، خیلی قوی تر و جوون تر بودم؛ گمونم حساب پیری و کوری رو نکرده بودم. خنده داره آقا، اما آدما معمولاً این کار رو نمی کنن. باربرای دیگه هم حرفای مشابهی زدن. به هر حال، همه ما سعی می کنیم بچسبیم به همون راه حل های قدیمی. توی این سالا ما گروه کاملاً صمیمی ای شدیم، دوازده نفریم، کسایی که از بچه های اون دوره باقی موندن، بچه هایی که تو اون سالا سعی کردن همه چی رو عوض کنن. شک نیست که توی این شهر پیشرفتایی حاصل شده. هنوز راه درازی در پیشه، اما ما خیلی در این مورد حرف زدیم، ما هر بعد از ظهر یکشنبه توی کافه مجارها توی شهر قدیمی دور هم جمع می شیم، می تونین بیاین و به ما ملحق بشین، به گرمی از شما استقبال می کنیم آقا، خوب ما اغلب در مورد این مسائل بحث می کنیم و شک نیست که همه مون موافقیم که توی این شهر در رویکرد همه نسبت به ما تغییرات مثبت مهمی ایجاد شده. جوون ترهایی که بعد از ما اومدن، البته مثل همیشه امر به اونا مشتبه شده. اما گروه توی کافه مجارها می دونن که منشا تغییر بودن، حتی اگه شده یه تغییر جزئی. ما با کمال میل از شما استقبال می کنیم، آقا. من در کمال خوشبختی شمارو به گروه معرفی می کنم. ما دیگه مثل قدیما زیاد رسمی نیستیم و مدتی است که فهمیدم در بعضی شرایط خاص می شه مهمونایی رو به جمعمون پذیرفت. و تو این وقت سال، با این نور ملایم خورشید عصرگاهی، خیلی ام لذتبخشه. میز ما زیر سایه سایبونه، مُشرف به میدان قدیمی. خیلی لذتبخشه آقا، مطمئنم خوشتون می آد. اما برگردیم سر حرفمون، ما توی کافه مجارها خیلی در مورد این موضوع بحث کردیم. منظورم همون راه حل های قدیمی است که توی اون سالا بهشون رسیدیم. می دونین، هیچ کدوممون فکر نمی کردیم که وقتی پیرتر بشیم، چی می شه. گمونم اون قدر درگیر کارمون بودیم که روز به روز به مسائلمون فکر می کردیم. یا شاید زمان لازم برای تغییر این رویکردای عمیق و ریشه دار رو خیلی کوتاه فرض کرده بودیم. اما حالا چی شده، آقا؟ حالا به این سن و سال رسیدم و هر سال وضعیت سخت تر می شه.»
لحظه ای مکث کرد و بعد به رغم فشار فیزیکی ای که تحمل می کرد، ظاهرا در افکار خودش غرق شد و ادامه داد:
«باید باهاتون صادق باشم، آقا، درستشم همینه. وقتی جوون تر بودم، وقتی برای اولین بار این قوانین رو برای خودم وضع کردم، همیشه حداکثر سه تا چمدون رو حمل می کردم، هر چقدرم که سنگین بودن، فرقی نمی کرد. اگه یکی از مهمونا چهارتا چمدون داشت، چهارمی رو می ذاشتم زمین. اما همیشه از پسِ سه تاش برمی اومدم. خوب، حقیقت اینه، آقا، که چهار سال پیش یه مدت ناخوش شدم، و اوضاع واسَم سخت شد، برای همین، در این مورد در کافه مجارها بحث کردیم. خوب، عاقبت تمام همکارا در این مورد به توافق رسیدن که من نباید اون قدر به خودم سخت بگیرم. بعدش بهم گفتن که تنها کار ضروری اینه که ماهیت حقیقی کارمون رو تا یه حدودی به مهمونا تفهیم کنیم. دو تا کیف یا سه تا، تاثیرش یکی است. باید حداقل حجم کارم رو به دو تا چمدون تقلیل می دادم و این کار هیچ ضرری هم نداشت. حرف اونارو قبول کردم آقا، اما می دونم که این عین حقیقت نیست. می دونم که حالا وقتی مردم بهم نگاه می کنن، دیگه اون تاثیر رو نداره. فرق دیدن یه باربر زیر فشار سنگینی دو چمدون یا سه چمدون، باید قبول کنین آقا، که حتی برای کسی که چشمش چندون به این چیزا دقیق نیست هم خیلی زیاده. من اینو می دونم آقا، و می تونم راحت براتون اقرار کنم که پذیرفتن این واقعیت برام دردناکه. اما برگردیم سر حرف اصلیم. امیدوارم حالا متوجه شده باشین که چرا نمی خوام چمدوناتون رو بذارم زمین. شما فقط دو تا چمدون دارین. دست کم تا یه چند سال دیگه، قدرت بلند کردن دو تا چمدون رو دارم.»
