فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ملک جمشید
طلسم آصف و طلسم حمام بلور

نسخه الکترونیک کتاب ملک جمشید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ملک جمشید

کتاب «ملک جمشید: طلسم آصف و طلسم حمام بلور» نوشته محمد‌علی نقیب الممالک،‌ یکی از نقالان عصر قاجار، است.
در واقع این کتاب یکی از داستانهای عامیانه عهد قاجار است که توسط نقیب الممالک نقل می شده و اکنون در قالب این کتاب منتشر شده است.
داستان‌های عامیانه فارسی گنجینه‌هایی از مضمون، تمثیل، ضرب‌المثل‌ها و آداب و رسوم فارسی‌زبانان به شمار می‌روند. توجه به چنین گنجینه‌هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان‌ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان‌ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه‌سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می‌آورند و به خواندن ترغیبش می‌کنند.
در باب اول کتاب «ملک جمشید: طلسم آصف و طلسم حمام بلور»‌ می‌خوانیم:
«راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کرده‌اند که در ولایت زیرباد هندوستان پادشاهی بود که نام او را ملک همایون شاه می‌گفتند و پسری داشت در حسن و جمال و جوانی و قد و بالا عدیل و نظیر نداشت و در شجاعت و مردانگی و رشادت مادر ایام قرنیه او را نزاییده و نام او ملک جمشید بود. روزی با چهارصد نفر غلام زرین کمر، بر مرکب باد سوار گردید و به عزم شکار بیرون رفت و تفرج کنان چهار فرسنگ از شهر دور گردید.
ناگاه چمن و مرغزاری دید سبز و خرم که سبزه و سنبل و ریاحین از زمین روییده و لاله هفت رنگ سر به دوش یکدیگر نهاده و چشمه‌های آب گوارا از هر کنار جاری بود و اشجار سر به فلک کشیده و مرغان خوش آواز،‌ بر شاخسار به ذکر پروردگار مشغول بودند».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ملک جمشید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت ناشر

داستان های عامیانه فارسی گنجینه هایی از مضمون، تمثیل، ضرب المثل ها و آداب و رسوم فارسی زبانان به شمار می روند. توجه به چنین گنجینه هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
در چاپ جدید این داستان ها که از این پس با عنوان «مجموعه ادبیات عامه» منتشر خواهند شد، با بهره از نسخه های متعدد و با به کارگیری رسم الخط جدید، نسخه ای حتی المقدور به دور از لغزش ها و خوشخوان ارائه می گردد.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می آورند و به خواندن ترغیبش می کنند، من نیز از جمله این بر سر شوق آمدگان و ترغیب شدگان بودم. از همین رو انتشار این مجموعه به علی رحیمی تقدیم می شود، کسی که در یازده سالگی ام «امیر ارسلان» را به من هدیه داد، و همو بود که با کتاب آشنایم کرد.

امیر حسین زادگان

باب اول

راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که در ولایت زیرباد هندوستان پادشاهی بود که نام او را ملک همایون شاه می گفتند و پسری داشت که در حسن و جمال و جوانی و قدّ و بالا عدیل و نظیر نداشت و در شجاعت و مردانگی و رشادت مادر ایام قرینه او را نزاییده و نام او ملک جمشید بود. روزی با چهارصد نفر غلام زرّین کمر بر مرکب بادرفتار سوار گردید و به عزم شکار بیرون رفت و تفرج کنان چهار فرسنگ از شهر دور گردید. ناگاه چمن و مرغزاری دید سبز و خرّم که سبزه و سنبل و سوسن و ریاحین از زمین روییده و لاله هفت رنگ سر بر دوش یکدیگر نهاده و چشمه های آب گوارا از هر کنار جاری بود و اشجار سر بر فلک کشیده و مرغان خوش آواز بر شاخسار درختان به ذکر پروردگار مشغول بودند

به دل سبزه بر زمین گویی  
زلف و گیسو گشاده حورالعین

و از هر طرف دسته دسته شکار به چرا مشغول بودند. شاهزاده در زیر سایه درختی ایستاد و به غلامان حکم کرد که به شکار مشغول شوند. غلامان عقب صید مرکب تاختند.

