فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی که هیچ بود

کتاب مردی که هیچ بود

نسخه الکترونیک کتاب مردی که هیچ بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مردی که هیچ بود

کتاب «مردی که هیچ بود»‌ نوشته مرتضی احمدی (۱۳۰۳-۱۳۹۳) بازیگر و صداپیشه تهرانی است. از او آثار بسیاری در سینما،‌ تلویزیون و صداپیشگی موجود است. مرتضی احمدی را به عنوان راوی تهران قدیم می‌شناسند. او با عشقی که به تهران قدیم داشت روایتهای بسیاری چه در قالب موسیقی و چه در قالب کتاب از تهران منتشر کرده است. کتاب «مردی که هیچ بود» نیز یکی دیگر از آثار اوست که در حال و هوای تهران قدیم می‌گذرد. او در این داستان روایتگر زندگی یکی از جاهلان قدیمی است. احمدی در روایت خود ضمن حفظ لحن و زبان خاص مردمان آن روزگار، فضایی طنز و سرزنده ایجاد کرده است که برای هر خواننده‌ای جذاب است. در بخشی از کتاب «مردی که هیچ بود»‌ می‌خوانیم: «اون روز لعنتی نفس کشیدن واسه‌ش سخت شد. کم‌کم به خِرخِر افتاد، دس و پاشو به این ور و اون ور می‌کوبید، بدجوری تقلاّ می‌کرد، مث مار به خودش می‌پیچید، با چنگ به زیر چونه‌ش فشار می‌آورد شاید راه گلوش باز شه. چشاش از حدقه بیرون زد. لحظه‌به‌لحظه کم‌نورتر و بی‌حالت‌تر می‌شد، رنگ و روش به کبودی می‌زد، بالاخره راه گلوش کیپ شد و جنازه‌ش چسبید به خشت‌هایی که تازه از قالب در اومده بود. علی که کنار پدر ناظر جون کندن و مرگ توانفرسای تکیه‌گاهش بود، گوشه‌ای چمباتمه زده بود و گوله‌گوله اشک می‌ریخ. کسی رم نداش که دستی به سر و روش بکشه و نوازشش کنه و دلداریش بده. دیگر گرسنگان سرزمین فقر و ستم جنازه مرادو رو شونه‌های نحیفشون گرفتن و تو سکوتی آزاردهنده به خاک سپردن. علی خودشو کشوند تو زاغه خشت و گلی و دودزده پدری و کز کرد و چونه‌شو خوابوند رو زانوش و اشک ریخت، تنهای تنها با آینده‌ای بس تاریک و گم».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی که هیچ بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به نوه عزیزم بهرنگ بقائی لاکه

م. ا

.تو خاک و خُلا و گل و شِلای جنوب ترون لول می خوردیم و روزبه روز لندوک تر و دیلاق تر می شدیم. پن شیش نفرمون مال یه محل و یه کوچه بودیم و تو یه مدرسه درس می خوندیم. کلاس شیشم مدرسه قندی تو خانی آباد، پشت نیمکتای زوار در رفته و رنگ رو باخته که تا روشون می شستیم یا جابه جا می شدیم جرق و جروق و ناله ش در می اومد اونم آخرای کلاس، هیچیمون مث هم نبود و کلی با هم فرق داشتیم، هر کدوممون اخلاق خودمونو داشتیم. جونورای جورواجوری بودیم، هر نفر واس خودش یه سازی رو کوک می کرد، قلق خاصی ام داشتیم و یه شگرد، فقط قد و قواره هامون و سر و شکلمون با هم یه دس نبود و با هم نمی خوند. یه بار با همدیگه کل کل و کتک کاری و تو سر و کله زدن مث بقیه بچه ها نکردیم. تو روی همدیگه وانسادیم و همنفس بودیم. جنسامون خورده شیشه نداش، بی اشکل بودیم و روراست و بی شیله پیله، هیچ چیز و هیچ کس نمی تونس بین ما جدایی بندازه، دسمون تو دس همدیگه و دلامون با هم، چیزی ام از همدیگه دریغ نداشتیم.
حمید نه بر و روی اون چنونی داش نه قد و قواره میزون، بفهمی نفهمی یه کمی ام کوتول بود، اما خودش قبول نداش. یه خورده م باد تو غبغبش می نداخ، واسه این که یکی یه دونه بود و پرتوقع.
باباش یه چار قدم پایین تر از بازارچه حاج اوس علی تو خیابون خانی آباد سمساری داش، زندگیش بدک نبود، دسش به دهنش می رسید.
