فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حیات ذهن
متن کامل

نسخه الکترونیک کتاب حیات ذهن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حیات ذهن

کتاب «حیات ذهن» نوشته هانا آرنت (۱۹۷۵- ۱۹۰۶) فیلسوف و تاریخ‌نگار آلمانی است. او در آمریکا سال‌ها استاد دانشگاه در رشتهٔ تئوری سیاسی بود و از چند کشور، ده‌ها دکتری افتخاری گرفت، و جایزهٔ آلمانی‌زبان لِسینگ و فروید را نیز از آن خود کرد.
آ‎رنت طرح كتاب حیات ذهن را به شكل سه جلد تفكر و اراده و داروی ریخته بود كه به گفته الیزابت یانگ جمهوری ذهن را تشكیل می دهند. اما عمر آرنت فقط به دو جلد از این مجموعه كفاف داد كه آنها نیز پس از مرگ او به طبع رسیدند.
آرنت در این كتاب برخلاف كتاب وضع بشر كه با حیطه عمل سرو كار داشت به بررسی نظر و كاوش در قوای ذهن می‌پردازد.
این كتاب شامل ۴ فصل نمود، فعالیت های ذهنی در جهانی از نمودها، چه چیزی ما را به تفكر وا می دارد، هنگامی كه تفكر می كنیم كجا هستیم؟ است.
در توضیح نمود(appearing) در این كتاب آمده است: هر آنچه كه در جهان آدمیان است چه طبیعی چه مصنوعی، زنده یا مرده، ناپایدار یا ماندگار همه داری یك وجه اشتراكند و آن این است كه نمود پیدا می‌كنند. یعنی یه ادراك اندام های حسی موجودات ذی شعور درمی‌آیند.
آرنت با تاكید بر جداناپذیری بود و نمود مطرح كرده است كه نمود از بود جدا نیست، چون وقتی چیزی نمود پیدا میكند بودی باید باشد كه آن را ادراك كند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حیات ذهن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

در یادداشت کوتاهی که ترجمه فارسی وضع بشر با آن آغاز شده است،(۱) اشاره کرده ام به جای خالی ترجمه کتابی دیگر از آرنت به نام حیات ذهن که بسیاری آن را واپسین اثر فلسفی مهم او می دانند. خوشحالم که اکنون توانسته ام با ترجمه کتاب او این غیاب را به حضور درآورم و امکان مواجهه خوانندگان بیش تری را با این اثر فراهم کنم.
آرنت طرح حیات ذهن را در قالب سه جلد ریخت: «تفکر»، «اراده» و «داوری» ــ سه جلوه مهم حیات ذهن که، به تعبیر الیزابت یانگ ـ بروئل، «جمهوری ذهن» را تشکیل می دهند. متاسفانه، مرگ آرنت در سال ۱۹۷۵، مجال اتمام این طرح را از او گرفت. آرنت در این هنگام دو جلد نخست را به پایان رسانده بود (که پس از مرگش در سال ۱۹۷۸ به طبع رسیدند)، ولی از جلد سوم چیزی جز یادداشت هایی در کار نبود. گفته اند که «درست پس از مرگ آرنت»، نخستین صفحه جلد سوم «در ماشین تحریر او یافت شد، که فقط حاوی عنوان نوشته و دو سرلوحه از سیسرون و گوته بود».(۲) با این حال، در جلدهای اول و دوم کتاب اشاره هایی به داوری هست که با عنایت به آن ها می توان تا حدودی از چند و چون این مفهوم نزد او باخبر شد. در عین حال، چنان که اشاره کرده اند، کتاب دیگری از آرنت به نام درس گفتارهایی درباره فلسفه سیاسی کانت(۳) به اعتباری و تا حدودی در حکم جلد سوم حیات ذهن است.
حیات ذهن و وضع بشر دو اثر فلسفی تر آرنت محسوب می شوند که هر کدام عمدتا با وجهی از مسئله نظر و عمل سر و کار دارند. اگر در وضع بشر دغدغه آرنت کاوش در زندگیِ وقفِ عمل (vita activa) است، در حیات ذهن به حیطه نظر و قوای ذهن می پردازد و در این میان کار را با کاوش در قوه تفکر آغاز می کند و سپس به سراغ اراده می رود.
جلد دوم حیات ذهن دو پیوست دارد که به دلایلی از ترجمه آن ها صرف نظر کرده ام. پیوست اول، پی گفتار ویراستار انگلیسی کتاب است که عمدتا نکاتی را درباره چگونگی تدوین و ویرایش کتاب آرنت بیان می کند. از آن جا که این نکات احتمالاً برای معدودی از خوانندگان گیرایی دارد، ضرورتی برای ترجمه پی گفتار و افزودن بر حجم کتاب احساس نکردم. پیوست دوم قطعاتی برگزیده از درسگفتارهایی درباره فلسفه سیاسی کانت است، که از ترجمه آن ها نیز چشم پوشیده ام، زیرا در نظر دارم این کتاب آرنت را نیز به فارسی برگردانم تا به این ترتیب در آینده ای نه چندان دور ترجمه کل این متن نیز در اختیار مخاطب فارسی زبان قرار گیرد.
واپسین نکته ای که باید به آن اشاره کنم این است که آرنت در ترجمه انگلیسی عبارت ها و جملات پرشمار یونانی، لاتین و آلمانی ای که در کتابش آورده، گاه چندان در بند لفظ نبوده و برحسب مشرب و شیوه خودش برگردانی از آن ها به دست داده که بیش تر ناظر به مضمون است. من در ترجمه فارسی عمدتا به شیوه آرنت پای بند بوده ام و تنها در مواردی سعی کرده ام با آوردن افزوده هایی داخل قلاب، ترجمه ای نزدیک تر به اصلِ جملات و عبارات را نیز در اختیار خواننده بگذارم.