گفتم: «خوب، این خیلی قابل ستایشه. شما واقعا اون تاثیر مطلوب رو که می خواستین روی من گذاشتین.»
«دوست دارم بدونین آقا، که من تنها کسی نیستم که باید تغییرات ایجاد کنم. ما مدام توی کافه مجارها در مورد این مسائل بحث می کنیم و حقیقت اینه که هر کدوم از ما باید به نوبه خودمون تغییراتی ایجاد کنیم. اما نمی خوام فکر کنین که ما اجازه می دیم معیارای دیگرون نقض بشه. اگه این کاررو کرده بودیم، زحمت تمام این سالیانمون به باد می رفت و خیلی سریع می شدیم مایه خنده دیگرون. اون وقت مردم بعد از ظهرهای یکشنبه با دیدن گردهمایی ما پشت میزمون، حتما به همه مون می خندیدن. اوه، نه آقا، ما خیلی به هم وفاداریم و مطمئنم دوشیزه هیلده(۸) تایید می کنن، جامعه دیگه به گردهمایی های یکشنبه ما احترام می ذاره. همون طور که گفتم آقا، با کمال میل شمارو می پذیریم. هم کافه و هم میدون توی این بعد از ظهرهای آفتابی فوق العاده باصفان. گاهی صاحب کافه ترتیبی می ده که ویولن زنای کولی توی میدون ویولن بزنن. آقا، خود صاحب کافه برای ما فوق العاده احترام قائله. کافه بزرگ نیست، اما اون همیشه ترتیبی می ده که فضای کافی داشته باشیم و بتونیم راحت پشت میزمون بشینیم. حتی وقتی مابقی کافه فوق العاده شلوغ می شه، صاحب کافه ترتیبی می ده که شلوغی کلافه مون نکنه یا کسی مزاحممون نشه. حتی تو شلوغ ترین بعد از ظهرها، اگه ما دور میزمون همزمان دستامون رو باز کنیم، دست هیچ کدوممون به هم نمی خوره. صاحب کافه تا این حد برامون احترام قائله آقا. مطمئنم دوشیزه هیلده حرفای من رو تایید می کنن.»
گفتم: «ببخشین، اما این دوشیزه هیلده که شما مدام ازشون اسم می برین، کی هستن؟»
این جمله را گفته و نگفته، متوجه شدم که باربر به نقطه ای پشت شانه ام خیره شده است. برگشتم و دیدم در آسانسور تنها نیستیم و دلم ریخت. زنی جوان و کوچک اندام با یونیفورم تمیز پشت سرم ایستاده و به کنج آسانسور فشرده شده بود. زن که دیده بود عاقبت متوجه اش شده ام، لبخند زد و یک قدم جلو آمد.
«معذرت می خوام، امیدوارم فکر نکنین که من گوش ایستاده بودم. بی اختیار حرفاتون رو می شنیدم. حرفایی رو که گوستاو بهتون زد شنیدم. باید بگم که نسبت به مردم شهر یه کم بی انصافی کرد؛ وقتی گفت ما قدر باربرای هتلامون رو نمی دونیم. البته که می دونیم، و بیش تر از همه، قدر خود گوستاو رو می دونیم. همه عاشقش هستن. خودتون متوجه می شین که تو حرفی ام که همین چند لحظه قبل بهتون گفت تناقض هست. اگه ما تا این حد قدر نشناسیم، چطوره که توی هتل مجارها این قدر به اونا احترام می ذارن؟ واقعا گوستاو، خیلی کم لطفی کردی که همه مارو این طوری به آقای رایدر معرفی کردی.»
این جملات قطعا از مهر و عاطفه آکنده بود. باربر که به نظر واقعا شرمسار شده بود، طوری ایستاد که کمی از ما فاصله داشته باشد. حین این جابجایی چمدان های سنگین محکم به پاهایش کوبیده شدند. بعد با خجالت رویش را برگرداند.
زن جوان، لبخندزنان، گفت: «خوب، اون این طوریه دیگه، اما یکی از بهترین باربرای ماست. ما همه عاشقشیم. فوق العاده متواضعه، و گرچه خودش هیچ وقت اینو بهتون نمی گه، باربرای دیگه این شهر همه چشمشون به اونه. در واقع، اغراق نیست اگه بگم یه جورایی ازش حساب می برن. گاهی اونا رو می بینیم که بعد از ظهرهای یکشنبه دور میزشون نشستن و تا گوستاو نرسه، حرف نمی زنن. احساس می کنن اگه در غیابش حرف بزنن، بهش بی احترامی کردن، متوجهین؟ یعنی تا نرسه، مراسم معمولشون رو شروع نمی کنن. اغلب می شه دیدشون که ده، یازده نفری قهوه به دست ساکت اون جا نشستن و منتظرن. دیگه حداکثر فقط زمزمه می کنن، عین این که تو کلیسا باشن. اما تا گوستاو می رسه، راحت می شن و شروع می کنن گپ زدن. رفتن به کافه مجارها واسه دیدن ورود گوستاو واقعا ارزشش رو داره. باید بگم تضاد ما قبل و بعد از رسیدن اون واقعا چشمگیره. یه لحظه چهره های دمغ و پیری رو می بینین که در سکوت دور میز نشستن، بعد گوستاو پیداش می شه و همه بنا می کنن هوار کشیدن و خندیدن. همه به شوخی به همدیگه سقلمه می زنن و به پشت هم می کوبن. حتی گاهی می رقصن، بله، روی میز! اوه، بله، واقعا خوش می گذرونن. اما تا گوستاو نرسیده، اصلاً از این خبرا نیست. البته اون خودش هیچ وقت اینارو بهتون نمی گه، چون خیلی متواضعه. ما توی این شهر همه عاشقشیم.»
