فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شب طاهره

نسخه الکترونیک کتاب شب طاهره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شب طاهره

کتاب «شب طاهره» نوشته بلقیس سلیمانی ( -۱۳۴۲)، نویسنده، منتقد ادبی و پژوهشگر معاصر کرمانی است.
او تا کنون موفق به دریافت جوایزی چون، جایزه ادبی مهرگان، جایزه ادبی اصفهان و نشان درجه یک هنری در سال ۱۳۹۵ شده است.
رمان «شب طاهره» روایت داستانی است که دو زمان متفاوت را به تصویر می‌کشد و داستان بین زمان حال و سالهای دهه شصت در رفت و آمد است.
بن‌مایه اصلی این رمان را یک موقعیت تراژیک تشکیل داده است. شخصیت اصلی این رمان زنی به نام «طاهره کریم‌ قاسمی» است که بر حسب تصادف یکی از دوستان قدیمی خود را می بیند و به ناگاه تمام خاطرات گذشته‌اش برای او زنده ‌می‌شود.
محل وقوع حوادث این داستان روستای «گوران» است که اتفاقات مربوط به سالهای جنگ در آن مرور می‌شود.
حوادث سال‌های دهه شصت و دغدغه‌های اين سال همواره در آثار بلقيس سليماني موج مي‌زند و خواننده را برای خواندن حوادث آن روزگار بی‌تاب می‌كند.
در بخشی از کتاب «شب طاهره» می‌خوانیم:
«پدر را سه روز است از بیمارستانی در کرمان، به خانه برگردانده‌اند. با پای خودش برنگشته. با آمبولانس برش گردانده‌اند.
صادق می‌گوید کلی پول بابت کرایه آمبولانس داده‌اند. یک پرستار هم با پدر هست که مثل دکترها راه می‌رود و دستور می‌دهد.
پنجشنبه عصر است و طاهره مدرسه ندارد و می‌بیند که پرستار سرم را وصل می‌کند، آمپولش را می‌زند و سفارش‌های لازم را به صادق می‌کند.
حیف که رشته انسانی می‌خواند، و گرنه پرستاری از آن شغل‌هایی است که...نه نمی‌تواند.»
از سلیمانی تا کنون کتابهای زیادی منتشر شده که از جمله می‌توان به؛ «بازی آخر بانو»، «بازی عروس و داماد»، «خاله بازی»، «به هادس خوش آمديد»، «سگ‌سالی»، «پسری كه مرا دوست داشت»، «من از گورانی‌ها می‌ترسم» اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شب طاهره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

بدنش پیچ و تاب می خورَد، نگاه ها را دنبال خودش می کشد، یک جورِ سحرآمیزی از میان صندلی ها می گذرد. تا به تریبون برسد چند بار برمی گردد و به جمع لبخند می زند.
خودش است، مرضیه اسماعیلی. سی سال که هیچ؛ اگر هزار سال هم بگذرد، طاهره او را فراموش نمی کند؛ نه او را، نه حبیبه عمادی را و نه فرزانه رستمی را.
می گوید زبان آلمانی خوانده و سابقه فعالیت در انجمن اولیا و مربیان را هم دارد. چند بار میکروفون را جابه جا می کند و سرانجام از خانم ها و آقایان می خواهد به او رای دهند تا اوضاع مدرسه را سر و سامان بدهد. همه برایش دست می زنند. طاهره هم دست می زند. دوباره پیچ و تاب می خورد و از میان صندلی ها راه باز می کند. سر جایش که می نشیند، برمی گردد و به پشت سری هایش لبخند می زند و طاهره یک لحظه همان نگاه بی تاب آن سال ها را می بیند که از روی همه چیز و همه کس مثل برق و باد می گذرد.
مهندس پورخلیل برخلاف مرضیه کند و سنگین راه می رود و تا به تریبون برسد طاهره تصمیمش را گرفته؛ نه تنها به مرضیه رای می دهد، بلکه حتماً به او آشنایی هم می دهد. خصوصاً که دلش می خواهد بداند سرنوشت حبیبه و فرزانه چه شد، حبیبه از فرانسه برگشت یا همان جا ماندگار شد و فرزانه چرا ناپدید شد. آیا او هم از ایران رفت؟
از لحظه ای که خانم ناظم کاندیداها را معرفی کرده و اسم مرضیه را شنیده، کلاغ بزرگی درون سینه و شکمش شروع به بال زدن کرده. تکان های پای چپش هم شروع شده است.
دلش می خواهد بلند شود و به حیاط مدرسه برود. خدا کند این آغاز حمله پنیک نباشد. مدت ها بود حمله ای نداشت. نفس عمیق می کشد. سینه اش را پر از هوا می کند و آرام آرام آن را بیرون می دهد. یک بار، دو بار، سه بار.
برمی گردد و به زن های اطرافش نگاه می کند. کسی حواسش به او نیست. نگاه می کند به پشت سر مرضیه، به شال سرخابی اش و شانه های باریکش. چه خوب مانده. انگار نه انگار در آستانه پنجاه سالگی است. از او کوچک تر نبود. هر چهار نفرشان هم سن و سال بودند. او یک سال دیرتر از آن ها وارد دانشگاه شده بود، اما از آن ها کوچک تر نبود.
آقای پورخلیل وعده می دهد تمام سال مواد پاک کننده مدرسه را تامین کند، همان طور که پارسال و پیرارسال کرد و رای هم آورد و مسئول انجمن هم بود. پس دختر مرضیه سال اولی است، وگرنه باید این دو سال او را می دید. مگر می شود مرضیه جایی باشد و دیده نشود. خدا او را برای خودنمایی آفریده. برای این که هرجا می رود بگوید، بخندد و اگر دست داد سوءاستفاده ای هم بکند. نوبت تمیزیِ اتاق که به مرضیه می رسید، یا مریض می شد یا امکان عود آسمش بود. طاهره جارو را می زد، اما تی نمی کشید. تی را خود مرضیه می کشید. بعضی وقت ها هم نمی کشید. می گفت: «تو اون قد خوب جارو می زنی که نیازی به تی نیست.» می گفت: «تو مثل مادربزرگم جارو می زنی. تمام سوراخ سمبه ها رو تمیز می کنی.»
فرزانه غر می زد و مرضیه را مار خوش خط و خال می نامید و برایش چشم و ابرو می آمد. حبیبه اما راست توی چشم هایش نگاه می کرد و می گفت: «استثمارگر.»