یادداشت ویراستار انگلیسی

به عنوان کسی که دوست و وصی آثار آرنت بوده است، توفیق آن را داشته ام که مقدمات انتشار حیات ذهن را فراهم کنم. در سال ۱۹۷۳ تفکر [جلد اول کتاب] به شکلی موجزتر [از آنچه اکنون می خوانید] در قالب درسگفتارهای گیفورد(۴) در دانشگاه اَبِردین،(۵) در اختیار مخاطبان قرار گرفت و در سال ۱۹۷۴ نیز بخش اول اراده [جلد دوم کتاب] به همین روال به سمع مخاطبان رسید. در سال های ۵-۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ هم تفکر و هم اراده در قالب درسگفتارهایی در مدرسه جدید پژوهش اجتماعی واقع در نیویورک، باز هم به شکلی موجزتر در اختیار مخاطبان قرار گرفت. تاریخچه این اثر و آماده سازی آن برای انتشار در موخره ویراستار که در انتهای جلد دوم آمده است نقل خواهد شد. جلد دوم مشتمل بر پیوستی است درباره داوری که برگرفته از درسگفتاری است درباره فلسفه سیاسی کانت که در سال ۱۹۷۰ در مدرسه جدید پژوهش اجتماعی ایراد شد.
به نیابت از هانا آرنت مراتب سپاسم را به پروفسور آرچیبالد ورنهم(۶) و پروفسور رابرت کراس،(۷) استادان دانشگاه اَبِردین، و نیز خانم ورنهم و خانم کراس بابت مرحمت و مهمان نوازیشان در ایامی که او برای ایراد درسگفتارهای گیفورد در آن جا حضور داشت تقدیم می دارم. همچنین، از طرف آرنت سپاسگزار شورای عالی دانشگاه هستم که دعوت کننده او بود.
در مقام ویراستار کتاب، در درجه اول از جروم کون،(۸) دستیار آموزشی دکتر آرنت در مدرسه جدید پژوهش اجتماعی، بابت یاری بی وقفه اش در رفع و رجوع برخی مسائل دشوارِ مربوط به متن و همین طور به دلیل جدیت و دقتش در پیدا کردن منابع ارجاعات و وارسی ارجاعات سپاسگزارم. همچنین، از او و لری می(۹) بابت تهیه نمایه قدردانی می کنم. از مارگو ویسکوسی(۱۰) نیز به دلیل صبر و حوصله قدیس وارش در حروفچینی مجدد دست نوشته ای که به شدت روی آن کار شده بود و کلمات و جملات بسیاری با دستخط های گوناگون این جا و آن جا و بین سطرها در آن گنجانده شده بود، و نیز بابت پیگیری امور مربوط به آماده سازی کتاب، فوق العاده سپاسگزارم. از همسر او آنتونی ویسکوسی به پاس قرض دادن کتاب های درسی دانشگاهی اش که وارسی برخی نقل قول های نامشخص را بسیار آسان کرد قدردانی می کنم. از همسرم جیمز وست(۱۱) به دلیل ثروت بادآورده ای که در اختیارم نهاد ــ کتاب های درسی دانشگاهش در زمینه فلسفه ــ و همین طور به دلیل حی