وقتی زن جوان صحبت می کرد، به حتم گوستاو هنوز هم رویش به آن سو بود، چون دفعه بعد که نگاهش کردم، پشتش به ما بود و رو به آن سوی آسانسور داشت. زیر فشار وزن چمدان ها، زانوانش سست شده بود و شانه هایش می لرزید. سرش را چنان دولا کرده بود که ما از پشت، سرش را نبینیم، اما معلوم نبود که دلیل این حالتش شرمساری است یا صرفا خستگی جسمانی.
زن جوان گفت: «خیلی متاسفم، آقای رایدر. هنوز خودم رو معرفی نکردم. من هیلده استراتمن(۹) هستم. وظیفه روبراه کردن کارها حین حضور شما در این جا به من محوّل شده. خیلی خوشحالم که شما عاقبت تونستین خودتون رو به این جا برسونین. دیگه همه مون داشتیم یه کم دل نگران می شدیم. امروز صبح همه تا وقتی می تونستن منتظر شدن، اما خیلی هاشون قرارای مهمی داشتن و مجبور شدن تک تک برن دنبال کاراشون. بنابراین، قرعه کار به اسم من، کارمند حقیر انستیتوی سیویک آرتز، افتاد تا بهتون بگم همه ما از دیدار شما چقدر مفتخریم.»
«خیلی خوشحالم که این جام. اما در مورد امروز صبح. شما الان گفتین...»
«اوه، لطفا در مورد امروز صبح اصلاً نگران نباشین، آقای رایدر. هیچ کس نرنجید. مهم اینه که حالا شما این جایین. می دونین آقای رایدر، چیزی که در موردش کاملاً با گوستاو موافقم، شهر قدیمی است؛ اون جا واقعا جذابه و من همیشه به مسافرا توصیه می کنم برن اون جا. فضای شگفت انگیزی داره، پر از کافه های کنار پیاده رو، کارگاه ها، رستورانا. تا این جا پیاده راهی نیست، پس به محض این که تو برنامه تون فرصتی پیش اومد، ازش استفاده کنین.»
«حتما سعی می کنم این کار رو بکنم. اما خوب شد از برنامه حرف زدین، دوشیزه استراتمن...» عامدانه کمی مکث کردم، به انتظار این که زن جوان ناگهان به خاطر فراموشکاری اش آه بکشد، یا از کیف مدارکش برگه و بروشوری در آورد. به سرعت به حرف افتاد، اما آن چیزی را که من منتظر شنیدنش بودم نگفت:
«بله، برنامه فشرده ایه. اما امیدوارم دیگه غیرمنطقی نباشه. سعی کردیم فقط مسائل اساسی رو توش بگنجونیم. بی اون که بخوایم، سیل درخواستا به سرمون ریخت، از طرف محافل مختلف، رسانه های محلی، و همه و همه. شما توی این شهر خیلی هوادار دارین آقای رایدر. خیلی از مردم این جا نه تنها شمارو بهترین پیانیست زنده دنیا، بلکه بزرگ ترین پیانیست قرن می دونن. اما به هر حال، تصور ما اینه که عاقبت تونستیم برنامه شمارو فقط به مسائل اساسی محدود کنیم. قول می دم تو این برنامه هیچ چیز نباشه که شمارو زیاد ناراحت کنه.»
درست در همین لحظه در آسانسور باز شد و باربر پیر پا به راهرو گذاشت. از شدت سنگینی چمدان ها پاهایش روی فرش کشیده می شد. من و دوشیزه استراتمن مجبور بودیم گام هایمان را طوری تنظیم کنیم که از او جلو نیفتیم.
حین راه رفتن به او گفتم: «امیدوارم کسی نرنجیده باشه. منظورم همینه که تو برنامه ام برای اونا وقت ندارم.»
