فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب وات

نسخه الکترونیک کتاب وات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وات

خانه غرق ظلمات بود.
وات بعد از آن‌که متوجه شد درِ جلویی قفل است، به درِ پشتی رفت. نمی‌توانست درست زنگ یا در بزند، چون خانه در کام تاریکی بود.
وقتی دید درِ پشتی باز است، البته نه چهارطاق، بلکه با کلون افتاده، توانست وارد خانه بشود.
وات از این‌که می‌دید درِ پشتی، که آن اواخر قفل می‌شد، حال باز است، تعجب کرد. در این مورد دو دلیل احتمالی به ذهنش رسید. نخست این‌که دانش فنی‌اش در باب درِ قفل‌شده، که به‌ندرت نقصان و خطا به آن راه پیدا می‌کرد، در این مورد خاص نادرست بود، و این‌که درِ پشتی، وقتی وات متوجه قفل شدنش شده بود، قفل نشده، بلکه باز بود. و دوم این‌که درِ پشتی، وقتی وات متوجه قفل شدنش شده بود، واقعا قفل شده بود، اما بعدا به دست کسی باز شده بود، از داخل خانه، یا از بیرون، همان موقع که او، وات، از درِ عقب به سمت درِ جلو، و از درِ جلو به سمت درِ عقب می‌رفت، جلو و عقب.از بین این دو توضیح، تصور وات این بود که دومی را ترجیح می‌دهد، چون زیباتر بود. چون اگر کسی درِ عقب را باز کرده بود، چه از داخل، چه از بیرون، آیا او، وات، نوری نمی‌دید، یا صدایی نمی‌شنید؟ یا شاید هم قفل در باز شده بود، از داخل، در تاریکی، توسط کسی که ساختمان را خوب می‌شناخت، با دمپایی، یا با جوراب و بدون دمپایی؟ یا از داخل، توسط کسی که بر پاهایش چنان تسلط ظریفی داشت که حین راه رفتن هیچ صدایی درنمی‌آورد؟ یا شاید هم صدایی بلند شده و نوری جان گرفته بود، و وات نه آن یکی را شنیده و نه این یکی را دیده بود؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