طاهره اسم دو نفر را می نویسد روی برگه کوچک چهارگوش؛ مهندس پورخلیل، مرضیه اسماعیلی. برگه را در کیسه پلاستیکی خانم ناظم می اندازد، بلند می شود و از سالن بیرون می رود. با این که بیست روز از شروع پاییز می گذرد، هوا همچنان گرم است. می نشیند روی نیمکت فلزی، زیر درخت چنار گوشه مدرسه و چشم می دوزد به در ساختمان سه طبقه دبیرستان سمیه. کلاغ درونش همچنان بال بال می زند، نه آن قدر که وقتی مرضیه پشت تریبون بود. گره روسری اش را شل می کند و شروع می کند به نفس عمیق کشیدن، اما هرچه می کند بلکه تصویر اتاق ۵۷ ساختمان هفت کوی دانشگاه را از ذهنش بیرون کند، موفق نمی شود.

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند(۱)

از لحظه ای که اسم مرضیه اسماعیلی را به عنوان کاندیدای انجمن اولیا و مربیان از زبان خانم ناظم شنیده، این شعر مدام در سرش می چرخد و حالا که دارد نفس عمیق می کشد افتاده است روی زبانش و، بدون این که کنترلی بر آن داشته باشد، تکه تکه آن را می خواند؛ نه بلند، آن قدر که خودش صدای خودش را بشنود.
حبیبه بیت اول را می خواند، فرزانه بیت دوم را و او از خودش می پرسید آیا آن ها هم کسی را از دست داده اند. مرضیه می گفت: «چیه این شعرای سیاسی. ترانه ای، تصنیفی، چیزی بخونین» و می خواند: «که امشب شب عشقه همین امشبو داریم / چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم.»
بلند می شود و به استقبال جمعی می رود که از پله های جلوِ ساختمان سرازیر شده اند و مرضیه را مثل نگین در بر گرفته اند. طوری جلوِ گروه می ایستد که مرضیه او را ببیند. می بیند. نگاهش مثل همیشه میان آدم ها می دود و لحظه ای روی صورت او می ایستد. طاهره لبخند می زند و مرضیه از او می گذرد.
«مرضیه!» همان طاهره آن سال ها لحظه ای در جلدش می رود و بدون این که اجازه ای از او بگیرد مرضیه را صدا می زند. مرضیه برمی گردد.
«نشناختی؟»
پلک های مرضیه تند و تند باز و بسته می شود.
«خیلی به چشمم آشنایی. مدرسه راهنماییِ ایوب آزاد دیدمتون؟»
«ای مار خوش خط و خال، استثمارگر...»
«خدای من، تو طاهره ای! طاهره...»
«کریم قاسمی.»
«وای طاهره! تو این جا چه کار می کنی دختر؟»
همدیگر را می بوسند. اول بغل می کنند، بعد می بوسند. بوی کرم پودر می دهد مرضیه، بوی آشنای آن سال ها. چقدر به طاهره اصرار می کرد برای پوشاندن لکه های صورتش از کرم پودر استفاده کند. نمی کرد. برای کی بکند؟
«نشناختمت طاهره. چقدر گذشته؟ بیست و هفت هشت سالی می شه، نه؟»
«سی و اندی سال.»
«انگار همین دیروز بود. یادش بخیر! تو هم دخترت این جاست؟»
«آره.»
«کلاس چندمه؟»
«سوم.»
«چند تا داری طاهره؟»
«دوتا. تو چند تا داری؟»
«همین یکی.»
«چندمه؟»
«اول»
زیر نگاه سنگین سرایدار بلندقد و سبزچشم دبیرستان سمیه، شماره های همدیگر را سیو می کنند و به هم قول می دهند همین روزها بنشینند و سیر از آن سال ها بگویند.

در را که باز کرد، فهمید خبری شده. نگار زانوهایش را بغل کرده بود نشسته بود روی راحتیِ جلوِ تلویزیون و تند و تند کانال عوض می کرد. عمه هم سر جای همیشگی اش، گوشه هال، زیر پتو خزیده بود و پشت به تلویزیون رو به دیوار خوابیده بود.
با همان لباس بیرون به آشپزخانه رفت. سوپ را گرم نکرد. ظرف سوپ را داخل سینی گذاشت و به هال برگشت. نگار صدای تلویزیون را زیادتر کرد. این یعنی اعتراض، یعنی کوفت بخورد این پیرزن هاف هافو، که مثل جنازه افتاده روی زندگی مان و آن را به کاممان تلخ کرده. این یعنی تو لوسش کردی، تو بهش رو دادی، تو از اول پاش را تو زندگی مان باز کردی. «عمه، عمه صنوبر، پاشو. سوپ برات آوردم.» کلمه سوپ رمز عبور است. سال هاست عمه غذایش سوپ است. نه این که چیز دیگری نخورد، اما این غذایی است که برای این پیرزن هشتاد و سه ساله نه دندان می خواهد (که او ندارد)، نه دو ساعت نشستن سر سنگ توالت.
طاهره می نشیند روی زمین، سینی را می گذارد کنارش و گوشه پتو را آرام از روی سر عمه می کشد. عمه غرغری بیمارگونه می کند. حالا طاهره می داند باید به الیاس زنگ بزند، بگوید سر راه آمدنی دو سه تا کمپوت گیلاس برای پیرزن بخرد.
«نمی خوام. درد بخورم. چرا خدا جونمو نمی گیره راحتم کنه.»
«خدا نکنه عمه. ان شاءاللّه سایه ت صد و بیست سال بالا سر ما باشه.»
«سایه م به خاک. خوار شدم، خفیف شدم. می گم: دخترجان، هر چیزی رسمی داره. رسومی داره. هنوز نه به باره نه به دار. از صبح علی الطلوع تو داری با این یارو حرف می زنی. نمی گه این چه جور دختریه؟ نمی گه این ننه باباش چه جوری تربیتش کردن که...`»
«اینا جوونن عمه. با ما فرق می کنن. چه کارشون داری. بذار هر خاک مرگی می خوان رو سرشون بریزن.»
نگار کنترل را می اندازد روی میز و به اتاقش می رود و در را محکم می بندد.
«نگو این حرفا رو طاهره. تو مادرشی. خیر سرت یه عمر معلم بیدی. چطو نمی تونی چار کلوم باهش حرف بزنی.»
«می زنم عمه. به حرفم گوش نمی ده. دنیا عوض شده. مثل قدیما نیست. حالا یه گپی با هم زدند؛ قتل که نکردن. چه کار به کار اینا داری. بی خودی خون خودتو کثیف نکن. پاشو سوپتو بخور.»
طاهره دست می اندازد پشت عمه و کمک می کند بلند شود. موهای ژولیده قرمز و نارنجی عمه را که همین هفته قبل حنا گذاشته بود مرتب می کند، پیشانی اش را می بوسد و سینی را می گذارد روی پاهایش. «بخور جون بگیری. الآن زنگ می زنم الیاس برات کمپوت بگیره. برا این جوونا هم دعا کن عمه. تو قلب پاکی داری. اون هم نوه ته. کس غریبی که نیست خونه سوخته.»