«اوه، نه، لطفا نگران نباشین. همه ما می دونیم که شما چرا این جایین و هیچ کس نمی خواد مزاحم وقت شما باشه. در واقع، آقای رایدر، جز دو گردهمایی تقریبا مهم اجتماعی، کل برنامه شما کم و بیش به شب پنجشنبه مربوط می شه. البته تا حالا حتما وقت داشتین که با برنامه تون آشنا بشین.»
در لحن ادای این آخرین جمله اش چیزی بود که دادن پاسخی کاملاً صادقانه را برایم دشوار کرد. بنابراین، زمزمه کردم: «بله، البته.»
«برنامه سنگینی می شه. اما کلید اصلی ما در این کار درخواست شما برای مشاهده بی واسطه و مستقیم همه چیز بود. شیوه ای که به نظر من واقعا درخور ستایشه.»
باربر پیر پیش روی ما، در مقابل دری ایستاد. عاقبت چمدان های مرا پایین گذاشت و شروع کرد ور رفتن با قفل. وقتی به او رسیدیم، گوستاو دوباره چمدان ها را برداشت و تلوتلوخوران وارد اتاق شد و گفت: «لطفا دنبالم بیاین، آقا.» داشتم همین کار را می کردم که دوشیزه استراتمن دستش را روی بازویم گذاشت.
«دیگه مزاحمتون نمی شم. اما فقط می خواستم مطمئن بشم که در این مرحله توی برنامه تون هیچی نیست که باعث ناخرسندی شما شده باشه.»
در با صدای بلند بسته شد و ما سرپا در راهرو ماندیم.
گفتم: «خوب، دوشیزه استراتمن، در کل، از نظرم... از نظرم این برنامه کاملاً متوازنه.»
«دقیقا با در نظر گرفتن تقاضای شما، ترتیب گردهمایی با گروه حمایت متقابل شهروندان را دادیم. گروه حمایت متشکل از افراد عادی و از قشرهای مختلفن که به انگیزه رفع رنجی که از بحران موجود کشیدن به این گردهمایی می آن. می تونین از اونچه به سر بعضی از مردم اومده، گزارشای دست اولی بشنوین.»
«آه، بله، این مسلما خیلی مفید خواهد بود.»
«و همون طور که خودتون متوجه خواهید شد، ما تقاضای شمارو برای ملاقات با خود آقای کریستف هم در نظر گرفتیم. با توجه به شرایط موجود، ما شمارو به خاطر دلایل و انگیزه هاتون برای درخواست چنین ملاقاتی واقعا تحسین می کنیم. همون طور که خودتون حدس می زنین، آقای کریستف هم به نوبه خودش از دیدار شما مشعوف می شن. طبیعتا ایشون هم برای ملاقات با شما دلایل خاص خودشون رو دارن. البته منظورم اینه که ایشون و دوستانشون نهایت تلاششون رو می کنن تا شما هم مسائل رو از نگاه اونا ببینین. طبیعتا همه اش مزخرفه، اما مطمئنم که در ترسیم تصویری کلی از اتفاقاتی که این جا در جریانه، براتون مفید خواهد بود. آقای رایدر، به نظر خیلی خسته می آین. دیگه مزاحمتون نمی شم. این کارت منه. لطفا اگه مشکل یا درخواستی داشتین، بی درنگ با من تماس بگیرین.»
تشکر کردم و وقتی دوباره به آن سوی راهرو می رفت، نگاهش کردم. وقتی وارد اتاقم شدم، هنوز به معانی ضمنی این گفتگو فکر می کردم و یک لحظه طول کشید تا متوجه گوستاو ــ که کنار تخت ایستاده بود ــ شدم.
«آه، بفرمایین، آقا.»
بعد از مشاهده آن همه چوب تیره رنگ در گوشه و کنار ساختمان، از دیدن ظاهر مدرن اتاق تعجب کردم. دیوار روبروی من از کف اتاق تا سقف، یکسره شیشه ای بود و نور خورشید از لابه لای کرکره های عمودی آن به داخل می ریخت و فضای خوشایندی ایجاد کرده بود. چمدان هایم را پهلو به پهلو کنار گنجه لباس گذاشته بودند.
گوستاو گفت: «حالا، آقا، اگه فقط یه لحظه دیگه تحملم کنین، بخش های اتاق رو نشونتون می دم. این طوری تو دوره اقامتتون در این جا تا حد امکان راحت هستین.»
وقتی گوستاو اطراف اتاق و کلیدها و سرویس های آن را نشانم می داد، دنبالش حرکت می کردم. بعد مرا به سمت حمام برد و همان جا توضیحاتش را ادامه داد. مترصد بودم مثل همیشه که باربری اتاق هتلی را نشانم می داد، حرفش را قطع کنم، اما جدیتش حین انجام این کارو تلاشش برای بخشیدن صبغه ای شخصی به کاری که هر روز بارها و بارها انجام می داد، تحت تاثیرم قرار داد و باعث شد نتوانم حرفش را قطع کنم. و بعد در حینی که توضیحاتش را ادامه می داد و با دست بخش های مختلف اتاق را نشان می داد، ناگهان به نظرم رسید که به رغم تمام روحیه حرفه ای اش، به رغم آرزوی صادقانه اش برای تامین راحتی من، مسئله ای خاص که در سرتاسر روز ذهنش را اشغال کرده بود دوباره خود را به ذهنش تحمیل کرد. به عبارت دیگر، یک بار دیگر دلمشغول دختر و نوه کوچکش شد.
