فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حاتم طائی

  • نویسنده :

نسخه الکترونیک کتاب حاتم طائی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حاتم طائی

روزی که حاتم به دنیا آمد شش هزار طفل در آن روز به دنیا آمدند. طی دستور داد شش هزار دایه تهیه نموده طفل‌های تولد شده را به خرج طی پرستاری کنند و چهار دایه برای حاتم گرفت. ولی حاتم شیر نمی‌خورد. طی منجمان را طلبید و دستور خواست. عرض کردند: «این پسر در عالم در سخاوت بی‌نظیر است، تا اطفال تولد شده شیر نخورند او نخواهد خورد.»
شاه دستور داد اطفال را در یک عمارت جمع نمودند تا آن‌ها شیر بخورند و حاتم هم شیر بخورد.
بعد از آن که بزرگ شد همیشه با آن اطفال در سر یک سفره غذا می‌خورد تا به دوازده سالگی رسید دست خود را از بخشش بازنمی‌داشت؛ مسافران را طعام می‌داد، به فقرا بذل و بخشش می‌نمود تا شهره آفاق شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حاتم طائی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

داستان های عامیانه فارسی گنجینه هایی از مضمون، تمثیل، ضرب المثل ها و آداب و رسوم فارسی زبانان به شمار می روند. توجه به چنین گنجینه هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
در چاپ جدید این داستان ها که از این پس با عنوان «مجموعه ادبیات عامه» منتشر خواهند شد، با بهره از نسخه های متعدد و با به کارگیری رسم الخط جدید، نسخه ای حتی المقدور به دور از لغزش ها و خوشخوان ارائه می گردد.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می آورند و به خواندن ترغیبش می کنند، من نیز از جمله این بر سر شوق آمدگان و ترغیب شدگان بودم. از همین رو انتشار این مجموعه به علی رحیمی تقدیم می شود، کسی که در یازده سالگی ام «امیر ارسلان» را به من هدیه داد، و همو بود که با کتاب آشنایم کرد.

امیر حسین زادگان

بسم الله الرحمن الرحیم

اما راویان اخبار و ناقلان آثار چنین روایت کرده اند که حاتم ابن طی بن گیلان ابن رسن ابن نخشب ابن قحطاره ابن هود است و هود در حوالی یمن کدخدا بود که کم کم از ظلم شاه یمن به ستوه آمد و با خدای خود عهد کرد که اگر سلطان یمن را از میان بردارد و به جای او به تخت سلطنت بنشیند با رعیت کمال عدل و داد کند و همیشه داد مظلوم از ظالم بستاند. تا آن که به مرور ایام پنج هزار سوار تهیه کرده به سلطان یمن تاخت و تاج و تخت را تصرف نمود و با مردم خوش رفتاری کرد. بعد از او اولادش به تخت سلطنت نشستند، همین طور نسل بعد نسل رسیدند تا این که سلطنت به طی رسید و خداوند به طی پسری مرحمت فرمود نام او را حاتم گذاشت که بعدها ملقب به حاتم طائی شد.
روزی که حاتم به دنیا آمد شش هزار طفل در آن روز به دنیا آمدند. طی دستور داد شش هزار دایه تهیه نموده طفل های تولد شده را به خرج طی پرستاری کنند و چهار دایه برای حاتم گرفت. ولی حاتم شیر نمی خورد. طی منجمان را طلبید و دستور خواست. عرض کردند: «این پسر در عالم در سخاوت بی نظیر است، تا اطفال تولد شده شیر نخورند او نخواهد خورد.»
شاه دستور داد اطفال را در یک عمارت جمع نمودند تا آن ها شیر بخورند و حاتم هم شیر بخورد.
بعد از آن که بزرگ شد همیشه با آن اطفال در سر یک سفره غذا می خورد تا به دوازده سالگی رسید دست خود را از بخشش بازنمی داشت؛ مسافران را طعام می داد، به فقرا بذل و بخشش می نمود تا شهره آفاق شد.