عمه را که سر و سامان می دهد، لباس هایش را عوض می کند. لباس خانه نمی پوشد. در واقع لباس مهمانی می پوشد. بلوز مشکیِ نخی را که از پنجشنبه بازار جنت آباد خریده بود می پوشد. جلوِ آینه می ایستد و با انگشت سیاهیِ زیر چشم چپش را پاک می کند. رژلب صورتی اش را برمی دارد، در آن را باز می کند، صورتش را جلو می برد و به دقت به خودش نگاه می کند. منصرف می شود. در رژ را می بندد.
مثل همیشه دو بار به در اتاق دخترها می زند. با این که می داند ندا خواب است، باز هم محکم در می زند. این سال ها که دخترها اتاق دار شده اند، برای این که به عمه صنوبر یاد بدهد باید قبل از باز کردن در اتاق این و آن در بزند، همیشه محکم در زده، اما عمه هیچ وقت یاد نگرفته در بزند. اصلاً در زدن را کسر شان خودش می داند انگار. آن سال های دورتر که خودش را سالار و سلطان خانه می دانست و بچه ها کوچک بودند، مدام غر می زد که شماها چرا درِ اتاق هاتان را می بندید، و حتی وقتی نگار نوجوان بود به طاهره گفته بود خوب نیست دختربچه تنها تو اتاق دربسته باشد، و تا الیاس با التماس و ماچ و بوسه به او بفهماند اشکالی ندارد بچه ها درِ اتاقشان را ببندند، نگار دانشگاهی شده بود و پر از نفرت از مادربزرگی که تا چشم باز کرده بود او را بالای سر خودش دیده بود.
به نگار می گوید دارد می رود خانه یکی از همکارهای سابقش و به ندا می گوید: «بسه دیگه خوشخواب خانم! چقدر می خوابی. تو مثلاً امسال امتحان نهایی داری ها.» و به نگار می گوید با خواهرش کمی ریاضی کار کند به جای این که سربه سر این پیرزن بگذارد. در را می بندد و به عمه صنوبر می گوید تا یکی دو ساعت دیگر برمی گردد و تا آن وقت عمه می تواند تکرار سریال فاطما گل را ببیند.
این اولین باری است که به خانه پدر و مادر افسون می رود. با مادر افسون چند باری تلفنی حرف زده. همیشه هم برای این که به او بگوید افسون امشب پیش نگار است و نگران دیر آمدن یا اصلاً نیامدنش نباشند.
کفش پاشنه سه سانتی اش را می پوشد. نمی داند این زنی که قرار است او تکان دهنده ترین خبر ممکن را بهش بدهد چه جور زنی است. لباس ها و حالا کفش ها را انگار متناسب با خبر انتخاب می کند. می داند نمی تواند در حالی که صورتش غرق آرایش و پاشنه کفش هایش هفت سانت است به مادری بگوید دخترت استانبول نیست؛ همین تهران است و پنج ماهه باردار است و بابت این بارداری سی میلیون تومان گرفته است. از روزی که خبر را از نگار شنیده تا حالا، لحظه ای نبوده که به این موضوع فکر نکند. تخمک فروشی دخترها را توانسته بود تاب بیاورد و قضیه گوشیِ گرانقیمت نگار را به سختی رفع و رجوع کرده بود و از یک وام دومیلیونی که از صندوق بازنشستگی گرفته آن قدر حرف زده بود که الیاس قبول کرده بود چند قسطش را بدهد. اما نتوانسته بود رحم اجاره دادن افسون را بپذیرد. بارها و بارها سعی کرده بود به مادر افسون زنگ بزند و موضوع را بگوید؛ نتوانسته بود. با خودش فکر کرده بود خبر به این هولناکی را نباید با تلفن به گوش مادر رساند. ای بسا پشت تلفن غش کند و کسی نباشد که کمکش کند. و حالا کفش و کلاه کرده بود تا از خیابان بگذرد و به خانه مادر و پدر افسون برود و قضیه را به مادرش بگوید. در این چند روز بارها از خودش پرسیده بود چرا باید در زندگیِ مردمی که با او نسبتی ندارند دخالت کند. بگذار دخترها هرچقدر می خواهند به مادرهایشان کلک بزنند، بگویند برای کار شش ماهه ای که دوستی برایشان در آژانسی مسافرتی در استانبول دست و پا کرده به آن شهر می روند و آن جا هم با آن دوست همخانه هستند و اصلاً و ابداً جای نگرانی نیست. به او چه که افسون چه کار می کند. گیرم که روزی دو ساعت پشت تلفن با نگار حرف می زند. گیرم که نگار در هفته چند باری به دیدن افسون می رود. خب که چی. نگار که دارد ازدواج می کند و اگر خدا بخواهد، این یکی دیگر جدی است و گور پدر افسون، گور پدر مردم.
درونش بلوایی است. از لحظه ای که همین دو ساعت پیش با مرضیه اسماعیلی روبه رو شده، بیشتر دچار شک و دودلی شده. بارها به خودش گفته گور پدر مردم، دستت را بگذار روی کلاه خودت که باد نبردش، چه کار به مردم داری، اما آن ته ته های وجودش کسی مدام می گوید اگر قضیه این خواستگاری جدی نباشد، اگر این وصلت سرنگیرد، اگر این پول یامفت چشم نگار را هم گرفت، اگر او هم... خودش خوب می داند همه این کارها را برای این می کند که می ترسد اگر قضیه افسون به خوبی و خوشی تمام شود، ای بسا نگار هم همین راه را برود.
می ایستد کنار بلوار ایران پارس و به پل عابر پیاده نگاه می کند. دو بار زنگ زده به ۱۳۷ و از قول اهالیِ محل گفته و تقاضا کرده پله های این پل را برقی کنند. گفته به علت وجود بازار میوه و تره بار در آن نزدیکی خیلی از روندگان این پل افراد میانسال و مسن هستند. گفته که کشیدن کلی بار از این پله ها حتی برای جوان ها هم سخت است، چه برسد به پیرها. محل نگذاشته اند. گفته اند اقدام می کنند، ولی نکرده اند. آن قدر می ایستد که بلوار خلوت بشود و کسی پیدا شود که در پناهش به آن سوی خیابان برود. کسی پیدا نمی شود. دل به دریا می زند و با کلاغی که درون سینه اش بال بال می زند به میانه بلوار می رسد. پشیمان است که از روی پل نرفته. نمی تواند. شب ها از زانودرد خواب ندارد. پابه پای عمه صنوبر ناله می کند و پیروکسیکام می مالد و روزها زانوبند می بندد. دوازده جلسه هم فیزیوتراپی رفته و هر بار از دکتر شنیده باید وزن کم کند که نکرده.

