فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مشت مالچی عارف

کتاب مشت مالچی عارف

نسخه الکترونیک کتاب مشت مالچی عارف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مشت مالچی عارف

کتاب «مشت‌مالچی عارف» نوشته و. س. نایپُل ( -۱۹۳۲) نویسنده هندی تبار و برنده جایزه نوبل سال ۲۰۰۱ است.
اگرچه نایپل یک هندی اصیل است؛ اما سال‌های زیادی از عمر خود را در جزیره‌ای به نام ترینیداد و توباگو گذرانده است و سپس به انگلستان مهاجرت کرد. فضای اکثر داستان‌های او از فضای جزیره ترینیداد و توباگو الهام گرفته‌ شده است و قلم طنز کنایه‌آمیزش همچون سبک نویسندگان انگلیسی با شک و بدبینی همراه است.
اصالت هندی‌بودن وی در داستان‌هایی که نوشته است به‌خوبی حس می‌شود و خرافات و عقاید هندی در تمام نوشته‌هایش به‌ کار رفته است. داستان این اثر درباره‌ی شخصی به نام گانش است که با اندک سوادی که دارد در جست‌وجوی شغل مناسبی می‌گردد و درنهایت چون موفق به این کار نمی‌شود به شغل مشت‌مالی روی می‌آورد؛ اما چون در این کار هم موفقیتی حاصل نمی‌شود شروع به خواندن و گردآوری کتاب می‌کند و بعدها نام عارف را برای خودش انتخاب می‌کند و در پی درمان پسری که بیمار است، شهرتی برای خود به هم می‌زند و نماینده‌ی مجلس و وزیر می‌شود.
در بخشی از کتاب «دست‌مالچی عارف» می‌خوانید: «قرار بود بعدها در سراسر کارائیب جنوبی به شهرت و افتخار برسد؛ قرار بود قهرمان خلق و بعد نماینده بریتانیا در لیک ساکسس بشود. اما اولین بار که دیدمش هنوز مشتِ‌مالچی سختکوشی بود، زمانی که مزد مشتِ‌مال در ترینیداد ده پنی بیش‌تر نبود.
این حرف‌ها مال زمانی است که تازه جنگ شروع شده بود و من هنوز شاگرد مدرسه بودم. با توپ و تشر مرا بردند بازی فوتبال و توی همان دور اول بازی لگد سختی به ساق پایم زدند که چند هفته زمینگیرم کرد.
مادرم با پزشک‌ها میانه‌ای نداشت و مرا پیش دکتر نبرد. ملامتش نمی‌کنم، چون آن روزها مردم ترجیح می‌دادند بروند پیش مشتِ‌مالچی یا دندانساز تجربی.
مادرم می‌گفت: «می‌دانم تو ترینیداد چه دکترهایی هست. این‌ها کاری ندارند جز این که دو ـ سه نفر را پیش از صبحانه بکشند.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مشت مالچی عارف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Mystic Masseur
V. S. Naipaul
Penguin Books

به یاد پدرم
برای گوردون وولفورد
و.س.ن.

مقدمه مترجم

و. س. (ویدیادهَر سوراجپراسَد) نایپُل، نویسنده هندی تبار ترینیداد، جایزه نوبل ادبی ۲۰۰۱ را دریافت کرد. او که در خانواده ای هندی در ۱۹۳۲ به دنیا آمده و بالیده، در حوالی ۱۹۵۰ پس از گرفتن بورس تحصیلی روانه لندن شد (این بورس اهمیت فراوانی داشت و سالی فقط به چهار نفر تعلق می گرفت) و از آن پس آن جا را وطن خود کرد. در این سال ها ترینیداد هنوز مستعمره انگلستان بود (تازه در ۱۹۶۲ به استقلال نسبی نائل شد و تا ۱۹۷۶ تحت عنوان فرمانداری کل اداره می شد و در این سال به استقلال کامل رسید). ترینیداد جزیره ای کوچک است به وسعت ۸۲۸ ,۴ کیلومتر مربع که با جزیره کوچک تری به نام توباگو به مساحت ۳۰۱ کیلومتر مربع کشور ترینیداد و توباگو را تشکیل می دهد. این جزایر در دریای کارائیب و در منتهاالیه جزایر هند غربی در شمال شرقی ونزوئلا قرار دارند. جمعیتش در آن سال ها چیزی بیش از ۶۰۰ هزار نفر بوده و امروز حدود ۵ /۱ میلیون نفر است. محصولات عمده اش عبارتند از نیشکر، کاکائو، مرکبات، نارگیل، و برنج. مقداری نفت و قیر طبیعی هم دارد. نفت آن در قیاس با چاه های خاورمیانه ناچیز است (نیم درصد تولید جهانی).