کم کم در عالم تیراندازی و شکار مهارت تام پیدا کرد. هیچ شکاری را با تیر و با شمشیر نمی زد، همه را با کمند می گرفت، بعد آزاد می کرد و با هیچ کس سخن نگفتی الاّ به نرمی، و حسن بغایت داشت که تمام مرد و زن عاشق روی او بودند. ریحان جوانی بر گلزار رخسار او هنر آغاز کرد و حسن او ده چندان زیاده شد. چون زن و مرد برای دیدن حسن حاتم می آمدند آن ها را پند می داد که «بنده خدا را چه دیدن است؟! خالق را باید دید که ما و شما و جمله خوبان جهان را آفریده.»
آوازه سخاوت و خوش خلقی حاتم در اطراف و اکناف عالم رسیده، برای دیدن حاتم می آمدند. روزی حاتم به صحرا می رفت، ناگاه شیری آمد و با او مقابل شد. حاتم در دل گفت «اگر او را بکشم از مردی دور است که جانورآزاری است و اگر نزنم شکم مرا خواهد درید.» پس نزد شیر آمد و به زبان نرم گفت: «ای آفریده خدا، اگر گرسنه هستی گوشت من حاضر است، وگرنه اینک اسب من حاضر است بخور و شکمت را سیر کن.»
شیر سر به زیر انداخت و به مکان خود بازگشت. این طور کارها و احسان ها برای رضای خدا بسیار می کرد و کار مردمان را برای رضای خدا انجام می داد.

عاشق شدن شاهزاده منیر شامی به حسن بانو دختر برزخ بازرگان و رحم آوردن حاتم به او

در ملک خراسان پادشاهی بود که او را گردانشاه می گفتند. پنج هزار سوار و پیاده در رکاب او بود و هر یک را حراست ملک و خدمتی سپرده بود و در انصاف و عدل شیر و شکار را در یکجا آب می خورانید و رعایت پسر خود را نمی کرد. در عهد او بازرگانی بود برزخ نام، مال و منال بسیار داشت و نایبان او به هر طرف برای تجارت می رفتند و خود در خانه می ماند و شاه شناس بود. پادشاه به او بسیار مهربانی ها می کرد. بعد از مدتی که عمرش به آخر رسید جان به حق تسلیم کرد و هیچ وارثی نداشت مگر یک دختر که حسن بانو نام داشت؛ تمام مال و مکنت پدر بدو رسید و حسن بانو دوازده ساله بود. اما هنگام مردن برزخ دختر خود را به پادشاه سپرد. پادشاه به او مهربانی ها کرد و گفت: «این دختر من است.» آنچه متاع بازرگان بود همه را به حسن بانو داد. بعد از چندی دختر دریافت که دنیا فانی است و این مال را در راه خدا باید داد و خود را به آلایش دنیا گرفتار نباید کرد. دایه را طلبید و مشورت با وی کرد که «ای مادر مهربان، من نمی خواهم شوهر کنم و کدخدا شوم. پس از دست مردم به چه حیله خود را خلاص سازم؟ تدبیری باید کرد.»
دایه اش گفت: «هر که به خواستگاری تو بیاید هفت سوال بپرس. هر که هفت سوال را جواب با صواب داد او را بپذیر و آن هفت سوال این است. سوال اول: یک بار دیدم بار دوم هوس است، سوال دوم: نیکی کن و به دریا انداز، سوال سوم: بدی مکن با کسی وگرنه همان یابی، سوال چهارم: راستگو را همیشه راحت در پیش است، سوال پنجم: خبری از کوه ندا بیاورد، سوال ششم: بیضه مرغابی که نزد تو است مثل آن را بیاورد، سوال هفتم: خبر حمام باد گرد را بیاورد.»
حسن بانو گفت: «ای مادر، نیک گفتی.» پس روزی حسن بانو بالای کوشک نشسته بود و تماشا می کرد، دید درویشی با چهل خادم می آید و بر زمین پای نمی نهد. خادمان خشت های طلا و نقره زیر پای او می گذارند و بر آن ها پای می نهد. به مجرد دیدن آن فقیر، حسن بانو با دایه گفت: «ای مادر، این بزرگوار کیست که با این تجمل می آید و پای بر زمین نمی گذارد الاّ به خشت های طلا و نقره؟»
دایه گفت: «ای جان مادر، این درویش مرشد پادشاه است و شاه هر ماه چهار بار به خدمت او می رود و هرچه می گوید می شنود. بسی پرهیزکار و خداپرست است.»