فصل اول

آقای هَکت از نبش خیابان پیچید و در فاصله ای اندک، زیر نور میرا، نیمکتش را دید. انگار کسی رویش نشسته بود. این نیمکت، که به احتمال زیاد متعلق به شهرداری یا عمومی بود، مسلما متعلق به شخص او نبود، اما او آن نیمکت را متعلق به خودش می دانست. رویکرد آقای هکت به چیزهایی که خوشایندش بودند، همیشه همین طور بود. می دانست که آن چیزها متعلق به او نیستند، اما آن ها را مال خود می دانست. می دانست که متعلق به او نیستند، چون از آن ها خوشش می آمد.
مکثی کرد و با دقت بیش تری به نیمکت خیره شد. بله، خالی نبود. آقای هکت در حالت سکون اشیا را واضح تر می دید. او خیلی آشفته و بی قاعده راه می رفت.
آقای هکت نمی دانست که باید به راهش ادامه بدهد یا برگردد. فضای سمت راستش، و سمت چپش، باز بود، اما خودش می دانست که هرگز از این موقعیت استفاده نخواهد کرد. این را هم می دانست که برای مدت زیادی بی حرکت نخواهد ماند، چون متاسفانه وضعیت سلامتی اش چنین امکانی به او نمی داد. بنابراین، این دوراهی ماهیت فوق العاده ساده ای داشت: ادامه دادن، یا رو برگرداندن، و برگشتن، از سر نبش، درست به همان شکل که آمده بود. به عبارت دیگر، آیا می بایست فورا به خانه برمی گشت، یا کمی بیش تر خارج از خانه می ماند؟
دست چپش را دراز کرد و آن را دور نرده ای چفت کرد. به این شکل توانست عصایش را به پیاده رو بزند. کوبش لاستیک به پیاده رو در کف دستش احساسی کم و بیش خوشایند و آرامش بخش ایجاد کرد.
اما هنوز به سر پیچ نرسیده برگشت و تا آن جا که پاهایش یاری می کردند، شتابان به سمت نیمکت رفت. وقتی آن قدر به نیمکت نزدیک شد که در صورت تمایل می توانست تَهِ عصایش را به آن بزند، دوباره ایستاد و با دقت به کسانی که روی نیمکت نشسته بودند نگاه کرد. با خودش گفت که حق دارد آن جا بایستد و منتظر رسیدن تراموا بماند. شاید آن ها هم منتظر تراموا بودند، منتظر یکی از ترامواها، چون به درخواست مسافران، ترامواهای زیادی برای سوار یا پیاده کردن مسافران در آن نقطه توقف می کردند.
آقای هکت پس از چند لحظه به این نتیجه رسید که اگر آن ها واقعا منتظر رسیدن تراموا هستند، حتما مدتی از این انتظار گذشته. چون خانمی که آن جا بود، گوش های آن آقا را گرفته بود، و دست آن آقا هم روی پای آن خانم بود. آقای هکت با خودش گفت، حتما از انتظار کشیدن برای تراموا خسته شده، و برای گذران وقت با هم آشنا شده اند. آقای هکت گفت، انصاف هم بد چیزی نیست. آقای هکت که یک گام به جلو برداشته بود تا مطمئن شود که دست دیگر آن مرد بی کار نمانده، از دیدن آن دست که، لَخت و شُل، از پُشتی نیمکت آویزان مانده بود، و ته سیگاری میان انگشتانش ماسیده بود و دود می کرد، به شدت جا خورد.
مامور پلیس گفت، من که این جا هیچ چیز زشت و وقیحانه ای نمی بینم.
آقای هکت گفت، ما خیلی دیر می رسیم. مایه شرمساریه.
مامور پلیس گفت، فکر کردی من احمقم؟
آقای هکت پایش را پس کشید، و سرش را آن قدر عقب برد که احساس کرد پوست گلویش دارد پاره می شود، و عاقبت، پنداری از دور، صورت سرخ و خشن کسی را دید که با خشم بالای سرش دولاّ شده بود. فریاد زد، سرکار، خدا شاهده، اون دستشو گذاشته بود همون جا.
خداوند شاهدیست که نمی شود مستقیما شهادتش را شنید.
آقای هکت گفت، اگر مزاحم گشت زنی معمولتون شدم، هزار بار عذر می خوام. این کارو با نیت خیر انجام دادم، به خاطر شما، به خاطر خودم، به خاطر کل جامعه.
مامور پلیس به این حرف او پاسخ خیلی کوتاهی داد.
آقای هکت گفت، اگر تصور کردین که شماره تونو ندارم، اشتباه می کنین. ممکنه خودم ضعیف باشم، اما بیناییم عالیه. آقای هکت روی نیمکت نشست، و هنوز از آن عشق و محبت گرم بود. آقای هکت گفت شب به خیر، و متشکرم.
نیمکتی قدیمی بود، کوتاه و از فرسوده. آقای هکت پَس ِ گردنش را به پُشتی نیمکت خالی تکیه داد، و از زیر آن، بدون هیچ مانع و مزاحمتی، قوزش بیرون زده بود، و کف پاهایش روی زمین بود. در انتهای دو بازوی کشیده، دو دست روی دسته های نیمکت قرار گرفت، و عصایی که دسته اش دور گردنش انداخته شده بود، از میان دو زانویش آویزان ماند.
و به این شکل، از دل سایه ها گذر آخرین تراموا را تماشا کرد، اوه، البته نه آخری، یکی از آخری ها، و به کانال آرام و خاموش، به تکه رنگ های کشیده و ممتد سبز و زردِ شب تابستانی خیره شد.
اما بعد آقایی، بازو در بازوی خانمی، سر برگرداند و نگاهش به او افتاد.
گفت، اوه، عزیز من، هکت این جاست.
خانم گفت، هکت، کدوم هکت؟ کجا؟
آقا گفت، هکت رو حتما می شناسی. حتما شنیدی که ازش حرف زدم. هکت قوزی. روی نیمکت.
خانم با دقت و هوشیاری به آقای هکت نگاه کرد.
گفت، پس هکت اینه.
آقا گفت، آره.
خانم گفت، مرد بی چاره.
آقا گفت، اوه، بهتره بایستیم، اگه اشکالی نداره، و براش شب خوشی آرزو کنیم. بعد آقا پیش رفت و با صدای بلند گفت، عزیز من، عزیز من، چطورین؟
آقای هکت سرش را از نور میرای روز برگرداند و سر بالا کرد و به او خیره شد. آقا فریاد زد، همسر من. باهاش آشنا شو. همسرم. آقای هکت.
خانم گفت، من در مورد شما خیلی شنیده م، و بالاخره خودتونو دیدم، آقای هکت!
آقای هکت گفت، من بلند نمی شم، توانشو ندارم.
خانم گفت، خوب، گمونم همین طوره. بعد در حالی که از دلواپسی می لرزید، به سمت او خم شد و گفت، در واقع، امیدوارم که این کارو نکنین.
آقای هکت فکر کرد که خانم قصد دارد دوستانه دستی به سر او بکشد، یا حداقل قوز پشت او را لمس کند. آقای هکت بازوهایش را جمع کرد و آن دو کنارش نشستند، خانم در یک طرف، و آقا در طرف دیگرش. آقای هکت تا آمد به خود بیاید، متوجه شد که وسط آن دو نفر نشسته. سرش تا سطح زیر بغل هایش پایین آمده بود. دستان آن ها بر فراز قوز او به هم رسیدند، روی پشتی نیمکت. هر دو با مهربانی به سمت او خم شدند.
آقای هکت گفت، گِرِهان(۱) رو یادته؟
آقا گفت، همون که یه نفرو چیزخور کرده بود.
آقای هکت گفت، مشاور.
آقا گفت، کم و بیش می شناختمش. شش سال، نه؟
آقای هکت گفت، هفت. به ندرت به کسی شش سال می دن.
آقا گفت، به نظر من که حقش ده سال بود.
آقای هکت گفت، یا دوازده.
خانم گفت، چی کار کرده بود؟
آقا گفت، از حدود اختیاراتش تجاوز کرده بود.
آقای هکت گفت، امروز صبح یه نامه ازش به دستم رسید.
آقا گفت، اوه، فکر نمی کردم بتونن با دنیای بیرون ارتباط داشته باشن.
آقای هکت گفت، اون یه مشاوره. بعد گفت، منم که جزو دنیای بیرون به حساب نمی آم.
آقا گفت، چه مهملاتی.
خانم گفت، چه مهملاتی.
آقای هکت گفت، نامه یه پیوست هم داشت، که چون می دونستم عاشق ادبیاتی، مَطلع اونو برات در نظر گرفتم، البته اگر زیاد تلخ نباشه.
خانم گفت، مطلع.
آقای هکت گفت، من همینو گفتم.
آقا گفت، من یه فندک بنزینی دارم.
آقای هکت تکه کاغذی از جیبش درآورد و آقا فندک بنزینی اش را زد.
آقای هکت شروع به خواندن کرد.