سواران صیدافکن جنگجو  
که بودند آن روز همراه او

به صیدافکنی مرکب انداختند  
پی صید از هر طرف تاختند

چنان عرصه بر وحشیان گشت تنگ  
که بگریخت آهو به سوی پلنگ

هر کدام از غلامان با نیزه و شمشیر صیدی بر خاک انداختند که ناگاه چشم شاهزاده بر بره آهوی پر خط و خالی افتاد و میل کرد که او را خودش صید کند. مرکب پیش راند و کمند را بر سر دست حلقه گردانید و تا نزدیک رسید دست از کمند برداشت و آهو چهار دست و پای خود را جمع کرد و از حلقه کمند بیرون جست و از یک طرف بیابان به در رفت که بر طبع شاهزاده گران آمد و رو به غلامان کرد و گفت: «احدی مرخّص نیست از عقب من بیاید تا خودم آهو را صید کنم و برگردم.» و تازیانه سیم خام را از کمر نجات داد و بر ساغری مرکب نواخت که مرکب بادرفتار برق کردار خاراشکاف دهان را باز کرد و از پشت سر آن بره آهو به جست و خیز درآمد؛ چگونه مرکبی!

مادیان مرکب موزون حرکات تو که هست 
تندرو چون نگه و بادیه پیما چو سحاب

دست و پا از پی جستن چو فراهم آرد 
گِردبادی شود و بگذرد از آتش و آب

گر نهد پای سعادت به رکابش راکب 
رسدش پای دگر آخر منزل به رکاب

ملازمان در نظر اوّل او را دیدند و در نظر ثانی ندیدند و شاهزاده چون تیر شهاب می رفت.

غزال از هیبت آن آهنین چنگ  
نور دیدی زمین فرسنگ فرسنگ

ز سوز سینه بگشاده دهان را  
برون آورده تا حدّی زبان را

که می پیچید بر دستش رسن وار  
فرو می بست پایش را ز رفتار

به گوشش می رساندی هر زمان باد  
که صیاد تو صید دیگران باد

آفتاب گرم هندوستان چنان شاهزاده را بی تاب ساخت که عرق از اطراف خود و مرکبش چون باران سرازیر می گردید و زبان در دهانش خشک گردید. زبان مرکب از کامش یک وجب به در آمده بود و شاهزاده پیوسته تازیانه بر ساغری مرکب آشنا می کرد. یک وقت خبر شد که آفتاب غروب کرده، در برابر رویش جنگلی نمودار شد، دید که اگر آهو به جنگل برود دیگر او را نخواهد یافت و دست خالی بر خواهد گشت. با خود گفت که ای دل