می ایستد وسط بلوار و به این فکر می کند که چرا دارد دست خالی به خانه مادر و پدر افسون می رود. و بلافاصله نتیجه می گیرد بردن شیرینی برای خبر دادن از فاجعه دهن کجی به خانواده و مخصوصاً مادری است که بیش از هرچیزی نیاز به همدردی دارد. غیژ و غیژ ماشین ها عصبی اش کرده. کلاغ آن قدر بال بال زده که پاهایش حالا سست شده اند، سست و بی حال. پسر جوانی آن سوتر بی محابا به دل خیابان می زند. او هم جرئت پیدا می کند و پا در خیابان می گذارد.
ماشین اول را رد می کند، اما ماشین دوم با صدای ترمز وحشتناکی در چندسانتی اش می ایستد. تا به خودش بیاید، صدای مهیب تصادف میخکوبش می کند. لحظاتی هیچ چیز نمی شنود. همان وسط خیابان می ایستد و دست هایش را می گذارد روی ماشینی که در چندسانتی اش ترمز کرده.
«اون پل هوایی رو برا تو گذاشته ن احمق بی شعور.»
صدای جوان را از جای دوری می شنود. پاهایش خم می شوند و روی زمین پخش می شود.
«یه مشت دهاتی ریخته ن تو این شهر. هر رو از بر تشخیص نمی دن.»
مرد دو بار با پا محکم می کوبد به پاهایش و می شنود مرد دیگری می گوید: «چه کار می کنی؟ این بدبخت خودش داره سکته می کنه.»
«گه خیکی.»
کس و کسانی از زمین بلندش می کنند. وسط بلوار می نشانندش و آب گرم به خوردش می دهند. صدای بوق ماشین ها و بگومگوی مردها را می شنود. حالا کسی از حفظ فاصله حرف می زند و کسی به پلیس زنگ می زند و کسانی وجود پلیس را لازم نمی بینند و مقصر را کسی می دانند که از پشت زده است.
مردها کم کم دورش را خلوت می کنند و به سروقت ماشین ها می روند. زنی یک دانه شکلات در دهانش می گذارد و می پرسد کجا زندگی می کند. می گوید کوچه هشتم و با دست اشاره می کند. صدایش می لرزد. زن می گوید باید صدقه بدهد، خدا بهش رحم کرده.
زن زیر بغلش را می گیرد و از خیابان ردش می کند. می گوید می تواند برایش ماشین بگیرد. می گیرد.
«خدا خیرت بده. آقا این حاج خانوم رو برسون خونه ش. همین کوچه هشتم. نزدیک بود بیچاره رو خرد و خمیر کنند.»
می نشیند روی صندلیِ جلو. زن می پرسد پول همراه دارد. دارد. زن در را می بندد. مرد می گوید: «کمربندت را ببند.»

۲

پدر را سه روز است از بیمارستانی در کرمان به خانه برگردانده اند. با پای خودش برنگشته. با آمبولانس برش گردانده اند. صادق می گوید کلی پول بابت کرایه آمبولانس داده اند. یک پرستار هم با پدر هست که مثل دکترها راه می رود و دستور می دهد. پنجشنبه عصر است و طاهره مدرسه ندارد و می بیند که پرستار سرم پدر را وصل می کند، آمپولش را می زند و سفارش های لازم را به صادق می کند. حیف که رشته انسانی می خواند، وگرنه پرستاری از آن شغل هایی است که... نه نمی تواند. رنگ و روی پدر را که می بیند، می داند نمی تواند پرستار بشود. پرستار که نه، بهیار، از همین هایی که دیپلم ندارند و بارها آن ها را در درمانگاه گوران دیده است.
همه می دانند دکترها پدر را جواب کرده اند. سرطان رسّش را کشیده. شده است پوست و استخوان. رنگ و رویش به میت می ماند. بچه های صادق و خواهرهایش داخل اتاقی که پدر بستری است نمی روند. از بابابزرگ می ترسند. مادر دوباره نشسته است پشت هاون و راه به راه دواهای عطاری را می کوبد، مخلوط می کند، می جوشاند و به حلق پدر می ریزد. کل خانه بوی الکل، دواهای عطاری و مرگ می دهد.
عمو سیف اللّه لحظه ای از کنار بستر پدر دور نمی شود. مدام پارچه خیس می کند و به دست و پای پدر می کشد و شاهزاده ابوالقاسم را به جدش آقا امام موسای کاظم قسم می دهد رحمی به برادرش بکند. همه شمس آباد می دانند سیف اللّه و نوراللّه یک روح اند در دو بدن. نه به دلیل این که هیچ وقت خرده ملک پدری را بعد از فوت پدرشان بین خودشان تقسیم نکرده اند و با هم کار کرده اند و با هم خورده اند، نه به دلیل این که یکی این طرف خانه پدری خانه ساخته و آن دیگری آن طرف، و نه برای این که پسر سیف اللّه دختر نوراللّه را گرفته، بلکه به دلیل این که سیف اللّه و نوراللّه دوقلو بوده اند، سر مادرشان را سر زا خورده اند و آن ها را پدرشان دست تنها بزرگ کرده است.
صادق همان روز که پدر را می آورند دو سه نفر را می فرستد کوه گرگ میشان که هیزم بیاورند. روز بعد، چند کیسه گندم می اندازد پشت تراکتور بختیار تا به آسیاب ببرد. این کارها را جلوِ چشم همه اهل خانه انجام می دهد. مادر همان طور که محکم دسته هاون را روی دواها می کوبد با بال چارقدش اشک هایش را پاک می کند و زیرلب دوبیتی های جانسوز می خواند. خدیجه بچه هایش را برداشته از کشاکوه آمده شمس آباد و کارش شده سرهم کردن چیزی برای سیر کردن شکم بچه هایش و اهل خانه پدری.
روز سوم است که عمو سیف اللّه به صادق می گوید او را برساند مخابرات گوران و به مادر می گوید بنشیند کنار بستر پدر و تا او می آید از جایش جم نخورد. صدای قارقار موتور صادق که بلند می شود خدیجه به طاهره می گوید حتماً رفت به عباس و احمد تلفن بزند، و می زند زیر گریه و محکم می کوبد روی دست پسر کوچکش که دم به دقیقه دست می کند توی تغار کشک.