حسن بانو گفت: «من می خواهم که این درویش را بطلبم و ضیافت نمایم.»
دایه گفت: «ای فرزند، نیکو باشد.» پس یکی از کسان خود را خواسته گفت: «برو به خدمت آن بزرگوار و از جانب من سلام برسان و بگو که فلانی استدعا کرده دعوت و ضیافت او را قبول فرمایید.»
چون ملازم حسن بانو به خدمت درویش آمد، قبول کرد و فرمود: «فردا می آیم.»
حسن بانو خوشوقت گردید و انواع طعام ها دستور داد و برای درویش هفت خوان زر سرخ و سفید و چند خوان شیرینی و میوه حاضر نمودند. علی الصباح ظاهرا درویش (ولیکن در سیرت شیطان و ملعون) به همان منوال پا بر خشت طلا و نقره گذاشته بیامد. از آمدنش دختر خبردار شد. فرش های طلابافت و نقره بافت زیر پایش گسترانید تا درویش بر آن ها پا نهاده در خانه آمد و بر مسند شاهانه نشست. اول خوان های پر از زر سرخ و سفید پیش درویش نثار آوردند. درویش زر قبول نکرد. خوان های میوه و شیرینی آوردند و بر سر سفره چیدند. تمام طبق ها و خوان ها و سرپوش ها از طلا و نقره بود و پرده ها همه از زربفت. خورش های گوناگون و حلواهای رنگارنگ پیش درویش نهادند و آفتابه لگن طلا آوردند و دست او را شستند. درویش میوه ها و طعام ها را می خورد و در طلاآلات نظر می کرد و در دل می گفت: «برزخ بازرگان چه مرد منعمی بود که این قدر مال و دولت در خانه دارد که نزدیک به دولت پادشاهان است.» و در دل مقرر داشت که «امشب باید در خانه این دختر آمد و آنچه زرسرخ و سفید و نقره آلات و طلاآلات و اقمشه گرانبهاست باید دزدید.» چون از طعام فارغ شدند خوشبویی ها پیش آوردند و ظروف خوشبویی هم تمام طلا و میناکاری و مرصع کاری بود. درویش همه را در نظر می داشت. بعد وداع نموده برفت. خادمین که در خدمت او بودند خسته شده بودند، اسباب ها را همین طور گذاشته به خواب رفتند. پاسی از شب گذشت که آن درویش با چهل خادم خود که دزدان کامل بودند به خانه دختر آمد. بعضی از خدمه را کشتند و متاع را تمام بردند. حسن بانو با دایه در گوشه ای خزیده بود، تمامی را می دید و آن دزدان را بشناخت.
چون دزدان رفتند، با دایه به درگاه پادشاه آمد و فریادی کشیده داد خواست. پادشاه پرسید که «این کیست و از دست که دادخواهی می خواهد؟»
حاجبان به عرض رسانیدند که «دختر برزخ بازرگان است و می گوید اگر پادشاه مرحمت فرمایند مرا نزدیک بطلبند تا عرض خود را بنمایم.»
پادشاه او را بطلبید. حسن بانو گفت: «عمر پادشاه دراز باد. من درویش را برای رضای خدا ضیافت کرده بودم و طعام خورانیدم. همان شب آن درویش با چهل خادم در منزل من به دزدی آمده شبیخون زده است و تمام متاع مرا برده و اکثر مردمان مرا کشته و آنچه باقی مانده زخمی افتاده اند. روی آن درویش را سیاه باید کرد که در حق ما چنین کرده.»
پادشاه از شنیدن این سخن در غضب آمده گفت: «ای ناقص عقل، تو به آن بزرگ زمانه تهمت می زنی؟! او را طمع بر چیزی نیست.»
حسن بانو عرض کرد: «ای پادشاه عادل، او را بزرگ زمانه نباید گفت بلکه ابلیس زمانه است.»
