فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند

کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند

نسخه الکترونیک کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند

کتاب «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» نوشته حامد حبیبی ( -۱۳۵۷) است. این کتاب مجموعه ۹ داستان کوتاه است که پس از انتشار توانست نظر منتقدان و خوانندگان را به خود جلب کند. حبیبی را می‌توان به عنوان یکی از نمونه‌های نویسندگان خوب در نسل جدید برشمرد که با استفاده از دانش و خلاقیت خود توانسته آثار چشم گیری خلق کند. در توضیح این کتاب می‌خوانیم: «هر جمعیت و هر دوره‌ای به سخنگو نیاز دارد تا به یک نسل تبدیل شود. سخنگویان هر نسل نویسندگان آن نسل‌اند، نویسندگانی که با نگاه ژرف‌شان لحظات از دست رفته و ترس‌های نسل‌شان را روایت می‌کنند به نسلی که به تاریخش بدهکار نیست. مجموعه داستان «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شود» شامل 9 داستان کوتاه است، داستان‌هایی که اغلب وقایع‌نگار فاجعه‌اند، در فضایی رنگین، پرجوش و خروش و گهگاه طنز. زبان داستان‌ها امروزی و بازیگوش است که با آن روزمرگی آدم‌های معمولی و ترس‌ها و آینده نامعلومشان با طنزی تلخ بازنمایی می‌شود. شاید این مجموعه بیان این حقیقت باشد که در دنیای امروز فقط ترس‌ها هستند که واقعی‌اند».

ادامه...

بخشی از کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فیدل

محمود و مینا و منیر عقب نشسته بودند. علی پشت فرمان بود. داود هر لحظه بیش تر در صندلیِ جلو فرو می رفت. محمود نگاهش را از مناظری که با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت از پیش چشمانش می گریختند، کند و پرسید: «ببینم، بالاخره معلوم شد جریان چی بوده؟»
منیر دماغ قرمزش را با دستمال گرفت، مینا نگاهش را رها کرد بین ابرها که آرام آرام از پشت کوه های شمال جاده بیرون می آمدند، داود توی صندلی جابجا شد، علی در آینه عقب نگاهی به آن ها انداخت.
محمود ادامه داد: «اصلاً می خوام ببینم آخرش یکی از شماها فهمید به کجاش خورده؟»
منیر که بفهمی نفهمی اشک توی چشم هایش جمع شده بود آهسته گفت: «گفتن خورده به پشت سرش.»
علی دست اندازی را رد کرد و گفت: «نه خانوم جان! من خودم شنیدم اون یارو پسرخاله هه می گفت تو نخاعش خورده.»
داود گفت: «ولی دختر عمه اش داشت می گفت حالا خواهرهاش چه جوری می خوان ببیننش وقتی سر نداره.»
منیر و مینا و محمود برگشتند سمت داود:
«سر نداره؟!»
علی به داود چشم غره رفت. داود صاف تر نشست توی صندلی.
«اون دختره گفت... گفت مگه پروانه قایق گردنشو...»
محمود گفت: «این دیگه خیلی چرته.»
علی گفت: «محمود جان چرا می گی چرته؟ مگه تو خودت جنازه رو دیدی؟»
محمود گفت: «من؟ نه. اصلاً جز خواهرهاش کی دیده؟»
مینا سرش را بلند کرد: «من دیدم.»
همه بدن ها به سمت او چرخید جز علی که نمی توانست. داود گفت: «مینا خانوم شما دیدین؟ کی دیدین؟»
محمود گفت: «تو که جنازه ببینی غش می کنی.»
مینا دماغش را بالا کشید و گفت: «فکر کردین برای چی سر خاک هی دور قبر می پلکیدم. اون جا که صورتشو کنار زدن واسه بچه ها، یک لحظه دیدم.»
هیچ کس چیزی نپرسید، با ترس و تحسین به مینا چشم دوخته بودند. مینا نگاه شیشه ای اش را روی صورت همه چرخاند و هجا کرد: «لب... خند... می زد.»
داود گلویی صاف کرد. منیر دستمال را به دماغش نزدیک کرد. محمود گفت: «عین فیلم ها.»