در ترینیداد نژادهای مختلفی زندگی می کنند: ۴۳ درصد سیاهپوست، ۳۶ درصد هندی، ۱۶ درصد دو رگه، ۲ درصد سفیدپوست و یک درصد چینی. به علاوه تعدادی سوری و لبنانی. امّا از بومیان جزیره هیچ اثری برجا نمانده است. پرت آو اسپین امروزی، پایتخت ترینیداد در گوشه شمال غربی و باتلاق کارونی در جنوب آن است. نقش تاکسی ها در حمل و نقل مسافران جزیره، به خصوص از شهرهای نزدیک به پرت آو اسپین چشمگیر است. آوای موسیقی در همه جای جزیره شنیده می شود. موسیقی هندی یکی از نواهای مدام جزیره است. در ماردی گرا یا سه شنبه پربرکت، روز قبل از چهارشنبه خاکستر به رسم قرون وسطای کاتولیکی، یک هفته کارناوال های مجلل راه می اندازند. در همین ایام است که کالیپسو می خوانند، که تصنیف ها و ترانه هایی است با مضامین اجتماعی و سیاسی و عاشقانه و سرایندگان آن معلوم نیست. استعمارگران اسپانیایی برای کار در مزارع نیشکر و کاکائو تعداد زیادی برده به این جزایر وارد کردند. کسان دیگری از جمله هندوها نیز در جستجوی کار به این کشور مهاجرت کردند که اجداد نایپُل یکی از این خانواده ها هستند.
نایپُل در چنین کشوری به عرصه رسید و تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در آن گذراند. با محیطی که شرح آن مختصرا آمد، مردم جزیره آدم های شاعرمسلک و شعردوست به حساب می آیند و ترانه های کالیپسو یکی از نمونه های ذوق آن هاست. بیهوده نیست که شاعر بزرگی نظیر دِرِک ولکت از آن جا برخاسته است که نُه سال پیش از و. س. نایپُل جایزه ادبی نوبل را به سبب سرودن اشعارش دریافت داشت.
نایپُل کار خود را در لندن با نوشتن مقالات در بی.بی.سی شروع کرد و همزمان داستان هایی نوشت و در انتشارش با مشکلات بسیار مواجه شد. زیرا نویسنده ای بود تازه کار و ناشناس، از کشوری استعمارزده و توسری خورده و طبعا کسی نه او را جدی می گرفت و نه کارهایش را. خود می گوید مجموعه به هم پیوسته خیابان میگل (به همین قلم ترجمه و منتشر شد: ۱۳۷۹) و مشتِ مالچی عارف (کتاب حاضر) را در ۱۹۵۵ نوشته است. امّا توانست دومی را در ۱۹۵۷ (برابر با ۱۳۳۶ شمسی) و اولی را در ۱۹۵۹ در تیراژ محدود به چاپ برساند که با اقبال چندانی روبرو نشدند. تا نوبت به رمان بلند خانه ای برای آقای بیسواس (به همین قلم ترجمه شد: ۱۳۷۷) رسید که یکی از صاحبنظران شیفته آن شد و در ۱۹۶۱ با تیراژی حدود ۱۵۰۰ نسخه آن را به چاپ رساند و باز با بی اعتنایی روبرو شد. فقط پس از سفرهای اکتشافی و نوشتن اولین کتاب غیر داستانی اش و شرح سفر و نظر خود در گذرگاه میانه در باره ترینیداد و چند کشور دیگر امریکای لاتین بود که نامش سر زبان ها افتاد و با سفر به هند و نوشتن منطقه تاریکی به عنوان نویسنده ای تازه نفس و صاحبنظر مطرح شد و پس از آن بود که رمان هایش کم کم جا باز کرد و رفته رفته به جوایز متعددی دست یافت و با اقبال عمومی روبرو شد و سال ها بعد به صورت نویسنده ای تثبیت شده در آمد که جان و خون تازه ای به ادبیات انگلیسی دمید و آثارش بعضا در کلاس های ادبیات دانشگاه ها تدریس شد. به طوری که بعضی ها در حال حاضر او را یکی از بزرگ ترین نویسندگان انگلیس می دانند. از این میان فقط نظر بارگاس یوسا را از مجموعه مقالات موج آفرینی (ترجمه به همین قلم: ۱۳۷۷، صفحه ۴۶۴) نقل می کنم: «و. س. نایپُل بریتانیایی ترین نویسنده انگلیس است، علت این امر نه فقط برازندگی و خوش ذوقی در زبان انگلیسی، بلکه بیش تر آن است که هیچ یک از نویسندگان دیگر در آن محسنات سنتی ادبی انگلیس، یعنی طنز، شوخ طبعی طعنه آمیز و شک و بدبینی ملایم به پای او نمی رسند.»
