فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خسی در میقات

کتاب خسی در میقات
سفرنامه

نسخه الکترونیک کتاب خسی در میقات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خسی در میقات

سفرنامه حج جلال آل‌احمد یکی از نوشته‌هایی است که همچون غرب‌زدگی و مدیر مدرسه باعث شهرت این نویسنده دهه پنجاه شده است. جلال در این نوشته، درواقع گزارش لحظه‌به‌لحظه‌ای از این سفر داده و در حین نوشتن این سفرنامه گاهی نیز به ناهنجاریهای مدرنیسم که حتی دامن معنویات را آلوده کرده، اعتراض می‌کند و نیز از سایه‌های تاریک و دراز استعمار و بهره‌کشی کشورهای قدرتمند صنعتی از جهانی که در تحجّر و عقب‌ماندگی خود دست و پا می‌زند و باوجود ثروت سرشاری که برخی از این کشورها از منابع طبیعی خود، به‌ویژه نفت دارند، به‌صورت ملتی مصرفی درآمده و همه‌چیزشان وابسته به قدرتهایی شده است که قدرتشان را در سایه همین وابستگی آنها کسب کرده و هرچه می‌گذرد بر قدرتشان افزوده می‌شود. جلال در این سفرنامه حتی بر مردمی که بی هیچ نگرشی و عوامانه به این سفر می‌آیند و خود را حتی در این سفر هم به زرق و برق دنیای مادیات مشغول می‌کنند، می‌شورد و بر جهل و نادانی و عبادتهای کورکورانه‌شان خرده می‌گیرد.

ادامه...

بخشی از کتاب خسی در میقات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

سفرنامه حج جلال آل احمد یکی از نوشته هایی است که همچون غرب زدگی و مدیر مدرسه باعث شهرت این نویسنده دهه پنجاه شده است. جلال در این نوشته، درواقع گزارش لحظه به لحظه ای از این سفر داده و در حین نوشتن این سفرنامه گاهی نیز به ناهنجاریهای مدرنیسم که حتی دامن معنویات را آلوده کرده، اعتراض می کند و نیز از سایه های تاریک و دراز استعمار و بهره کشی کشورهای قدرتمند صنعتی از جهانی که در تحجّر و عقب ماندگی خود دست و پا می زند و باوجود ثروت سرشاری که برخی از این کشورها از منابع طبیعی خود، به ویژه نفت دارند، به صورت ملتی مصرفی درآمده و همه چیزشان وابسته به قدرتهایی شده است که قدرتشان را در سایه همین وابستگی آنها کسب کرده و هرچه می گذرد بر قدرتشان افزوده می شود. جلال در این سفرنامه حتی بر مردمی که بی هیچ نگرشی و عوامانه به این سفر می آیند و خود را حتی در این سفر هم به زرق و برق دنیای مادیات مشغول می کنند، می شورد و بر جهل و نادانی و عبادتهای کورکورانه شان خرده می گیرد.
نکته دیگری که در این سفر آل احمد قابل دقت است، نگرش جامعه روشنفکری آن دوره نسبت به چنین سفرهای معنوی است که خود جلال نیز در این دوره در زمره همان روشنفکران بوده؛ اما به یکباره خود را از اجتماع روشنفکران عهدش که چنین سفرهایی را مایه تحجّر و عقب ماندگی می دانند و چه بسا او را مورد تمسخر و ملامت هم قرار دادند، وامی رهاند و هنگامی که خود را در عظمت این سفر معنوی می بیند، خودش را خسی می یابد در برابر آنهمه عظمت و شکوه بی ریای اللهی و این خود شجاعتی غیرقابل وصف است.
و اما از این نوشته جلال آنچه جای خرده گیری دارد، نثر ابتدایی این سفرنامه است که بسیار از نثر مدیر مدرسه فاصله گرفته است و این شاید به دلیل محدودیتهایی است که خودش در همین سفرنامه به جهت شرایطش به آنها اشاره کرده است.
برای آنکه این نثر در خواننده امروزی خسته کننده و ملالت بار جلوه نکند و به احتمال زیاد باعث نفهمیدن عبارتهای تلگرافی او نشود، بر آن شدیم تا در چاپ مجدد این سفرنامه دستی از جهت علامت گذاریها ببریم و به اصطلاح رسم الخطی بر آن بزنیم؛ اما در واژه ها و جمله های او هیچ دستی برده نشده و خواننده می تواند اطمینان داشته باشد که اینها به تمامی نتیجه قلم خود جلال آل احمد است.