عمه صنوبر، که مغز گردو، سیر و پیاز را با هم می کوبد تا بریزد توی تغار کشک و شکم جماعتی را که از این طرف و آن طرف خودشان را رسانده اند به شمس آباد سیر کند، می کوبد به قفسه سینه اش و کاکام وای کاکام وای می کند.
طاهره، که مدرسه نرفته و از صبح نشسته است به کوبیدن نخود برای درست کردن لپه، هق هق می کند و باعث می شود آبجی رحیمه که همین امروز صبح از جیرفت خودش را رسانده سرش را در بغل بگیرد و بگوید: «این سیاه بخت چه کار کنه خدا؟» و همه بی محابا گریه کنند و دم بگیرند و ابوالفضل و شاهزاده ابوالقاسم را صدا بزنند و به عصمت مادرشان فاطمه زهرا قسمشان بدهند که به این نگون بخت رحم کنند.
عمو که از مخابرات گوران برمی گردد، کسی جرئت نمی کند احوال عباس و احمد را بپرسد، جز الیاس که همه می دانند فکرنکرده حرف می زند و بگویی نگویی یک جورهایی کم دارد. الیاس چهار سالی از طاهره کوچک تر است و مدام توی دست و بال دیگران می پلکد و، به قول آبجی رحیمه، از زیر چارقد ننه اش دورتر نمی رود. عمه صنوبر هم از هر فرصتی استفاده می کند و هرچه دم دستش می آید می چپاند داخل دهان الیاس که همیشه خدا باز است و سیرکومی ندارد.
عمو سیف اللّه می گوید احمد امشب می آید، و به آبجی رحیمه می گوید یک دقیقه بیاید داخل اتاق پدر، و به پسر صادق که نوه دختریِ خودش است و حالا آویزانش شده چشم غره می رود، و به الیاس می گوید بچه ها را ببرد ته حیاط و سرگرمشان کند. طاهره نشسته است روی سکو و دارد عدس پاک می کند. عمو یک لحظه می ایستد جلوِ او و می پرسد امروز مدرسه نرفته است. طاهره به جای جواب دادن گریه می کند و همزمان فکر می کند عمو سیف اللّه از صبح تا حالا که ساعت دوی بعدازظهر است بیش از ده بار او را دیده است. پس چرا این سوءال را می کند. عمو منتظر جواب طاهره نمی ماند و سراسیمه به اتاق پدر می رود. هنوز طاهره عدس ها را کامل تمیز نکرده که رحیمه از اتاق پدر بیرون می آید و پیش عمه صنوبر و آبجی خدیجه و فاطمه می نشیند و آهسته و آرام چیزی به آن ها می گوید. وقتی همه برمی گردند و به طاهره نگاه می کنند، طاهره فکر می کند تمام شد و حالا او یتیم صغیری است که همه دلشان به حال او می سوزد. انگار وجود پدر فقط برای بزرگ کردن او لازم است. انگارنه انگار پدر هنوز سنی ندارد و حتی از این عمه صنوبر هم که حالا جور خاصی نگاهش می کند کوچک تر است.
تا رحیمه و خدیجه بنشینند و باقیمانده عدس ها را کمکش تمیز کنند، می فهمد که چیزی در جریان است که به او ربط دارد. مادر که می نشیند و دست می گذارد روی شانه اش و توی چشم هایش نگاه می کند و اشک هایش جاری می شود، طاهره یقین می کند کل این آمد و رفت ها به او مربوط می شود.
«پا شین ببرینش حموم.» خدیجه که گیجی و منگیِ طاهره را می بیند می گوید: «امر خیره طاهره جان. مبارکه ان شاءاللّه.»
همان جا و همان لحظه است که یک پروانه کوچک درون شکم و سینه اش شروع به بال زدن می کند. بعدها این پروانه گنجشک و بعدترها کلاغ می شود و باعث می شود دچار حمله های پنیک یا اضطراب شود.
«بابا دلش می خواد تو به سرانجام برسی. نگرانته. نمی خواد صغیر پشت سرش داشته باشه.»
رحیمه همان طور که گریه می کند این حرف ها را می زند.
«احمد پسر خوبیه. عقد پسرعمو و دخترعمو هم تو آسمون ها بسته شده. کی از احمد بهتر.»
خدیجه دست های طاهره را در دست هایش می گیرد و این حرف ها را توی چشم هایش می زند. عمه صنوبر و فاطمه، دخترِ عمو سیف اللّه، زن صادق، هم خودشان را می کشند جلوتر و هریک چیزی می گویند، چیزهایی که گوش های داغ طاهره آن ها را نمی شنوند. چیزی در درونش انگار تکان می خورد، یک تکان خوشایند. بعدها حتی فکر می کند آن لحظه با شنیدن اسم احمد دلش غنج رفته و حتی گونه هایش سرخ شده اند. احمد کجا، او کجا. هیچ وقت به احمد فکر نکرده، چون احمد هیچ وقت او را ندیده. گاهی سال های ابتدایی ریاضی یادش داده، اما دست آخر هم گفته: «دخترعمو، تو به درد درس خوندن نمی خوری. بهتره قالیباف بشی.» این سال ها که بزرگ تر شده، احمد حتی یک نگاه هم به او نینداخته است. آمده، دستور داده، از دست او چیزهایی گرفته، به دست او چیزهایی داده، اما یک بار هم طوری به او نگاه نکرده که حالا طاهره آن را به یاد بیاورد و برای خودش خاطره ای داشته باشد. همان احمد تند و تیز را می بیند که نگاهش به او نگاه مردی پخته به دختری کم سن و سال است که اگر دست بدهد، به او تشر هم می زند و آن سال های دور حتی روی دستش هم با مداد زده است، همان وقت ها که به او ریاضی یاد می داد و طاهره پاک او را ناامید کرده بود.
با وجود آن شادیِ مرموزی که خزیده زیر پوستش، از جایش بلند نمی شود. نه تنها بلند نمی شود، گریه هم می کند، پابه پای جماعتی که اصرار دارند بلند شود لباس هایش را آماده کند و یک حمام درست و حسابی برود. عمه صنوبر که اصرارهایش راه به جایی نبرده و طاهره از جایش بلند نشده شروع به نکوهش او می کند.
«بل این بدبخت آسوده سرشو زمین بله. نمی بینی به چه روزی افتیده؟ نکنه کسی رو زیر سر داری، چشم سفید، هان؟»
رحیمه به عمه صنوبر چشم غره می رود و، همچنان که اشک می ریزد، آنچه را طاهره نمی تواند بگوید می گوید: «چه می گی عمه. این طفلک سردرگم شده. نمی فهمه چطور می تونه تو این بلبشو و بدبختی بشینه سر سفره عقد.»