وجه غالب کتاب حاضر، گذشته از برازندگی و خوش ذوقی در زبان، همین طنز و شوخ طبعی طعنه آمیز است که زیر لایه آن شک و بدبینی ملایم خود را درنظر تیزبین می نمایاند. طنز آن، همان گونه که بارگاس یوسا به درستی تشخیص داده، دو وجه دارد، اول؛ وجه کلامی، به ویژه در گفتارها، که در سراسر رمان موج می زند. دوم؛ وجه موقعیتی. مثال های بارز وجه دوم صحنه های بسیار درخشان ازدواج گانش و دبه درآوردن بر سر سفره کدگری (پلو مخلوط)، رسمی به جای پاتختی ماست که داماد به نوعی زیرلفظی می گیرد، و صحنه نخستین کتک خوردن تازه عروس از داماد و چند سال بعد صحنه تکان دهنده معالجه نخستین بیمار روانی (پسربچه ای که ابر سر در پی او گذاشته). صحنه های ریز و درشت دیگر در رمان هست که کشف آن را به عهده خواننده می گذارم.
و امّا نکته هایی در مورد زبان رمان: نایپُل جزو نخستین کسانی است که جرئت ورزیده و برخلاف سنت جاافتاده زبان انگلیسی در درست و سلیس نوشتن با گوشه چشمی به زبان مردم کوچه بازار ترینیداد ــ که گاه دخالت در نحو زبان انگلیسی و حذف معین فعل و گاهی اضافاتی به جمله و تکرار بعضی صفات و حتی افعال است ــ این زبان را در رمان هایش به کار گرفته است. همین ها از وجوه مشخصه ادبیات و رمان Post Colonialism (پس از استعمار) است که امروزه بر اثر کوشش های نایپُل و چند تن دیگر جا افتاده و بسیاری از نویسندگان جوان، به ویژه هندی ها و هندی تبارها با نثری خلاف نثر رایج زبان انگلیسی (که در عین حال به غنای آن افزوده است) حتی با نوشتن نخستین رمان برنده جوایز گوناگون می شوند و به عبارت دیگر راه برایشان باز شده است.
این مشخصه در رمان مشتِ مالچی عارف که از اولین رمان های نایپُل است، بیش از همه جلوه کرده و من که چندان تمایلی به شکستن کلمات و به اصطلاح نوشتن لهجه تهرانی ندارم ــ با این استدلال ساده که این لهجه ۱۰-۱۵ میلیون آدم است ــ ناگزیر بوده ام چاره ای بیندیشم و گاه به تبع نویسنده (بسته به جمله) آن را بشکنم و افعال یا بعضی کلمات را ناقص بنویسم، یا به نحوی نشان دهم که جمله از نظر دستوری صحیح نیست. هرجا که لازم بود توضیح داده ام و باقی را به فراست خواننده واگذاشته ام. غلط نویسی را نیز به همین ترتیب رعایت کرده ام، تا از حال و هوای نویسنده خارج نشوم. شرح جزئیات را این جا لازم نمی بینم و خواننده می تواند تلاشم را ببیند و در باره موفقیت یا عدم موفقیت آن داوری کند. فقط این نکته را بگویم که عشق آسان نمود اول، ولی...
