فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱

کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱

نسخه الکترونیک کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱


کتاب «چند داستان کوتاه همراه با تحلیل» مجموعه‌ای منتخب از مشهورترین داستانهای کوتاه جهان است.
در این مجموعه بعد از هر داستان تحلیلی درباره آن آمده است.
در این تحلیل‌ها، تأکید بر نکاتی است که ممکن است به درک شایسته‌تر اثر کمک کند. برخی از نکات مستقیم به داستان مربوطند و برخی غیر مستقیم. نکات غیر مستقیم هرچند به‌طور عمده برای خوانندگانی است که به تازگی با آثار نویسنده آشنا شده‌اند و از این رو می‌بایست مقداری با فضای فکری و یا شیوه‌های نویسندگی او آشنایی پیدا کنند، در مواردی به کار خوانندگان حرفه‌ای نیز می‌آید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

... می گویند دنیای امروز با سرعتی عجیب به سمت کوتاه شدن و بلکه کوچک شدن پیش می رود. همه چیز کوچک می شود، خانه ها و اثاثیه آن ها، تلفن ها، اتومبیل ها، کارخانه ها، و البته شعرها و داستان ها. من عقیده ندارم که دنیای امروز از همه جهات دنیای کوچک شدن و کوتاه کردن باشد. برعکس، تصور می کنم این وسعت اندیشه ها و افکار سیلان یافته است که به شکل محدود کردن هر آنچه می تواند در مرزهای کوچک تری جا گیرد، تجلی می کند... تعبیر صحیح آن است که گفته شود دنیای امروز دنیای به وحدت رسیدن بسیاری از اندیشه ها و رویدادهایی است که در گذشته کثرت محسوب می شد و به همین دلیل در ذهن بشر قابل تلفیق نبود. اما بشر امروز از نظر گستره دانش صعود کرده است و با قرار گرفتن در نقطه ای مشرف بر اندیشه ها و اعمال و اهداف خویش، اینک در پی جستجوی درک پیوندهای ظریفی است که همه آن پدیده های عینی و ذهنی ظاهرا غیر قابل جمع را مرتبط می نماید. بی تردید از همین تحول در نگرش است که کوتاه شدن ها و کوچک شدن ها می تراود. دستاوردی که شاید به جای پیراستن، شایسته تر باشد آن را تلاش در جابجا کردن و هر چیز را در جای خود قرار دادن نامید. چه، از همین جابجایی است که کثرت ها به وحدت ها تبدیل می شود و در نهایت، به شکل نوعی کوچک گرایی (مینیمالیسم) بروز می کند.

به هر حال، اینک دور دیگری در داستان کوتاه آغاز شده است. دوری که در آن لاجرم از حرکت مجموعه دنیای انسانی به سمت خردورزی و وحدت گرایی تبعیت می شود؛ به سمت جایگزین کردن اندیشه ناب در دل پدیده های پیرامون، یافتن عصاره ماهیت پدیده ها و سپس خلق مینیمالیسمی منتج از مرتبط کردن متفکرانه رویدادهای طبیعی و ساختن مجموعه ای از یک سو تا حد امکان هماهنگ و کارا و باشکوه و از سوی دیگر به نهایت کوچک و ظریف و قابل حمل. تا بدان حد که حتی بتوانی آن را به شکل یک بسته کوچک و شکیل ولی منسجم از اندیشه ای قوام یافته در جیب های نامرئی ذهن بگذاری و به هر کجا که می روی با خود حمل کنی! شاید در این میان تنها تفاوت هنر و از جمله داستان کوتاه با دیگر دانش های بشری، ایجاد نوعی زیبایی و شکوه هنرمندانه در این ساختار کوتاه ولی به شدت در هم فشرده و لایه لایه باشد؛ هدفی که به طور بدیهی از ماهیت این گونه هنرها شکل می گیرد. شاید داستان کوتاه مدرن، در تبعیت از روح زمانه می بایست ضرورت جامعه فعلی بشری را داستان گونه بیان کند. با زبانی داستانی و پیرو قواعد آن. همانند فیزیکدان و ریاضیدانی که همین اصول را با زبان فیزیک و ریاضی بیان می کند و با این باور که رفته رفته دنیای جدیدی آغاز شده است، دنیایی که دیگر در آن شناخت مطرح است و از این پس می بایست از پس قرن ها کثرت گرایی، به آرامی ولی با سماجت، مرزهای میان فیزیک، ریاضیات، ادبیات و داستان را از میان برد...(۱)