مینا رفت تو شکمش: «تو که ندیدی هیچی نگو... می گم لبخند می زد.» نزدیک بود بزند زیر گریه.
محمود گفت: «باشه. لبخند می زد... حالا تو با این حال و روزت چرا رفتی جلو که ببینیش؟»
مینا رو به منیر کرد: «مشکوک بودم... مگه شماها نبودین؟»
منیر خواست چیزی بگوید، علی سرعت را کم کرد و گفت: «آقایون، خانوم ها! توجه... توجه... من هوس آلبالو کردم.» کشید تو خاکی.
منیر غر زد: «علی خجالت بکش... تو این وضعیت؟»
علی ترمز دستی را کشید و گفت: «جنایت که نمی خوام بکنم. تازه تو صندوق یه دوغ معرکه هم داریم، هر کی می خواد بگه بیارم.»
منیر گفت: «نخوری خوابت بگیره پشت فرمون، همه مونو به کشتن بدی.» علی اعتنایی به حرف منیر نکرد، در را باز کرد. باد و خاک پیچید تو.
«با این حرف ها سوسن زنده نمی شه.»
داود گفت: «از این گذشته اون خودش آدم خوشی بود الان راضی نیست ما به خودمون بد بگذرونیم.» و چشمکی به علی زد. محمود پیشانی اش را روی پشتی صندلی جلو گذاشت.
«من می گم... وقتی چند جور حرف در مورد یه اتفاق زده می شه یعنی یه چیزی می لنگه.»
منیر گفت: «به ما که اولش گفتن غرق شده.»
داود به عقب برگشته بود ولی نمی توانست ببیند علی پشت درِ صندوق عقب چه می کند.
«من هم تعجب کردم، آخه سوسن خودش نجات غریق بود.»
مینا گفت: «تو ساحل می گفتن هفته پیش دو نفر رو نجات داده.»
محمود گفت: «ولی بعد گفتن قایق که خورده به سرش ضربه مغزی شده و همون جا جادرجا...»
علی دور لبش را پاک کرد و خودش را انداخت رو صندلی و گفت: «بیخود گفتن... قطع نخاع شده.» و تشت پلاستیکیِ پر از آلبالو را گذاشت رو پای داود.
محمود گفت: «حالا هرچی. اون یارو، پسرخاله پرویز می گفت غریق نجات ها پیداش کردن.»
منیر گفت: «طفلک پرویز! اون بدبخت شد. اون تنها شد. بچه ها که دو روز دیگه یادشون می ره.»
مینا بی توجه به حرف منیر گفت: «تو این دو روزه شما یه دونه غریق نجات دور و ور ویلا دیدین؟»
داود دو تا آلبالو انداخت تو دهانش و گفت: «نه!» علی فرمان را چرخاند و دوباره توی جاده افتادند، دست آزادش را توی تشت برد.
«ولی این پسرخاله هه از اون ناتوها بودها!»
محمود از بالای صندلی توی تشت آلبالو سرک کشید. گفت: «پرویز خودش هم... ممنون، دیدین؟ سر خاک گریه نکرد.»
داود که تشت را بالا گرفته بود، گفت: «یعنی اصلاً گریه نکرد؟»
مینا گفت: «نه، نکرد.»
منیر یک مشت آلبالو برداشت. گفت: «بی چاره ماتش برده بود.»
علی پایش را روی پدال گاز فشار داد و گفت: «نه بابا... اون به... به هیچیش نیست.» داود سرش را دم گوش علی برد و پچ پچی کرد و دوتایی زدند زیر خنده.
منیر غرید: «بس کن علی.»
علی گفت: «خانومِ من! درسته دخترخاله ات بوده ولی دلیل نمی شه که ما نخندیم، بعدِ عمری زدیم از شهر بیرون...»
ولی وقتی نگاهش در آینه به منیر افتاد که با اخم هسته های آلبالو را از توی دهانش تف می کرد داخل مشتش، لب و لوچه ها را جمع کرد و ادامه داد: «خدا بیامرزتش. من که هنوز هم باورم نمی شه. آدمی به اون سرحالی، بیخود و بی جهت... نه داود؟»
داود انگشت هایش را که تا دو بند، از آلبالو قرمز شده بود دور از لباسش نگه داشت و تایید کرد:
«واقعا!... دریا به اون بزرگی... من که هنوز تو شوکم.»