سال ۱۳۷۵ که این کتاب را خواندم، نثرش را ساده و روان و آبشاروار دیدم و تصور می کردم درآوردنش ساده است، امّا اکنون در جریان کار آن را سهل و ممتنع می بینم و امیدوارم از عهده اش برآمده باشم. و امّا چرا این رمان اولیه از میان آثار نایپُل؟ همان طور که گفتم دو رمان دیگر را از و. س. نایپُل تقدیم خوانندگان فارسی زبان کرده ام. و پیش از آن رمان عشق و مرگ در کشوری گرمسیر را از برادر کوچک تر او ــ شیوا ــ ترجمه کردم و در ۱۳۶۹ نشر قطره منتشرش کرد. بعضی رمان های دیگر نایپُل را نیز خوانده ام و شاید رمان های جدیدش، بدون معرفی آثار قبلی او جایی در بین فارسی زبانان باز نکند، زیرا در رمان های اخیر همه اصول رمان نویسی کلاسیک را انکار کرده و در آن ها خود شخصا حاضر و ناظر است و از خود و دنیای خود می گوید، خاطراتش ــ مستقیم و غیرمستقیم ــ سفرهایش، اشخاص واقعی و تخیلی، برداشت هایش از جهان و هستی، همه را یکجا درهم می آمیزد. برعکس، رمان های اولیه اش که ساختار کمابیش کلاسیک دارند و قصه واحدی را تا حدی خطّی و با استفاده از شگردهایی که امروز دیگر رواج بیش از حد دارد (فلاش بک و فلاش فوروارد) نقل می کند و به طور کلی ساخت و بافت محکمی دارد. به همین دلیل ترجیح داده ام ابتدا سراغ کارهای اولیه اش بروم، تا برسیم به رمان های بعدی اش. این نکته را هم بیفزایم، تا آن جا که من می دانم، مشتِ مالچی عارف از شیرین ترین رمان های نایپُل است و پس از اخذ جایزه نوبل خبر تهیه فیلم را هم از روی آن شنیده و خوانده ایم که قرار است در سال ۲۰۰۲ به اکران برسد.
از زبان نایپُل که گفتیم، از ذهن نایپُل هم بگوییم: در بین نویسندگان متقدم پرآوازه هندی، به ویژه در دنیای انگلیسی زبان، سه تن از همه برجسته ترند: اول، که در ایران بی نیاز از معرفی است، رابیندرانات تاگور است که جایزه ادبی نوبل را نیز دریافت کرد ( ۱۹۱۳ ) و برخی آثارش به فارسی ترجمه شده است. دوم ر.ک. نارایان، که تا آخر عمر در هند ماند و در همان جا بدرود حیات گفت. معرّف و پشتیبان نارایان در انگلستان گراهام گرین بود. از او دو رمان راهنما و کارشناس را به زبان فارسی ترجمه کرده ام. سوم مُلک راج آنند (متولد ۱۹۰۵ در پیشاور)، نویسنده رمان های مطرحی چون نجس ( ۱۹۳۵ )، داس و شمشیر ( ۱۹۴۲ ) و اعتراف یک عاشق، که سال ها مقیم لندن بود و بعد به هند برگشت. این ها به نوعی سلف نایپُل محسوب می شوند که آثارشان در مجموع دارای ساختار کلاسیک است و هر یک با ویژگی های خود. امّا نایپُل در میانه تضادها رشد کرده است: از یک سو فرهنگ و سنت های اجدادی و از سوی دیگر درآمیختگی آن با فرهنگ ها و سنت های سیاه پوستان، سرخ پوستان، اروپایی ها و امریکایی ها، به اضافه آن که نسل بومیان منطقه به کل منقرض شده بود و انگار او گذشته و تاریخ خود را گم کرده باشد و موقعیت مهاجرت و دوری از سرزمین اصلی و خاستگاه فرهنگی خود (هند) هم بدان افزوده شده باشد. چنین آدمی در میانه فرهنگ ها و سنت ها و تضادها خود را ناگزیر دید که راهی بجوید و موقعیت خود و انسان مهاجر از ریشه کنده شده را در کشوری گرمسیر (ترینیداد)، فرهنگ ها و دریاهای دور از کشور مادر و سپس از آن هم دورتر در کشور استعماری انگلستان تعیین کند و بگوید من در این جای جهان ایستاده ام. این ارثیه از آن پدر اوست که خود روزنامه نگار بود و رمان خانه ای برای... کم و بیش شرح زندگی و تلخ کامی های اوست که تمام تلاشش در اثبات شخصیت خود به آن جا انجامید که دست کم خانه ای از آن خود داشته باشد و فرزندانش را برای تحصیل (و آدمی برای خود شدن) روانه انگلستان کند. تمام تلاش نایپُل هم در جستجوی هویت و جایگاه خود، چه در رمان ها و چه در غیررمان ها همین بود و بس.