چند ماه پیش، وقتی برنامه کار را به او پیشنهاد کرده بودند، گوستاو توقع چیزی جز شادی و شعف صرف و ساده نداشت. هر هفته یک روز بعد از ظهر می توانست دو ساعتی را همراه با نوه اش در شهر قدیمی پرسه بزند، و به این ترتیب، سوفی(۱۰) هم می توانست برود و خودش را برای مدتی کوتاه سرگرم کند. به علاوه، بلافاصله معلوم شد که این برنامه مطلوب است، و ظرف چند هفته، پدربزرگ و نوه اش برنامه ای همیشگی تدارک دیده اند که از نظر هردویشان کاملاً مطلوب و قابل قبول بود. در بعد از ظهرهایی که باران نمی بارید، از پارک بازی شروع می کردند، جایی که بوریس(۱۱) آخرین شیرین کاری هایش را نمایش می داد. اگر هوا بارانی بود، از موزه قایق ها شروع می کردند. بعد در خیابان های کوچک اطراف میدان قدیمی می گشتند و به کادوفروشی های جورواجور سرک می کشیدند، و گاهی هم در میدان قدیمی توقف می کردند تا کار یک هنرمند پانتومیم یا بندباز را تماشا کنند. باربر پیر در آن منطقه کاملاً شناخته شده بود و به همین دلیل هرگز پیش نمی آمد که مسافتی را بروند و کسی با آن ها خوش و بش نکند، و مردم جابجا گوستاو را به خاطر نوه اش تحسین می کردند. بعد به پل قدیمی می رفتند تا قایق هایی را که از زیر پل می گذشتند تماشا کنند. این سیر و سیاحت به کافه مورد علاقه شان ختم می شد، جایی که کیک یا بستنی سفارش می دادند و منتظر بازگشت سوفی می شدند.
در آغاز، این گردش های مختصر برای گوستاو رضایت خاطر عظیمی دربرداشت. اما تماس های فزاینده اش با دختر و نوه اش باعث شد بی اختیار متوجه مسائلی شود که در گذشته ممکن بود آن ها را زیر سبیلی در کند، تا سرانجام دیگر نتوانست ادعا کند که همه چیز روبراه است. از یک سو، مسئله رفتار و حال و هوای کلی سوفی مطرح بود. در هفته های نخست، او با طیب خاطر و با خوشی و شادی از آن ها جدا می شد و با عجله به شهر می رفت تا خرید کند یا به ملاقات دوستی برود. اما بعد به تدریج موقع رفتن چنان قوز کرده و نزار از آن ها جدا می شد که پنداری هیچ برنامه ای برای خودش نداشت. به علاوه، نشانه هایی وجود داشتند که به روشنی نشانگر شروع تاثیر تدریجی مشکل ــ هر چه که بود ــ بر بوریس بودند. بله، نوه اش هنوز هم تا حد زیادی آینه تمام نمای خودِ گوستاو بود با روحیه ای شاد. اما باربر متوجه شده بود که چگونه هر از گاه، حالت چهره پسرک به خصوص با اشاره به زندگی خانوادگی، گرفته و محزون می شد. بعد درست دو هفته پیش، اتفاقی رخ داده بود که باربر پیر نتوانسته بود آن را از لوح ذهنش پاک کند.
داشت همراه با بوریس از مقابل یکی از کافه های متعدد شهر قدیمی می گذشت که ناگهان متوجه شد دخترش در داخل کافه نشسته است. سایبان چنان شیشه را غرق سایه کرده بود که داخل کافه به وضوح مشخص شده بود. سوفی به خوبی دیده می شد: تنها نشسته بر صندلی، فنجان قهوه در مقابلش، با چهره ای مالامال از دلمردگی و افسردگی. صرفا همین کشف ناگهانی که دخترش توان خروج از شهر قدیمی را در خود نیافته بود ــ حتی بدون توجه به حالت نزار چهره اش ــ باعث شده بود باربر ناگهان شوکه شود، طوری که یک دم طول کشیده بود تا به خود بیاید و حواس بوریس را به جایی دیگر معطوف کند. دیگر خیلی دیر شده بود: بوریس با پی گرفتن خط نگاه باربر، یک دم مادرش را دیده بود. پسرک فی الفور رویش را برگردانده، و بعد هر دوی آن ها، بی آن که حتی یک بار به این موضوع اشاره کنند، به راهشان ادامه داده بودند. ظرف چند دقیقه خُلق بوریس سر جا آمد، اما این قضیه بدجوری باربر را آشفته کرد. از آن زمان تا به حال، چندین و چند بار ماجرا را در ذهنش مرور کرده بود. در واقع یادآوری همین حادثه بود که در تالار ورودی تا آن حد او را سر در گریبان کرده بود، و همین مسئله بود که حالا، در حینی که گوشه و کنار اتاق را نشانم می داد، یک بار دیگر ناراحتش کرده بود.
