فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تازه عروس

کتاب تازه عروس

نسخه الکترونیک کتاب تازه عروس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تازه عروس

مجموعه داستان «تازه عروس» نوشته آلبا دسس پدس (۱۹۷۷-۱۹۱۱)، نویسنده کوبایی‌تبار، است. از مهم‌ترین آثار او می‌توان به «از طرف او»، «دفترچه ممنوع»، «تازه عروس» اشاره کرد. این کتاب مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه اوست که شامل؛‌ دفترچه‌ پس‌انداز، دخترک‌ ساده‌لوح‌، عاشق‌ و معشوِ، تازه‌ عروس‌، خداحافظی‌، شال‌ خاکستری‌، دوچرخة‌ قرمز، یکشنبه‌، درس‌، بوی‌ دود، دیوار دبیرستان‌ و سرخی‌ غروب‌ است. در بخشی از کتاب «تازه عروس» می‌خوانیم: «ماریا نگاهی سطحی به اطراف خود افکند. بوی تند سیگار برگ و شراب که در آن محل بسته، روی دیوارها باقی مانده بود، به او حالی کرد که پا به محلی گذاشته که فقط مردان اجازه دارند داخلش شوند. جایی مناسب عادات آن‌ها. برای همین معذب شد و کنار اجاق نشست. دیگران، بدون آن‌که از او دعوتی کرده باشند، پشت میز نشستند. جووانی لیوان‌ها را کنار زد، ورق‌های پخش شده را دسته کرد و شروع کرد با لهجه محلی خودشان به صحبت با پدر و برادرانش. ماریا، فقط چند کلمه‌ای را این‌جا و آن‌جا، از آن لهجه درک می‌کرد. آن نوع لهجه که از گلو در می‌آمد و بس سریع صحبت می‌شد برای او، درست مثل یک زبان خارجی، غیرقابل فهم بود. فقط این را درک می‌کرد که صحبت جووانی در باره آن هیجده ماه اخیر نبود، در باره ازدواج آن‌ها نبود، اصلاً به او اشاره‌ای نشده بود. و از آن‌جا که او را تنها به حال خود رها کرده بود، می‌ترسید که مبادا او را هم مثل خاطرات دوران خدمت وظیفه و زبان ایتالیایی، فراموش کرده باشد. با خود می‌گفت: «من دارم وسط این چهار مرد چه کار می‌کنم؟».

ادامه...

بخشی از کتاب تازه عروس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Invito a pranzo
Alba de Céspedes
Arnoldo Mondadori Editore

دفترچه پس انداز

وقتی درِ خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»(۱) او را به خانه دعوت کردم و در آغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی حرکت بر جای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. در واقع لب هایش می لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب هایش نیز مشکی بود. و هنوز بنابر عادت زن های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه....» چند کلمه ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می گفتم که به کدام یک از اتاق ها راهنمایی اش کنم. اتاق پذیرایی که به کلی بی مورد بود و ممکن بود که او حتی روی مبل هم ننشیند. پذیرفتن او در آشپزخانه نیز، چنان می نمود که هنوز به چشم خدمتکار نگاهش می کنم. خدمتکاری که سال های سال در خانه من خدمت کرده بود. عاقبت تصمیم گرفتم به اتاق خواب ببرمش. به او گفتم: «بیا، همان طور که دارم اتاق را جمع و جور می کنم با هم حرف می زنیم. باید همه چیز را برایم تعریف کنی.»
مرا بی آرایش غافلگیر کرده بود. بدون پودری به روی صورت، بدون ماتیکی بر روی لب. قیافه ای بی آرایش که چندان مناسب من نبود، می ترسیدم از نگاهش درک کنم که من هم دیگر جوان نیستم.