«کدوم سفره تو هم دلت خوشه. یه صیغه محرمیت می خونن و قانونی ش می کنن. نه بزن بکوبی هست، نه جشن و مشنی. نگاه کن دده، نگاه کن به من طاهره جان. بابا چشمش به این دنیاست. اگه تو سرانجومی بگیری، اون هم چشماش را می بنده. همه چی تموم می شه. از این درد و خفت و خواری هم نجات پیدا می کنه.»
آبجی خدیجه این حرف ها را وقتی می زند که بلند شده ایستاده و آماده است طاهره را به یک ضرب از زمین بلند کند و به حمام تازه ساز گوشه حیاط ببرد و قال قضیه را بکند.
خدیجه طاهره را خِرکش می کند. طاهره حالا بلندبلند گریه می کند، طوری که بعدها عمه صنوبر بارها و بارها از این ماجرا حرف می زند و آن را پای نارضایتیِ طاهره از این وصلت می گذارد.
طاهره زیر دوش حمام هم گریه می کند. همان طور که خدیجه مثل بچگی هایش موهای بلندش را چنگ می زند و کف سرش را با ناخن می خراشد، گریه می کند و به احمدی فکر می کند که حالا حتمی توی راه است و احیاناً دارد به او فکر می کند. دلش می خواهد خودش را از چشم او ببیند. تصاویر جسته و گریخته می آیند و می روند. احمد را سرِ زمین، توی باغ، توی روضه خوانی، توی عروسی می بیند که دارد او را می بیند. ناامید می شود. پاهای برهنه و چرکش، موهای کرک پر از رشکش، و از همه مهم تر حماقتش، کودنی اش، نفهمیدنش موقعی که مسائل سخت ریاضی را نمی فهمید در سرش وول می خورند. هرچه فکر می کند تا احمد را در این یکی دو سال به یاد بیاورد، نمی تواند. احمد این دو سال دانشسرای راهنمایی بوده و کمتر به شمس آباد آمده. هروقت هم آمده، آن طور که فاطمه گفته در را روی خودش بسته و کتاب خوانده.
از حمام که بیرون می آید، زن ها دورش را می گیرند. یکی به دست هایش کرم می مالد، یکی به پاهایش وازلین. یکی چادر گل درشت فاطمه، زن برادرش، را روی سرش اندازه می زند، یکی روسریِ آبجی رحیمه را روی سرش امتحان می کند. عمه صنوبر هم النگوهای کج و کوله طلایش را به سختی از دستش بیرون می آورد و گل دست راستش می اندازد.
همان طور که زن ها مشغول آرا و گیرایش هستند، صدای الیاس و بچه های برادرش، صادق، و خواهرهایش، خدیجه و رحیمه، را می شنود که دنبال مرغ و خروس ها می دوند. خوب می داند امشب دو خروس مادرش و خروس تاج طلا و گردن دراز خودش هم برای شام کافی نیستند. صدای زن عمویش، سیب گل، را که می شنود، پاهایش سست می شود. خودش را پشت سر خواهرهایش پنهان می کند و قبل از سیب گل صدای بال بال زدن خروس های پابسته ای را که سیب گل گوشه اتاق می اندازد می شنود. زن عمو از میان خواهرها راه باز می کند، او را در آغوش می گیرد، گونه اش را می بوسد و او را عروس خودش می خواند و از خدا می خواهد این وصلت احمد را به گوران و به خانه برگرداند.
زن ها به او امر می کنند حالا که نمی خواهد به مهمانخانه برود و یک چرتی بزند بلکه رنگ و رویش باز شود همان گوشه آشپزخانه بنشیند و اگر خیلی دلش می خواهد کاری انجام بدهد، سیب زمینی پوست بگیرد برای این که سرخ کنند و بریزند کنار دیس خروس های سرخ شده که حالا زن عمو و عمه صنوبر دارند پرهاشان را می کنند و خانه پر شده از بوی مرغدانی، که طاهره هیچ وقت آن را دوست نداشته است.
صدای قارقار موتور صادق مدام بلند می شود. یک بار هم الیاس دو جعبه شیرینیِ بزرگ داخل آشپزخانه می آورد و آن قدر می ایستد تا رحیمه درِ یکی از جعبه ها را باز می کند و دانه ای شیرینیِ مربایی کف دستش می گذارد. الیاس که می رود، بچه های خواهرهایش و صادق و بچه های در و همسایه سرازیر می شوند به آشپزخانه. احتمالاً آبجی رحیمه خوب می داند با یک دانه شیرینی نمی تواند شر آن ها را از سر خودش و آشپزخانه کم کند که یک اسکناس ده تومانی می گذارد کف دست الیاس و همه را روانه مغازه حسن ریحان می کند، تا هرچه می خواهند آن جا بخرند.
کسی به او کاری ندارد. با او حرف نمی زنند و حالا کسی گریه هم نمی کند. جنب و جوشی در آشپزخانه به پاست. انگار دوباره زندگی به خانه دلمرده نوراللّه برگشته است. بوی پیازداغ، گوشت گوسفند تفت داده شده و چای دم کشیده آشپزخانه را پر کرده است. این چند روز که پدر را از بیمارستان به خانه آورده اند، زن های خانواده دل و دماغ پخت و پز نداشته اند. اغلب، در و همسایه برایشان غذا آورده اند و گاهی خدیجه چیزی سرهم کرده، بیشتر به خاطر بچه ها. طاهره گاهی احساس می کند آنچه در جریان است مربوط به او نیست. آن قدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که باورش نمی شود از دانش آموز سال دوم دبیرستان ناگهان تبدیل بشود به دختری عقدکرده که اگر اسم احمد را در شناسنامه اش وارد کنند، ای بسا دیگر هرگز نتواند قدم در دبیرستان دخترانه جلال آل احمد گوران بگذارد. نکند عمویش و احمد نگذارند دیگر به مدرسه برود، نکند نگذارند دیپلم بگیرد، نکند دیگر دوست هایش را نبیند. پس برای چه کسی و چه کسانی از احمد بگوید، از قد بلندش، از موهای پرپشتش، از فوق دیپلمش، از کتابخوان بودنش.
حالا دارد مدام به لحظه ای می اندیشد که احمد از راه می رسد. حتم اول حمام می کند. این زن هایی که او می شناسد محال است اجازه بدهند او با گرد و غبار سفر در مراسم شرکت کند. حتم صادق پیراهنی نو یا کت و شلواری دارد که اندازه او باشد.
کاش لااقل عمو و احمد اجازه بدهند امتحان های امسالش را بدهد. یک سال درس خوانده، زحمت کشیده. فقط یک ماه مانده. اصلاً کاش فقط صیغه بخوانند، بعداً می روند محضر آن را قانونی می کنند.