مهر پیرمرد به دلم افتاده بود و در دل با او همدردی می کردم. مشخص بود که مدت هاست در مورد دلمشغولی هایش می اندیشد و امکان داشت نگرانی هایش ابعاد نگران کننده ای بیابند. به فکرم رسید که کل مسئله را با او مطرح کنم، اما بعد، وقتی گوستاو کارهای معمولش را به پایان برد، خستگی ای که از زمان پیاده شدنم از هواپیما به تناوب به جانم چنگ انداخته بود، دوباره به سراغم آمد. عاقبت با این عزم جزم که بعدا مسئله را با او مطرح خواهم کرد، با دادن انعامی سخاوتمندانه مرخصش کردم.
وقتی در پشت سرش بسته شد، با همان لباس های رسمی که تنم بود روی تخت وا رفتم. مدتی نگاهم به سقف مات ماند. در آغاز، ذهنم از افکار جورواجور در مورد گوستاو و دل نگرانی های متعددش آکنده بود. اما بعد، همان طور که دراز کشیده بودم، ذهنم بی اختیار متوجه دوشیزه استراتمن و گفتگویم با او شد. مسلما این شهر از من توقع چیزی بیش از یک ریستال ساده داشت. اما وقتی سعی کردم بعضی جزئیات اساسی را در مورد دیدار فعلی ام به یاد بیاورم، چندان موفقیتی نداشتم. دریافتم که از سرِ حماقت با دوشیزه استراتمن صادقانه تر حرف نزده بودم. اگر کپی برنامه ام را به من نداده بودند، تقصیر متوجه او بود، نه من، و حالت تدافعی من هم کاملاً بی دلیل بود.
باز هم به نام برودسکی فکر کردم و این بار به وضوح حس کردم که در گذشته ای نه چندان دور در مورد او چیزی خوانده یا شنیده بودم. و بعد ناگهان لحظه ای از سفر هوایی طولانی را که به پایان رسیده بود، به یاد آوردم. در کابین تاریک نشسته بودم، مسافران دیگر در اطرافم خواب بودند و زیر شعاع نور کم جان چراغ مطالعه برنامه سفرم را بررسی می کردم. مرد کناردستی ام از خواب بیدار شد و پس از چند دقیقه، فارغ و بی خیال، به مسئله ای اشاره کرد. در واقع، آن طور که به یادم آمد، خم شد و یک سوال اطلاعات عمومی پرسید، چیزی در مورد فوتبالیست های جام جهانی. من که نمی خواستم حواسم حین بررسی دقیق برنامه ام پرت شود، به او روی خوش نشان ندادم. کل صحنه را به وضوح به خاطر آوردم. در واقع، حتی بافت کاغذ خاکستری قطوری را که برنامه رویش تایپ شده بود، تکه نور زرد و ماتی را که از چراغ مطالعه روی کاغذ افتاده بود، و غوم غوم موتورهای هواپیما را هم به خاطر آوردم ــ اما هر چقدر تلاش کردم، از نوشته های روی برگه هیچ به یادم نیامد.
بعد از چند دقیقه احساس کردم که خستگی مرا از پا انداخته، و به این نتیجه رسیدم که تا کمی نخوابم، دلمشغولی بیش تر بی مورد است. در واقع، به تجربه می دانستم که بعد از استراحت، مسائل بسیار روشن تر خواهند شد. بعد می توانستم به سراغ دوشیزه استراتمن بروم، سوء تفاهم پیش آمده را برایش توضیح بدهم، کپی برگه برنامه ام را از او بگیرم و بخواهم ابهامات را برایم روشن کند.
تازه چشمم داشت گرم می شد که ناگهان چیزی باعث شد چشمانم را باز کنم و به سقف خیره شوم. مدتی به دقت سقف را برانداز کردم، بعد روی تخت نشستم و به اطراف نگاه کردم، و در دم به نظرم آمد که محیط برایم آشناست. متوجه شدم اتاقی که در آن بودم، همانی بود که در خلال دو سال اقامت من و والدینم در خانه عمه ام، واقع در مرز انگلیس و ولز، حکم اتاق خوابم را پیدا کرده بود. یک بار دیگر به اطراف اتاق نگاه کردم و بعد دراز کشیدم و یک بار دیگر به سقف زل زدم. آن اواخر دوباره گچ کاری و رنگش کرده بودند، ابعادش بزرگ تر شده، گچبری ها را برداشته، و تزئینات دور روشنایی را کاملاً تغییر داده بودند. اما سقف بی برو برگرد همان سقفی بود که اغلب از روی تخت باریک و پر غژ و غژ آن روزها به آن خیره می شدم.