دغدغه های نایپُل در آثارش مشترک است. در رمان های اولیه رد پای گانش و فوئنته گروو ــ قهرمان و محل مشت مالچی عارف ــ را در خیابان میگل هم می بینید، در مشت مالچی عارف از من ـ من و خداجویی او ــ خیابان میگل ــ و همچنین ترانه های کالیپسو حرف به میان می آید. در بعضی از داستان های مجموعه پرچمی بر فراز جزیره از گانش و خیابان میگل نام برده می شود. در خانه ای برای آقای بیسواس از هر یک از این ها نشانی هست. در خیابان میگل راوی نوجوانی است ده ـ دوازده ساله که در هفده ـ هجده سالگی بورس می گیرد و از ترینیداد می رود، بی آن که از راوی نام برده شود. (شعرهای شیرین کالیپسو در این مجموعه موج می زند.) امّا همین راوی در یکی از داستان های مجموعه پرچمی بر فراز جزیره ــ داستان «دندان طلای عمه ام» ــ مشخصا به نام ویدیا (خلاصه اسم کوچک نایپُل) به اضافه خیابان میگل و گانش موجود است. ــ سال ها بعد در راهی در جهان نایپُل به خیابان میگل بازمی گردد، امّا با بُعد تاریخی دیگری ــ همه این ها نشان می دهد که او از دنیای یگانه ای حرف می زند و به ویژه منبع اصلی رمان ها و داستان های اولیه اش ترینیداد و دوران کودکی نویسنده است. (پس از آن تا رمان راهی در جهان در رمان هایش دیگر پایبند ترینیداد نیست.) این داستان ها و رمان های اولیه غالبا در کشور ترینیداد می گذرد و نایپُل با این که نسبت به فرهنگ استعمارزده و عقب ماندگی، خرافات، پیشداوری ها، جهل و نادانی، و... زادگاهش نظر خوشی ندارد و با تلخکامی از آن ها یاد می کند و جسته گریخته گریز خود را از آن اعلام داشته و تا آن جا پیش رفته که انگلستان را وطن اصلی و خاستگاه خود را هند می داند، رابطه عشق و نفرت عمیقی با آن دارد که نباید یک جانبه محکومش کرد.
به هر حال نایپُل دو رشته آثار دارد که به ترتیب از رمان ها و داستان های کوتاه و غیررمان هایش نام می برم و ختم مقال می کنم:

۱. رمان ها و داستان های کوتاه: مشتِ مالچی عارف (۱۹۵۷ برنده جایزه جان لولین ریس مموریال)، انتخابات الویرا ( ۱۹۵۸ )، خیابان میگل (۱۹۵۹، برنده جایزه سامرست موآم)، خانه ای برای آقای بیسواس (۱۹۶۱، جزو صد کتاب برگزیده قرن بیستم از سوی رندوم هاوس)، آقای استون و شهسواران ملازم (۱۹۶۳، برنده جایزه هاوثورن)، مردان مقلد (۱۹۶۷، برنده جایزه و. ه. اسمیت ۱۹۶۸)، پرچمی بر فراز جزیره (مجموعه داستان، ۱۹۶۷) گم شدن الدورادو ( ۱۹۶۹ )، در کشوری آزاد (۱۹۷۱، جایزه بوکر)، چریک ها ( ۱۹۷۵ )، در خم رود ( ۱۹۷۹ )، راز رسیدن ( ۱۹۸۷ )، راهی در جهان ( ۱۹۹۴ )، عمر نیمه کاره ( ۲۰۰۱ ).