حدود پانزده سال می شد که سرافینا را ندیده بودم. پس از ازدواج رفته بود نزدیکی میدان اسب دوانی خانه گرفته بود. شوهرش که اسب سواری می کرد با یک پرورش دهنده اسب کار می کرد. او، گاه به گاه سراغ من می آمد، ولی هر بار سرزده وارد می شد. درست در مواقعی که بسیار گرفتار بودم. در نتیجه مدتی طولانی در آشپزخانه به انتظارم می ماند. روی لبه یک صندلی می نشست و دستانش را روی کیفش می گذاشت. مستخدمینی که پس از او در خانه من خدمتکاری کرده بودند، مدام می شنیدند که از او تعریف می کنم و می گویم که سرافینا یک خدمتکار نمونه بوده است. حتی قبل از آن که با او آشنا شوند از او نفرتی به دل می گرفتند و از نگاهش عذاب می کشیدند که طوری خانه را نگاه می کرد که انگار به نظرش همه چیز نامنظم و کثیف می رسید. از او چند سوالی می کردم و بعد (از آن جا که او به همه چیز زندگی من واقف بود، از من نگهداری کرده بود، شاهد گریه هایم بود، کمکم کرده بود تا لباس بپوشم و با عجله به یک میهمانی و یا یک ملاقات عاشقانه بروم) دیگر حرفی نداشتم به او بگویم. از حال چند تن از اقوام من جویا می شد و من در جواب می گفتم که همگی حالشان خوب است و بعد وقتی حس می کردم که در حضور او احساس ناراحتی می کنم، بهانه ای می آوردم و از او دور می شدم و تنهایش می گذاشتم. او، تا موقعی که هوا تاریک می شد آن جا می ماند، چون هدف آن ملاقات، صرفا گذراندن یک بعدازظهر بود.
موقع خداحافظی، همان طور که دستان سرد و عرق کرده اش را در دست می فشردم، می گفتم: «باز هم به دیدن من بیا، خوب؟» و بعد، مادرم فوت کرد و به سویس نزد برادرم رفتم. جنگ آغاز شده بود. سالیان سال را خارج از کشور گذرانده بودم و دیگر کوچک ترین اطلاعی از سرافینا نداشتم. در مراجعت خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم در وجود خودم و هم در محیط اطرافم. کار می کردم، در خانه ای نسبتا عادی زندگی می کردم و دیگر مستخدمی نداشتم. او گفت که برای پیدا کردن من به سراغ اقوامم رفته بوده است.
تلفن زنگ زد و او مثل همیشه ملاحظه کار از اتاق خارج شد. صدای گام های او در آن خانه خالی، به نحوی خیالم را آسوده می کرد. وقتی در آشپزخانه به او ملحق شدم، مثل سابق در انتظارم روی صندلی ننشسته بود. کیف خود را در گوشه ای گذاشته بود و داشت انبوه رخت هایی را که روی میز اطوکشی گذاشته بودم، به دقت تا می کرد. متوجه شدم که یکی از پیراهن ها را هم در گنجه لباس آویزان کرده است. نشستم و با نگاهی مملو از مهر و محبت به او خیره شدم. مرا به یاد زمانی می انداخت که دختری بودم نسبتا ثروتمند، و تحت حمایت او، دختری پر از رویاهای عاشقانه. به یاد موقعی افتادم که برای میهمانی شب کریسمس، بشقاب های چینی را از قفسه بیرون می کشید. همان بشقاب هایی که لبه طلایی داشتند.
از او پرسیدم: سرافینا. چرا به نزد من بر نمی گردی؟
بدون آن که به من نگاهی بیندازد سرش را به علامت نفی تکان داد.
گفت: دیگر پیر شده ام.
گفتم: کار خانه دیگر مثل سابق چندان زیاد نیست. به یکدیگر کمک می کنیم.
جواب داد: «نه، به خاطر این نیست. من به زحمت کشیدن و کار کردن عادت دارم» و من، گفتم: «البته اگر کار بهتری را در نظر داری در آن صورت....» او، باز هم سرش را تکان داد. گفت: «شما دیگر چیزی از من نمی دانید، چه می دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟... و تازه از آن گذشته، آشپزی را هم فراموش کرده ام.»
خندیدم و اضافه کردم که دیگر سال هاست میهمانی هایی همانند میهمانی های شب کریسمس نمی دهم. و اصرار می ورزیدم. «می آیی پیش من؟»
جوابی نداد و من به یاد آوردم که آن سکوت، علامت رضای اوست. تصدیق می کرد. می ترسیدم دودل باشد، تغییر عقیده بدهد. به او پیشنهاد کردم: «چرا از همین الان نمی مانی؟»
همچنان سکوت کرده بود و داشت رخت ها را تا می کرد.
و این چنین دورانی آغاز شد که زندگی ام را بار دیگر پر از امید و شوق کرد. با علاقه هر چه تمام تر به خانه می رسیدم. با ذوق و شوق همه جا را مرتب می کردم، دلم می خواست همه چیز را نونوار کنم. پرده ها را با هم شستیم، روی ملافه ها نوارهای آبی و صورتی دوختیم. خدا می داند برای پاک کردن نقره ها، چند نوع مواد مختلف خریدیم! اگر سرافینا سماجت نمی کرد و نمی گفت که جارو برقی فقط به درد این می خورد که مصرف برق را بالا ببرد، بدون شک یک جاروی برقی هم می خریدم. حتی اگر هم شده، قسطی آن را می خریدم.