سیدعلی شاهری

جمعه، ۲۱ فروردین ۱۳۴۳

جده

پنج ونیم صبح راه افتادیم؛ از مهرآباد و هشت ونیم اینجا بودیم؛ هفت ونیم به وقت محلی و پذیرایی در طیاره. صبحانه، بی چای یا قهوه؛ نانی و تکه مرغی و یک تخم مرغ؛ توی جعبه ای و انگ شرکت هواپیمایی رویش؛ اما «حاجی بعدر از این»ها مدتی مشکوک بودند که می شود خورد یا نه؟ ذبح شرعی شده یا نه؟ نفهمیدم چه شد، تا شک برطرف شد. شاید حمله دارمان باعث شد؛ که در تقسیم غذا چنان با خدمه طیاره شرکت می کرد که انگار خودش از جیب داده و بعد از غذا یکی یک پرتقال؛ ایضاً به کمک حمله دارمان. بعد یکی از مسافرها آب خواست. دخترک لبنانی مهماندار بهش آب داد و شنیدم که جوانک همکارش گفت: «(Commence pas si tôt(۱ » عیناً همین جور به فنارسه! که خندیدم و دیدند و پس از آن، ارمنی حرف زدند. عرب ارمنی لبنانی و خدمه طیاره ای که حاجی می برد از تهران به جده! و مگر تو خود که بودی؟ و که هستی؟ یادم است صبح در آشیانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم؛ نمی دانم پس از چندین سال. لابد پس از ترک نماز در کلاس اول دانشگاه. روزگاری بود ها! وضو می گرفتم و نماز می خواندم و گاهی نماز شب! گرچه آن آخریها مهر زیر پیشانی نمی گذاشتم و همین شد مقدمه تکفیر؛ ولی راستش حالا دیگر حالش نیست. احساس می کنم که ریا است؛ یعنی درست درنمی آید. ریا هم نباشد، ایمان که نیست. فقط برای اینکه همرنگ جماعت باشی. آخر راه افتاده ای بروی حج و آنوقت نماز نخوانی؟
قرار بود دیروز صبح راه بیفتیم، که نشد. یعنی چهار صبح رفتیم فرودگاه و هفت، با لک و لوچه آویزان برگشتیم؛ درحالی که آشیانه حجاج پر بود از آدم. بچه ها مثل متکا پیچیده و دراز و گرد؛ در خواب و یک گوشه، جماعت کردها کلاغی به سر، دست به سینه به نماز ایستاده؛ با پیشنمازشان که کلاغی سفید بسته بود و یکی در صف نماز، چنان بلندقامت بود، که شاه شطرنج در صف پیاده ها و امام، با کلاغی سفیدش نصف قد یک پیاده هم نمی شد. حج است دیگر! خوبیش این بود که دیروز هم بعدازظهر خوابیدم، هم از اول شب و دو از نیمه شب گذشته بود که زنگ تلفن بیدارمان کرد و ده بدو تا برسی و خداحافظی و ماچ و بوسه و چه شادیهای بدرقه کنندگان! خیال می کردند بره گمشده به گله بازگشته و دوتا از دوستان، با خنده های معنی دار بر لب؛ که یعنی: «این دیگر چه کلکی است که فلانی می زند...» غافل از اینکه نه کلکی بود، نه گله ای؛ بلکه مفر دیگری بود و آن بره گمشده حالا بدل به بز گری شده که می خواهد خودش را بیشتر گم کند.