از این کلام پادشاه برنجید و فرمود او را با متابعانش سنگسار نمایند که «دیگران عبرت گیرند و دیگر بار چنین ناسزاها به پیر و مرشد ما نگویند.» وزیر برخاسته پایه تخت ملک را بوسید و عرض کرد: «این دختر برزخ بازرگان است که مهربانی ها در حق او مبذول می داشتید. اگر او را سنگسار کنید، اعتماد بر مهربانی شاه از دل رعیت زائل خواهد شد. بهتر آن است او را از شهر بیرون کنید و خانه او را تاراج کنید.»
پس حسن بانوی بی چاره را با دایه از شهر به در کردند و آنچه از دست آن درویش مکار باقی مانده بود همه به تاراج رفت و حسن بانو با دایه رو به صحرا نهاد و زارزار می گریست و می گفت: «ای مادر، چه گناهی از من صادر شده بود که به این بلا مبتلا گشتم؟!»
دایه او را تسلی می داد که «ای فرزند، گردش فلک است. صبر باید کرد.» بعد از چند روز از آن جا به چشمه ای رسیدند. درخت کهنسالی دیدند. زیر آن درخت بنشستند تشنه و گرسنه. حسن بانو بخفت و در خواب دید که شخصی می گوید «غم مخور. زیر این درخت گنج هفت پادشاه برای تو مخفی داشته اند. برخیز و در قبضه تصرف خود درآور.»
حسن بانو در دل گفت: «من عورت چگونه می توانم تنها این گنج را بیرون آورم؟» جواب شنید که «از تو حرکت و از بخشنده برکت، برخیز و در همین جا شهری آباد کن.»
حسن بانو از خواب بیدار شد و این خواب را به دایه گفت. دایه و دختر هر دو چوبی در دست گرفته زمین را کندند. چاهی پیدا شد. با دایه داخل چاه شد. هفت چاه، هر چاه هفت خانه پر از زر سرخ بود و صندوق ها دید پر از جواهر گوناگون و چهار طاووس از یاقوت و الماس، و در برابر هر یک بیضه ای از زبرجد بود. حسن بانو از دیدن آن ها شاد شد و سر به سجده نهاد و خدا را شکر کرد. قدری زر به دایه داد و گفت: «تو در شهر برو و چیزی تهیه نموده بیاور. در ضمن معماری تهیه نما که در این جا عمارتی بنا نماید.»
دایه به شهر رفته خرید نمود و بعد معماری را دید و گفت: «صاحب من عمارتی می خواهد بسازد و او مرد بسیار کریمی است، به تو انعام خوب می بخشد.»
معمار یکی از برادران خود را که معمر نام داشت همراه او نمود. چون در آن جا رسیدند حسن بانو او را جایی نمود و عمارت عالی بنا کردن فرمود. پس معمر برادران خود را طلبیده عمارت ساختن و چاه ها کندن فرمود. در اندک زمانی محل عالی ترتیب دادند. حسن بانو او را بسیار انعام داد و گفت: «الحال یک شهر عالی بنا باید کرد.»
معمر گفت: «شهر عالی بنا کردن بدون دستور حاکم نمی شود. اگر اجازه بگیری شهر آباد کردن آسان خواهد بود.»
حسن بانو گفت: «راست گفتی والی این شهر گردانشاه است و بی دستور پادشاه عصیان خواهد بود.» پس لباس مردانه پوشید و سوار بر اسب شد و یراق بسته تنی چند همراه خود برداشت و یک خوانچه جواهر کرد و یک طاووس از یاقوت بر آن خوانچه نهاد و پیشکشی برای شاه آورد و انعام و اکرام به حاجبان شاه داد. حاجبان به زودی خبر به شاه دادند. شاه فرمود که آداب شاهانه به جا آورند. پس حسن بانو خوانچه جواهر و طاووس یاقوت را نزد شاه گذاشت. چون نظر شاه بر جواهر و طاوس افتاد شاد شد و پرسید که «از کجا آمده ای؟»
عرض کرد: «پدرم بازرگان شهر روم بود. از تفرقه زمانه در دریا غرق شد. گذر بنده از این جا افتاد. چون اوصاف حمیده شاه استماع افتاد اشتیاق ملازمت و قدم بوسی از حد زیاده شد. اراده آن است که بقیه عمر در تحت قدم های شاه صرف نمایم و در فلان صحرا خیمه زده ام. امید چنان است که در آن صحرا شهری آباد بسازم.»