ماه آوریل بود. شب ها بلند شده بودند، شب هایی زیبا، آمیخته به بوهای خوب و سرشار از نوید و وعده های نیک. ولی، رفته رفته آن خانه مرتب و منظم و کامل، به نوع تازه ای دلگیرم می کرد. سرافینا، برعکس، به وراجی افتاده بود. می خواست از ماجراهای عاشقانه من باخبر شود، کسانی که زمانی وجود داشتند و اکنون دیگر اثری از آن ها در زندگی ام بر جای نمانده بود. حس می کردم که حضور او در خانه ام، به نحوی سنگدلانه وادارم می کند تا زندگی گذشته خود را با زندگی منزوی فعلی خود مقایسه کنم. بیش از آن که بازگشتی به گذشته باشد، گذشت زمان را به من حالی می کرد و در سی و نه سالگی، احساس پیری می کردم. درِ اتاق خواب را به روی خود می بستم و گاه، گریه می کردم و بعد، چشمان خود را می شستم تا سرافینا متوجه نشود که اشک ریخته ام. از ضعف خود در مقابل او خجالت می کشیدم. آری، در مقابل او که یک عمر زجر و رنج زندگی را، با وقار هرچه تمام تر، در سکوت، تحمل کرده بود و ادامه می داد. می ترسیدم که قدرت او را برای خود مثال و نمونه قرار دهم و آن وقت من هم، بدون آن که در تقاضای ترحم، تسکینی برای خود پیدا کنم، خود را با قدرت او وفق بدهم. او هرگز تقاضای ترحمی نمی کرد. از هیچ کس و هیچ چیز. اگر اتفاقا اشاره ای به مرگ شوهرش می کردم، چهره اش گلگون می شد و می فهمیدم که دوست ندارد در این مورد حرفی بزند. او هرگز اشک به چشمانش نیامده بود. به رقت نیامده بود. حتی زمانی که خانه ما را ترک کرده بود تا برود ازدواج کند، آن هم بدون قطره ای اشک، بدون نشان دادن هیچ گونه دلتنگی بود، انگار دارد نقش زنی را بازی می کند که در نمایشنامه ای دارد می رود ازدواج کند و خودش، شخصا چنین حسی ندارد. وقتی در باره نامزدش صحبت می شد او می گفت: «مردک کوتوله، خیلی بی ریخت و زشت است» و بعد، همان طور که سرش را تکان تکان می داد غش غش می خندید، انگار عاشق شدن، در نظر او، نوعی جنون بود و بس. او هرگز نخواسته بود که تسلیم هوسی بشود، چیزی را دوست داشته باشد. چون از تمام این حرف ها گذشته، او فقط و فقط عاشق دفترچه پس انداز خود بود. تنها عشقش، همان بود و بس.
در واقع، از تمام گذشته خود، فقط به آن اشاره کرد. یک شب روبروی هم نشسته بودیم. من، یک پارچه ضخیم خریده بودم تا روتختی بدوزم و هر دوی ما، از دو طرف داشتیم لبه پارچه را کوک می زدیم.
یکمرتبه پرسید: دخترخانم، دفترچه پس انداز مرا به خاطر می آورید؟
لبخندی زدم و در جواب گفتم: البته. البته که به یاد می آورم.
گفت: وقتی ازدواج کردم بیش از پانزده هزار لیر در حساب پس اندازم پول داشتم.