به نِلی(۲)

خانم گفت، به نلی.
آقای هکت گفت، به نلی.
سکوت برقرار شد.
آقای هکت گفت، ادامه بدم؟
خانم گفت، اسم مادرم نلی بود.
آقای هکت گفت، اسم غیرمعمولی نیست، حتی منم چند نفر نلی نام می شناسم.
آقا گفت، بخون، دوست عزیزم.
آقای هکت شروع به خواندن کرد:

به نلی(۳)

سایه ها که فرومی افتند
افکار بازیگوشم از محبس
هلفدونی ـ هلفدونی! هلفدونی ـ هلفدونی!
به سوی تو، نِلیِ شیرین، پر می کشند.
می پرسم آیا هنوز، چون گذشته، با بِرن(۴) قدم می زند
آیا هاید(۵) دست تعدّی دراز می کند
و اکو(۶) در جواب می گوید: مسلما.

خوب است! خوب است! مباد که
پووـ وی! پووـ وی!
بر چنین لذایذ معصومانه ای
خرده بگیرم.

بسوز، بسوز با بِرن، از هاید پنهان مشو
پنهان مشو جز از آن کس که گرهان است
از هاید پنهان می شود، با بِرن نمی سوزد.

همان! ودیعه بی همتای بکر بودن!
کوکو! کوکو!
کاش می توانستم
دل قوی دارم
که هنگام رهایی از محبس
زیر گل رب النوع عشق، هِی دایه اوه!
غنچه سرخ ایزددخت زایمان و زناشویی را بیابم.

آن گاه شمع دلم در تاریکی برافروخته می شود
توویت! تووو!
و نجوای دلم
به چکامه وصلت بدل می شود،
و ژاله های شادکامی وصلت را
رب النوع ازدواج
بر وجودم می بارد.

کافی ست...

