فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در قلمرو وحشت

کتاب در قلمرو وحشت

نسخه الکترونیک کتاب در قلمرو وحشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در قلمرو وحشت


مجموعه داستان «در قلمرو وحشت» شامل ۸ داستان از نویسندگان بزرگی چون جک لندن،‌ ادگار آلن‌پو، دینو بوتزاتی است.
این داستانها همه در سبک گوتیک طبقه‌بندی می شود، ادبیات گوتیک شاخه‌ای از مکتب رمانتیسم یا دقیق‌تر این که پیش‌رمانتیسیسم است و طلوع آن از رویکرد بشر اروپایی به عالم درون، کابوس و رویاهای شخصی، امیال و گرایش‌های روحی مبهم، عواطف سرکوب شده و... خبر می‌دهد تا دریچه‌ای به سوی دهلیزهای تاریک و پیچ در پیچ روح آدمی گشوده شود.
داستانهای این مجموعه شامل:
. موش‌ها: اثر دینو بوزاتی
. پنجه میمون: اثر و. و. جیکوبسون
. قاتل: اثر الکساندر م. فری
. ارواح: اثر ماری لوئیزه کاشنیتس
. طاعون در وینچگاو: اثر یاکوب واسرمان
. داستان یک تخت به غایت استثنایی: اثر ویلیام ویلکی کالینز
. فقط گوشت: اثر جک لندن
و
. قلب افشاگر (در قلمرو وحشت): اثر ادگار الن پو است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«چه بلایی ممکن است بر سر خانواده کوریو آمده باشد؟ در خانه قدیمی و روستایی آنان، موسوم به دوگانلا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ از سال‌ها پیش، هر تابستان برای چند هفته به آن‌جا دعوتم می‌کردند، اما این بار جیووانی فقط چند خط عذرخواهی برایم نوشته است، نامه‌ای غیرعادی و مبهم در باره مشکلات خانه و دردسرهایی دیگر؛ نامه‌ای که چیزی در آن به روشنی توضیح داده نشده است.
چه روزهای شادی در آن خانه تک‌افتاده در میانه جنگل گذرانده‌ام! و حالا همراه با آن خاطرات زیبا وقایعی به خاطرم می‌رسند که آن زمان در نظرم چندان اهمیت نداشتند و اکنون یکباره مهم جلوه می‌کنند. ناخودآگاه صحنه زیر که به تابستانی بسیار دور، به سال‌های پیش از آغاز جنگ مربوط می‌شود، پیش چشمم می‌آید:
برای استراحت به اتاق دنج طبقه دوم رفته بودم. اتاق رو به باغ بود و تابستان‌های بعد نیز همیشه در آن می‌خوابیدم. تازه می‌خواستم به بستر بروم که خش و خشی از پشت در شنیدم. در را باز کردم. موش کوچکی به سرعت از میان پاهایم گذشت و به زیر مبل خزید. فرصت داشتم تا حیوان ناتوان و کوچک را له کنم، اما چنان کوچک و ظریف بود که به خودم زحمت ندادم.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب در قلمرو وحشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



در باره ادبیات گوتیک و ریشه های آن

ادبیات گوتیک را باید شاخه ای از مکتب رمانتیسم یا دقیق بگوییم پیش رمانتیسم(۱) شمرد. از این رو شاید بی شناخت رمانتیسم اروپایی نتوان تصویر دقیقی از ادبیات گوتیک به دست داد. پژوهشگر دقیق داستان های گوتیک نیز بی گمان از تاثیر افسانه های آلمانی،(۲) رمانس های قرون وسطی، جریان نهضت پیش از رمانتیک، ادبیات احساسات گرایانه و آثار نویسندگان رمانتیک سده هجده شمال اروپا بر این جریان ادبی آگاه است.
البته از سویی دیگر نیز می توان در باره تاثیرگیری مکتب رمانتیسم از ادبیات آغازین گوتیک سخن گفت. در هر صورت باید این نکته را مد نظر داشت که داستان های گوتیک جزو نخستین و قدیمی ترین ریشه ها و آثار رمانتیسم اولیه به شمار می آیند.