۲. غیررمان ها: گذرگاه میانه (۱۹۶۲، مشاهدات جامعه استعماری هند غربی و امریکای جنوبی)، منطقه تاریکی (۱۹۶۴، گزارشی متفکرانه و زندگینامه وار از سفر یک ساله در هند)، قرارگاه های پرازدحام (۱۹۷۲، برگزیده مقالات بلند و کوتاه)، هند، تمدن مجروح (۱۹۷۷، مطالعه تحلیلی تر از هند)، بازگشت اوا پرون (آرژانتین)، کشتار در ترینیداد ( ۱۹۸۰ )، درمیان مومنان: سفری اسلامی (۱۹۸۷، حاصل سفر هفت ماهه در ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰ به ایران، پاکستان، مالزی و اندونزی)، یافتن مرکز (۱۹۸۱، دو روایت شخصی در باره روند نویسندگی)، گردشی در جنوب (۱۹۸۹، سفر به اعماق امریکای جنوبی)، هند، اینک یک میلیون شورش (۱۹۹۰، گزارشی چشمگیر از تغییراتی که در هند امروز رخ داده)، خواندن و نوشتن (۲۰۰۰، گزارشی از احوال شخصی)، بین پدر و پسر (۲۰۰۰، نامه های خانوادگی).(۱)

فصل اول: مشت مالچی سختکوش

قرار بود بعدها در سراسر کارائیب جنوبی به شهرت و افتخار برسد؛ قرار بود قهرمان خلق و بعد نماینده بریتانیا در لیک ساکسس(۳) بشود. اما اولین بار که دیدمش هنوز مشتِ مالچی سختکوشی بود، زمانی که مزد مشتِ مال در ترینیداد ده پنی بیش تر نبود.
این حرف ها مال زمانی است که تازه جنگ شروع شده بود و من هنوز شاگرد مدرسه بودم. با توپ و تشر مرا بردند بازی فوتبال و توی همان دور اول بازی لگد سختی به ساق پایم زدند که چند هفته زمینگیرم کرد.
مادرم با پزشک ها میانه ای نداشت و مرا پیش دکتر نبرد. ملامتش نمی کنم، چون آن روزها مردم ترجیح می دادند بروند پیش مشتِ مالچی یا دندانساز تجربی.
مادرم می گفت: «می دانم تو ترینیداد چه دکترهایی هست. این ها کاری ندارند جز این که دو ـ سه نفر را پیش از صبحانه بکشند.»
این حرف آن قدرها هم که نشان می دهد ناجور نیست، آخر در ترینیداد به خوراک نیمروزی می گویند صبحانه.
پایم داغ بود و باد کرده بود و دم به دم دردناک تر می شد. پرسیدم: «آخر چه خاکی بریزیم تو سرمان؟»
مادرم گفت: «چه خاکی؟ چه خاکی؟ یک خرده به پا مهلت بده، هرگز نمی فهمی بعدش چی می شود.»
گفتم: «اما من می دانم. پای خاک بر سر از دستم می ره. می دانی که این دکترهای ترینیداد چقدر کیف می کنن پای سیاه ها را ببرّند.»
مادرم کمی نگران شد و آن شب پایم را با مخلوط گِل و گچ بست.
دو روز بعد گفت: «یه کم جدی شده. حالا فقط گانِش(۴) به دردت می خوره، پسر.»
«این گانِش دیگر چه زهرماری است؟»
این سوالی بود که قرار بود خیلی ها بعدها بکنند.
مادرم ادایم را درآورد: «این گانِش کیه؟ این گانِش؟ ببین این روزها چی یاد بچه ها می دن. پات صدمه دیده و درد می کنه، باز طوری از این مرد حرف می زنی که انگار پدرشی، در صورتی که این مرد جای پدر توست.» گفتم: «خب، کارش چیه؟»
«آه، مردم را معالجه می کنه.»
محتاطانه حرف می زد و حس می کردم که دلش نمی خواهد چندان در باره گانِش حرف بزند، چون نیروی شفابخش او مقدس بود.
تا خانه گانِش راه زیاد بود، بیش از دو ساعت. اسم محل زندگی اش فوئنته گروو(۵) بود که از پرینسز تاون(۶) چندان دور نبود. فوئنته گروو ــ بیشه چشمه ــ اسم عجیبی به نظر می رسید. نه اثری از چشمه ای بود و نه حتی آبی. کیلومترها دور و برش زمین هموار، بی درخت و داغ بود. از میان کیلومترها مزارع نیشکر می گذشتی، بعد نیشکر ناگهان تمام می شد تا جایش را به فوئنته گروو بدهد. دهِ کوچک غم انگیزی بود، یک دوجین و چند تا این ور آن ور کلبه کاهگلی در حاشیه جاده باریک پردست اندازی رج بسته بود. دکان بیهاری یکی از نشانه های آبادانی بود، و ما جلویش ایستادیم. بنایی چوبی بود، رنگ لعابی کثیف دیوارهایش ورآمده و شیروانیِ کرکره ایش کج و کوج و زنگ زده بود. روی برگه ای نوشته بودند که بیهاری جواز فروش مشروبات الکلی را دارد، و می دیدم آن شخص شخیص ــ به گمان من ــ روی چارپایه ای جلو پیشخان نشسته است. عینک بی دسته روی نوک دماغش جا خوش کرده بود و با دست های نیم باز روزنامه ترینیداد سِنتینِل(۷) می خواند.