خانم گفت، بیش تر از کافی.
زنی شال به دوش از مقابل آن ها گذشت. شکمش کم و بیش دیده می شد، قلنبه و برآمده، مثل بادکنک.
خانم گفت، من هیچ وقت این طوری نبودم، عزیزم، بودم؟
آقا گفت، تا اون جا که من می دونم، نه، عشق من.
خانم گفت، شبی رو که لَری(۷) به دنیا اومد یادته؟
آقا گفت، یادمه.
آقای هکت گفت، حالا لَری چند سالشه؟
آقا گفت، لَری چند سالشه، عزیزم؟
خانم گفت، لَری چند سالشه، اگه خدا بخواد، مارس آینده چهل ساله می شه.
آقای هکت گفت، این از همون چیزاست که خدا همیشه می خواد.
آقا گفت، من تا این حد مطمئن نیستم.
خانم گفت، آقای هکت، ممکنه به ماجرای شبی که لَری به دنیا اومد گوش بدین؟
آقا گفت، اوه، خودت براش بگو، عزیزم.
خانم گفت، خوب، اون روز صبح سر صبحونه، گاف(۸) رو کرد به من و گفت، تتی،(۹) عزیز دلم، اگر دلم قرص بود که دل و دماغشو داری، خیلی دلم می خواست تامپسون،(۱۰) کریم(۱۱) و کوهون(۱۲) رو دعوت کنم تا با ما اردک بخورن. گفتم، خوب، عزیزم، تو کل زندگیم این قدر دل و دماغ نداشته م. اینا دقیقا کلماتی بود که گفتم، نبود؟
گاف گفت، گمونم بود.
تتی گفت، خوب، وقتی تامپسون و پشت سرش کریم و بِری(۱۳) اومدن تو (یادمه کوهون خودش قرار داشت)، من پشت میز نشسته بودم. با توجه به این که من تنها خانم اون جمع بودم، این مسئله چیز عجیبی نبود. از نظر تو که عجیب نبود، بود، عشق من؟
گاف با حالتی کاملاً طبیعی گفت، البته که نبود.
تتی گفت، هنوز تیکه اول اردک رو دهنم نذاشته بودم که لَری تو اَحِمَم لگد انداخت.
آقای هکت گفت، تو چیت؟
تتی گفت، اَحِمم.
گاف گفت، رَئِمش دیگه.
آقای هکت گفت، حتما خیلی معذب شدی.
باور کن لحظاتی پیش می اومد که فکر می کردم الآن قِل می خوره و می افته جلو پام.
آقای هکت گفت، خدای مهربون، یعنی فکر می کردی داره می اُفته.
تتی گفت، از حالت صورتم نمی شد چیزی خوند. این طور نیست، عزیزم؟
گاف گفت، هیچی.
حس طنزمَم از دست نمی دادم. یادمه آقای بری با لبخند رو کرد به من و گفت، چه رولت مربایی ای، چه رولت لذیذی، تو دهن آب می شه. بدون معطلی گفتم، نه فقط توی دهن، آقا، نه فقط توی دهن، آقای عزیز من. با خودم گفتم، زیادم با شیرینی جات ناسازگار نیست.(۱۴)
آقای هکت گفت، چی چی گار نیست؟
گاف گفت، ناسازگار، می دونی، زیاد ناسازگار نیست.
با قهوه و لیکور، زایمان در اوج بود، آقای هکت، بهتون اطمینان می دم، زیر تخت زائو.
گاف گفت، کلمه مناسب همون اوجه.
آقای هکت گفت، می دونستی که بارداره.
گاف گفت، خوب اِم م، می دونی، من اِم م، ما اِم م م...
تتی با حس و حالی صمیمانه دستش را روی پای آقای هکت زد.
بعد تتی فریاد زد، فکر کرده من خجالتی ام. هاهاهاها. هاها. ها.
آقای هکت گفت، هاها.(۱۵)
گاف گفت، قبول دارم که به شدت نگران بودم.
تتی گفت، رفتن، نرفتین؟
گاف گفت، اتفاقا رفتیم، رفتیم به سالن بیلیارد تا یه دست اسنوکر(۱۶) بازی کنیم.
تتی گفت، چهاردست و پا از اون پله ها رفتم بالا، آقای هکت، و ریشه های فرش رو طوری می چلوندم که انگار لیف نخل بودن.
آقای هکت گفت، خیلی درد داشتی.
سه دقیقه بعد مادر شدم.
گاف گفت، دست تنها.
تتی گفت، همه کارا رو با دست خودم انجام دادم، همه کارا رو.
گاف گفت، بند ناف رو با دندوناش قطع کرد، حتی یه قیچی دم دستش نبود. حالا چی می گی؟
تتی گفت، اگر لازم بود، بند ناف رو با فشار زانوم پاره می کردم.
آقای هکت گفت، همیشه به این موضوع فکر می کنم، این که پاره شدن بند ناف چه حسی داره.