در آشیانه حجاج که به انتظار طیاره بودیم، جوانکهای بازرس با آمیخته ای از اعجاب و تحقیر نگاه می کردند. همه را. به خصوص مرا. (شاید خیالات می کردم؟ چون خودم را توی جماعت برخورده می دیدم؟) و که بله «چه احمقهایی!» ـ لابد و خودشان؟ بهترین مصرف کنندگان تیغ ریش تراشی و کراوات و خمیردندان! و حاجی بعداز اینها: دهاتیها و بازاریها و خاله خانمها و اُملها و تک و توکی آدمهای مثل من و اعجاب انگیز و همه تیغ ریش تراشی و آن خررنگ کنهای دیگر را رها کرده و روانه به کشفی. هرکدام یک جور. یکی به کشف سفر؛ دیگری به کشف کعبه و دیگری به کشف خود کشف و یک بازاری قبله نمایش را درآورده بود و همان پشت در وضوخانه داشت قبله را کشف می کرد. اولین تجربه های سفر! انگار که در بیابانی از افریقا گیر کرده ایم. (الآن در بلندگوی مسجد بغل دست «مدینه الحاج» دارند اذان می گویند برای نماز عصر. درست ۲۰ دقیقه داریم به پنج.) غافل از اینکه آنجا گوشه ای از فرودگاه مهرآباد بود که برای حجاج ساخته اند و مسجد هم داشت و قبله اش را از روی محرابش می شد خواند... و اصلاً این «آشیانه حج» یعنی چه؟ یعنی اینکه آغل بره ها را از طویله بزها جداکردن. آخر آنکه می رود پاریس یا لندن و نیویورک، نباید چشمش بیفتد به این حاجیها که هرکدام آفتابه ای به دست دارند و یخدانی به کول و کیسه نان خشک و ماست کیسه ای و دیگر خرت و خورتها... آخر فرقی باید باشد میان این دو دسته! آن مرد یا زن بزک کرده که به فرنگ می رود، البته که باید تامین داشته باشد از دیدن اینها که به دعوت بدویت لبیک گفته اند.
با طیاره مدتی از روی ابرها می رفتیم و پوشش پنبه ای آنها زیر پا و گاهی حفره ای و بعد ابرها گذشت و به جایش غبار آمد و زیر پا یکسره قرمز شد و بعد روی صحرا بودیم و نوک کوهها از پوشش یکدست شن درآمده؛ درست همچون جزیره هایی سر از دریا بیرون زد و جاهای دیگر، گودالها به رنگ اخرای روشن؛ داغمه خاک پس از باران. لابد و بلندیها سیاه و سنگی و هیچ اثری از آبادی. و شن و شن و شن... که خسته شدم.
پهلودستی ام عاقله مردی بود سیاه چرده و در خود فرورفته و اندکی ترسان. بار اولش بود که طیاره می نشست. داد می زد. کمکش کردم تا سینی کوچکش را سوار کند و بساط خوراک را رویش بگذارد. که درآمد که: «بله. ممنون. خودم می دانستم.» و اندک گپی. بازنشسته شهربانی. در درجه سرگردی و بچه ها به خانه بخت رفته و خودش و زنش تنها مانده و حالا به قصد ادای دین به درگاه حق؛ اما می ترسید. «میگن عرفات خیلی سخته؟!» گفتم من هم بار اول است که به این سفر می روم. و بعد روضه خوان دسته، بلند شد و بلندگوی قوه ای در دست، شروع کرد:

«بیا رفیق ببینیم زینب مضطر
کجا به سینه و سر می زند... و الخ»

دسته ما ۸۵ نفر است. بیست سی تایی بازاری؛ پانزده تایی مازندرانی؛ پنج شش تا سید و آخوند و مداح و روضه خوان و ده تایی دهاتیهای اطراف اراک و همدان که فقط ترکی می دانند و بیست تا زن و از ما: خواهرم و شوهرش «جواد» که برایم در حکم نوعی برادر است و یکی دیگر از شوهرخواهرهایم؛ «محدث» که مصاحبتش در این سفر غنیمتی است و دایی پدرم. خودمان دسته ای میان این جمع. حمله دارمان اهل محل است. از مریدهای بابام بوده. دیگران را من واداشتم با او برویم. سابق، شیروانی کوب بود. جوابی به ارادتی که روزگاری کسی به پدر ورزیده و عمله حمله داری، خود یارو است؛ با پسرش و یک آشپز با وردستش. به این ترتیب، گمان نمی کنم چیزی کم داشته باشیم.

شب همان روز، همان جا 

اگر قرار باشد هرروز خودم را همین جور خسته کنم که نمی شود. باید مواظب باشم. به خصوص با این آبی که باید خورد. یک قوطی قرص نمک آورده ام؛ اما حتی یک دانه هم ازش نخورده ام؛ که «از همین حرفها گریخته ای...» و آب؟ صبح تابه حال از ده لیتر باید گذشته باشد... مرتب باشم.
صبح از طیاره که پیاده شدیم، یک راست آمدیم توی این عمارت «مدینه الحاج» که کنار فرودگاه است و یک ساختمان عظیم است، سه چهار گوشه و قناس و سه چهار طبقه. با مهتابیهای پهن و پنجره ها به همه طرف باز و اتاقهای بادگیر. آب می خوری و عرق می کنی و چنان بادی می آید توی اتاق که انگار سر قله توچالی. خوبیش این است که همان صبح که رسیدیم، لباس تهران را تپاندم توی چمدان. یک «دشداشه» خریدم به ۸ ریال سعودی ــ ریالی ۱۸ قران ــ و یک نعلین لاستیکی ساخت جاوه به ۲ ریال و خوشمزه پیراهنه بود. عین کله قند. با این حال دو طرف دامنش را با چاقو دریدم تا بشود توش نشست و برخاست؛ ولی دوشش چنان تنگ است که انگار مدام در آغوش کسی هستی...
مرتب باشم. از «مدینه الحاج» می گفتم. درست چهارطبقه است و ما طبقه سومیم. هر ضلعی در هر طبقه ای (شش هفت ضلع دارد. یک ذوذنقه نامنظم.) مال ملتی؛ که از فرودگاه بیایند استراحتکی بکنند تا نوبت حرکتشان از جده برسد؛ به سمت مدینه یا مکه. بسته به اینکه زود وارد شده باشند یا دیر. می گویند گاهی شده است که حاجی سه روز معطل شده؛ ولی گمان می کنم ما همین امشب حرکت کنیم و من دارم به انتظار حرکت، وقتم را با این دفتر می کشم.
نظافت ساختمان به قدری فضاحت است که نگو. سوراخ تمام مستراحها گرفته (ده تاشان را معاینه کردم) و روشوییها بی آب و دوشها هم. صبح که رسیدیم، آب داشت؛ ولی از بعدازظهر آب ته کشید و هجوم مردم و کثافت و پوست میوه همه جا ریخته و هر گوشه ای یک چراغ نفتی روشن. سماوری یا اجاقی؛ یا حسابی یک دستگاه آشپزخانه و همه توی مهتابی اطراف عمارت؛ که دورتادور اتاقها می چرخد. پاگردمانندی که در عین حال ایوان عمارت هم هست و گله به گله انبار قوطیهای پپسی و کوکا و خرت و خورت مسافرها و آب از هرجا راه افتاده و مدام مرددی که این آب است یا گنداب مستراح که سر باز کرده و این دولت علیه(!) سعودی!... سرش گویا بدجوری به آخور نفت مشغول است. همه این حجاج هم که از کثافت بترکند، سر چاههای نفت سلامت باد! یادم است بعدازظهر درازکی کشیده بودم که دوتا جوان موسرخ فرنگی با تمبانهای کوتاه آمده بودند به تماشا. نوعی وارسی. به همراه دوتا از پیشاهنگهای سعودی. با نشان و سوت و گردنبند و از این قرتی بازیها. به عربی شکسته بسته ام از جوانکهای سعودی پرسیدم مگر اینها مسلمانند که آورده ایشان اینجا؟ یا نفهمیدند چه گفتم یا نخواستند جوابی بدهند؛ اما کلمه «مسلم» را هر کری از هر لالی می تواند بشنود. به هرصورت، وقت هم نبود. چون فوری رفتند. سری توی هر اتاق و ده بدو. توی هر اتاق دست کم ۵۰تا حاجی می پلکد. دیگر جا برای مهمان بیرون بر نیست.
صبح جابه جا که شدیم ــ از طیاره به این مدینه الحاج ــ (و همین دو ساعت طول کشید! پنجاه قدم راه!) من پریدم بیرون؛ و اولین تاکسی. (و چه شورلتهای نوی!) و به همان عربی دست و پا شکسته طی کردم به ۱۵ ریال سعودی که توی شهر بگرداندم و گرداند. یارو راننده و ناچار راهنما. جوانکی. جز عربی اش چیزی نمی دانست. اما با همین هم می شد که نرخها را از او دربیاورم. بنزین لیتری ۴ قران ما (یک تنکه ۱۸ لیتری به ۴ ریال سعودی) نرخ تاکسی ۲ ریال، اتوبیس (کذا) چهار قروش و از این قبیل و بعد، اطلاعات دست اول: شهر جده ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزار جمعیت دارد، خود عربستان ۷ ـ ۸ میلیون(۲). در تمام مملکت سه تا روزنامه دارند: «البلاد»، «الندوه» و یکی هم هفتگی «ام القری» و هرسه دولتی. عربهای شرقی قهوه می خورند. به اشرافیت عرب «بدو» و غربیها (یعنی حجازیها) چای. «الشای»... که از بغل قبر حوا گذشتیم. دیواری قطور و دراز عین دیوار کوتاه یک یخچال کهنه و دری باریک و کوتاه بر گوشه ای از آن و به والذاریاتی افتاده! بدتر از بی نام ونشان ترین امامزاده ها مثلاً در ابرقو. و مادربزرگ بشریت! و بعد، از بغل وزارت خارجه گذشتیم و چه عظمتی! و بعد، از بازار بدوها که هنوز شلوغی اش نخوابیده بود و بعد، از کنار «القصر الملک المعظم»، با دیوارهاش سربه فلک کشیده و دروازه اش زیر حراست سربازان چفیه بسته و مسلسل به دوش و بعد، از کنار دیوار کوتاهی ــ دست اندازمانند ــ که دور یک زمین عظیم کشیده بودند. «المصلی». محل نماز جمعه. حیف که دیر رسیده بودیم. وسط زمین گله به گله مسندی یا منبرمانندی برای خطیب (لابد) یا برای مکبر و زمین به بزرگی میدان توپخانه و شهر قدیمی درحال پوست انداختن و مدرن شدن و خیابان کشیهای جدید درست مشغول به همان گونه تشریح که در یزد و تهران و کرمان. و خاک و خل و ابزار ساختمان و گل و لای. دوسه جا کف خیابانهای بالقوه را نفت سیاه ریخته بودند. بعد، کنار دریا و بوی شوری آب در فضا و کشتیها لنگر انداخته. و بعد، «مدینه الحاج البحری» (اینکه ما در آن سکونت داریم، «مدینه الحاج الجوی» است) و یک کشتی هندی کناره گرفته و حجاج درحال پیاده شدن؛ ساده ترین حجاج و بی قبل منقل ترین ایشان. شالمه ای دور شانه، لنگی به کمر و یک کتری در دست. برای آب خوردن یا چای دم کردن و نیز برای تطهیر. ایرانیها آفتابه دارند؛ ترکها، لوله هنگ مانندی دراز و چراغ موشی مانند و از حلبی؛ لبنانیها و سوریها آفتابه پلاستیک دارند ــ کوچکتر از مال ما ــ و هندیها و افریقاییها یک کتری و اینها هر یک نوعی معنی دارترین علامت ملی و نه بر روی پرچمها؛ که در دست افراد هر ملت و چه قابل مصرف هم!