و حاضر بودنش برای گفتگو درباره دست نوشته و دشواری های گاه و بی گاه آن تشکر می کنم. همچنین، بابت قاطعیتی که در گشودن چند گره در طرح کلی و آرایش مجلدات این کتاب به خرج داد از او قدردانی می کنم. از لوت کولر،(۱۲) که او نیز در کنار من وصی آرنت است، به جهت این که کتاب های مرتبط را از کتابخانه هانا آرنت در اختیار ویراستاران انتشارات نهاد و همین طور بابت مساعدت و اخلاص تمام عیارش تشکر می کنم. سپاس فراوانم نثار رابرت لیتون(۱۳) و کارکنان او در هارکورت بریس یووانوویچ(۱۴) به دلیل زحمات و ذکاوت فراوانی که صرف دست نوشته این اثر کرده اند و از حد کار معمول آماده سازی کتاب بسیار فراتر است. از ویلیام یووانوویچ بابت علاقه شخصی همیشگی اش به حیات ذهن صمیمانه قدردانی می کنم، علاقه ای که حضور او در سه جلسه از درسگفتارهای گیفورد در اَبِردین پیشاپیش بر آن گواهی می داد. هانا آرنت برای او خیلی بیش تر از یک «نویسنده» بود. از آن طرف هم آرنت نه فقط دوستی او بلکه اظهارنظرها و بینش های نقادانه اش را نیز درباره متن خویش ارج می نهاد. از زمان مرگ آرنت، ویلیام یووانوویچ با خواندن دقیق متن ویرایش شده و با پیشنهادهایش برای استفاده کردن از مطالب مربوط به داوری در درسگفتارهای آرنت درباره کانت، مایه تشویق و دلگرمی من بوده است. گذشته از این، او با رضا و رغبت در کار پرزحمت تصمیم گیری درباره برخی نکات جزئی در کنار نکات مهم تر سهیم شد. همچنین، باید از دوستانم استنلی گیست(۱۵) و جوزف فرانک(۱۶) به دلیل در دسترس بودنشان برای مشورت درباره مسائل زبانیِ متن سپاسگزاری کنم. همین طور از دوستم ورنر اشتمانز(۱۷) در موسسه گوته واقع در پاریس به دلیل کمکش در [حل مسائل مربوط به کلمات و عبارات] آلمانی قدردانی می کنم. سپاسگزارم از نیویورکر که تفکر را با چند تغییر جزئی منتشر کرده است؛ قدردان ویلیام شاون(۱۸) هستم به دلیل واکنش گرمش به دست نوشته که آرنت، اگر بود، از آن بسیار خرسند می شد. در آخر، و بیش از همه، از آرنت بابت این که افتخار تدوین کتابش را به من داد سپاسگزاری می کنم.

مری مکارتی

این کتاب ترجمه ای است از
The Life of the Mind
Hannah Arendt
Harcourt Inc, 1978

جلد اول: تفکر

تفکر چنان نیست که مانند علوم مایه شناخت شود.
تفکر حکمت عملیِ قابل استفاده پدید نمی آورد.
تفکر معماهای عالَم را حل نمی کند.
تفکر مستقیما قدرت عمل به ما نمی بخشد.