اما برای این که گام به گام پیش رویم، باید از وجه تسمیه و مفهوم واژه گوتیک آغاز کنیم. واژه گوتیک صفتی است که به شکل ضمنی به انتساب و یا تعلق چیزی به قوم «گوت» اشاره می کند. قوم گوت یا آن گونه که مصطلح است، گوت ها قومی ژرمنی بودند که به تدریج از شمال اروپا به سمت شرق و جنوب مهاجرت کردند و در نخستین سال های میلادی در ساحل جنوبی دریای بالتیک، در شرق رود «ویستول» سکونت گزیدند. آنان که مورد حمله هون ها قرار گرفته بودند، در اواخر قرن چهارم میلادی به دو دسته گوت های شرقی (اوسترگوت ها) و گوت های غربی (ویزیگوت ها) تقسیم شدند. گوت های غربی به نواحی گوناگون امپراتوری روم حمله بردند و در غرب پیشروی کردند. گوت ها به رغم این که مسیحی شده بودند، به آیین آریانیسم نیز دلبستگی داشتند.
قرن ها پس از سقوط روم به دست اقوام ژرمن، در اروپا سبکی از معماری پدید آمد که به گوتیک معروف شد. گرچه در این معماری عناصری از معماری نرماندی و رمانسک نیز دیده می شد. این نوع معماری که به کل با هنر پیشین خود یعنی معماری کلاسیک رومی متفاوت بود، نشانه هایی از ذهنیت و روح ژرمنی را در خود داشت. این معماری ابتدا در ساخت کلیساها و بعدها در ساخت قلعه ها و قصرهای قرون وسطایی به کار رفت و برخلاف هنر کلاسیک، به نوعی پیچیدگی، رازآمیزی و حتی تیرگی گرایش داشت و از این لحاظ شاید بتوان آن را با هنر باروک سنجید.
به هر حال در اواخر قرن هجده با رواج رمانتیسم که در عین حال زمان احیاء و رویکرد دوباره به معماری گوتیک در آلمان و انگلستان نیز شمرده می شد، چیزی به نام ادبیات گوتیک نیز سر زبان ها افتاد.
در سال ۱۷۴۷ هوراس والپول در «استرابری هیل» در حومه لندن در یک قصر کوچک گوتیک ساکن شد و به کار پرداخت. از همان ایام واژه گوتیک استرابری هیل، به اصطلاحی معادل معماری گوتیک رمانتیک بدل شد.
والپول در سال ۱۷۶۴ یکی از معروف ترین و متقدم ترین آثار ادبیات گوتیک، یعنی قصر اوترانتو را به چاپ رساند. ماجرای این رمان پررمز و راز در قرون وسطی رخ می داد و به شبح، قتل و جنایت و... می پرداخت. جالب آن که در چاپ دوم این رمان، عنوان فرعی «یک داستان گوتیک» بدان افزوده شد. از آن پس بود که اصطلاح رمان گوتیک رایج و به آثاری همانند قصر اوترانتو اطلاق شد که در آن ها نشان هایی از نیروهای ماوراءطبیعی، روح و شبح و پدیده های رعب انگیز و هراس آور دیده می شد. از لحاظ زمانی، اغلب این داستان ها در قرون وسطی رخ می داد، قرونی که در نگاه رمانتیک نه یادآور تفتیش عقاید و تعصبات مذهبی، که تداعی کننده دورانی رازآمیز، تیره و تار و اندکی ترسناک به شمار می رفت. مکان رخداد این گونه آثار نیز بیش تر قصرها، قلعه ها، ویرانه ها، گورستان ها و گاهی کلیساهایی با معماری مفتون آمیز گوتیک با آن دخمه ها، سیاهچال ها، سردابه ها، اتاق ها، دالان های مخفی، پلکان های مارپیچ، ایوان های پوشیده از پیچک که جغدها در زیر نور مهتاب در آن ها آواز می خوانند و برج های نوک تیز سر به فلک کشیده و به طور کلی بناهایی تیره و تار، دلگیر و ترسناک بود.
برخی بر این گمانند که چون نخستین آثار گوتیک مانند آثار والپول در قصرهایی با معماری گوتیک نوشته شده است، این ژانر ادبی گوتیک نام گرفته است. اما این نظر بیش تر به حقیقت نزدیک است که آثار گوتیک از آن رو این نام را گرفته است که مکان رخدادن بیش تر داستان های آن در بناهایی با نوع معماری گوتیک است. داستان های ا.ت.آ. هوفمان و ادگار آلن پو نیز در این فضاها اتفاق می افتند. این گونه مکان ها و فضاپردازی بعدها از ژانر گوتیک وارد آثار نویسندگان دیگر نیز شد. برای نمونه چارلز دیکنز در خانه قانون زده و آرزوهای بزرگ، و خواهران برونته در اغلب رمان هایشان از چنین فضاپردازی سود می بردند.