مینا گفت: «پرویز ناراحت نبود، ماتش هم نبرده بود. قیافه اش عین آدم هایی بود که یک کاری کردن و حالا پشیمونن.»
محمود گفت: «برو بابا. تو دیگه خیلی...»
مینا پرید وسط حرفش: «گوشه لبت چرا خونیه؟»
علی یک لحظه سریع رویش را از جاده برگرداند و گفت: «خونی؟»
محمود گفت: «خون چیه؟ آلبالو خوردم. حالت خرابه ها!»
مینا دست هایش را روی صورتش گذاشت.
علی به محمود گفت: «مراقب خواهرت باش.»
منیر خواست دستی به پشت مینا بکشد و دلداری اش بدهد ولی نتوانست و گفت: «اَه! علی با این آلبالوهات گند زدی به همه مون. یه جا نگه دار دست هامونو بشوریم لااقل.»
علی لبخند زد و گفت: «منجیل نگه می دارم برین دستشویی.»
صدای بم مینا بلند شد: «ندیدین پرویز به عمه گفت نتونستم از امانتتون خوب نگهداری کنم؟»
محمود گفت: «چه ربطی داره؟ همه اینو می گن.»
مینا گفت: «پس چرا حتی سر خاک یه قطره اشک هم نریخت؟»
داود که داشت دست هایش را با دستمال کاغذی پاک می کرد گفت: «بعضی غصه ها این قدر بزرگه که آدم نمی تونه گریه کنه ولی...»
مینا پرید وسط حرفش: «ببینم مگه دوشنبه نمرده، چرا امروز خاکش کردن؟»
علی گفت: «اون پسرخاله هه گفت که. گفت ما چون به همه آشناها گفتیم امروز، دیگه نمی تونیم برنامه رو عوض کنیم.»
منیر به محمود گفت: «شما هسته هاتونو چیکار کردین؟»
محمود مشتش را باز کرد و گفت: «چقدر هم که آشنا اومده بود سر خاک! نه بابا، قضیه این نبود... اون دستمالو بی زحمت.»
داود جعبه دستمال کاغذی را رد کرد عقب و گفت: «معلوم بود جریان چیه؛ اجازه دفن نداشتن.»
علی گفت: «چی؟ تو از کجا فهمیدی؟»
داود گفت: «اون یارو عینک دسته طلاییه، کی بود؟ همون... من که داشتم غذا می کشیدم، شنیدم زنگ زد دادستانی گفت شناسنامه اش گم شده.»
علی هسته آلبالو را تف کرد از پنجره بیرون و گفت: «گم شده؟ پس چرا به من نگفتی؟»
داود گفت: «تو رفته بودی دست به آب، بعد هم یادم رفت... پس فکر کردی برای چی دیروز دفنش نکردن؟»
محمود گفت: «یعنی بدون این که شناسنامه اش رو باطل کنن دفنش کردن.»
منیر قیافه اش از ترشی آلبالوها در هم رفت و گفت: «حالا یعنی چی می شه؟»
علی گفت: «هیچی. هرچی می خواسته بشه شده دیگه.»
داود بی خیال گفت: «اگه یه وکالتنامه داشته باشن با شناسنامه ای که باطل نشده همه چی رو می کنن به اسم خودشون.»
منیر گفت: «که چی بشه؟»
محمود گفت: «که یک قرون هم به عمه بنده خدا نرسه. همه اش برسه به پرویز و پسرهاش.»
یک آلبالو از دست منیر قل خورد زیر صندلی: «مگه مادر هم ارث می بره؟»
داود گفت: «زکی!»
منیر گفت: «حالا نکشن خاله بنده خدا رو.»
علی گفت: «شلوغش نکنین.»
مینا که خیلی وقت بود سرش را توی دست هایش گرفته بود و نگاهش را انداخته بود پشت درخت های کنار جاده گفت: «اون ها حتی تو پزشکی قانونی هم آشنا داشتن.»