تحول ادبیات داستانی و از جمله داستان کوتاه در کشور ما ظرف دهه اخیر قابل توجه بوده است. تصور می کنم در آینده ای نه چندان دور، ادبیات داستانی در کشور ما پویایی شایسته خود را به دست آورد. به هر حال، نمی توان و نمی بایست مانع تراوش اندیشه و ذوق جوانان شد و از سوی دیگر برای حفظ هویت فرهنگی خود و رسیدن به نوعی تعادل در عرصه فرهنگی جهان، نیازمند پویایی به مراتب بیش تر هستیم. در این میان، آشنایی با آثار نویسندگان برجسته و البته برخی دلایل برجستگی آثار آن ها ممکن است آموزنده باشد. این هدفی است که در این مجموعه دنبال شده است. اما اشاره به چند نکته ممکن است مفید فایده باشد:
اول این که، داستان های این مجموعه از روی یک خط فکری واحد و سلیقه خاص انتخاب نشده اند. صد البته این نویسندگان صاحب نام هستند و این ممکن است به نوعی انگیزه توجه به اثر آن ها باشد. اما این مطلق نیست کما این که نوشته گابریل گارسیا مارکز برخلاف آثار داستانی شایسته او، فاقد برجستگی خاص است. شاید بتوان نام آن را تصادف گذاشت و شاید بتوان به مجموعه ای از اندیشه ها و نوشته ها اشاره کرد. در حال حاضر تنها می توانم بگویم که ارزش خواندن و ارزش بحث کردن دارند. ارزش توجه صد البته ورای این دو قرار می گیرد.
دوم این که، بعد از هر داستان تحلیلی در باره آن آمده است. در این تحلیل ها، تاکید بر نکاتی است که ممکن است به درک شایسته تر اثر کمک کند. برخی از نکات مستقیم به داستان مربوطند و برخی غیر مستقیم. نکات غیر مستقیم هرچند به طور عمده برای خوانندگانی است که به تازگی با آثار نویسنده آشنا شده اند و از این رو می بایست مقداری با فضای فکری و یا شیوه های نویسندگی او آشنایی پیدا کنند، در مواردی به کار خوانندگان حرفه ای نیز می آید. نمی توان منکر شد که درک برخی داستان ها نظیر داستان سارویان و یا داستان های ایساک بابل، مستقیم به آشنایی با زندگی و تاریخ نشو و نمای نویسنده نیاز دارد. علاوه بر این، در کار نویسندگانی مانند شروود آندرسن ظرایفی هست که بدون تحلیل های نسبتا دقیق و تفصیلی نمی توان بدان پی برد و لاجرم به دلیل عدم آگاهی قضاوت دچار انحنا و اعوجاج می گردد.
سوم این که، شیوه کار به صورت ذکر نکات به ظاهر انتزاعی (نه در همه موارد) و اشاره به اهمّ آن ها بوده است. از این رو نکات توضیحی به صورت منقطع و شماره گذاری شده آورده شده است. به هر حال، این هم برای خود شیوه ای است کما این که می شد از شیوه های دیگر استفاده کرد. شماره گذاری بیش تر به این دلیل انجام گرفته که خواننده در فرصت کوتاه و به صورت فشرده به آنچه بایست پی ببرد. ضمن این که اگر مواردی باب طبع او نبود و یا بدان آشنایی داشت بتواند به راحتی از آن بگذرد و به موارد بعدی بپردازد.