به هر حال، همزمان با والپول، بکفورد رمان واثق، آن رادکلیف اسرار اودولفو، لوئیس راهب و تامس للاند شمشمیر بلند را نوشتند که جملگی در به وجود آمدن ژانر گوتیک نقش داشتند.
بر این اساس جای شگفتی نیست که سرآغاز رمان گوتیک را از انگلستان و قصر اترانتوی والپول می دانند. اما جای تاکید دارد که بسیاری رخدادهای تاریخی، نهضت های عرفانی و دینی، جریان های فکری و فلسفی و هنری، آثار ادبی و... باید به وقوع می پیوست تا جاده را برای برآمدن رمان گوتیک انگلیسی هموار کند. از این جمله اند هنر باروک در موسیقی، جنگ های سی ساله و شیوع وبا و طاعون در اروپا، برآمدن مکاتب عرفانی پتیسم آلمانی و متدیسم انگلیسی، پیدایی مکتب شعری موسوم به شعر گورستان و....
همچنین گرچه سرآغاز رمان گوتیک به ادبیات انگلیسی اواخر سده هجده بازمی گردد، اما به نظر می رسد که ادبیات آلمانی و افسانه های بومی آن کشور از مدت ها پیش مصالحی برای این ژانر به دست داده بودند و اصولاً روحیات رمانتیک های آغازین آلمانی و بویژه بنیانگذاران جنبش «توفان و تهاجم»(۳) به این ژانر نزدیک است.
حتی بسیار قابل تامل است که داستان های ترسناک آلمانی به شکلی غیرمستقیم در آفرینش و پدید آمدن بزرگ ترین و موفق ترین اسطوره های گوتیک انگلیسی، یعنی «هیولای فرانکنشتاین» و «خون آشام» نقش داشتند:
در تابستان سال ۱۸۱۶ چند تن از بزرگان ادبیات انگلیسی، یعنی لرد بایرون، پرس شلی، مری شلی و جان ویلیام پولیدوری، پزشک لرد بایرون، برای استراحت در شهر ژنو گرد هم می آیند و به خاطر بدی هوا ناچار می شوند مدتی بیش تر در قصر شلی در حاشیه دریاچه ژنو بمانند. کتاب های کتابخانه شلی که پر از داستان های ترسناک آلمانی است، کمی سرگرمشان می کند و بعد لرد بایرون پیشنهاد می کند هر یک از افراد جمع، داستانی به سبک و سیاق آثاری که می خوانند بنویسند. حاصل کار خلق فرانکنشتاین توسط مری شلی و خون آشام به دست پلیدوری است. نکته آن که شخصیت داستان مری شلی یک ژرمن نژاد آلمانی زبان است!!
هرچه آلمان و انگلستان در پدید آوردن این نوع ادبیات و اصولاً در مکتب رمانتیسم پیشقدم بودند، فرانسویان صرفا مصرف کنندگان آن به شمار می رفتند. از اواخر قرن هجده تا اوایل قرن نوزده، آثار ترجمه شده ادبیات گوتیک انگلیسی و سپس آلمانی به شدت در فرانسه رواج داشت و حتی تاثیری ماندگار بر زیبایی شناسی فرانسوی گذاشت.
در این سال ها رمان احساسات گرا، رمان گوتیک و رمان تاریخی انگلیسی و آلمانی در فرانسه محبوبیت ویژه ای داشت. اما بیش از همه خوانندگان فرانسوی با روی آوردن به هراس، وحشت و خشونت نهفته در آثار گوتیک ذهن خود را از درگیری های سیاسی آن روزگار رها می ساختند. ادبیات گوتیک به شکلی نهفته به هراس های کهن قومی و تابوهایی همچون سادیسم جنسی و زنا با محارم می پرداخت و از این رو مورد علاقه گُستره ای دیگر از خوانندگان قرار می گرفت.
ادبیات گوتیک در شکل آبرومندانه و تعالی یافته خود، نه تنها بر رمانتیسم دیرآمده فرانسوی تاثیر گذاشت، بلکه در پیدایی مکتب رئالیسم نیز نقش داشت. از یاد نبریم که سوررئالیست های فرانسوی مفتون ادبیات گوتیک و میراث آن یعنی زیبایی شناسی هراس و وحشت بودند.
برآمدن گوتیک به دورانی تعلق دارد که طی آن اذهان اروپایی از خشک اندیشی های عقلانی و پراگماتیستی دوران خود خسته و کسل شده بودند. دورانی که در آن نئوکلاسیسم و سپس فلسفه های عقل گرا و آداب و تشریفات اشراف مآبانه و درباری موجی از ملال را برانگیخته بود. در چنین دورانی رویکرد به ادبیات گوتیک و به ادبیات احساساتی و گونه های دیگری از «پیش رمانتیسم» به مثابه واکنش طغیان آمیز علیه این مطلق گردانیدن عقل محسوب می شد. در آن دم، شور و احساسات سرکوب شده به مرحله آتشفشانی رسیده بود.