محمود گفت: «اینو راست می گه. همون یارو عینک دسته طلاییه که با زنش دیشب رفتن سردخونه...»
منیر خودش را جمع و جور کرد و گفت: «سردخونه؟ واسه چی؟»
مینا گفت: «زنش داشت در به در دنبال اَسِتُن می گشت، می گفت می خوایم بریم لاک دست هاشو پاک کنیم.»
علی گفت: «لاک؟ این که کار مرده شورهاست. اونا خودشون قبل از این که مرده رو بشورن این کاراشم می کنن.»
منیر گفت: «تو از کجا می دونی؟»
داود گفت: «راست می گه بنده خدا.» و دستمال کاغذی مچاله را از پنجره سمت علی انداخت بیرون.
مینا گفت: «اصلاً مگه لاک از رو دستی که تو سردخونه بوده به این راحتی پاک می شه... شیشه رو لطفا! باد می زنه عقب.»
علی شیشه را برد بالا و به مسخره گفت: «حتما یه مدرکی، یه سرنخی رو با مرده جا گذاشته بودن، شب قبل رفتن که برش دارن.»
منیر نالید: «بدبخت سوسن!»
مینا از پشت سر علی نگاهی به کیلومترشمار کرد و پرسید: «ببینم کسی که قایق موتوری اون جور به سرش خورده، نباید روی صورتش کبودی ای یا زخمی باشه؟»
محمود گفت: «چرا.»
مینا گفت: «ولی من دیدم صورتشو... سالمِ سالم بود، پوستش رو انگار از دو طرف کشیده بودن... لبخند تو لبش یخ زده بود.»
چند ثانیه سکوت شد تا منیر جیغ زد: «ای وای کرم!»
مینا تکانی خورد. علی حرکتی به فرمان داد: «کرم؟» محمود با دستمال آلبالو را از دست منیر گرفت. داود گفت: «گیلاس کرم می ذاره، آلبالو که کرم نمی ذاره... می ذاره؟» کسی چیزی نگفت.
آن طرف، در دشتی که مقابلشان بود فرفره های غول پیکری در باد می چرخیدند، انگار دسته ای آسیاب بادی باشند که از خاک در آمده اند. داود سکوت را شکست: «اون چرا تک افتاده؟»
همه نگاهشان را به بالای کوه بلندی انداختند که داود اشاره می کرد. یک فرفره، تک و تنها روی قله کوه می چرخید. چند ثانیه همه بجز علی سرشان را بالا گرفته بودند و به آسیابی که تنها در دوردست می چرخید، چشم دوختند. علی ترمز کرد.
«اینم دستشویی.» و نگاهی توی تشت خالی انداخت و گفت: «خوب شد هیچکی آلبالو نمی خورد.» بعد با زحمت درِ سمت خودش را باز کرد. باد موهایش را به هم ریخت. همه بجز مینا با دست های نوچشان که انگار خون رویش خشک شده بود پیاده شدند. دختر افلیجی دمِ ورودی دستشویی توی ویلچرش فرو رفته بود، هرکس بیرون می آمد پول خردی توی دامنش می گذاشت.
وقتی همه برگشتند، مینا، رو به باد به ماشین تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود. سایه اش دراز به دراز روی زمین افتاده بود. داود پشت فرمان نشست. علی جای محمود را کنار منیر روی صندلی عقب پر کرد. محمود تشت خالی آلبالو را از روی صندلی جلو برداشت و کنار پایش گذاشت. مینا برگشت و از شیشه عقب برای دختر افلیج دست تکان داد. نگاه دختر تا پیچ جاده دنبالشان کرد.
علی گفت: «من که تا تهرون می خوام بخوابم.» و سرش را روی شانه منیر گذاشت.
داود از توی آینه به مینا گفت: «آخرش چی شد مینا خانوم؟ نتیجه تحقیقات به کجا رسید؟»
علی ناله کرد: «جون من بس کنین. مادر و خواهرش حرفی ندارن شماها ول کن نیستین.»
منیر گفت: «اون بدبخت ها که ساکشونو وانکرده باید برگردن.»