گردانشاه او را اجازه فرمود و گفت: «چون تو پدر و مادر نداری من به جای پدر توام و تو را فرزند خود خوانده ام. ای فرزند، صحرا دور است باید که نزدیک شهر من شهر خود را بسازی و شهر تو را شاه آباد نام می نهم.»
حسن بانو آداب شاهانه به جا آورد و گفت: «عمر شاه دراز باد، مرا آن صحرا خوش آمده است و قریب شهر شهر دیگر آباد کردن از ادب دور است و امیدوارم که به معماران حکم شود که مشغول بنا شوند.»
گردانشاه معماران را اجازه فرمود و گفت: «ای فرزند، دیگر بار کی خواهی آمد؟» حسن بانو گفت: «امیدوارم که به هر حال ماهی یک مرتبه به آستانه بوسی مشرف شوم.»
بعد حسن بانو شادان و خرم بازگشت و معمر معماران را فرمود که شروع به ساختن شهر نمایند. معمار به ساختن عمارت مشغول شد و شب و روز به این کار سرگرم بود. حسن بانو هر ماه به خدمت شاه می آمد و در هر مرتبه مرحمت و عاطفت پادشاه در حق او زیادتر می شد. بعد از دو سال شهرِ عظیم بر پا شد و آن شهر شاه آباد نامیده شد و معمار را انعام و بخشش های زیاد داد. روزی حسن بانو به خدمت گردانشاه آمده بود و شاه برای دیدن درویش می رفت که حسن بانو نظرش را جلب نمود. شاه فرمود: «ای ماه روم، ای فرزند، امروز من به خدمت بزرگ زمانه می روم. اگر ذوق ملازمت داری به همراه ما بیا که چنین غوث زمانه را دیدن سعادت است. یکی مشرف شدن به دیدار آن بزرگوار، دوم به رکاب سعادت انتساب او رفتن.»
حسن بانو در دل خود گفت: «دیدن چنین شیطان روا نیست.» پس به همراه شاه تا به خانه درویش رفت. شاه در تعریف و توصیف ماه روم زبان بگشاد و حسن بانو سر فرو انداخته می شنید. چون گردانشاه خواست که از درویش رخصت طلبد، حسن بانو به آداب هرچه تمام تر برخاست و گفت: «اگر مخدوم به خانه خادم رنجه فرماید از اخلاق کریمانه بزرگانه بعید نبود.» درویش گفت: «البته خواهم آمد.» حسن بانو گفت: «خانه بنده دور است، بهتر آن است که حضرت درویش به شهر در خانه برزخ بازرگان تشریف بیاورند.» بعد رو به گردانشاه نمود و عرض کرد: «خانه برزخ بازرگان خوب آراسته و خالی افتاده است. اگر برای ماندن چند روز مرحمت شود عین اکرام است تا خدمت مخدوم به خانه به جا آورم و چنین بزرگوار را زحمت راه ندهم.»
شاه فرمود: «ای فرزند، تو نام برزخ بازرگان را از کجا دانستی؟»
او عرض کرد: «از اکثر مردمان این شهر شنیده ام که خانه برزخ لایق چند روز ماندن هست.»
پادشاه گفت: «آن خانه ای که می گویی به تو بخشیدم.»
حسن بانو آداب به جا آورده به خانه پدرش رفت. چون بعضی از جاهای خانه صدمه دیده بود، بسیار ناراحت شد و امر نمود که به تعمیر آن بپردازند و خود به شهر رفت و پس از یک ماه منزل آماده شد؛ چنان که خوان ها و سرپوش ها همه از طلا و نقره و همه ظروف طلاآلات و نقره آلات و مرصع آلات بود. بعد شخصی را نزد درویش فرستاد که «فردا قدم رنجه فرمایید.» چون آن ازرق مکار نام ضیافت را شنید حرص او پیش از رفتن مگس وار می پرید، جواب داد که «فردا البته می آیم.»