اگر خوانندگان امروزی با خواندن رنج های ورتر جوان و یا رنه نه تنها اشک نمی ریزند، بلکه از غلظت سوز و گداز آن ها به خنده می افتند، از آن روست که ما گرفتار آن ملال ناشی از جامعه ای به شدت تشریفات گرا، حسابگر و عقل محور نیستیم. اما شاید بتوان گفت که هر وقت ملال و دلزدگی فزونی گیرد و دل از حسابگری عقل خسته شود، ادبیاتی از این دست بار دیگر سر از خاک برخواهد آورد و دمی به ما فراغت خاطر و لذت و هیجان خواهد بخشید.

از این گذشته، برآمدن ادبیات گوتیک و نیز آثار احساساتی گرا دلیل جامعه شناختی دیگری نیز داشته و آن افول اشرافیت و برآمدن طبقه جدیدی به نام بورژوا بوده است. می دانیم که هنر کلاسیسم اصولاً متعلق به اشراف بود و با حمایت اشراف نیز به زندگی ادامه می داد.
با برآمدن طبقه متوسط شهرنشین و گسترش سوادآموزی به ویژه نزد زنان خانه دار، گستره عظیمی از خوانندگان و مخاطبان ادبی به وجود آمد که نیازها و سلائق دیگری داشتند و مستقیم یا غیرمستقیم ناشران را به ارائه ادبیاتی عام تر و مردمی تر از هنر اشرافی تشویق می کردند. بی گمان تحت تاثیر همین گونه از مخاطبان ــ یعنی زنان خانه دار ــ بود که ریچارد سون نویسنده انگلیسی برای نخستین بار رمان احساساتی گرا را با نوشتن پاملا ( ۱۷۴۰ ) و سپس کلاریسا هارلو ( ۱۷۴۷ ) بنیان نهاد و در واقع جاده را برای خلق ادبیات گوتیک هموار ساخت. پس از او بود که استرن، روسو، هردر، گوته و برخی دیگر هر کدام به نوعی به پیدایش رمانتیسم یاری رساندند.
باید افزود که برآمدن ادبیات گوتیک و حتی رمانتیسم نشان از گونه ای دگرگونی روانشناختی در جامعه اروپایی نیز دارد و آن اعراض از مطلق دانستن عقل و توجه به دل یا به اصطلاح امروزی بخش ناخودآگاه وجود و جنبه تاریک درون است. اساسا از این روست که رمانتیسم و آغاز تاریخ فردگرایی غربی با هم مقارن افتادند و نیز این رمانتیک ها بودند که مفهوم «من» را وارد ادبیات کردند و به ثبت و نگارش حدیث نفس پرداختند. پیش از رمانتیک ها چیزی به معنای «من» در ادبیات دیده نمی شد، بلکه هر آنچه ــ یا بهتر بگوییم هر آن که ــ بود، نماینده ای از یک طبقه ــ و غالبا اشراف زادگان ــ به شمار می رفت. به عبارت دیگر پیش از رمانتیسم، در ادبیات، آدم ها نه به مفهوم یک فرد ویژه و یکتا که همچون نماینده ای از یک طبقه با ویژگی ها و خصائل و اخلاقیات یکسان ظاهر می شدند.
به این ترتیب، طلوع ادبیات گوتیک از رویکرد بشر اروپایی به عالم درون، کابوس ها و رویاهای شخصی، امیال و گرایش های روحی مبهم درونی، عواطف سرکوب و تحریم شده و... خبر می دهد. در این دوران اروپاییان با آن بخش از وجودشان آشتی می کنند که تا آن زمان به واسطه سلطه فرهنگی عقل گرا، اخلاقی و حسابگر نادیده انگاشته شده بود. از این رو نقش پرقدرت رویا و کابوس در ادبیات گوتیک امری اتفاقی نیست. در واقع این نوع ادبیات دریچه ای را به سوی دهلیزهای تاریک و پیچ در پیچ روح آدمی می گشاید. جای شگفتی نیز نیست که بدانیم نخستین رمان گوتیک زاده یک کابوس است. والپول در نیمه شب کابوس می بیند و پس از بیداری نوشتن قصر اوترانتو را آغاز می کند.