حمید هرچی لباس نو می خرید و تنش می کرد بهش نمی اومد و رو تنش زار می زد. مث این که لباس داداش کوچیکشو تنش کرده اما اتوی شلوارش خربزه رو قاچ می کرد. به همه افاده می فروخ اما کسی تحویلش نمی گرفت. زبون چرب و نرمی نداش، برا این که دیرجوش بود، نه دوستی، نه رفیقی، نه کسی رو داش که دم پرش بره و دمخورش بشه و باهاش بگو و بخند داشته باشه، فقط ما چن نفر بودیم که تحویلش می گرفتیم. ایراد دیگه ش که تو ماها نوبر بود، پول دوستی و نم پس نده بودنش بود، پول به جونش بسته بود.
جواد جوونی شاد و سرزنده و خوش خلق و خو بود. تا دلتون می خواس شعرای بندتنبونی می گفت و به خورد این و اون می داد. خنده از لبش نمی افتاد، راه می رفت و دم ریز دس از هرّه و کرّه ش ورنمی داش، آروم و قرار واسه ش بی معنی بود. هر جا پاش می رسید و کسی دم پرش می اومد، چه خودی چه غریبه، با اون لهجه شیرین شیرازیش سر شوخی رو باهاش وا می کرد و سربه سرش می ذاش. تو اون راسه کسی پیدا نمی شد صابون اون به تنش نخورده باشه.
عاقبت یه روز این شوخی ها کار دسش داد، یه نفر بیخ خِرشو چسبید و تا خورد زدش و حالشو جا آورد. اگه ما نبودیم یارو لِه و پِهش کرده بود. با وجودی که کتک مفصل و جانانه ای نوش جون کرده بود و سه چار جای بدنش سیاه و کبود شده بود بازم چاره ش نشد و دس وردار نبود و دنبالشو ول نمی کرد. بدیهه گویی تو ذاتش بود، وقتی می افتاد به لودگی و خوشمزگی از خنده روده بر می شدیم.
ما فکر نمی کردیم جوادِ سربه هوا چیزی از آب دربیاد و به جایی برسه! اما دیدیم که فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی از دانشگاه شد و به استخدام شرکت نفت دراومد و سر از آبادان درآورد و همون جا موندگار و زن و بچه دار شد.
زادگاهش مشکین شهر آذربایجان بود اما تو ترون بزرگ شده بود. قدبلند و استخون دار بود و هیکلش به ورزشکارای باستانی می خورد، کشیده و موزون. ایوب جوون قرص و محکمی بود، از سختی های پیش رو باکش نبود، حرفش حرف بود و قولش قول، جوونمرد و لوطی منش.
بابای ایوب تو بازار یه حجره قالی فروشیِ معتبری داش که برادرش می گردوندش. یه فروشگاه هم تو شهر کلن آلمان زده بود. به قول قدیمی ها یه پاش ایران بود یه پاش آلمان.
ایوب بیشتر روزای تعطیلی سه ماه تابستونو وردس عموش تو حجره پدرش کار می کرد. یه پا کارشناس انواع قالی های دس باف شده بود. سالی یکی دو بارم سری به مشکین شهر می زد. وقتی ام برمی گشت دس خالی نبود، واسه مون مغز گردو و بادوم و توت خشکه و چیزای دیگه می آورد.
ایوب دلش لک زده بود برا آلمان، از فکرشم بیرون نمی رفت ولی باس تا آخر دانشگاهش صبر می کرد، با وجودی که زبون انگلیسیش رج بود بازم تو یه آموزشگاه خصوصی مشغول یادگیریِ زبون آلمانی بود که بالاخره به آرزوش رسید و رفت آلمان و کمک حال پدرش شد.
هوشنگ از دماغ فیل افتاده بود، به ماتحتش می گفت دنبالم نیا که بو می دی، البته با ما از این حرفا نداش. می دونس ما نه تنها واسه ش تره خورد نمی کنیم، بلکه نوکشم می چینیم و کنفش می کنیم. همچی که یه غریبه به پستش می خورد دَمِش می داد، حالا بیا و تماشا کن، چنون قمپزایی در می کرد که شنیدنی بود، باد تو دماغش می کرد و از بابای پولدارش و کس و کار اسم و رسم دارش می گفت که آدم چارشاخ می موند، البته جلوی ما از این قپی ها نمی اومد، با ایرادهایی که ما ازش می گرفتیم رفیق خوب و بامحبتی واسه مون بود، دلش مث آینه صاف و شفاف بود، آزارش به مورچه هم نمی رسید. خیلی ام دس و دل باز بود، همیشه تو جیبش قاقالیلی داشت و دهنش می جنبید. هرچی می خورد، به ماهام می داد.