طاهره سیب زمینی خرد می کند و خیال می بافد و دست هایش بگویی نگویی می لرزد. یکی از انگشت هایش را هم کمی می برد و قطره خون آن را قبل از آن که زن ها ببینند فی الفور می مکد.
سیب زمینی ها را که خرد می کند، بلند می شود و به حیاط می رود. یادش می افتد لباس هایش را در رختکن حمام کوت کرده و اگر بنا باشد احمد همین جا حمام کند، حتم می داند آن توده لباس های چرک و رنگ و رورفته مال اوست و آن وقت این تصویرْ اولین تصویر چرک همه زندگی شان می شود. نمی خواهد احمد آن لباس ها را ببیند. اصلاً نمی خواهد احمد آن طاهره بچه سال و خنگ را ببیند. از همین یکی دو ساعت پیش، دیگر خودش هم آن طاهره را نمی خواهد ببیند.
الیاس داخل منقل برنجی آتش درست می کند. او را که می بیند، لبخند می زند. حتماً باز هم عمو می خواهد برای پدر سور و سات مهیا کند. از روزی که پدر را از بیمارستان آورده اند، به تجویز عمو سیف اللّه، پدر تریاک می کشد. عمو معتقد است این زهرماری کمی دردش را تسکین می دهد. نمی دهد. پدر مدام می نالد، حتی وقتی لب بر لب بافور می گذارد و به سختی دود را به ریه هایش می فرستد. عمو سیف اللّه بافور و زغال را در دست می گیرد و پدر همان طور خوابیده سعی می کند دود را به درون بکشد. نمی تواند. عمو مرتب می گوید: «نوراللّه، کاکا نفست رو بده تو.» و بعد به طاهره می توپد که «تو این جا چه کار می کنی بچه.»
لباس هایش را می گذارد داخل روسریِ چرکش و آن ها را بقچه پیچ می کند و به انباریِ گوشه حیاط می برد. برمی گردد و با دو تشت آب گوشه و کنار حمام را می شوید. احتیاط می کند. نمی خواهد لباس هایش خیس بشوند؛ از جماعت زن های داخل آشپزخانه می ترسد.
احمد که از راه می رسد، طاهره به کل فراموش می کند پدرش در بستر مرگ است و همه این بازی ها برای این است که او از این رنج راحت شود. گوشه آشپزخانه می نشیند و به تاپ تاپ قلبش در آن شلوغی گوش می دهد. هیچ وقت چنین تجربه ای نداشته. هیچ وقت پسری را دوست نداشته است. حتی قاسم مش ابراهیم را هم که مدام سر راهش سبز می شود اصلا و ابدا دوست نداشته است. حتی از او بدش هم می آمده و حالا که او را به یاد می آورد بیشتر بدش می آید. او کجا و احمد کجا. احساس می کند دختری که احمد می تواند نامزدش باشد قاسم مش ابراهیم باید نوکرش باشد. اصلاً قاسم مش ابراهیم به او توهین کرده که خواهانش بوده، پسره دیلاق زردنبو.
احمد به حمام خانه خودشان می رود. زن ها خبر را که می آورند، طاهره سرش را پایین می اندازد و به رخوتی که سرتاپایش را گرفته تن می دهد. حالا قدم به قدم، نفس به نفس احمد را دنبال می کند. حتی وقتی تیغ چانه اش را می برد، طاهره رو در هم می کشد و زیرلب آخ هم می گوید. گاه در آشپزخانه است و گاه این جا و آن جا پرسه می زند. بگویی نگویی زن ها هم او را فراموش کرده اند. حالا یکی چایی می ریزد، یکی چایی می برد، یکی میوه ها را در ظرف می چیند، یکی کارد و پیش دستی آماده می کند و همه از این حرف می زنند که حال بیمار از عصر تا به حال خیلی خوب شده، حتی چند لحظه ای نشسته و به بالش ها تکیه داده. رحیمه هم از مواجهه احمد و پدر می گوید که احمد دست پدر را بوسیده و پدر خیلی طولانی سر احمد را در بغل گرفته و هق هق کرده. کسی نشنیده پدر به احمد چیزی بگوید، ولی خوب معنای این عمل را زن ها این می دانند که پدر از احمد خواسته هوای ته تغاری اش را داشته باشد و او را خوشبخت کند.
عمه صنوبر هم از «گوبه گو کردن» حرف می زند و همه وصلت های این چنینی را در شمس آباد برمی شمرد. رحیمه معتقد است وصلت خودبه خودی خیلی خوب است. فامیل گوشت آدم را بخورد، استخوانش را بیرون نمی اندازد، اما خدیجه می گوید این نوع ازدواج ها خیلی هم خوب نیستند. خودش از رادیو شنیده اگر بچه های این ها با هم ازدواج کنند، حتماً بچه شان منگل می شود و فاطمه می گوید هیچ وقت حاضر نیست دختر احمد و طاهره را برای میثم بگیرد و بلند می خندد و حتی کل می کشد، آن هم درست روی سر طاهره که حالا چادر را آن قدر روی سرش کشیده که اصلاً صورتش دیده نمی شود.
الیاس تنها موجود مذکر است که دم به دقیقه به آشپزخانه می آید. به همه چیز ناخنک می زند و گاهی هم کاسه و بشقابی جابه جا می کند، ولی کسی اطمینان نمی کند سینیِ چای یا ظرف میوه را دستش بدهد.
عاقد و دستیارش که از راه می رسند، یکباره کل خانه ساکت می شود. زن ها حالا با هم پچ پچ می کنند و طاهره می شنود که از مهریه و شیربها حرف می زنند. فاطمه معتقد است هرچقدر مهریه او هست باید مهریه طاهره هم باشد. یک پسر عمو نوراللّه داده، یک پسر گرفته و خدیجه اضافه می کند یک دختر عمو سیف اللّه داده، یک دختر گرفته و عمه صنوبر می گوید خوبیِ «گوبه گو» همین است که دردسر مهریه و شیربها ندارد و طاهره به اصطلاح «گوبه گو» فکر می کند که از کجا آمده. در قدیم مردم گاوی می دادند و گاوی می گرفتند و این به دختر دادن و پسر گرفتن هم سرایت کرده یا چیز دیگری است. به خودش می گوید این اولین سوءالش از احمد خواهد بود. او حتم می داند. تحصیل کرده است، کتابخوان است. اصلاً کی به اندازه احمد توی فامیل تحصیلات دارد؟ هیچ کس. پسرهای فامیل خیلی که هنر کرده اند سیکل گرفته اند و گروهبان ارتش شده اند. همین برادرش صادق که داماد عمویش سیف اللّه است حتی سیکل هم نگرفته.