باید یادآور شد که ادبیات گوتیک با جنبه هایی از تخیل غیرعادی و حتی تحریم شده خواننده خود ارتباط می یابد و گاه از عنصر هراس و خشونت همچون آلترناتیوی برای مضمون اروتیسم استفاده می کند. در واقع همان طور که اشاره کردیم، آثار گوتیک ــ و اصولاً رمانتیسم به سبب پرداختن به رویاها، کابوس ها، تفکرات درونی، کشف و شهود، رمز و راز و... با روانشناسی نیز رابطه می یابند.
همچنین باید گفت که ادبیات گوتیک و رابطه اش با مقوله هایی چون مذهب، به ویژه مذهب کاتولیسم، به مثابه نشانه ای پیشگویانه در برآمدن جریان هایی همچون جنگ، فاشیسم و محافل سری یا به مثابه پیامد این جریان ها می تواند موضوع پژوهش های جامعه شناختی نیز قرار گیرد.
البته باید اذعان داشت که ادبیات گوتیک به عنوان یک جنبش تا مدت ها برای شاعران آرمانگرای رمانتیک گونه ای کج روی و مایه سرافکندگی به شمار می رفت. اما با اوج گیری و پخته تر شدن این ژانر، جبهه گیری ها نیز اندکی معتدل تر گردید.
از زمان پیدایی ادبیات گوتیک تا اوج شکوفایی آن در سال ۱۸۱۵ و سرانجام با افول آن پس از انتشار ملموت سرگردان اثر چارلز ماتورین راهی دراز طی شده است. از عصیان و یاغیگری تا عصر خرد و تا شمردن عقل همچون امری مشتق از وحشت زمانی طولانی گذشته است. اکنون ما میراث این ژانر را در توصیف ضد قهرمان هایی با ویژگی هایی مسحورکننده که جوهره شر در درون آنان موجب وحشت می شود، بازمی شناسیم. همچنین در جنبه های ملودراماتیک رمانس ها یا برای نمونه در هر داستانی که مضمون آزار و ایذای غیرعاشقانه یک دوشیزه را دربردارد، نشانی از میراث گوتیک یافت می شود و فراتر از آن در هر اثر اکسپرسیونیستی بویی از گوتیک به مشام می رسد. البته ادبیات گوتیک امروزه به گونه ای مغشوش و مبهم در انواع ادبی حاضر، حضور دارد و منتقدان ادبی نیز در پذیرش آن به عنوان یک نوع ادبی ارزشمند تامل می ورزند یا در مقام کسانی ظاهر می شوند که می خواهند این نوع ادبی مرده و گنگ را از نو زنده کنند. این منتقدان متن گوتیک را در بطن بافتی تاریخی به سنجش می گذارند و ارزش تاریخی آن را در واکنشش نسبت به عصر خرد، نظم و سیاست های سده هجده اروپا می دانند. با این حال، حتی اگر ما جزو علاقمندان ادبیات گوتیک نباشیم نمی توانیم تاثیر آن را در پیدایش آثار اصیل رمانتیک مانند قوبیلای قاآن کالریج، اشعار شلی، و مانفرد بایرون و آثار دیگران نادیده بیانگاریم. همچنین تاثیر سبک گوتیک بر ادبیات مدرن را از جویس تا آن رایس می توان حس کرد و در پایان باید این پرسش را درافکند: آیا بدون ادبیات گوتیک ما شاهد آفرینش آثاری همچون آثار فرانتس کافکا، فریدریش دورنمات یا بورخس می بودیم؟

رضا نجفی

موش ها

دینو بوزاتی

چه بلایی ممکن است بر سر خانواده کوریو(۴) آمده باشد؟ در خانه قدیمی و روستایی آنان، موسوم به دوگانلا(۵) چه اتفاقی دارد می افتد؟ از سال ها پیش، هر تابستان برای چند هفته به آن جا دعوتم می کردند، اما این بار جیووانی(۶) فقط چند خط عذرخواهی برایم نوشته است، نامه ای غیرعادی و مبهم در باره مشکلات خانه و دردسرهایی دیگر؛ نامه ای که چیزی در آن به روشنی توضیح داده نشده است.