کاظم آروم و سربه زیر و افتاده و البته حساس و زودرنج و کم حرف بود. بچه ها خیلی بهش علاقه داشتن اما از طرفی بهش احترام می ذاشتن. هیچ کسم باهاش شوخی نمی کرد، حتی جواد که بزرگ و کوچیک سرش نمی شد و همه رو به باد متلک می گرفت اما کاظم براش کسی دیگه ای بود و جور دیگه ای بهش نیگا می کرد، از همه ماها درسخون تر بود. بیشتر سرش تو کتاب و کاغذ بود، اهل تفریح و گردش نبود، بیشتر دوس داش تو خونه بمونه، بیست و پنج سالش بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شد و دکتراشو گرفت.
کاظم بعضی وقتا بدجور کسل می شد؛ روزبه روز بی حوصله تر و پژمرده تر. به مرور سلامتیشو از دس داد و گرفتار سرفه های شدید و آزاردهنده گلو شد، باد به گوش ما رسوند که سرطان اومده سراغش. ایامی که تو بستر افتاده بود ما دورشو خالی نمی کردیم و تنهاش نمی ذاشتیم. سعی می کردیم تا اون جایی که مقدورمون بود سرش رو گرم کنیم، بالاخره بعدِ یه سال مقاومت خودشو تسلیم کرد.
پنج شیش نفری زیر تابوتش رو گرفتیم، می رفتیم و سنگینی بدنشو رو گرده مون حس می کردیم، دس آخر به همون جایی رسیدیم که نباید می رسیدیم، تموم خاطرات دوران کودکی و نوجوونی و جوونیمونو سنجاق کردیم رو لباس سفیدش و با درودی خشک و بی رحمانه ازش جدا شدیم و تنهاش گذاشتیم و بهش پشت کردیم، مرگ کاظم برای ما یارانش سخت و رنج آور بود، هیچ وقت از یادمون نرف.
قدرت اهل ذوق بود و عاشق پیشه. سرش درد می کرد واسه شعر و شاعری، هر کی کلامی از دهنش می زد بیرون یه دوبیتی بلغور می کرد و می بس به نافش و ادیبانه نیگاش می کرد. هر دختری سر راش پیدا می شد دس و پاشو گم می کرد، وای اگه لبخندی کنج لباش پیدا می شد و یه نیگاش می کرد یه دل نه صد دل عاشقش می شد و اختیارش رو از دس می داد. گاهی ام مجنون وار قیافه می گرفت و یه گوشه ای کز می کرد و دسش رو زیر چونه ش می ذاشت و زمزمه می کرد و شعرای بندتنبونی عاشقونه ای رو که خودش ساخته بود می خوند.
قدرت می خواس ادای جوادو درآره و سر شوخی رو با دور و بری ها واکنه که یخش نمی گرفت و سنگ رو یخ می شد. یه دوست صادق و بی غل و غش بود.
فقط محمود که از همه کوچیک تر بود و دو سه سال با بچه ها اختلاف سنّی داشت کم حرف و تودارتر از بقیه مون بود، زبونش مال خودش بود و چیزی از دهنش درز نمی کرد و بندی رو آب نمی داد. نمی دونسیم چی تو کلشه و به چی فکر می کنه، مثقالی هف صنار با ماها فرق داش، همه رو با یه چشم نیگا می کرد، این کیه اون کیه نداش، سعی می کرد کسی رو از خودش نرنجونه. وقتی می خواس حرف بزنه اول سبک سنگینش می کرد بعد به زبون می آوردش.
ما چن نفر با هم بودیم و حرف همدیگه رو می فهمیدیم، برادرونه با هم رفتار می کردیم، خیال کن از یه پدر و مادریم و خشت و گلمون از یه قالب دراومده. دُرسه که هر کدوممون یه عیب و ایرادی داشتیم اما جدایی بینمون نبود و همه چیمون مال هم بود، سری از هم سوا داشتیم، با همدیگه خورده برده نداشتیم، بی رودرواسی بودیم. حتی یه روز از هم بی خبر نمی موندیم و فاصله نمی گرفتیم. اگه یکیمون سرش درد می گرفت همه مون بدحال می شدیم و سر از پا نمی شناختیم، صب با هم می رفتیم مدرسه و ظهر با هم برمی گشتیم خونه هامون.