مینا چیزی نگفت.
محمود گفت: «من که خودم شنیدم اون یارو عینک دسته طلاییه... ببینم این مرتیکه اسم نداشت؟»
علی یک چشمش را باز کرد و گفت: «از این به بعد بهش بگو دسته طلا.» داود پِقی زد زیر خنده. منیر چانه اش را به سمت موهای علی چرخاند و طوری که معلوم بود خیلی هم بدش نیامده، گفت: «تو یه حرف جدی نمی تونی بزنی؟»
محمود ادامه داد: «حالا هرچی... شنیدم به پرویز گفت که خیالت راحت باشه، درو بستم گفتم هیچ کس حق نداره این درو باز کنه تا فردا صبح که خودم بیام.»
داود گفت: «مگه مردک چیکاره بود که برای پزشکی قانونی تعیین تکلیف می کرد؟»
محمود شانه بالا انداخت. مینا گفت: «من که گفتم این ها همه جا آشنا داشتن.»
علی سرش را از روی شانه منیر برداشت و سیخ نشست و جدی گفت: «مینا خانوم! حالا نظر شما چیه؟»
منیر گفت: «دِهه! تو که گفتی می خوام بخوابم.»
علی گفت: «دیگه نمی خوام.»
مینا نفس عمیقی کشید، چند لحظه حرفی را که می خواست بگوید مزه مزه کرد و گفت: «من می گم این ها... پرویز یا یکی از پسرهاش با یه چیزی زدن تو سر سوسن. بعد انداختنش تو دریا، به همه هم گفتن داشته شنا می کرده که یه قایق موتوری زده به سرش.»
نگاه ها به قدری ناباورانه به مینا دوخته شد که سعی کرد شدت واقعه را کم کند:
«یا این که حرفشون شده، اتفاقی هلش دادن سرش خورده به جایی.»
چند لحظه همه این فکر را سبک سنگین کردند. محمود گفت: «بابا! یارو قایقرونه رو گرفتن، بازداشته.»
همه نفس راحتی کشیدند. در چهره هایشان تایید حرف محمود خوانده می شد.
مینا پرسید: «شماها خودتون رفتین و طرفو تو بازداشتگاه دیدین؟» هیچ کس نرفته بود. مینا ادامه داد: «تازه چه فرقی می کنه؟ بعید نیست به یه قایقرانی پول داده باشن که گردن بگیره، بعد چون خودشون اولیای دم هستن رضایت می دن طرف بیاد بیرون.»
منیر گفت: «از اول هم که هی می گفتن باید رضایت بدیم اون بدبخت عمدی نداشته.»
مینا سری تکان داد.
داود که حواسش به جاده بود گفت: «ولی به نظر من نباید رضایت بدن تا عبرت...»
علی نگذاشت داود ادامه بدهد و گفت: «ولی یه جاش می لنگه.»
مینا گفت: «کجاش؟» ولی مهلت نداد علی جواب بدهد: «ببینم شما اگه یه نفرو زیر کنین بعد بگیرنتون، مادری، پدری، کس و کاری از شما نمی ره خونه مقتول برای عرض تسلیت، برای خواهش تمنا که تو رو خدا بیاین رضایت بدین. شماها کسی رو از خانواده قایقران دیدین تو ویلا؟»
محمود گفت: «یا سر خاک؟»
داود گفت: «یه پسر ریشوئه بود دو زانو نشسته بود پهلو قبر...»
محمود گفت: «همون که بدجور گریه می کرد؟»
منیر گفت: «اون آشنا بود، هی سوسن سوسن می کرد.» مینا چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «جدی اون کی بود؟ آشنا بود ولی هیچ کس نمی شناختش.»
منیر گفت: «من یه چیزی بگم؟»
علی که داشت گردن می کشید تا خودش را در آینه عقب ببیند، گفت: «نکنه تو هم قاتلو دیدی؟»
مینا زمزمه کرد: «فکرشو بکنین... قاتل... بین ما بوده.»
اگر داود فرمان را محکم نچسبیده بود از لرزشی که در تن تک تک آن ها ایجاد شد ماشین از جاده منحرف می شد.