حسن بانو فرمود تشریفات مهمانی به دستور سابق بلکه زیادتر ترتیب دهند و مسند عالی شاهانه بگسترانند که فردا درویش مکاره بر خشت های طلا و نقره پا می نهاد. حسن بانو بر آن مسند عالی او را نشانید و آنچه جواهر و طاووس مرصع همراه آورده بود به رسم نذر گذرانید، اما درویش همه را رد کرد و حسن بانو همه را بر طاقچه روبرو گذاشت که هر وقت نظر درویش بر آن ها افتد حرص او زیاد شود. درویش هرچه می دید در دل خود می گفت: «امشب غارت جواهر و متاع خواهم کرد.» و حسن بانو در دل خود شادان بود که «امشب تو را با دست بسته حضور گردانشاه می فرستم.»
القصه طعام و میوه حاضر آوردند و سفره زربفت گسترانیده قاب های طعام بر طبق های طلا و سرپوش های طلا بر روی کاسه های بلورین نهاده و حلواهای رنگارنگ و لوزینه های طرح به طرح و میوه های گوناگون در پیش نهادند. درویش و چهل آدم او که در دزدی بی نظیر بودند، طعام خوردند. درویش دو سه لقمه خورد و دست کشید. حسن بانو با معذرت گفت: «دو سه لقمه دیگر تناول فرمایید که سعادت مخلص خواهد بود.»
درویش گفت: «درویشان را دو سه لقمه کافی است و من برای خاطر شما خوردم و الاّ سه چهار گندم قوت این عاجز است.»
چون از طعام فارغ شدند خوشبویی پیش آوردند؛ تمام ظرف خوشبویی ها مرصع آلات و میناکاری بود. درویش در دل خود می گفت که «این همه از ماست.» بعد درویش مرخصی حاصل کرد و با یاران خود رفتند. پس نیمه شب مستعد دزدی شدند. حسن بانو پیش از وقت به خادمان خود دستور داده بود که همه اثاثیه و متاع را همین طور که هست و درها را باز بگذارند و به پاسبانان شهر نوشته فرستاد که امشب تا صبح صادق با جمله تابعان مسلح و مکمل گرداگرد خانه ما باشید و به خادمان و نوکران خود دستور داد که بیدار و هشیار باشند، اگر دزدان را ببینند دم نزنند تا آن که همه اسباب را بار کردند و بیرون آمدند آن زمان همه را ببندند و آواز هی دزد بلند نمایند و شور بردارند، کوتوال که در کمینگاه گرد منزل ما خواهد بود آمده دزدان را گرفتار نمایند. چنان کردند، بعضی ها در کمینگاه پنهان از چشم مردم نشستند و بعضی خود را بی خبر و مرده ساختند که آن ازرق با چهل خادم آمده داخل منزل شدند و آنچه اسباب از نقد و جنس افتاده یافتند همه را به غارت برده پشتوار بستند. خود آن ازرق درویش طاووس یاقوت را به دست خود گرفت و چون از منزل پای بیرون نهادند خادمان حسن بانو از کمینگاه به در جستند و همه دزدان را گرفته دست بر کتف چنان بستند که سینه های ایشان می ترکید و پشتوارهایی که هر یک گرفته بودند بر گردن ایشان آویزان و محکم بستند و فریاد «دزد! دزد!» برداشتند. به مجرد فریاد کوتوال آمد و حاضر شد. مردمان حسن بانو دزدان را حواله کوتوال کردند و گفتند که «خبردار باشید، فردا به حضور پادشاه این مقدمه فیصل خواهد شد.»
حسن بانو چون دید که دشمن گرفتار و اسیر بند بلا شد، خوش دل و خرم گشت و همه نوکران خود را طلبید و انعام فراوان بخشید. اما چون فردا پادشاه بیرون آمده بر تخت نشست، فرمود: «دیشب در شهر غوغای عظیم بود، معلوم نشد چه بوده؟ کوتوال را باید طلبید.»