یک پهلو شدم و به کف اتاق نگاه کردم. مسئولان هتل درست آن جا که پاهای من بر کف اتاق قرار می گرفت، قالیچه ای تیره رنگ پهن کرده بودند. یادم آمد که چطور زمانی درست در همان نقطه زیرپایی سبز نخ نمایی پهن کرده بودند، جایی که هفته ای چند بار سربازهای پلاستیکی ام را، که صدتایی می شدند و آن ها را در دو قوطی بیسکویت نگه می داشتم، با نظم و ترتیب می چیدم. دست بردم و با انگشت قالیچه هتل را لمس کردم، و با این کار خاطره بعد از ظهر دوری را به یاد آوردم که در دنیای سربازان پلاستیکی ام غرق بودم و در طبقه پایین جنجالی دیوانه وار به راه افتاده بود. خشونت و جنون نهفته در صداها چنان بود که حتی در همان شش یا هفت سالگی هم متوجه شده بودم که جر و بحثی معمولی نیست. اما به خودم نهیب زدم که چیز مهمی نیست و دوباره گونه ام را روی زیر پایی سبز گذاشتم و نقشه های جنگی ام را پی گرفتم. تقریبا وسط آن زیرپایی سبز پاره شده بود که همیشه عصبی ام می کرد. اما آن روز عصر با بالا گرفتن قیل و قال در طبقه پایین، برای اولین بار به ذهنم رسید که می توانم از آن تکه پاره شده به عنوان بیشه زاری برای عبور سربازانم استفاده کنم. این کشف ــ که مایه خدشه دار شدن جهان تخیلی ام، در واقع، می توانست خود بخشی از این جهان تخیلی باشد ــ مرا به هیجان آورد، و آن بیشه در بسیاری از نبردهای آتی که طراحی کردم، نقش کلیدی یافت.
همه این ها حین خیره شدن به سقف به یادم آمد. البته کاملاً آگاه بودم که جزئیات کل اتاق یا تغییر کرده یا دیگر وجود ندارند. با این حال، درک این که بعد از آن همه مدت، یک بار دیگر به حریم امن و قدیمی دوران کودکی ام باز گشته ام، وجودم را از حس عمیق آرامش آکنده کرد. چشمانم را بستم و یک لحظه به نظرم رسید که یک بار دیگر در حصار همان مبل های قدیمی هستم. در منتهاالیه سمت راستم، همان گنجه بلند و سفید با آن دستگیره شکسته. نقاشی عمه ام از کلیسای جامع سالزبری روی دیوار بالای سرم. کابینت کنار تخت با دو کشوی کوچکش که از گنجینه ها و رازهای کوچک من پر بودند. تمام تنش های آن روز ــ پرواز طولانی، سردرگمی هایم در مورد برنامه، مشکلات گوستاو ــ و همه و همه به نظر دود و محو شدند و احساس کردم که از فرط خستگی و فرسودگی به تدریج به آغوش خوابی عمیق می سُرَم.

فصل دوم

وقتی با صدای تلفن کنار تخت از خواب بیدار شدم، حس کردم مدتی است که دارد زنگ می زند. گوشی را برداشتم و صدایی گفت:
«الو؟ آقای رایدر؟»
«بله، الو.»
«اوه، آقای رایدر. من آقای هافمن هستم، مدیر هتل.»
«آه، بله، خوشوقتم.»
«آقای رایدر، از این که بالاخره با ما هستین، فوق العاده خشنودیم. بسیار خوش اومدین.»
«متشکرم.»
«واقعا خوش اومدین، آقا. لطفا در مورد تاخیرتون اصلاً نگران نباشین. همون طور که حتما دوشیزه استراتمن بهتون گفته، همه حاضرین شرایط رو کاملاً درک کردن. به هر حال، با اون مسافتی که شما باید طی می کردین، و با این همه مشغله ای که تو سرتاسر عالم دارین ــ ها، ها! ــ این جور مسائل گاهی ناگزیره.»
«اما...»
«نه، واقعا، آقا، دیگه لزومی نداره در این مورد حتی یه کلمه بگین. همون طور که گفتم، تموم آقایون و خانما خیلی همدل بودن. پس بیاین مسئله رو فراموش کنیم. مسئله مهم اینه که حالا شما این جایین. و فقط به خاطر همین، آقای رایدر، بی نهایت قدردان شما هستیم.»
«خوب، متشکرم، آقای هافمن.»
«حالا، آقا، اگه الان زیاد گرفتار نیستین، خیلی مایلم که عاقبت حضوری خدمت برسم و شخصا از جانب مردم شهر و هتلمون به شما خوش آمد بگم.»