و چهارم این که، نوع نگرش و نکات ذکر شده، بیش تر به حوزه نویسندگی خلاق بازمی گردد تا ادبیات نظری. این امر سلیقه ای است. بسیاری افراد هستند که همین نکات را از دیدگاه نظریه های ادبی می نگرند و البته مطالب شایسته ای نیز ارائه می کنند، اما متاسفانه افراط در بررسی از دیدگاه ادبیات نظری سبب شده است تا ویژگی های بارز هنری داستان ها مخفی بماند. در بسیاری موارد ظرایف هنری بر استنتاج های نظری به مراتب رجحان دارند.
چنان که ذکر گردید، ارائه داستان و ارائه نکاتی در خصوص داستان به طور همزمان و به صورت یک مجموعه منسجم می تواند برای علاقه مندان به نویسندگی به صورت اخص یا ادبیات داستانی به طور اعم سودمند باشد. جناب آقای احمد گلشیری در مجموعه شایسته داستان و نقد داستان چنین کرده اند و این روزها مشاهده می شود که برخی دیگر از صاحب نظران نیز چنین می کنند. تردیدی نیست که هر چه این قبیل مجموعه ها بیش تر و متنوع تر باشند، مفیدتر خواهند بود.
در انتها می بایست از جناب آقای مسعود شهامی پور سردبیر نشریه وزین گلستانه و مسئولان محترم انتشارات ققنوس کمال سپاسگزاری را داشته باشم. بی تردید تلاش ایشان در راه اعتلای فرهنگ و ادب در کشور ستودنی است. ضمنا ترجمه داستان ها، به طور عمده، با کمک آقای شهاب شکروی انجام گرفته است. سپاس از ایشان جای خود را دارد.

دکتر شادمان شکروی
تیر ماه ۱۳۸۸

غروب دهکده

کازوئو ایشی گورو

زمانی بود که می توانستم هفته های زیادی پشت سر هم در انگلستان سفر کنم و از نظر ذهنی هم مشکل خاصی نداشته باشم. زمانی که اگر هم چیزی دستم را نمی گرفت، حداقل خود سفر به هیجانم می آورد. حالا که سنم بالا رفته، خیلی زود گیج می شوم. بنابراین وقتی که درست بعد از غروب به دهکده رسیدم، نتوانستم هیچ کدام از دوستان و آشنایانم را پیدا کنم. نمی توانستم باور کنم که در همان دهی باشم که در گذشته ای نه چندان دور، در آن زندگی کرده بودم و حالا چنین تاثیری رویم داشت.
هیچ چیزی که نشانی از آشنایی داشته باشد نبود و من همین طور قدم می زدم و دور خودم می چرخیدم. کوچه هایی که به شکل زننده ای روشن بودند و در دو طرف آن ها کلبه های سنگی که وجه مشخصه آن ناحیه محسوب می شدند، قرار داشتند. کوچه ها اکثر مواقع آن قدر باریک می شد که بدون بالا بردن ساک یا آرنج ها از روی دیوارهای کج و معوج، نمی توانستی قدمی به جلو برداری. با وجود این سعی می کردم تعادل خودم را حفظ کنم. تلوتلوخوران در تاریکی می رفتم به امید این که زودتر به میدان دهکده برسم ــ جایی که حداقل می توانستم راهم را پیدا کنم ــ یا این که یکی از اهالی را ببینم. وقتی بعد از مدتی صرف وقت بیهوده هیچ کدام را نتوانستم انجام بدهم، احساس خستگی کردم و تصمیم گرفتم بهترین کار ممکن را انجام دهم. یعنی این که به طور شانسی یکی از کلبه ها را انتخاب کنم، درش را بکوبم و امیدوار باشم که یک نفر تویش باشد که مرا به خاطر بیاورد و در را به رویم باز کند.