از کنار مجتمعی با ساختمان هایی دلگیر می گذشتند که انگار از آسمان، وسط آن دشت افتاده بود. سکنه ای دیده نمی شد. یک تاب زنگ زده در فاصله ای دور از ساختمان ها توی زمین کاشته شده بود، سایه اش روی زمین کش آمده بود. خورشید پشت سر آن ها در افق فرو می رفت و کم کم رنگی خاکستری بر پرده طلایی می لغزید. بعد از سکوتی که چند لحظه فضا را پر کرد، منیر به صدا در آمد:
«می دونین برای من چی عجیب بود؟» کسی چیزی نگفت. منیر ادامه داد: «ما دو سال پیش تابستون رفتیم آستارا، سر راه اومدیم یه سر به سوسن زدیم. یادته علی؟» علی سرش را همان طور که دهان دره می کرد تکان داد. منیر ادامه داد: «این قدر اصرار کرد که دو روز پیشش موندیم.» علی خواست چیزی بگوید، ولی منیر اعتنایی نکرد: «سوسن تو اون دو روز یک بار هم توی دریا نیومد. ما می رفتیم تو آب ولی اون ساکشو برمی داشت می رفت استخر. می گفت خوشم نمی آد.»
علی گردنش را خاراند و گفت: «یادمه... که تو هم بهت برخورد و گفتی فکر می کنه...» منیر نگاه درمانده ای به علی کرد و سرش را پایین انداخت. علی رویش را برگرداند سمت خانه های توسری خورده و پراکنده ای که از جاده دور بودند و کم کم ذرات تیره شب به تنشان می نشست. مینا انگار که نیرویش تحلیل رفته باشد، خیلی آرام گفت: «یک ماه پیش که دیدیمش گفت من اون جا غریبم... تو رو خدا بیاین... به من سر بزنین.»
محمود گفت: «خب همیشه می گفت بیاین به من سر بزنین، ولی من یکی که نمی تونستم پرویز رو تحمل کنم.»
داود خودش را وسط انداخت: «فقط اون نیست، راهِ دوره وگرنه همه ما...»
علی که برگشته بود و به ماشین های پشت سر نگاه می کرد رویش را برگرداند سمت جلو و گفت: «آره، راهِ دوره، کی بود عید همه رو پیچوند رفت بندرعباس؟»
داود مِن و منی کرد و خواست جوابی بدهد که علی گفت: «راه بده بهش.» اتوبوسی چسبانده بود پشت سرشان. داود کشید کنار. اتوبوس با بوق کشداری از پهلویشان گذشت. دستی از پنجره اتوبوس یک کیسه پوست تخمه را تکاند توی جاده. چند پوست تخمه به شیشه جلو چسبیدند، چند لحظه مقاومت کردند تا باد آن ها را برد.
داود نچ نچی کرد.
منیر داشت با خودش حرف می زد: «چرا دمِ غروب یکدفعه تصمیم گرفته تنهایی بره تو دریا؟»
داود گفت: «بعضی مواقع آدم می زنه به...»
علی گفت: «یه نفر که شنا بلده، خودش هم بخواد، غرق نمی شه.»
محمود گفت: «کی گفته...»
مینا زمزمه کرد: «این آخری ها چقدر پوستش خراب شده بود!» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «راستی سگشو کسی دیده؟ اسمش چی بود؟»
محمود گفت: «فیدل.»
کسی ندیده بود. مینا رو به محمود گفت: «یادته گفت اگه از اول می دونستم سگ چه جور حیوونیه اصلاً شوهر نمی کردم.»
منیر که هنوز سرش پایین بود، گفت: «جدی اینو گفت؟»
محمود گفت: «نه. گفت اگه می دونستم سگ چه حیوون وفاداریه امکان نداشت بچه بیارم.»
داود گفت: «در مورد ما چیزی نگفت؟» و نیشش باز شد.
علی گفت: «دقت کردین اون دو تا لندهور یک قطره اشک هم نریختن.»
داود دنده را عوض کرد و گفت: «بعضی غصه ها این قدر بزرگه که آدم...»
منیر گفت: «بس کن داود... سوسن هیچ کسو نداشت، ما...» و زد زیر گریه. بین فین فین هاش هی می گفت: «بی چاره سوسن.»