مارتین هایدگر

درآمد

حیات ذهن، عنوانی که برای این مجموعه درسگفتار برگزیده ام، طنینی پرطمطراق دارد، و سخن گفتن درباره تفکر برایم به قدری گستاخانه به نظر می رسد که احساس می کنم باید کار را بیش تر با توجیه(۱۹) آغاز کنم تا با دفاع.(۲۰) البته برای خود این موضوع، مخصوصا در چارچوب مقام والایی که درسگفتارهای گیفورد اساسا دارد، توجیهی لازم نیست. آنچه نگرانم می کند این است که من به سراغ این موضوع می روم، زیرا «فیلسوف» بودن یا به حساب آمدن در شمار کسانی که کانت، با طنز و تعریض، آن ها را Denker Von Gewerbe(متفکران حرفه ای) می نامید( ۱ ) نه ادعای من است و نه خواست و آرزوی من. پس سوال این است که آیا نمی بایست این مسائل را به اهل فن واگذارم؛ و پاسخ این سوال باید معلوم بدارد که چه چیزی باعث شد به جای آن که این مطالب نسبتا هول آور را به حال خود بگذارم، خطر کنم و از حیطه های نسبتا بی خطر علوم سیاسی و نظریه سیاسی به سراغ آن ها بروم.
به واقع، دلمشغولی من به فعالیت های ذهنی دو منشا کمابیش متفاوت دارد. انگیزه درجه اول آن حضورم در دادگاه آیشمان در اورشلیم بود.(۲۱) در گزارشی که از این دادگاه نوشتم( ۲ ) از «پیش پاافتادگی شر»(۲۲) سخن به میان آوردم. در پس این عبارت، نظریه یا آموزه ای را مراد نکرده بودم، هر چند به نحو مبهمی به این واقعیت واقف بودم که مفهوم پیش پاافتادگی شر مغایر با سنت فکری ما ــ اعم از ادبی، الهیاتی یا فلسفی ــ درباره پدیده شر است. به ما چنین آموخته اند که شر امری اهریمنی است؛ تجسد آن شیطان است، «صاعقه ای که از آسمان نازل می شود» (انجیل لوقا ۱۸: ۱۰)، یا لوکیفر،(۲۳) فرشته هبوط کرده («شیطان نیز فرشته ای است» ــ اونامونو(۲۴)) که گناهش کبر و غرور است («متکبر همچون لوکیفر»)، یعنی آن فخری (superbia) که تنها سرآمدان لایق آنند: آن ها نمی خواهند خادم خداوند باشند، بلکه می خواهند همانند او باشند. به ما گفته اند که شریران از روی حسد عمل می کنند؛ این حسد ممکن است بغض و کینه ای باشد ناشی از کامیاب نشدن آن هم بدون این که خطایی از خود شخص سر زده باشد (ریچارد سوم) یا ممکن است حسد قابیل باشد که هابیل برادرش را کشت زیرا «خداوند هابیل و پیشکش او را به عین عنایت نگریسته بود اما به قابیل و پیشکش او اعتنایی نکرده بود». این نیز ممکن است که انگیزه شریران ضعف باشد (مکبث)؛ یا، برعکس، نفرت پرزوری که شرارت از خوبیِ محض دارد (نفرت یاگو(۲۵) که می گفت «از مغربی نفرت دارم: انگیزه من از صمیم دل است»؛ نفرت کلاگرت(۲۶) از معصومیت «بربرگونه» بیلی باد،(۲۷) نفرتی که ملویل آن را «تباهی برخاسته از طبع و سرشت» می خوانْد) یا طمع، «ریشه تمامی شرور»(Radix omnium malorum cupiditas). با این حال، چیزی که من با آن مواجه شدم کاملاً از نوعی دیگر و با وجود این مسلما واقعی بود. نظر من به کم مایگی و حالت سطحیْ بودن در فاعل کردار جلب شد که باعث می شد او نتواند شر بی چون و چرای کردارهایش را به هیچ روی تا سطح عمیق تر ریشه ها یا انگیزه ها [ی آن ها ]دنبال کند. آن کردارها