در زهوار در رفته ای توجهم را جلب کرد. سردر آن به قدری پایین بود که برای وارد شدن باید کاملاً خم می شدم. نور ضعیفی از لبه دور در بیرون می زد و من می توانستم صدای گفتگو و خنده را بشنوم. در را محکم کوبیدم تا مطمئن بشوم که افراد درون کلبه صدای آن را میان صحبت هایشان می شنوند ولی به جای آن ها یک نفر از پشت سرم گفت:
«سلام!»
برگشتم و دختر جوانی را دیدم که حدود بیست سال داشت. شلوار جین رنگ و رو رفته ای پوشیده بود و شنل پاره ای به تن داشت. در تاریکی و کمی دورتر از من ایستاده بود. گفت:
«درست از جلو من رد شدید. من شما را صدا هم زدم.»
«جدا؟ متاسفم. قصد بی ادبی نداشتم.»
«شما فلچر(۲) هستید. این طور نیست؟»
با کمی تعارف، جواب دادم:
«بله.»
«وقتی از کنار کلبه ما رد شدید، وندی(۳) شما را شناخت. خیلی هیجان زده شدیم. شما یکی از افراد همان دسته مشهور هستید، نیست؟ با دیوید مگیس(۴) و بقیه؟»
گفتم: «بله خوب. اما مگیس آن قدرها هم مهم نبود. تعجب می کنم که میان همه ما چطور او به خاطرتان مانده. خیلی ها بودند که از او مهم تر بودند.»
تعدادی از اسامی را ردیف کردم و برایم جالب بود که می دیدم سرش را طوری تکان می دهد که انگار تک تک آن ها را می شناسد. گفتم:
«این ها که خیلی قبل از شما بوده اند. تعجب می کنم می بینم که انگار خیلی خوب ماجرای همه شان را می دانید.»
«بله خوب. خیلی قبل از ما بودند ولی ما در مورد دسته شما خیلی چیزها می دانیم. از پیرهایی که همدوره شما هم بودند بیش تر. وندی فورا شما را شناخت. تازه آن هم فقط از روی عکس هایتان.»
«عجب. نمی دانستم شما جوان ها تا این حد به ما توجه داشته اید. باید برای خودم متاسف باشم که بی توجه از کنار شما گذشته ام. اما یک چیزی را صادقانه بگویم. الآن که سن و سالی به هم زده ام موقع سفر یک کمی اوضاع ذهنی ام به هم می ریزد. گیج می شوم.»
سر و صدایی از پشت در شنیدم. دوباره به در کوبیدم. این بار کمی با بی حوصلگی. چندان هم مشتاق نبودم که کسی مرا با آن دختر ببیند. دختر لحظه ای به من زل زد. سپس گفت:
«همه شما قدیمی ها همین طور هستید. دیوید مگیس هم چند سال قبل آمد این جا. سال نود و سه، شاید هم نود و چهار بود. او هم همین طور بود. قاطی کرده بود. حتما با این همه سفر و بعد از این همه مدت شما هم همچین وضعی دارید.»
«پس مگیس هم این جا بوده. چه جالب! اما واقعا آدم مهمی نبود. زیاد نباید بزرگش کنید. بگویید ببینم. حتما شما می دانید کی توی این کلبه زندگی می کند.»
دوباره محکم به در کوبیدم.
دختر گفت: «پترسون ها(۵). خیلی پیرند ولی حتما شما را می شناسند.»
تکرار کردم: «پترسون ها.»
اما این اسم برای من هیچ معنی ای نداشت.
«چرا نمی آیید کلبه ما؟ وندی واقعا هیجان زده بود. بقیه هم همین طور. فرصت خوبی برای همه ماست. می توانیم در مورد گذشته ها مفصل حرف بزنیم.»