علی نگاهش می کرد.
مینا نفس عمیقی کشید و گفت: «مامان دوشنبه صبح گفت دیشب خواب سوسنو دیدم.»
علی که دستش را روی شانه منیر گذاشته بود، گفت: «دوشنبه صبح؟»
محمود گفت: «این مامان ما هم تا یکی می میره...»
مینا بی توجه ادامه داد: «مامان گفت سوسن گریه می کرده، می گفته زن دایی! دیدی چی شد، این ها همه چیزم رو ازم گرفتن...» جمله آخر را که گفت نفس توی سینه اش گره خورد، پیشانی را به شیشه چسباند و ادامه نداد.
محمود نگاهش را روی سه نفری که عقب نشسته بودند چرخاند و زیر لب گفت: «این ها؟»
علی دستش را گذاشت روی شانه منیر که بلندتر هق هق می کرد و بلندتر می گفت بی چاره سوسن. داود به سبیلش دست می کشید و سعی می کرد نگاهش به آینه عقب نیفتد. محمود که تمام این مدت به عقب برگشته بود، چرخید، پشتش را به صندلی داد و به روبرو نگاه کرد که نورهای زرد و پراکنده شهر زیر غبار تیره شبانگاهی نفس می کشیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند

هذیان محض است. بعد از چند صفحه ی ابتدایی دیگر نمی توان ادامه داد.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
"نمره واقعی یک و نیم" نوشتن از ترسها و دلهره های آدمیزاد، به اندازه وسعت مصداقها و پیچیدگی وضعیتهای گوناگونش، نمونه های درخشان زیادی در ادبیات دارد، از رویکردهای فلسفی تا روانشناختی. بنابراین انتخاب سوژه اش خود دلهره ای است که به نظرم مطالعه و تاملی بیشتر از آنچه در این اثر دیدم، میطلبد. دلهره هایی که احتمالا چندان واقعی نیستند تا مخاطب با آنها همزادپنداری کند، نهایتا تبدیل میشوند به سوژه ای برای فضاسازی و جزییات نه چندان مفید و گاهی هم با پایانی نامتجانس یا فاقد روایتی مشخص حالاحالاها جای کار دارد پرداختن به موضوعی همچو دلهره که با درونی ترین و عمیق ترین احساسات بشری کلنجار میرود و در دنیای ما هر روز نمونه های جدیدی به خود می بیند. تنها داستانی که ایده اش را پسندیدم، داستان آخر بود که در آنهم مساله نه خود ترس، بلکه دشواری نفی آن است.
در 1 سال پیش توسط امین آشنا
از قضا این کتاب به هیچ عنوان هذیان نبود! مگر اینکه بخواهید اتفاقات و حس و حال و زندگی نسلی از ما را هذیان بنامید، که با این تعبیر ما در هذیان زندگی کرده و خواهیم مرد! به نظرم کتابی بود بسیار روان که نویسنده با تسلط و شناخت کامل از طیف وسیعی از احساسات( بخصوص اشکال مختلف ترس و ناامنی)، آنها را به خوبی با تعابیر و توصیفات دقیق تصویر کرده بود. فضاسازی های هر داستان و انتقال حسی که به خواننده می داد(با بیان توصیفاتی که حس همذات پنداری را بر می انگیخت) در بهترین شکلی بود که میشد. انگار که فیلمی میبینی و تمام فضای داستان تجربه شخصی ،حسی و بصری تو می شود. این کتاب تصویر هنرمندانه ی از دست دادنها و از دست رفتنها و حس های آمیخته با آن است. کلا اوصیکم!
در 2 سال پیش توسط mar...i82
آقا یا خانمی که نظر دادی شماره حساب بده چهار هزار تومان تقدیم کنم. در ضمن اگر کار با فیدیبو را بلد باشید می توانید نمونه ی کتاب را بگیرید و از آن چند صفحه بفهمید هذیان است و نخرید. حامد حبیبی این هم ای میل من برای دریافت شماره حساب: Leon_rh@yahoo.com
در 2 سال پیش توسط leo..._rh