بچه های مدرسه از ما حساب می بردن، چون یه خورده ازشون بزرگ تر و قلچماق تر بودیم، خب معلومه که دم پر ما تاب نمی خوردن و ازمون فاصله می گرفتن، نکنه تنشون به تنه ما بخوره، اگه یکی به ما چپ نیگا می کرد یا یکه زیاتی می گفت و تیکه ای می پروند اون وقت بود که به تریج قبامون برمی خورد و ورق برمی گشت و دس به کار می شدیم، کمرا رو سفت می کردیم درجا چپه ش می کردیم. پشت به پشت هم می دادیم و عرقشو درمی آوردیم، می شُستیم و می ذاشتیمش کنار و حالشونو جا می آوردیم. دس آخر همه دوزاریشون می افتاد و حالیشون می شد که یه من ماست چقدر کره داره و نباس بی گدار به آب بزنن و جای سفت بشاشن.
از شما چه پنهون هفته ای یکی دو بارم تنبیه می شدیم، یه لنگه پا وامیسوندنمون سینه کش دیوار، با ترکه کف دسمون می زدن. گاهی ام چوب و فلک تو کار بود، و میزعلی فراش مدرسه ام مامور این کار بود.
یه گلیم کهنه رنگ و رورفته می نداخت کف زیمین، ما رو طاق واز می خوابوند روش، کفشا و جورابامونو از پاهامون درمی آورد و می بس به طناب فلک، با اشاره ناظم مدرسه همچی با ترکه آلبالو می زد کف پاهای لختمون که ناله مون می رفت به هوا. اون بنده خدا خیلی از این کار دلخور بود، چاره ای ام نداش، نمی تونس گریه و زاری بچه ها رو بشنوه و طاقت بیاره، آخه اونا رو بچه های خودش می دونس.
اون یه قرون دوزاری ام که از ننه باباهامون می گرفتیم سر راه مدرسه از مش غلامحسین کیگائی، بقال سر گذرمون، قاقالی لی می خریدیم. از نخوچی کورک و کیشمیش لُرکش و گندم شادونه گرفته تا چس فیل و انجیرنخی و لواشک آلو و آلبالوخشکه، گاهی ام شوکولات کشی و گلاب شیکری از علی لب لبو وق وق صاحابی یا از داش آقا که با یه مجمعه لب کنگره ای مسی پر از تخمه آفتابگردون که رو یه چارپایه چوبی می ذاشت با یه استکانِ کمرباریک که پیمونه ش بود و پر می کرد و ده شی می گرفت، می خریدیم و با هم می خوردیم. یا اگه یه خورده پول اضافی واسه مون می موند می ریختیم تو جیب شهرفرنگی یا معجونی.
تا کوچیک بودیم بازی های تفریحیِ زیادی داشتیم، البته بیشترش ورزش بود، مث باقالی به چن من، مَرد مَردِ من، این جا پوچ، اَکر دوکر و مانند اینا. غروب که می شد می اومدیم تو خونه، نا نداشتیم حرف بزنیم، شام خورده یا نخورده سرمونو که می ذاشتیم زمین مث سنگ می افتادیم.
بزرگ تر که شدیم ورزشمون فرق می کرد. تموم روزای تعطیل به خصوص روزای جمعه که فراغت بیشتری داشتیم، کوه رفتنمون برقرار بود. صبح زود شال و کلاه می کردیم، لباسای راحتیمون و کیف دستی یا کوله پشتیمونو که توش نون و پنیر و خرما و خیار و گوجه فرنگی بود ورمی داشتیم و پاشنه گیوه ها رو ورمی کشیدیم و با اتوبوس می رفتیم تجریش و از اون جا قبراق می زدیم به کوه و کمر. نزدیک های ظهرم که می شد از همون راهی که رفته بودیم برمی گشتیم، خسته که نشده بودیم هیچ شاد و سرحال ترم بودیم.
بالاخره سال تحصیلی تموم شد و تصدیق شیشم ابتدایی رو گرفتیم و دبستانمونو تموم کردیم. تصمیم گرفتیم تا آخر عمر بازم با هم بمونیم و از هم جدا نشیم، همون طور که تا حالا با هم گذرون کردیم.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی که هیچ بود

من کتابهای آقای احمدی را دوست دارم و لذت میبرم از لحظه های کتاب، سال تولد ایشون ۱۳۰۳ است نه ۱۳۳۴ لطفا درست کنید. با سپاس
در 2 سال پیش توسط