«راستش خیلی دلم می خواهد. ولی قبلش باید جایی ساکن بشوم. گفتید پترسون ها، بله؟»
دوباره در زدم. این بار به معنای واقعی محکم و عصبانی. بالاخره در باز شد و نور و گرمای کلبه به کوچه تراوید. پیرمردی در آستانه در ایستاده بود. با دقت به من نگاه کرد. بعد گفت:
«تو که فلچر نیستی، هستی؟»
«آره. تازه به ده رسیده ام. چند روز است که توی راه هستم.»
پیرمرد برای لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت:
«خب، بیا تو.»
خود را در اتاقی درهم ریخته و نامرتب یافتم که پر از تکه های چوب خردشده و اثاثیه شکسته بود. تنه درختی در شومینه می سوخت و این تنها روشنایی ای بود که می توانستم به کمک آن چهره هایی را که دور تا دور نشسته بودند تشخیص بدهم. پیرمرد با اکراه مرا به سمت صندلی ای که کنار آتش بود و انگار خودش تازه از روی آن بلند شده بود راهنمایی کرد. همین که نشستم فهمیدم که دیگر به آسانی نمی توانم سرم را برگردانم تا محیط و افرادی را که در اتاق بودند ببینم. اما گرمای آتش خوشایند بود و برای لحظه ای فقط به شعله خیره ماندم. رخوت دلپذیری بر من غلبه کرد. از پشت سرم صداهایی می آمد. مثل این که به نجوا سوال هایی می کردند. آیا حالم خوب است، که از راه دوری آمده ام، گرسنه هستم. و من تا آن جا که توانش را داشتم چیزهایی می گفتم. هرچند می دانستم توانش را ندارم تا به درستی پاسخشان را بدهم. سرانجام سوال ها قطع شد. احساس می کردم که حضورم آن ها را معذب کرده است. اما آن قدر از گرما و فرصتی که برای استراحت یافته بودم راضی بودم که چندان اهمیتی نمی دادم.
با وجود این، وقتی که سکوت پشت سرم چند دقیقه ای ادامه پیدا کرد، تصمیم گرفتم کمی مودبانه تر رفتار کنم. این بود که در صندلی ام چرخیدم. همان وقت بود که ناگهان احساس عجیبی، شبیه به حس محبت یا دوستی، وجودم را فرا گرفت. من کلبه را تصادفی انتخاب کرده بودم، ولی حالا احساس می کردم که آن کلبه غیر از سایر کلبه هاست. همان جایی است که من سال های اقامت خود در دهکده را در آن گذرانده ام. نگاه خیره ام به سوی گوشه ای از کلبه جلب شد که در تاریکی فرو رفته بود. جایی که کنج خلوت من محسوب می شد. جایی که تختخوابم آن جا بود. اوقات بسیاری را در آرامش و سکوت، جسته و گریخته یا کتابی می خواندم و یا با هر کسی که به سراغم می آمد به گفتگو می نشستم. در روزهای تابستان پنجره ها همیشه و درِ کلبه اغلب مواقع باز می ماند و نسیم روح نوازی از بیرون به داخل می وزید. روزهایی که کلبه را مزارع وسیع احاطه کرده بود و از بیرون صدای دوستانم می آمد که روی علف های بلند دراز می کشیدند و در باره شعر یا فلسفه بحث می کردند. این تکه از خاطراتم، چنان به ذهنم هجوم آوردند که هیچ چاره ای نداشتم غیر از این که یکراست به طرف کنج خلوت قدیمی خود بروم.