مادرم همیشه می گفت که سرافینا، مثل تمام افراد خسیس، با شهوتی جسمانی عاشق پول است و من عقیده او را رد می کردم و می گفتم که نه، این طور نیست و گاه سر این مسئله با مادرم جر و بحث مفصلی درمی گرفت. واقعیت این بود که سرافینا هرگز از خانه خارج نمی شد، هرگز برای خود چیزی نمی خرید و همیشه لباس های کهنه ما را می پوشید. تنها فکرش این بود که پول پس انداز کند. گاهی اوقات وقتی به اتاقش می رفتم می دیدم که روی آن دفترچه پس انداز خاکستری رنگ که مختصر پولی در حسابش بود خم شده و دارد آن را مثل یک رمان عشقی می خواند و صفحاتش را آهسته ورق می زند. زندگی او در آن دفترچه پس انداز خلاصه شده بود. هر مبلغی را که به حساب ریخته بود، یک ماه، یک تاریخ، یک فصل را به یادش می انداخت: گرمای شرجی ماه اوت، آسمان زمان عید پاک، یک درخت تزیین شده عید کریسمس. برای هدیه تولدش نیز، به جای هدیه، پول نقد را ترجیح می داد. دفترچه را در گنجه می گذاشت و درِ گنجه را هم قفل می کرد و با عذرخواهی می گفت: «دفترچه ام آن جاست....» شماره آن را در جاهای مختلفی یادداشت کرده بود. می ترسید کسی بدزددش و یا خدای نکرده گمش کند. و اگر به او کاری را محول می کردیم که می بایستی از خانه خارج می شد، آن وقت دفترچه پس انداز را به دست مادرم می سپرد و می گفت «آدم چه می داند، ممکن است خدای نکرده یکمرتبه خانه آتش بگیرد. از این اتفاقات ناگهانی خیلی رخ می دهند.» من معتقد بودم که او خسیس نیست چون وقتی از او می پرسیدم که خیال دارد با آن پول چه کند، در جواب می گفت: «می خواهم یک سفر بکنم. مثلاً چند روز بروم به ونیز.» یک روز به ما اعلام کرد که اکنون آن قدر در حسابش پول دارد که می تواند یک اتومبیل بخرد. و من، با تجسم کردن او پشت فرمان ماشین و یا روی عرشه یک کشتی اقیانوس پیما، غش غش خنده را سر می دادم. اگر من برای خود یک کلاه و یا یک لباس میهمانی می خریدم، او بلافاصله می گفت که حالا او هم قادر است چنین چیزهایی بخرد. وقتی من برای خودم یک دائره المعارف خریدم، آن وقت هم باز همان جمله را بر زبان آورد. وقتی نامزد کرده بود مادرم از او پرسیده بود که آیا با آن پول خیال دارد ملافه، چرخ خیاطی و چند تا مبل بخرد؟
و او با چهره ای برافروخته اعتراض کنان در جواب گفته بود: «این مسائل ربطی به من ندارد، دفترچه پس انداز متعلق به من است و بس.» و اضافه کرده بود که ملافه ها را می بایستی مادرش برایش می فرستاد و خرید مبل و اثاثیه نیز به عهده شوهر است و سپس ادامه داده بود که خیال دارد حتی پس از ازدواج در صورت لزوم برود در خانه این و آن رختشویی و خیاطی کند. چون به هیچ قیمتی حاضر نبود به آن پول پس انداز دستی بزند.
من داشتم فکر می کردم پانزده هزار لیر. اندکی بیش از حقوقی که اکنون من به او می دادم. خدا می داند که با گرانی زندگی، با تورم، او چقدر زجر کشیده بود. تورم، برایش همانند فاجعه بود.
زمزمه کنان گفتم: سرافینای بی چاره، با آن همه از خودگذشتگی، آن همه محرومیت، و حالا....
او گفت: نه، به حالا مربوط نیست، به آن زمان مربوط است. موقعی که جنگ شده بود. از آن بلاهایی که وقتی جوان هستی بر سر خودت می آوری، موقعی که مردها، تو را طلسم می کنند، عاشق خود می کنند. ما، تمام مدارک ازدواج را آماده کرده بودیم و وتزیو(۲) هنوز مشکوک بود که آیا من دوستش دارم یا نه. می گفت: «تو فقط می خواهی برای خلاصی از مستخدمی با من ازدواج کنی.» این را از این بابت می گفت که من حاضر نمی شدم قبل از ازدواج رسمی بعضی کارها را با او انجام دهم. به خاطر مذهبی بودن. و او سخت عصبانی می شد و می گفت: «این ها همه اش عذر و بهانه است، واقعیت این است که تو به من اعتماد نمی کنی.»