چه روزهای شادی در آن خانه تک افتاده در میانه جنگل گذرانده ام! و حالا همراه با آن خاطرات زیبا وقایعی به خاطرم می رسند که آن زمان در نظرم چندان اهمیت نداشتند و اکنون یکباره مهم جلوه می کنند. ناخودآگاه صحنه زیر که به تابستانی بسیار دور، به سال های پیش از آغاز جنگ مربوط می شود، پیش چشمم می آید:
برای استراحت به اتاق دنج طبقه دوم رفته بودم. اتاق رو به باغ بود و تابستان های بعد نیز همیشه در آن می خوابیدم. تازه می خواستم به بستر بروم که خش و خشی از پشت در شنیدم. در را باز کردم. موش کوچکی به سرعت از میان پاهایم گذشت و به زیر مبل خزید. فرصت داشتم تا حیوان ناتوان و کوچک را له کنم، اما چنان کوچک و ظریف بود که به خودم زحمت ندادم.
روز بعد با جیووانی در باره موش صحبت کردم. با دستپاچگی گفت: «اوه، آره، گاهی تو خونه سر و کله اش پیدا می شه.»
«آن قدر ظریف بود که حتی به فکرم نرسید، آزارش بدم.»
«آره، می فهمم. خب، ذهنت را بابتش خراب نکن!»
موضوع صحبت را عوض کرد. و به نظرم رسید که شاید این جریان به نحوی برایش ناخوشایند است.
یک سال بعد، شبی که ورق بازی می کردیم، از اتاق مجاور که در تاریکی مطلق فرورفته بود، صدای جسمی فلزی بلند شد، انگار یک شی ء فلزی را به جایی کوبیده باشند. پرسیدم: «چه صدایی بود؟»
جیووانی جواب داد: «من که چیزی نشنیدم.» بعد به همسرش نگاه کرد: «النا(۷) تو چیزی شنیدی؟»
«من؟ نه.» و با گفتن این حرف، چهره اش سرخ شد.
توضیح دادم: «به نظرم رسید توی اتاق نشیمن چیزی فلزی به سرعت بسته شد....»
فضایی از ابهام اتاق را فراگرفت. گفتم: «فکر کنم نوبت من شده.» و بازی کردم.
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که همان صدای سریع همراه با صدای ضعیف یک حیوان، این بار از اتاق جلویی بلند شد. پرسیدم: «تله موش گذاشتید؟»
«من که خبر ندارم. تو چیزی در باره تله موش می دانی، النا؟»
«تله موش؟ نه. باهاش موش شکار می کنن؟»
یک سال دیگر هم گذشت. هنوز پایم را داخل خانه روستایی نگذاشته بودم که دو گربه فربه و کاملاً سرحال دیدم. از نژادی درشت و قوی با پشم های نقره ای بودند. پیدا بود که شکارچی موش هستند. به جیووانی گفتم: «که این طور. بالاخره تصمیم گرفتید. چه خوب، لابد این ها هم مرتب غذای حسابی می خورند. این جا موش به اندازه کافی دارید.»
«موش؟ کجا؟ فقط گاهی تک و توک. اگر این گربه ها به موش ها دل خوش کرده بودند که...»
گوشزد کردم: «ظاهرا که حسابی خورده اند!»
گفت: «بله، معلوم است که به آن ها بد نمی گذرد. توی آشپزخانه همیشه آشغال گوشت پیدا می شود.»
سال بعد هم تا وارد شدم همان دو گربه را دیدم، اما شکل و شمایلشان تغییر کرده بود. نه تنها قوی و سرحال به نظر نمی رسیدند، بلکه از ضعف و بی حالی به جای دویدن از اتاقی به اتاق دیگر، از کنار پای صاحبشان دور نمی شدند. پرسیدم: «گربه هایتان مریض هستند؟ خیلی گرسنه به نظر می رسند. موش گیرشان نمی آید؟»
جیووانی کوریو به زور گفت: «دقیقا همین طوره. ابله ترین گربه هایی هستند که به عمرم دیده ام. از وقتی این جا موش پیدا نمی شود، از حال رفته اند.» و با رضایت خندید.
مدتی بعد، جورجیو،(۸) بزرگ ترین پسر خانواده، با حالتی که نشان می داد نمی خواهد کسی چیزی بفهمد، صدایم زد و گفت: «نفهمیدی چی شده؟ اونا می ترسند!»
«کی؟»
«گربه ها. بابا دوست ندارد در باره اش صحبت کنیم، اما موضوع این است که گربه ها هم می ترسند.»
«از چی؟»
«از موش ها. ظرف یک سال صدتا شده اند، دیگر آن موش های کوچک سابق هم نیستند. شبیه ببرند! از موش کور بزرگ ترند، پوستشان از موهای بلند و سیاه پوشیده است. گربه ها دیگر جرئت نمی کنند به طرفشان بروند.»
«پس چرا شما هیچ کاری نمی کنید؟»
«عجب حرفی، معلوم است که باید کاری بکنیم، اما بابا هیچ وقت نمی تواند تصمیم بگیرد. نمی دانم چرا، اما در این مورد نباید با او صحبت کرد. همیشه از کوره در می رود.»