و این حاجیهای دسته ما مثل اینکه از بیکاری بدشان می آید. صبح تابه حال مدام درحال بازوبسته کردن بار و بندیل خویشند. شاید جوابی می دهند به بیکارگیهای حضر؛ که در آن، لابد زنهاشان همه جورشان را می کشند و به چه دقتی هم. همه چمدانها روکش دار. از کرباس و «برزنت» و با بند و قفل و طنابی دورش بسته و هرکدام از قالیچه ها را به نوبت دور چمدان می پیچند و «نه. نشد. انگار درست از آب درنیومد.» و از نو. شوخی که نیست. سفر حج است و بادیه! و اینها هرکدام دیروز از بغل آب و گاوشان آمده اند؛ یا از پشت دخل، یا از پشت میز و به هرصورت، دارند تجربه ای می کنند. اگر طیاره سه ساعته از تهران می آوردت به جده و فرصت نداری که یکسال سوار بر قاطر و شتر از مزلقان و سولقان به این اطراف برسی؛ درعوض در این مدینه الحاج آنقدر معطلت می کنند که به اندازه همه دفعاتی که برای چنان سفری با شتر لازم بوده است، فرصت باز و بسته کردن توشه سفر را داشته باشی و جالب تر ترکهای اراکی هستند. یکیشان نیم تنه پوستی اش را هنوز درنیاورده (با این گرمای دم کرده اول شب ـ یعنی که شرجی!) و تازه عصری رفته یک دشداشه هم خریده و روی آن به تن کشیده. دوش او هم بدجوری خفت افتاده. با اینکه فارسی حسابی نمی فهمد، عصری باهاش شوخی کردم که مبادا سرما بخوری؟ یک اصفهانی همسفرمان گفت: «حجی آقا... پولهاش ره لای پوستین دوخته س.» ــ آخر از همین حالا تمرین حاجی آقاگفتن می کنیم ــ و جالب تر پولی است که رفته بازار خرد کرده؛ یعنی وسط حیاط همین مدینه الحاج و تابه حال دیدم که از چهارنفر درباره نرخ تسعیر قران ما به ریال سعودی پرس وجو می کرد. به ترس از اینکه مبادا کلاه سرش گذاشته باشند. داد می زند که تابه حال حتی به زیارت قم نرفته و حالا؟ در بازار جده تومن داده و «ریال» گرفته و صرافها فارسی هم می دانند، ترکی هم، اردو هم، جاوه ای هم... به همان اندازه که بشود معامله کرد.
هوا بدجوری شرجی است. نم مرتب روی تن و لابد استخوان درد امشب. اگر بتوان خوابید. با این لنگ و پاچه باز و گل و گردن بازتر. هرچه باشد باید عادت کرد برای ایام احرام و این پنکه های اتاقها هم که مدام کار می کند و اگر نکند؟ دم غروب به بعد، باد افتاد و پنکه ها را خودمان راه انداختیم. اینطوری که می گویند، امشب در راهیم.
عصری رفتم سری زدم به ضلعهای دیگر و طبقات دیگر. به پیشانی مهتابیهای دور عمارت، گله به گله پرچم ملیتی و بر آن، اسم و رسم فلان حمله دار. ترک و فارس و عراقی و سوری و مراکشی. در پاگرد اطراف عمارت، مدام پاسبان می گشت. همه شان جوان. با لباس خاکی و کلاه بره و هفت تیری به کمر و چوبی در دست و تماشاکنان. یک زنگی با کیف یک وجبی به دوش و قفل ساعتی بدرش زده، کناری ایستاده بود و دست به سینه نماز می خواند. نه قصرکننده و بی قنوت و از زیر پایش باریکه آبی می گذشت؛ از همان آبها و جالب صورتش بود که اریب سه تا چاک موازی خورده بود. روی هر لپی، سه تا. صبح تابه حال خیلی از اینها دیده ام. چاک روی لپ هرکدام یک جور است. بعضیها