راننده تاکسی ما داد زد: «آهای!»
روزنامه پایین آمد: «اوی! اسمم بیهاریه.» از چارپایه به نرمی پایین آمد و بنا کرد به مالیدن کف دست هایش به شکم کوچکش. «دنبال پاندیت(۸) آمدید، نه؟»
راننده تاکسی گفت: «نع. این همه راه را از پُرت آو اسپین(۹) کوبیدیم و آمدیم، فقط برای تماشای منظره.»
بیهاری انتظار این بی ادبی را نداشت. از مالیدن شکمش دست کشید و بنا کرد به گذاشتن زیرپیرهنی توی شلوار خاکی اش. زن گنده ای پشت پیشخان پیدا شد و با دیدن ما روسری را به سرش کشید.
بیهاری به او گفت: «این ها می خواهند چیزی پیدا کنند.» و رفت پشت پیشخان.
زن داد زد: «دنبال کی می گردین؟»
مادرم جواب داد: «دنبال پاندیت.»
زن گفت: «از همین جاده یک خرده برید پایین تر، حتم خانه را می بینید. یک درخت انبه توی حیاطشه.»
حق با آن زن بود. نمی شد خانه گانِش را اشتباه گرفت. تنها درخت دِه توی خانه اش بود و وضعش کمی بهتر از خانه های دیگر بود.
راننده بوق زد و سر و کله زنی از پشت خانه پیدا شد. زن جوانی بود، درشت استخوان اما لاغر، سعی کرد به ما هشدار بدهد و در عین حال با یک جاروی cocoye مرغ و خروس ها را کیش کرد. قدری براندازمان کرد و بعد داد زد: «مرد! آهای، جانِ مرد!»
بعد باز نگاه سردی به ما انداخت و روسری را به سرش کشید.
باز داد زد: «های، های! نمی شنوی صدات می کنم؟ مرد! های، جانِ مرد!»
صدای زیر بلندی از خانه شنیده شد. «بله، بابا.»
راننده ماشین را خاموش کرد و صدای لِخ لِخ از درون خانه به گوش رسید.
خیلی زود مرد جوانی به ایوان کوچک آمد. لباس معمولی پوشیده بود، شلوار و زیرپیرهن، و چندان او را مقدس ندیدم. برخلاف انتظارم نه دوتی(۱۰) پوشیده بود و نه کورتا(۱۱) و نه دستار به سر بسته بود. همین که دیدم کتاب بزرگی به دست دارد، قدری مطمئن شدم. برای بهتر دیدن ما در نور تند دست خالی را سایبان چشم هایش کرد و همین که ما را دید، از پله های چوبی و عرض حیاط دوید و به مادرم گفت: «دیدنتان مایه خوشحالیه. حال و روز چطوره؟»
راننده تاکسی که حالا در کمال تعجب رفتار درستی داشت، به هُرم لرزانی که از جاده سیاه بلند می شد زل زده بود و ته چوب کبریتی را می جوید.
گانِش مرا دید و گفت: «آخ، آخ، چه بلایی سر این پسر آمده.» و با چند آه و اوه غم و غصه اش را نشان داد.
مادرم از ماشین بیرون آمد، پیرهنش را صاف و صوف کرد و گفت: «می دانی، بابا، که بچه ها امروز چقدر سرتغند. نگاهی به این پسر بکن.»
هر سه تا، گانِش، مادرم، و راننده تاکسی، نگاهم کردند.
گفتم: «مگر چه شده که همه تان این جور میخِ من شدید؟ کاهنِ کشتم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب مشت مالچی عارف

ما همه ایشون، آقای گانش رو می‌شناسیم و از نزدیکان ماست.
در 1 ماه پیش توسط
رمان شیرینیه. هنوز تمامش نکردم؛ اما سماجت قهرمان داستان برای رسیدن به هدفش منو یاد مجیدِ قصه های مجید می اندازه.
در 10 ماه پیش توسط