سال بعد از بالای سقف اتاقم سر و صداهایی شنیدم، انگار عده ای آن بالا به این سو و آن سو می دویدند. خوب می دانستم که در اتاق زیرشیروانی کسی زندگی نمی کند و فقط مبل ها و بالش های کهنه را در آن جا نگه می دارند. فکر کردم که لابد موش ها بی وقفه رشد کرده اند!
روز بعد سر میز پرسیدم: «چرا برای مبارزه با موش ها اقدام نمی کنید؟ دیشب توی اتاق زیرشیروانی محشری به پا بود.»
متوجه شدم که خطوط چهره جیووانی چطور درهم رفت. پرسید: «موش؟ از کدام موش حرف می زنی؟ خدا را شکر این جا دیگر موش ندارد.»
والدین پیر جیووانی هم گفتند: «حتما خواب دیده ای عزیز جان. این جا از موش خبری نیست.»
مصرانه گفتم: «باورکنید، خودم دیدم که سقف اتاق می لرزید.»
جیووانی چهره ای متفکرانه به خود گرفت و توضیح داد: «می دانی می تواند مربوط به چه باشد؟ قبلاً این موضوع را هیچ وقت نگفته بودم. ولی این خانه شبح دارد. معمولاً صدایشان را می شنوم. گاهی وقت ها صدای خیلی ناراحت کننده ای دارند.»
با خنده گفتم: «عجب حرفی می زنی. باور کن موش بود، موش غول پیکر، موش کور! تازه از این حرف ها گذشته، سر گربه های اصیلی که داشتید چه بلایی اومد؟»
«راستش را بخواهی، دادیم بردنشان. این مسئله موش ها که می گویی عقیده شخص تو است و داری روی آن تاکید می کنی. نمی شود از چیز دیگری حرف بزنی؟ بالاخره ما در یک خانه روستایی زندگی می کنیم و این چیزها عادی است.»
ناخودآگاه به او خیره شدم. چرا تا این حد برآشفته بود؟ او که همیشه سراپا دوستی، محبت و ملایمت بود!
مدتی بعد، این جورجیو بود که کمی اوضاع را برایم روشن کرد. توصیه کرد: «گفته های بابا رو باور نکن. صدایی که شنیدی واقعا صدای موش ها بود. آخ، اگر می توانستی ببینیشان! واقعا که حیوان های گنده و زشتی هستند، به سیاهی زغال، با موهایی به ضخامت خلال دندان! هر دو گربه مان را به کشتن دادند. یک شب از صدای جیغ گوشخراشی از داخل اتاق نشیمن بیدار شدیم. از تخت پریدیم بیرون، اما از گربه ها هیچ خبر و اثری نبود. فقط چند گلوله پشم و لکه های خون....»
«پس چرا کاری نمی کنید؟ تله ای؟ سمی؟ نمی فهمم چرا پدرت این موضوع را این همه سرسری می گیرد...»
«اصلاً این طور نیست، برعکس، خیلی هم نگران است. اما وحشتزده هم هست، می گوید بهتر است سر به سر موش ها نگذاریم. در هر حال، دیگر کاری از ما برنمی آید، تعدادشان خیلی زیاد است... پدرم معتقد است، تنها علاجش آتش زدن خانه است که ممکن نیست. می گوید، عاقلانه ترین کار این است که سختگیری نکنیم.»
«در باره کی؟»
«موش ها. برای این که مبادا روزی انتقام بگیرند. گاهی از خودم می پرسم، بابا کمی دیوانه نیست؟ یک روز وقتی داشت یک تکه کالباس را توی زیرزمین می انداخت، غافلگیرش کردم. لقمه ای چرب و نرم برای آن حیوان های کوچک! از آن ها متنفر است، اما در عین حال از آن ها وحشت دارد و می ترسد نابودشان کند.»
به این ترتیب، چند سالی گذشت. تابستان گذشته که بیهوده منتظر شنیدن همان صداها از طبقه بالای اتاقم بودم، همه چیز در آرامش و سکوت بود و فقط از باغ صدای سیرسیرک ها به گوش می رسید. صبح روز بعد، روی پلکان به جورجیو برخوردم. پرسیدم: «چطور از شر آن حیوانات خلاص شدید؟ دیشب حتی یک موش هم بالای سقف نبود.»
جورجیو با لبخندی گذرا نگاهم کرد و گفت: «بیا و خودت ببین.»