«و عاقبت تصمیم گرفته بود که با من ازدواج نکند و من یک هفته تمام او را ندیدم. هر بار که از خانه بیرون می رفتم تا بروم شیر بخرم، او دیگر مثل همیشه کنار در خروجی در انتظارم نبود. ابتدا سعی کردم تحمل کنم و بی قرار نشوم ولی بعد... طاقت از دست دادم، آدم خودش هم نمی فهمد که چرا آن طور شیفته یک نفر می شود... خلاصه، به سراغ او رفتم. یعنی در میدان اسب دوانی، همان جایی که کار می کرد و به او گفتم: «برای این که نشانت دهم که به تو اعتماد دارم، حاضرم دفترچه پس انداز را به اسم تو بکنم.» هر دو با هم به بانک رفتیم و من همان طور که داشتم امضا می کردم. آن اتاق زیبای بانک، با آن همه مرمر و شیشه های رنگارنگ، به نظرم مثل یک کلیسا می رسید که جهت مراسم ختم زینت داده شده است. سپس از آن جا خارج شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود، ولی من چشمم چیزی را نمی دید و گرچه وجدانم راحت شده بود، با این حال حس می کردم که وتزیو به من تجاوز کرده است. تمام آن کارهای خلاف را با من انجام داده است. وجود مرا تسخیر کرده و دارد به دنبال خود می کشاند. با هم ازدواج کردیم. او شوهر خوبی نبود. هیچ وقت در خانه نبود. حتی شب ها. ولی به دفترچه پس انداز دست نمی زد. آن را در گنجه گذاشته بود و به من می گفت: «دیدی که می بایستی به من اعتماد می کردی؟» و من، هر روز صبح به صورت او نگاهی می انداختم و فکر می کردم که راست می گفت، حق با او بود.
«دو سال پس از ازدواج، یک روز درِ گنجه را باز کردم و دیدم که دفترچه پس انداز آن جا نیست. با خود فکر کردم غیرممکن است. حتما خواسته با من شوخی کند. سر به سرم بگذارد. هر جایی را که می شد و به عقلم می رسید جستجو کردم. تمام گنجه ها را زیر و رو کردم، زیر تشک را نگاه کردم، زیر قفسه ها را نگاه کردم. نمی دانستم وتزیو را کجا پیدا کنم. او به خاطر کارش، مدام به این طرف و آن طرف می رفت. با گذشت ساعات، عاقبت قانع شدم که درست همان فکر اولیه صحیح بوده است. می خواسته مرا دست بیندازد و با من شوخی کند. ولی وقتی به خانه آمد، همان طور که داشتم نان را با چاقو می بریدم، می ترسیدم مبادا دستم را ببرم. دست هایم می لرزید.
«به او گفتم: خواهش می کنم دیگر از این شوخی ها با من نکنی. کم مانده بود سکته کنم. دفترچه پس انداز را بکش بیرون.
«اولش خندید و بعد عصبانی شد و گفت:
«در زندگی زناشویی همه چیز مشترک است. آنچه مال توست به من هم تعلق دارد.
«گفت که رفته به مسابقه اسب دوانی و تمام پول ها را باخته. بله، بازی کرده و باخته بود. و من حس می کردم که تمام آن اسب ها، تاخت کنان دارند از روی من می گذرند. دیگر مغزم کار نمی کرد.»
همان طور که داشت لب پارچه روتختی را کوک می زد، سرش را پایین انداخته بود و حرف می زد. در مقابل او، سایه سرش روی پارچه، رفته رفته مثل یک لکه تیره رنگ پیش رفته بود. دلم می خواست به او بگویم که همه ما، روزی، آنچه را که برایمان بیش از هر چیز دیگر ارزش داشته است، از دست داده ایم. درست مثل دفترچه پس انداز او.
و همه ما، با آگاهی به از دست دادن آن چیز حس کرده ایم که اسب ها به ما حمله ور شده اند، داریم زیر دست و پایشان خرد می شویم. با این حال جرئت نمی کردم در باره این چیزها با سرافینا صحبت کنم. نیروی او، ضعف مرا دوچندان کرده بود. او، تسلیم قضایا شده بود. و من در عوض گریه کرده بودم. دلم می خواست انتقام این ضعف خود را از او بگیرم. به شک افتادم که شاید شوهرش نمرده باشد و سرافینا، صرفا او را ترک کرده باشد و بس. به پیراهن مشکی اش نگاهی انداختم و به جای انتقامجویی به او گفتم که انسان باید مرده ها را عفو کند.
و او، برای اولین بار سر خود را با وقار بالا آورد:
ـ عفو؟ هرگز. هرگز نباید کسی را عفو کرد.
نگاهش مصمم بود، با وقار بود، سنگدل بود.
ـ عفو؟ هرگز.
سپس بار دیگر سر خود را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت:
ـ به پانزده سال زندان محکومم کردند. دو سال آن را تخفیف دادند. ولی سیزده سال بقیه را در زندان گذراندم.

نظرات کاربران درباره کتاب تازه عروس