«سه دانگ از خونه ای که قراره بسازه.»
طاهره به آشپزخانه برمی گردد. گوشش تیز می شود. اصلاً نمی داند مهریه زن برادرش چقدر است که حالا مهریه او را می خواهند مثل او قرار بدهند.
«صد و پنجاه هزار تومن پنج سال پیش خیلی بوده فاطمه.»
«حالا کی داده، کی گرفته. برا بستن دهن مردمه.»
رحیمه این حرف را که می زند یک «والاّ» هم به آخر جمله اش اضافه می کند.
حالا می داند احتمالاً مهریه اش صد و پنجاه هزار تومان و سه دانگ از خانه ای است که داماد در آینده می سازد. مهم نیست. اصلاً اگر نظر او را بخواهند، می گوید یک جلد کلام اللّه مجید و یک سفر مکه، مثل مهریه شهناز همکلاسی اش که همین یک ماه پیش با پاسداری ازدواج کرد و برای خداحافظی به مدرسه آمد و در عرض نیم ساعت دخترها فهمیدند مهریه اش چقدر است و آیا شیربها هم خانواده اش گرفته اند یا نه. نگرفته بودند. شیر مادر که قیمت ندارد. نه، او هم به مادر و پدرش می گوید شیربها نگیرند. حالا به پدر و مادرش نه، به آبجی رحیمه یا خدیجه می گوید.
اول عقد، بعد شام. این دستور عمو سیف اللّه است. چون عاقد باید جای دیگری هم برود. این بار نه الیاس که صادق به آشپزخانه می آید و به زن ها می گوید طاهره را به اتاق پدر ببرند. به الیاس هم می گوید مراقب بچه ها باشد، سرگرمشان کند و نگذارد این قدر داد و هوار راه بیندازند.
عمه صنوبر زیر بغلش را می گیرد: «الهی به امید تو» و از آشپزخانه بیرون می آورد. نسیم خنکی که به صورتش می خورد به یادش می آورد چقدر احساس گرما و خفقان می کرد در آشپزخانه و چقدر دلش می خواست بیاید بیرون، فرش بیندازد روی سکو و بنشیند زیر داربست انگور که حالا در این اوایل خرداد دیگر برگه هایش سفت شده اند و مدت هاست آن ها را آزمایش نکرده. چه ترشیِ دلچسبی داشتند آن برگ های ترد.
پایش را که داخل اتاق پدر می گذارد، مرد و زن صلوات می فرستند. کسی را نمی بیند. آن قدر چادرش را جلو کشیده که هیچ چیز و هیچ کس را بجز احمد نمی بیند. می بیند که از جایش بلند می شود. می بیند که زیرچشمی نگاهش می کند و می بیند که دستپاچه است. حتم همین طور است. مگر می شود طور دیگری باشد. با راهنماییِ عمه صنوبر می نشیند گوشه اتاق و می شنود که زن ها یکی یکی سلام می کنند و گوشه و کناری می نشینند. حتی یک لحظه هم سرش را بلند نمی کند، ولی نگاه همه را روی خودش حس می کند. اصلاً به پدرش فکر نمی کند. این چند ساعت او را فراموش کرده، او را و بیماری اش را. پروانه درونش حالا بزرگ شده و شروع به بال زدن کرده، بدنش داغ شده و حتی گوش هایش وزوز می کنند و جز همهمه چیزی نمی شنود. صداها را تشخیص نمی دهد. گرمش است. پوستش گزگز می کند و دلش می خواهد از اتاق بیرون برود. حتی احساس می کند نمی تواند نفس بکشد و از آن بدتر احساس می کند همین حالاست که غش کند و کل مراسم بهم بخورد. حتی لحظاتی نمی داند اصلاً کجاست و چه چیزی در جریان است. صدای گریه مادرش و خواهرهایش را که می شنود، اشک هایش می جوشد.
زن عمو سیف اللّه می گوید: «گریه نکنین. شگون نداره» و کل می کشد و فاطمه همراهی اش می کند و مردها صلوات می فرستند و عاقد شروع به صحبت می کند و طاهره به یاد می آورد که پدرش مریض است و احمد همین گوشه و کناره ها نشسته و حتم سرش را پایین انداخته و دارد با انگشت هایش بازی می کند.
عمه صنوبر دستش را می گیرد و به قوت فشار می دهد. دلش می خواهد خواهرش رحیمه کنارش بود تا به او می گفت دارد حالش به هم می خورد: «یا شاهزاده ابوالقاسم، یا شاهزاده ابوالقاسم.» می داند از در خانه این امامزاده که بارها به پابوسش رفته ناامید برنمی گردد.
سفری طولانی تا لنگر در پیش دارد. ولی از همان لحظه ای که از گدار می گذرد و بقعه فیروزه ایِ شاهزاده را می بیند و به او سلام می فرستد، از آن اتاق پر از بوی مرد، الکل و تریاک به صحن پر از بوی گلاب و رطوبت امامزاده پرتاب می شود. وقتی برمی گردد که عمه صنوبر بازویش را می چلاند و می گوید بگو بله: «طاهره، عمه، بگو بله. بابات منتظره عمه. بگو بله.» می گوید بله. بلند و بی هوا بله می گوید. این را یک ساعت بعد می فهمد که خواهرهایش مسخره اش می کنند، در حالی که استخوان های خروس ها را به نیش می کشند و او دلش از هرچه خوردنی است به هم می خورد.
بدترین بخش این مراسم جانفرسا امضا کردن آن دفتر بزرگ و آن دفترچه کوچک منگوله دار است. امضا ندارد. به تقلید از معلم انشایش دایره ای می کشد و با یک پاپیون آن را می بندد. دستش می لرزد، دلش می لرزد و سرش گیج می رود.
عاقد می پذیرد که نام احمد را در شناسنامه طاهره ننویسد. ولی اسم طاهره در شناسنامه احمد نوشته می شود. آن شب هیچ چهره ای نمی بیند. حتی چهره احمد را که بی نهایت آرزومند دیدارش است.

برای آن دو مرد:
قهرمان سلیمانی، مجتبی بشردوست

نظرات کاربران درباره کتاب شب طاهره

کتاب خوبی بود ولی "بازی آخر بانو" و "بازی عروس و داماد" از همین نویسنده جذاب ترند.
در 2 ماه پیش توسط
کتاب خوشخوانیه و نثر روان و داستان قشنگی داره. ماجراهای زنی به اسم طاهره رو روایت میکنه با فلاش بک هایی به گذشته و بیان جریانات و اتفاقاتی که سرنوشت کنونی طاهره رو رقم زده.
در 7 ماه پیش توسط