به علاوه دارند، بعضی ضرب در، بعضی یک خط عمودی، بعضی دو خط افقی و همین جور... و برای یکیشان دلم رفت. زنک ۲۰ ـ ۲۵ ساله ای و سخت زیبا و اندکی چاق و اسباب صورتش غیربرزنگی و روی هرکدام از لپهایش دوتا چاک عمودی و رنگ گوشت ته چاکها بازتر از قیر براق پوست. گوشه ای نشسته بود و دوسه تا قواره پارچه دستباف افریقایی را می فروخت. گپی باهاش زدم. به فنارسه! اهل کامرون بود و چک و چانه ای برای خرید؛ ولی خودش سخت زیباتر بود تا پارچه هایش و این نه چیزی بود که او می فروخت یا من می خریدم.
سری هم به پست بهداری قافله حج خودمان زدم. در طبقه دوم همان «مدینه الحاج». در یک اتاق بزرگ و حسابی و آبرومند؛ با دواخانه مرتب و پزشکی و دو خادم مرد، وردست مانند. کشیک را از اول هفته دایر کرده اند. جمع هیات بهداری ایرانیها ۷۲ نفر است: ۲۲تاشان پزشک، چندتاشان هم طبیب زن. تا آنوقت روز، ۴۴۹ مراجع داشتند و بیماریها: هواپیمازدگی، گرمازدگی، اسهال (به قول دکتر به علت ماست ترشیده خوردن) و از این عده، ۳۰تاشان نیجریه ای، سه تا افغانی، چندتا سودانی و ترک و یمنی و یک مصری. درِ بهداری به روی همه باز است. از هیات پزشکی هم الآن عده ای مدینه اند؛ عده ای مکه و عید قربان همه جمع می شوند مکه. دنبال حجاج و قدم به قدم. این معلومات را طبیب بهداری می گفت.
و جالب صرافها هستند. صبح که خواستم پول خرد کنم، رفتم بانک. در طبقه پایین همین مدینه الحاج. با اینکه جمعه بود، باز بود؛ ولی پولم را خرد نکرد که: «برو سراغ صرافها» که همان دور حیاط، بیست تایی می شدند. هرکدام گوشه ای روی قالیچه ای نشسته و برِ دستشان یک گاوصندوق کوچک و درش باز و توی یک تشتک برنجی مقداری پول خرد سعودی و روی یک ورقه مقوا اسکناسهای ممالک مختلف چسبیده. عکس ناپلئون و کله آتاتورک و نیم تنه الیزابت و دیگر صاحب قرانها و نرخ همه جا یکی و جماعات وسط حیاط گله به گله نشسته و به همان زودی مشغول بده بستان. خرید و فروش و دکانهای اطراف پر از چراغ قوه های ژاپونی و پتوهای ایتالیایی و فلاسکهای نمی دانم کجایی و حصیر سجاده و قمقمه و نعلین و چتر و چتر و چتر و زنهای سیاه در حدودی «دکولته» و زنهای ترک سراپا سفیدپوش و با صورت باز و سه چهارتایی زن سوریایی، حتی بی حجاب و امان از این اندونزیاییها که اینجا هم دست از سر کلاه رییس جمهورشان برنمی دارند.

نظرات کاربران درباره کتاب خسی در میقات

عالی است . به آزادگی شخصیت آل احمد و اینکه با آدم ها چه راحت ارتباط برقرار میکرده غبطه خوردم
در 3 سال پیش توسط dar...ouz
عالی بود.
در 2 سال پیش توسط moh...256
هدف من از خرید این کتاب این بود که با مناسک حج و مکان ها و آداب آشنا بشم ولی ازونجاییکه کتاب مربوط به چهل-پنجاه سال پیشه، با شرایط فعلی سفر حج همخوانی نداره و به همین خاطر تا آخر نخوندمش. اما واقعا قلم توانمند جلال رو نمیشه نادیده گرفت.
در 1 سال پیش توسط مونا پورحسینی
عالیی
در 4 ماه پیش توسط arc...a.m
جملات کوتاه و عالی, کتاب خیلی خوبی هستش.
در 3 هفته پیش توسط محسن حسینی
چقدر آدم میتونه نکته سنج، تیز بین و در عین حال طنز پرداز باشه، درودها
در 3 ماه پیش توسط ع . ر سبحانی