گاف گفت، برای مادر یا بچه؟
آقای هکت گفت، برای مادر. گمون نکنم من زیر بوته به عمل اومده باشم.
تتی گفت، برای مادر احساس آرامش داره، آرامش عمیق، مثل وقتی که مهمونا از خونه آدم می رن. دفعات بعد هربار پروفسور کوپر بند نافمو برید، اما احساسش همیشه همون بود، خلاصی و رهایی.
آقای هکت گفت، بعد تو لباس پوشیدی و در حالی که دست نوزاد رو گرفته بودی، آوردیش طبقه پایین.
گاف گفت، ما صدای فریادها رو شنیدیم.
تتی گفت، تصور کن که چقدر جا خوردن.
گاف گفت، ضربه کریم که توپ رو توی لوز انداخت خارق العاده بود، خارق العاده، یادمه. هرگز یه همچین چیزی ندیده بودم. نفس هامون حبس شده بود و خیره مونده بودیم، و اون با چوب باریک و بلندش آماده می شد که به توپ سیاه ضربه بزنه.
آقای هکت گفت، چه جسور.
گاف گفت، به نظر من که ضربه باورنکردنی ای بود. آماده شده بود که ضربه بزنه که یه دفعه صدای اون ضجّه رو شنیدیم. اون حرفی زد که من الآن جسارت نمی کنم تکرارش کنم.
تتی گفت، لریِ کوچولوی بینوا، انگار که تقصیر اون بود.
آقای هکت گفت، دیگه نگین، بی فایده ست.
گاف گفت، حالت های آسمون تو منطقه شمال غربی فوق العاده ست، نیست؟
تتی گفت، خیلی لذتبخشه. آدم فکر می کنه دیگه تمومه و بعد یه دفعه بوم! شعله ور می شه، با تلالوی دوچندان.
آقای هکت گفت، آره، برآمدگی های بیش تر و بیش تر.
تتی گفت، آقای هکت بینوا، آقای هکت عزیز و بینوا.
آقای هکت گفت، بله.
تتی گفت، به گمونم هیچ ارتباطی با هکت های گِلِن کالِن در کار نیست.
آقای هکت گفت، همون جا بود که از نردبون افتادم.
تتی گفت، اون موقع چندساله بودی؟
آقای هکت گفت، یک ساله.
تتی گفت، و مادر دلبندت کجا بود؟
آقای هکت گفت، رفته بود بیرون یه جایی.
تتی گفت، و بابا؟
آقای هکت گفت، بابا در زندان شاهزاده ویلیام آب خنک می خورد.
تتی گفت، پس کاملاً تنها بودی.
آقای هکت گفت، به من گفتن که یک بز هم اون جا بود.
بعد از نردبانِ فروافتاده در تاریکی رو برگرداند و نگاه خیره اش به پایین دوخته شد و از فراز مزارع و دیوارهای کوتاه و لرزان و پهنه رود گذشت و به بالادست و دماغه ای که دیگر غرق در سایه شده بود، و گستره آسمان تابستان دوخته شد. نرم و آهسته از مزارع کوچک و روشن از نور خورشید گذشت، با زحمت از دامنه تپه ها بالا رفت و به سمت آن دماغه تیره و تار حرکت کرد، و صدای دنگ و دنگ پُتک ها را از دوردست شنید.
تتی گفت، مادرت تو رو توی حیاط با اون بُز تنهای تنها گذاشت.
آقای هکت گفت، روز تابستونی زیبایی بود.
گاف گفت، و چرا اون طوری غیبش زد؟
آقای هکت گفت، هیچ وقت ازش نپرسیدم. نوشیدنی فروشی، یا کلیسا، یا هر دو.
تتی گفت، زن بینوا، خدا ببخشدش.
آقای هکت گفت، از نظر من که واقعا از اون مرد بعید نبود.
گاف گفت، شب داره سریع از راه می رسه، الآنه که هوا ظلمات بشه.
آقای هکت گفت، پس همگی باید بریم خونه.

نظرات کاربران درباره کتاب وات

وات یکی از نفس گیرترین کتاب های بکت هست. و مسلما هر کسی طاقت خوندنش رو نداره. من از خوندنش خیلی لذت بردم.
در 1 ماه پیش توسط
واقعا بد و حوصله سر بر. اصلا دوست نداشتم. بسیار خسته کننده با توضیحات اضافی...
در 11 ماه پیش توسط
طبق معمول سرشار از نومیدی و رنج. جزو بهترین کارهای بکت نیست ولی باز هم خوبه، البته واسه مخاطبش
در 2 سال پیش توسط
خیلییییی خسته کنندس کلا از سبک بکت خوشم نمیاد انقدر توصیف داره که ادم اعصابش خرد میشه خیلی حاشیه پردازی میکنه
در 2 سال پیش توسط