کردارهایی هولناک بودند، اما فاعل آن ها ــ لااقل آن فاعل بسیار واقعی که آن زمان محاکمه می شد ــ انسانی کاملاً عادی و معمولی بود، نه اهریمنی و نه هیولاوار. هیچ نشانی از اعتقادات ایدئولوژیک راسخ یا انگیزه های خاص در او نبود. و یگانه خصوصیت درخور توجهی که می شد در رفتار گذشته او و نیز در رفتارش به هنگام محاکمه و در تمام مدت بازجویی پلیس از او پیش از محاکمه، پیدا کرد خصوصیتی کاملاً سلبی بود: آن خصوصیت نه حماقت بلکه بی فکری(۲۸) بود. در فضای روال ها و تشریفات دادگاه و زندان اسرائیل او به همان شکلی عمل می کرد که در دوران حکومت نازی ها عمل کرده بود، اما وقتی با اوضاع و احوالی مواجه شد که این قبیل روال ها و تشریفات عادی برای آن وجود نداشت، درمانده شد و زبانِ آکنده از کلیشه اش در جایگاه شهود نوعی مضحکه موحش به راه انداخت، همچنان که به وضوح در زندگی رسمی اش به راه انداخته بود. کلیشه ها، عبارت های پیش پاافتاده، چسبیدن به آداب قراردادی و رایج بیان و رفتار، کارکردی دارند که از لحاظ اجتماعی بازشناخته شده است: آن ها از ما در برابر واقعیت، یعنی در مقابل توجه متفکرانه ای که همه رویدادها و امور واقع به موجب وجودشان از ما می طلبند، محافظت می کنند. اگر در همه حال این طلب را اجابت می کردیم، دیری نمی گذشت که از پا می افتادیم؛ آیشمان فقط از این لحاظ با ما فرق داشت که معلوم بود چنین طلبی را اصلاً نمی شناسد.
همین غیاب تفکر بود که علاقه مرا برانگیخت ــ غیابی که تجربه ای است بسیار عادی در زندگی روزمره ما که در آن تقریبا هیچ وقتی برای ایستادن و فکر کردن نداریم، چه رسد به این که تمایلی به این کار داشته باشیم. آیا بدکاری (گناهانی که از نوع ارتکاب فعل(۲۹)اند و همین طور گناهانی که از نوع ترک فعل(۳۰)اند) نه فقط در نبودِ «انگیزه های پست» (تعبیری که قانون در مورد آن ها به کار می برد) بلکه در نبودِ هر گونه انگیزه ای، هر گونه محرک خاص علاقه یا اراده، امکان پذیر است؟ آیا شرارت، به هر صورتی که تعریفش کنیم، همین «جزم کردن عزم خویش بر شریر بودن» نیست، و نه شرطی لازم برای بدکاری؟ آیا ممکن است مسئله خیر و شر، قوه تشخیص درست از نادرست در وجودمان، با قوه تفکر ما مرتبط باشد؟ بی تردید نه به این معنا که تفکر هرآینه بتواند کردار خیر حاصل آورد، آن چنان که گویی «فضیلت را می توان تعلیم داد» و یاد گرفت ــ تنها عادات و آداب را می توان تعلیم داد، و ما خیلی خوب می دانیم که آن ها با چه سرعت هشداردهنده ای از یاد زدوده و فراموش می شوند وقتی که اوضاع و احوالی تازه دگرگونی آداب و رسوم و الگوهای رفتاری را اقتضا می کنند. (این واقعیت که ما به طور معمول مسائل مربوط به خیر و شر را در درس های «اخلاق» یا «اخلاق شناسی» بررسی می کنیم، می تواند حاکی از آن باشد که دانش ما درباره آن ها چقدر اندک است، زیرا کلمه morals [اخلاق] ماخوذ از moresو کلمه ethics [اخلاق شناسی] ماخوذ از ēthos است که به ترتیب کلماتی لاتین و یونانی به معنای آداب و رسوم و خوی و عادتند؛ کلمه لاتین قواعد رفتار