در این اثنا کوتوال حاضر شده عرض کرد: «دیشب به وقت نیم شب دزدان به خانه دختر بازرگان که به ماه روم بخشیده اید رفته و آنچه متاع و اسباب متعلق به ماه روم بود همه را دزدیدند و بار کردند که من خبر شدم، خود را بدان جا رسانیدم و دزدان را گرفته با پشته بارها حاضر ساخته ام.» در این سخن بود که ماه روم نزد شاه آمد. پادشاه او را بر کرسی نشستن فرمود و گفت: «ای فرزند، به خانه شما دزد آمده؟»
حسن بانو گفت: «عمر شاه دراز باد، کوتوال شهر به وقت رسید. الحال همه دزدان را به حضور باید طلبید.» حسن بانو کوتوال را اشاره کرد که دزدان را بیاورند. کوتوال همه دزدان را دست بسته و پشته بارها در گردنشان آویخته و طاووس مرصع در گردن ازرق آویزان نموده به نظر شاه گذرانید و حسن بانو خود برخاسته دست درویش را گرفته با طاووس مرصع به حضور پادشاه آورد. پادشاه نیک نظر کرد و گفت: «ای فرزند، این چیست که به گردن درویش آویزان است؟»
حسن بانو طاووس مرصع را از نظر شاه گذرانید. پادشاه در تعجب ماند و غضبناک شد و گفت: «همه را بر دار بکشید که دیگر کسی به فیلسوفی چنین حرکاتی نکند و مردمان را به مکر فریفته خود نسازد.»
حسن بانو چون دید که ازرق را به دام کشیده، از کرسی برخاسته پایه تخت ملک را بوسید و دست بسته ایستاد. پادشاه به زبان نرم فرمود: «چه عرض داری؟»
حسن بانو گفت: «ای خداوند، من نه تنها خانه زاد این درگاهم، بلکه کنیزک خداوند و همان دختر برزخ بازرگانم که حضرتت مرا برای همین درویش اخراج فرمود. الحال مال پدر من در منزل این درویش است. باید که منزل او را تفتیش کنید که راستگویی این خانه زاد ظاهر گردد.»
پادشاه انگشت تحیر به دندان گزید و حکم فرمود که منزل ازرق را بکاوند و حسن بانو را گفت: «من تو را فرزند خواندم. تو دختر برزخ بازرگان نیستی، دختر گردانشاه هستی.»
حسن بانو گفت: «امیدوارم شاه در صحرا به خانه من قدم رنجه فرمایند که مال بسیار است، آن را تقدیم شاه کنم.»
پادشاه قبول فرمود. در آن وقت مردمانی که از برای آوردن مال به خانه درویش رفته بودند رسیدند و آنچه متاع پدر حسن بانو بود از منزل ازرق بیرون آوردند و از نظر شاه گذرانیدند. پادشاه همه را به حسن بانو حواله فرمود. حسن بانو تمامی متاع را دریافت کرده رخصت طلبید و به خانه خود آمد، شهر را آیین بست. بعد از دو روز شاه در شهر حسن بانو آمد. حسن بانو دو طاووس دیگر که مانده بود با دو خوان جواهر به نظر شاه گذرانید. شاه بسیار خوشوقت گردید. بعد هفت چاه پر از زر سرخ را ارائه داد. پادشاه چون زر شکفته گردید. حسن بانو عرض نمود که این زرها را بار کرده به خزینه شاهی ببرند. شاه حکم بار کردن به وزیر فرمود. چون وزیر و متصدیان برای بار کردن بر سر چاه رفتند، دیدند هفت چاه پر از زر سرخ است. چون خواستند که بار کنند، همه چاه ها پر از مار و اژدها گردید. هر هفت چاه را چنین یافتند. حاضران از این واقعه ترسیده به عرض پادشاه رسانیدند و شاه از این واقعه حیران بماند. بعد حسن بانو را چهره به زردی مبدل شد. شاه گفت: «ای فرزند، چرا چهره ات زرد شد؟ خاطر جمع دار که این زر نصیب خود تو است و مرا حکم بر آوردن نیست. هرچه دانی بکن.»

نظرات کاربران درباره کتاب حاتم طائی