مرا به زیرزمین و به طرف دریچه ای در کف زمین برد و در گوشم گفت: «حالا همه شان آن جا هستند. چند ماه است که همه توی کانال فاضلاب جمع شده اند. همه شان آن پایین هستند. فقط گوش کن....»
گوش کردیم. از زیرزمین صداهایی غیرقابل توصیف شنیده می شد: یک نوع وزوز، لرزشی نامحسوس، جوش و خروشی از موجودات ملتهب و ناآرام و در آن بین هم صداهایی دیگر، جیغ هایی کوتاه و تیز، صداهایی درهم و مبهم از تنفس و حرکات سریع دست و پا. پرسیدم: «فکر می کنی چند تا باشند؟» و لرزشی از هراس وجودم را دربرگرفت.
«از کجا بدانم؟ شاید یک میلیون. حالا تماشا کن، فقط سریع.»
کبریتی روشن کرد، دریچه را گشود و کبریت را داخل آن گرفت. برای چند ثانیه داخل آن جهنم را نگاه کردم. بی نهایت موجود سیاه روی هم می لولیدند، به هم برخورد می کردند و قل می خوردند. درون توده پرهیاهو و نفرت انگیز نیرویی می درخشید، یک نیروی حیاتی شیطانی که هیچ کس نمی توانست آن را تاب بیاورد. هزاران چشم درخشان می دیدم. چشم هایی که با غیض به من خیره شده بودند. جورجیو دریچه را با صدایی خفه و گنگ بست.
و اکنون؟ چرا جیووانی برایم نوشته که دیگر نمی تواند دعوتم کند؟ چه اتفاقی افتاده؟ دلم می خواهد بروم و قضیه را برای خودم روشن کنم. اما اعتراف می کنم که شهامتش را ندارم. از هر سو شایعات عجیب و غریبی تحت فشارم قرار داده اند. در باره این ماجرا سخن می گویند و به آن می خندند، درست مانند این که این جریان، افسانه ای بیش نیست. اما من خنده ام نمی آید. شاید به راستی موضوع از این قرار باشد که دیگر کسی نمی تواند آن خانه را ترک کند، شاید به راستی کسی از میان اهالی ده باید برود و مواد غذایی را در حاشیه جنگل بگذارد، شاید به راستی کسی نمی تواند وارد آن خانه شود. مردم می گویند، موش های غول پیکر مالکیت خانه را از خانواده کوریو سلب کرده اند و آنان را برده خود ساخته اند. دهقانی که یکبار جرئت به خرج داده و سری به اطراف خانه زده است ــ البته چندان به آن نزدیک نشده، زیرا کنار ورودی خانه چند حیوان غول آسا نگهبانی می داده اند ــ خانم النا، همسر دوستم، این موجود ظریف و دوست داشتنی را دیده که در آشپزخانه کنار اجاق ایستاده و لباس هایی ژنده و پاره بر تن، محتویات دیگ بزرگی را هم می زده و پیرامونش موش ها که برای غذایشان حریص بوده اند، او را به شتاب وامی داشته اند. النا که به طرزی باورنکردنی خسته و از پادرآمده به نظر می رسیده وقتی چشمش به دهقان افتاده، به او علامتی داده، گویی که می خواسته بگوید: «خودتان را به خاطر ما به دردسر نیاندازید؛ دیگر خیلی دیر شده است. برای ما دیگر امیدی باقی نیست.»

نظرات کاربران درباره کتاب در قلمرو وحشت

من فعلا چهار داستان ابتدایی رو خوندم: موش‌ها، پنجه میمون، قاتل و ارواح باید بگم ۳ داستان اول خیلی خیلی خوب فضاسازی و روایت شده و بسیار با معنی و آموزنده بودند. در واقع هر یک از این ۳ داستان یکی از خصلت‌ها و رفتارهای غلط انسان‌ها رو به چالش میکشه و در این کار هم ماهرانه عمل می‌کنه. اما داستان ارواح رو توصیه می‌کنم نخونید؛ با این که داستان کوتاهی هست ولی فاقد ارزش بوده و از این لحاظ با ۳ داستان دیگه هم‌خوانی نداره.
در 12 ساعت پیش توسط
عالی بود
در 7 ماه پیش توسط
بسیار عالی. چه مقدمه آگاهی بخشی داشت. کلی تو خوندن اولین داستان کمک کرد. فعلا فقط داستان اول رو خوندم، فضای داستان خیلی جالب بود.
در 10 ماه پیش توسط
ممنون جالب بود
در 1 سال پیش توسط
عالی
در 1 سال پیش توسط