را تداعی می کند، حال آن که [مدلولکلمه یونانی، مثل «عادات» (habits)ما، برخاسته از محیط و زیستگاه (habitat) است.) آن شکل از غیاب تفکر که من با آن مواجه شدم نه حاصل فراموشی آداب و عادات ــ قاعدتا آداب و عادات خوب ــ بود و نه مولود حماقت به معنای نداشتن توانایی فهم و درک ــ نه حتی به معنای «حماقت اخلاقی»، زیرا در مواردی هم که ربطی به تصمیم ها یا مسائل وجدانیِ به اصطلاح اخلاقی نداشت همان قدر مشهود بود.
پرسشی که خود را تحمیل کرد از این قرار بود: آیا فعالیت تفکر بماهو تفکر، عادت بررسی هر آنچه پیش می آید یا جلب توجه می کند، قطع نظر از نتایج و محتوای خاص [آن]، می تواند در زمره شرایطی باشد که موجب می شوند انسان ها از بدکاری بپرهیزند یا حتی عملاً آن ها را در برابر بدکاری «شرطی می کنند»؟ (در هر حال، خود کلمه «con-science» [وجدان] تا جایی که به معنای «با خود و به خود دانستن»(۳۱) است ــ نوعی دانستن که در هر گونه روند تفکر فعلیت پیدا می کند ــ ناظر به همین سمت و سوست.) و آیا این فرضیه را هر آنچه درباره وجدان می دانیم تقویت نمی کند ــ یعنی این که «وجدان آسوده» چیزی است که معمولاً تنها بَدان، جانیان و امثال آن ها، از آن بهره مند می شوند و حال آن که تنها «خوبان» می توانند «وجدانی ناآرام» داشته باشند؟ به بیانی دیگر و به زبان کانتی: بعد از این که تحت تاثیر واقعیتی قرار گرفتم که خواه ناخواه «باعث شد مفهومی را در اختیار داشته باشم» (پیش پاافتادگی شر)، نتوانستم مانع طرح پرسش ناظر به حق (quaestio juris)شوم و از خود بپرسم «به چه حقی آن را در اختیار گرفتم و از آن استفاده کردم».( ۳ )
پس ابتدا محاکمه آیشمان بود که مرا به این موضوع علاقه مند کرد. عامل برانگیزنده دوم این بود که آن مسائل اخلاقی، مسائلی برخاسته از تجربه واقعی و خلاف جهت حکمت اعصار ــ نه فقط خلاف جهت پاسخ های سنتی گوناگونی که «اخلاق شناسی»، شاخه ای از فلسفه، برای مسئله شر به دست داده است، بلکه علاوه بر آن خلاف سمت و سوی پاسخ های بزرگ تری که فلسفه برای پرسش بسیار کم تر مبرمِ چیستی تفکر مهیا داردــ توانست در من تردیدهایی را زنده کند که از زمان به پایان رساندن پژوهشی در باب آنچه ناشرم، خردمندانه، «وضع بشر» نامید ولی خودم آن را به وجهی فروتنانه تر کاوشی درباره «زندگیِ وقف عمل» (Vita Activa) در نظر گرفته بودم آزارم داده بود. [در آن کتاب] سر و کار من با مسئله عمل، دیرینه ترین دغدغه نظریه سیاسی، بود و چیزی که همواره مرا درباره آن به زحمت انداخته بود این بود که خود اصطلاحی که من برای تاملاتم در این باب اختیار کرده بودم، یعنی اصطلاح زندگیِ وقف عمل، ساخته کسانی بود که خود را وقف طریقه نظری زندگی کرده بودند و همه انواع زندگی را از همان منظر نظاره می کردند.
از آن منظر، طریقه عملی زندگی، «پرزحمت» است و طریقه نظری زندگی، آرامش و سکون محض است؛ آن یک در انظار عموم جریان دارد و این یک در «صحرا»؛ طریقه عملی زندگی، وقف «احتیاج همسایه خویش» است و طریقه نظری زندگی وقف «دیدار خداوند»(۳۲):