مثل این که یک بارِ دیگر کسی داشت با من حرف می زد. شاید سوالات دیگری می کرد ولی من بی توجه بودم. بلند شدم و از میان سایه ها با دقت به کنج خلوت سابق خود نگاهی انداختم و توانستم تخت باریکی را که با ملحفه ای کهنه پوشانده شده بود و کاملاً روی تشک را گرفته بود ببینم. تخت به طرزی عجیب مرا به سوی خود می کشید و متوجه شدم که ناخواسته دارم حرف پیرمردی را که ظاهرا با من حرف می زد قطع می کنم. گفتم:
«ببینید. می دانم بی ادبی است، ولی راستش را بخواهید من امروز راه زیادی آمده ام. واقعا باید استراحت کنم. حتی اگر برای چند دقیقه هم باشد دوست دارم چشم هایم را ببندم. بعد از آن البته از گفتگو با شما بسیار خوشحال می شوم.»
دیدم کسانی که دور اتاق بودند با ناراحتی جابجا شدند. بعد صدای تازه ای با اندکی گستاخی گفت:
«پس برو چرتت را بزن. اصلاً هم نمی خواهد به فکر ما باشی!»
من پیش از آن راه خودم را از میان درهم ریختگی اتاق به سوی کنج خلوت خود یافته بودم. تخت مرطوب بود و فنرهای آن زیر وزن من به جیرجیر افتاد. به محض این که پشتم را به اتاق کردم، خستگی راه به یکباره به من هجوم آورد. داشت خوابم می برد که شنیدم پیرمرد می گفت:
«خودش است. فلچر است. خدایا چقدر پیر شده!»
صدای زنی را شنیدم:
«یعنی باید بگذاریم همین طور بخوابد؟ ممکن است چند ساعت دیگر بیدار شود و ما را مجبور کند با او بیدار بمانیم.»
کس دیگری گفت:
«بگذارید یک ساعتی بخوابد. اگر بعدش بیدار نشد، آن موقع بیدارش می کنیم.»
رخوت لذت بخشی بر من غلبه کرد. نمی توانم بگویم خواب بود. در خواب و بیداری بودم. صداهایی را که پشت سرم می آمد می شنیدم. بینابین آن ها صدای زن را هم می شنیدم که می گفت:
«نمی دانم چطور مسحور او شده بودم. خیلی به هم ریخته و بدترکیب شده است.»
در خواب و بیداری با خودم در کشمکش بودم که آیا این حرف را در مورد من گفته یا دیوید مگیس یا فرد دیگری. قبل از آن که افکارم به نتیجه ای برسد خواب به سراغم آمد و این بار واقعا به خواب عمیقی فرو رفتم.
هنگامی که بیدار شدم، اتاق به نظرم تاریک تر و سردتر شده بود. صداها ادامه داشت. اما کمی آرام تر. با وجود این می توانستم چیزهایی از حرف هایشان درک کنم. از این که آن طور بی هوش افتاده بودم کمی احساس خجالت می کردم. برای چند لحظه دیگر همان طور که صورتم به طرف دیوار بود، بی حرکت ماندم. نمی دانم. انگار فهمیده بودند که بیدار شده ام. صدای زنی را از میان نجواها شنیدم که آرام می گفت:
«نگاه کنید. نگاه کنید.»
پچ پچ هایی رد و بدل شد. صدای کسی را شنیدم که به طرف من می آمد. احساس کردم دستی به آرامی روی شانه ام قرار گرفت و زنی را دیدم که به طرفم خم شده بود. بدنم را کاملاً برنگردانم تا بتوانم اتاق را ببینم اما احساس کردم که اتاق با کورسوی زغالی که رو به خاموشی بود روشن شده و چهره زن تنها به صورت سایه ای قابل مشاهده است. گفت:
«فلچر، الآن وقتش است که با هم صحبت کنیم. مدت زیادی در انتظارت بودم. در همه این مدت به تو فکر کرده ام.»
به خودم فشار آوردم تا بتوانم خوب ببینمش. تقریبا چهل ساله بود. حتی در آن نور ضعیف هم متوجه اندوه پنهانی شدم که در چشم هایش بود. اما صورت او ابدا کوچک ترین خاطره ای را در ذهنم زنده نمی کرد. گفتم:
«متاسفم. یادم نمی آید. تو را به خاطر نمی آورم. اما خواهشم این است که از من دلگیر نشوی. حتما قبلاً همدیگر را زیاد دیده ایم. منتهی راستش این روزها من خیلی گیج و فراموشکار شده ام.»