صد انداختی تیر و هر صد خطاست  
اگر هوشمندی یک انداز و راست

کمان عاج قبضه بر سر چنگ کشید و یکه تیر خدنگ زرنگ زره شکاف بر چلّه کمان نهاد و گوش تا به گوش کشید و پهلوی آهو را به نظر آورد و شست از تیر برداشت و تیر بر پهلوی آهو رسید و از پهلوی دیگرش به در رفت و آهو بلند شد و بر زمین غلتید. شاهزاده پیاده گردید و دوید بر سرش خنجر کشید و سر آهو را برید، ولی چون نگاه کرد، دید آفتاب غروب کرده و هوا تاریک شده و او راه را نمی شناسد. با خود گفت: «بهتر این است که امشب این جا بمانم و فردا صبح، البتّه غلامان خواهند رسید، مراجعت می کنم.» آمد در کنار چشمه آبی دست و روی خود را صفا داد. قدری هیزم جمع کرد و آتشی افروخت و اندکی گوشت آهو را کباب کرد و خورد. بعد مرکب را به درختی بست و علف در برابرش ریخت و خودش در کنار چشمه خوابید.
چون پاسی از شب گذشت بهرام دزد با چهل نفر دستیارش به خیال دستبرد قافله از میان جنگل بیرون آمد و ایستاد و به دستیاران گفت: «بگردید تا قافله ای را پیدا کنید و به من خبر دهید.»
دستیاران در گردش مرکبی را دیدند با زین مرصّع و لجام لعل چرا می کند، به بهرام خبر دادند. بهرام آهسته آهسته آمد کنار چشمه. دید جوانی آفتاب رو، سر تا پا لباس مرصّع پوشیده و شمشیر گوهرنگاری با خنجر جواهرنشان بر کمر چون سرو آزاد کنار چشمه خوابیده است. دانست اگر بیدار شود و دست به قبضه شمشیر برد حریف هزار مرد است. آهسته به دستیاران گفت: «دور این جوان را بگیرید و یکمرتبه بر سرش بریزید و دست او را ببندید، اگر بیدار شود، همه ما را می کشد.»
دستیاران دور شاهزاده را گرفته، کمندها بر سر دست حلقه ساختند و یکمرتبه ریختند به روی او. شاهزاده تا خواست حرکت کند سه جای دست و گردن او را با کمند محکم بستند. چون شاهزاده چشم باز کرد، دید چهل و یک نفر دورش را گرفته و چنان دست او را بسته اند که حرکت نمی تواند بکند؛ آه از جانش برآمد. بهرام حکم کرد سرتاپای او را برهنه کردند و اسب و اسباب او را برداشتند. بعد گفت: «ما می رویم یک نفر بماند و سر این جوان را ببرّد و از عقب بیاید که سر بریده صدا ندارد.»
و با دستیاران زد به میان جنگل و از پی کار خود رفتند. یک نفر باقی ماند، خنجر از غلاف کشید، پیش آمد و گوی زنخ شاهزاده را گرفت و خواست سرش را ببرّد که بی اختیار اشک از چشم شاهزاده سرازیر گردید و گفت: «ای جوان بی انصاف، شما که همه مال و اسباب مرا بردید. دیگر از جان من چه می خواهید؟ از خدا شرم ندارید؟» دزد گفت: «ای جوان، سر بریده صدا ندارد، اگر تو را نکشم می روی و فتنه ای برپا می کنی و همه ما را به کشتن می دهی. حالا اگر تو یک نفر کشته بشوی و ما آسوده باشیم صلاح است.»
شاهزاده گفت: «ای جوان، به خدای عالم و آدم قسم که راز شما را بروز نخواهم داد و از پی کار خود می روم.» و آن قدر گفت تا دزد از خون او گذشت و پی کار خود رفت.
ملک جمشید خدا را شکر کرد و از جا برخاست و برای حفظ جان سر به بیابان نهاد. چون تیر شهاب می دوید. زمانی که آفتاب تیغ کشید تا اندازه ای خاطرش جمع شد که دیگر دزدان به او کاری ندارند. آمد پای سنگی نشست و کمند دست خود را بر سنگ کشید تا پاره شد و دستش باز گردید. پس برخاست و کنار چشمه آمد و قدری آب نوشید و اندکی آسایش یافت و فکر زیادی کرد و با خود گفت: «ای ملک جمشید، خوب خود را انگشت نمای خلق کردی. حالا چه باید کرد؟ ای دل غافل، اگر بخواهم به شهر برگردم پدرم و غلامان و همه اهل شهر مرا ملامت می کنند که ملک جمشید با آن همه ادّعای مردانگی و شجاعت نتوانست یک شب خودش را در بیابان نگاه دارد و او را برهنه کردند، و تا زنده ام باید هدف ملامت باشم و از شماتت مردم هلاک شوم. بهتر این است که سر در بیابان ها بگذارم و تا جان در بدن دارم بروم که گفته اند:

اگر صد سال زیر سنگ باشی  
از آن بهتر که زیر ننگ باشی

اگر در بیابان ها از گرسنگی و تشنگی بمیرم بهتر است که در شهر مرد و زن مرا ملامت کنند.» پس عزم را جزم کرد، از جا برخاست و سر به سوی آسمان کرد و با چشم گریان عرض کرد: «پروردگارا!

آنی تو که حال دل نالان دانی  
احوال دل شکسته بالان دانی

گر خوانمت از سینه سوزان شنوی  
ور دم نزنم زبان لالان دانی

خداوندا، تو می دانی که من تا دیشب صاحب دولت و جلال بودم و حالا به نان شب محتاج و روی رفتن وطن ندارم. خداوندا، به امید رحمت تو می روم و به عزت و جلال تو، تا باز صاحب عزّت و جلال و دولت نشوم، به ولایت خود برنخواهم گشت.» پس با سر و پای برهنه یک طرف بیابان را به نظر گرفت و چون تیر شهاب شروع کرد به رفتن.

نظرات کاربران درباره کتاب ملک جمشید

خوشم نیومد حوصله ام سر رفت
در 7 ماه پیش توسط
همچنین نویسندۀ امیر ارسلان نامدار و زرین ملک. از بین این سه اثر امیر ارسلان بحق برجسته تره
در 1 سال پیش توسط