Duae sunt vitae, activa et contemplativa. Activa est in labore, contemplativa in requie. Activa in publico, contemplativa in deserto. Activa in necessitate proximi, contemplativa in visione Dei.

در این جا، از یک نویسنده( ۴ ) قرون وسطایی که در قرن دوازدهم به سر می برد نقل قول کرده ام، آن هم کمابیش بدون گزینش خاصی، زیرا این تصور که نظر(۳۳) برترین حالت ذهن است قدمتی به اندازه عمر فلسفه غرب دارد. کار فعالیت تفکر ــ به گفته افلاطون، آن گفتگوی خاموشی که با خودمان می کنیم ــ تنها این است که دیدگان ذهن [یا نفس] را می گشاید، و حتی نوس (nous) ارسطویی، ارغنون یا ابزاری است برای دیدن و نگریستنِ حقیقت. به عبارت دیگر، مقصد و منتهای تفکر، نظر است، و نظر نه از جنس فعل بلکه از جنس انفعال است؛ نظر، جایی است که در آن فعالیت ذهنی بازمی ایستد. مطابق سنت های دوران مسیحی، در آن زمان که فلسفه خادمه الهیات شده بود، تفکر به صورت تامل درآمد، و تامل نیز دیگر بار به نظر انجامید، به نوعی حالت خجسته نفس که در آن ذهن دیگر برای شناخت و فراچنگ آوردن حقیقت دست پیش نمی بُرد، بلکه، چشم انتظار حالتی مستقبل، آن را موقتا در شهود دریافت می کرد. (دکارت، همان طور که از او انتظار می رفت، هنوز تحت تاثیر همین سنت، رساله ای را که در آن دست به کار اثبات وجود خداوند شد تاملات(۳۴) نامید.) با ظهور عصر مدرن، تفکر عمدتا خادمه معرفت منظم شد؛ و با آن که تفکر، به تبعیت از این باور اساسی مدرنیته که من تنها آن چیزی را می توانم بشناسم که خود می سازم، در آن هنگام به شدت فعال شد، اما آنچه علم العلوم از آب درآمد ریاضیات بود ــ نمونه اعلی و تمام عیار علوم غیرتجربی که در آن به نظر می رسد ذهن با خودش بازی می کند ــ آن هم به واسطه این که کلید راهیابی به آن قوانین طبیعت و عالَم را که در پس پرده نمودها پنهانند در دست می گذاشت. اگر برای افلاطون این مطلب بدیهی بود که دیده نادیدنی نفس، ارغنون یا ابزار نظاره حقیقتِ نادیدنی آن هم با قطعیتِ معرفت است، آنچه برای دکارت ــ در آن شب معروف «مکاشفه»اش ــ بدیهی شد این بود که «میان قوانین طبیعت [که در پس پرده نمودها و ادراکات حسیِ گمراه کننده، نهانند(۳۵)] و قوانین ریاضیات، مطابقتی اساسی هست»؛( ۵ ) به عبارت دیگر، میان قوانین تفکر استدلالی در بالاترین و انتزاعی ترین سطح و قوانینِ مربوط به هر آنچه در پس نمود محض در طبیعت نهفته است. همچنین، دکارت به واقع باور داشت که با این نوع تفکر، با آنچه هابز «محاسبه نتایج» می نامید، قادر است به معرفت یقینی درباره وجود خداوند، ماهیت نفس و موضوعاتی از این قبیل دست پیدا کند.
چیزی که در زندگی وقف عمل (Vita Activa) توجه مرا به خود جلب کرد این بود که انگاره ضد آن، یعنی خاموشی کامل در زندگی وقف نظر (Vita Contemplativa) به قدری فراگیر بود که در قیاس با این سکون و خاموشی، همه تفاوت های دیگر بین فعالیت های گوناگون در زندگی وقف عمل، رنگ می باختند. در مقایسه با این سکون و سکوت، دیگر اهمیتی نداشت که زحمت می کشیدید و زمین را زیر کشت می بردید، یا کار می کردید و اشیایی برای استفاده و مصرف می ساختید، یا همراه با دیگران عمل می کردید. حتی مارکس، که مسئله عمل در آثار و اندیشه اش جایگاهی بسیار مهم دارد، «اصطلاح پراکسیس `را صرفا به معنای آنچه انسان می کند` در برابر آنچه انسان می اندیشد`»( ۶ ) به کار می بَرد. با این حال، واقف بودم که می توان از منظری کاملاً متفاوت به این مسئله نظر کرد، و برای آن که اشاره ای به تردیدهایم کرده باشم، این پژوهش در باب زندگی وقف عمل را با جمله غریبی به پایان بردم که سیسرون به کاتو نسبت داده است: «آدمی هیچ گاه به اندازه وقتی که عملی انجام نمی دهد اهل عمل نیست، و هرگز به اندازه زمانی که با خویشتن به سر می برد از بی کسی فاصله نگرفته است.»( ۷ )

(Numquam se plus agere quam nihil cum ageret, numquam minus solum esse quam cum solus esset.)

اگر فرض کنیم که کاتو درست می گفت، آن گاه این پرسش ها آشکارا سر برمی آورند: وقتی غیر از فکر کردن کاری نمی کنیم چه «می کنیم»؟ ما که معمولاً همنوعانمان همیشه دور و برمان را گرفته اند، وقتی با هیچ کس جز خودمان نیستیم، کجا هستیم؟

نظرات کاربران درباره کتاب حیات ذهن

عالیست
در 1 سال پیش توسط