زن گفت: «فلچر، زمانی که ما همدیگر را می شناختیم، من جوان و زیبا بودم. من تو را می پرستیدم. هر چه تو می گفتی برای من حکم فرمان خدا را داشت. حالا می بینم که دوباره برگشته ای. سال هاست که می خواهم به تو بگویم که این تو بودی که زندگی مرا نابود کردی.»
«تو داری بی انصافی می کنی. بسیار خوب. من در مورد خیلی چیزها و خیلی کس ها اشتباه کرده ام ولی هرگز ادعا نکردم که برای هر مسئله ای راه حل نهایی دارم. هر چه آن روزها گفتم و عمل کردم وظیفه بود. وظیفه همه ما بود که در حد خودمان سهمی در حل مشکلات و گرفتاری ها داشته باشیم. خب ما خیلی بیش تر از آدم های مثلاً معمولی این جا چیز می فهمیدیم. اگر آدم هایی مثل ما فقط از خودشان رفع تکلیف می کردند و بهانه می آوردند که به طور کامل از ریشه مشکلات آگاهی ندارند، پس چه کسی باید دست به کار می شد؟ چه کسی باید عمل می کرد؟ بله. من هرگز ادعا نکرده ام که برای همه مشکلات راه حل نهایی داشته ام. اما تو هم داری بی انصافی می کنی.»
گفت: «فلچر!» صدایش به طرز غریبی لطیف بود: «تو به من اظهار عشق می کردی. هر وقت گذارم به این جا می افتاد کارهای زشت را دو تایی به زیبایی تمام روی همین تخت انجام می دادیم. یادت می آید؟ عجیب است ولی وقتی فکر می کنم که چطور زمانی جسم من برای تو و روح تو برای من آن قدر هیجان انگیز بوده، نمی توانم سر در بیاورم. حالا تو فقط یک موجود کثیف و متعفن هستی. اما به من نگاه کن. من هنوز جذاب هستم. فقط چند تا خط روی صورتم نشسته. هر وقت در دهکده قدم می زنم و لباس هایی می پوشم که مخصوصا برای خودنمایی دوخته ام، مردهای زیادی را می بینم که هنوز طالب من هستند. اما تو. دیگر هیچ زنی نیم نگاهی هم به تو نمی اندازد. تو چی هستی؟ یک موجود کثیف، متعفن و پست!»
گفتم: «ببین. من تو را به خاطر نمی آورم. این روزها هم فرصتی برای این طور مسائل ندارم. نگرانی های زیادی دارم و به نظرم خیلی هم جدی هستند. خیلی جدی. خوب. در گذشته اشتباهات زیادی مرتکب شده ام. قبول دارم. اما حالا می بینی که سعی دارم آن ها را جبران کنم. خودت که می بینی. حتی الآن هم در سفر هستم. توقف نمی کنم. سفر می کنم. باز سفر می کنم و سعی می کنم مشکلاتی را که ایجاد کرده ام طوری جبران کنم. این خیلی با ارزش تر از آن است که بخواهم مدام وارد گذشته بشوم. شرط می بندم دیگران مثلاً مگیس آن قدرها هم مثل من سعی نکرده اند گذشته شان را جبران کنند.»
زن داشت موهایم را نوازش می کرد:
«نگاه کن. من همیشه این کار را می کردم. انگشت هایم را توی موهایت حرکت می دادم. اما حالا موهایت خیلی کثیف است. مطمئنم که به همه جور انگلی مبتلا هستی.»

نظرات کاربران درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۱

داستان اول را باید گفت شاهکار
در 3 هفته پیش توسط