گفتم: «خیلی لطف دارین، اما فعلاً دارم یه چرت کوتاه می زنم...»
«یه چرت کوتاه؟» در صدایش لرزش عصبیت محسوس بود. لحظه بعد لحنش دوباره کاملاً صمیمی شد. «چطور، البته، البته. حتما خیلی خسته این. راه خیلی درازی اومدین. پس بهتره بذاریمش برای یه وقت مناسب که آماده بودین.»
«منتظر ملاقات با شما هستم، آقای هافمن. مسلما خیلی زود می آم پایین.»
«لطفا هر موقع که میلتون بود، بیاین. من که به نوبه خودم منتظرتون می مونم ــ یعنی این جا توی تالار ــ و هر چقدرم که طول بکشه، فرقی نداره. پس لطفا اصلاً عجله نکنین.»
لحظه ای به حرفش فکر کردم. بعد گفتم: «اما آقای هافمن، شما حتما کارای زیادی دارین.»
«درسته، این وقت از روز، خیلی مشغله داریم. اما آقای رایدر، برای شما تا هر وقت که لازم باشه، منتظر می مونم.»
«لطفا، آقای هافمن، وقت ارزشمندتون رو برای من تلف نکنین. همین حالا می آم پایین و پیداتون می کنم.»
«آقای رایدر، هیچ مزاحمتی نیست. در واقع، انتظار برای شما مایه افتخاره. پس لطفا هر وقت که دلتون می خواد، بیاین. مطمئن باشین که تا اومدنتون، همین جا می ایستم.»
دوباره از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم. روی تخت نشستم و با نگاه به اطرافم، از روی نور حدس زدم که اواخر بعد از ظهر است. بیش از پیش احساس خستگی می کردم، اما پنداری جز رفتن به تالار هتل راه دیگری نداشتم. بلند شدم و به سراغ یکی از چمدان هایم رفتم و ژاکتی پیدا کردم که چروک هایش از ژاکتی که به تن داشتم کم تر بود. حین عوض کردن ژاکت، هوس قهوه به جانم چنگ انداخت و چند لحظه بعد برای رفع عطش شدیدم به قهوه از اتاقم بیرون آمدم.
از آسانسور که خارج شدم، دیدم تالار هتل بسیار پرهیاهوتر و پرشورتر از قبل است. در اطرافم، همه جا، میهمانان در صندلی های راحتی لمیده بودند و روزنامه ها را ورق می زدند یا کنار فنجان های قهوه شان گپ می زدند. نزدیک میز پذیرش چند ژاپنی با شوق و شعف بسیار به همدیگر خوشامد می گفتند. این تغییر و تحول کمی باعث انبساط خاطرم شده بود و به همین دلیل تا وقتی مدیر هتل درست به کنارم نرسید، متوجهش نشدم.
پنجاه و اندی ساله بود، درشت تر و سنگین تر از آنچه از صدایش برمی آمد. با لبخندی گوش تا گوش دستش را به سمتم دراز کرد. حین این کارش، متوجه شدم که نفس نفس می زند و پیشانی اش کمی عرق کرده است.
وقتی دست هم را می فشردیم، چند بار تکرار کرد که حضور من در آن جا برای مردم شهر و به خصوص هتل او افتخار بزرگی است. بعد به جلو خم شد و با اعتماد به نفس گفت: «و اجازه بدین بهتون اطمینان بدم، آقا، که ترتیب کل کارها برای پنجشنبه شب داده شده. واقعا لزومی نداره نگران باشین.»
منتظر شدم تا اگر باز هم حرفی دارد، بگوید، اما وقتی دیدم فقط لبخند می زند، گفتم: «خوب، واقعا خوشحالم.»
«نه، آقا، واقعا لزومی نداره نگران باشین.»
مکثی کرد که معذبم کرد. بعد از یک لحظه، به نظرم رسید که هافمن می خواهد چیز دیگری بگوید، اما جلوی زبانش را گرفت، خندید و آهسته به شانه ام زد؛ حرکتی که به نظرم صمیمیتی بیجا آمد. عاقبت گفت: «آقای رایدر، اگه می تونم کاری کنم که در دوره اقامتتون در این جا راحت تر باشین، لطفا بدون معطلی منو در جریان بذارین.»
«لطف دارین.»

نظرات کاربران درباره کتاب تسلی ناپذیر

عالی
در 12 ماه پیش توسط
بسیار عالی
در 1 سال پیش توسط
لطفا کتاب جز از کل رو هم بزاری
در 1 سال پیش توسط
شاهکاره ایشی‌گورو فقط کمی خواندنش سخته. اگه تابه حال از این نویسنده برنده نوبل کتابی نخوانده‌اید ابتدا هرگز رهایم مکن و بعد غول مدفون را بخوانید بعد این کتاب
در 1 سال پیش توسط
عالیه 👍واقعا لذت بردم👍👍
در 1 سال پیش توسط